هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
با استفاده از وِردهایِ مشهوری که بلاهای عجیب و جالب به سرِ بقیه می‌آرن، یا با استفاده از وردهای شخصیِ خودتون، یک موقعیتِ «شوخیِ عملی» رو برای یک شخص طراحی کنید و اون رو در یک رول شرح بدید. (30 امتیاز)

- آرسینوس جن خووب چایی آور؟

آرسینوس به چشمان وینکی که همچون دو توپ پینگ پونگ بیرون زده بودند، نگاه کرد. جهت چشمان وینکی، سماور انتهای اتاق را نشان میدادند.
آرسینوس با انگشتان دست خود محاسبه ساده ای انجام داد، سپس گفت:
- تو از من نزدیک تری که. خودت برو بریز خب!
- نه دیگه... وینکی جن وزیر بود. وینکی برای خودش چایی نیاورد. وینکی نقاب دار رو استخدام کرد تا براش چایی آورد.

آرسینوس نفس عمیقی کشید تا جلوی خودش را بگیرد که همه وسایل اتاق را روی سر وینکی خرد نکند.
- ببین وینکی... تو سه قدم نزدیک تری به سماور. این یعنی پنج ثانیه صرفه جویی در زمان. و خودت حساب کن که مهلت تموم شدن وزارت داره مثل باد میگذره!

وینکی به فکر فرو رفت. او جن باهوشی بود. او معنای زمان را به خوبی میدانست. اما گفت:
- وینکی به حرف معاونش گوش نکرد. وینکی وزیر مقتدر بود. اگر معاون به حرفش گوش نکرد، از معاون آبکش ساخت.

آرسینوس با مشاهده مسلسلی که در حین صحبت های وینکی، به سوی صورتش نشانه میرفت، تصمیم گرفت بر خستگی و راحتی و گرم و نرمی صندلی خود غلبه کرده، از جا بلند شود و برود دو استکان چای داغ بریزد. البته، اصولا خوردن چای در گرمای تابستان، حرکتی چندان معقول نیست. مگر آنکه شخص خورنده چای، در دفتر وزارت، و زیر سه عدد کولر جادویی همزمان نشسته باشد.

به هر صورت، آرسینوس، در حالی که میکوشید وقت بیشتری را تلف کند تا شاید وینکی خودش از جا بلند شود، همچون پنگوئنی فلج به سوی سماور و کتری گوشه دفتر رفت.

نیم ساعت بعد:

آرسینوس بالاخره خود را به سماور و کتری رساند. و سپس تنها برای حرص دادن وینکی، شروع کرد به چای ریختن، اما به صورت کاملا اسلوموشن. البته، آرسینوس اصلا حواسش نبود که وینکی که پشت سرش نشسته است، در حال سوهان کشیدن ناخن هایش است و کلا وقت تلف کردن او را به شست پایش هم نمیگیرد.

معاون وزیر، پس از تلف کردن چهل و پنج دقیقه دیگر، آنهم تنها با ریختن چای به درون استکان، بالاخره زیر چشمی به وینکی نگاه کرد. و سپس با دیدن وینکی که در حال سوهان کردن ناخن هایش است، منفجر شد. البته در درون. یعنی به طور دقیق تر، در زیر نقاب! رگ های شقیقه اش همچون طوفان شروع کردند به تپیدن و صورتش همچون لبو قرمز شد.
- یک بلایی بیارم سرت که...

و با گفتن همین جمله، چرخ دنده های بخش نقشه های شیطانی ذهن آرسینوس، با تمام سرعت به کار افتادند...
پس آرسینوس، که در زیر نقاب لبخندی شیطانی بر لب داشت، در حالی که زیر چشمی وینکی را هم زیر نظر گرفته بود، چوبدستی خود را از جیب بیرون کشید و زیر لب، در حالی که به شدت دقت میکرد وینکی چیزی نشنود، رو به یکی از استکان ها گفت:
- توهمیوس کراوچیوس...

و ثانیه ای بعد، آرسینوس با آرامش تمام، سینی ای که رویش دو استکان چای داغ قرار داشت را برای وینکی آورد.
وینکی به استکان ها نگاه کرد، و سپس نزدیک ترین استکان را از روی سینی قاپید و چای داغ آن را یک نفر سر کشید که البته باعث شد از دهان، بینی و گوش هایش بخار بیرون بزند. سپس گفت:
- وینکی جن وزیر مهم بود. وینکی جلسه مطبوعاتی داشت. معاون نقابدار کت وینکی رو آورد.
- با کمال میل وزیر بانو.

آرسینوس به سرعت کت وینکی را، که حدود بیست سایز برایش بزرگ تر بود آورد، و همچنین کلاه وزارت را که کاملا روی صورت و چشمان وینکی را میپوشاند، روی سرش گذاشت و گفت:
- کاملا آماده اید.

و وزیر و معاون، به سرعت برای جلسه مطبوعاتی به اتاق کنفرانس وزارت رفتند...

دقایقی بعد:

پس از طی کردن راهروهای طولانی و پر پیچ و خم وزارت سحر و جادو، بالاخره به درب چوبی و کنده کاری شده اتاق کنفرانس رسیدند و وینکی در را با لگد باز کرد و همراه با آرسینوس وارد شد.
اما به محض ورود، ناگهان وینکی متوقف شد. چشمانش از شدت تعجب چهارتا شده بود. و وی، با لکنت زبان گفت:
- ا... ا... ارباب؟

خبرنگارانی که اتاق را پر کرده بودند و از وزیر عکس میگرفتند، با دیدن چهره وزیر، عکس گرفتن را متوقف کردند و با تعجب به او نگاه کردند.

- اینهمه ارباب کراوچ؟ وینکی و اینهمه خوشحالی بعید بود اصلا!

وینکی این جمله را گفت و سپس همچون پلنگ روی خبرنگاران پرید، و در کمال تعجب همگان، در حالی که آرسینوس از شدت خنده پخش زمین شده بود، همه را بوسید.
البته، خبرنگاران نیز که به شدت به تف و آب دهان وینکی آغشته شده بودند، ردا دریدند و از محل گریختند. تا جایی که فقط وینکی باقی ماند و آرسینوسی که از شدت خنده دلش درد گرفته بود. و همان لحظه بود که وینکی به سوی آرسینوس برگشت.
- ارباب کراوچ آپارات بازی دوست داشت. ارباب کراوچ خوشحال بود، پس وینکی جن خووب بود!
- اوه...

و آرسینوس با دیدن جن خانگی، که با آن کت و شلوار بزرگ که به دست و پایش میپیچید، و کلاه وزارت که روی چشمانش را پوشانده بود؛ به سرعت فرار را بر قرار ترجیح داد. ظاهرا شوخی تسترالی اش چندان هم خوب از آب در نیامده بود!



