هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۰:۴۷ شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
- ببخشید ارباب. در خدمتم.

لرد می‌خواست بپرسد فنریر به چه اجازه‌ای به دستشویی رفته؟ اما به این فکر افتاد که در این صورت فنریر می‌فهمد بدون اجازه او به دستشویی رفته. ترجیح داد او بر این تصور باقی بماند که انجام کاری بدون اجازه لرد ممکن نیست و از این سوال صرف نظر کرد.

- قبل از این که به اجابت مزاجت برسی پرسیده بودیم هکتور ... باز که داری دود می‌کنی!

- باز هم دستشویی ارباب! با اجازه.

- اجازه ...

فنریر این بار هم پیش از صدور اجازه، محضر اربابش را ترک کرده بود. این بار لرد به این سادگی‌ها از این خطای او نمی‌گذشت. اما او دغدغه مهم تری داشت و حواسش به این چیزها نبود.

- دیگه کجامو داری می‌سوزونی؟

- هیچی1 ارباب سراغمو گرفتن؛ منم داشتم با دود بهشون علامت می‌دادم.

- خوب اون وقت ارباب دستور می‌دن بیای بیرون! اگه می‌خوای بیای بیرون خوب بیا بیرون! چرا نمیای بیرون؟

- اوممم ... راست می‌گیا فنر. نه نمیام بیرون، همینجا میمونم. ولی خوب راستش مشکل این‌جاست که آتیشم خیلی شعله گرفته دیگه نمی‌تونم خاموشش کنم!

فنریر به هیچ وجه نمی‌خواست دچار سوختگی داخلی شود. درست در همین لحظه بود که گابریل با شلنگ سیاری که مشخص نبود از چه منبعی تغذیه می‌شود سر راهش سبز شد. نگاهی به گابریلی که در حال شست و شوی دیوارهای خانه ریدل بود انداخت و پیش از آن که فکری بکند، او و شلنگش را یک جا قورت داد.

- گرگینه کثیف بی جنبه! دو بار بهت گفتم برو حموم بهت برخورد؟ خوردی منو؟

- نخیر ... قورتت نمیدم. زود باش آتیش تو گلومو خاموش کن و برگرد بیا بیرون.

گابریل نگاهی به محیط اطراف انداخت. متوجه آتش شد و شلنگش را به طرف آن گرفت. سپس هکتور را دید که کنج گلوی فنریر لم داده بود و کتاب «بی شعوری» را می‌خواند.

- دستت درد نکنه. حالا زود باش بیا بیرون که باید برم پیش ارباب.

- بیام بیرون؟ تو میدونی این‌جا چه خبره؟ همه دیوارا پر خونه ... بوی گند گوشتای پوسیده بدنتو برداشته ... تمیزکاری این جا حالا حالاها وقت می‌خواد.

فنریر فرصت نداشت به این فکر کند که چرا چنین گندی زده و مشکلش را دو برابر کرده. گابریل شلنگ به دست، ماجراجویی در بدن فنریر را آغاز کرد و فنریر نیز وارد اتاق لرد شد.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۰:۴۱ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۹:۴۶:۵۷
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 630
آنلاین
اوغ، یعنی حس حالت تهوع. فنریر دچار حالت تهوع شده بود. خیلی هم شده بود. آنقدری که به حالتش بسنده نکرد و دچار خود تهوع شد.
معده، منتظر همین فرمان بود. و اکنون، فرمان صادر شده بود.
-همه آماده؟

هرچه در معده فنریر وجود داشت، دست به دست یکدیگر، آماده خروج شدند.

-حمله!

به رهبری اسید معده، از معده خارج شده، وارد مری شدند. مسیر باز و روان بود. اسید جلوتر از همه پیش می‌رفت و راه را برای محتویات باز می‌کرد.
مری تمام شد... به گلو رسیدند...

-خطــــر!

اسید تلاشش را کرد تا مانع برخورد محتویات با مانع پیش رو شود. اسید کارش خوب بود! محتویات به موقع ترمز گرفتند.

-اون مرغه؟

مرغ، پشت سر خروس پناه گرفت. ولی دیر... هکتور او‌ را دیده بود.
زبان کوچک فنریر را رها کرد و قدمی به مرغ نزدیک‌تر شد.
-مرغ!

خب... هکتور گرسنه بود.

ثانیه‌ای بعد، قضیه تهوع منتفی شده، محتویات از دست هکتور به سمت معده گریخته بودند.

