هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸

نیمفادورا تانکس old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
هکتور حالا می فهمید که وظیفه ی مسئول صف چیه.
اون در حالی که داشت به حرف های خسته کننده ی لینی گوش می کرد، دستش را به سمت در برد و هوا گرفت.
که البته بعد مشخص شد اون هوایی که گرفته بانز بوده و سعی داشته یواشکی به اتاق لرد بره.

مرگخوار ها حیرت زده از سرعت مسئول صف تو گرفتن بانز، شروع به تشویق کردند.
_ماشالا ماشالا بهش بگید...
_ماشالا...
_صد باریکالا بهش بگید...
_اه...بسه دیگه...خفه شید.

با فریاد مسئول صف، مرگخوارها از تشویق کردن دست کشیدند.
_حالا از آخر صف شروع می کنید و میرید تو...نفر بعد.

هوریس از تعجب خشکش زد...نوبت او بود که داخل شود.

اتاق لرد:

_خب هوریس...بگو ببینم چی بلدی.
_اه...ارباب...شما رقص بابا کَرَمی دیدید؟
_صد بار.
_من می تونم گوشامو تکون بدما.
_نه.
_بلدم با آروغ بگم اسب.
_


تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱:۴۰ چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۱:۰۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 835
آفلاین
- نفر بعد!

مسئول صف که اصلا معلوم نبود واسه ی چی اونجاست فقط هر از گاهی جمله ی نفر بعدی رو از ته جیگرش عربده میزد!

- من، من! من نفر بعدی ام!
- نه هک نیستی. تو دو دقیقه پیش رفتی تو، برو ته صف.
- نه منم. رفتم ته صف از اونجا اومدم.
- چهل و سه بار قبلی هم همینو گفتی خب!
- به جون همین لینی این دفعه راست میگم!
- از جون من چرا مایه میذاری هکولو؟
- خب تو حشره ی بسیار متشخص و با کلاسی هستی و همه قبولت دارن. اگه اسم یکی دیگه رو بگم که باور نمیکنن.

لینی در اینجور مواقع حشره ای بود بسیار زود باور. در نتیجه جوگیر شده و هکتور رو تایید میکنه.
- هکولو راست میگه. نوبت خودشه.

در همون حین که مرگخوار ها در حال جنگ داخلی برای انتخاب نفر بعدی بودن، بانز از این موقعیت نهایت استفاده رو میکنه و یواشکی به سمت اتاق لرد میره.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۱:۱۷ شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
خلاصه: مرگخوارا علائم افسردگی رو در اربابشون دیدن و سعی دارن حالش رو عوض کنن.

تصویر کوچک شده


در حالی که مرگخواران یکی پس از دیگری وارد اتاق لرد شده و پیش یا پس از اجرای شیرین کاریشان، با «برو بیرون! حوصله نداریم.» مواجه می‌شدند، هوریس به یاد شخصی افتاد که در گذشته هم پیاله‌اش بود. خوب به خاطر می‌آورد که گهگاه لرد از او می‌خواست تا آن شخص را به مجلسی شبانه دعوت کند. مجالسی دور از چشم سایرین که در آن شوخی‌های وزیر سحر و جادوی وقت، مانند تلخکی لرد را سر ذوق می‌آورد. معطل نکرد و با روفوس اسکریم جیور تماس گرفت.

- احوال عمش رو بپرس. بگو همون که همشهری عمو کاظمه!

- مطمئنی روف؟

- خوب نه ... این ریسکیه. اگه سر دماغ نیست نکن ریسکشو. به جاش براش آغاسی بخون.

- آغاسی؟

- آره ... لرد عاشق آهنگای مرحوم آغاسیه. البته با شب پره هم میونه بدی نداره. به شرط این که همزمان با خوندنش مثل خردادیان برقصی.

- جدا از این که شک دارم به اینا علاقه‌ای داشته باشه ... خودم بلد نیستمشون.

-دل به کار نمیدیا ... باشه می‌ریم سراغ حربه آخر! به رداش اشاره کن و بگو این‌جات چی ریخته؟ وقتی سرشو آورد پایین بزن زیر دماغش.

- ارباب که دماغ ندارن!