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۷:۰۷
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
- رز؟

هر وقت دیدین یه هافلی این طوری صداتون می زنه، بپرین رو آذرخش و تا می‌تونین دور شین چون معلوم نیس می‌خواد چه بلایی سرتون بیاره! رز ویزلی مدیر بود، منو داشت، بلاک آیپی می‌کرد اما با شنیدن لحن مهربون همگروهی‌اش ترسید. آخرین باری که رز زلر چنین لحنی رو به کار برده بود، برمی‌گشت به زمانی که وندلین رو فروخت.
- بله؟
- بخور اینو بیا.
- چی هست این؟
- شدی تو خسته بخور زیاد بره دَدر.

رز ویزلی نگاه مشکوکانه‌اش را بین ویبره زن و معجون اهدایی‌اش چرخاند. لبخند از این سرتا آن سر روی صورت رز به نظر چیز خوبی نمی آمد. از طرفی می‌دانست که تا معجون رو سر نکشد، رز بیخیالش نمی شود. وصیت نامه‌ی جدیدش را تنظیم کرد و مطمئن شد که حتی ماژول اخبار هم به قاتل احتمالی‌ش ارث نرسه و بعد با استدلال " مرگ یه بار شیون هم یه بار" معجون رو نوشید.

منو دار تازه وصیت تنظیم کرده انتظار داشت با خوردن معجون از سبز به زرد تغییر رنگ بده، برگاش بریزه، خشک یا پودر شه یا هر بلای دیگری که تاحالا معجون های هکتور سرش نیاورده بودن، سرش بیاد. در کمال تعجبش هیچ کدوم از این اتفاقا نیوفتاد. گرچه هنوز هم نمی تونست مطمئن باشه ولی حداقل اگه می‌مرد با کام شیرین از دنیا می‌رفت.

- هنوز زندم!

و گیاه حاضر بود سر غنچه ی تازه شکفته قسم بخوره که " فعلا..." رو شنیده.


چند ساعت قبل

رز ویبره زنان و اجازه نگیران پرید وسط دفتر مدیریت و بعد نفس عمیقی شروع کرد به حرف زدن:
- می‌خواین حشر با ها بیاین امروز بخورین عصر عسل ؟ گیاه بخورین یعنی رو رز فنتو سنتز رو؟ نگو رز رو در جریان خبر به باوش؟ می‌کنه آی پی آخه بلاک. کم ارشد داره هافل فعلا برم نمی شه دیگه من.

وقتی که رز برای نفس گیری توقف کرد، لینی با پوکر فیسی تمام فقط " عسل " رو فهمیده بود.
-عسل؟

رز بعد ویبره‌ای که منجر به له شدن غنچه تازه شکفته به وسیله ی چراغ روی سقف شد، گفت:
- شهد شاید؟

شب- سرسرای عمومی

رز ویزلی همچنان نگران با بیشترین فاصله‌ی ممکنه با رز سر میز نشست. یعنی جدا باید باور می‌کرد معجون صبح چیزیش نبوده؟ نه. شاید هرکی دیگه بود باور می‌کرد ولی رز؟ نه و نه و نه! این دختر همونی بود که رودولف رو از هافلپاف فراری داد!

- اهم. نوگلای ننه هلگا؟

توجه‌ی همه‌ی بچه های‌ سر میز از مرغ سوخاری به ناظرشون تغییر یافت. رز با چشم های اشکی به تک تک شون خیره شد و به یاد آورد روزی که از سد غرغرای تابلوی ننه گذشتن و خودشونو به عنوان یه هافلی اثبات کردن.
- عمر من ممکنه به لطف اون یکی ناظرتون خیلی به دنیا نباشه. اگه رفتم از گلام خوب نگه داری کنین. دوستون دارم.

به غیر از اینکه از شنیدن صدای هافلی مهربون بترسین، مردنشونم باور نکنین! اینا میدین چاینا نیستن خود اصل اصل ترکیه هافل دره‌ن.
با اتکا به همین اصل، اعضای هافلپاف شانه‌ای بالا انداختن و به غذاخوردنشون ادامه دادن و رز رو تنها می‌ذارن تا برای حواس پرتی منو رو بالا و پایین کنه.

- لینی کو؟

در همین حینه که رز دیگر، می‌فهمه یا الان یا بیخیال نمره! حالا که گیاه فهمیده حشره نیس، با هوش هافلی هم می‌تونه حدس بزنه به ربطی داره به معجون صبح.
لیوان آبش رو به عنوان استتار بالا می‌گیره و غیر لفظی له وی کورپس رو اجرا می کنه که در نتیجه‌ش مدیر هاگوارتز از مچ پا آویزون می‌شه.

- خاک هاش ریخت روی ماسکم خراب شد.

گیاه که شیره به برگاش نمی‌رسه و نصف خاکشم از دست داده، با تاسف به جسیکایی نگا می‌کنه که الان فقط به فکر ماسکشه نه ناظر گلش که وارونه وسط سرسرا آویزونه.

- هر کدومتون این کارو کرده بیارتم پایین تا لاک آیپیش نکردم!
- ویـز! ویـز. ویــــــــززز!

و آخرین قسمت نقشه‌ی بی‌نظیر اون یکی ناظری که رزه، منو هم داره ویبره هم می‌زنه ولی گیاه نیس. لینی و هر حشره‌ای که توی هاگوارتز پیدا می‌شدن، با خوشحالی به سمت گیاه پرواز می کنن.

- نهههههه!
- ویززززز!

بیرون سرسرا


رز که با صدای اون یکی رز دچار عذاب وجدان شده بود، با دیوار گفت:
- می‌کنه گیاه درک دیگه! عقبه هافل داره نیاز به هر نمره‌ای. می‌کنه درک؟

دیوار جوابی برای سوالش نداشت.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۴ ۰:۱۴:۳۵




پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۳:۴۰ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۶

دافنه مالدونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین
1. با استفاده از وِردهایِ مشهوری که بلاهای عجیب و جالب به سرِ بقیه می‌آرن، یا با استفاده از وردهای شخصیِ خودتون، یک موقعیت «شوخیِ عملی» رو برای یک شخص طراحی کنید و اون رو در یک رول شرح بدید. (30 امتیاز)

کلاس معجون سازی تموم شده بودو دافنه داشت در راه رو ها قدم میزد و هم زمان به تکلیفی که استاد درس ورد ها و طلسم ها دیروز داده بود فکر میکرد ینی اوباید اون وردا رو ،رو کی انجام میداد،بعد از مدتی فکر کردن بالاخره به نتیجه رسید با سرعت به سمت سالن عمومی گریفیندور رفت و گفت:
-پالی چپمن زود بیا پاییننننن،راستی تو چرا سر کلاس معجون حاضر نشدی؟

پالی با صورتی خسته مانند پایین اومدو گفت:
-من نیاز نبود امروز بیام استاد گفت نیازی نیست تو سر کلاس حاضر شی ، حالا چرا اینارو میپرسی ؟چیه دافنه باز دوباره چی شده؟

-میخوام روت یه سری وردارو اجرا کنم،تو میخواستی منو با طناب دارت بکشی حالا خودم یه بلایی سرت میارم که فکر کشتنم رو از سرت بیرون کنم.

