هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۶:۰۲ سه شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۲۴ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 193
آفلاین
قیژ قیژ قیژ

- این سر و صداها چیه؟! نفر بعدی لطفا!

قیژ قیژ قیژ قیژ

- نفر بعد...
- صب کن پایه‌ی صندلی به چارچوب در گیر کرده.

دلفی جعبه‌ای از توی کشوی میز درآورد و چشمای عادیشو با چشمای متعجب عوض کرد و با تعجب به نفر بعدی نگاه کرد.
نفر بعدی به شدت با پایه‌ی صندلی درگیر بود.
- چقد بگم هرجا میریم مواظب پایه هات باش به چیزی گیر نکنن؟! ببین چیکار کردی! گیر کردیم!

نفر بعدی بعد از کلی عقب و جلو کردن و تولید چند تا صدای قیژ، بالاخره پایه‌ی صندلی رو آزاد کرد و همونطور نشسته روی صندلیش، با پاش، خودش و صندلیشو تا جلوی میز دلفی کشوند.

دلفی چشمای عادیشو گذاشت و قلمشو دستش گرفت.
-ام... اسمتون؟
- به نام روونا. دروئلا روزیه هستم از ریونکلاو.
- چرا با صندلی اومدین؟
- آزمون دارم! ببین کلی چارخونه مونده که مشکی نشده. دفه قبل زوجا رو مشکی کردم این دفه نوبت فرداس.

دلفی چیزایی روی برگه یادداشت کرد و با لبخندی نه چندان مهربانانه سرشو بالا آورد و به دروئلا نگاه کرد.
- اون چیه تو بغلتون؟
- این؟ این کتابه. وقتایی که آزمون ندارم یا برای آزمون درس نمیخونم یا واسه آزمون تست نمیزنم یا دنبال آزمون جدید نمیگردم یا واسه آزمون ثبت نام نمیکنم، کتاب میخونم.
- رو کلمه‌ی "آزمون" تیک دارید؟
- آزمون؟ نه رو آزمون تیک ندارم ولی خیلی آزمون دوس دارم. تست زدنم خیلی دوس دارم. همه‌ش واسه آزمون تست میزنم، آزمون میدم.

دلفی از شنیدن کلمه‌ی "آزمون" خسته شده بود. سر تا پای دروئلا رو نگاه کرد. مدادِ بین موهاش، عینکی که اندازه‌ش دو برابر صورتش بود، کوله پشتی بزرگی که پر بود از کتابای درسی و کمک آموزشی و تست، مداد مشکی و نرمی که دستش بود و خود دروئلا که کاملا روی برگه‌ی جلوش خم شده بود و داشت تست میزد. همه‌ی اینا فقط یه معنی داشت. دروئلا بدون شک به بیماری تسترال خونی مبتلا بود.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶ دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۷

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۵:۰۲
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
در باز شد و مردی ملبس به کت مشکی و کلاه استوانه ای داخل آمد. رو به دلفی ایستاد و در حالی که لبخند می زد، کلاهش را به نشانه ی احترام برداشت. دلفی از برخورد اولیه ی او خوشش آمد، لیکن برگه ای از روی میز برداشت و نوشت:
- مشکل شماره ی 1: ادب بیش از حد

مرد روی صندلی بیمار نشست و دلفی از او پرسید:
- اسمتون چیه؟

مرد با لبخند پاسخ داد:
- گادفری میدهرست

دلفی مواردی را به فهرستش اضافه کرد:
- مشکل شماره ی 2: بیش از حد لبخند زدن
مشکل شماره ی 3: داشتن نامی با تلفظ دشوار

دلفی در حالی که حس می کرد چیزی از نظرش مخفی مانده، به صورت گادفری خیره شد. مرد در حالی که قلبش به تپش افتاده بود، تصور کرد که شفاگر جوان به او علاقه مند شده و لبخندی جوکر وار تحویل او داد.