- مطمئنی؟ نداشت؟ لردم لردای قدیم ... خوب پس سرشو که آورد پایین بزن پس کله کچلش.

- تو واقعا این کارها رو با ارباب می‌کردی؟

- آره ... حالا نمی‌دونم ... شایدم به این کارا نمی‌خندید. به عقل ناقص من می‌خندید. می‌گفت شیرین عقله کاریم نداشت.

هوریس با پایان دادن به مکالمه متوجه شد که نوبتش شده. تردیدی نداشت که راهکارهای روفوس بیش از آن که به درد افسردگی لرد بخورد، به درد گرسنگی نجینی می‌خورد. بی سر و صدا از صف خارج و شد و به ته آن رفت تا چاره دیگری بیندیشد.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۹ ۱۱:۲۰:۴۱

ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۱:۲۹ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸

مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۰۳:۴۷
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
پیام: 403
آفلاین
_من! هیچکس به اندازه من پسرمو نمیشناسه... کی بهتر از من؟

و مروپ در حالی که شدیدا به خود اعتماد به نفس داشت از ملتی که به او خیره شده بودند جدا شد و به سمت اتاق لرد رفت، در زد و داخل شد.
_پسر عزیزم حالش چطوره؟
_پسرتون بی حوصله هست مادر.

مروپ که یک سبد بسیار بزرگ همراه خود داشت آن را کنار میز لرد گذاشت و روی صندلی نشست.
_خب پسرم... مطمئنم غذا سرحالت میاره.
_نه نمیاره مادر.

مروپ این را نشنیده گرفت.
_خب اینم قرمه سبزی مامان برای پسر عزیزش.

و بشقابی را با مخلفات جلوی لرد گذاشت.
_نه نمیخوریم.

مروپ فکر کرد شاید غذای مدرن تر همانگونه که نجینی را سر ذوق می آورد، روی پسرش هم تاثیر بگذارد.
_پس اینم پیتزای تنوری مامان برای پسر عزیزش.
_میل نداریم.

اما نجینی میل داشت! فس فسی شادمانه سر داد و از آن سر اتاق به سرعت به سمت پیتزا خزید. قبل از آنکه برسد مادربزرگش پیتزا را به سبد برگردانده بود؛ نجینی ناراحت و افسرده شد اما تسلیم نشد، هرطور بود برای رسیدن به پیتزایش خود را به درون سبد مادربزرگ رساند و به درونش خزید.

_پس حالا که میل به غذا نداری اینم کیک شکلاتی برای پسر عزیزم که مامان براش صبح درست کرده.
_نه.
_پس یه دسر سبک...

مروپ پرتقال را از سبدش در آورد و شروع به پوست کندنش کرد، قسمتی از آن را برداشت و به سمت لرد گرفت.
_نه مادر نمیخوایم.
_نه بخور پسرم.
_ گفتیم نمیخوایم.
_بخور پسرم ...من طاقت ضعف فرزندمو ندارم.
_نه مادر نمیخوریم!
_لج بازی نکن پسرم من این پرتقالو برای تو پوست کندم.
_گفتیم نه مادر... نه! تنهامون بذارید.

لرد خشمگین و افسرده به نظر میرسید و مروپ حس کرد اگر کمی دیگر بماند اتفاق هایی می افتد که شاید بنیان خانواده اش از ریشه نابود کند!
با افسردگی سبدش را برداشت و به سوی مرگخواران ناامید رهسپار شد.

آهنگی هندی با ناامیدی مروپ و رفتنش به سمت در اتاق به گوش رسید!

_صبر کنید مادر!

مروپ بسیار خوشحال شد با ذوق به سمت پسرش برگشت.
_پیتزا یا کیک شکلاتی؟
_نجینی.
_این تو منو نبود!
_نجینی مادر... نجینی!
_نه پسرم تو که نمیخوای نوه خزنده منو بخوری؟ آخه مگه چه گناهی مرتکب شده؟ درسته حالا گاهی هوس میکنه پاپاشو ببلعه ولی منظور بدی که نداره. خب نوه م ناراحت میشه، افسرده میشه، گشنه ش میشه دوست داره پسرمو بخوره! اصلا...
_مادر! نجینی رفت دنبال پیتزاش تو سبدت.
_عه ... آهان!

