هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۶
#33

رون ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۳۵:۳۲ دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۰
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
اونورتر

ساعت ها گذشته بود ولی همچنان آرتور و گرنت پشت بوته ها منتظر بودن و به دود های بالای خونه نگاه میکردن.
- ببین آرتور، وجود این همه دود بالای یه خونه ممکنه دلایل زیادی داشته باشه.
-
- اولیش اینه که ممکنه دودهای حاصل از معجونای درب و داغون اسنیپ باشه.
-
- در این حالت ما دو راه داریم؛ یا همین جا منتظر میمونیم یا میریم داخل. اگه منتظر موندیم من برات صحبت میکنم و بهت خوش میگذره و خیر و برکت ولی اگه رفتیم داخل باز دو راه داریم: یا توسط اسنیپ خورده میشیم یا با معجون برمیگردیم پیش پروف. اگه خورده شدیم خیر و برکت ولی ...

آرتور که واقعا از دست از دست اسپم گویی ها و رشته کش کردن { گیر دادن به یک موضوع کوچک و کش دادنش} های اون خسته شده بود و حاضر بود توسط اسنیپ خورده بشه تا همینطوری یه جا بشینه به گرنت زل بزنه گفت:
- باشه تو اصن خوبی. بیا بریم داخل ببینیم چه خبره. خیلی دیر شده ها.
- دیر شدن هم انواعی داره. گاهی بصورت ...

آرتور که سیم هاش بالبیخ قاطی کرده بود، دست گرنت رو گرفت و بدون در زدن وارد کلبه شدن.

درون کلبه

درون کلبه چند تا صندلی چوبی وجود داشت. دو تا پنجره که فضای بیرون رو به خوبی نشون میداد، فرش هایی که از پوست تسترال بودن و کلهم الاجمعین جای بکری بود ولی نکته قابل توجه سوپ شلغمی بود که روی اجاق بود و بدلیل سوختن و آتیش گرفتنش، دود زیادی بالای خون جمع شده بود.
- یعنی تموم مدت این سوپ شلغم بود که ما رو میترسوند؟
- بگمونم.

همینطور آرتور و گرنت مشغول تماشای خونه بودن که فردی قد بلند با ریش های سفید و شلوار تو خونه ای از یکی از اتاق ها وارد شد.
- سلام گوگولی های بابا! بیاین که براتون سوپ شلغم پختم.
- پروف؟
- آنبلیوبل!
- مگه به مالی نگفتم نذاره بیرون بیاد.





تصویر کوچک شده


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۶:۳۶ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۶
#32

پاتریشیا وینتربورن old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
کمی آن ور تر : ( آرسینوس و رودولف )



آرسینوس در حالی که دست هایش را تا آرنج تو پفک نمکی ای که او و رودولف مشترکا می خوردند فرو کرده بود ، شروع به خواندن گزارش و سوژه های جدید کرد .
- می گم ها رودی ، تو دژ مرگ یه روحی رفته تو بدن بلاتریکس که به نظرم بد نی ! خوراک خوده خودته ! یه جا دیگه هم جنگ شده ، عه عه تو هاگزمید هم برف اومده و این جا رو باش زلزله اومده تا این جا هم ....
- آرسینوس؟
- ها ؟
- می شه ارنجت رو از تو پفک ها در بیاری ؟


آرسینوس نگاهی به رودولف ، سپس به آرنجش که تا کمر (!)تو ظرف پفک فرو رفته می اندازه .
- حتما !

رودولف یه کم چپ چپ نگاش کرد. سپس شروع به خوردن پفک همراه با لیسیدن انگشت هاش کرد.
- اون دژ مرگ ..

خرچ خرچ

- خب ؟

خخچچ خرچ

- اون هم به نظر سوژه ی جالبی می آد و به نظرم ...
- آرســــیــنــــــــــــــــــوس!