-منکه رفتم.

-وایسا کجا در میری الان خودم حسابتو میرسم.

پالی به سمت خوابگاه رفتو درو قفل کرد. دافنه هم مثل این قهرمان ها وارد اتاق شد و به سادگی فقط یه الوهومورا گفت و دروباز کرد.

دافنه گفت:
-فکر کردی من احمقم که نتونم درو باز کنم؟

-خوب گفتم شاید چوبدستی همرات نباشه.
پالی این جمله رو همراه با پوزخندی گفت که این معنی رو میداد که تو نمیتونی بلایی سر من بیاری.

-ریکتا سمپرا.

پالی به سرعت شروع کرد به خندیدن انگاری دافنه داشت فکر میکرد در این هنگام که از چه افسونی استفاده کنه.

-افرین،افرین ،همینجوری بخند!

پالی چوب دستیش رو دراورد تا امد ضد افسون ریکتا سمپرا رو بگوید دافنه یه اکسپلیارموس گفت و چوبدستی پالی افتاد دست دافنه،وقتی اثر اون ورد ازبین رفت دافنه گفت:
-فهمیدم دیگه جه بلایی سرت بیارم،جلی لگز جینکس.

پاهای پالی به سرعت شروع به لرزیدن کردند و او بازم حس قلقک بهش دست داد بود و نمیتونست درست راه بره.

پالی:

-اوپاگنو.

چند پرنده ظاهر شدن برای اینکه برنو به پالی نوک بزنن ولی پالی تونست جاخالی بده!

پالی خواست داد بزنه تا کسی به او کمک کنه ولی دافنه به سرعت گفت:
-سیلنسیو.حالا دیگه نمیتونی حرف بزنیو کمک بخوای چون صداتو قطع کردم.

پالی:

-افرین تو فعلا تو همین حالت سکوتت باش تا من فکر کنم که دیگه چه بلایی باید سرت بیارم.........اها فهمیدم ،دنسائوگیو.

پالی دندوناش قد کشیدن و دراز شدن.

-کاشکی یه دوربین داشتم تا ازاین صحنه ها عکس میگرفتم و بعدا نگاشون میکردمو بهت میخندیدم.

پالی به شدت عصبانی شده بود.

-فرنانکیولوس.

سرتاسر بدن پالی پر از جوش های چرکین شده بود ولی بعدش دافنه یه فینی تی گفت و اثر جادوهایی که تاالان گفته بود از بین رفت خواست یه بلای دیگه سر پالی بیاره و برای اینکه پالی فکر فرار به سرش نزنه گفت:
-له وی کورپوس.

و پالی در هوا معلق ماند،دافنه گفت:
-فکر کنم دیگه کافی باشه ولی اگر دوباره فکر کشتن من به سرت بزنه خودم حسابتو میرسم ،اامممم.....بازم ببخشید بابت این اتفاقات.

پالی:

دافنه از خوابگاه خارج شد و فقط به اتفاقاتی که امروز برای پالی پیش اومده بود داشت فکر میکرد و به شدت خندش گرفته بود.او برای اولین بار حس شرارتش به اوج خود رسیده بود ولی دیگه همچین کاری نمیکرد مگر درمواقع خاص.


ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۳ ۱۳:۵۰:۰۸
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۳ ۱۶:۰۱:۰۱
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۳ ۲۳:۲۵:۴۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۵:۱۷ یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۴۳:۲۰ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 205
آفلاین
دورا با تعجب به تکلیفشان، جزوه ی وردها و استادشون اقای بودلر زل زده بود.این دیگر چه تکلیفی بود؟دورا بویی از شیطنت نبرده بود. هرگز از آتیش سوزاندن و شوخی های بیجا خوشش نیامده بود.دقیقا همان حسی که به ماگل ها داشت، حتی بیشتر!
جزوه اش را برداشت و به سمت زیرزمین،جایی که خوابگاه هافلپاف بود به راه افتاد.نگاهی به اطراف تالار کرد.اغلب بچه ها کسل گوشه ای افتاده بودند.این کسلی به دو علت ایجاد شده بود:کلاس ها و تکالیفشان،رفتن رودولف.
دورا جزوه اش را در اورد.با نگاهش به تندی ان را مرور کرد.سرش را بالا اورد و نگاهی به جسیکا کرد.
_جسیکا!مرگخوار اینده؟
_بله دورا؟باز چی میخوای بپرسی؟

تعجب نکنید!این تازه وارد از بدو ورود به هاگ به قدری سوال پرسیده بود که میشد دلیل سومی برای کسلی هافلی ها یافت:سوال های زیاد دورا!دورا همه جا با دفترچه ی بنفشش حضور داشت و پاسخ هارا در ان مینوشت.اما این بار کار دیگری داشت.

_فوربان کالاس!

پوست زیبا وخوشرنگ صورت جسیکا، در کسری از ثانیه پر از جوش های چرکین شد.جسیکا با فریاد خواست دستش را روی صورتش بگزارد که دورا باز چوبش را به سمت او گرفت و گفت
_تارانتالگرا!

این باعث شد دست های بالا امده ی جسیکا، با حالتی موزون شروع به حرکت کند.جیکا به نحوی وحشتناک و تند هیپ هاپ میرقصید.آملیا که همان لحظه از برج ستاره شناسی برگشته بود با بی حوصلگی، به دورا و جسیکا نگاهی انداخت.اما در نگاهش پس از دیدن خنده های بلند دورا، که اغلب نمیخندید، جسیکایی که بلد نبود برقصد و حالا هیپ هاپ می رقصید،تعجب جایش را به بی حوصلگی داد.
_معلوم هست ای جا چه خبره؟

دورا با خنده نگاهی به آملیا انداخت.از این بازی خوشش امده بود.نگاهش از روی املیا به سمت جزوه چرخید.
_فورنکولویوس؟

ورد کار نکرد.دورا باز نگاهی انداخت. ورد را اشتباه خوانده بودو تمرکز کرد و چوبش را بالا اورد.
_فورنوکولویوس!