دقایقی بعد مروپ، در اتاق لرد را پشت سرش بست و به صورت نگران مرگخواران چشم دوخت.
_ به اتفاق خوب نیاز داریم. کسی یه اتفاق خوب برای پسر بی حوصلم سراغ داره؟اتفاقی که باعث خوشحالیش بشه.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۱ ۱۱:۳۷:۱۴



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۷:۳۵ چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۶:۴۶
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 259
آفلاین
مرگخوارا دوباره توی ذهنشون لیست کارایی که می تونستن بکنن تا اربابشون، حالش خوب بشه رو مرور کردن!

-من رفتن می شم! البته ما رفتن می شیم!
-همه به جز تو رابستن...تو فقط روی مخ ارباب راه می ری.
-ولی...
-ولی نداریم...همین که گفتم، حرفم نزن!

رابستن دلشکسته شد، غمگین شد، سرخورده شد!
-دیدن کردی بچه! نذاشتن شدن که من رفتن کنم و حال ارباب رو خوب کردن بشم...بچه؟ تو چرا انقد سبک شدن شدی؟ انگار اصلا رو سرم نیستن می شی! غذا نخوردن می شی؟ تو باید غذا خوردن بشی تا بزرگ شدن بشی.

صدایی نیومد.

-بچه؟ آهای بچه؟ دارم با تو صحبت کردن می شم! جواب دادن کن.

رابستن خواست بچه رو بگیره ولی دید که جا تره و بچه نیست!

بچه روی سر رابستن کار خرابی کرده بود و رفته بود!

صدای بسته شدن در اتاق لرد ولدمورت اومد!

-سلام کردنیم.
-ما هزار بار به رابستن گفتیم که سلام نمی کنیم تا فهمید...حالا بچه اش شروع کرده!
-سلام نکردنیم خب...شما خسته هستنین؟
-ما خوبیم بچه...برو به بازیت برس...حوصله حرف زدن با یه دختر رو نداریم!
-فس!
-منظورمون دختر راب بود، فرزندمان!
-ولی...
-عه بچه! اینجا چیکار کردن می شی؟ چرا وقتی دستشویی داشتن می شی، گفتن نمی کنی؟ کل سر من رو با کار خرابیات، کثیف کردن شدی!
-راب...سریع از اتاق من برو بیرون...یه حموم هم بکن!
-ارباب حالا که تا اینجا اومدن شدم...خواستن می شین یه کار کردن بشم که خستگیتون رفع شدن بشه؟
-نه...تو جلوی چشمانمان نباش...حالمون خوب می شه!

رابستن به همراه بچه، خوشحال از اتاق بیرون رفت!

-مگه نگفتم که نباید بری داخل؟ چرا رفتی؟
-رفتن شدم دنبال بچه...ولی این مهم نبودن می شه...کاری کردن شدم که ارباب حالش خوب شدن بشه!
-چجوری؟
-ارباب گفتن کرد که اگه جلوی چشم من نبودن بشی حالم خوب می شه...منم نبودن شدم!

رابستن با نگاهی غرور آمیز به همه نگاه می کرد.

-نفر بعدی کیه؟


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۱:۳۸ پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۲۸:۵۶
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 525
آفلاین
مرگخوارا به فکر فرو رفتن. در طی سالها چنین سوالی ازشون نپرسیده شده بود و نتیجتا الان نمیدونستن چه جوابی باید بدن. در واقع حتی تا حالا بهش فکر هم نکرده بودن!
- من میتونم جلوشون بال بال بزنم...

کسی به لینی توجه نکرد. مرگخوارا از سوال مرگخوار مجهولِ فنریر نام پر از خالی شده بودن و افسردگی گرفته بودن؛ و این موضوعی نبود که بلاتریکس بهش علاقه ای داشته باشه.
- بسه دیگه. تک به تک میریم پیش ارباب و تمام سعیمون رو میکنیم که اوضاع رو بهتر کنیم.
- آخه چیکار میتونیم بکنیم؟
- هرچی که تونستیم.

