هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۰:۰۸ دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۷
#8

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
مكان:كارخونه دستمال سازي!
زمان:3 ساعت بعد از خروج ناشناس از كارخونه!


------------------------
اسكاور دستگاه هاي مختلف بازديد ميكرد و عرق سردي بر روي پيشونيش نشسته بود..از هر دستگاه پشت سر هم دستمال هاي رنگي اسكاور بيرون ميومد و هر لحظه باعث ميشه غرور اسكاور بيشتر بشه!

بعد از اينكه خسته و درمونده به طرف دفترش رفت تا يه استراحتي بكنه و نوشيدني(مست كننده!؟)بخوره تا بتونه بياد و به بقيه كارهاش برسه..به هر حال نياز شديد دستمال هاي صورتي رنگ به خاطر افزايش تعداد ساحره هاي مدير باعث ميشد كه اسكاور كار بيشتري بكنه چون دستمال هاي صورتي كار بيشتري ميبرد و از دستمال آبي جادوگر ها خيلي سخت تر درست ميشد..البته دستگاه هاي جديد خارجكي قرار بود وارد كارخونه بشه و اين زحمات رو هم كمتر بكنه.

در همين حال بود كه صداي در افكار اسكاور رو پاره كرد و او رو از جا پروند.

-فكر كنم بالاخره اين پسره(ناشناس)اومد تا گزارش امروزشو بده!بيا تو عزيزم.

خانمي با دوربين خارجي و يه ميكروفن وارد اتاق ميشه و به سرعت در رو ميبنده!

-هيييييييين...هووووووش!(سلام آقاي مدير).

اسكاور كه به زبان اين ملت و قبليه آشنا بوده با خوشحالي از اين خبرنگار استقبال ميكنه و شروع به دادن اطلاعات مختلف در مورد كارخونه ش و سابقه شو اينا ميكنه.

(افكار اسكاور:چقدر خوب ميشد اين پسر(ناشناس)زودتر ميرسيد تا بتونه اطلاعات جالبتري بده تا فروش هم بالاتر بره)!

صداي زنگ تلفن باز هم افكار اسكي رو پاره ميكنه و اونو به طرف تلفن قديمي و طلاييش هدايت ميكنه.

-الووو..شما!؟
-سلامت كوش؟ها؟
-هوووووش..ميدوني من كيم؟من اسكاورم
-به درك..منم رئيس سازمان كارخونه جات هستم..ميخوام يه بازرس بفرستم از اونجا گزارش تهيه كنه و تا 10 دقيقه ديگه ميرسه!
-همم.. !باشه..باشه!
-بازرس ما آقاي ويزلي هستند..پرسي ويزلي!

و تلفن قطع ميشه!

(افكار اسكاور:اين پسره كجاست پس؟پول مفت بهش دادما..مگه تا خوابگاه مديران چقدر راهه؟خيلي دير كرده ديگه..تا وقتي اين بازرس مياد نرسه بدبخت ميشم)

-هيييين..هوووي..هييين!(ميايين ادامه گزارش رو تهيه كنيم؟)

و رشته افكار اسكاور براي بار چندم پاره ميشه و وي سكته اي ناقص ميزنه ولي با صداي دلگرم كننده خانم خبرنگار به سرعت به هوش مياد و زنده ميشه!

-----------------
-آيا دالاهوف به موقع ميرسه!؟
-پرسي ويزلي كيست؟فردي خطرناك؟
-دامبلدور كجاست!؟

جواب همه سوالات شما در پست هاي بعدي!


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۸:۵۸ یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۶
#7

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۰ سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۳ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰
از يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 710
آفلاین
دالاهوف به محض خارج شدن از اتاق راجر، حدود چندین سانت از زمین به هوا میپره و مشتشو تو سر مولکول ها میکوبه! دالاهوف که روی ابرها سیر میکنه، مشغول نقشه چیدن برای رسیدگی به مقاله هاست..!

