هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۲:۵۱ شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
#63

آستوریا گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
-اومدين چي چي بشين ؟!
-استخدام...چيه مگه؟!

دامبلدور، با حالت آرسينوس اندر وزارتخانه، كمي ملت را برانداز كرد.
ملت، به سختي آب دهانشان را قورت دادند...اگر دامبلدور به نقشه شان پي ميبرد... بي شك كسي نميتوانست از خشم و غضب لرد سياه، جان سالم به در ببرد.
ثانيه ها، قدر دقيقه ها، ميگذشت و ملت، تماما به محلي در ميان ريش هاي دامبلدور، كه احتمال ميدادند دهانش باشد، خيره شده بودند.

-وااااي... وااااي... به حق خشتك پاره مرلين... بالاخره ...وااااي اينا الان اومدن استخدام شن...فردا هم ميان محفلي ميشن ديگه...وااااي، تلاش هام بيهوده نبوده... مطمئنم نَفَر بعدي، خود تامه كه مياد سمتم...مياد و ازم ميخواد قبولش كنم...من موفق شدم...من چقدر خوشبختم!
‏-
-بياين فرزند خوانده هاي تاريكي...بياين، بياين بريم به دفترم و اونجا عشق بورز...چيز...صحبت كنيم!

ملت مرگخوار، با دهان هاى باز، به دنبال دامبلدور راه افتادند.
ليني، روي شانه دلفي نشست.
-وااااي...اين چرا اينجورى كرد؟! ولي بيخيال...فكر ميكردم خيلي سخت تر از اين حرفا باشه...الان ديگه فكر كنم واسه ناهار، خونه باشيم!

دامبلدور، جلوي دري در طبقه اول، در نزديكي سرسرا، ايستاد.
-بياين فرزندانم...بياين...بريد داخل.

ليسا، با تعجب به در اتاق نگاه كرد.
-ببخشيد دمبلـــــ...پروفسور دامبلدور، اتاقتون قبلا يه جاي ديگه نبود؟!

دامبلدور آهي كشيد.
-چرا فرزندم... مثل اينكه ديگه واقعا سنم يه كم بالا رفته...اون همه پله تا طبقه بالا ، برام سخت بود...واسه همين به طبقه اول نقل مكان كردم!

خب...كتاب ها، در دستشويي اتاق سابق دامبلدور مخفي شده بودند و بعيد به نظر ميرسيد كه دامبلدور، هنگام نقل مكان، دستشويي آن اتاق را هم با خود آورده باشد. انگار كار مرگخواران كمي سخت تر از آنچه فكرش را ميكردند، شده بود.




ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در تاریخ ۱۳۹۶/۲/۳۱ ۲۳:۴۷:۰۰


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲:۰۸ پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۶
#62

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۸:۲۴
از من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 496
آفلاین
-آخ! الان پاشنه ی کفش من بهش ترشحات گوش میچسبه! اگر کفشام کثیف بشه و بهش میکروب بچسبه قهردونم فعال میشه!
- معجونام همه ترکید! الان دلفی تبدیل به غول 7 سر میشه.

آرسینوس سعی داشت کروات را از روی سرش جدا و نقابش را به جای آن قرار دهد ولی انگار کروات به آن چسبیده بود.

-میگم دوباره آپارات کنیم خانه ریدل!
- نمیشه اینجا طلسم ضد آپارات وجود داره.
-اوه اره راست میگی!

همه در حالی که به صورت کله ملق به دنبال چاره ای بودند.

- سلام بر شما فرزندان تاریکی! کمک نیاز دارین فرزندان؟

هر کسی میتوانست در بدترین شرایط صدای پیر و فرتوت دامبلدور را تشخیص دهد.

- نخیر!
- باشه فرزندان تاریکی! کمک خواستید عشق بورزید درست میشه!
دامبلدور حالت شخصی که در حال رفتن است به خود گرفت ولی زیر لب وردی زمزمه کرد و مرگخواران به حالت عادی خود برگشتند.

