هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۲۱:۴۹ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۲
#80

آیلین پرنس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۱:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
در خانه ریدل

جن خانگی ریشو که اکنون ردای گلدارش را با ردای سیاه مرگخواری عوض کرده بود تحت نظارت الادورا آماده خدمت شده بود.
- زود بساط ناهاروآماده کن. بعد تک تک اتاقارو گردگیری و مرتب کنی. اما به اتاق لرد دست نمی زنی. بعد مرلینگاهو می شوری و نشیمنو جمع و جور می کنی. وقتی که به تسترال ها غذا دادی برمیگردی تا دیوارهای نشیمنو رنگ بزنی. چقدر امروز کار داریم... حالا زود باش بجنب ای جن تنبل بی خاصیت اگه می خوای سرتو به عنوان دکور نکوبم به سر در خانه ریدل.
دامبل خانگی که از شنیدن شرح وظایفش مغزش به سوت کشیدن افتاده بود دستی به ریشش کشید.
- به نظرم لیست کارهای شما کمی غیر استاندارد میاد. توش حرفی از تایم استراحت و چایی و برنامه خصوصی و اینا زده نشده؟
الا که از شنیدن این سخنان متقابلا مغزش به سوت کشیدن افتاده بود بی درنگ چوبدستیش را کشید و طلسم شکنجه را نثار جن کرد.
- نکنه قبلا برای محفل کار میکردی جن حقیر؟ حرفایی می زنی که کسی اینجا تحمل شنیدنشو نداره...نکنه فکر کردی اومدی محفل؟ جن ها فقط برای دو هدف وجود دارن. کار کردن و بریده شدن سرهاشون! اگه نمی خوای زودتر از موعد به هدف دوم تبدیل بشی اون هیکل حقیرتو از جلوی پام جمع کن و تا قبل از اومدن ارباب مشغول شو!
دامبل خانگی در حالیکه به زحمت می کوشید بر تاثیر طلسم فایق آید زیرلب زمزمه کرد:
- محفل من... ای فرزندان روشنایی... کلاسهای خصوصی ... چقدر من قدرنشناس بودم.

در محفل

لرد خانگی یکی از سوپر گوش هایش را به درب دستشویی چسبانده بود و با دقت تمام جریاناتی را که در آنسوی درب اتفاق می افتاد زیر گوش(!) گرفته بود. یکی از همان برادران خانگی که کم کم از ایستادن در دستشویی بی حوصله شده بود. خمیازه ای کشید.
- حیف که دامبلدور اینجا نیست تا ببینه چطور حقوق مارو زیر سوال میبرن.
لرد که به صورت نصفه نیمه آنچه که آنسوی در اتفاق می افتاد را می شنید با شنیدن این جمله سلول های سیاه مغزش با شدت شروع به کار کردند. لبخند ی بر لب آورد و از درب فاصله گرفت. با لحنی که می کوشید همدردانه به نظر برسد گفت:
-استثنائا حقو این بار به تو میدیم ای موجود پست...برادر... اینها که مثلا خودشونو جز دسته پاکی ها و لامپ های پرنور می دونن( بگذریم که توصیه های بابابرقی رو هم با این کار ندیده میگیرن! ) به سادگی حقوق مارو ندیده میگین. حالا درسته زیاد ظاهرمون شبیه انسان ها نیست ولی ما هم مثل اونها از احساسات عمیقی برخورداریم. ما این وسط گناهی مرتکب شدیم آیا که سزاوار این نحوه برخوردیم؟
برادران خانگی:
لرد که از تاثیر سخنان روشن ظاهر سیاه باطنش بر روی جن های مزبور اطمینان حاصل کرده بود لبخندی واقعی بر لب آورد.
- نگران نباشید برادرانم...لیوبی...شانگفی و...ای بابا هیچی فراموشش کنین... در کل منظورم این بود که دیگر نگران نقض آشکار حقوق خود نباشید... از لا به لای صحبت های اینا متوجه شدم که یکی از مدافعین حقوق ما الان در جمع اینا حضور داره. کافیه این درو باز کنیم و از اینجا بریم بیرون و براش توضیح بدیم که با ما چه رفتار بی شرمانه ای میشه.
یکی از جن ها سر کچلش را خاراند.
- اما برادر... ارباب از ما خواست تا اینجا موند!
لرد خانگی:


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۱۱/۱۳ ۲۳:۰۴:۱۴


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۲
#79

مروپی گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۳۴ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴
از درس ِ علوم، جمله بگریزی؛ به!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 297
آفلاین

زیر سایه‌ی قندعسلمون، مینی‌پُست می‌نوازیم.

در همین اثناء که لُرد ِ خانگی در مخلوط کف و خون با خاک ِ گور ِ مرلین یکسان شده بود، صدای زنگ در بلند می‌شه و خانم‌های ویزلی و بلک و جیمز، هم‌زمان هوار می‌کشن:
- دورگه‌ها! تسترال‌های دست‌پرورده‌ی هاگرید! کله‌زخمی‌های ژانگولر! خونه‌ی آبا و اجدادی منو لکه‌دار کردید!!
- جـیـــــغ نزن ننــــــه! فقط منم که اینجا جیــــغ می‌زنـــــم!
- یکی بره این درو وا کنــــــــــــــــــــــــــه!

