هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۲۸ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۷:۴۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6189
آفلاین
به دلیل تمام نشدن فیلم، سالن هنوز تاریک بود.

لرد سیاه چهار دست و پا لابلای ردیف صندلی ها می رفت و دنبال آلبوس گمشده اش می گشت.
-کوچولو؟...آلبوسی...بوس بوس...


شترق!

ضربه جارویی با صورت لرد برخورد کرد و لرد سیاه بسیار خوشحال شد که صورتی مسطح دارد.

-خجالتم نمی کشه. مرد گنده از ردیف آخر تا این جا خزیده به من "بوس بوس" کنه. یه ذره خلاقیت هم که ندارین. می دیدم کل مدت پخش فیلم چشم ازم ور نمی داشت ها...

در حالت عادی، لرد سیاه همان لحظه ساحره بسیار زشت و کریه المنظر را با خاک یکسان می کرد. ولی حالا وضعیت عادی نبود و پیدا کردن آلبوس مهم تر بود.

همینطور که بین صندلی ها می خزید سایه ای را روی پرده دید...و فریاد مردم معترض به هوا بلند شد.
-اون بچه ریشو مال کیه؟ بچه هاتونو چرا ول می کنین؟ یکی اون بچه رو جمعش کنه، زامبی بزرگه رو نمی بینم!




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۱۰ شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

ماتیلدا گرینفورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۰۷:۲۳ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
مترجم
پیام: 45
آفلاین
لرد رفت و سر و صورتش را حسابی شست ،سه بار هم شست و چند ثانیه در فکر فرو رفت . دنبال راه جدیدی برای انتقام کار های آینده و حال آلبوس می گشت . ناگهان فکری به سرش زد بچه را زد زیر بغلش و از خانه بیرون رفت.

_
_چیست بچه ؟چرا اینگونه به ما نگاه میکنی ؟ خودت میدانی هرچه به سرت می آید حقت است.

همانطور که داشت به راهش ادامه میداد تا به دنبال مکان یا وسیله ای برای تلافیه کارهای آلبوس بگردد به طور اتفاقی چشمش به پوستر تبلیغاتی بزرگی که روی آن عکس های رعب آوری داشت و نوشته بود (هیجان و وحشت با فیلم زامبی های مغز خوار)را دید و درباره اش کنجکاو شد. کمی جلوتر که رفت به سینما رسید و داخل سالن شد.
_این مشنگ ها هم هر روز چه چیز هایی میسازند!اصلا به چه کارشان می آید؟!

نفسی عمیق کشید و آلبوس را روی صندلی کنارش گذاشت .
_امیدواریم حداقل این فیلم هایشان یک بچه را بترساند.

کم کم چراغ ها خاموش شد و فیلم آغاز شد. از همان ابتدا زامبی هایی با سر و کله پر از خون و شمایلی عجیب روی پرده سینما ظاهر شدند. آنقدر تصاویر بزرگ و واقعی بود که حتی رنگ لرد هم پریده بود و دستان و پاهایش شروع به لرزیدن کرده بود.
_ما...ما جارویمان را بد جایی پارک کردیم تا جریمه نشدیم بریم جایش را درست کنیم.

و به سرعت برق از سالن غیب شد .اما انگار آلبوس کوچک از فیلم خوشش آمده بود و قهقهه ای از روی شادی سر داد.

چند دقیقه بعد نزدیک همان تابلوی تبلیغاتی...

_آه بلاخره خلاص شدیم . اصلا چه کاریست هوای بیرون کیف میدهد برای شکنجه. مگه نه آلبوس؟

و با تعجب نگاهی به دستانش کرد که خالیست.
_دامبلدور اصلا شوخیه بامزه ای نیست همین الان خودت را نشان بده...

و هیچ صدا یا علامتی نیامد. لرد کمی فکر کرد آخرین بار کجا آلبوس را دیده، آنگاه متوجه شد او را در سینما جا گذاشته. به سرعت هرچه تمام برگشت اما اثری از آلبوس دامبلدور کوچک نبود.


He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۸:۰۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
اسلیترین
پیام: 403
آفلاین
لرد خودش هم نمیدانست علت این طلسم فرمان چه بود؛ شاید میخواست مدت بیشتری برای انتقام زمان داشته باشد، زیرا هنوز خانواده دامبلدور تاوان آزارهایشان را پس نداده بودند، بنابراین برای آزادی عمل بیشتر کندرا را فرستاد پی نخود سیاه.
_خب حالا از کجا دوباره شروع کنیم؟

لرد به سمت آلبوس رفت.
آلبوس:
_میترسی نه؟ عمو لرد سیاه برات برنامه ها داره بچه!