-آخیش!
-بدون نقابم داشتم میمردم!
-اه کفشم کثیف شده!
-اول عشق بورزید بعد بگید برای چی اومدین هاگواتز؟

همه ی مرگخواران به هم نگاه کردند؛ سپس بلاتریکس پیش قدم شد.
-اومدیم استخدام بشیم!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۲/۲۱ ۲:۱۳:۵۵
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۲/۲۱ ۲۱:۰۸:۴۲

!Don't talk to me


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱:۱۱ پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۶
#61

دلفی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۶ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 200
آفلاین
دلفی طبق معمول مغموم و افسرده از روی میز صبحانه بلند شد،آهی کشید و بعد از چند بار پلک زدن که برای شفاف شدن دیدش از پشت پرده اشک لازم بود از میز دور شد، هنوز یک قدم کامل برنداشته بود که کسی از پشت روی شانه اش زد، لازم نبود پشت سرش را نگاه کند تا تشخیص دهد آستوریا آنجاست، تیزی ناخن هایی که روی شانه اش میکوبید به تنهایی گویای همه چیز بود!
-میز دلفی...
-ها؟
-امروز نوبت توئه میزو جمع کنی،ما تا نیم ساعت دیگه آپارات میکنیم هاگوارتز، خودتو برسون...

دلفی که هنوز حواسش درست و حسابی سر جایش نیامده بود گفت:
-آها باشه...

آستوریا در جواب لبخند کوتاهی زد و دور شد، اما هنوز از دیدرس دلفی خارج نشده بود که با شنیدن صدای عصبانی و متحیرِ دلفی، دوباره به سمت میز برگشت.

-میز؟... من؟... ولی...شاتوت... نه من جمع نمیکنم.

آستوریا هنوز لبخند ملیحش را حفظ کرده بود اما صدای چق چق ناخن های انگشت شست و سبابه اش که به هم دیگه برخورد میکردند انگار قصد رساندن منظور دیگری را داشتند!
-اوه... دلفی،ما دوستیم مگه نه؟ من دوست ندارم از سلاح سرد استفاده کنم.

دلفی که حالا نگاهش به جای صورت آستوریا به ناخن های او بود، آب دهانش را با صدا قورت داد و لبخند دندان نمایی زد:
-آ...آره البته که دوستیم آستوریا، من الان اینا رو جمع میکنم.
"دیالوگ های دلفی بعد از رفتن آستوریا به دستور سازمان تعیین مصادیق محتوای مجرمانه جادویی حذف شدند"


بیست دقیقه بعد
همه مرگخواران دور هم جمع شده بودند تا به هاگوارتز آپارات کنند. هر کسی چوبدستی اش را آماده نگه داشته بود؛ همگی همزمان ورد هایشان را خواندند تا شروع به انجام ماموریت کنند.
اما ناگهان مانعی جادویی بر سر راهشان قرار گرفت، در واقع مانع که نه بلکه همگی مثل توپ اسکواش میان دو مانع نامرئی در حال سانتریفوژ شدن بودند.
لینی لا به لای موهای بلاتریکس گیر کرده بود و پاشنه کفش لیسا تقریبا تا نیمه درون گوش کراب که به شدت برای ثابت نگه داشتن مژه های مصنوعی اش تلاش میکرد فرورفته بود...
رودولف هم انگار داشت همان اندک لباسی هم که به تن داشت را از دست میداد!
و جای کراوات و نقاب آرسینوس عوض شده بود...
تعدادی از معجون های هکتور توی صورت دلفی شکسته بود و از موهایش و حتی مژه هایش میچکید!
خود هکتور هم به طرز هولناکی ویبره میزد که بخشی از آن به خاطر مصیبت وارده و بخشی دیگر نتیجه یک نقص مادرزادی بود.
هیچ کس دلیل این اتفاق را نمیدانست و خب اگر هم کسی میدانست با توجه به این که سلول های میلوئیدی و آمیلوپلاستی و پلاکت های خونشان در حال از هم گسستن بودند، موقعیت پاسخگویی و ارائه راه حل برایشان فراهم نمیشد.
انگار کسی به یاد نیاورده بود که آپارات کردن به هاگوارتز ممکن نیست و احتمالا سانتریفوژ شدن از عواقب ناخوشایند انجام این کار بود.
حالا باید راه حلی برای خلاصی از وضع موجود پیدا میکردند...!


ویرایش شده توسط دلفی در تاریخ ۱۳۹۶/۲/۲۱ ۱:۱۷:۵۸

تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳ سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۶
#60

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۰:۲۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6207
آفلاین
ولی خیال او اصلا راحت نبود!

چشم دلفی هنوز دنبال ظرف مربا بود که بعد از خروج لرد سیاه، داشت دست به دست می گشت.

-اون طلسمه که می گفتی تازه ثبتش کردن چی بود؟
-شاتوت!