یکی از بیلیون‌ها ویزلی ِ موجود، هم‌آوا با عمه‌زاده‌ش، جیغ می‌کشـــــه:
- عمله اومدن! [ اهم! بنده خدا اومد بگه عمه و عله، زبونش گرفت و فوقع ماوقع! ]

جیمز یه سرک می‌کشه و متوجه می‌شه سایر ویزلی‌هایی که تو اون خونه سکونت نداشتن هم همراه این عمله از راه رسیدن:
- زن‌دایــــــــی! دایــــــــــــی!

تدی که در همین لحظات کوتاه، به جمع ِ خودمونی ِ لُرد خانگی و دو تا جن ِ دیه داشت سر می‌زد، سریع هر سه تا جن رو می‌چپونه تو توالت و درو قفل می‌کنه:
- الان زن‌دایی با تهوعش، همین یه جو سرمایه‌ی منقول ِ محفل رو هم به باد می‌ده.

و لُرد که حسب‌الاَمر ِ «دوستت رو نزدیک نگه دار، دشمنت رو الخ! » کاملاً در جریان ماجراهای تهوع ِ هرمیون قرار داشت، کورسوی امیدی در ذهن سراسر سیاهی و پلیدی و ایناش می‌درخشه:
-



دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۲۰:۴۸ شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۲
#78

جاگسنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۵ یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۴۸ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۳
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 201
آفلاین
دو ساعت بود که لرد جن شده روی دو زانو مشغول ساییدن سنگ های توالت بود. او که در عمرش هرگز به هیچ جن خانگی توجه نکرده بود و انها را تنها به چشم موجودات ازمایشگاهی نگاه می کرد، نمی دانست که می تواند کل خانه را در کمتر از نیم ساعت تمیز کند. دو جن دیگر که مدتی بود کارشان تمام شده بود با تعجب به همکارشان خیره شده بودند.

- هی... برادر! درسته که ما جن ها باید از کار کردن در خانه ی اربابانمون لذت ببریم ولی فکر نمی کنی یه خورده آتیشش رو تند کردی؟!
- برادر هفت جد و آبادته!!! با همین چیز.... همین وسیله که شبیه مسواکه چنان میزنمت که دیگه بلند نشی!

لرد سیاه با گفتن این جمله برس دستشویی را با حالت تهدید امیزی در هوا تکان داد و دو جن را وادار کرد تا خود را جمع و جور کنند.
- خوب... نمی خواد ناراحت بشی، اگه دوست داری با دست کار کنی، میل خودته ولی از ما به تو نصیحت که ارباب از این کارت خوششون نمیادا! الان دنیا دنیای سرعته و کمیت مهمه نه کیفیت!

لرد گرچه تبدیل به جن شده بود اما هوشش همچنان بر سر جایش بود. با شنیدن جمله اخر جن برس را کمی پایین آورد و با چشمانی تنگ شده مدتی آن دو را نگریست.
- منظورت چیه!
- معلومه دیگه جادو جنی بهترین گزینه برای انجام کارهاست. دیگه مثل قدیم نیست که اربابا به جن های حساس اهمیت بدن. اونا جن های فرز می خوان.

یک جای کار ایراد داشت. لرد سیاه برای اولین بار متوجه شد که به نکته ای با اهمیت توجه نکرده بود.... جن ها می توانستند جادو کنند!
- اوه من چقدر... چیز بودم!... هی تو... اگه حرفی می زنی باید ثابتش کنی! الان تو ادعا کردی خیلی فرز هستی...پس بیا و ثابت کن چقدر توی بکار بردن جادو نظافت فرزی!
- جن بی خبر، به خیال رو کم کنی، به سرعت دستانش را به هم مالید و با زدن بشکنی کارش را تمام کرد. برس به سرعت از دست لرد خارج شد و با سرعتی شگفت انگیز شروع به تمیز کردن سطوح کثیف نمود، هم زمان تی ها، سطل ها ی آب و معجون های شستشو از ناکجا اباد پدیدار شدند و هر کدام مشغول کار شدند.

سی ثانیه بعد
- اها... بفرما...کیف کردی! سرعتو داشتی.
- نـــــــــــــــــه!!! این امکان نداره!!!


ویرایش شده توسط جاگسن در تاریخ ۱۳۹۲/۱۱/۱۲ ۲۰:۵۴:۰۱


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۵:۲۷ شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۲
#77

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-خیابونای کثیف - محله شلوغ –هوای آلوده-مشنگ های پست-جادوگرای بی مقدار...

تدی:هی تو؟
لرد خانگی:هی من؟
-تدی:بله! با کریچر نسبتی داری؟

لرد خانگی با عصبانیت لبهایش را به هم فشرد و گفت:
-نه!

جیمز در حالیکه با بی خیالی یویو اش را به تک تک درختان سر راهشان و البته عابران بخت برگشته میکوبید گفت:
-پس لطف کن ببند!از وقتی خریدیمت همینطور داری غر میزنی.انتظار داشتی کجا زندگی کنی؟قصر ریدلا؟

لرد خانگی با افسوس آهی کشید.ولی این تازه شروع تحقیر ها بود.

-جیمز؟این به نظرت کچل نیست؟
-چرا...و اگه دقت کنی میبینی اصولا همه جنا کچلن.
-اوهوم...ولی این یکی به نظرم زیادی کچله.

