هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲ شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۰
#24

ماریه تا اجکامب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۳ شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴ دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۶
از ...........
گروه:
کاربران عضو
پیام: 275
آفلاین
گراوندور

لینی و لونا در حالی که نقشه ی خود را مرور می کردند به اهستگی به گودریک نزدیک می شدند.

لینی: فهمیدی باید چی کار کنی دیگه؟ یه وقت خراب نکنی.

لونا که از این حرف لینی حرصش گرقته بود و دلش می خواست لگدی نثارش کند گفت: اره بابا فهمیدم.

_ خب پس یه بار دیگه نقشه رو بگو!

لونا اهی کشید و گفت: تو میری سمت گودریگ و حواسشو پرت می کنی ، منم سعی می کنم هرچی تو ذهنش هست رو به دست بیارم.

لینی زد و به سمت گودریک رفت.

_ سلام گودریک.

گودریک که تعجب کرده بود به سمت صدا برگشت.

_اوه...لینی وارنر... حالت چطوره؟ اینجا چی کار می کنی؟

_ داشتم قدم میزدم...هـــــی... ببینم این شمشیر خودته؟ درسته؟

گودریک که از این موضوع به خود می بالید ،با افتخار گفت: اره، درسته. شمشیر معروف خودمه و با غرور ادامه داد: می خوای ببینیش؟

لینی به پشت گودریک، جایی که لونا ایستاده بود نگاه کرد و وقتی لونا به او اوکی داد سریع گفت: ااااا... راستش نه... الان وقت ندارم باید برم. و با سرعت از گودریک دور شد.

گودریک اهی از سر تاسف کشید و با خود گفت: باید یه بار دیگه اون کتاب رو بخونم.

لینی و لونا با خوشحالی به سمت بچه های ریون به راه افتادند.


تالار ریون

ریونی ها دور یکدیگر جمع شده و منتظر ارگ بودند. بلاخره ارگ پیدایش شد و کنار ارنولد نشست.

ملت ریون:

ارگ: خب دست خودم نیست... هر وقت قراره کار هیجان انگیزی بکنیم قبلش باید برم دستشویی.

لینی: خب لونا هرچی اطلاعات به دست اوردی خالی کن توی این کاسه.
همه ی ریونی ها روی کاسه خم شده بوند. ذهن گودریک خیلی اشفته بود. بلاخره چیزی نمایان شد. یک جزوه... یا شاید هم یک کتاب... ریونی ها مشتاق تر از قبل به ان نگاه می کردند.
تری گفت: چی نوشته؟

ماری با سرعت خواند: چطور می توانیم یک پسر دختر کش شویم. و با تعجب به بقیه نگاه کرد.

لینی سردرگم گفت: این دیگه چه مزخرفیه؟

ارگ: اسم یه کتاب. پس گودریک هم اره

لینی با عصبانیت رو به ماری و تری کرد: شما دوتا هرچی از ذهن جرج گرفتین بریزین این تو.در ذهن جرج هم چیزی جز اختراع یه وسیله ی شوخی نبود.
انتونین و لیسا هم نتوانسته بئدند چیز مهمی از دابی به دست اورند.

لینی که نا امید شده بود با لحنی درمانده گفت: یعنی این گریفی ها درس نمی خونن؟؟؟؟؟

لونا: چند روز دیگه امتحان داریم باید یه فکر دیگه ای بکنیم.


ویرایش شده توسط ماریه تا اجکامب در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱۵ ۱۸:۳۶:۵۹
ویرایش شده توسط ماریه تا اجکامب در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱۵ ۲۳:۵۴:۲۱

معصومیت قدرتی دارد که شیطان نمی تواند تصور کند


Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۳۱ شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۰
#23

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۹:۰۲ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 972
آفلاین
* گراونـدور *

خلاصه:

گریفندوری ها از دست راونکلاوی ها عصبانی هستند و سعی دارند به آنها ضرر برسانند و از آنجایی که راونکلاوی ها همیشه دوست دارند زرنگ ترین گروه باشند ، گریفندوری ها سعی دارند حواس آنها را در کلاس ها پرت ککند تا آنها نتوانند به درس گوش فرا دهند و در این کار موفق شدند و در نتیجه راونکلاوی ها نتوانستند از هیچ کلاسی جزوه تهیه کنند. برای همین نقشه کشیده اند که جزوه های گریفندوری ها رو بدزدند.

