هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
#33

هافلپاف

ماندانگاس فلچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۶ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۲:۵۲:۲۴ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
از مرگ برگشتم! :|
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
پیام: 400
آفلاین
توی خونه ـم نشستم. خونه که چه عرض کنم، آلونک تنگ و تاریکی که بیشتر از خونه مثل لونه ی موش می مونه. هه! یه لونه ی موش واسه ی دم باریک! توی این زیر زمینی که دامبلدور برام پیدا کرده فقط یه تخت خواب توی یه گوشه ی اونه و یه اجاق سنگی هم وسط ـش گذاشته شده تا بتونم خودم رو گرم نگه دارم.

دلم میخواد داد بکشم! فریـــاد بزنم! دارم دیوونه میشم! دارم منفجر میشم!

چند روز پیش خودم رو کشتم که پروفسور رو راضی کنم به جای سیریوس من رو راز نگه دار لیلی و جیمز بکنه، اما حالا که به خواسته ـم رسیده بودم خیلی با چیزی که فکر می کردم فرق داشت.
خیلی دوست داشتم یه بار هم که شده به من اعتماد بشه، روی من هم حساب بشه، باید بهشون نشون می دادم که من هم قابلیت هایی دارم و خیلی کار های بزرگی می تونم بکنم... اما حالا که این وظیفه بهم محول شده یه حس عجیبی توی دلمه! نمی دونم چرا اینجوری شدم، مثل یه دیوونه که 24 ساعته میشینه توی تاریکی و به نور کم سوی آتش توی اجاق زل میزنه.

با این که دامبلدور بهم این اجازه رو داده که به خونه ی لیلی و جیمز برم، ولی الان دیگه هیچ اشتیاقی برای دیدن اون ها ندارم. نمی دونم، یه حسی توی دلمه که انگار خیلی هم ازشون خوشم نمیاد! اصلاً واسه چی اونا باید اینقدر توی مرکز توجهات باشن؟!
کی رو دارم گول می زنم؟ خودمم می دونم که خیلی دوستشون دارم. جیمز، لیلی، هری، سیریوس، ریموس، حتی خود دامبلدور... واقعاً همشون رو خیلی دوست دارم. اما نمی دونم چرا یه حسی توی دلمه! نکنه تسخیر شده باشم! نه، بیشتر از تسخیر شدن بهم می خوره که دیوونه شده باشم!

به خودم نهیب می زنم:
- چته مرد؟! واسه چی جا زدی؟ نکنه دوباره ترسیدی دم باریک؟ نکنه میخوای باز هم به همه ثابت کنی که کلاه گروهبندی اشتباه کرده و یه ترسو رو انداخته توی گریفیندور؟
- ساکت شو! من نترسیدم! خودم برای این کار داوطلب شدم!
- پس چته؟ چرا مثل دیوونه ها شدی!
- دیوونه نیستم.
- چرا دیوونه ای. رفتارت مثل دیوونه هاست.
- دارم میگم دیوونه نیستم!
- تو دیوونه ای! اگه دیوونه نیستی این فکرای احمقانه چیه؟ هان؟
- چون بدم میاد از این چیزا! بدم میاد که هیچ کسی به من اهمیتی نمیده! بدم میاد که همیشه آخرین نفرم و همیشه باید برای کوچک ترین خواسته هام تلاش کنم که بقیه رو متقاعد کنم! از اون دامبلدوری که به زرزروس اعتماد داره ولی به من نه! از سیریوسی که با اون نگاه خودپسندانه ـش بهم نگاه می کنه! از ریموس و جیمز با اون ترحم مسخره ـشون، از همتون بدم میاد!

سکوت... صدای سنگین سکوت باعث میشه که بفهمم درگیری و بحث با خودم رو با یه فریاد بلند تموم کردم. فریادی که حالا مدام داشت توی سرم می چرخید:
- ازشون متنفرم... متنفرم... از همتون بدم میاد... بدم میاد!

چندین سال رفتار هاشون حالا داشت توی ذهنم میومد. هر دفعه ای که منو ندیده گرفته بودن و یا نفر آخر بودم توی جمع ـشون. هر باری که روی من حساب نکرده بودن، انگیزه ـم رو کور کرده بودن. هر بار که با ترحم احمقانه ـشون غرورم رو شکسته بودن.