آرسینوس و رودولف نگاهی به پشت سر کردند و دو ساحره را دیدن که با سرعت و اسلوموشن به طرف آن ها می دوید .
- نمی دونستم جدیدا انقدر دخترکش شدی، شیطون !
- خودمم نمی دونستم !
- عب نداره ، حالا اون پفک رو بده به من . کی هستن حالا ؟ با کمالات به نظر می یان !


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۱:۵۲ یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶
#31

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۳۲:۵۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
- به نظر عصبانی میاد.
- خیلی هم عصبانی.

آرتور نگاهی به گرنت می‌ندازه.
- منتظر چی هستی؟ خب برو در بزن دیگه.
- باشه. تو برو منم پشتتم.

آرتور نگاهی به گرنت، و گرنت نگاهی به آرتور می‌ندازه. در حالت عادی هم جرات پیدا کردن یک محفلی برای صحبت با اسنیپ ساده نبود، چه برسه به وقتی که از فرط عصبانیت صاعقه هم می‌زد.
گرنت دفترچه‌شو باز می‌کنه و تند تند شروع به ورق زدنش می‌کنه تا این که رو صفحه‌ای متوقف می‌شه.
- من پیشنهاد می‌کنم همین‌جا صبر کنیم تا خشمش بخوابه و بعد بریم تو.
- تو پیشنهاد می‌کنی یا اون دفترچه؟ در هر صورت ایده‌ی مزخرفیه.

آرتور دستی به چونه‌ش می‌کشه و برای لحظاتی ژست انسان‌های متفکرو به خودش می‌گیره.
- نظر من اینه که همین دور و بر یکم صبر کنیم تا اسنیپ آروم شه و بعد وارد عمل شیم.

آرتور اینو می‌گه و به سمت بوته‌هایی که گوشه‌ای قرار داشتن حرکت می‌کنه تا عمل صبر کردن رو در اونجا به سرانجام برسونه.
گرنت اما با بدخلقی دست به کمر می‌شه. درسته که جمله‌بندی عوض شده بود و با نوشته‌های دفترچه هم‌خوانی نداشت، اما اون یک ریونکلاوی بود و به خوبی می‌فهمه که این دو پیشنهاد در واقع یکی هستن.
- هی این که پیشنهاد من بود!

رعد و برقی که در میان دودهای ابرمانندِ بالای خونه ظاهر می‌شه، باعث می‌شه گرنت دست از کل‌کل برداره و به سرعت به آرتور که پشت بوته‌ها پناه گرفته بود ملحق شه.


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۸:۴۰ چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۶
#30

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 347
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور فراموش گرفته و محفلی‌ها دارن سعی میکنن حافظه‌اش رو برگردونن. بعد از تلاش‌های زیاد و ناموفق، به این نتیجه میرسن که اگه معجون‌های هکتور رو به پروفسور بدن باعث شوک مغزی میشه و در نهایت حافظه دامبلدور برمیگرده. محفلی‌ها تصمیم میگیرن هم از هکتور معجون بگیرن هم از آرسینوس و هم از اسنیپ. حالا جینی و پروتی رفتن سراغ آرسینوس، دافنه و رون رفتن سراغ هکتور و گرنت و آرتور هم رفتن سراغ اسنیپ.


***


- خب؟
- خب چی؟

گرنت و آرتور در حالی که به سمت مقصد نامعلومی راه میرفتن، به هم نگاه کردن. گرنت عینکش رو جا به جا و دفترچه‌ای از جیبش درآورد و اونو جلوی صورتش گرفت.
- خب چی... خب میشه گفت منظور شما از گفتن این حرف "خب چی" بوده. البته ایهام داره... مثلا شاید "خب که چی" رو مخفف کرده باشین و برای صرفه‌جویی توی زمان بگین خب چی.
- منظورم دقیقا خب چیه!

آرتور قبل از این که گرنت و دفترچه‌شو به فحش و بوق بکشونه، زیر لب استغرالدامبلدوری گفت و این دفعه رو از خیر گرنت گذشت. اما گویا پسر به ظاهر ریونکلاوی قرار نبود به همین سادگی ها بیخیال شه.
- همین خب چی میتونه هزارتا معنا و مفهوم داشته باشه...