-مقاله ی مرگخوارارو تایید نمیکنم.. چون من که دیگه مرگخوار نیستم! مقاله ی، نه صبر کن.. اونایی رو که توش انتقادی باشه از مدیرا نباید تایید بشه..
دالاهوف مشغول نقشه چینی، از کنار اتاق استرجس پادمور رد میشه. یک در متروکه در طول راهروی طویل، درست کنار در اتاق استرجس میبینه. با نگاهی به ساعتش، متوجه میشه که وقت برای همه کار ( پاچه خواری، تحویل دستمال، رسیدن به مدیریت! ) وجود داره. نگاهش رو به در فکسنی میندازه و به نام بالای در " کالین کریوی " دالاهوف خیلی ناراحت میشه. میخواد وارد اون اتاق بشه، یه چیزی در تمام وجودش داره اون رو وادار به انجام اون کار میکنه.. درو باز کن دیه! .. بز! ..

اما در لحظه ای که دست آنتونی با دستگیره در تماس پیدا کرد، صدای شخصی از اتاق استرجس شنیده شد، که صدای ارزشی خودش بود:
- اَکهی! من که صد دفعه به تو گفته بودم به من ربطی نداره! مگه من مدیر قبلیه گالری بودم؟ ای داد! همه اش تقصیر مونالیزاس! اون هیچ عکسی رو تایید نمیکرد، نه؟
صدای کامپیوتری هم شنیده شد: همین الان عکسایی که فرستادمو تایید کن استر! وگرنه..
- برو باو! من تو این عکس خوب نیفتادم، یه میتینگ دیگه بذارید منم بیام، دوباره عکس بگیریم!


و بوق بوق تلفن شنیده میشه. دالاهوف در میزنه. استر با خشونت جواب میده :
- بیا تو!

دالی!: اممم.. قربونت برم چرا خون خودتو کثیف میکنی؟باب حرص نخور پیر میشی! تو که همه چی داری!
استر: نه دالاهوف.. میخوام استعفا بدم!
دالی: وای! چرا آخه؟ من براتون دستمال آوردم..
استر: هوممم! چه مشکوک، ببینم! تو بیکاری؟
دالی: اممم..
استر: میتونی مدیریت گالری رو به عهده بگیری؟ راستش کوییرل بهم گفت اگه بخوام میتونم کمک دست خودش باشم! به جای کالین.

استر با دست به دیوار کنارش، که احتمالا پشت اون دیوار دفتر مرموز کالین قرار داشت اشاره کرد. دالاهوف ، خودش رو تصور کرد که وارد شناسه اش میشد.. منوی مدیریت.. دسترسی.. گروه ها: گردانندگان سایت!.. پروفایل اعضا رو باز میکرد، این عضو ناراحتش کرده بود.. حذف شناسه!..
دالاهوف:

استر:خوبی؟
دالی: من باید دستمال هارو به مدیران محترم بدم که گل های سایتن! ولی اگه شما فکر میکنید..؟
استر: چی! مدیرا گلهای سایتن! تو حذبی هستی!
دالی: نه باو.. گفتم، منظورم این نبود که..
استر:

و تصویر به درون راهرو بر میگرده که شخصی از اتاق استرجس پرتاب میشه بیرون:
- دیگه نمیخوام هیچ دستمالی رو ببینم!
دالاهوف در دل: ننننننه! ( ادا در میاره مثلا! ) خب نبین، کی خواست واسه تو دستمال بیاره؟ الان میرم پاچه خواری بارون! ولی چه الکی الکی کارمو از دست دادم.. !

======
من شرمنده ام! یه سوژه ای واسه اتاق کالین بیابید!


[b]دیگه ب


Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۰:۲۰ شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۶
#6

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
پيش راجر ديويس!

دالاهوف هميشه دوست داشت بدونه راجر كجا زندگي ميكنه.هميشه تصور يه مكاني داشت كه شبيه كتابي باشه و كلا مربوط به مقالات باشه.مشتاق تر از همه جا به طرف اتاق راجر رفت.

بعد از ساعت ها دور خود چرخيدن بالاخره تونست راه اتاق رو پيدا بكنه و به اتاق اين مدير برسه.