آملیا بهت زده به دورا چشم دوخت.
_چه کار کردی؟چی؟صدام؟

و دستش را روی گلویش گزاشت.اما مشکلی برای گلویش پیش نیامده بود.دهانش هم سالم بود ولی دما...دماغش برزگ شده بود.دهانش را باز کرد تا سر دورا فریاد بزند اما دورا پیشدستی کرد.
_اسکورجیفوی!

و از دهانش کف و حباب جاری شد. دورا خندان از این وضعیت به سمت رخت خوابش پیش رفت.بدون توجه به وضعیت ان دو.تصمیم گرفت از این به بعد بیشتر لذت ببرد.



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۶

جسیکا ترینگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۲ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
1. با استفاده از وِردهایِ مشهوری که بلاهای عجیب و جالب به سرِ بقیه می‌آرن، یا با استفاده از وردهای شخصیِ خودتون، یک موقعیتِ «شوخیِ عملی» رو برای یک شخص طراحی کنید و اون رو در یک رول شرح بدید. (30 امتیاز)

جسیکا با لبخندی شیطانی لیستی را که کلاوس میانشان پخش کرده بود را لای کتابش گذاشت و برنامه ریزی برای اجرای شوخی اش را برای شب گذاشت.
بعد از شام ،ملت همیشه خسته هافلپاف با سختی و مشقت زیاد خود را به تالار خصوصیشان رساندند و در جا روی تخت ها ولو شده وخوابیدند.
جسیکا با خوشحالی روی تخت دراز کشید و لیست ورد ها را جلویش گذاشت برگه ایی را هم برداشت تا ورد های مورد نظرش را روی آن یادداشت کند.

فلش بک-برج ستاره شناسی


جسیکا درحالی که سعی میکرد ماسک خیارش را که تقریبا نابود شده بود را روی صورتش نگه دارد،با لحن نه چندان جالبی املیا را صدا کرد:
-ای بابا تو که باز اینجایی این ستاره هات گم نمیشن به مرلین! بیا پایین ملت دارن جنقولک بازی در میارن تو نیستی فرصت رو از دست میدی ها!

آملیا با لحن بی تفاوتی در حالی که چشم از تلسکوپش برنمیداشت گفت:
-عههه خوبه منم به ماسک روی صورتت یا اون تیکه کلام بی ادبانت گیر بدم؟بذار کارمو بکنم!اصلا شیطونه میگه تکلیف کلاس وردامونو رو تو اجرا کنم ها!

جسیکا در حالی که از جمله آخر آملیا احساس خطر کرده بود"گو تو ده حلی " گفت و از برج خارج شد.

پایان فلش بک

جسیکا در حالی که با لبخند شیطانی روی تخت نشسته بود تکه کاغذ را برداشت چوبدستی اش را کنار دهانش گذاشت و با صدای آرامی گفت:
-سانراس!(تقویت صدا)

درحالی که از خفنیتش نهایت خوشحالی را احساس میکرد با صدای بلندی گفت:
-ملت!بیدااااااار شید!آهای رز بیدارررررر شو!

ملت از همه جا بی خبر با صدای بلند جسیکا از خواب پریدند.البته به دلیل کندی سیستم عامل هافلپافیشان در ابتدا متوجه نشدند چه اتفاقی افتاده.
بنابراین جسیکا بار دیگر چوبدستی اش را تکان داد و برای دادن جو ترسناک به محیط فریاد زد:
-اکسپکتو پاترونوم!

ملت با دیدن گرگی گرسنه که در اطراف تالار می چرخید به مرلین پناه برده و بدون ذره ایی تفکر در باره عامل این اتفاق در خواست بخشش گناهانشان را کردند.
رز در حالی که کم کم متوجه اتفاقی که در حال رخ دادن بود ،شده بود، برگش را به سمت منو دراز کرد که در همان لحظه صدای جسیکا که ورد "ریکتا سمبرا(قلقلک)" را فریاد میزد شنیده شد،و بعد از آن اطلاعی از منوی رز در دسترس نیست.
در نهایت هم جسیکا تکلیف کلاس ورد هایش را با استوپیفای(بیهوش کردن) و آبلیوویت (پاک کردن حافظه)پایان داد،و با نهایت خوشحالی تا صبح روی تخت گرم و نرمش خوابید.


هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶

کلاوس بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۹ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۸:۵۱ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
از دست ویولت و رکسان هر دو فریاد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 247
آفلاین
تدریسِ جلسه‌ی سومِ وردهای جادویی

صبحِ 3 اوت، یک صبحِ کاملا عادی و کسالت‌بارِ تابستانی، بود. جادوآموزانِ هاگوارتز هر یک پروسه‌ای تکراری را تا حضور به هم رساندن در کلاسِ وردهای جادویی طی کرده بودند؛ برخاستن از خواب در حالی که ناله‌ها و آه و فغان‌های اندوهگین و خشمناک‌شان فضای تالارهای خصوصی و خوابگاه‌ها را پر کرده بود؛ آماده شدن و سپس قدم زدن به سمتِ کلاسِ وردها که طبعاً خالی از غرولندهای معمول نبود. کلاسِ وردهای جادویی، آن هم ساعتِ 8 صبحِ روزی این چنین کسالت‌بار و «تابستانی»؟ (البته که ناراحتی آن‌ها بی‌دلیل نبود... کلاس‌های هاگوارتز در تابستان عادی شده بود اما از کسالت‌اش کاسته نشده بود.)

فضای کلاس و جادوآموزان، خواب‌آلود و کسل بودند. هر که سرگرمِ کاری بود. بعضی را سر را روی نیمکت گذاشته بودند و به آرامی چرت می‌زدند، برخی هم به شوخی و شیطنت‌های معمول مشغول بودند.

تمامِ حرکات و اصوات، به سادگیِ صدای بازشدنِ درِ کلاس، به سکوتی خیره‌کننده تبدیل شد. استادِ درسِ وردها، عجیب تاثیری بر جادوآموزان گذاشته بود. در کلاس با صدای خش‌داری باز شد. هیبتِ بلندقد، با لباسی بیش‌ازاندازه رسمی (یک ردایِ فاخر که نشانه‌هایی از کلاغی آبی رنگ و خطوطی بنفش‌فام داشت) و چهره‌ای آشکارا جوان، وارد کلاس شد. چند ثانیه‌ای گذشت تا جادوآموزان متوجه شدند دقیقاً چه اتفاقی افتاده و چه کسی وارد شده. دیدنِ چهره‌اش برای همه‌ی آن‌ها شگفت‌آور بود.