---------

نصف شب - طبقه ی هفتم - راه رو ها


تمام روانکلاوی ها پشت سر هم در حال بالا رفتن از پله ها بودند و به صورت کوماندو ای جلو می رفتنتد. ناگهان لینی که از همه جلو تر می رفت ، با انگشتانش اشارات عجیبی به ارگ کرد و رویش را برگرداند اما ارگ که چیزی از اشارات لینی نفهمیدم بود ، به همان حالت اولیه به راه خود ادامه داد اما وقتی لینی دوباره نگاهی به او کرد و او را به همان حال دید ، گفت: « خنگه ... مگه بهت اشاره نکردم؟ »

ارگ در حالی دستانش را تکان می کرد ، گفت: « ولی من نفهمیدم چی گفتی »

لینی با عصبانیت ادامه داد: « این یعنی که برو جلو تر و یه نگاهی بکن ، ببین در پله یه گریفندوری هست یا نه »

ارگ با تکان دادن سرش حرف لینی را تایید کرد و لینی سرش را برگرداند ولی ارگ باز هم به همان حالت قبلی ماند و وقتی لینی دوباره او را به همان حال دید ، فریاد زد: « پس چرا نرفتی؟ »

ارگ با نهایت پر رویی جواب داد: « خب اشاره نکردی که ... فقط گفتی اون اشاره یعنی این »

لینی که حالا همانند گوجه قرمز شده بود ، به طرف ارگ قدمی برداشت اما لونا او را متوقف کرد و رو به ارگ گفت: « برو یه سره گوشی آب بده ... لعنتی »

ارگ از آنها جدا شد وبه طرف تابلوی بانوی چاق رفت و بعد از مدتی به کنار راونی ها برگشت.

لینی که هنوز رنگش به حالت عادی برنگشته بود و هنوز رنگ صورتش مایل به صورتی بود ، گفت: « خب چه خبر؟ »

ارگ گفت: « هیچی خبری نیست ... فقط گودریک داره میاد این طرف »

تمام راونی ها با شنیدن این جمله دستباچه شدند اما قبل از اینکه بتوانند خودشان را جم و جور کنند ، سایه ی گودریک در حالی شمشیرش را نیز از غلاف بیرون کشیده بود ، ظاهر شد که به طرف آنها می آمد. گودریک در حالی که شمشیرش را تکان می داد و این کلمات را زمزمه می کرد: « نباید خودمو گم کنم ... دخترا از پسر های با جسارت خوششون میاد » ، از کنار آنها گذشت و آنها را ندید.

راونی ها نفس راحتی کشیدند و بعد لینی روی ارگ پرید و مو های او را ته کشید. راونی ها بالاخره لینی را از روی ارگ که ها هیچ مویی در سر نداشت ، برداشتند و او را آرام کردند.

لینی بالاخره توانست خودش را کنترل کند و گفت: « خب ... من آرومم ... الان می رم جلوی تابلوی بانوی چاق و منتظر می شیم یه گریفندوری بیاد بیرون تا بگیریمش ... فهمیدین؟ »

تما راونی همصدا داد زدند: « بله » اما لونا به کنار لینی رفت و در گوش او چیزی گفت و از راونی ها جدا شد و به دنبال گودریک راه افتاد و راونی ها را که حالا جلوی تابلوی بانوی چاق بودند ، ترک کرد.


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱۵ ۱۴:۵۸:۲۷

تصویر کوچک شده


Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۶ جمعه ۱۴ مرداد ۱۳۹۰
#22

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۰۰:۴۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4764
آفلاین
* گراونـدور *

روزها بعد:

ملت ریونی دور میزی جمع شده بودند و در حال جمع آوری تفکراتشان برای بدست آوردن یک جزوه ی کامل از یک درس بودند!