مرگخوارا به مقدار خیلی کمی امید گرفتن. و بلاتریکس رهبری عملیات جا آوردن حوصله لرد سیاه رو به عهده گرفت.
- نفر اولی که میخواد تلاشش رو بکنه کیه؟
- من!
- فنریر مجهولِ خوبی شدی امروز.
- همه ش به خاطر اینه که شامپوی جدیدم چشمام رو نمیسوزونه.
- اصولا هیچ شامپویی اگر چشمات بسته باشن، نمیسوزونه ها.
- نه دیگه. چون توی حموم ممکنه جن و لولو باشه، مجبورم چشمام رو باز نگه دارم. به خاطر همینم هست که الان رکورد سه هفته حموم نرفتن رو زدم و فقط شامپوی خالی و خشک میزنم به سرم.
- دور شو... سریع!

و فنریر دور شد، البته به سمت اتاق لرد سیاه... و قبل از اینکه کسی بتونه جلوش رو بگیره، وارد شد و در رو هم پشت سرش بست.

لرد سیاه روی صندلیش، رو به پنجره اتاق که با پرده سیاهی پوشیده شده بود نشسته بود.

- سلام ارباب، خوبید ارباب؟
- سلام فنر، دکتر شدی فنر؟
- ارباب من حاضرم انتخابی براتون دک...
- این بوی چیه؟
- من که بویی حس نمیکنم.
- فنر؟ برو حموم و مزاحم ما هم نشو!
- ولی ارباب...
- برو بیرون دیگه اتاقمون پر از مگس شد.

و فنریر با دیدن چوبدستی ای که داره به سمتش نشونه گرفته میشه، مثل یه گرگ کثیف و شکست خورده دوید و دور شد.

بلاتریکس با ناامیدی به فنریری که گریه کنان در مقابل حموم رفتن مقاومت میکرد، نگاه کرد و بعدش رو به مرگخوارا گفت:
- نفر بعدی کیه؟



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۰:۴۹ پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۹:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6189
آفلاین
-خب؟

این سوالی بود که مرگخواری مجهول از میان جمع پرسیده بود.

-مجهول نیست...منم...فنریر!

فنریر جوگیر، مثل همیشه خواسته بود خودی نشان دهد و سوال ساده ای همچون "خب؟" را مهم قلمداد کرده بود. ولی غافل از این که هویت گوینده، این جا کوچکترین اهمیتی نداشت و ما همچنان گوینده را مجهول فرض می کنیم.

فنریر ضایع شد و یک قدم عقب رفت...ولی سوالش روی هوا ماند.

سو با چهره ای افسرده سرش را تکان داد.
-فایده ای نداره...اصلا توجه نمی کنن. من حتی در مورد تاریخچه کلاهک هسته ای براشون توضیح دادم...ولی جذب نشدن! این نتیجه هفت ماه تحقیق و مطالعه شبانه روزی من بود. این شاید مهم ترین و جالب ترین کلاهی بود که تو زندگیم دیده و شنیده بودم.

اولین بار بود که مرگخواران این میزان از افسردگی و بی حوصلگی و بی توجهی را از لرد سیاه می دیدند. باید کاری می کردند.

چند دقیقه در سکوت سپری شد...تا این که دوباره صدای فنریر که همچنان او را مرگخوار مجهول فرض می کنیم به گوش رسید.

-کدومتون احساس می کنه برای ارباب جالبه؟ یا می تونه کاری کنه که از این حالت درشون بیاره؟




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵ دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۲:۴۱:۱۸ پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 416
آفلاین
-سو کجا رفت؟

لینی که در نبود لرد سیاه جایی برای نشستن نداشت، دنبال سو می گشت تا روی کلاهش بنشیند. اما وقتی او را نیافته بود، سراغش را از بقیه گرفت.

صدای چفت شدن در اتاق لرد سیاه، معما را حل کرد. سو برای خوشحال کردن اربابش دست به کار شده بود.

-ارباب، سول مزاحمتون بشه؟
-چی می خوای سول؟

همین جمله نشان داد که حوصله لرد سیاه اصلا سر جایش نبود. اصلا! او با همیشه فرق داشت.
سو با دیدن اخم آمیخته با عصبانیت اربابش، نیمی از انرژی خود را از دست داد. اما او سویی نبود که به این راحتی ها تسلیم شود.
-ارباب کلاه جدیدم رو ببینید! از سیاه ترین پارچه ساخته شده. ببینیدش.