هکتور دوباره سرجایش در گلو نشست و گازی به مرغش زد.
-زشته فنر... ارباب تو اتاق منتظرتن... منتظر نذارشون!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۶:۱۴ سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۲:۳۲:۴۶ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 257
آفلاین
داخل اتاق

لرد ولدمورت با دهانی باز به در اتاق خودش نگاه کرد.
اون قصد داشت که به فنریر اجازه نده، ولی فنریر اصلا منتظر جواب اربابش نمونده بود.
نگاهی به کریس کاشته شده کرد و دید که کریس هم داره ایشونو نگاه می کنه.
-اجازه نمی دهیم!

لرد ولدمورت هیچ حرفی رو در وجودش نگه نمی داشت.

-اجازه ی چی رو نمی دین ارباب؟
-به تو ربطی نداره...خوشمان آمد که اجازه ندیم، ندادیم!

ابهت لرد، کریس رو گرفت.
-خوب کردین ارباب...اجازه ندین هیچوقت!
-به ما دستور می دهی؟ به جای دو وعده، یک وعده بهت آب می دهیم تا زجر کش بشی!

کریس خیلی تحت تاثیر ابهت لرد قرار گرفت و برای همین گند زد.

بیرون اتاق

هکتور از کباب کردن زبون کوچیک فنریر دست برنداشته بود.
-من گشنمه...یا غذا یا کباب!

هکتور آدم یک دنده ای بود ولی فنریر هم زیر بار حرف زور نمی رفت.

-من هیچ غذایی به تو نمی دم!

هکتور آتیش زیر زبون کوچیک رو بیشتر کرد...هکتور کار اشتباهی کرد.

هکتور حواسش نبود که اگه زبون کوچیک تحریک بشه، باعث میشه تا به فنریر حالت تهوع دست بده.
-هکتور! داری چیکار می کنی اون تو؟ من...اوغ...


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۲:۲۱ دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۷:۴۵:۵۶
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 391
آفلاین
_شنیدی میگن زندگی رو باید از نمایی دیگه نگاه کرد؟
_خب که چی؟!
_ببین من الان دارم زندگی رو از پشت زبون کوچک و لوزه هات تماشا میکنم و باید بگم خیلی کیف میده!

فنریر که در حال آماده شدن جهت آپارات به خانه ریدل بود دهانش را بست تا هکتور کمتر کیف کند.

_آهای چرا پنجره رو میبندی؟! خوبه منم پنجره خونتونو بیام ببندم؟!
_دهن خودمه خیر سرم... اختیارشو دارم!
_ببین بیا جدی صحبت کنیم... اینجا بو میاد... بوی خون...بوی هزار سال شسته نشدن... خواهشا لااقل یه مسواکی بزن بذار ارباب بهت امیدوار بشه.
_انقدر تو مسائل شخصی من دخالت نکن هکتور!

هکتور گرسنه اش شده بود.
_من غذا میخوام.
_نداریم... فعلا باید برم پیش ارباب تو هم اونجا ساکت میشی... وای به حالت اگر ارباب بفهمه تو توی گلومی!

فنریر گرگینه آبرو داری پیش لردسیاه بود. اگر لرد میفهمید که در خارج کردن هکتور از گلویش عاجز مانده آبرویش میرفت.

پاااااق


فنریر جلوی دروازه خانه ریدل ظاهر شد.
_خواهشا انقدر وول نخور هکتور...تمرکزمو از دست میدم.
_انقدر به من غر نزن این شرایطیه که پیش اومده دیگه ...باید کنار بیای!

فنریر که حرص میخورد به سمت اتاق لرد رفت، در زد و داخل شد.
_سرورم احضار فرموده بودید.
_کاری باهات داشتیم... ضمن اون کار... این هکتور رو ندیدی؟ مدتیه خانه ریدل دچار ویبره هاش نمیشه که ستون هاش بلرزه... نگران خانه مان شدیم!
_اممممم ... ارباب ... هکتور... اممممم... هکتور...
_فنریر این یه نوع آپشن جدیده که از تو حلقت دود میاد بیرون؟
_چی؟دود؟!

فنریر به اطرافش نگاه کرد. حق با لرد بود، از دهانش مانند دودکش دود خارج میشد! میدانست کار کیست!
_اممم ارباب من اجدادم اژدها بودن! این ویژگی ازشون به من ارث رسیده... امممم من یه لحظه برم دستشویی الان میام!


و قبل از آنکه لرد اصلا به او اجازه
خروج دهد، در را پشتش بست.

بیرون اتاق


_داری چیکار میکنی؟
_دیدم بهم غذا نمیدی دارم زبون کوچیکتو کباب میکنم... گرسنمه خب!
_زبون کوچیکم!