دلفی سطل آبی را که کنار میزش قرار داشت، بلند کرد و بی هیچ هشداری آن را روی صورت بیمارش خالی نمود. مواد آرایشی روی صورت گادفری شسته شدند و چیزی که قبلا از نظر دلفی مخفی مانده بود، آشکار شد. شفاگر مورد دیگری را به فهرست اضافه نمود:
- مشکل شماره ی 4: جوش های چرکی روی صورت

همان طور که دلفی داشت فهرست را مرور می کرد، گادفری کتش را درآورد و مشغول چلاندن آب آن شد. شفاگر که توجهش به نکته ی مشکوک دیگری جلب شده بود، گفت:
- دستکش هاتونم خیس شده، نمی خواین درشون بیارین؟

گادفری در حالی که سعی داشت دلخوری اش را پشت لبخندش پنهان کند، پاسخ داد:
- نه، هیچ وقت درشون نمیارم، حتی موقع حموم.

دلفی با خوشحالی مشغول اضافه کردن مورد دیگری به فهرستش شد:
- مشکل شماره ی 5: وابستگی بیمارگونه به دستکش

گادفری نگاهی به فهرست انداخت و فکر کرد که اگر می خواهد گواهی سلامتش را بگیرد، باید زودتر نقشه ای بکشد. کتش را به جالباسی انداخت؛ به سمت میز دلفی رفت و با حالتی مبهوت به او خیره شد. دلفی سرش را بالا آورد و با تعجب پرسید:
- مشکلی پیش اومده؟

گادفری زمزمه کرد:
- موهاتون...

و بعد سعی کرد دیالوگی را که در یک فیلم ماگلی شنیده بود، به خاطر آورد. با صدایی نرم گفت:
- می تونم یه مرگ شیرینو تو موهای طلاییتون تجربه کنم!

دلفی با شنیدن این حرف، همه چیز را در مورد فهرست فراموش کرد و به چشمان عسلی رنگ گادفری خیره شد. مرد جوان از فرصت استفاده کرد و برگه ی گواهی را مقابل شفاگر قرار داد. دلفی که هنوز تحت تأثیر لحن و کلام گادفری قرار داشت، بی اراده گواهی سلامت را امضا کرد. جادوگر با خوشحالی فهرست بیماری هایش را آتش زد؛ برگه ی گواهی را از روی میز برداشت و اتاق را ترک نمود.

دقایقی بعد، دلفی به خودش آمد و در حالی که به خاطر نمی آورد که چه اتفاقی افتاده، گفت:
- نفر بعدی بیاد تو.


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱ ۱۵:۰۷:۵۴


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۰:۵۵ دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۷

بلوینا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۱ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۵۰ یکشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۷
از دُم سوجی پالتویی خواهم دوخت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 52
آفلاین
به ارامی در درمانگاه رو باز کرد و به ارامی در درمانگاه رو پشت سرش بست.
چند قدمی شمرده و ارام برداشت...
به طرف میز خاک گرفته منشی رفت و گلویی صاف کرد تا توجه او را به خود جلب کند.
کلاغش از روی شانه اش پر کشید و به روی لبه میز منشی نشست.

منشی با بی حوصلگی پرسید:
-چه کمکی میتونم بهتون کنم خانم بلک؟
-قبل از اینکه برم اون داخل... چند تا سوال کوچیک و سریع ازتون داشتم!

به صندلی رو به روی میز منشی اشاره کرد.
-اجازه هست؟!
-خواهش میکنم.

دستمالی ابریشمی از استین اش بیرون کشید و گرد و خاک بروی صندلی رو پاک کرد تا مبادا کت خزش کثیف بشه.
نفسی عمیق کشید، با شکاکی منشی و اطراف رو از زیر نظر گذراند.
-اینجا چقدر کارمند داره؟
-حدود بیست و دو نفر!
-چرا انقدر کم؟ برای یک بیمارستان به نظر شما کفایت میکنه؟
-بودج... نه در واقع فرستادیمشون برن خونه هاشون از عملکردشون خیلی رضایت نداشتیم به معنای واقعی کلمه مفت خور بودن.
-اینجا اتاق احیا هم داره؟
-بله!
-مراقبت ویژه؟ اندوسکوبی؟ تریاژ؟ ذخیره گاز بیهوشی؟ برونکوسکوبی؟
دمای اینجا چقدره؟ میدونید که درجه حرارت بالاتر از 24 درجه سانتی گراد در بخش هایی که به دمای بالاتر برای آسایش و راحتی بیشتر بیماران و مراجعه کننده ها الزامیه باید فراهم باشه؟
هیچ میدونید طبق تبصره اول وزارت سحر و جادو بيمارستان عمومى سنت مانگو که يك واحد بهداشتى و درمانى است و بايد حداقل داراى چهار بخش بسترى داخلى - جراحى عمومى - ساحران و فرزندان - اطفال و بخشهاى آزمايشگاه جادویی، داروخانه معجون های جادویی، راديولوژى مشنگی، و فوريت‏هاى پزشكى... كه همگى اجزاى لاينفك بيمارستان بوده كه طبق ضوابط و آيين‏ نامه‏ هاى مربوطه پروانه تأسيس و مسئول فنى جداگانه صادر خواهد گرديد؟