لینی با بی حوصلگی نگاهی به برگه ای که در دستش بود انداخت و گفت: باورم نمیشه! حتی نصف صفحه هم نشده! با این وجود چطوری میخوایم چند روز دیگه امتحان بدیم؟

لونا محکم سرش را گرفته بود، چشمانش را بسته بود و سخت در حال تفکر بود. تری نگاهی سرسری به او انداخت و گفت: چته لونا؟

لونا چشمانش را باز کرد و گفت: هیچی یادم نمیاد!

مری دسته ای از برگه ها را جمع کرد و گفت: پس با این وجود ما فقط جزوه ی چهار درس اول، اونم فقط یک جلسه شونو کامل دارم! آرنولد بعد از اون نتونست مثل همیشه بهمون اطلاعات بده.

لیسا چشمانش را تیز کرد و گفت: این طوری نمیشه، باید یه کاری کنیم.

سر تمام افراد حاضر در دور میز، اتوماتیکوار به سمت لیسا چرخید، اما اولین دهانی که برای پرسش باز شد، از جانب آرنولد بود: مثلا چه کاری؟

لیسا تمام برگه ها را به گوشه ای پرتاب کرد و گفت: باید نقشه بکشیم. یه نقشه برای اینکه امتحان نمره ی خوبی بگیریم.

آنتونین پوزخندی زد و گفت: هه! دیوونه شدی؟

لیسا مستقیم به آنتونین خیره شده و گفت: معلومه که نه! علاوه بر اون، میتونیم یکی از جزوه های گریفی هارو قائمکی برداریم!

مغز راونکلاوی ها که با این پیشنهاد تازه آگاه شده بود، به سرعت شروع به تفکر کرد و ماریه تا گفت: میتونیم یه نمونه از همه ی سوالارو کش بریم. اونوقت تمام جوابارو زودتر از امتحان پیدا میکنیم و حفظ میکنیم.

و هرکدام از آن ها پیشنهادی داد. حالا وقتش بود تا یکی از این پیشنهادها را به اجرا درآورند.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱۴ ۲۳:۲۱:۲۳



Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۴۶ جمعه ۱۴ مرداد ۱۳۹۰
#21

لونا لاوگود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۶:۵۳:۰۵ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
گـراونـدور

آرنولد که غرق در خاطراتی که با هم گروهی های داشت، بود متوجه حضور لینی نبود.

لینی با صدایی بلند حواس آرنولد را به خودش جلب کرد و گفت: چی کار داری میکنی آرنولد؟ اون چیه داری با ذوق نگاش میکنی؟

آرنولد سرش را از روی دفترچه برداشت و پاسخ داد: خاطراتی که با قدیمیا داشتیم رو تصور میکردم ... هیع یادش بخیر! چه روزای خوبی بود ...

- هی آرنولد! الان نزدیک امتحاناته و ما قرار نیست فکرمونو روی چیزی جز درسامون متمرکز کنیم، بعدا هم وقت برای گریه و زاری و تحدید خاطرات هست، اون دفترچه رو بده ش به من ...

آرنولد حالت تدافعی به خود گرفت و در حالی که روی دفترچه نشسته بود دست به سینه فریاد زد: تازه به قسمتای حساسش رسیدم! نمیدم!

همان موقع - تالار عمومی راونکلاو

لونا از روی کاناپه بلند شد و رو به اعضای دیگر پرسید: صدای فریاد کی بود؟

ارگ: این صدای آرنولده! همیشه وقتی خرخر میکنم همینجوری فریاد میزنه، خیلی صداش رو اعصابه!

لونا دستپاچه شد و در حالی که به سمت اتاق زیر شیروانی میدوید گفت: بیاین بریم ببینیم چی شده! حتما اتفاقی بین لینی و آرنولد افتاده!

اتاق زیر شیروانی:

- بهت دستور میدم اون دفترچه رو بدیش به من!
- نمیدم!