لیسا با تعجب به دلفی خیره شد.
-هی...داری کجا رو نگاه می کنی؟ یعنی چی که طلسمه شاتوت بود؟ گفتی باهاش می شه بخار آب رو تبدیل به...

دلفی چیزی نمی شنید.

ظرف مربا از این دست به آن دست منتقل می شد و رنگ بنفش جذابش کم و کمتر می شد. بوی مربا ته مانده طاقت دلفی را هم از بین برد.

-ببخشید...می شه اون مربا رو...

-راستی دلفی...ماموریت آخرت رو عالی انجام دادی. گزارششو همین دیروز خوندم.

آرزو کرد که ماموریت آخر به صورت کامل می خورد توی سر آرسینوس، با این تعریف بی موقع اش!
همین جمله آرسینوس باعث شده بود ظرف مربا که به یک قدمی دلفی رسیده بود، در اثر درخواست الیزابت به آن سر میز انتقال پیدا کند.
دلفی با یک حساب سرانگشتی فهمید که چهار نفر باقی مانده تا مربا به او برسد...و داخل ظرف، چیزی در حد سه قاشق باقی مانده بود.
-اکه فقط یکیشون شاتوت دوست نداشته باشه...

نفر اول قاشقش را پر کرد.

-لعنتی...خیلی برداشت.

نفر دوم هم همینطور...

دلفی با نگرانی به نفر سوم نگاه کرد.

رودولف معمولا اشتهای زیادی داشت. با نگاهی مردد به ته مانده مربا خیره شد. کمی فکر کرد. چند ثانیه که برای دلفی به اندازه یک سال گذشت...و با حرکت سری که به نظر دلفی جذاب ترین حرکت رودولف در طول عمرش بوده، مربا را رد کرد.
صندلی کنار دلفی خالی بود. با خوشحالی دستش را دراز کرد که ظرف را بگیرد...که مربا روی هوا معلق شد...قاشق وارد ظرف شد و مربا را تا آخرین قطره، روی نان کره زده ای که روی میز بود خالی کرد!

دلفی با دهان باز به ظرف خالی نگاه کرد که در مقابلش قرار گرفت...
-ب...بانز...ازت متنفرم!

صبحانه تمام شده بود!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۶/۲/۱۹ ۲۰:۰۶:۱۶



پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
#59

آستوریا گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
سوژه جديد

خانه ريدل ها

-ايها المرگخوااااار...پاشو، پاشو صبح شد، پاشو...قار قار! :hungry1:

صدا، صداي رودولف بود، كه اخيراً، حقوق درباني اش، كفاف ساحره بازي هايش را نميداد و سِمَت "ساعت كوكي" خانه ريدل را نيز پذيرفته بود.
به اين شكل كه بالاي سر هر مرگخوار، اينقدر فرياد "پاشو...پاشو،صبح شد"، ميزد تا وي، از تخت خواب دل كنده و راهي ميز صبحانه شود!

چندي بعد، همه سر ميز صبحانه، منتظر لرد سياه ايستاده بودند.
با آمدن لرد سياه، ملت نيز نشسته و مشغول خوردن صبحانه شدند.

-مربّا !

دست دلفي به سرعت به سمت ظرف مربّا رفت، ولي با ديدن چنگالي كه آستوريا، به سمت پيشاني اش نشانه رفته بود، دستش را عقب كشيد.
آستوريا ظرف مربّا را جلوي لرد سياه گذاشت.

-ياران ما...! ماموريتي برايتان داريم! در زمان تحصيلمان، چند كتاب با ارزش در دستشويي اتاق دامبلدور، پنهان كرده بوديم و الان به شدت به آنها احتياج داريم!

-ارباب...چجوري بايد وارد هاگوارتز بشيم؟
-همه چيز رو ما بايد به شما بگيم؟ بريد بگيد اومدين محفلي بشــ... نه، نه اين رو نگيد! چه ميدونيم يه راهي پيدا كنيد. اصلا بگيد براي تأييد صلاحيت اساتيد اومدين!...الان هم با خيال راحت صبحانه تون رو بخوريد و بعد صبحانه، راهي بشين...بدون كتاب ها هم بر نگردين.




پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵ چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۶
#58

آستوریا گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
پست پايانى:

ابولوك خيلى سعى كرد و خيلى دويد. اما با تمام خفنى و چادرتونيش، دستش به دامبلدور نرسيد؛ او فقط يك جفت پا داشت درحالى كه دامبلدور به دو جفت پا مجهز شده بود.