منشی گیج شده بود... هر کسی انقدر سوال جواب میشد هم گیج میشد.
دست او به طرف زنگی رفت که حراست رو خبر کنه که کلاغ به طرف او هجوم برد.

-این موجود کریه و زشتو از من جدا کنید.
-یا خودت باهام میای یا تک تکونو میکشم دادگاه وزارت ببین برای ما حراست و موارد امنیتی راه ننداز طبق قانون اساسی وزارت سحر و جادو همه مجرمن مگر اینکه غیرش ثابت بشه!

طی درگیری های ایجاد شده با منشی از شدت سر و صدایی که به پا کرده بودن دلفی از دفترش بیرون امد.

-کدوم... کی اینجارو گذاشته رو سرش؟ اوه شلوارک مرلین! دخترک اسلایترینی! بیا جلوتر... بیا توی نور!

بلوینا با سردگمی یقه منشی رو ول کرد و به طرف دلفی رفت و نگاهی شکاک به او انداخت.

-خیلی بزرگه...
-بزرگه؟
-اره خیلی بزرگه...
-بزرگی از خودتونه!
-دماغتو میگم بزرگه!

در کسری از ثانیه چشمان نیلی رنگ بلوینا از حدقه در امد، تیک گرفت، تا مرز سکته رفت حتی... هیچکس تا به حال ایرادی از چهره او نگرفته بود، هیچکس به او نگفته بود نقصی داره!

-واقعا بزرگه؟
-بسی بسیار...

بلوینا که بغض گلوش رو پر کرده بود با لحجه مایکل فسبندر تو ایکس من پس از اندی مکث گفت و گو رو از سر اغاز گرفت!
-من پرفکشنم دلفی، چیکارش کنم؟ من نمیتونم با نقصی زندگی کنم!
-موردی نداره که... میدیم دماغتو عمل کنن!
-عروسکی سر بالا مثل کراب؟
-عروسکی مثل کراب...

در حالی که چند نفر گولاخ امدن که بلوینا رو کشان کشان به سمت اتاق عمل ببرن و کوکو کلاغش پرواز کنن بالای سرشان به سمت اتاق عمل میرفت.
در لحظات اخر که او را میکشاندند فریاد زد:
-همش درست ولی اگه بینی عمل کرده باعث جذابیت بیشتر بود ملت جای ابی، فرزاد فرزین گوش میدادن!

دلفی با خونسردی نگاهی به منشی انداخت:
-بعدی که امد مستقیم بفرست داخل.


اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸ شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۷

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
دلفی منتظر نفر بعدی ماند، اما نفر بعدی نیامد!
خلوت تنهایی اش را گردگیری کرد اما نفر بعدی نیامد.
پول های اختلاسی اش را شمرد اما نفر بعد...

_ بابا بسه دیگه هی نفر بعدی! نفر بعدی!

دلفی رفت پشت در تا ببیند چرا نفر بعدی نمی آید. اما همین که در باز کرد، با آلکتوِ خونسرد مواجه شد.
- مگه کری می گم نفر بعدی؟
- ما تازه اومدیم.
- اینجا که پر بود پس چی شد؟
- نمی دونیم ما که رسیدیم همه ع در رفتن بیرون! فک کردیم همه گواهیشونو گرفتن.
- خب اشکال نداره یه اعلامیه می زنیم هر کی نیاد جریمه میشه. بیا تو آلکتو دم در بده!

آلکتو وارد اتاق دکتر دلفی شد و روی میز معاینه نشست. دلفی یکی از چوب بستنی هایی که تازه بستنی اش را تمام کرده بود را برداشت.
- خب آلکتو بگو "آآآآآآآ"!

آلکتو با دهان بسته گفت "آآآآآآآ".

_ نه اونجوری که نه دهنتو باز کن بگو!

آلکتو دهانش راباز کرد تا دلفی معاینه اش کند.