هنوز پنج دقیقه از خرید لرد نگذشته بود که جیمز و تدی از خریدنش پشیمان شده بودند.ولی چاره ای نداشتند.جن خریده شده هرگز پس گرفته نمیشد.
لرد آرزو کرد هر چه سریعتر به مقصد برسند.ولی وقتی چند دقیقه بعد در مقابل مخروبه ای که به زور بین دو خانه دیگر جا داده شده بود توقف کردند، از آرزویش پشیمان شد.جیمز و تدی با سرو صدای فراوان وارد خانه شدند.مالی ویزلی در حالیکه با کفگیرش لرد را به داخل خانه هدایت میکرد گفت:
-چقدر دیر کردین.کلی کار داریم.یکی بیاد تو آشپرخونه به من کمک کنه.یکی هم بره دستشوییا رو تمیز کنه.یه نفرم بچه های منو از گوشه و کنار خونه جمع کنه و بیاره که وقت ناهاره.فراموش نکنین تعدادشون یه چیزی بین دوازده و پونزدهه.فرصت نکردم بشمرم.سریع کارا رو بین خودتون تقسیم کنین.

درست در همین لحظات جن ریش دار به خانه ریدل رسیده بود.به محض شنیدن کلمه "رسیدیم" از مادر ارباب، جن بی اختیار به طرف دیوار بین اتاق تسترال ها و ساختمان اصلی رفت و سعی کرد وارد آن شود.
مروپی گانت:تو داری چیکار میکنی؟در اون طرفه.شاید حق با بلا بود.تو زیادی پیر هستی.نباید میخریدمت.ولی چاره ای نیست.حالا که بابتت کلی گالیون دادم مجبوری عین تسترال برامون کار کنی.یه ردای جنی سیاه بهت داده میشه.همیشه باید همونو بپوشی.این گونی نارنجی گلدارت دیگه داره حالمو به هم میزنه.

آلبوس خانگی:نور-سفیدی-نیکی- روشنایی-خانه کوچک-فقر-گرسنگی-یه عالمه ویزلی!فرزندانم!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲
#76

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۹:۰۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
و با نمایان شدن جیمز و تدی در انتهای راهی که لرد قرار داشت، شکش به یقین تبدیل میشه و برقی اندرون چشماش نمایان میشه.

- تو چی گفتی جیمز؟ گفتی تمام این جن هارو بخریم؟

تدی و جیمز یک لحظه متوقف میشن و به بازار پیش روشون که شامل هزاران هزار جن خونگی میشه نگاه میکنن و آب دهنشونو قورت میدن. جیمز سوت زنان سرشو به سمت مخالف تدی میچرخونه و میگه:

- مطمئنم دامبلدور به خرید ده تاشونم راضیه.

تدی درحالیکه ابروشو بالا انداخته، به جیمز زل میزنه.

- اونوقت به اینم فک کردی که اگه خواسته ی دامبلدور خرید جن خونگی نباشه چه اتفاقی میفته؟

جیمز با بیخیالی شونه هاشو بالا میندازه و جواب میده: مهم نیست! اگه نخواستشون میفرستدشون هاگوارتز!

تدی و جیمز شروع به قدم زدن توی بازار میکنن و درست جلوی جایی که لرد قرار داره متوقف میشن. جیمز دستشو تو جیباش فرو میبره و چندین سیکل و نات بیرون میاره و کف دستش به نمایش میذاره.

- به نظرت با اینا چندتاشونو میتونیم بخریم؟

تدی با تردید سرشو نزدیک تر میکنه تا ببینه واقعا گالیونی تو دست جیمز موجود هست یا نیست و بعد از نیافتن حتی یک گالیون میپرسه:

- دوتا؟

جیمز دستشو مشت میکنه و صدای جیرینگ جیرینگ سکه هارو در میاره و میگه: نه تدی، حداقل ده تاشونو میتونیم بخریم ... سلام آقا! ما ده تا جن خونگی میخوایم!

فروشنده ی جنای خونگی با کلی ذوق و شوق و احترام جلو میاد و تعظیم کنان میگه: معلومه که میشه! چرا که نه ... الان بهترین جنای خونگی رو نشونتون...

اما با باز شدن دستای جیمز و نمایان شدن سیکل ها و نات ها حرفش نیمه کاره میمونه.

- اینا تمام پولتونه؟

جیمز سیخونکی به تدی میزنه و تدی با گفتن "آهان" ـی دست به کار میشه و از تو جیبش یه کیسه بیرون میاره و با دستاش اونو بالا و پایین پرتاب میکنه. فروشنده نگاهشو تیز میکنه و سعی میکنه تعداد سکه های درون کیسه رو حدس بزنه.

- نهایتا پولتون به دو تا میرسه. تازه اگه همه ش گالیون باشه! بهتره دو تا از همینارو انتخاب کنین و ببرین و چونه ی الکی نزنین.

لرد با تلاش و کوشش زیاد سعی میکنه توجه تدی رو به خودش جلب کنه. اما تدی به دو تا جن خونگیه بغل لرد اشاره میکنه و میگه: این دوتارو میبریم!

جیمز قدمی به جلو برمیداره و میگه: چی چیو همین دوتا؟ مطمئنم پول ما ارزش سه تا از اینارو داره. بنابراین ...

جیمز مشغول بررسی جنای خونگی میشه و با انگشتش تک تک جنای خونگی رو از نظر میگذرونه و این دوباره لرده که شروع به انجام دادن حرکات عجیب میکنه تا جیمز انتخابش کنه.

- همینه! این یکی به نظر زبر و زرنگ میاد. این سه تارو میبریم.