او در همان بيابان ماند و به شغل لوك بودن ادامه داد؛ به هر حال شغل خفنى بود ديگر!

حدود چهار سال بعد از شروع سوژه:

هرماينى، در همان حالي كه پوشك سومين فرزند نيمه غول-نيمه گرنجرش را عوض ميكرد و براى دومين فرزندش قصه زندگيش را ميگفت، چوبدستى اش را به سمت شيشه شيرى گرفت.
شيشه شير رفت و شيرش را درست كرد؛ كمى خودش را هم زد تا ولرم شود و بعد رفت در دهان كوچكترين فرزند!

-خب مامان جون كجا بوديم؟ آها...آره ديگه، رفتيم تو دخمه.

هرماينى بار ديگر به چوبدستيش حركتى داد و اينبار، زير قابلمه اى روشن شد.
-يادمه كه يه سر و صدايي شد، انگار دعوا بود... اون موقع ها با رون بودم، اما يهو با رون دعوام شد. والا مامان جون، هنوزم نميدونم چه اتفاقي افتاد، ولى يهو ديدم بغل بابا گراوپت، سر سفره عقد نشسته ام.

هرماينى آهى كشيد.
-دامبلدورم فك ميكرديم مرده. اما يهو با چهارتا پا و رون برگشت. خودشم درست نميدونست چي شده كه تصميم گرفته بود جاى مردن، بره تو خط قطار قزوين كار كنه. خلاصه كه مامان جون، تو اين چهارسال، هر روز يه اتفاق جديد برامون ميوفتاد! يه لحظه تو دخمه بوديم و يهو ميديدم تو مزرعه گياه شناسي هستيم. يه بار كه افتضاح شد! تريلانى پيش بينى كرد كه رون، پسر برگزيدس! اصلا يه وضعى بود. دامبلدور ميگه احتمالا به يه چسبندگي زمانى دچار شده بوديم كه هر چهارصد سال يه بار اتفاق ميوفته.

هرماينى نفس عميقي كشيد.
-واى كه دلم بابت اون سال هام ميسوزه... ميبيني مامان جون؟ حتى بوى سوختگي دلمم بلند شده...!

ولى بو، بوى دل هرماينى نبود، بوى غذاى سوخته ناهارشان بود كه ديگر جزغاله شده بود!



پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷ چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶
#57

پرسیوال گریوزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۷ یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۸:۴۱ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 91
آفلاین
اما بشنوید از بیابان لوک.
شیخ ابوسعید کتلت لوک را که خورد، به گوشه ای تکیه زد و با فراغ بال و کتف، بادی با عطر لوک از خود در کرد.

اما لوک کتلتی نبود که با این بادها بلرزد!
لوک خفن بود. لوک نامیرا بود. چرا که او یک لوک معمولی نبود، او یک لوک چالدرتون بود!

او به عنوان کتلتی که در روده ی شیخ سکنی گزیده بود، از فرصت استفاده کرد و به ذرات سازنده اش تجزیه شد. سپس جذب خون شیخ شد. در نهایت هم از رگ گردن به او نزدیکتر شد و به طور کامل شیخ را تسخیر کرد.
حاصل کار یک "ابولوک چالدرخیر" بود!!

ابولوک نیشخندی زد و با سرعتی ومپایروارانه، به سمت دامبلدور دوید تا انتقام پاهایش را از دامبلدور بگیرد.
دامبلدوری چهارپا که حالا مایل ها دور شده بود، سر راه هم رون را در جیبش گذاشته بود و داشت به هری می رسید!!!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰ پنجشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۵
#56

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۱۹ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 524
آفلاین
-باشه پسرم. خونتون کو؟ بریم.

لوک خوش شانس، به راه افتاد و رفت تا راه خانه اش را به دامبلدور نشان دهد. اما هنوز چندقدمی برنداشته بود که ناگهان موهای سرش فر خورد! لوک چه کرده بود؟ میخواست خانه اش را به دامبلدور نشان دهد؟ لوک، اشتباه بزرگی مرتکب شده بود...

-پسرم، چرا وایسادی؟ داشتیم می‌رفتیم که!