آلبوس کوچک را با غضب برداشت و به سمت وان حمام برد و وان را پر از آب داغ کرد.
_خب کی یه حموم لذت بخش میخواد؟

آلبوس را تا نوک سر در آب فرو برد وقتی دیگر حباب های آخرش سطح وان را میپوشاند و پوست دامبلدور کوچک سرخ سرخ شده بود او را بیرون کشید.
_حاضریم شرط ببندیم تو عمرت چنین حمومی نرفته بودی بچه!

سپس قالب صابون را در حلق کودک فرو کرد بعد با لیف آنقدر مشت و مالش داد که پوست سوخته تاول های وحشتناکی زد. قالب صابون را از حلق آلبوس دامبلدور بیرون کشید و دوباره او را تا ته در وان آب داغ فرو برد و بیرون آورد.

نوبت خشک کردن بود!

آلبوس مانند پیازی که در حال رنده شدن باشد بر روی حوله کشیده میشد و با هر سرفه حباب از گلویش بیرون می آمد.

_خب حالا چیکار کنیم؟ آهان وقت تفریح و سرگرمیه بچه!

کودک با قساوت قلب به هوا پرتاب میشد، به سقف برخورد میکرد و دوباره در دست لرد می افتاد، این فرایند یک ساعت به طول انجامید! همان لحظه که لرد در لذت فراوان و هیجان غوطه ور بود ناگهان بویی نامشروع هوا را فرا گرفت.
_پیف پیف ...این بو ناموزونه چیست؟حالمان بهم خورد!

آلبوس در هوا بود و ۱ سانتی متر با زمین فاصله داشت تا ضربه مغزی شود اما لرد او را گرفت، پوشکش را بو کرد.
بله کار خرابی خود آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور بود، مقدار زیاد ترس برای هر شخص دیگری به این صورت، قطعا موجب چنین اتفاق های مشکل زایی میشد، چه رسد به کودکی چند ماهه.
_آلبوس لوسه بی ظرفیت! ما که پوشکت را عوض نمیکنیم!

دقایقی بعد


لرد مشغول در آوردن پوشک بود که صورتش مطهر شد.

آلبوس کوچک:

بچه داری سختی های خودش را داشت و لرد هم ناچار بود، زیرا هیجان های آن روز هنوز تمام نشده بود.
پس پوشک باید زودتر تعویض میشد.




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱:۴۹ پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸

میراندا فلاکتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۰:۱۲ دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 41
آفلاین
البوس با ولع به طرف ساندویچ من در اوردی لرد حمله ور شد و با اب دهانش دستان لرد را تف تفی کرد.

-ای بر اون شاگردِ محبوبِ کله زخمیت لعنت دامبلدور. این چه کاری بود؟ مرا در هاگوارتز استخدام که نمیکنی. دشمن تراشی که میکنی. ارتش که در برابر ما درست میکنی.همینمان مانده بود که دستانمان را پر از اب دهانت کنی؟پیرمرد خرفت.
لرد با نگاه مختصری به البوس حرفش را عوض کرد و گفت:
-نوزاد خرفت.
در همین حال بود که البوس ساندویچ را به بیرون و روی ردای لرد پرت کرد. لرد که دیگر طاقتش تمام شده بود ابلوس را با حالتی وحشیانه بر روی میز کوباند و به گریه های ترسناک ان توجهی نکرد. زیرا ابرفورث نیز شروع به جیغ کشیدن کرده بود.
لرد که از این طرف خانه به ان طرف خانه میدوید بر خودش لعنت فرستاد که چرا به اینجا امده است.ایا بهتر نبود که به زمان حال برگردد و کنار مرگخوارانش و مقابل محفلیون جک بگویند و کرکر بخندند؟!
حسی در درون او میگفت که بار دیگر ماشین زمان برگردان را بچرخاند و به زمان حال برود و حس دیگریدر طرف دیگر مغز و قلبش میگفت که همانجا لماند و انتقام پدر عزیزش را بگیرد.
در همان هنگام صدای گوشخراش خانم کندرا. مادر البوس و ابرفورث را شنید.
تام! ریدل! بیا اینجا ببینم. این چه وعضشِ؟ فقط نیم ساعت خونه نبودم ها. ببین با بچه هام چیکار کردی که با گریه ها و جیغ جیغاشون خونه رو گذاشتن رو یرشون.
بعد از چند ثانهی دوباره جیغ کید و گفت:
-ریدل. دعاکن دستم بهت نرسه. چرا دور لبای البوس تاول زده؟
لرد که از طرفی به خاطر اینکه خانم کندرا اورا تام خطاب کرده بود عصبانی بود؛ که فرار را بر قرار ترجیح میداد زمان برگردان را در اورد ولی ا میخواست ان را بچرخاند خانم کندرا با خشم رو به او گفت:
- من دارم با تو حرف میزنم و اون وقت تو داری با اون گردنبندت بازی میکنی؟ تو اخراجی. اخراج. برو بیرون.
سپس دستش را درن کیفش برد و مقداری گالیون از ان بیرون کشید و به لرد داد. سپس او را تا جلوی در راهنمایی کرد.
لرد جلوی در چوبدستی اش را بیرون کشید و روبه خانم کندرا گرفت:
-ایمپریو.
سپس خانم کندرا را تحت فرمان خود گرفت.