در اتاق رو كه باز كرد با منظره عجيبي روبه رو شد.تمام كاغذ ها روبه روي راجر ريخته بود و به طرز بهم ريخته اي معلوم نبود كه موضوع هر يك چي هست.

-اهه..ببخشيد قربان من نماينده جديد كارخونه دستمال سازي هستم.اومدم كه اگر ميتونم به شما كمكي بكنم.
-بيا جلو تر عزيزم..بيا مشغول باش تا من كارهام رو ميكنم ريلكس تر باشم.

دالاهوف جلوتر رفت و به راجر رسيد و كارش رو شروع كرد.راجر داشت با ماژول مقاله ها ور ميرفت و هر لحظه وضعيت اون بخش خراب تر ميشد.
-الووو...الووو..ايگور!؟تو چرا به مقالات سر نميزني؟بيا يه دستي به اينجا بكش.
-قربان ايگور اصلا مناسب شما نيست..شما خيلي كلاستون بالاست..با اين شخصيت خودتون رو خراب نكنين.
-اوه دالاهوف..تو هم به اين نتيجه رسيدي؟
-آره قربان..شما خيلي مدير خوبي هستين..يكي از بهترين ها هستين و به نظرم بهترين عمل رو شما دارين ميكنين.
-ممنون عزيزم..نظرت در مورد ترين هاي اين دوره چيه؟به نظر من بهترين ناظر سال دنيسه..نظر تو چيه!؟

حالا دالاهوف سر دو راهي گير ميكنه..اين وسط به پرفسور كوييرل گفته كه پرسي بهترين ناظر ساله و حالا هم بايد حرف راجر رو تاييد كنه.

-الووو...الووو..ايگور!؟تو چرا به مقالات سر نميزني؟بيا يه دستي به اينجا بكش. .خب نظرت رو نگفتي دالاهوف!!!
-همم..آره حق بشماست..به نظر منم دنيس بهترينه.
-ولي من نظرم عوض شد..به نظر من ولدمورت بهتر از دنيسه.
-بله نظر منم همين الان عوض شد..ولدمورت بهترينه!
-آفرين آفرين..خوبه!الووو...الووو..ايگور!؟تو چرا به مقالات سر نميزني؟بيا يه دستي به اينجا بكش. ..نه نه ديگه نميخواد بيايي..دالاهوف گزينه بهتريه..اون مياد جات فعلا!

ايگور: !

و به اين ترتيب دالاهوف براي اولين حركت موفق شد و رفت سراغ مدير بعدي!


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۲۰:۵۳ جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶
#5

ریموس لوپینold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۳۵ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۸۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 604
آفلاین
دالاهوف با یک شنل از جنس خز، که خزیت را نیز خز کرده بود و درکل خز در خز اندر خز بود به این حالت( ) به سمت در ورودی انجمن خصوصی مدیران که معماریش توسط خود هری انجام شده بود میرفت و سعی میکرد به شیوه ی خیلی خیلی زیبایی شنل خز در خز اندر خزش را پنهان کند تا توسط دستگاه ضد خز بلعیده نشود.غافل از اینکه لایه های خزیت تمام این شنل را پوشانده و حتی دستگاه را نیز به سان بوق در می اورد
در پیش هری
- بفرمایید اینم دستمالاتون هری جان. اصلا شما با این شعاری که روی دستمال نوشتید نو آوری کردید. خیلی ایده ی زیباییه که روی دستمالهاتونم از مدیراتون طرفداری میکنید و به فکر کمک به اعضا هستید و واقعیات رو میبینید. منم سعی میکنم مثل شما واقع بین باشم و با اوضاع منطقی برخورد کنم. این دستمالم خودم سفارشی براتون درست کردم. باعث میشه چشاتون بروی حقیقت باز بشه.
در ذهن دالاهوف: اوهوم واقعا چشاتون رو بروی حقیقت باز میکنه. مگه کسی منکر اینه که من که انقدر طرفدار مدیرانم باید مدیر باشم؟ بزار این دستمال چشاتونو باز تر کنه.
در پیش کوییرل
- بله کوییرل جان، اینم دستمالهای شماست، درضمن عمامه تون اصلا بوی سیر نمیده. تازه بوی گلاب میده. نمیدونم چرا همه دوست دارن شما رو خراب کنن. اما شاید دلیلش این باشه که شما نمیزارید حق ناحق بشه و درهمه جا حضور دارید و مانع کسانی میشید که جو و تشنج رو تو سایت میخوان.
در همین حین در ذهن دالاهوف: اووووووف، خفه شدم از بوی سیر . نمیفهمم چه معنی داره همچین کسی انقدر پیشرفت کنه؟ باید یه جوری ترفندشو یاد بگیرم... آها فهمیدم.
- راستی کوییرل جان برات یه دستمال آوردم، باعث میشه چیزهایی که تو ذهنته رو واضح کنه
باز تو ذهن دالاهوف: و همینطور برای من ارسالش کنه.ژوهاهاهاهاهاها


