هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
#51

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
این زندگی ای نبود که بانز آرزوشو داشت.
حتی شبیه اون زندگی هم نبود.

بانز آرزو میکرد که مثلا صبح بیدار بشه ببینه یکی لینی رو به عنوان پنکه سقفی وصل کرده به سقف اتاقش.
هر وقت اراده کنه دکمه رو فشار میده و لینی بال بال میزنه و بانز خنک میشه.

یا مثلا بلاتریکس رو به عنوان پشمک شکلاتی با درصد بالا گذاشته تو دیس.

هکتورو به عنوان ماساژور عضلات کمر وصل کرده به برق که شارژ بشه...شارژ هکتور همیشه کمه!

سو رو هم به عنوان آویز لباس و مخلفات، گذاشته گوشه ی اتاقش...بانز هم بدون توجه، کل لباسا و کیف و کفش و وسایلشو پرت کرده روش.

و کراب رو...کلا زده نابود کرده!

هر ده دقیقه یکبار هم لرد سیاه در اتاقشو میزنه(بله...ارباب بسیار مودب هستن ) و از بانز تعریف و تمجید میکنه و ابراز خوشحالی میکنه که همچین مرگخوار درخور تحسینی داره.

این دنیای رویایی بانزه!

ولی آرزوهای بانز هم مثل کراب برآورده نمیشن.

بانز یک آینه اس...رو دیوار دستشویی ساحره ها. تازه زشت و خش دار هم هست. ملت میان بهش نگاه میکنن و شکلک در میارن. حتی اول صبح، یه بی تربیتی تف کرد تو صورتش و بعد با دستمال تمیزش کرد!


با خودش فکر میکنه که بهتره بخوابه. شاید وقتی بیدار شد تبدیل به چیز جالب توجه تری شده باشه.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۱۸ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
#50

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۶:۲۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
دو پیکسی خوش‌حال و خندان بالاخره دست از سر فنریر برمی‌دارن و به دنبال قربانی بعدی می‌رن.

- وایسا... وایسین ببینم!

شایدم نمی‌رن!
چرا که بلاتریکس با چهره‌ی خشمگین از پشت صداشون می‌زنه. ولی دو پیکسی سعی می‌کنن ادای نشنیده‌ها رو در بیارن و به راهشون ادامه بدن که از پشت پاتک می‌خورن!

بلاتریکس به سرعت خودشو به اونا می‌رسونه و پای جفتشونو می‌گیره و اونا رو لای جنگل موهاش قرار می‌ده.

- چرا همچین می‌کنی بلا؟
- راس می‌گه. چرا بلا؟

دو پیکسی چهره‌شونو به معصوم‌ترین شکل ممکن در میارن و حتی دست گربه چکمه‌پوشو از پشت می‌بندن. اما چون هردو لای موهای بلاتریکس بودن و نه جلوی چشمش، بلاتریکس نمی‌تونست چهره‌های اونا رو ببینه و دلسوزی کنه.
البته حتی اگه می‌دید هم احتمالا اصلا و به هیچ‌وجه تحت تاثیر قرار نمی‌گرفت!

- از صبح تا حالا دارم دنبالت... تون می‌گردم! حالا که دو تا شدین بهتره. بهتر می‌تونم ازتون کار بکشم.
- کار بکشی؟
- چه کاری؟

دو لینی قبل از شنیدن کاری که باید انجام بدن، سعی می‌کنن توجه بلاتریکس رو به نکات مهم‌تری جلب کنن.
- تو اصن تعجب نکردی که ما دو تا شدیم؟ خیلی جالبه‌ها! ما خودمونم حتی تعجب کردیم!
- فک کن یه روز بیدار شی و ببینی یه بلاتریکس دیگه مثل خودت وجود داره. عکس العملت چیه؟

بلاتریکس پای دو پیکسی رو به درختای جنگل موهاش گره می‌زنه و می‌گه:
- می‌کشمش. حالا زودباشین دنبالم بیاین!

دو پیکسی علاقه‌ای نداشتن که دنبال بلاتریکس بیان، اما همچون دو گل سر بزرگ روی سر بلاتریکس نصب شده بودن و چاره‌ای جز همراهی باهاش نداشتن!