او ریونکلاییِ کرمِ کتابِ -به زعمِ بقیّه- خودشیرین و لوسِ مشهور هاگوارتز بود؛ باخواهری که از خودش هم شهیرتر بود. کلاوس بودلر. با همان چهره‌ی نسبتاً کودکانه و نه‌چندان بالغ‌اش، و با نگرانیِ آشکاری در نگاه‌اش. چند قدم بیشتر در ورودیِ کلاس نگذاشته بود که ایستاد؛ تمامِ کلاس را در یک نگاه، و سرسری ورنداز کرد. چهره‌های شگفت‌زده و متعجب، چهره‌های بی‌تفاوت و چهره‌های نه‌چندان خوشحال. توجهش جلب شد. لبخندِ کم‌رمقی بر روی چهره‌اش نقش بست. عینکش را سرجا محکم‌تر کرد و درحالی که سعی می‌کرد پاهایش را با شدتِ زیادی بر زمین نکوبد، به سمتِ تریبون و تخته‌ی سیاهِ کلاس، قدم برداشت. در مقابلِ حیرتِ همگان، و بهتی که مشخصاً در چهره‌ی بعضی جادوآموزان دیده می‌شد...

پچ‌پچ‌ها و زیرلبی‌ حرف‌زدن‌ها را خوب می‌شناخت؛ ایضاً محتوایشان را. اهمیتی نمی‌داد. بی‌تفاوت و درحالی که نگاهش مستقیماً به سقف و سپس تخته بود، روی پا به سمتِ تخته چرخید و با گچ نوشت: «جادو، و کاربردهایش -در جایی که فکرش را هم نمی‌کنید-»

آشکارا توجه همه جلب شده بود.

صدایش را صاف کرد. با صدای بلند و تشرگونه‌ای گفت: «سلام!» دوباره بی‌تفاوت از حاضرین، اما به‌ناگزیر، روبروی آن‌ها، ایستاد و تدریس‌اش را آغاز کرد.

- امروز، می‌خوایم کمی تلفیقی عمل کنیم. همون طور که احتمالاً به یاد دارید در جلساتِ گذشته، یاد گرفتید چطور بدون استفاده از جادو در یک موقعیتِ چالشی از پس مشکلات بربیاید. همین‌طور، یاد گرفتید چطور وِردی رو خلق کنید و در یک موقعیتِ خاص، از اون بهره بگیرید. امروز، می‌خوایم هر دوی این کار رو تکرار کنیم؛ اما تحت شرایطی بسیار به‌خصوص.
جادو، لزوماً برای مبارزه و اعمال شاقّه نیست؛ وردهای جادویی در تک‌تک لحظاتِ زندگی به کارتون می‌آن. این البته بدیهیه؛ اما یکی از اون وجوهِ غیرشایع‌ترِ وردها، استفاده‌های شوخ‌طبعانه است. این‌جا مشخصاً Prankها و شوخی‌های عملی رو مدنظر داریم. این‌که با استفاده از وردهای جادویی بتونیم سر به سرِ دوست‌ها و چه بسا رقیب‌ها بذاریم و مدتی اون‌ها رو مشغول کنیم یا به مضحکه‌ی بقیه تبدیل.
تصمیم‌اش با شماست. برای این دو هفته، لازمه که با استفاده از وردهای جادویی مشهور و معمول، یا اون‌هایی که خودتون ایجاد می‌کنین، یک موقعیّتِ شوخ به‌وجود بیارید و بلایی بر سرِ یکی دیگر از جادوآموزان. تنها تلفاتِ جانی هستن که ممنوعن؛ تا هر مرزی رو آزادید درنوردید؛ به هر وردِ مشهور و غیرمشهور و هر حیله و هر عملی، آزادید که متوسل بشین و با استفاده از اون بدیع‌ترین و خلاقانه‌ترین موقعیت‌ها رو پدید بیارین. بگذارید مثال بزنم؛ همین چند روز پیش، همونطور که احتمالاً برخی در این‌جا به خوبی مطلع هستن، خبرِ اتفاقی که به سر یکی از جادوآموزان، لینی وارنر، اومده بود رو شنیدیم. یک فردِ بسیار خلاق، با طراحی یک موقعیت، هنگامی وارنر در یک نقطه‌ی دقیق از سرسرای همگانی نشسته بود، با اجرای ترکیبی از چند ورد مختلف، اول یک ابر کوچیک ایجاد کرد که بدون توقف، برِ سر او می‌بارید. مخفیانه، وردِ شخصی برای «خشک‌نشدن» لباس بر روی وارنر گذاشته بود و در عینِ حال، بدون استفاده از جادو و صرفاً با به‌کارگیری «زبان»، تمام شبح‌های هاگوارتز رو مجاب کرده بود از درونِ بدن او رد بشن و سعی کنن حسِ سرمای مضاعفی رو بهش منتقل کنن. این یک مثالِ خوب از تلفیقِ وردهای مشهور، وردهای شخصی، و «عملِ غیرجادویی» خلاقانه‌ست. همچین نمونه‌ی کوچکی رو در نظر داشته باشین و به شکوه‌مندترین شیطنت‌ها فکر کنین...

پس از این نطقِ کوتاه، با اشارتِ چوبدستی‌اش، چندصفحه کاغذ بر روی نیمکتِ همه قرار گرفت.

- با استفاده از لیست‌های وردهای جادویی (مثلِ این)، چند وردِ مناسب رو پیدا کنین. سپس سعی کنین با استفاده از تعدادی از همین وردها (یا وردهای ساخت خودتون)، یک موقعیتِ خلاقانه رو ایجاد کنین که در اون کسی مضحکه باقی جادوآموزان بشه. بهتره از فضاهای عمومی برای عملی کردن برنامه‌ی شوخی‌تون استفاده کنین هرچند محدودیتی در این باره وجود نداره. فرصتِ گران‌بهایی در اختیارتون هست... به هر عظمتی که می‌خواید، شیطنت کنید.

خودش از شیطنتِ جمله‌ی انتهایی خنده‌اش گرفته بود اما سریع خودش را جمع و جور کرد. نفسِ عمیقی کشید. سرش را پایین انداخت و در حالی که می‌توانست خشنودیِ تعداد زیادی از جادوآموزان از درسِ آن جلسه را زیر چشمی ببیند و پچ‌پچ‌هایی از «بلاهایی که قرار بود» بر سرِ بقیه بیاید را بشنود، کلاس را ترک کرد.

تکلیف:

1. با استفاده از وِردهایِ مشهوری که بلاهای عجیب و جالب به سرِ بقیه می‌آرن، یا با استفاده از وردهای شخصیِ خودتون، یک موقعیتِ «شوخیِ عملی» رو برای یک شخص طراحی کنید و اون رو در یک رول شرح بدید. (30 امتیاز)

طراحیِ کامل و دقیقِ اون شوخی، چینشِ جزئیات همچون یک پازل، و تشریحِ دقیقِ کاربردِ ورد از طریقِ روند داستان، و نتیجه‌ی نهایی، از فاکتورهای مهم هستند.


ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۳ ۰:۱۱:۳۵
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۳ ۰:۲۲:۲۳
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۳ ۰:۲۶:۲۵
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۳ ۰:۳۹:۳۰

تصویر کوچک شده
[
تصویر کوچک شده

بنفش! [ ]



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶

گریفیندور، مرگخواران

پالی چپمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۲:۲۸:۴۲ یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹
از من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 175
آفلاین
نمرات کلاس طلسم ها و وردها








ریونکلا



لینی:30

عالی بود حشره زحمت کش! هیچ اشکالی ندیدم و خیلی خوشم اومد.



لادیسلاو:29


طلسمت باحال بود ولی، من که نفهمیدم داستان چه جوری بود. یه خرده غیر قابل فهم بود.





گریفیندور


آرسینوس:30

رولت خیلی خوب بود آقای نقابدار! آخرش خیلی تموم شد و یکی از معدود رول هایی بود که توضیح کاملی برای طلسم و کاربردش داشت. ولی چرا آقای لسترنج؟



جینی:30

نقل قول:
هري در ميان عده ي زيادي از ساحرگان زيبارو مجلس ايستاده بود و درحاليكه جرعه جرعه از شرابش ميخورد، لبخند تحويل ساحرگان ميداد.


شراب؟
حداقل مثل خانم اسلامیه یه سانسوری چیزی می کردی!

اشکالی در رابطه با شکل رول نداشتی، رول خیلی قشنگ و قابل فهم بود.

نقل قول:
هري به سرعت گفت:
- چرا.. برو وسايلتو بردار.


دو نقطه نداریم. از این به بعد، بعد از اینکه رولت رو نوشتی یه نگاهی هم بهش بنداز.



گویندالین:28
گوین!

می شه بگی قضیه چی بود؟ حمله دسته جمعی غذاها؟ یه خرده رولت عجیب بود. و یه اشکالاتی هم داشت.

نقل قول:
- اسمش بالماسکه اس آرسینوس. نه مهمونیِ من سعی می کنم از همه خنگ تر باشم!


اون "ِ" توی " مهمونی" چه نقشی داشت؟ بهتر بود اینطوری می نوشتی:

- اسمش بالماسکه اس آرسینوس؛ نه مهمونی. من سعی می کنم از همه خنگ تر باشم!


نقل قول:
شوکو رول را از انتهای آن گرفته و به شکلان شش سانتیمتری زل زد.


سر طناب دارم شرط می بندم او "شکلان" شکلات بوده!


نقل قول:
- نه.. نه...



دو نقطه نداریم عزیز دل خواهر!

یه چیز دیگه. بهتر بود یکم بیشتر کاربردش رو توضیح می دادی.

اشتباهاتت فقط تو علائم نگارشی بود، که کاملا مشخص بود بی دقتی کردی. دفعات بعد بیشتر دقت کن که مشکلی پیش نیاد.



پروتی:29

پروتی!

پس طلسمه کو؟ این طلسم هنوز اختراع نشده؛ تو فقط توضیح دادی ولی اجراش نکردی! خیلی بهتر می شد که اجراش می کردی و ضررها و شایدم مزایا شو می دیدیم. اشکالی نداشتی از نظر پیش بردن رول، علائم نگارشی، ظاهر رول و... .





هافلپاف



رز:30

رولت خوب بود. تو پخ هم گفتم که بهتر بود خودت اختراع می کردی . کاشکی یه خرده بیشتر توضیح می دادیش. به هر حال اشکال کلی نداشتی.




اسلیترین



آستوریا:

سوژه ت خیلی خنده دار بود مادر شوهر گرامی! بسی خندیدم و به حال آن تازه وارد بی نوا وای فرستادم! عالی بود! آخه من چه جوری نقد کنم اینو؟


ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۳ ۰:۳۸:۵۳

من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۶

گریفیندور

پروتی پاتیل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۳۹:۵۳ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 459
آفلاین
ساختن یه طلسم! فرقی نمی کنه چه طلسمی باشه.( منظورم اینه که فرقی نمی کنه که طلسم تون یه طلسم شوم باشه یا یه طلسم برای مبارزه با سیاهی) یه رول می نویسید که توش از این طلسمتون استفاده می کنید. اسم طلسمتون و کاربردش هم حتما ذکر می کنید.(می تونید از طلسمتون برای ایجاد سیاهی یا نبودی سیاهی و شرارت استفاده کنید. فرقی نمی کنه تو چه موقعیتی باشید.)

پروتی در حالی که دست به سینه وسط اتاقش ایستاده بود طول موهاشو از پایین کمرش به سرشونه اش رسوند و پس از حرف های پادما که فکر میکرد انتها نداشته باشن گفت:
_اوه مرلین رحم کرد که ادامه ندادی؛ ببین خواهر من، میدونم دوستش داری ولی منو تو نمی تونیم اونو مجبور کنیم باهات ازدواج کنه.متوجهی؟ نمی تونیم!
_یه کاری بکن دیگه پروتی...
_چیکار کنم؟سحرش کنم؟
_آره!
_چی میگی پادما؟عقلتو از دست دادی؟ببین دارم با اطلاعات کامل میگم هیچ، هیچ وردی وجود نداره که یه پسرو مجبور کنه بیاد تو رو بگیره.
_خب بسازیم وردشو؟
_مگه شهر هرته؟
_پس اینهمه وردی که وجود داره چی جوری ساخته شده؟ خب یکی موقعی که لازمش داشته ساخته دیگه!
_نمیدونم هرکاری میخوای بکنی؛ بکن پادما.
_کمکم نمیکنی؟
_پادما میشه لطفا بگی چرا انقدر این پسر برات مهمه؟
_خودمم نمیدونم!

پادما که از پروتی نا امید شده بود ؛برگشت سمت در تا از اتاق خواهرش خارج بشه که صدای پروتی رو شنید:
_چند سال پیش توی هاگوارتز یه کتابی بود که توش نوشته بود اگر میخوای جادوی جدیدی به وجود بیاری؛ باید خواستتو از ته قلبت به نوک انگشت هات منتقل کنی؛ بیشتر میشه گفت باید اون خواسته و اشتیاق تمام وجودتو در بربگیره...
_یعنی باید با تمام وجودم به عشقش فکر کنم و بخوام که احساس متقابلی در اون به وجود بیاد؟
_فکر میکنم در مورد تو همینطور باشه.
_اسم این طلسم رو چی باید بذارم؟
_شوهریوفاندیوس!
_پروتی!مسخره نکن.
_مسخره نمیکنم خواهر من تو میخوای این آدم رو سحر کنی تا بخشی از احساس تو به وجودش منتقل بشه و تو رو دوست داشته باشه؛ خب پس میخوای شوهر پیدا کنی دیگه!
_درست میگی؛ پس وقتی امروز اومدن؛ چهار نفری میریم توی حیاط تا بزرگترا راحتتر باشن و من میرم تا میوه بیارم و این طلسمو روش اجرا میکنم خوبه؟
_باشه مشکلی نیست؛ فقط پادما بازم میگم؛ باید با تمام احساست این جادو رو اجرا کنی... به جادوی درونیتم احتیاج داری البته!
_به نظرت موفق میشیم؟
_نمیدونم؛ همه چیز به صداقت احساس تو بستگی داره.خب دیگه برو حاضر شو منم کم کم آماده بشم.
_اوکی، مرسی خواهری.