- خب از نظر جسمی که مشکل نداری!
_ پس گواهی سلامت ما رو می دی، بریم پی کارمون؟
- صبر کن ببینم! الان چی گفتی؟
- گفتیم گواهی سلامت مونو بده بریم!

دلفی نگاهی به آلکتو انداخت و سپس روی تکه کاغذ چیزی نوشت.

- گواهی سلامتمونو داری می نویسی دیگه، نه؟

دلفی با خونسردی نگاهی به آلکتو انداخت.
- معلومه که نه! تو حالت خرابه خیلی!
- تو که گفتی چیزیمون نیس. چرا ادا درمیاری؟
- از نظر جسمی حالت خوبه. از نظر روحی داغونی. تو مبتلا به خود بزرگ بینی حاد هستی!
- اینی که می گی بیماریه اصن؟
- معلومه!

بعد در حالی که کاغذی به آلکتو می داد، ادامه داد:
- اینو بگیر، برو بخش روانی سنت مانگو بستری شو.

آلکتو نگاهی به کاغذ انداخت.
- تورو مرلین بس کنین! آق تموم شده بود دیگه! چرا شروع کردین دوباره کـــــــــروئیم!
- توهمم که داری! حالت خیلی وخیمه!

سپس سوتی زد؛ در یک چشم بهم زدن چند پرستار گردن کلفت، با برانکارد آمدند، لباس سفید آستین بلند به آلکتو پوشاندند و او را با برانکارد بردند.

- اینم از این، نفر بعدی!




اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۵:۴۶ پنجشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۷

مرگخواران

سلوین کالوین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۹ جمعه ۸ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۰۸:۳۴ شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 27
آفلاین
دلفی سرش را بالا کرد تا این بار خود را جلوی شخص شنل پوشی ببیند.
- خب خب خب... معرفی کنین جناب.

سکوت.
دلفی قلمش را در مرکب فرو برد.
- من همه‌ی روزو وقت ندارم جناب. هویتتونو مشخص کنین.

صدای بمی بلند شد: به راستی که هویت چیست؟من همه ام و هیچ نیستم. من امیرعباسم، من هم لایتینا فاستم، هم لادیسلاو زاموژسلی. من لرد توآم و دشمنت. من هاگریدم و هوریس، نوریسم و موریس. پس بترس از من.

دلفی پس از سکوت کوتاهی گفت: یعنی ارباب هم مولتی داره؟ ارباب و این حرفا؟
- گوش می‌کنی چی می‌گم اصلا؟
- مث این که باید برم به قدرتان زوپس خبر از تهدیدی-
- اوکی، تسلیم! من مهمانم.

دلفی دستش را روی دهانش گذاشت.
- اوه! چرا زودتر نگفتی؟ بفرما چایی. مامان خوبه؟ کاملیا جون عروسی کرد؟ زن نمی‌گیری، حبیب جان؟
- حبیب کیه؟ گفتم مهمانم.
- مگه تو حبیب مرلین نیستی؟

مهمان خودش را خاراند.
- می‌شه بریم سر گواهی سلامت من؟
- آها! بله، حتما. شما اخیرا دردی، مرضی، چیزی نداشتین؟
- چرا. یکسره کلی سوالات فلسفی به ذهنم خطور می‌کنه که اگه اندکی بیشتر بهش بیاندیشم به درد متعالی و نشاننده ورود به وادی انسانیت منجر می‌شه. مثلا به نظرت چرا ولدمورت و دامبلدور باهم بدن؟ چرا ولدمورت رفت جادوگر بدی شد؟ هری چرا قهرمانه؟
- یواش‌تر، یواش‌تر! افکار عمومی رو چرا تشویش می‌کنی؟ پاتر اواخواهر کجاش قهرمانه؟

مهمان سرش را به زیری انداخت. با پایش متناوبا به زمین ضربه می‌زد. آهی جان‌فرسا کشید و گفت: من باید سر در بیارم. باید بفهمم تا به معنای واقعی عالم بشم...

سکوتی کرد و ادامه داد: برای روانشناسی، باید اول خودتو بشناسی. به سوالم خوب فکر کن. خوب و زیاد... جادو رو به‌خاطر خودش می‌خوای یا هری؟

دلفی به من و من افتاد.
- ... به خاطر هری؟! چی؟
- جوابم رو بده. بهم بگو که هنوز خوبی توت مونده.