تصویر کوچک شده


Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۹:۰۱ جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶
#4

باب آگدنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
ببین عزیزم......اوکی؟
اسکاور: باشه...حالا کی میاد؟
_ نمیدونم .پرسی اخلاقش رو خوب میدونه.بهش میگم باهاش صحبت کنه برات هرچه زودتر کلاس خصوصی بزاره.بیچاره سرش خیلی شلوغه.
اسکاور:اوکی

دالاهوف:
اسکی:خب من میمونم ببینم چکار میکنی.
_ نه...اگر بمونی دامبل نمیتونه تو رو خبر کنه.آخه معمولا به خونه زنگ میزنه و کلا کلاساش رو تو خونه دانش آموز میزاره.
اسکی:پس من رفتم...بای بای

پــــــــــــــــــوف(اسکاور غیبیوس شد)

آنتونی:خب دستمال های عزیز...حالا فقط شماها وجود دارین و من که از نگاه کردن به شما عاجز نیستم.موهاها

آنتونی به دستمال ها نزدیک میشه و چندتا حرکت ژانگولری انجام داد.

انتونی با خودش:حیف که چشم ندارین.وگرنه عاشق این حرکات من میشدین

آنتونی کارت استخدامشو میگیره و نگاهی بهش میندازه:دستمالهای هری:ساعت 13:45
دستمالهای کویی ساعت 15:55
دستمالهای راجر...
...
آنتونی:عجب؟؟؟ساعت 13:45؟؟؟الان که ساعت 10.حالا من یکم زودتر میبرم هم کیفیت کار میره بالا هم وقت پاچه خواری.هرچه وقت پاچه خواری بیشتر کیفیتشم بیشتره.
یادم باشه به اسکی بگم یک دونه از این روپوش آبی خزا بهم بده.


ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۲۴ ۱۹:۲۰:۲۱



Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸ جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶
#3

بارتی کراوچold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۲ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از مرلینگاه شوری خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1556
آفلاین
آنتونین نگاهی از سر شوق به اسکاور کرد و اسکاور در حالیکه داشت فکر می کرد به او نگاه می کرد .

- خب خوبه . گفتی حقوق هم نمی خوای ؟
- نه . فقط تو منو استخدام کن اونم تو این قسمت . من بدون مزد بهترین کار رو انجام می دم
- جدی ؟ پس اگه اینجوریه قبوله . به زودی برگه استخدامتو می گیری .

آنتونین که کلی خوشحال شده بود به اسکاور نزدیکتر می شه و با اون دست می ده () .
اسکاور به سرعت از اون دور می شه و به سمت دفتر کارش می ره تا برگه ی استخدام اونو بنویسه تا اون شروع به کار کنه .