Ravenclow for ever
Hp


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۷:۴۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6189
آفلاین
وقتی کندرا پالتویش را پوشید(وسط تابستان بود، ولی دامبلدور ها از دم ندید بدید بودند) و ساک مخصوص خریدش را برداشت، لرد فهمید که فرصت مناسبی برای انتقام بدست آورده.

کندرا خوشحال و خندان و با خیال راحت، آلبوس کوچولویش را به آغوش گرم لرد سیاه سپرد و از خانه خارج شد.

لرد لبخندی ملایم به آلبوس زد. لبخندی که با دور شدن کندرا از خانه، رفته رفته ناملایم شد!

-خب کوچولو...وقت غذاست!

آلبوس منتظر شیشه شیرش بود...ولی پرستار عجیب و غریبش به طرف یخچال رفت.

تکه ای نان برداشت و داخلش را پر از فلفل قرمز کرد.
-بیا کوچولو...که ما رو تو هاگوارتز استخدام نمی کنی...که برای ما کله زخمی می فرستی...که هورکراکسای ما رو انگولک می کنی...بگیر...برات ساندویچ درست کردم.

آلبوس کوچک که حتی کوچک بودن ابعادش هم باعث نمی شد شیرین و دوست داشتنی به نظر برسد، هیچوقت ساندویچ نخورده بود.
خوشمزه تر از شیر به نظر می رسید!




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱:۵۸ پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۷

هوريس اسلاگهورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
خلاصه: لرد که به نیت جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره، با زمان سرگردان، به زمان و مکان‌های نامشخصی انتقال داده می‌شه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری اون و آبرفورث رو بر عهده گرفته.

تصویر کوچک شده


لرد فوت کرد و فوت کرد اما از بینی‌اش هیچ هوایی به داخل نکشید و دست آخر تمام بادش به بز آبرفورث انتقال یافت. آبرفورث راضی و خوشنود، انگشتانش را از بینی لرد خارج کرد و پس از آن که با یک لیس تمیزشان کرد، بزش را زیربغل زد و به سمت مراتع سرسبز دره گودریک روانه شد. لرد میخواست مجددا هواگیری کند اما بلافاصله آلبوس کوچک که از لرد مسطح خوشش آمده بود چهاردست و پا خودش را روی او رساند. مانند هر نوزاد دیگری به کمک ابزاری که در اختیار داشت شروع به برسی ماهیت لرد مسطح کرد. ابتدا بینایی، سپس لامسه و در نهایت چشایی. شروع به لیسیدن صورت مسطح لرد کرد و سپس سعی کرد بینی او را گاز بگیرد. تلاشی که البته به نتیجه نمیرسید.

لرد از طرفی کلافه از وضع موجود، دوست داشت از زمان سرگردانش استفاده کند و از سوی دیگر نمی‌خواست فرصتی که نصیبش شده را از دست بدهد. یکی از سخت ترین دوراهی‌های دوران اربابی‌اش را سپری می‌کرد. تا این که در باز شد و او از آن ورطه هولناک نجات یافت.

- وای! چه پرستار فداکاری ... خودتو برای سرگرم کردن بچه تغییر شکل دادی؟ آلبوس جان بیا کنار ... بیا این طرف بذار عمو نفس بکشه.