ریونی ها آرنولد و لینی را در حالی که هر کدام طرفی از دفترچه را میکشیدند یافتند. زنوف به میان ان ها رفت تا دفترچه را از آن ها بگیرد.

- ولش کنید این دفترچه رو! میگم ولش کنین ...

همین موقع دفترچه از دستان لینی و آرنولد و زنوف جدا شد و به هوا برخاست و درست درون تنگ پر آبی فرود آمد.

ماریه تا با نگرانی پرسید: نتیجه ی چندین سال خاطراتمون خیس شد!

آنتونین به سمت تنگ رفت و در حالی که سعی میکرد ماهی درون آن گازش نگیرد دفترچه را بیرون آورد و مقابل ریونی ها گرفت.

- کاملا خیس شده و جوهرش پخش شده!

روز بعد - در راه کلاس تاریخ جادوگری:

آرنولد در حالی که سعی میکرد به ارگ برسد با ناراحتی گفت: فکر نمیکنم دلم بخواد به درس گوش بدم! من علاقه ی زیادی به خوندن اون دترچه داشتم!

ارگ آهی کشید و گفت: همه مون اینجوری هستیم! ولی لینی اصرار داره که باید به درس گوش بدیم چون امتحانات نزدیکه ... زودباش بیا ... الان پروفسور میاد امتیاز ازمون کم میشه!


ویرایش شده توسط لونا لاوگود در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱۴ ۱۶:۰۲:۰۵

Only Raven !


تصویر کوچک شده


Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۰
#20

آرنولدold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۰ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۸:۱۵ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۱
از روي شونت! باورت نمي شه نگام كن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 353
آفلاین
گراوندور


در تالار گريف:


گودريك با عصبانيت از گوشه اي به گوشه ديگر تالار مي رفت.

- آخه اين لعنتي بايد يه جايي باشه يعني چي كارش كردن...

در همين حين جسيكا با سرعت وارد تالار شد گفت:

- گودريك ببين چي پيدا كردم.

- چي شده اون دفترچه پيدا شده.

- نه باو ولي يه طلسم پيدا كردم كه خود به خود اشتياق اونارو براي دوباره باز كردن اون دفترچه زياد مي كنه.


دقايقي بعد در كتابخانه هاگوارتز:


جرج:

- هي فرد به نظرت اون آرنولد نيست روي كتاب جادوهاي باستاني؟

- چرا خودشه طلسم يادته؟

- مگه مي شه يادم بره.


فرداي آنروز پشت در كلاس مراقبت از موجودات جادويي:


مري:

- هي پسرا از اين آرنولد خبري ندارين؟

ارگ در حالي كه داشت بال يكي از مگس هايي كه از دور سرش گرفته بود مي كند گفت:

- نه ديشب اصلا خوابگاه نيومد.

ليني به سرعت به سمت تالار راون دويد.

ملت راون:

- ليني كجا مي ري؟

- زير شيرووني.


همان موقع زير شيرواني ريونكلاو:


آرنولد دفترچه خاطرات ريونكلاو را باز كرده و تك تك عكسها را از زير نظر مي گذراند.

- آه يادش به خير گابر اينجا رو ساختي ....او... ققي يادته با ادي چقدر شيرموز مي فروختين...

در هيمن حين كه آرنولد داشت خاطراتش را زنده مي كرد، ليني با سرعت وارد اتاق شد ...


تصویر کوچک شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود


Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۲۲ پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۰
#19

جسیکا پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۵ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۱۶ جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶
از تالار قحط النساء گریف!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1541
آفلاین
یاهو


گــراونـدور


.:. کنارِ شمعدونی های تالار گریف !! .:.

پرسیوال بسیار سخت! مشغول فکر کردن بود و هر از گاهی دستی به محاسن طویلش که به تازگی انتهای آنرا به سبک آلبوس ، با پاپیون گلبهی رنگی شینیون کرده بود میکشه! ... و زیر لب جز تکرار چند واژه که خیلی واضح نبود، چیز دیگری رو بیان نمیکنه!!!