سو کلاهش را برداشت و به آرامی دو قدم به طرف لرد سیاه رفت. سپس با دو دستش آن را جلو برد.

-دیدیم سول... دیدیم! سیاهه. می تونی بری.
-ارباب اینجاشم عکس شماست. نگاه کنید! دیدین؟
-دیدیم سول.

ظاهرا حوصله لرد سیاه بیش از آنچه فکر می کرد سر رفته بود. سو تصمیم گرفت آخرین تلاشش را هم به کار ببندد.
-ارباب آش می خورین؟
-نه سول؛ میل نداریم. برو بیرون تا کمی استراحت کنیم.

سو در را پشت سرش بست و به چهره ی مرگخواران کنجکاو و مضطرب خیره شد.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷ یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۶:۴۶
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 259
آفلاین
(سوژه جدید)

-ارباب...
-امروز نه بلا!
-ارباب ماموریت های مرگخوارانه!
-امروز تو به آن ها رسیدگی کن!

بلاتریکس از اتاق لرد ولدمورت بیرون رفت و به جمع مرگخوارایی که منتظر حرف بلاتریکس بودن پیوست.

-چی شد بلا؟
-حتی ماموریت ها رو هم نگاه نکردن!
-من که بهتون گفتم...ارباب امروز حوصله ندارن! من رفتم که ماتیک جدیدمو بهشون نشون بدم و بدون اینکه نگاه کنن، گفتن برو بیرون! ارباب ماتیک منو ندید...باور می کنین؟

همه ی مرگخوارا با نگاهشون به کراب نشون دادن که باور می کنن!

-حوصله ی جواب دادن به سوالای منم نداشتن شدن؟ ارباب به همه سوالای من جواب دادن می کنن!
-امروز ارباب یه کار کردن که برای من خیلی عجیب بود...امروز فهمیدن که من بدون لباس دارم توی خونه ی راه می رم ولی بهم نگفت که برم و لباس بپوشم!

همه ی مرگخوارا از کار های امروز لرد گفتن و به این نتیجه رسیدن که امروز، اربابشون با روزای دیگه فرق می کنه...بی حوصله شده!

-خب حالا چیکار کنیم؟

مرگخوارا شروع کردن به فکر کردن.

-باید سعی کنیم که حوصله شو سر جاش بیاریم!
-خب چجوری بلا؟
-نمی دونم.
-تونستن می شیم که کاری کردن بشیم تا حوصله ارباب سر جاش اومدن کنه!
-راب! اینو بلا هم گفت...چیکار کنیم؟
-خب این که معلوم بودن می شه...می ریم حوصلشو سر جاش آوردن می شیم...هر کاری که بلدن هستیم، کردن می شیم تا خوب بشن!

مرگخوارا داشتن هم دیگه رو نگاه می کردن تا شخصی که اول این کارو می کنه، پیدا کنن.


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۹:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6189
آفلاین
(پست پایانی)

باد شوخی نداشت! شدید و شدید تر شد...

پارچه بیشتر لرزید. ظاهرا زیاد هم برای پرچم شدن مناسب نبود و مقاومت کافی نداشت.

در خانه ریدل ها، ده ها مرگخوار دست و پا و ردای لرد سیاه را گرفته بودند.

-ارباب چی شده؟
-چرا دارین می رین؟
-ارباب از دست کریس کلافه شدین و قصد ترک ما کردین؟ بکشمش؟
-ارباب دارین می رین دنبال من بگردین؟ نرین. من این جا هستم. فقط دیده نمی شم.

لرد سیاه قادر به متوقف شدن نبود. وقت رفتن رسیده بود و او باید می رفت. حرکت و لرزشش شدید و شدید تر شد.

باد تمام نیروی خودش را جمع کرد و به طرف پرچم وزید...و موفق شد پرچم را از جا کنده و با خود به دور دست ها ببرد.

درست مثل لرد سیاه...

لرد سیاهی که حالا آزاد و رها روی هوا شناور بود. او هم به دور دست ها می رفت. شاید هم باد، جایی در میان راه، او را به جان پیچ گمشده اش می رساند.

کسی چه می دانست!


پایان









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.