فنریر باید دوباره به اتاق لرد بر میگشت اما وقتی که دود راه انداختن های هکتور پایان می یافت!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۴ ۱۲:۲۹:۳۷



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۰:۱۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6095
آفلاین
خلاصه:

فنریر هکتورو می خوره. هکتور تو گلوش گیر می کنه؛ ولی اصلا از این قضیه ناراضی نیست و قصد داره همون جا زندگی کنه.

........................

-لعنت به این زندگی!

با فریاد ناگهانی فنریر، هکتور هم ترسید.
-چی شده؟ اگه داری خالی می بندی که از این جا بیام بیرون کور خوندی! گذشته از این که این جا گیر کردم، این تو خیلی گرم و نرم و راحته. حالا هم سرو صدا نکن بذار به مطالعه ام برسم.

فنریر ساعد دست چپش را گرفت.
-لعنتی...دوباره...داره می سوزه!

هکتور قصد نداشت بپرسد که کجای فنریر در حال سوزش است. ولی فنریر قصد داشت این موضوع را با او در میان بگذارد!
-علامتم...می سوزه. ارباب منو احضار کردن. زود بپر بیرون باید برم.

-جام خوبه! برو خب. من که چیزی نمی گم. هک خوبی می شم. ساکت می مونم. برو تا ارباب عصبانی نشدن. همین دیروز وقتی کریس به سومین احضارشون جواب نداد، توی یه گلدون کاشتنش. الانم تو دفترشونه. وقتی رفتی می بینی. گذاشتن جلوی آفتاب. روزی دو بار بهش آب می دن.


فنریر چاره ای نداشت...به مقصد خانه ریدل ها آپارات کرد.




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۵:۳۴ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۳:۲۳
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
مترجم
پیام: 182
آفلاین
فنریر اول میخواست با هکتور لجبازی کنه اما با به یاد آوردن اختلاف قیمت رستوران و کبابی استخوان از فکر لجبازی دوری کرد
ذهنش درگیر همین چیزا بود که درد وحشت ناکی توی گلوش حس کرد
اول فکر کرد زبانش کنده شده اما
وقتی بوی خون توی گلوش حس نکرد فهمید زبونش سرجاشه و صدای هکتور رو شنید که نامحسوس میگه جواب اینو بده دیگهههههههه اهع
فنریر تازه متوجه شد پیشخدمت ازش سفارش میخواد
_(با یک لبخند ژکوند)عذر میخوام به فکر مشغله های کاریم بودم
چیزی نمیخورم،یه قرار داشتم اینجا که زمانش داره میگذره و احتمالا دیگه هم طرف قرارم نمیاد
چند دقیقه ای منتظر میمونم و اگر نیومد میرم
_هر طور میل دارید آقای گری بک
پشخدمت که رفت فنریر نفس راحتی کشید و از دروغی که به این سرعت سر هم کرده بود در دلش احساس رضایت کرد تا اینکه دوباره صدای نحس هکتور اومد: این چه مزخرفی بود گفتی
پاشو گمشو بریم
تو از کی قرار میزاری ؟آخه کدوم احمقی باور میکنه؟
پاشو پاشو بریم تا نکشتمت
فنریر که حسابی عصبی بود با شدت از سر جاش بلند شد و به قصد خلاص شدن از دست هکتور با نقشه ای که هر چند بهش اطمینانی نداشت به سمت در حرکت کرد


به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۳:۲۱ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
-شومینه ای که کنار پنجره باشه؟
-پنجره ای که کنار شومینه باشه؟

گارسون پوکر فیس،فنریر حامل هکتور را به سمت میزی که همزمان هم کنار پنجره بود و هم کنار شومینه هدایت کرد.

-خوبه...

هکتور این را گفت و فنریر همزمان منو را باز کرد.
-اینا که همش پختس هک!
-سوشی سفارش بده!صداتم بیار پایین،آبرومونو نبر!

ناگهان صدای حرف های متعددی از توی شومینه آمد...کنار شومینه!

-اینجا که تالار خصوصی ریون نیست!جوزفین اینجا چیکار میکنه؟

صدا همچنان میامد،گویا جوزفین کلا علاقه داشت کنار هر شومینه ای بنشیند و حرف بزند!

قیافه ی هکتور،درون فنریر پوکر فیس شد و آرام گفت:
-پاشو بریم همون استخوان کبابی فروشی...اینجا دیگه جای موندن نیست!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۰:۱۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6095
آفلاین
مدتی بعد فنریر و هکتوری که در گلویش گیر کرده بود به رستوران رسیدند.