" * سخن نویسنده: راوی به دلیل کشف آن 4 کلمه از دستگاه استراق سمع استفاده میکنه :

پرسیوال با اندوهی فراوان اصواتی اینچنین را بیان میکنه:
- برادر حمید ! ... آوریل لاویل ! ... سرژ ... گابریل ...!

راوی با چشمانی همچون تره ور به پرسیوال خیره میشه و از یادآوری آن روزها اشک در چشمان کهربایی اش حلقه میزنه و ترجیح میده سکوت کنه و به آن روزهای خوب فکر کنه!
- هعی هعی ...

* پایان سخن نویسنده و ادامه داستان "


جسی که درحال فرستادن جغدی برای یکی از اعضای اسلی بود ... نگاهی به پرسیوال که تعدادی ریش کنده شده در دستش بود میکنه و میگه:
- دقیقا داری به چی فکر میکنی ؟!
پرسیوال نگاهش رو از روی شمعدونی های بالای سرش میگیره و با لبخندی شیطانی میگه:
- پیدا کردن دفتر ثبت خاطرات راونکلاو تنها راه برای سرگرم کردن اونهاس تا ذهنشون مدتی پرت شه!
گودریک شمشیر گرانبهاشو غلاف میکنه و بدون به حساب آوردن نظر دیگران، نتیجه جلسه را اینگونه بیان مینماید:
اینجانب ناظر گولاخ و خفن گریف از اینکه باعث شدین یاد و خاطره تعدادی از اعضای بسیـــــــــــــار قدیمی که حتی استخوانهایشان قابل شناسایی نیست زنده بشه ممنانیم! مرلین یارتان! از پرسیوال هم ممنان که منو در این ایده یاری کرد، از شما دوستان هم خواهش دارم تا در کلاس بعدی که " پیشگویی" هس از زیر زبون بچه های راون جای اون دفتر رو پیدا کنین!!

پرسیوال و دوستان:



.:. چند دقیقه بعد؟! کلاس پیشگویی .:.

لینی در حالی که سیم سرور را دور کتابهایش به سبک زوپیسی بسته بود و جمله " زوپیس همیشه قهرمان " رو زمزمه میکرد! همراه تعدادی از دختران زیبا و باهوش و جیگر راون ( گفتن ادب رو رعایت کنین! ) وارد دخمه کم نور و مرطوب کلاس شدند و با لبخندهای پسرکش خود گریفی ها نگاه میکردند!
آرنولد همانطور که موظف بود به انجام ماموریت مشغول بود، در این بین تعدادی از راونی ها میخواستند ذهن گریفی ها را پاک کنند که گریفی ها با یاری مرلین کبیر از این عملیات سربلند بیرون آمدند!
کلاس به طرز ارزشی در حال تمام شدن بود که جیمز درحالی که یویوی صورتی رنگش را در دست راست و کتابهایش را در دست چپ داشت به سمت لونا رفت و نفس زنان گفت:
- میشه زیر زبونتو ببینم؟!
لونا: چههه ؟!
- گودی گفته دفتر زیر زبونته میخوام ببینم اگه هست بکشم بیرون!! ...درضمن شما داداش حمید داشتین؟!
لونا نگاهی عاقل اندر سفیه به جیمز میکنه و بعد از دادن یکی از شکلات ها با طعم همه چیز به سمت لینی و روونا و دیگر دوستانش میره تا از حرفهای مشکوکانه جیمز به اونها بگه!

آرنولد قصه ما هم بعد از کپی کردن مطالب اونها رو سیو میکنه و به سمت دختراها میره!


گریفی ها همچون لشکری شکست خورده به سمت تالار درحرکت بودند و صدای زنگدار گودریک همچون پتکی برسرشان فرود میآمد که سرنخی از دفتر میخواست!!

نویسنده ی گریفی :





Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۱۰ پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۰
#18

آرنولدold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۰ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۸:۱۵ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۱
از روي شونت! باورت نمي شه نگام كن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 353
آفلاین
گراونـدور

نويسنده: در حالي كه گريفي ها دارن برنامه ريزي مي كنن بهتره ما مزاحمشون نشيمو بريم به ريونيا يه سري بزنيم.