در این حین آنتونین به سمت دستگاه ها می ره و در حالیکه با دست اونا رو ناز می کنه با خودش می گه :
- ایول . عجب چیزیه . این کار منو به مدیرا نزدیک می کنه . باید با اسکی صحبت کنم که خودم این دستمالا رو براشون ببرم

اسکاور که از دور همینطور نزدیکتر می شد آنتونین رو دید که داره با دستگاه ها ور می ره و اعمال خیلی زننده ای رو روشون انجام می ده , به سرعت به سمت اون می ره و در حالیمه دستشو جلوی دهنش گرفته می گه :
- این چه کاریه ؟ اگه بخوای اینجوری با اینا ور بری که تا دور روز دیگه اصلا هیچکاری نمی کنن . باو اینجوری تنبل می شن .
- دلمو شکوندی من اگه اینکارا رو نکنم پس چیکار کنم ؟
- ببخشید باو . غلط کردم . هر کار می خوای بکنی بکن .
- جدی ؟ هر کاری خواستم بکنم ؟
- یعنی چی ؟ می خوای چیکار کنی ؟
- می خوام دستمالا رو خودم برای مدیرا ببرم . باشه ؟
اسکاور : چی ؟

آنتونین به سمت اسکاور می ره و در حالیکه برگه رو از دستش می گیره و روی یکی از دستگاه ها می ذاره شروع می کنه به ماساژ دادنش و اینکارا و حرف زدن تو گوشش تا راضیش کنه !



Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶
#2

پرسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۴۱:۰۸ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3757
آفلاین
غرفه تولید دستمال های همه کاره

ده ها ، دستگاه غول پیکر با صداهای غژ غژ عجیبی در گردش هستند تا سریعتر سفارش های بیشمار مشتریان همیشگی و پر و پا قرص دستمال های همه کاره رو آماده کنند . در این بین کارگرانی که مشغول دسته بندی ، بسته بندی ، آماده سازی و مهر زدن به دستمال ها هستند به سختی صداشون به هم میرسه .

- هوووی پسر ... یه پونصد متر پارچه مشکی بردار بیار بینم

- باشه اوستا ، همین الان

- هی بلیز ، هزار تا سفارش فوری آقای جینیوس حاضره یا نه ؟

- هی پسر پونصد تا دیگه پارچه سفید بردار بیار ، زود که دیر شدا

- چشم ، ولی ما که تا الان همه دستمالامون مشکی بودن ، چرا سفید این دفعه ؟

- بچه چقد حرف میکشی از من ، این سفارشه آقای دامبلدوره ، چمیدونم گفت به مشکی آلرژی داره و سفید به روحیش بیشتر میخوره ! هی میگفت سیفید میفید باشه !

- الان ، روی چشمم


آنتونین که مجذوب آن همه دستمال شده بود که تازه تولید شده بودند و گرمای خاصی داشتند ، زیر لب گفت : وای ! من فکر کردم فقط خودم ...

اسکاور در حالی که سعی داشت ، برگ شمشادهایی که در نیم تنه پایینی رداش فرو رفته بودند رو مخفی کنه ، با صدای نسبتا بلندی گفت : اوه ! آنتونین عزیز ، تو که هنوز اینجایی ، بیا بریم غرفه های دیگه رو هم ببینیم .

آنتونین که هنوز مات و مبهوت بود ، سری تکان داد و به دنبال اسکاور حرکت کرد ؛ بعد از لحظاتی مقابل غرفه ای که حداقل سه برابر غرفه قبلی بود ایستادند . بالای درب اصلی غرفه نوشته شده بود : منوی مدیریت برای ما به یک اندازه ... و با اشاره اسکاور وارد شدند .



غرفه تولید دستمال های مدیریتی

در این غرفه عظیم ، برخلاف سایر غرفه ها هفت دستگاه دستمال ساز وجود داشت ، که روی هر کدام اسمی نوشته شده و زیرش شعاری قرار داشت .

- دستگاه شماره یک :
>> هری پاتر
>>> من از خودم عذرخواهی میکنم ! ایول منطق ! زرد ( روزنامه ، سایت ، مجله و ... ) ! آتش فشان !

- دستگاه شماره دو :
>> پرفسور کوییرل
>>> فقط آی پی وجود داره و کسانی که از شناساییش عاجزند !

- دستگاه شماره سه :
>> بارون خون آلود
>>> توپ تانک فشفشه ، مگه مدیر زودتر از یه ماه آن میشه ؟

- دستگاه شماره چهار :
>> راجر دیویس
>>> عهه !

- دستگاه شماره پنج :
>> استرجس پادمور
>>> فقط مدیریت گالری !