در همین اوضاع و احوال بودند که ناگهان شیخ ابوسعید ابوالخیر، یکه تازِ وادی اسرار التوحید، به ملموس ترین شکل ممکن از دیوارهای بلند سوژه به داخل افتاد و به سمت دامبلدور و لوک حمله کرد. دامبلدور که با دیدن شیخ ابوسعید، خشکیده و شلوارش به رنگ های مختلفی در آمده بود، پاهای لوک را طی یک حرکت وحشیانه، خونخوارانه و بی ادبانه، در آورد و به خودش وصل کرد و دوان دوان از کادر خارج شد.
پس از این خروج بزرگ، تنها لوک مانده بود و لوک! حتی لوک هم نمانده بود؛ یه موجود نصفه و نیمه باقی مانده بود که پا نداشت. لوک بدبخت بود. لوک، بیچاره بود. و این بیچارگی و بدبختی وقتی کامل شد که شیخ ابوسعید، با چماقش روی او پرید و آنقدر او را زد تا تبدیل به کتلت شد. بعد هم نشست و کتلت لوک را خورد و شکمش را مالید و آروغ زد و لای دندان هایش را تمیز کرد.
اما بخوانید از سمت دیگر ماجرا که تویش هری پاتر داشت! هری ما که مدتی پیش در کوچه پس کوچه های دخمه گم شده بود و معلوم نشد که آخر سر، اسنیپ چشم هایش را درآورد یا نه. (البته شاید هم معلوم شد. ولی خب ما می گوییم معلوم نشد چون همه چیز دست ماست و شما اصلا که باشید که بخواهید برای ما سوژه و مسیرش را تعیین کنید؟)
اسنیپ، سرش را بلند کرد و درحالی که خنده های شیطانی سر میداد به سمت هری رفت. اما هری خیلی قوی بود و از کسی نمی ترسید و خشتک همه را روی سرشان می کشید و بعد هم قاه قاه می خندید. می خندید چون قوی بود. می خندید چون خیلی باحال و کول و فان بود. می خندید چون دلش می خواست بخندد. شما هم بخندید. ما هم می خندیم.
درنهایت، همه این خنده ها و قهقهه ها کار دستِ پسر برگزیده داد. هری روی زمین افتاد و جوری خندید که روده هایش از دماغش بیرون ریخت. با دیدن این صحنه، اسنیپ هم خنده اش گرفت و هارهارکنان روی زمین افتاد. اسنیپِ غافل، بعد از چندین دقیقه خنده بی وقفه، یهویی به خودش آمد و فهمید که روده های هری را قورت داده است. به همین دلیل به سمت کوه های دوردست فرار کرد و شناسه اش را به آنتونین دالاهوف تغییر داد.
اما چه بر سر هری آمده بود؟ چرا هری روده نداشت و هنوز زنده بود؟ اگر هری روده نداشت و هنوز هم زنده بود، پس چگونه می‌توانست از این به بعد اجابت مزاج کند؟
هری با واقعیت دردناکی روبرو شد: او باید از این به بعد پوشک می پوشید!
پسر برگزیده، از جای برخاست و به سمت میزکار اسنیپ رفت. پوشکِ زاپاس مدیر سابق هاگوارتز را برداشت و دوان دوان از قلعه خارج شد. همه این ماجراها، به او یک هدف جدید برای زندگی داده بود. او باید یک بار دیگر از جای برمی خاست و به قولی کامبک میکرد تا یک تف بزرگ روی صورت جان اسنو بیندازد و به او بفهماند که فقط او نیست که کامبک بلد است.
هری، میخواست دوباره سوژه را از اول آغاز کند. او می‌خواست باسیهاگر را دوباره به عقد هرمیون در بیاورد و جینی را هم به گراوپ بدهد و یک سریال ترکی بسازد با محوریت جنگ عاطفی بین آن دو یار قدیمی. بعد هم رون را از یه جایی گیر بیاورد و با هم بروند دامبلدور را پیدا کنند. اتاق مغزها باید دوباره احیا میشد...



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲:۵۸ یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵
#55

اورلا کوییرکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
دامبلدور آب نبات لیمویی از جیبش بیرون آورد و آن را به قول معروف بالا انداخت و سپس دوباره به بیرون خیره شد. کم کم در میان شن های بیابان لوک شهری پدید آمد. شهری ساکت با خانه های زیبا اما خیلی ساکت، شاید هم خیلی بشیتر از خیلی یا شاید هم خیلی بیشتر از خیلی بیشتر از خیلی!

- آه چه زیباست! میتونم اینجا به همه عشق بوزم!

بالاخره قطار در ایستگاهی توقف کرد و دامبلدور چمدان در دست از آن پیاده شد. او رو به روی شهر ایستاده بود و در این لحظه بوته‌ای خار به سبک فیلم های قدیمی از جلویش قل خورد و رفت و...