دلم میخواد خودم رو بکشم! دیگه تحمل این زندگی نکبتی رو ندارم! نمیخوام اینجوری باشم! آره خودمو می کشم!

در حالی که دارم دنبال چوبدستی ـم می گردم، ناگهان توجه ـم به دستگیره ی در جلب میشه که می چرخه! حتماً پروفسور دامبلدوره. اوضاع ـم خراب تر از اونیه که بخوام خودم رو جمع و جور کنم. مهم نیست که اون پیرمرد با اون ردای بنفش مسخره ـش منو توی این حال ببینه.

در باز شد... چرا پروفسور ردای مشکی پوشیده؟ تا حالا ندیدم این طوری لباس بپوشه... لرد ولدمورت!

قبل از این که بتونم به خودم بیام، چهره ی سفید و بدون بینی ولدمورت جلوی صورتم اومده. با چشم های مار مانندش توی چشم هام چند ثانیه ای زل میزنه. صداش به طرز غیر معمولی خونسرده.

- سلام پیتر! نترس. من نیومدم که بکشمت. اگه میخواستم بکشمت تا الان مرده بودی، اومدم باهات صحبت کنم. اومدم دعوتت کنم که به ما بپیوندی. تو می تونی یه عضو مهم و ارزشمند برای مرگخوار ها بشی. تو می تونی قدرت زیادی داشته باشی. و می دونم هم که اینو میخوای. داری میبینی که پیروزی ما نزدیکه. تا چند وقت دیگه رفقات همه ـشون می میرن و تو هم قطعاً جزو اونایی. اما می تونی با ما باشی و پیروز بشی. اگه به سوال من جواب بدی!

احمق نیستم. می فهمم که همون لحظه ای که به چشم هام نگاه کرد همه ی ذهنم رو خیلی راحت مثل یک کتاب خوند. هه! منو از مردن می ترسونه! من هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم. برای هیچ کس مهم نیستم. اینقدر هم میفهمم که بدونم هر حرفی راجع به اهمیت و قدرت برای من میزنه، فقط به خاطر اینه که جای لیلی و جیمز رو بهش بگم.

- برو به درک! نه تو نه هیچ کدوم از اون مرگخوار هات که می دونم الان اون بیرون وایسادن نمی تونین از زبون من چیزی بیرون بکشین! الانم هر کاری دوست داری بکن! میخوای منو بکش یا میخوای نکش!

خیلی دوست داشتم این حرف هایی باشه که به ولدمورت میزنم، شاید آرزوم این بود که این حرفایی بود که میزنم. اما بد زمانی اومده بود. زمانی که از همه بدم میومد. از خودم بیشتر از همه.

چیزی که می دونم اینه که به دنبال قدرت و مقام نیستم. می دونم که اگه باهاش معامله کنم قبل از این که هر مشکلی برای هر کسی پیش بیاد، پیتر پتی گرو می میره. روح پیتر می میره و جسم ـش فقط به عنوان یه کالبد بی روح ادامه میده. ولی صبر کن! شاید این راه خوبی باشه... برای انتقام! انتقام از خودم و همه ی کسانی که ازشون بغض و کینه دارم. قبل از این که بفهمم دارم چیکار می کنم دهنم باز میشه:

- پلاک 32، خیابون 9، دره گودریک.

حس می کنم با تموم شدن این جمله روحم داره از بدنم خارج میشه! من پیتر پتی گرو هستم... قاتل بهترین دوستانم.
و حالا دیگه پیتر پتی گرو نیستم... این یه کالبد بی روح ـه که فقط اسم پیتر رو به دوش می کشه.




پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۱۸:۳۹ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
#32

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
مرحله دوم به طور رسمی شروع شد.

قهرمانان تا روز 27 مرداد فرصت دارند تا پست هاشون رو ارسال کنند. اما در ابتدا میخوام از معمایی که قهرمان ها حل کردند، به همراه جوابش پرده برداری کنم.