- دستگاه شماره شش :
>> باک بیک
>>> تم !

- دستگاه شماره هفت :
>> مونالیزا
>>> ایول !


آنتونین :


اسکاور : خب بریم بقیه غرفه ها ؟


آنتونین : آنتونین دستمال مدیریتی دوست داشت ! راستی اسکاور جان ، من میتونم توی این غرفه مشغول به کار بشم ؟ تازشم ، اصلا مزدم نمیخوام


چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری


كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۷:۱۵ جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶
#1

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
دياگون..ساعت 10 شب

برف در كمال آرامش دونه دونه بر روي صورت دو فرد ناشناس ميريخت.دياگون خلوت خلوت بود و حتي چراغ هاي خونه ها هم خاموش شده بود.اون روز يكي از خطرناك ترين روزهاي جامعه جادوگري بنا به افسانه ي بيدل هست.در واقع تو اون شب هست كه مرگ ميتونه دو تن از برادر ها رو كلك بزنه و جونشون رو بگيره.شب وحشتناكي بود و آن دو همچنان با جديت با هم صحبت ميكردند.

-ببين آقاي كاركاروف..من بايد دسترسيم بره بالا تر..تالار اصلي كارساز نيست..انجمن مديران بايد ناظر باشم،اوكي؟
-اين دستمال ها تضمينيه..شما فردا صبح يه سر بيايي كارخونه و انواعش رو ببيني حتما ميپسندي جناب دالاهوف!
-باشه پس ما فردا صبح همديگرو اونجا ببينيم.فعلا خدافظ.

سپس اين دو مرد كه به ظاهر خطرناك هم ميومدن از هم جدا شدن و هر يك به سمتي رفتند.ايگور نفسي از روي آسودگي كشيد و در تاريكي غيب شد.

صبح..كارخانه دستمال سازي اسكاور


دالاهوف مقابل كارخانه اي عظيم ايستاده بود و با تعجب به عظمتش خيره شده بود.كارخانه در ميان تپه هاي شني قرار داشت كه بر روي آنها علف هاي سبز روييده شده بود.صداي آواز خوش پرندگان به گوش ميرسيد و باد ملايمي به صورتش ميخورد.صداي دريا از پشت كارخانه به گوش ميرسيد و هر فردي رو وسوسه براي شنا در اون محيط ميكرد.ولي الان وقت يه كار ديگست.خودش رو جمع و جور كرد و منتظر صاحب مغازه شد.

بعد از ساعتها فردي با لباس سرتاسر آبي روشن با كلاه سياهي به اون نزديك شد.دستش رو دراز كرد و با او دست داد.

-سلام جناب دالاهوف..ايگور حرف شما رو بهم زد.بيايين يه ذره تو اين محيط قدم بزنيم تا در مورد شرايط خريدن دستمال ها با هم صحبت كنيم.
-ببخشيد جناب اسكاور..ميشه بپرسم شما چجوري اين كارخونه رو ساختيد؟
- اينجا رو من نساختم..پدربزرگ من اينجا رو ساخت و از همون موقع ازش استقبال شد.

آن دو به پشت كارخانه رسيدند.اونجا پر از افرادي بود كه در حال شنا درون دريا بودند.دالاهوف كه آب دهنش راه افتاده بود با خوشحالي به اونجا خيره شد..دختري با لباس شنا به اين دو نزديك ميشد و خندان به طرف اسكاور رفت و خودش رو تو آغوش اسكاور جا كرد.
-اينا كه ميبيني ميان اينجا شنا ميكنن و هر فرد خوشتيپي كه ببينن بهش ميچسبن..بيكارهاي جامعه جادوگرين.
-جووون اسكي..مياي بريم اون پشت شمشادا؟
-بذار اين آقا رو هدايت كنم تو كارخونه يه ذره اونجا رو ببينه..ميام عزيزم.

و به اين چنين شد كه علاقه دالاهوف به اون كارخونه صدبرابر شده و با اشتياق وارد كارخونه شد تا به بازديد بقيه جاهاي زيباي اون بپردازه.


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.