در تالار ريون

ريونكلاوي ها دور ميزگرد جمع شده بودند و دنبال راه حلي براي مشكل پيش آمده مي گشتند، روونا مثل هميشه بالاي ميز در ميان زمين و هوا شناور بود؛ ناگهان آنتونين حركتي كرد و گفت:

- مي تونيم .... نه ولش كن ايده بي خوديه.

ملت:

- بگو ببينم شايد بتونيم اجراش كنيم؟

- ميتونيم از هافليا جزوه هاشون رو قرض بگيريم...

ناگهان از پنجره باز عقابي وارد تالار شد و پس از عبور از وسط روونا در صندلي خالي كنار ارگ پايين آمد.

ارگ:

- ايول حال روونا رو گرفتي.

روونا چش غره اي به آن دو رفت و گفت:

- مي شه براي يكبار هم كه شده جدي باشي ارگ. ما اينجا يه مشكل بزرگ داريم. (رو به آرنولد) تو هم نمي توني از در بياي حتما بايد از پنجره اونم درست از وسط من رد بشي.(رو به آنتونين هم) آخه باهوش هم هافل هم اسلي اعتصاب كردن و شر كلاسا نميان و امتحانم نمي خوان بدن.

آرنولد كه حالا به حالت قبلش، همان پف كوتوله بنفش، برگشته بود گفت:

- ببينم ليني اون افسون حافظه ات رو ديگرانم كار مي كنه؟

- خب بايد چوبتو برعكس بچرخوني خب اين كه دردي از ما دوا نمي كنه.

- چرا ديگه تو كلاس ماگل شناسي جاي من كجاس؟

- خب تو هميشه رو شونه يكي ديگه هستي انقدم كه اين ور و اونور ميري كه ...

- من تو اون كلاس دقيقا رو شونه ي استاد بودم(اشاره اي به مغزش ميكند) و جزوه ها تون اينجاس.

- ايول از اين به بعد مي تونيم همين كارو بكنيم. اما واسه كلاسايي كه تو شركت نمي كني چي كار كنيم.

- يه ذره به مغزت فشار بياري جوابو گفتم.

- يعني تو مي خواي تو همه كلاسا شركت كني!!!

- من عمرا...

ليني با داد و فرياد ادامه داد:

- پس مي خواي چي كار كني مارو به حال خودمون رها كني يعني انقدر به گروهت علاقه داري ...

سپس با برخورد لنگه كفش لونا كه دقيقا درون دهانش قرار گرفت ساكت شد، لونا در حالي كه از اين پرتابش در پوست خود نمي گنجيد گفت:

- تو كلاسايي كه آرنولد هست مي تونيم از كوچك بودنش استفاده كنيم و تو كلاسايي كه نيست بايد از حافظه يه گريفي كمك بگيريم.


ویرایش شده توسط آرنولد در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱۳ ۱:۱۳:۲۱
ویرایش شده توسط آرنولد در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱۳ ۱:۱۹:۰۴

تصویر کوچک شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود


Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ چهارشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۰
#17

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۹:۰۲ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 972
آفلاین
گراونـدور

خلاصه:

گریفندوری ها از دست راونکلاوی ها عصبانی هستند و سعی دارند به آنها ضرر برسانند و از آنجایی که راونکلاوی ها همیشه دوست دارند زرنگ ترین گروه باشند ، گریفندوری ها سعی دارند حواس آنها را در کلاس ها پرت ککند تا آنها نتوانند به درس گوش فرا دهند و در کلاس ماگل شناسی موفق به این کار شدند و حالا برای کلاس بعدی نقشه می کشن!