بنگ بنگ!


بوته نیز به وسیله‌ی شلیک یک نفر متلاشی شد!

- هیچ کس نباید بدون اجازه‌ی من حرکت کنه!

لوک خوش شانس نوک هفت تیرش را فوت کرد و سپس آن را ""گونه چرخاند و در قلافش گذاشت.

- تو دیگه کی هستی پیرمرد؟

لوک و دامبلدور چشم در چشم شدند و در این لحظه آهنگی با مضمون دیریریریری دین دین دین دیریریریری دین دین دین بخش شد. انگشتان لوک هم کنار هفت تیرش تکان میخوردند و دامبلدور نیز در جشمان کابوی زل زده بود.

- آه پسرم! بیا به تو عشق بورزم!

ناگهان پروفسور قدیم چمدانش را زمین انداخت و با آغوشی باز به سمت لوک خوش شانس رفت. بالافاصله کابوی هم هفت تیرش را بیرون آورد و دیوانه وار به سمت دامبلدور شلیک کرد. اما انگار این دفعه اون لوک بدشانس بود چون هیچ کدام از تیر هایش به هدف برخورد نمیکرد. پیرمرد لحظه به لحظه به لوک نزدیک تر میشد و سرعت شلیک گلوله ها نیز بیشتر.

- اه لعنتی! گلوله هام تموم شد... نیا! نیا!

اما فریادهای لوک هیچ تاثیری روی دامبلدور نداشت. او با همان لبخند و آغوش باز به سمتش آمد و در آخر...

او را محکم در آغوشش فشرد و گفت:
- آه فرزندم! بیا و به روشنایی به پیوند، البته من که بازنشسته شدم... ولی تو بپیوند!

لوک خودش را از آغوش پیرمرد رها کرد. این پیرمرد دیوانه میتوانست برای شهر خیلی خطرناک باشد، باید او را میکشت. اما چگونه؟ ناگهان فکری به سرش زد:
- بذارین چمدونتون رو بیارم. باید استراحت کنین. چطوره بیاین به خونه‌ی من؟

در خانه‌ی لوک هزاران هفت تیر با گلوله‌ وجود داشت!


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۳۰ ۳:۲۷:۴۳
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۳۰ ۳:۲۸:۵۶

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۹:۵۸ سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۵
#54

لوئیس ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
- دامبلدور!

این صدای رئیس و کارفرما ریل قطار خونین بود که دامبلدور را با صدای بمش فراخوانده بود.دامبلدور برای اینکه هنگام دوین کلاه مخلوطی شکلش نیفتد آن را گرفت و در حالی که میدوید گفت:

- اومدم رئیس!

پس از چند دقیقه دویدن در بیابان های پهناور، دامبلدور به اتاق درب و داغان کارفرمایش رسید.وقتی که وارد شد درحالی که نفس نفس می زد گفت:

- اومدم...قربان.

کارفرمای دامبلدور که دقیقاً به شکل" " بود صدایش را با چند سرفه کوتاه صاف کرد و گفت:

- بهت که گفتن قراره به یه ایستگاه دیگه انتقال پیدا کنی؟!

- بله قربان خودتون بهم گفتید...البته از یه جاهای دیگه ای هم شنیدم.

- میدونی چرا می خوام این کار رو بکنم؟ واقعاً میدونی؟

- نه قربان.من از کجا بدونم.شما گفتید می خواید منو منتقل کنین منم گفتم چشم.

- حالا دلیلیش رو بهت میگم.چون تو اصلاً کارت رو بلد نیستی! حتی نمیدونی باید بلیط هارو ثبت کنی!میدونم که خودت راضی بودی اما...امروز منتقلت میکنم .

- باشه قربان...ما که حرفی نداریم!

ایستگاه قزوین - بیابان لوک - 5 دقیقه بعد

دامبلدور که از شدت ناراحتی چشم هایش را بسته بود با شنیدن صدای نزدیک شدن قطار بقچه اش را روی شانه اش انداخت و با قدم هایی کوتاه سوار قطار شد.واگن های خالی را رد کرد تا یک جای خوب برای نشستن پیدا کند.پس از نشستن نگاهی به بیرون افکند و گفت:

- بریم ببنیم این بیابان لوک چطوریه...

و پس از چند لحظه اضافه کرد:

- نمیدونم چرا حس خوبی ندارم!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.