به نظر می‌رسید اوضاع موقتا به شرایط عادی برگشته. کندرا آلبوس را از روی لرد ورداشت و لرد با یک نفس عمیق به حالت عادی برگشت. با اعتمادی که از کندرا جلب کرده بود، فرصت خوبی نصیبش شده بود. جدا از اهداف دوراندیشانه‌تر، می‌توانست حداقل انتقام آن چند دقیقه عذابی که آلبوس و آبرفورث بر سرش نازل کرده بودند را بگیرد.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۰:۲۳ یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۱:۰۶
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
- تصمیممو گرفتم ... خب، راستش مجبورم بچه ها رو بسپارم بهت. چون می خوام با همسایه مون باتیلدا برم خوش گذرونی. نه، منظورم اینه که می خوام برم به باتیلدا تو تحقیقات تاریخیش کمک کنم.

کندرا این را گفت، آلبوس کوچولو را مثل توپ سرخگون به سمت لرد پرتاب کرد و غیب شد.

ولدمورت بچه را در هوا گرفت. نوزاد با چشمان آبی و معصومش به لرد خیره شد و لبخند نامحسوسی زد. اما بعد ناگهان چهره اش حالتی درنده به خود گرفت. دهانش را باز کرد و چند ردیف از دندان های تیز و سوزنی اش را به نمایش گذاشت. سپس، گاز محکمی از انگشت لرد گرفت و آن را از بیخ کند.

ولدمورت دهانش را گشود تا از شدت درد فریاد جگر خراشی سر دهد. اما بعد یادش افتاد که نعره زدن در شأن یک لرد نیست. پس دهانش را بست و برای کاهش درد، آن قدر دندان هایش را به هم فشار داد که همه شان خرد و خاک شیر شدند.

در این میان، آلبوس کوچولو ملچ مولوچ کنان مشغول جویدن انگشت لرد بود. آبرفورث هم روی صندلی نشسته بود و با بزش مامان بازی می کرد. ولدمورت که اصلا دلش نمی خواست انگشتش خوراک نوزاد شود، بز را به زور از آغوش آبرفورث بیرون کشید و از سینه به دهان آلبوس چسباند. بچه مشغول مک زدن شد و انگشت نصفه نیمه ی لرد را به کناری انداخت. آن قدر مک زد و مک زد تا اینکه بز بیچاره تمام مایعات بدنش را از دست داد و به شکل برگه ای مسطح درآمد. سپس، چند تا باد گلو زد و ردای سیاه ولدمورت را به لکه های سفید مزین نمود. بعد هم چشمانش را بست و خُر و پف کنان به خواب فرو رفت.

لرد آلبوس کوچولو را داخل گهواره اش انداخت. بعد انگشت خونی و ناقص شده اش را از روی زمین برداشت و با تف سر جایش چسباند. می خواست روی کاناپه دراز بکشد و کمی استراحت کند که ناگهان صدای عربده ای در فضا پیچید. آبرفورث کنار بقایای بزش نشسته بود و ضجه می زد. لرد حیوان را از روی زمین برداشت، پوزه ی او را روی دهان خودش قرار داد و مشغول باد کردن بز شد. در همین حین، آبرفورث دو تا از انگشتانش را داخل سوراخ های بینی ولدمورت فرو برد و راه تنفس او را بست.




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵ پنجشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 206
آفلاین
مادر تا می تونست صورت پسرش را ماچ مالی کرد در حدی که تف از سر و صورت البوس می چکید.

- خیلیم خوشگله! فرشته ی سپید مامانشه! مرتیکه ی معتاد!
- ما معتاد نیستیم و هرگز لب به دخانیات نزدیم!
- پس تزریق می کنی! دیگه بدتر! فکر کردی من تسترالم! وزارتخونه پرستار نداره!
- ما تزریق نیز نمی کنیم!
در زمانی که لرد زندگی می کرد وزارتخونه پرستار داشت. زیادم داشت.
- این بخش تازه باز شده مبدعش هم خودمون هستیم! شما به عنوان اولین نفری که از این سیستم استفاده می کنه انتخاب شدی. حالا می ذاری پرستاریمونو شروع کنیم منتظریما!؟
- باید صبر کنی تا فکر کنم...

در همون حال که مادر فکر می کرد، بچه ی ریشوتر مادر که تازه راه رفتن یاد گرفته بود وارد اتاق شد. اما مادر در حدی غرق فکر بود که متوجه حضور ابرفورث نشد، ابرفورث دست در بینی می برد به گهواره ی البوس می مالید واقعا تربیت مادر حال بهم زن بود!