----------

در تالار گریف

جرج در حالی شکلات مغزدار چاق کنش را از جیبش در می آورد و آن را وارسی می کرد ، گفت: « کلاس بعدی چیه؟ »

گودریک به طرف پنجره رفت و بیرون را تماشا کرد و سعی داشت طعم زیبای اذیت کردن راونکلاوی ها را حس کند ، گفت: « دفاع در برابر جادوی سیاه! »

دابی نگاهی به جسیکا کرد و بعد به عمه مارچ هم نگاهی انداخت اما بعد از دیدن نگاه عصبانی ریپر نگاهش را دزدید و گفت: « اگر اینطوری پیش بریم راون آخر میشه »

جسیکا پشت سر دابی لب به سخن گشود و گفت: « دفاع در برابر جادوی سیاه خیلی مهمه .. پس باید مراقب باشیم »

در تالار راون

لینی در حالی که سعی داشت با طلسم حافظه تمام شنیده هایش در کلاس را بازیابی کند ، گفت: « فکر کنم در امتحان ماگل شناسی هممون رد می شیم »

لونا که کنار لینی نشسته بود و داشت با منوی مدیریت لینی بازی فکری انجام می داد و همینطور با دست دیگر سعی داشت مقاله ای در مورد خسوف بنویسد ، گفت: « همش تقصیر این گریفی هاست »

زنوفلیوس که کنار شومینه ی تالار نشسته بود و در حال شمردن گالیون بود و هر از چند گاهی نیز یکی را در جیبش می گذاشت و مشکوکانه این طرف و آن سرف را وارسی می کرد تا مطمئن شود کسی او را نگاه می کرد ، گفت: « به نظرم این گریفی ها نقشه ی شومی دارن »

ناگهان در تالار باز شد و مری که از کافه برمی گشت ، داخل تالار شد و با دیدن جمعیت راونکلاوی ها که داشتند بحث می کردند ، گفت: « چیه چیزی شده؟ »

ماریتا دست از بازی شطرنج با کپی خودش که توسط طلسمی به وجود آورده بود ، دست برداشت و گفت: « در کلاس بعدی کنار گریف ها نشینید »

تمام راونی ها سرشان را به عوان تایید حرف ماریتا تکان دادند.

کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

راونکلاوی ها دور هم جمع شده بودند و در حال صحبت بودند تا اینکه گریفی ها آمدند و سعی کردند وارد جمع راونی ها شوند.

جرج: « شکلات با طمع کاکائو دارم ... کسی می خواد؟ »

کسی به حرف جرج توجه نکرد و جرج نا امیدانه برگشت اما در این حین گودریک گفت: « امروز شمشیر جادوییم رو آوردم کی می خواد ببینه؟ »

زنوفیلوس و لونا چشماهایشان گشاد شدند و یک صدا گفتند: « واقعا؟ » و به طرف گودریک رهسپار شدند اما ناگهان لینی جلویشان ایستاد و با ابروهایش حرف هایی به آن دو زد و هر دوی آنها برگشتند پیش همگروهی هایشان.

در تالار گریف - بعد از کلاس


گودریک مشتی بر میز زد و گفت: « نتونستیم ... زود برای کلاس بعدی برنامه ریزی بکنید »


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱۳ ۰:۲۶:۵۵

تصویر کوچک شده


Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷ چهارشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۰
#16

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۰۰:۴۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4764
آفلاین
* گراونـدور *

لیسا با بدخلقی سعی کرد جسیکا را از نیمکتی که همیشه مینشست بیرون بیندازد و گفت: هی تو حق نداری اینجا بشینی! اینجا جای مریه.

جسیکا طبق نقشه، کاغذی را از قبل پنهانی روی میز لیسا گذاشته بود و بر روی آن معادله ی عجیب و درهمی را نوشته بود. در نهایت زیر آن با دستخط بدی نوشته بود: " هیچ کس نمیتونه این سوالو حل کنه! این یه سوال هوشی و بس قویه! "

درست همان طور که جسیکا انتظار داشت، لیسا برگه را برداشت و با تعجب به آن خیره شد. جسیکا لبخندی زد و گفت: بهش فکر نکن، نمیتونی حلش کنی!

لیسا به قیافه ی بیریخت معادله ی درجه ی 12 روی کاغذ خیره شد و گفت: ولی من باید بتونم ...