اما اینبار هم انتخاب جیمز و تدی، لرد نبود. تدی کیسه ی گالیون و جیمز سکه های توی مشتشو تحویل فروشنده میدن. فروشنده شروع به وزن کردن سکه ها تو دستش میکنه و بی توجه به لرد که از انتخاب نشدنش، به شدت به جنبش در اومده بود و سعی در عوض کردن نظر جیمز و تدی داشت، میگه:

- نه نمیشه، ارزش این جنا بیشتر از این حرفاس. امکان نداره ... آخ! چی کار میکنی بچه؟

جیمز با یویوش یکی میکوبه تو سر فروشنده و جیغ و ویغ کنان میگه: به من گفتی نه؟ ارزش پولای ما پایینه؟ بگم آقای بلوپ بیاد با کل هیکلش روت بشینه له بشی؟

فروشنده با شنیدن آخرین جمله ی جیمز وحشت میکنه و تو تصوراتش آقای بلوپ رو یه مرد هیکلیه دو متری با 200 کیلوگرم وزن تصور میکنه. بنابراین من من کنان میگه:

- ن نه. چرا میخواین م مزاحم آقای بلوپ ب بشین؟ با هم به نتیجه میرسیم خ خب.

جیمز یویوشو تهدید کنان بالا و پایین پرتاب میکنه و میگه: پس همین سه تارو بده بیاد.

فروشنده که نمیخواد با این قیمت پایین سومین جن خونگی رو تقدیم اونا کنه، اشاره ای به لرد خانگی میکنه و میگه: تنها کاری که میتونم براتون بکنم اینه که به جای آخری، این یکیو تحویلتون بدم.

جیمز جلو میاد و چشم تو چشم با لرد میشه.

- ولی این خیلی خشن میزنه، انگار افکار شیطانی تو سرش می پرورونـ... باشه خب! قبوله ... ولی الکی بهمون انداختا!

جیمز جمله ی آخرو آروم رو به تدی بیان میکنه که برعکس خودش، از معامله ی امروز خوش حاله. لرد هم نفس راحتی میکشه و با شیطنت به دو جن خونگیه دیگه نگاه میکنه. شاید الان نتونه بعنوان یه ارباب به مرگخواراش دستور بده، اما حداقل دو تا جن خونگیه دیگه رو که میتونه تو کنترل خودش در بیاره.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۲/۱۱/۱۱ ۱۵:۵۶:۰۳

🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۵:۰۵ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲
#75

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۹:۰۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
فک کنم رزرو


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲
#74

آیلین پرنس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۱:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
- اوه... جن ِ خونگی ِ ریشو! ما در عمر پربارمون جن‌خونگی ریشو ندیده بودیم. شیرینی‌قندی ِ ما خیلی از دیدن اون یکی خوشحال می‌شن. آقای عزیز، اونو بسته‌بندی کنیدش. ما می‌بریم.
فروشنده با خوشحالی گفت:
- بله... البته خانم... هوی تو ای جن پست و حقیر!بیا جلوتر... پسر زنجیرشو باز کن...
آیلین که با دقت خم شده بود و به جن های مزبور نگاه می کرد با اخمی گفت:
- بانو... به نظر من این جن خیلی پیره... نگاش کنین خودتون. انگاری یه لایه چرم چین و چروکو کشیدن رو یه مشت استخون! حداقل ایوان با همه اسکلتیش از این خوش اندام تره... مطمئنین قند عسلتو... چیزه ارباب از این خوششون میاد؟
دامبلدور خانگی:
لرد خانگی:
فروشنده که از این حرف چندان خوشش نیامده بود با قاطعیت گفت:
- به نظر من شما اشتباه می کنید خانم... این از اول بچگیش با ریش دنیا اومده بود و چین و چروکاش طبیعین... کلا جن هرچی بیشتر چین و چروکی باشه نشون دهنده تجربه و قدرت و سرعت بالاترش تو اجرای فرامینه اربابشه... مثلا شما این بغلیشو نگاه کنین... شرارت و سرکشی از چشماش می باره. معلومه جن خوبی نمیشه. آخرش هم مجبورتون می کنه یه لباس بهش بدین و با تیپا از در خونتون بندازینش بیرون یا سرشو ببرین و بزنین به دیوار خونتون به عنوان دکور!
لرد:
دامبل:
مروپ با خوشحالی گفت:
- انقدر سخت نگیر آیلین... بالاخره ما تو مقر یه الادورا رو داریم که اهلی کننده انواع جن های خونگیه. بعد هم به خاطر ویژه بودنش می خریمش. بالاخره شیرینی قندی مادر چون خودشون ویژن از سوپرایز شدن هم خوششون میاد.
لرد که در قالب جن خانگی قدش به زحمت به زانوی مادرش می رسید تقلا کرد تا خود را از بند زنجیرهایی که به دور مچ پاهایش پیچیده بود خلاص کند اما فایده ای نداشت.
- مادر! منو اینجا تنها نذار! منم پسرت!
مروپ و آیلین:
فروشنده با عصبانیت لگدی نثار لرد خانگی کرد.
- ساکت باش ای موجود کثیف و حقیر! چطور جرئت می کنی به یک ساحره شریف و اصیل توهین کنی؟
سپس رو به دو ساحره ادامه داد:
- من از رفتار این جن عذر خواهی میکنم بانو... ظاهرا مادر بالای سرش نبوده و نمی دونه با یه ارباب چطور باید برخورد کنه. البته زیاد هم به سلامت عقلیش اطمینان ندارم! خب می خواین اون یکی رو براتون بپیچم یا بذارمش تو پاکت؟
لرد که از شدت درد نیمه هشیار بود زیرلب زمزمه کرد:
- ولی من خودم اربابم!
مروپ نگاه تحقیرآمیزی به جن بخت برگشته که از درد در خود جمع شده بود انداخت.
- بذارینش تو پاکت... نمی خوام تا خونه چروک تر از این بشه!
تا دقایقی دیگر دو ساحره دامبلدور در قالب جن خانگی را خریداری کرده و عزم برگشت به مقر را داشتند. دامبلدور درحالیکه سرش از پاکت بزرگی که در دست آیلین قرار داشت بیرون زده بود به لرد که در همان حالت روی زمین افتاده بود گفت:
- تام فراموش نکن... آزاد شو...
لرد نتوانست پاسخی بدهد. گویا این تبدیل تمام توانش را از وجودش بیرون کشیده بود. بدون اینکه تکانی بخورد اجازه داد گرمای آفتاب بدن نحیفش را نوازش دهد. گویا دیگر صدای هیاهو و فریادهای جمعیت را از بالای سرش نمی شنید. زیر لب زمزمه کرد:
- آخه چرا؟ مگه جز لرد بودن گناه دیگه ای کرده بودیم که به این روز افتادیم... خب شاید یه زمان هایی قتل عام هایی هم کرده بودیم ولی همه اونها برای آفریدن سوژه بود!اگر ما نبودیم که کتاب های رولینگ فروش نمی رفت... آه نجینی... پرنسس ارباب... ای همدم تنهایی ارباب! کجایی؟ تو تنها کسی بودی که همیشه در کنار ارباب بودی... حتی مادرمون هم مارو نشناخت... ما چه ارباب بدبختی هستیم!
در همان لحظه صدای بلندی که به وضوح از میان جمعیت به گوش می رسید حواس لرد را به خود جلب کرد. گوش های جدید و بزرگ لرد بی اراده به طرف صدا چرخیدند.
- دامبـــــــــــــــــل! تدی...مطمئنی پروف اومده اینورا؟ حاضرم سر یویوم شرط ببندم به خاطر کمبود اعضا خواسته تمام این جن هارو بخره تا عضو محفل کنه...
ذهن لرد با سرعت به کار افتاد... این صدا به نظرش خیلی آشنا می رسید...