- تصمیممو گرفتم...


ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۷ ۱۴:۲۴:۳۹

تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۲:۵۶ چهارشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۷:۴۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6189
آفلاین
توجه لرد به چیزی جلب شد که همراه چوب دستی، به او تحویل داده شده بود.

زمان سرگردانش!

وقت رفتن بود...زمان سرگردان را چرخاند و چرخاند و در نقطه ای نامعلوم چشم باز کرد.

خانه ای بسیار معمولی در مکانی نامشخص.

لرد سیاه از این مکان خوشش نیامده بود. تصمیم گرفت زمان سرگردان را بچرخاند که صدایی به گوشش رسید.

-آلبوس...بیدار شدی؟

صدایی که از داخل خانه به گوش لرد سیاه رسید، متعلق به یک ساحره بود.
لرد سیاه فقط یک آلبوس می شناخت و اصلا و به هیچ عنوان هم از او خوشش نمی آمد. برای همین فکر کرد که بد نیست که سرو گوشی آب بدهد.
شاید دامبلدور همسر و فرزندی پنهانی داشت...اگر اینطور بود لرد سیاه باید مطلع می شد.
به پنجره نزدیک شد و نگاهی به داخل خانه انداخت.
ساحره کنار گهواره روی زمین نشست.
-آلبوس کوچولوی من بیدار شده؟

و شیشه شیر را در دهان دامبلدوری که بیشتر از دو سه ماه نداشت، گذاشت.

و به محض این که بچه شروع به شیر خوردن کرد، چشم مادر به پنجره افتاد.
-خدای من...این دیگه کیه؟ چرا این شکلیه؟ زود از این جا دور شو تا شوهرم سر نرسیده.

لرد سیاه که اصلا قصد دور شدن نداشت، بی اختیار جواب داد:
ما رو از بخش کودکیاری وزارتخونه فرستادن. پرستار بچه هستیم. این بچه چقدر زشته...چرا ریش داره؟ ولی ما می تونیم ازش نگهداری کنیم.




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۲:۳۶ جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷

كيگانوس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۴۱ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۰:۳۱:۳۵ سه شنبه ۸ مهر ۱۳۹۹
از به تو چه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 83
آفلاین
لرد که دیگر هیچ امیدی به زندگی نداشت و داشت همین جوری فریاد میزد که با دستمالی که دور دهانش پیچیده شد ساکت شد. خب طبیعیه که اینجا یکی بیاد و لرد و نجات بده. اما شخص نجات دهنده از همه اتفاقات عجیب تر بود. پسره 18 ساله ای که بیشترین شباهت را به جوانی گادریک گریفیندور داشت. لرد چیزی نمی دید اما از شدت ضربه ای که به زمین وارد شد و اشتباه مامور چشم بند از روی چشمانش کنار رفت و پسر را دید که وسط فاصله او و ماموران ایستاده و البته که چاله ای زیر پایش بود.
مامور مسلح فریاد زد:
-بگیرینش!

اما پسر فرز تر از آن بود که گیر یک سری ماگل اسلحه دار بیافتد. و در عرض 46 ثانیه محل اعدام لرد تبدیل به گورستانی از جنازه مامورانی بود که یا به زهر مار مرده بودند ویا از هم دریده شده بودند و یا آوادا بهشان خورده بود. لرد که لرد بود و کلا احساساتی شدن در کارش نبود. حتی وقتی که پسر او ازاد کرد تشکر نکرد فقط کمی از مردمک های عمودی اش تعجب کرد.
لرد پرسید:
-اسمت چیه پسر؟

-کیگانوس. کیگانوس بلک.

- مرگخواری؟

-نوچ و علاقه ای هم ندارم. وسط مسابقه دیدمتون استاد. گفتم اینا که شمارو نمیشناسن شاید یه بلایی سرتون بیارن.

-خوب سوال پرسیدن بسه. حالا مارو از این خرابه ببر بیرون.

ولی یادش افتاد که باید در زندان به حساب یک نفر برسد. همان قاتل حرفه ای که در زندان دیده بود و به او زور گفته بود.
-ولی قبلش برو و حساب قاتل های این زندانو برس.

20 دقیقه بعد لرد پوزخند زنان به جنازه قاتل نگاه می کرد.
-ام استاد من باید برم شمام خودتون بیاید. آ راستی اینم چوب دستی تون.

و رفت. حالا لرد مانده بود یک مشت ماگلی که تکلیفشان مشخص بود.



اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.