و بدون توجه به پروفسور که در حال نوشتن چیزهایی روی تخته بود، بر روی کاغذ خم شد. در طرف دیگر گودریک عکس یک حیوان شگفت انگیز را که ساخته ی خودش بود کشیده بود و زیر نوشته بود " یه جانور ناشناخته! "

زنوف که بغل گودریک نشسته بود، توجهش به برگه جلب شد. برقی در چشمانش نمایان شد و دفتری را در آورد تا عکس روی کاغذ را روی آن نقاشی کند و بعدا به بررسی این جانور ناشناخته ی حشره مانند بپردازد.

ساعاتی بعد:

لینی که گردن درد گرفته بود، با دستانش شروع به مالش دادن سرش کرد و گفت: لونا من امروز اصلا به درس گوش نکردم. ته کلاس خواب آور بود. میشه بعدا جزوه تو بدی؟

لونا شروع به خاراندن سرش کرد و گفت: اما من میخواستم از تو بگیرم! منم گوش نکردم.

لینی بدون توجه به لونا به سمت آندرومیدا برگشت و گفت: آندرو، اون جزوه تو امشب رد کن بیاد.

آندرومیدا اشاره ای به فلور کرد و گفت: من خودم قراره امشب جزوه ی فلورو رو رونویسی کنم.

فلور بلافاصله جواب داد: ولی من ننوشتم! زنگوله ای که دابی درست کرده بود، از اول تا آخر کلاس رو مغز من راه میرفت!

چهار دختر، نگاهی از روی نگرانی به یکدیگر انداختند.

آن سوی هاگوارتز:

گودریک بشکنی زد و گفت: ایول نقشه مون گرفت! بهتره بریم سراغ نقشه ی بعدی، واسه کلاس بعدی!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱۲ ۱۷:۳۱:۴۳



Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۵۰ چهارشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۰
#15

ماریه تا اجکامب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۳ شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴ دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۶
از ...........
گروه:
کاربران عضو
پیام: 275
آفلاین
گراوندور

کلاس ماگل شناسی

گریفی ها پشت در کلاس تجمع کرده بودند و ریونی ها با قدم های اهسته به ان ها نزدیک می شدند.فرد از به گروهش چشمکی زد و از ان ها جدا شد و به سمت ماریه تا رفت.

_اوه...سلام ماریه تا، می شه من امروز پیش تو بشینم؟ و ارام در گوش ماریه تا گفت: می خوام راجع به مهمونی فردا شب گریف باهات مشورت کنم. ماری که ذوق زده شده بود رو به تری کرد و گفت: اشکال نداره امروز تنها بشینی؟
تری که تعجب کرده بود گقت: نه اشکالی نداره.

در کلاس باز شد و پروفسور از بچه ها خواست که داخل شوند. لینی و لونا به طرف نیمکت خود که اول کلاس بودند رفتند اما با دیدن لی لی و دابی که سر جای ان ها نشسته بودند ، تعجب کردند.

لینی: اااا...لی لی فکر کنم اشتباه نشستین جای شما اون عقبه.

لی لی لبخندی زد و پاسخ داد: می دونم لینی ولی چشم های دابی ضعیف شده واسه همین با خودم گفتم اشکال نداره اگه یه روز شما جاتونو با ما عوض کنید

لینی:

لونا دست لینی را کشید و به عقب کلاس رفت. تری تنها نشسته و منتظر شروع درس بود. جرج به او نزدیک شد و پرسید: می تونم اینجا بشینم؟ و تری با تکان سر موافقت خود را اعلام کرد.

جرج: تری می خوای از شیرینی های جدید من و فرد بخوری؟ مزشون حرف نداره.

تری با سوظن به او نگاه کرد . جرج بلافاصله گفت: نترس از اون سر کاریا نیست و کیسه ی شیرینی هارو به تری داد. تری با دیدن شیرینی ها از خود بیخود شد و در رویا فرو رفت.
در همین حین پروفسور گفت: خب درس رو شروع می کنیم و این صدا برای لینی و لونا طوری بود که انگار از فرسنگ ها دورتر به گوش می رسید...


معصومیت قدرتی دارد که شیطان نمی تواند تصور کند







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.