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۱۱/۱۱ ۱۵:۱۳:۴۹


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۷:۱۷ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲
#73

مروپی گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۳۴ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴
از درس ِ علوم، جمله بگریزی؛ به!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 297
آفلاین
در میدان جنگ، بلا با ملغمه‌ای از و ، زاری‌کنان و آوادا زنان به جماعت ِ سر راهش، در جستجوی اربابش بود:
- اربــــــــــــــــــاب!! ســــــرورم! خودتونو به من نشون بدید! ارباب دیگه به شر و بدبختی با مادرتون به توافق نمی‌رسیم! دیگه به موهامون نرم‌کننده‌ی لطیفه می‌زنیم! اربـــــــاب! دیگه فقط ساعت پنج تا پنج و ربع باهاتون صحبت می‌کنــــــــــــــیم!!

و از اونورم جیمز، جیغ‌کشــــان و یویوزنان به جماعت مزاحم، با همراهی تدی دنبال دامبل می‌گشت:
- دامبـــــــــــــــــل! پـــــــــــــروف!! کجا رفتــــــــی لامپ ِ دویست و بیست وُلت ِ روشنایی؟! مگه قول نداده بودی با هم بشینیم رالف خرابکار رو دوباره ببینیم؟! مگه قرار نبود برام یه دونه آلوین بخری؟! دامبـــــــــــــــل!
- من که عوعو می‌کنم برات، بذارم برم؟!

آرتور ویزلی یه نگاهی به وضع آشفته‌ی محفلیا می‌کنه، یه نگاهی به وضع داغون ِ مرگخوارا. عینکشو برمی‌داره و همونطوری که داره با آرامش، تمیزش می‌کنه، می‌گه:
- اینطوری فایده نداره. باید تا پیدا شدن ولدمورت و دامبلدور، هردو جبهه عقب‌نشینی کنن تا اونا برگردن و ببینیم حکایت از چه قراره.

و متوجه می‌شه یه چیزی شلوارشو می‌کشه. به پایین نگاه می‌کنه و یه استخون ِ فک ِ بی‌صاحب رو می‌بینه:
- تو دیگه چی می‌گی؟!

استخون ِ فک، شروع می‌کنه حرف زدن:
- درست صحبت کن‌ها محفلی ِ بی‌ارزش. من شامپوام.
- هه‌هه! آره، منم راکفلرم.
- چی‌چی‌لِر؟! حالا هرچی که هستی باش. به هر حال در نبود ِ ارباب، من هدایت مرگخوارا رو به عهده دارم. شنیدم پیشنهاد عقب‌نشینی دادی، می‌تونید عقب‌نشینی کنید، ما شما رو نمی‌کُشیم.
______________
ساعاتی بعد، در جمع مرگخوارها. بعد از این که بلا رو با چندین طلسم مختلف خوابوندن، چون مث این هیستریکا هی سرشو می‌کوبید به دیوار و جیغ می‌زد «بلّا بد! بلّا بد! ساعت پنج تا پنج و ربع ِ صبح ِ جمعه! » که هیشکی هم منظورشو نمی‌فهمید.