گرنت چند صفحه دفترچه‌اش رو جلو زد و به حرفش ادامه داد.
- خب... در بعضی موارد خوب هم نوشته میشه. حتی یکی از سوالاتی که تو بچگی همیشه ذهن منو درگیر میکرد همین بود. اما درمورد "چی"...
- میخوای ببندی؟

آرتور نگاه غضبناکی به گرنت انداخت، اما این هم برای ساکت کردن گرنت کافی نبود.

- بستن هم انواع مختلفی داره. مثلا یهو بستن، تدریجی بستن. اصلا چه چیزیو بستن... در بطری نوشیندی کره‌ای رو بستن؟
- دهن تو ببند!

آرتور لحظه‌ای از این خشونتی که شایسته‌ی یه دل سفید نبود جا خورد. اما گاهی قاطعیت تو برخورد با گرنت لازم بود.

- خلاصه که گرنتِ با دقت کی بودم من؟!

شاید گرنت کلا کم داشت اما میدونست که دهن بستن چطوریه، پس با یه جمله به حرفاش خاتمه داد و با آرتور در سکوت به راهشون ادامه دادن.

- اون دودا رو نگاه کن.

آرتور خواست گرنت رو با عینکش و دفترچه‌ش یکی کنه که متوجه شد واقعا خونه‌ای جلوشونه که مقدار خیلی زیادی دود هم بالاش شکل گرفته.
فقط چن ثانیه طول کشید که آرتور، اسنیپ با افکت () رو به یاد بیاره و تشابه بین دود بالای خونه و دود به خصوص و تولیدی اسنیپ رو متوجه بشه.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۲۱ ۰:۱۴:۰۸

The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵ یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۶
#29

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۹:۲۱:۲۲ شنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۱
از پشت بوم محفل!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 503
آفلاین
- خب تا شما میرین از آرسینوس بگیرین، منم یه عده رو میفرستم تا از هکتور بگیرن، یه عده هم از اسنیپ!
- چرا خودت نمیری؟
- حوصله ندارم خب!

جینی به پروتی نگاه کرد. پروتی به آرتور نگاه کرد. آرتور شانه بالا انداخت و به دافنه نگاه کرد. دافنه به رون نگاه کرد. رون به پروف نگاه کرد. پروف به دیوار نگاه کرد. دیوار از جا درامد و فرار کرد! و تا آخر عمر بدون نگاه های زنجیره وار زندگی کردند.

- اصلا این هیچی، چرا تو دسته بندی کنی؟
- من کارگردانم!

انتظار نداشت این جمله، اثر خود را بگذارد، اما وقتی چشم هایش را باز کرد، متوجه شد همگی به صف ایستاده و منتظر دستورند.

- ام... خب... جینی و پروتی برن سراغ آرسینوس!
- اینو که خودمون میدونستیم!
- عه؟ خب... دافنه و رون برن سراغ هکتور، آقای ویزلی و گرنت هم برن سراغ اسنیپ!

همه بیرون رفتند. آملیا هم رویش را برگرداند که در طرف مخالفشان حرکت کند که...

بـــــوم!

- خانوم ویزلی هم می مونه تا بفهمه خونه شو خراب نمیکنی!
-

و اما، در طرف دیگر...



پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶
#28

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۱:۲۰:۲۳ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱
از سرزمین تنهایی
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 336
آفلاین
جيني گفت:
- به نظر من...
- مگه تو هم ميتوني نظر بدي؟
- هي رون تسترال! يه بار ديگه وسط حرفم بپري جوري با چوب دستيم ميزنمت كه با تابلوي بانوي چاق يكي بشي. فهميدي؟

رون كه از جيغ جيني مثل يك تسترال ترسيده بود، خودش را جمع و جور كرد و سرش را به علامت فهميدن تكان داد.
جيني لبخند پيروز مندانه اي زد و رو به جمعيتي كه از ابهت جيني انگشت به دهان مانده بودند، گفت:
- خب، داشتم ميگفتم. به نظر من بهترين كار اينه كه معجون بريزيم تو حلق پروف. بلكه مخش ري استارت شه.