در آخر هم رولی که تد ریموس لوپین عزیز زحمت تهیه اون رو کشید رو قرار میدم، قهرمانان وظیفه داشتند با یکی از چهار شخصیتی که به طور خصوصی به خودشون گفته شد، رولی بنویسند و اتفاقات قبل یا بعد از رول رو توضیح بدند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از پشت شیشه‌ی بخار گرفته, خیابان پر از سایه‌های رنگارنگ بود. سایه هایی که بیشترشان قد کوتاهی داشتند و معمولا با یکی دو سایه ی قد بلند همراهی می‌شدند. سایه‌هایی پر سر و صدا که می‌خندیدند, جیغ می‌زدند و گاهی متوقف می‌شدند و با هم فریاد می‌کشیدند:”trick or treat”
دستی لاغر و زنانه روی بخار شیشه کشیده شد که سایه‌ها را تبدیل به کودکانی در لباس مبدل کرد, یکی به شکل مومیایی بود, یکی به شکل فرشته ها, یکی ندانسته شبیه تسترال شده بود و دیگری شبیه ساحره های قصه های مشنگی. زنگ خانه ی همسایه ها را می‌زدند تا کیسه هایشان را پر از شکلات کنند.
نگاهش به سبد پر از آب نبات و شکلات روی میز افتاد و آهی کشید و زیر لب گفت: “امشب هیچ بچه ای زنگ در خونه مو نمیزنه.”
- چیزی گفتی عزیزم؟

لیلی از پنجره فاصله گرفت و کنار همسرش که کودکشان در آغوشش خواب بود, روی مبل نشست.
- گفتم چقدر دلم میخواست هری هم می‌تونست امشب بیرون باشه و داشتم فکر می‌کردم چه لباسی تنش می‌کردم.

جیمز دستش را روی دست او گذاشت و لبخند زد.
- چی تنش می‌کردی؟
- احتمالا دو تا شاخ براش می‌گرفتم که کاملا شبیه باباش بشه, شایدم یه لباس پشمالوی سیاه شبیه عمو پا نمدی..

لیلی سکوت کرد و به سمت دیگری خیره شد. جیمز به خوبی معنی این سکوت را می‌دانست, در حقیقت دل او شاید بیشتر از لیلی برای رفیقی که مثل برادرش بود,‌تنگ شده بود اما سیریوس هم درست مثل کودکانی که در خیابان قادر به دیدن خانه ی آنها نبودند, نمی‌توانست محل سکونت پاترها را پیدا کند با اینکه می‌دانست ساکن گودریکز هالو هستند.
- اگه سیریوس رازدار شده بود مطمئنم امشب با یه لباس هیولا پشت در ظاهر میشد و هری الان به جای اینکه خواب باشه داشت هالووینو جشن می‌گرفت.. حتی با اینکه نمیشد بره بیرون.

جیمز با صدای بلند خندید.
- حق با توئه. اگه سیریوس رازدار بود من مطمئنم نه فقط امشب که هر شب به یه بهونه ای سر و کله اش پیدا میشد فقط برای اینکه هری رو ببینه.
- از پیتر خبری نشد؟

این‌بار جیمز سکوت کرد. لیلی نگرانی را از چشمانش می خواند.
- نه.. قرارمون این بود هر روز بهمون از اوضاع بیرون خبر بده. امیدوارم بلایی سرش نیومده باشه..
- نگران نباش جیمز!‌ تازه دم غروبه و کلی تا آخر شب مونده. مطمئنم تا چشامون گرم خواب بشه, یهو می‌بینیم یه موش نقره‌ای بالای سرمونه و تند تند و هیجان زده اخبار روز رو بهمون میگه.
- آره.. همینطوره.

نگاه جیمز اما به ساعت بود. لیلی راست می‌گفت. پیتر همیشه آخرین ساعات روز را برای روانه کردن سپر مدافعش انتخاب می‌کرد و همیشه هم جویده جویده و با حرارت آنها را در جریان جلسات محفل, احوال دوستان مشترک و اتفاقات مهم می‌گذاشت. دیشب هم همین کار را کرده بود اما جیمز یک بخش از پیام پیتر را به لیلی نگفته بود و در تنهایی تلاش کرده بود نگرانیش را مخفی کند. دیشب صدایی که از سپر مدافع دم باریک می‌آمد نه هیجان زده بود و نه پر انرژي. صدایش شبیه روزهای اول آنها در مدرسه بود. روزهایی که پیتر برای پذیرفته شدن در جمع “بچه باحال‌های مدرسه” ,دست به هر کاری می‌زد حتی اگر از آن وحشت داشت.
با صدای لیلی, رشته‌ی افکار جیمز پاره شد و از این بابت ممنون همسرش بود.