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
#49

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۰:۱۴
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 779
آفلاین
هکتور با احساس عجیبی از خواب بیدار شد. حس میکرد شیش دست و پنج سر به اون اضافه شده و در نتیجه وزن زیادی پیدا کرده. به سختی یکی از چشم هاش رو باز کرد و بعد یکی دیگه و باز هم یکی دیگه و سومی و چهارمی و پنجمی و ششمی و... و در نهایت دهمین چشمش رو باز کرد.
با یکی از دست هاش سرش را خاروند ولی حس خارش سرش هنوز پا بر جا بود. درست در ناحیه سرش ولی انگار کمی اون طرف تر از این سرش. کم کم داشت گیج میشد. تصمیم گرفت از تختش پایین بیاد و بره آبی به دست و صورتش بزنه بلکه حالش بهتر بشه. پاهاش رو گذاشت پایین و اومد که بره ولی هشت پای دیگه که همگی به اون وصل بودن همگی ریختن پایین.

هکتور دیگه واقعا تحمل این همه اتفاق عجیب و غریب رو نداشت. حدس میزد که این، همه اثرات بخار معجونی باشه که دیشب داشت میپخت. حدس میزد احتمالا اون معجون روی مغزش اثر گذاشته باشه و باعث شده که خودش رو این شکلی ببینه.
اون همچنین صدایی رو که با اصرار توی ذهنش از اون میپرسید "دقیقا در مورد کدوم مغز حرف میزنی اینجا که بیابونی بیش نیست؟!" رو به انباری در پس ذهنش فرستاد و درو به روش بست کلیدش رو هم از پنجره بیرون انداخت.

نفسی کشید و روی زمین قل خورد به سمت دستشویی! اما بعد از چند قدم سر جاش موند و دوباره به فکر فرو رفت. هکتور چطوری میتونست قل بخوره؟ در کل کسی که دو تا دست و دو تا و یه سر داره چطوری میتونه قل بخوره؟

صدای زندانی شده توی انباری ذهنش با فریادی جوابش رو داد:"مغزت که بیابون باشه هر چیزی ممکنه! ابله تو واقعا شیش تا دست و پنج تا سر و ده تا پا داری!"

اما هکتور نمیخواست باور کنه که بیشتر از قبل شبیه هیولایی زشت و بی ریخت شده!
- من خیلی هم خوشتیپ و باهوشم!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۲۲ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
#48

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۳۲:۴۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 453
آفلاین
فنریر همونطور توی اتاقش موند، ناتوان از شکار و دویدن. فقط میتونست به سبک یه فنر خیز برداره و بره اینطرف و اونطرف.
و البته در اون لحظه، برای اولین بار مجبور شد توی لغت نامه ش کلمات "گرسنگی" و "ناامیدی" رو تعریف کنه. بدن فنر شده ش به خاطر گرسنگی چندتا تکون ریز خورد. به نظر میرسید دل و روده ش هم به صورت مینیاتوری توی بدنش جاساز شده باشن!

و فنریر گرسنه، با یه جهش رفت به سمت در اتاقش و بعدشم با کمک دندون، دستگیره رو چرخوند به سمت پایین و در رو باز کرد. میتونست سر و صداهای مرگخوارا رو توی خونه بشنوه... اکثرش داد و بیداد بود. مرگخوارای تغییر کرده، به شدت خونه ریدل هارو به آشوب کشیده بودن.
فنریر پله هارو مثل یه خرگوش، دوتا یکی پرید پایین. به ازای هر پرش بلندش، بدنش به شدت میلرزید و دردش میگرفت. فنر ظریف و نحیفی شده بود!

فنریر خودش رو از بین مرگخوارا رسوند به آشپزخونه... و برای بدن بدون دستش، دیدن در باز یخچال، مثل ورود به بهشت بود، پس با تمام سرعت پرید توی یخچال... و شروع کرد به بلعیدن هرچی که جلوی دهنش قرار میگرفت!

گرگینه فنری بعد از اینکه کل یخچال رو تمیز کرد، شروع کرد به جهیدن واسه برگشت به اتاقش، که یهو متوجه چیزهای خوشمزه دیگه ای روی زمین شد...
فنرهای یکی از مبل ها که توسط مرگخوارا منفجر شده بود...
و اونجا بود که فنریر فهمید تبدیل شده به یه گرگینه فنری و فنرخوار!

و چند ثانیه بعد، زمانی که فنرها رو هم خورد، آب دهنش رو از روی لبش لیس زد و گفت:
- این شد یه ناهار خوشمزه. برم دنبال بقیه فنرهای توی خونه.

و رفت قاعدتا. فنرِ ثابت قدمی بود!



پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۴۶ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
#47

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۶:۲۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
دو پیکسی بال‌بال‌زنان راهروهای خونه ریدلو یکی پس از دیگری پشت سر می‌ذارن تا اینکه می‌رسن به اتاق فنریر. هر دو نگاهی به هم می‌ندازن و یکی یکی از سوراخ در وارد اتاق می‌شن. یکیشون گوشه‌ای پنهان می‌شه و یکیشون به سمت فنریر می‌ره.

- فنر! من تصمیم گرفتم به زندگی حشره‌ایم پایان بدم و گفتم حداقل این کارو طوری انجام بدم که به یه کسی یه سودی هم برسه.

فنریر که آب دهنش آویزون بود و پیش از ورود لینی داشت صندلی‌ای رو گاز می‌زد، با شنیدن این حرف لینی دست از کارش برمی‌داره.
- به من چه؟

لینی چرخشی تو هوا می‌زنه تا فنر خوب ببیندش و بعد می‌گه:
- من! منو بخور! گوشتالو و خوشمزه! هم تو سیر می‌شی هم من به مراد دلم می‌رسم و مرگم بی‌فایده نمی‌شه.

فنریر سرشو خم می‌کنه و با دو دستش سعی می‌کنه سایز لینیو اندازه بگیره.
- نیم وجبی همه‌ش! لاغزم هستی! ته دلمم نمی‌گیری.
- ولی من سرشار از پروتئین هستم! تو اصن می‌دونی ممکنه در سال‌های آتی از شدت کمبود غذا ملت به حشره‌خواری رو بیارن؟ بس که مفیدیم ما آخه! بیا بخور. بیا!

فنریر دیگه فکر کردن و تامل بیشتر رو جایز نمی‌دونه، رو دو دستش خم می‌شه و چهار دست و پا به سمت لینی هجوم می‌بره. لینی بال می‌زنه و فرار می‌کنه و بعد از پرش پشت چوب‌لباسی، اون یکی لینی از سوی مخالف اتاق بیرون میاد.
- هی فنر من اینورم! بیا منو بخور.

فنریر که گیج شده بود، دست از نگاه کردن به نقطه‌ای که لینی توش ناپدید شده بود برمی‌داره و به سمت لینی در سوی مخالف خیز برمی‌داره.

لینی در سوی مخالف هم بعد از مقادیری پرواز پشت کمدی گاز گازی پناه می‌گیره و دوباره لینی‌ای از یه سمت دیگه فنریرو صدا می‌کنه.
- فنر یه تغذیه‌ی سالم جلو روته! چرا نمی‌تونی شکارش کنی؟ پس تو چه گرگی هستی! ناامید شدم.

ناامیدی در فرهنگ لغات فنریر تعریف نشده بود. پس دوباره به سمت طعمه خیز برمی‌داره. اما مجددا همون قضیه تکرار می‌شه. خیز برداشتن‌های مداوم از فنریر همانا و جایگزین شدن‌های دو لینی نیز همانا!

فنریر آزاری هم لذتی داشت!




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۰:۲۰ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
#46

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۰۱:۴۰ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
دو روز بود که سو خواب و خوراک نداشت. وحشتناک ترین اتفاقات ممکن برایش می افتادند و به گودی زیر پلک هایش می افزودند.

با امید اینکه روز آرامی را شروع کند چشمانش را باز کرد. همه چیز طبیعی به نظر می رسید و صدای داد و هوار یا امواج سیل آسای کلاه به گوشش نمی رسید. فقط احساس سرمای شدیدی داشت؛ احتمالا آنقدر خسته بوده که فراموش کرده بود پتو را روی خودش بکشد.

سعی کرد از جایش بلند شود، ولی انگار به زمین چسبیده بود.
-این چه وضعیه؟ مگه دیشب کی خوابیدم که بدنم انقدر خسته ست؟!

سپس رو به خودش کرد.
-پاشو... پاشو ببینم؛ بهونه نگیر. الآن یه قهوه می خوری سرحال میشی. دِ میگم پاشو دیگه!

ولی پا نشد!
بدنش قصد لج کردن داشت.
-شاید از شدت سرما خشک شدم! بیچاره خودم... چطوری توی این سرما طاقت اورده؟!

سو با خودش دچار درگیری لفظی شده بود؛ چون نمی توانست دچار درگیری فیزیکی شود!
-اصلا بذار ببینم... این چه وضعیه؟! مگه مرگخوار لرد سیاه انقدر سست اراده و ضعیف میشه؟ اجازه میدی یه سرمای کوچیک از پا درت بیاره؟! شرم بر تو!