محفليون سرشان را به علامت تاييد تكان دادند.
آمليا گفت:
- خب پس بايد يه نفرو بفرستيم تا از هكتور معجون بگيره. اما كي؟

با اين حرف، محفليون همگي به فكر فرو رفتند كه ناگهان صداي جيني بلند شد:
- نيازي به رفتن پيش هكتور نيس.
- يني چي؟ پس از كي ميخواي معجون بگيري؟

جيني و پروتي درحاليكه لبخند شيطاني بر لب داشتند، با هم گفتند:
- آرسينوس!

محفليون با تعجب به جيني و پروتي نگاه مي كردند.
آن دو زير لب زمزمه كردند:
- كار خودمونه!


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۲۵ ۱۸:۳۴:۴۷

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۴:۱۳ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶
#27

رون ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۳۵:۳۲ دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۰
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
رون گفت :
- مگه تو فکر هم داری جینی؟
- نه فقط تو داری !
آملیا گفت :
- بس میکنین یا میخواین لذت ضربه تلسکوپ من به سرتون رو امتحان کنین؟
جینی گفت :
- باشه آملیا. خب ...با بازسازی این صحنه به جایی نمیرسیم. باید یه وضعیت هیجانی رو بازسازی کنیم مثلا جنگ هاگوارتز. پروف باید ...

همه داشتند به حرف های جینی گوش میدادن که با صدای ناهنجار رون همه نگاه ها به طرف اون که کنار پروفسور نشسته بود افتاد:
- پروف این روزا / فراموشیت عقلمو کم کرده / سیستم مغزم قاطی کرده /...

آرتور با خوشحالی گفت :
- درسته! رون درست گفتی! باید یه کاری کنیم که سیستم مغز دامبلدور قاطی کنه. باهاس یه شوک به مغزش وارد شه. ولی چطوری شوک وارد کنیم ؟ بودن یا نبودن مسئله اینست!
آملیا گفت :
- اگه یه تلسکوپ به سرش بخوره شوک حسابه آیا؟
رون که در لباس های ویکتور کرام قلدر بنظر میرسید گفت:
- نه اونطوری بد تر کله پاش میکنیم .
- خب یه بک آپ از مغزش میگیریم.
- بنظر من باید معجون هکتور به خوردش داد! اون معجونا به بدن آسیبی نمیزنن ولی سیستم مغز رو مختل میکنن! این هم میتونه یه نوع شوک باشه دیگه. نه؟

ملت محفلی نمیدونستن چیکار کنن. تلسکوپ میزدن تو سر پروف یا معجون هکتور به خوردش میدانن؟ ولی هر کار میکردن، باهاس میجنبیدن چون اگه خبر فراموشی گرفتن پروف به گوش مرگخوارا میرسید ، همه جا پر از سیاهی میشد.


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۲۵ ۱۴:۲۱:۲۵



تصویر کوچک شده


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۱:۱۸ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶
#26

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۹:۲۱:۲۲ شنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۱
از پشت بوم محفل!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 503
آفلاین
- ستاره ها ميگن این کارا فایده ای نداره، ببین کی گفتن!
- ما توی هاگوارتز بی فایده بودن رو تحمل نمیکنیم تام!

این بار دیگر کسی به دامبلدور نگاه نکرد، بلکه آرتور را زیر نگاه هایشان له کردند.
- اصلا یکی ديگه بياد پروف بشه.

از اول هم نقش دامبلدور را کم داشتند.
- تام؟ تام کیه؟ آشناست!