پادما از اتاق پروتی خارج شد و به اتاق رو به رویی که متعلق به خودش بود رفت.
مادر جیسون از دوست های قدیمی مادرشون بود و سالها بود که پادما به جیسون احساس خاصی داشت؛ اما هیچ وقت از طرف جیسون حرکت خاصی انجام نشد که پروتی و پادما برداشت کنند که احساس متقابلی وجود داره.
پروتی شلوار مشکی پوشید تا با بلوز سفید رنگش تضاد داشته باشه؛ موهای بلندشو باز گذاشت و با چوب دستیش پایین رفت.مادرش کت دامن زیبایی به تن کرده بود؛ با دیدن پروتی لبخند زد و گفت:
_حاضر شدی؟الان...

صدای زنگ به مادر پروتی اجازه نداد که ادامه ی جملشو به زبون بیاره!
خانواده ی چهارنفره ی جیسون وارد خونه شده بودند که پادما با پیراهن ساده ی قرمزش پایین اومد؛ پروتی در دل زیبایی و سلیقه ی خواهرش رو تحسین کرد.
نیم ساعتی در کنار بزرگترها نشسته بودند تا اینکه جک برادر کوچکتر جیسون پیشنهاد داد به حیاط برن؛ حیاط خونه ی دخترها بیشتر شبیه یک باغ کوچک بود؛ استخری در وسط باغ وجود داشت و دورتا دور اون بیشتر درخت های میوه کاشته شده بود. در میان درخت ها فضای سبزی وجود داشت که به خونه هم نزدیک بود و میز و صندلی های چوبی ای اونجا انتظار اعضای خانواده رو میکشیدن.
جیسون، جک، پروتی و پادما به سمت صندلی ها رفتند؛ هوای صاف و ماه کامل شب زیبایی رو به وجود آورده بود؛ انعکاس نور ماه درون آب استخر منظره ی زیبایی رو ساخته بود.
جیسون با لبخند به پادما نگاه کرد و گفت:
_امشب بی نهایت زیبا شدی؛ کارت خوب پیش میره؟
_ممنونم؛ آره سختی های خودش رو داره ولی من از کارم لذت میبرم.
_این فوق العاده است؛اگر کارت برات کسالت آور باشه زجر میکشی.
_درسته.
_تو چه میکنی پروتی؟
_من هم درگیر کارامم؛ ولی خب کارم برام تفریحمم هست و این شاید بزرگترین شانس من بود.
_آره؛تو کارآگاه موفقی هستی واقعا!
_مرسی لطف داری.
_بچه ها من میرم کمی میوه و نوشیدنی بیارم.
_اوه پادما مرسی من واقعا تشنه بودم!
_خواهش میکنم جک.

پادما رفت و پروتی پا به پای خواهرش استرس گرفت.با پسرها مشغول صحبت شد اما تمام تمرکزش همراه خواهرش رفته بود.
بیست دقیقه ی بعد پادما برگشت؛ جک با شوخی گفت:
_کجا رفتی تو دختر؟ما تلف شدیم اینجا که!
_ببخشید مشغول حرف با مامان اینا شدم؛ عذرمیخوام.

پادما ظرف میوه رو روی میز گذاشت و کنار خواهرش نشست؛پروتی وقتی پسرها رو مشغول صحبت و میوه خوردن دید آروم خم شد سمت پادما و پرسید:
_چی شد؟
_نتونستم!
_چی؟چرا؟
_چون،چون اون خودش باید منو دوست داشته باشه، این کار من اصلا درست نیست.

پادما از رفتار عاقلانه ی خواهرش لبخندی حاکی از رضایت زد؛ هیچ کدوم از دخترها خبر نداشتند که خانواده ی جیسون در همین لحظه پادما رو خواستگاری کردند و چند روز دیگه قراره جیسون خواهر کوچکتر پروتی رو سورپرایز کنه!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
نقل قول:
ساختن یه طلسم! فرقی نمی کنه چه طلسمی باشه.( منظورم اینه که فرقی نمی کنه که طلسم تون یه طلسم شوم باشه یا یه طلسم برای مبارزه با سیاهی) یه رول می نویسید که توش از این طلسمتون استفاده می کنید. اسم طلسمتون و کاربردش هم حتما ذکر می کنید.(می تونید از طلسمتون برای ایجاد سیاهی یا نبودی سیاهی و شرارت استفاده کنید. فرقی نمی کنه تو چه موقعیتی باشید.)


- خداحافظ، دخترم!
- دزد این اطاف زیاده! نیای بیرون ها!

پدر و مادر آملیا، برای رفتن به وزارتخانه آماده میشدند و ممکن بود تا چهار ساعت دیگر هم برنگردند. برادر آملیا که مثل همیشه، پایش را روی پای دیگرش گذاشته و تخمه پوست میکرد و پاترونوس تماشا میکرد، گفت:
- نگران نباشین، خودم مواظب آملی هستم!

مادرش سری تکان داد و گفت:
- اتفاقا همینه که نگرانم میکنه!

برادر مو قشنگش، خنده ای به نشانه "برام مهم نیست" کرد و به تخمه پوست کردنش ادامه داد.
=====

دقایقی از رفتن پدر و مادر میگذشت؛ آملیا به اتاق خودش در طبقه دوم برگشته بود. برادر آملیا که از پاترونوس تماشا کردن خسته شده بود، نتوانست جلوی خودش را بگیرد و به طبقه بالا رفت تا کمی سر به سر آملیا بگذارد.

وارد اتاق شد و آملیا را، در بالکن، مشغول رصد ستاره ها با تلسکوپ دید. خندید و خودش را روی تخت آملیا انداخت. این کار معمولا او را عصبانی میکرد، اما حالا که مشغول تماشای ستاره ها بود، اصلا متوجه برادرش نشد. برادرش هم کم نیاورد:
- آی دختره!
- بله؟
- چی؟
- صدام کردی؟
- با تو نبودم! بایه دختره بودم!
- مگه من دختر نیستم؟
- با اون اخلاقت؟!