دلفی پتانسیل دست به یقه شدن را حس می‌کرد. مهمان شنل پوش وضعیت خوبی نداشت. مهر مشکل روانی حاد را زد و محل تسویه حساب را به او نشان داد که هر لحظه ممکن بود منفجر شود. بگذار بشود. تا وقتی که خودش در امان بود؛ کجایش مهم نبود.
نفسی کشید و منتظر نفر بعدی ماند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۵:۰۴ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 589
آفلاین
دلفى دستكش هاى سفيد لاتكسى اش را به دست كرد و چوب بستنى اى كه ساعتى قبل مشغول خوردنش بود را جلوى دهان فنرير گرفت.
-باز كنين!

فنرير باز كرد. اما قبل از انجام هر واكنشى از دلفى، دهانش را بست... البته پس از بلعيدن چوب!

-اونو چرا خوردى؟
-هان؟... نبايد ميخوردم؟!

دلفى پوفى از اعماق وجودش كرد.
-خب... من فهميدم... شما سرطان غدد عرق كُن دارين. يعنى...
-نه من فقط ديشب زيادى دويدم!
-...غدد عرق كُن شما، بيش از حد فعالن و خيلى بزرگ. بنابراين...
-دلفى... دارم ميگم من فقط دوش نگرفتم!
-شما ميتونين من رو خانوم دكتر ريدل صدا كنين و داشتم ميگفتم... شما صلاحيت دريافت گواهى سلامت ندارين. ميشه دوازده گاليون و دو نات!

فنرير با دهان باز، گاليون ها را روى ميز دلفى گذاشت.

-دو ناتش رو فراموش كردين.
-دلفـ... خانوم دكتر ريدل!... ما همكاريم...
-باشه پس ميشه سه نات. و البته قابلتون رو هم نداره!

و البته كه چنگ زدن دلفى به كف دست فنرير هنگام دريافت سكه ها... مشخص مى كرد كه حسابى قابل دارد!

در حين خروج فنرير با دهان همچنان باز، شخص ديگرى براى دريافت گواهى سلامت، به سمت اتاق دلفى مى آمد.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۰:۵۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 454
آفلاین
خلاصه:

طبق آگهی بیمارستان سنت مانگو، همه باید برای گرفتن گواهی سلامت به بیمارستان مراجعه کنن. هر کسی که بیماری روحی یا جسمی داشته باشه با توجه به شدت بیماریش باید هزینه پرداخت کنه.
ولی واقعیت اینه که بودجه سنت مانگو تموم شده و به دستور دلفی(رئیس بیمارستان)می خوان اینجوری کسب درآمد کنن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در پاسخ به این سوال، در عظیم بیمارستان با ضربه ای شدید باز شد.
بوی شدید عرق، اولین چیزی بود که از در باز شده، وارد شد.
مسئولین پذیرش بیمارستان، به سرعت جلوی بینی های خود را گرفتند...
به نظر میرسید شخصی که وارد شده، اصلا علاقه ای به ایستادن در صف نداشته باشد. او قد بلندی داشت، ردای سیاه و نسبتا مندرسی پوشیده بود و موهایش ژولیده و حتی خاکی بود.
او یک راست، بدون هیچ حاشیه ای، مستقیم آمد پیش مسئولین پذیرش.
- این گواهی سلامت من رو بدید، من برم... دیشب ماه کامل بوده، هنوز فرصت نکردم برم دوش بگیرم منم. حس کلافگی شدیدی دارم.
- یه لحظه اجازه بدید ما یه بررسی بکنیم.

مسئولین پذیرش، دور یکدیگر جمع شدند و حلقه ای را تشکیل دادند.
- ببینید، این بو اگر بیمارستان رو برداره، احتمالا دو سه تا مریض میمیرن کلا... چیکار کنیم نتیجتا؟
- بندازیمش بیرون... واقعا چندگالیون انقدر ارزش نداره که هم خودمون خفه شیم، هم بقیه مریضا.
- این رو اگر بپرونیم، رئیس دلفی همه مون رو میکشه. یعنی در هر صورت میمیریم. من ترجیح میدم در حین انجام وظیفه بمیرم.
- بریم انجام وظیفه کنیم پس.