ملت:

- هاگوارتز؟

گرنت عینکش را پایین داد و گفت:
- همون جایی که تازه ازش اومديم ديگه پروفسور!
- کجا؟

مغز خوشگل گرنت، بند و بساطش را جمع کرد و بدون خداحافظی خارج شد. گرنت هم در افق محو شد.

- جدی پروف حافظه کوتاه مدتشو هم از دست داده؟
- یعنی ديگه هرچي یادش بياريم زرتی یادش ميره؟

انگار قرار نیست سوژه به پایان برسد. [] اما...

- وایسین ببینم!
- چیشده جینی؟
- يه فکری دارم!



پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
#25

آستوریا گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
دامبلدور شانه هايش را بالا انداخت.
-نميدونم!

ملت به طور هماهنگ، آهى كشيدند.
-
-
-

و با اتمام آه كشيدن ها، نمايش شروع شد.

-فرزندان روشنايى...ميخوام از جام، سه نفر برگزيده رو اعلام كنم! حاضريد؟!

آمليا چشم غره اى به آرتور كه از خود بى خود شده بود، رفت. آرتور به سرعت خودش را در خودش فرو كرد، چكشش را به كنارى انداخت و آغوشش را رو به تماشاچى ها گشود.
لحظه اى بعد، دامبلدور خودش را در آغوش آرتور انداخت.

-پروفسور؟ چيكار ميكنين؟

دامبلدور از آرتور جدا شد.
-خودت آغوش باز كردى!

آرتور آهى كشيد.
-اين نمايشه پروفسور...اينم بخشى از نمايش بود.

و دامبلدور دلشكسته را روى صندلى نشاند و به روى سن نمايش برگشت.



پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۹:۲۹ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
#24

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۹:۲۱:۲۲ شنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۱
از پشت بوم محفل!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 503
آفلاین
خلاصه:

پروف فراموشی گرفتش و تلاش گرنت برای برگردوندن حافظش با نشون دادن دفتر کارش، بی فایدست. () دافنه تصمیم میگیره بهش کمک کنه، اونم با بازسازی اتفاقاتی که افتاده.
=====
اما از آنجایی که آملیا حوصله نداشت نقش فلور دلاکور را بازی کند، نمایش تا دقایقی کنسل شد. دافنه روی صحنه رفت و آملیا را به کناری کشاند.

- چرا نمیای جلو؟
- حوصله ندارم بلند شم!
- چطور الان بلند شدی؟
- تو بلندم کردی.

دافنه کمی به مغزش فشار آورد؛ درست است هوش ریونکلاوی نداشت ولی یک هافلی سخت کوش بود! چه ربطی داشت؟

- خب تو برو جای من بشین تا من فلور بشم.
- برم جای تو بشینم، نمیخواد هیچ کاری بکنم؟
- نه بابا! فقط نگاه کن!
- باشه.

آملیا روی صندلی دافنه نشست و دافنه روی سن رفت؛ اما خبری از "سه... دو... یک... اکشن!" نشد. دافنه سرش را چرخاند تا کارگردان را ببیند، که دید کارگردان، خیره و باعلاقه به آنها خیره شده.

- پس چرا شروع نمیکنید؟
- تو باید بگی ما کی شروع کنیم.
- آه! فرزندان روشنایی، اینقدر بحث نکنید! نیروی عشق خودش راه رو نشون میده!

همه با تعجب به سمت دامبلدور برگشتند، که مشاهده کردند همچنان با تعجب به جایی خیره شده. با دنبال کردن نگاهش، به آرتور با گریم دامبلدوری اش رسیدند.

- خب چیه؟ مگه نباید براش خودشو بازسازی کنیم؟ اینم یه تلاش بود دیگه!

البته، کسی به فکر آرتور نبود؛ بلکه همه به دامبلدور نگاه میکردند که حالا حالت چهره اش عوض شده بود.
- فرزندان روشنایی؟ من این عبارتو کجا شنیدم؟

ظاهرا شرایط کم کم رو به امیدواری میرفت؛ البته، ظاهرا!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.