سو از درگیری نتیجه ای نگرفته بود. بنابراین تصمیم گرفت آرامشش را حفظ کرده و بین خودش میانجیگری کند.
-ببین الان این راهش نیست. فعلا بذار مشکل حل بشه، بعدش که آروم شدیم دربارش صحبت می کنیم... آهای! کسی اونجا نیست؟ یکی بیاد کمک کنه...

ناگهان در کمال تعجب، دیوار جلوی سو تکان خورد و باز شد. اما نه مانند دیواری که از پشت پاتیل درزدار به کوچه دیاگون می رسید؛ بلکه مانند دری که روی لولا بچرخد و باز شود، کل دیوار از اطرافش جدا شد.

-عجب کیکی شده! فقط نمی دونم چرا شبیه کلاهش درستش کرده؟!

سو، بلاتریکس را می دید که در اندازه ای بزرگتر از همیشه، او را روی سینی بزرگی حمل می کرد.

-سرورم! ببینید سو براتون چه کیکی درست کرده! کیکی سیاه و مناسب شما! ... فقط، نمی دونم خودش کجا رفته؟!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱:۰۶ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
#45

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۵۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5907
آفلاین
-نظرت درباره این لباس چیه؟

-زیباست!

دروغ می گفت...او لباسی نمی دید.

در واقع این ششمین لباسی بود که بانز درباره اش نظر می خواست.
شک داشت که اصلا بانز لباسی پوشیده باشد...چون در حالت عادی لباس هایش دیده می شد.

-این یکی؟
-برازنده است!

صدای فریادی از پشت سرش به گوش رسید.
-هی تو...

دور و برش را نگاه کرد.
-"تو"یی این اطراف نمی بینیم. ما شما هستیم!

صدا قهقهه ای زد.
-تو تویی. با خودتم. بله...خود به درد نخورت! بیا این کاتانا رو برق بنداز. فراموش نکن از دستمال استفاده نکنی. حساسیت داره. وسط جنگ هی عطسه می کنه. با دستات برق بنداز.

تاتسویا شمشیر بی اعصابش را روی سر لرد سیاه پرتاب کرد. لرد شمشیر را روی هوا گرفت.
-بدون دستمال...چگونه؟ این تیز است!

تاتسویا لبخند "خودم می دونم" ای زد...ظاهرا اهمیتی برایش نداشت. کاتانا نباید عطسه می کرد.

لرد سیاه ناچار، سرگرم برق انداختن کاتانا با دست های خالی اش شد.
نیم ساعت بعد از هر دو دستش از مچ قطع شده بود...

ولی اهمیتی نداشت...کاتانا برق می زد.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۵۸ چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۷
#44

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
یک روز از وقتی که بانز دنیال آینه میگشت میگذره. بالاخره ازدوییدن خسته میشه و روی تختش میفته و خوابش میبره.
مدتی بعد چشماشو باز میکنه.
تمام عضلاتش گرفتن. میخواد کمی کش و قوس به خودش بده. ولی نمیتونه.
لینی میاد روبروش وایمیسه. زل میزنه بهش. شاخکاشو صاف میکنه. یه دهن کجی هم بهش میکنه و میره.
بانز زیر لب میگه:
-از اول هم ادب کافی نداشتی. یه سلام نمیکنه...اینو بعدا با ارباب در میون میذارم.

در حالی که زیر لب به لینی فحش میده، سو وارد اتاقش میشه.
-اهای!...چه خبره؟ کی بهتون اجازه داده در نزده بیایین تو؟

سو روبروی بانز وایمیسه. کلاهشو روی سرش مرتب میکنه. بانز اعلام میکنه:
-خیلی زشت شد!

ولی سو اهمیتی نمیده و از اتاق خارج میشه.

نفر بعدی هکتوره...ولی این یکی اصلا به بانز اهمیتی نمیده. ویبره زنون از یه سمت وارد و از سمت دیگه خارج میشه.

بانز تازه متوجه میشه که دکوراسیون اتاقش عوض شده. سرامیکای سراسر سفید و براق بدجوری توی ذوق میزنن.
تصمیم میگیره بره و در این مورد اعتراض کنه.
ولی نمیتونه بره!
یه چیزی بانز رو گرفته.
کمی که دقت میکنه متوجه میشه اون چیز دیواره.
بانز به دیوار نصب شده!
-لابد اینم یکی از شوخیای بی مزه ی لینیه! یا کراب. از اونم هر کاری بر میاد. این دیگه چه طلسمیه؟

سعی میکنه خودشو نجات بده ولی میخ روی دیوار به کمرش کشیده میشه. تاتسویا وارد اتاق میشه و نگاهی به بانز میندازه.
-این آینه خش داره! بگین عوضش کنن. زشتم هست!