ایوان یه نگاهی به جمع ِ حاضر انداخت و گفت:
- خب مثل این که تلفاتی نداشتیم به اون صورت که البته اهمیتی هم نداره. باس بگردیم دنبال ِ ارباب. آیلین تو... آیلین کو؟!

رز به عادت دوره‌ی حضور ارباب از جاش پرید:
- من بگم شامپو؟! من بگم؟! آیلین با مامان ِ ارباب رفت بازار!
- آخه بازار واسه چی تو این هیری‌ویری؟! ارباب گم شده آخه مامان ِ جینگیل‌مستون ِ ارباب!
- من بگم؟! من بگم؟!
- نه من بگـــــم شامپــــو! رز یه بار گفته! من بگــــم! تصویر کوچک شده


ایوان آهی می‌کشه و در حالی که در دل مقاومت ارباب رو طی این سالیان ِ طولانی تحسین می‌کنه در راستای حفظ سلامتی ِ عقلی‌شون، می‌گه:
- بگو داف.
- مامان ِ ارباب دیدن جن‌های خونگی‌مون تو جنگ خیلی کشته شدن، رفتن جن‌خونگی بخرن! تصویر کوچک شده


همون لحظه، بازار فروش جن‌های خانگی

- اوه... جن ِ خونگی ِ ریشو! ما در عمر پربارمون جن‌خونگی ریشو ندیده بودیم. شیرینی‌قندی ِ ما خیلی از دیدن اون یکی خوشحال می‌شن. آقای عزیز، اونو بسته‌بندی کنیدش. ما می‌بریم.



دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۳:۰۳ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲
#72

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۸:۴۵ دوشنبه ۴ مهر ۱۴۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6772
آفلاین
سوژه جدید:


آخرین لحظه های نبرد بود.هر دو گروه خسته و کلافه در انتظار پایان این کشمکش بودند.
بارانی از طلسمهای درخشان از دو طرف شلیک میشد.تعداد شرکت کنندگان لحظه به لحظه کمتر میشد.پیتر پتی گرو در گوشه ای از میدان جنگ بساط آتش و پاتیلش را به راه اندخته بود که در صورت برخورد احتمالی هر نوع اکسپلیارموس به لرد سیاه, سریعا او را بازیافت کنند...ارتش بدون رهبر هرگز به جایی نمیرسید.
در طرف دیگر اعضای ریز و درشت محفل با نهایت توانشان در حال جنگ بودند.روش محفل همین بود...کودک و پیر و جوان...همه میجنگیدند!

-آلبوس کجاست؟اونا دارن زخمیاشونو جمع میکنن بفرستن سنت مانگو...ما هم باید همین کارو بکنیم.وگرنه هیچ تخت خالی ای برامون نمیمونه.
-بس کن آرتور...تا حالا دیدی اسمشو نبر ارزشی برای مرگخواراش قائل بشه؟اونا رو دارن جمع میکنن که شخصا همشونو بکشه و تبدیل به اینفری کنه...اون بی رحم تر از این حرفهاست.ولی در مورد آلبوس...نمیدونم...یکی دو ساعتیه ندیدمش.از وقتی اسمشو نبر مینروا رو اونجوری زخمی کرد!


کمی دورتر از میدان جنگ...داخل جنگل


-پس اومدی؟انتظارشو نداشتم.فکر میکردم خودت قایم میشی و مرگخواراتو میفرستی سراغم!
-چطور فکر کردی چنین لذتی رو از خودم دریغ میکنم...کشتن تو...بدون دخالت اون بچه ها و نیروی عشقشون و مادرای نفرت انگیز فداکارشون...آماده مرگ باش.البته اگه بخوای فرار کنی بهت فرصت میدم.

آلبوس دامبلدور لبخندی زد.
-تام...باور کن همه میتونن خوب باشن.حتی تو.برای تو کمی سخته.ولی کمکت میکنم.برگرد به سمت روشنایی!

به محض اینکه دامبلدور کلمه " روشنایی" را به زبان آورد فضا برای لحظه ای روشن شد.دلیلش طلسمی بود که لرد سیاه بدون اخطار بطرف دامبلدور فرستاده بود.ولی پیرمرد چابک تر و فرز تر از چیزی بود که تصور میکرد.به سرعت خم شد و طلسم از بالای سرش عبور کرد و به جغد پیری که روی شاخه درختی نشسته بود اصابت کرد.جغد در یک ثانیه متلاشی شد...لحظه ای بعد جز قطرات خون پاشیده شده به اطراف, چیزی از جغد باقی نمانده بود.
دامبلدور چوب دستیش را بلند کرد.
-الکسپتاموراسیا...

سکوت...

لرد سیاه برای دفاع منتظر ادامه طلسم بود.ولی دامبلدور سکوت کرده بود.
-چیه؟بقیه شو فراموش کردی؟حداقل دستتو بیار پایین!...بذار کمکت کنم...اکسپتاموراسیالاسکا....

طلسم لرد سیاه هم ناتمام باقی ماند...و به شکلی تحقیر آمیز او هم قادر نبود دستش را پایین بیاورد.
-من چرا خشک شدم؟کی جرات کرد ارباب رو خشک کنه؟

-من!