و آنها رفتند برای انجام وظیفه کردن.
- نام و نام خانوادگیتون آقا؟
- فنریر گری بک. کجا باید برم؟ ببینید... این بوی عرق خودم رو هم داره خفه میکنه، و صرفا مسیرم از اینجا بود، نتیجتا زودتر کارم رو راه بندازید. چون وقت ناهار هم هست کم کم، گرسنه هستم شدید.

مسئولین پذیرش آب دهان خود را قورت دادند.
- شما اول برید پیش دکتر دلفی در طبقه دوم، ایشون فوق تخصص بهداشت و همه چیز رو دارن. اونجا هم ویزیتتون میکنن، هم گواهیتون رو میدن... انشاالمرلین!

و فنریر بی حوصله و گرسنه، خرناس کشان رفت به سمت طبقه دوم و اتاق دلفی که رئیس بیمارستان و متخصص همه چیز بود.
او با آرامش در اتاق دلفی را باز کرد، وارد شد و لم داد روی صندلی مقابل دلفی.
- سلام خانم دکتر.

دلفی به شدت مشغول حساب و کتاب بود که بفهمد چند گالیون نیاز دارد تا از ورشکستگی نجات یابد.

- خب... شما که سرتون شلوغه، تا سرتون شلوغه من این برتی باتزهارو بخورم. بعدشم گواهی سلامت من رو بدید من برم.
- هر یک برتی باتز، سه گالیون به ویزیتتون اضافه میکنه، و اول بریم سراغ معاینه.
-




پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱:۱۲ یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶

دلفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۶ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
دلفی قیافه دلرحمی به خود گرفت و گفت:
-آخی گربه بیچاره! دل من مرگخوار از وضع وخیمش به درد اومد! چطوری دلتون میاد به این همه رنجوری و ضعیفیش توجه نکنید! حالا اگر مشکل هزینشه این فرشی که اینجا انداختیدم میتونیم به جاش قبول کنیم استثنا قائل میشم. این دفعه رو.

دامبلدور با حسرت به فرش نگاهی کرد، نگاه های اشک بار هزاران ویزلی کوچک و بزرگ را هنگام فروختن آخرین فرش خانه گریمولد به خاطر آورد.آخرین دوناتی باقی مانده حاصل از درآمد فرش که توی جیبش بود را توی مشتش فشرد، بقیه پول ها صرف خرید پیاز شده بود!
-ما اینجا بدون فرش شدن رو بر میتابیم! چون چاره دیگه ای نداریم فرزند تاریکی.

دلفی چوبدستی اش را درآورد و با اجرای طلسمی خوفناک و ایجاد غبار و دود های سیاه رنگ برای تاثیر گذاری بیشتر فرش را لوله کرد و توی خلوت تنهایی اش گذاشت.
-خب دیگه الان میمونه بیست گالیونش که اونم با بهره هفتاد درصد قسط بندیش میکنم.اون پسره که زخم داشت رو سرش هم حتما بیارید لازمه معاینه شه.

دلفی بدون هیچ صدای پاقی به بیمارستان سنت مانگو آپارات کرد که حاصل نصب صدا خفه کن چند صد گالیونی با پول های انبار بیمارستان بود!
دستی به روپوش سفیدی که به آن رنگ مشکی زده بود کشید تا از خشک شدن رنگ مطمئن شود. بعد از تنظیم کردن چوبدستی اش روی کروشیوی خودکار روپوش را با ردایش پوشید و وارد اتاق معاینه شد. صف طویل مراجعین از فاصله ای دور دیده میشد.
وقت نظارت بر روند معامله معاینه بود!
-خب نفر اول کیه؟


ویرایش شده توسط دلفی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۱۷ ۱۴:۳۱:۵۱

تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۶

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
دلفی نیشخندی زد .
- خب آرنولد چت شده؟
- دماغم آی دماغم !
- بزار خاله ی دلفی دماغتو ببینه...

دامبلدور دستی به ریشش کشید که باعث شد دو برابر درد بگیره ! ولی، بودجه ی محفل در خطر بود! او دیگر نمی خواست نون و یخ بخورد !
- دلفی فرزند تاریکی.
-.هووم؟
- دلفی فرزند تاریکی.
- هووم ؟
- دلفی فرزند تاریکی.
-هووم؟
- دلفی فرزند تاریکی ما تو هاگ..یعنی گریمولد هوم هوم رو تحمل نمی کنیم !