بانز نمیدونه برای چی ناراحت بشه. از این که خش دار شده؟ از این که آینه شده؟ از این که زشت خطاب شده؟ یا از این که آینه ی خش دار زشتی توی دستشویی ساحره ها شده؟



چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳ چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۷
#43

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۶:۲۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
دو لینی به دنبال اولین قربانی درون خانه ریدل به راه افتادن تا اینکه رفتن و رفتن و رسیدن به کراب!

کراب جلوی میز آرایش نشسته بود و سرگرم آرایش کردن خودش بود. با دیدن لینی فرصت رو غنیمت می‌شمره.
- هی لینی! زودباش بیا اینجا کمکم کن رژ قرمزمو بزنم! امروز می‌خوام خیلی دلبر بشم.

یکی از دو لینی جلو میاد و رژ لب قرمزو برمی‌داره و لینی دیگه بدون اینکه کراب متوجه بشه، رژ لب صورتی رنگ رو کش می‌ره.

- بیا کراب، این قرمزه خوبه؟
- عالیه.

اما این لینی با رژ لب قرمز نیست که رژ لب کرابو می‌زنه، بلکه لینی با رژ لب صورتی سرگرم صورتی کردن لب‌های کراب می‌شه.
کراب که متوجه صورتی شدن لباش شده بود، با ضربه‌ای لینی رو به کناری می‌رونه و به آینه زل می‌زنه.
- پس چرا صورتی شدم؟

لینی با رژ لب قرمز جلو میاد.
- نمی‌دونم کراب، قرمزه دیگه ببین. خودت گفتی!

کراب رژ لب قرمزو از دست لینی می‌کشه و یه ذره رو دستش می‌ماله.
- قرمزه دیگه! تو چطور می‌زنی که صورتی می‌شه؟ دوباره امتحان کن!

و دوباره قایمکی لینی با رژ لب صورتی جای خودشو به لینی با رژ لب قرمز می‌ده و لب‌های کراب صورتی‌تر از قبل می‌شه.
- می‌گم کراب، نکنه لبات خراب شدن؟ شاید دیگه رنگا روش واینمیسن و هر رنگی خودشون بخوان می‌شن! یعنی ممکنه این پایانی بر آرایش دلخواه تو باشه؟

کراب با شنیدن این حرف اختیار از کف می‌ده، جامه‌ها می‌دره و جیغ و دادکنان کل خانه‌ی ریدلو متر می‌کنه!

و دو لینی با لبخند شیطانی بر لب به سراغ قربانی بعدی می‌رن...




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۴۵ چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۷
#42

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۳۲:۴۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 453
آفلاین
چشماشو آروم باز کرد تا بتونه به نور خورشید عادت کنه...
هنوز خستگیش از روز قبل در نیومده بود.
سعی کرد یادش بیاد که روز قبل چه کارایی کرده...

فلش بک!

فنریر حسابی با شاخش در و دیوار خونه ریدل رو مورد عنایت قرار داد. حتی با شاخش صحبت میکرد و قربون صدقه ش میرفت.
فنریر تا به حال انقدر از خودش و قوی بودنش راضی نبود. در واقع تا به حال به جز خودش هیچ مرگخواری انقدر به خونه ریدل ها خسارت نزده بود.

ولی وقتی که خورشید شروع کرد به غروب کردن، فنریر به طرز عجیبی احساس خستگی کرد. خستگی ای که از یه گردن با پاهای فنری بعید بود. به خاطر همین خستگی، فنریر یک راست رفت توی اتاقش و در نتیجه تلاشش برای خوابیدن روی تختش، تختش رو به سه تیکه نامساوی تقسیم کرد.
و بعد هم صدای خر و پفش تا سه تا اتاق اونورتر پیچید!

پایان فلش بک!

فنریر سعی کرد از جاش بلند بشه؛ نتونست.
سعی کرد گردنش رو تکون بده؛ باز هم نتونست!
سعی کرد حتی دستا و پاهاش رو تکون بده، و باز هم تلاشش ناکام موند!

البته ناکامیش تا وقتی ادامه داشت که سعی کرد خودش رو قل بده... و اینبار دیگه تونست!
- اوه... جدی جدی تبدیل شدم به فنر... یه فنر با کله فنریر!

فنریر خودش رو توی آینه اتاقش دید، و همون لحظه از هرچی فنر و سیم پیچه متنفر شد.
- یکی بیاد من رو بلند کنه لااقل ببینم میتونم با جهش کردن جا به جا بشم یا نه!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.