دو جادوگر تا جایی که طلسم به انها اجازه میداد سرشان را برگرداندند و متوجه فرد تازه وارد شدند.
دامبلدور با دیدن پیرمرد چهره اش را در هم کشید.
-هی...تو دیگه کی هستی.به چه جراتی پیر تر از منی؟ریشتم که از من سفید تره.نکنه لبخند پدرانه هم بلدی بزنی؟

پیر مرد که ریشی بسیار بلند و ردایی سفید برتن داشت درست در میان دو جادوگر قرار گرفت.
-من نماد صبر بودم...شما دو تا حتی کاسه صبر من رو هم لبریز کردید.چقدر جنگ و جدال؟این چه وضعیه که برای این جادوگرا بوجود آوردین؟تعداد ما خیی زیاده که با هر جنگ هزاران نفر رو فدای خودتون و اهداف طمکارانه تون میکنین؟این همه کشته...این همه زخمی...ارزششو داره؟

لرد سیاه با سر جواب مثبت داد...
دامبلدور هنوز در فکر بود.ولی خیلی زود افکارش به نتیجه رسید.این طلسم طلسم قدرتمندی نبود.ولی طلسمی بسیار قدیمی و باستانی بو و تاجایی که میدانست .فقط یک جادوگر قادر به انجام آن بود...
-مرلین کبیر؟

لرد سیاه فورا به ساعد دست چپ مرلین نگاه کرد.
تو که مرگخوار شده بودی...خودم تاییدت کردم.به محض تایید هم به امضای ایوان گیر داده بودی و لشکری رو علیهش بسیج کرده بودی...ای نمک نشناس!

مرلین که انتظار نداشت هویتش به این سرعت فاش شود با دستپاچگی فکر کرد که کاش حداقل کمی تغییر قیافه داده بود.
-ارباب شرمنده...من در برابر جامعه جادویی مسئولم!الان آیات جدیدی نازل شد که باید جلوی شما دو تا رو بگیرم خب.چیکار میتونم بکنم؟!به من گفته شده تا وقتی که شما دو نفر موفق به شکست دادن این غرور و خود خواهیتون نشدین باید شما رو تبدیل به یه چیزی کنم...چیز...فقط قبل از رفتن باید بگم به محض اینکه آزاد بشین برمیگردین به حالت اولتون...فراموش نکنین...باید آزاد بشین....آزاااد....


میدان جنگ

نبرد متوقف شده بود.دو گروه سرگرم بررسی میدان جنگ برای پیدا کردن زخمی هایشان بودند. و البته هرج و مرج و آشفتگی پنهانی در چادرهای هر دو گروه وجود داشت.آشفتگی ناشی از ناپدید شدن رهبرانشان!
مرلین وارد چادری که علامت شوم عظیمی بالای آن خودنمایی میکرد شد.

-هی مرلین....کجا بودی؟ارباب رو ندیدی؟
-من؟...نه!


مکانی نامعلوم!

لرد سیاه کلمات آخر مرلین را شنیده بود. و بعد از آن فقط انعکاس نوری درخشان و برخورد هوای گرم با صورتش را احساس کرده بود...بعد از چند ثانیه که چشمانش به نور عادت کرد, به آرامی آنها را باز کرد.
در محله ای کثیف و شلوغ روی سکویی ایستاده بود.جایی شبیه میدان.
جادوگرها و ساحره های زیادی دورش جمع شده بودند.همه به شکل عجیبی قدبلند بودند! در پاهایش احساس سنگینی میکرد.وقتی به پای چپش نگاه کرد متوجه زنجیری شد که او را به جن پیری وصل کرده بود.
-کی این کارو کرد؟به چه جراتی؟ارباب رو به یک جن کثیف بدبو وصل میکنین؟

-آروم باش تام...این منم!

با کمی دقت در ریش سفید کوتاهی که جن پیر داشت او را شناخت...آلبوس دامبلدور...و درست لحظه ای که زنجیر پایش را فراموش کرده بود و قصد داشت با صدای بلند به آن وضعیت دامبلدور بخندید حقیقت مثل بمبی در ذهنش منفجر شد!
افرادر دور و برشان قدبلند نبودند...او بود که کوتاه شده بود.با آن پاهای کوتاه عجیب و غریب.دستی که به گوشهایش کشید, حدسش را تبدیل به یقین کرد.هنوز برایش غیر قابل باور بود.ولی او و دامبلدور هر دو تبدیل به جن خانگی شده بودند.و تازه میدانی را که در آن قرار داشتند شناخت...بازار جن فروشان!




Re: *پايين شهر*
پیام زده شده در: ۱۲:۵۴ سه شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۰
#71

جسیکا پاتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۵ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۱۶ جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶
از تالار قحط النساء گریف!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1541
آفلاین
یاهو



.:. سـوژه جـدیـد .:.

دوشیزه کرانک شافت درب را باز کرد و به این ترتیب واریا را به یک اتاق بزرگ و باشکوه هدایت کرد. جایی که هرگز مثل آن را ندیده بود. دیوارها، مبلمان و دکوراسیون اتاق به طرز چشمگیری تزئین شده بود و دومیز بسیار شیک نیز در آن قرار داشت. در پشت یکی از میزها جناب ادوارد نشسته بود و در کنارش پسراو ، یان بلیک ول ایستاده بود.
چون یان بلیک ول هر روز به اداره سرکشی میکرد، واریا او را به خوبی میشناخت و میدانست که او 28 سال سن دارد و شخصیت بسیار باهوش و دست نیافتنی دارد و به هیچ وجه به پدرش شباهت ندارد. واریا این اطلاعات را از کارمندان قدیمی شنیده بود!