دلفی لحظه ای از معاینه ی آرنولد دست کشید .

- ببین پیری این گربه مریضه و من همین الان باید ببرمش سنت مانگو و گرنه می میره .
- آرنولد؟
- آره آرنولدی مریضه ، مگه نه؟

آرنولدی نگاهی به دامبلدور و دلفی انداخت.
- من مریضم ، درد دارم ، ولی پروف مریض نیست ، موهاش درد نمی کنه، جیسون هم اسهال نداره!
- البته که دامبلدور و جیسون مریض نیستن ولی تو مریضی مگه نه ؟
- آره من مریضم .

دلفی نگاهی پیروز مندانه به دامبلدور انداخت . سپس دست راستش را جلو آورد .
- ۶۷گالیون و ۱نات . اخ کن ، بیاد.

دامبلدور دست در جیب هایش کرد .
- من یه ناتم نمی دم ! مگه سر گردنس؟ چقدر گرون می گیری!
- سر کیسه رو شل کن پیری! حالا تو یه ناتش رو نده!
- نه من یه ناتم نمی دم.
- خب یه ناتش رو نده!
- نه، یه نات هم نمی دهم !
- خیلی خب تو یه نا..
- نه ، نه . من یه نات هم ، حتی یکی نمی دم!

نگاه آرنولد مدام از دامبلدور به دلفی و از دلفی به دامبلدور کشیده می شد.
- دعوا کنین آخه من مریضم.

کسی توجهی نکرد!
- من مریضم !
- یه ناتم نمی دم !

آرنولد دیگه ،
واقعا
عمیقا
عصبانی
شد .

- بابا من مریضم!


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۶

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
خانه‌ی دوازدهم میدون گریمولد

- آی ریشــم! وای ریشــم! ریشم درد میکنـــــه! دیگه طاقت ندارم!

دامبلدور ریشش رو دو دستی گرفته بود و اینور و اونور غلت میزد و خودش رو به در و دیوار می‌کوبید.
هری اولین کسی بود که به داد رهبر محفل رسید.
- پروفسور چتون شده؟ چرا ریشتون درد میکنه؟ شما که دیشب چیزیتون نبود!
- آخ... واخ... دیشب یخچال خالی‌تر از همیشه بود. منم... ناچاراً نون و یخ خوردم. میفهمی چی میگم؟ نون و یـــــخ خوردم، هـــری!

هری از همون اولش به خلقت دامبلدور شک داشت. و حالا هم شکّش به یقین تبدیل شده بود.
نه به اون درد غیر معمولیش. نه به اون خوراکی غیر معمولیش.
هری نگاهی به اطرافش انداخت.
آرنولد نیشخند زنان و سرحال، دست به سینه ایستاده بود و "ظاهراً" چیزیش نبود.
کمی اونطرف‌تر هم جیسونِ اسهال‌گرفته یه گوشه برای خودش قرق کرده و مشغول ساخت کیک‌های شکلاتی چند طبقه بود.

تق تق تق!

ناگهان محفلی‌ها دردشون رو فراموش کردن و به در خیره شدن.
آملیا از لای سوراخ کلید، بیرون رو دید زد.
- دلفیه!

دامبلدور فوراً ریشش رو توی یقه‌ی رداش قایم کرد.
- اوه اوه! فرزندان! همونطور که میدونین یا شایدم نمیدونین، دلفی رئیس جدید بیمارستان سنت مانگو شده. همین اول کار قصد داره با زور و اجبار ما رو معاینه کنه و با هزار دوز و کلک از جیب‌مون پول بکشه. ما جلوش می‌ایستیم، فرزندان. محکم جلوش می‌ایستیم. همچون یک سدّ سفید! میدونم الآن به هزار درد و مریضی مبتلا شدین. ولی چند دقیقه جلوش مقاومت کنین تا شرشو کم کنیم! موافقین؟
-
- خب پس... آملیا، در رو باز کن.

آملیا هم در رو باز کرد و دلفی با تیریپی مشابه تیریپ آمبریج توی سال پنجمِ هری، وارد خونه‌ی دوازدهم شد.
چند لحظه‌ای سکوت عمیق برقرار شد.
دلفی:
محفلیا:

ناگهان آرنولد شکمش رو گرفت و زمین‌گیر شد.
- آی دماغم! وای دماغـــم!

دلفی:
محفلیا:


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.