و به همین سادگی، دعوا شروع شد! چند دقیقه ای به بگو مگو گذشت که ناگهان، در اتاق آملیا، با صدای مهیبی بسته شد. برای آملیا، جهنمی بدتر از این وجود نداشت که با برادرش، در یک اتاق گیر بیفتد. پس به سمت در حمله برد و سعی میکرد با اجرای طلسم در را باز کند. از آنجایی که همانطور که اشاره شد، دزد در آن محل زیاد بود، پدر و مادرشان قویترین طلسم ها را روی درها گذاشته بودند؛ از طرفی هم برادرش، با خورد کردن اعصابش، مانع از تمرکز کردنش میشد:
- آلوهو...
- تنبل!
- بومبار...
- بکش کنار!

آملیا از شدت عصبانیت، چوبدستیش را، اینبار به سمت برادرش گرفت:
- موخراب بشیوسا!

و برادرش با موهای سیخ سیخ شده فریاد کشید:
- موهای قشنگمممم! کابوسم به حقیقت تبدیل شد!

و با ناله های شبیه به گریه، در اتاق آملیا، شروع به دویدن کرد. آملیا خندید و گفت:
- حالا اینجا گیر کردن باتو، خوش میگذره!

آملیا با خنده، به برادر بزرگش نگاه میکرد، غافل از اینکه آن پایین، سیبلینگ های دوقلویشان، در حال به هم ریختن کل خانه هستند و وقتی پدر و مادر برگردند، خانه شان را با یک آوار اشتباه میگیرند!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۵:۳۴ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۶

مینروا مک‌گونگال


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۴ دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۵۲ سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷
از کنار گوشیم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 43
آفلاین
ساختن یه طلسم! فرقی نمی کنه چه طلسمی باشه.( منظورم اینه که فرقی نمی کنه که طلسم تون یه طلسم شوم باشه یا یه طلسم برای مبارزه با سیاهی) یه رول می نویسید که توش از این طلسمتون استفاده می کنید. اسم طلسمتون و کاربردش هم حتما ذکر می کنید.(می تونید از طلسمتون برای ایجاد سیاهی یا نبودی سیاهی و شرارت استفاده کنید. فرقی نمی کنه تو چه موقعیتی باشید.)


شدت سردرد مینروا بیش از حد بود و این باعث می شد که نتواند کتابی را که از کتابخانه گرفته بود را بخواند. در کتابخانه نشسته بود و با کف دست به سرش میزد تا بتواند با وجود سردرد مطالب کتاب را درک کند.
زمزمه های اطرافیانش نا خودآگاه او را وادار می کرد که به صحبت های آنها گوش کند، ولی ادب و نزاکت را رعایت کرد و مشغول خواندن پاراگرافی شد که از نیم ساعت پیش سعی در فهمیدنش داشت.
با عصبانیت کتاب را بست و به طرف تالار گریفیندور راه افتاد. همان موقع پسری از اسلایترین جلوی او را گرفت. با حالت عصبی گفت :
- تو دیگه چی می خوای؟

پسر که معلوم بود همین عصبانیت او را می خواست گفت :
-هه مجبور بودم بیام دنبالت . پروفسور اسلاگهورن توی دفتر اساتید منتظرته به نفعته بجنبی .

و بعد پوزخندی زد . مینروا اخمی کرد . با خودش فکر کرد یعنی پروفسور اسلاگهورن با او چه کار داشت؟رو به پسر کرد و گفت :
-ممنون میتونی بری .
- نه نمیرم آخه با منم کار دارن حالا راه بیفت.

مینروا باری دیگر با خودش فکر کرد که پروفسور اسلاگهورن چه کاری میتونه با او داشته باشه . دردسرش وحشتناک تر شده بود ، بطوری که به اجبار جلوی ناله های ضعیفش را گرفته بود .
تقریبا داشتند به دفتر پروفسور می رسیدند که پسر اسلایترینی ایستاد . مینروا این بار ابروهای در هم کشیده اش را به بالا فرستاد و گفت :
- چرا اینجا ایستادی؟

پسر اسلایترینی بدون حرف به او زل زده بود . مینروا ابرو هایش را کمی درهم کرد و حرفی نزد . ناگهان پسر اسلایترینی چوبدستی اش را بالا آورد و گفت :
- استیوپفای .

مینروا حتی فرصت درآوردن چوبدستی اش را هم نکرد و بیهوش روی دستان پسر فرود آمد . همان موقع دختری از راهروی سمت چپ بیرون آمد و به پسر گفت:
- کارت درسته سیمون .

سیمون لبخندی شیطانی زد و با کمک لونی ، مینروا را از زمین بلند کردن و به تالار اسلایترین بردند . لونی لبخندی زد وگفت :
- وقتی این دختره خرخون از مدرسه اخراج بشه فکر نکنم گریفیندور اونقدرا هم امتیاز جمع کنه .


چندساعت بعد

مینروا چشمانش را باز کرد . چند دقیقه به همان حالت ماند تا درک کرد که در تالار گریفیندور نیست . همه جا بجای رنگ قرمز ، سبز دیده می شد . با فهمیدن اینکه در تالار اسلایترین هست جیغ خفه ای کشید . اگه یکی از معلم ها می دیدش اخراج می شد و این برایش حکم مرگ را داشت . گیج به همه جا نگاه کرد . صدایی از حفره ای که در سمت چپش بود می آمد .

- بله پروفسور ، مطمئنم خودم دیدمش که توی تالار سرک می کشید .

مینروا ترسیده پشت یک ستون بزرگ سنگی که چسبیده به دیوار بود پناه گرفت .
حفره باز شد و همان پسر اسلایترینی به همراه پروفسور اسلاگهورن داخل آمدند . مینروا با استرس دنبال راه چاره بود . پروفسور اسلاگهورن به پسر گفت:
- ولی اون که اینجا نیست مگه تو نگفتی نمیتونه از تالار خارج بشه ؟
- نمیدونم قربان . باید همین دور و ورا باشه .

و شروع کرد به گشتن . مینروا سعی می کرد که راه چاره ای بیابد که ناگهان طلسمی را که در خلوت خودش ساخته بود را بیاد آورد .
- شکافتزسمپیما .

چوبدستی اش را به طرف سنگ های دیوار گرفت . سنگ ها از هم شکافتند و مینروا یکی از راهرو های هاگوارتز را دید . به سرعت پا به راهرو گذاشت . سنگ های شکافته شده به حال اولیه خود برگشتند . آنوقت بود که مینروا نفس راحتی کشید و تا تالار گریفیندور تقریبا پرواز کرد .


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

#اتحاد_گریف







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.