با ورود واریا برای چند ثانیه سکوتی سنگین در اتاق حکم فرما شد و دو مرد به او خیره شده بودند. ناگهان یان گفت:
- غیر ممکنه پدر! من فقط اینو میدانم که این کار غیرممکنه!
- و من هم به تو میگویم که تنها راه حل همین است!
- ولی من موافق نیستم و از این به بعد هیچ دخالتی نمی کنم!
جناب ادوارد محکم دستش را روی میز کوبید و با تمام قدرت فریاد زد به طوری که انگار تمام اتاق لرزید.
در اینجا واریا کاملا متوجه قدرتِ تصمیم گیری او شد.

- منظورت چیه که هیچ دخالتی در ماجرا نمیکنی؟ تو فقط کاری رو میکنی که من به عنوان رئیس اداره به تو دستور میدم. آیا من رئیس هستم یا نه؟ آیا غیر از اینه که نظرات من در جهت زندگی بهتر و در نهایت به خاطر آینده تو بوده و هست و یا برعکس فکر میکنی من اون کسی هستم که باعث از بین رفتن اهداف بزرگ و سازنده شرکت هستم؟
پسرش جواب داد: پدر من همه چیز رو میدونم، ولی به نظر من میشه راه حل دیگه یا هرچیزی غیر این پیدا کرد!
- تنها راه چاره ما فقط و فقط همین راه است و بس!
جناب ادوارد با فریاد این جملات را ادا کرد. یان هم که حوصله اش از اینهمه جر و بحث سررفته بود به طرف پنجره رفت و خودش را با تماشای بیرون سرگرم کرد.


ناگهان جناب ادوارد با تواضع و شرمندگی رو کرد به واریا و گفت:
- من از شما معذرت میخوام دوشیزه میلفید! امیدوارم این بی ادبی مارو ببخشید! آیا نمیخواهید بیایید و بنشینید؟!
واریا که دستپاچه شده بود فورا یک صندلی انتخاب کرد و نشست. جناب ادوارد و واریا هردو غرق تماشای یکدیگر بودند. پدر و پسر هردو به او لبخند زدند و جناب ادوارد به آرامی و ملایمت ادامه داد:
- تو چقدر شبیه مادرت هستی عزیزم!
واریا با تعجب سوال کرد: مادرم؟!
- اینطور که پیداست اون منو به نام بلیک ول نمیشناسه. میدونی پنج سال بعد از دوستی من و مادرت، دایی من ارث قابل توجهی رو برای من گذاشت و به همین خاطر من هم اسمم رو عوض کردم و اسم دایی م رو انتخاب کردم.
- حالا فهمیدم!
یان که کنار پنجره ایستاده بود و گوش میکرد، یک دفعه چرخید و گفت:
- پدر من فکر میکنم بدون حضور دوشیزه میلفید بهتر میتونیم به بحث خودمون ادامه بدیم!
- باید بهت بگم که چون این موضوع به دوشیزه میلفید هم مربوط میشه مایلم که ایشون هم اینجا باشه! میخوام برم سر اصل مطلب ، آیا شما حاضرید برای اداره خدمتی انجام بدید؟
واریا بدون معطلی پاسخ داد: البته اگه کاری از دستم بر بیاد با کمال میل حاضرم!
جناب ادوارد خودنویس گرانقیمتش را سرجایش قرار داد و گفت:
- این چند ماهی که توی این اداره مشغول به کار شدی دیگه این رو فهمیدی که ما به عنوان بزرگترین و قدیمی ترین وارد کننده ابریشم کشور به حساب می آییم و ...
واریا با دقت به حرفهای جناب ادوارد گوش میداد و به نشانِ تاییدِ حرفهایش سرش را تکان میداد، جناب ادوارد بی وقفه حرف میزد تا اینکه بعد از چند دقیقه با گوشه ی چشمم به یان که از شدت عصبانیت سرخ شده بود نگاه میکنه و میگه:
- اینجاست که من به کمک تو احتیاج دارم. پسر من به جهت انجام این معامله و عقد قرارداد باید به فرانسه بره و من از تو میخوام که همراه او به فرانسه بروی.
- آیا به نظر شما من برای اینکار مناسب هستم؟ چون فکر میکنم تجربه کافی در زمینه منشی گری نداشته باشم!
- ولی تو در این سفر به عنوان منشی پسرم نمیروی بلکه به عنوان همسر آینده ش اون را همراهی میکنی!


واریا خواست چیزی بگوید ولی از دهانِ بازش هیچ شنیده نشد. بدون هیچ حرفی خیره به جناب ادوارد نگاه میکرد وقتی جناب ادوارد متوجه رنگ پریدگی او شد اضافه کرد:
- البته این رو بگم که این نامزدی دروغین و مصلحتیه. ولی من ایمان دارم که نتیجه ثمر بخشی داشته باشه. به محض عقد قرارداد و امضا طرفین، بعد از یک هفته اقامت شما دو نفر در لیون، به کشور خودمان برمیگردید. درضمن من قبلا به آنها اطلاع داده م که پسرم به اتفاق همسر آینده ش که البته نامزدی آنها هنوز به طوررسمی اعلام نشده، همراه خواهد بود. بعدا هم من یک یا دو ماه دیگر طی یک نامه برایشان توضیح خواهم داد که اردواج شما منتفی شد، به عنوان مثال برای هم مناسب نبودید. حالا نظر تو چیه واریا ؟!











شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.