-این رستوران خیلی گرونه...مقصد من اینجا نبود. می ریم ته هاگزمید یه استخون کبابی فروشی هست. لاشه حیوونا رو جمع می کنه، استخوناشونو حرارت می ده تا قابل خوردن بشن. خیلی هم لذیذ و خوشمزه و مقوی.

صدای معترض هکتور در گوش فنریر پیچید.
-تو فکر کردی من کی هستم؟ منو چی تصور کردی دقیقا؟ من...هکتور دگورث گرنجر بزرگ...برم لاشه بخورم؟ من عادت به غذای همین جا دارم. اصلا جای دیگه ای غذا بخورم مسموم می شم. برو تو حرف نزن. کلاهتم بردار. مودب باش. آبروی منو حفظ کن.

جادوگری کت و شلوار پوش و پاپیون زده جلوی در از هر دو که در واقع یک نفر بودند، استقبال کرد.
-خوش اومدین جناب گری بک...اولین باره شما رو تو این رستوران می بینم. میزتون رو کجا آماده کنم؟ نزدیک شومینه یا کنار پنجره؟

-شومینه!
-پنجره!

ظاهرا فنریر و هکتور در مورد مکان میز هم دچار اختلاف نظر بودند.





پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-فنر من گشنمه!

فنریر به خاطر کروشیویی که خورده بود اصلا اعصاب نداشت.
-به درک!

هکتور اینجا میفهمه که باید کمی ملایم رفتار کنه. هر چی باشه اونم به نوعی الان محتاج فنریره. صداشو میاره پایین و با محبت شروع به حرف زدن میکنه.
-ببین فنر...عزیز دلم...یا همین الان میری یه چیزی میخوری، یا من اینجا گل و گشاد میشینم و دیگه نمیتونی نفس بکشی. خودت انتخاب کن.

فنریر زیاد باهوش نیست...ولی هوش کم هم برای فهمیدن این موقعیت کافیه.
-بشین که من خفه بشم. بعدش چی میشه؟ هر دومون میریم زیر خاک. ولی من مرده هستم و تو زنده. حدس بزن این موقعیت برای کدوممون بدتره؟

هکتور میتونه حدس بزنه، ولی به نفعش نیست که تایید کنه.
-خب...ببین من کارای دیگه ای هم ازم بر میاد. مثلا اینجا یه زبون میبینم. غده ی تیروئید میبینم. میتونم سر اینا کلی بلا بیارم. پس تا عصبانی تر نشدم برو به یه رستوران.

فنریر ترجیح میده فعلا با هکتور بحث نکنه. راهشو به طرف رستوران کج میکنه. صدای هکتور بازم بلند میشه.
-غذا رو من انتخاب میکنما...


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
ميخورد ،خوردن يه چيز بزرگ بدون جويدن چيز عاديه ،حداقل براى فنر اما اون حالا داشت خفه ميشد ،وصداشم در نمي اومد تا کمک بخواد.
-خسس..خسسس

-بته ديه حالم بهم حورد انگد حس حس کردى !(بسه ديگه ،حالم بهم خورد انقدر خس خس کردى!)
بله! اين صداى معترض هکتور بود که از گلوى فنرير ميومد.

فنرير اهميت نميداد.درواقع نميتونست اهميت بده وقتى داشت خفه ميشد.
-خسسسس....خس..خس..خخخس

هکتور کمى خودشو توى گلوى فنر بالا کشيد ،تا هم راه نفس فنرير باز شه تا هم صداى خودش واضح تر برسه!
واز اونجايى که در بدن فنرير مرکز واپايش (کنترل)فقط سيب گلوش بود ،هکتور با کمى مشقت کنترل بدن سنگين فنر رو بدست گرفت و فنريرو مجبور کرد ، از آشپز خونه بيرون بره.
حالا هکتور بايد ليست کار هايى رو که ميتونست با بدن فنر بکنه ،آماده ميکرد...چون الان ديگه حتى صداى فنرير درنميومد و فقط نفس ميکشيد.
هکتور فنر و مجبور کرد که به سمت آزمايشگاه بره ....تو راه يه ساحره زيبا از کنار آزمايشگاه رد شد ،(که از قضا ديانا بود.)

هکتور تا حس کرد ،کسى که نزديکه فنرير يه ساحره س ،صداشو صاف کرد.
-به به ... خانم خوشگله شماره بدم؟

ديانا باخشم نگاهى به فنرير انداخت.
-خجالت نميکشى فنر؟ بزار به ارباب بگم! 😾
وخيلى راحت يه کروشيو نصيب فنير کرد ورفت.
فنرير داغون شده بود ،اما هکتور براش مهم نبود ،مهم اين بود که خودش سالمه!


ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۲۰ ۱۲:۱۲:۰۵

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.