- شما خیلی اونو دست کم می‌گیرین! هر دو تاتون همیشه به پیتر به چشم یه جادوگر ضعیف بی استعداد نگاه کردین. ولی هیچوقت حواستون بوده چطور دوئل میکنه؟ چه جادوهای پیچیده ای اجرا میکنه؟
- ولی اضاع اون بیرون خیلی خطرناکه این روزا. اگه بفهمن پیتر رازدار شده..
- فکر میکنی نمی‌دونست چه خطری رو به جون خریده؟ همین که قبول کرد از شجاعتش نبود؟ اون قوی‌تر از این حرفاست جیمز.

جیمز سرش را پایین انداخت و با انگشتانش گونه‌های پسرش را نوازش کرد. صداهای بیرون تقریبا خوابیده بود و سکوت خیابان انگار به درون خانه ی پاترها به تدریج رخنه می‌کرد. لیلی بار دیگر فکرش را انگار خوانده بود.
- مهتابی هم وقتی بفهمه نقشه تغییر کرده درک میکنه. مطمئن باش این قضیه هیچی رو بین شما تغییر نمیده. ضمن اینکه اونم مثل من فکر میکنه و میدونه پیتر به اندازه ی بقیه قویه ..و اگه بشنوه رازدار شده هیچ شکی نداره که از پسش بر بیاد.
- ولی سیریوس فکر میکنه ریموس جاسوسه.. چطور میتونه اینطوری فکر کنه و من هم انقدر راحت حرفشو قبول کنم؟

لیلی سرش را تکان داد و لبخند زد.
- سیریوس نگرانه و وقتی نگرانه بی کله میشه.. مثل خود تو! وقتی شر این قضیه بخوابه دوباره شما چهار تا دور هم جمع میشین و به این روزا می‌خندین. امشبو یادت باشه, من بهت قول.....

جمله‌ی لیلی با صدای پاق خفیفی که از پشت در بلند شد, نا تمام ماند. چشمان سبزش اول به سمت جفت چشم سبز دیگری که از پشت پلک‌های خوابالود به او می‌نگریستند, حرکت کرد و بعد به جیمز که نیم‌خیز شده بود و هری را محکم‌تر در آغوش می‌فشرد. با تردید گفت:
- حتما پیتره! ترجیح داده خودش ..

اما باز هم حرف لیلی نا‌تمام ماند. در خانه با صدای وحشتناکی به درون اتاق پرتاب شد. در برابر چشمان وحشت‌زده ی پاترها, کسی ایستاده بود که کمتر جادوگری جرئت به زبان راندن نامش را داشت.



پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۱:۰۱ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
#31

سيريوس بلك قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۰ یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۲۲ چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۴
از موتور خونه جهنم !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1086
آفلاین
پایان مرحله اول جام آتش! (با کمی تاخیر چون خودم نت نداشتم )

تشکر می کنیم از اژدها سواران عزیز که در این مرحله مشارکت کردن. متاسفانه اژدهای دندانه دار نروژی وارد حوزه هوایی راونکلا میشه اونجا بچه ها با ضد هوایی دخلشو میارن.

قهرمانان هم خسته نباشن. پستای خوبی بود. در روز های آینده داوری ها هم انجام میشه.

استراحت کنید، و همینطور آماده مرحله دوم در مرداد ماه باشید.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
#30

نارسیسا مالفوی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۹ چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۳۲ شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۴
از جهنم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 49
آفلاین
دوئل با اژدهای شکم پولادی اکراینی...

________


نورِ رنگ پریده ی چراغ هایی که به دلیل سرما یا کمبود نیروی برق چشمک می زدند، بر ترک های ریز و درشت سنگفرش قدیمی و رنگارنگ لیتل هنگلتون پهن شده بود؛ ترک هایی که شاید هر یک با خود دنیایی به همراه داشتند. تولد هر یک از این ترک ها، داستانی با خود داشت که تا زمان مرگش ادامه پیدا می کرد.

خیابانی که شاید هرگز شاهد چنین هراسی نبوده و پیچش زوزه ی باد در خانه های متروکش، هراسی جنون آمیز در دل "او" می افکند.

موسیقی گام های سنگینش با نجوایی تاریک از اعماق ذهنش درآمیخت.
- دیگه وقتش رسیده نارسیسا... دیگه جایی برای پنهان شدن نداری!

با دستانی یخ زده، آینه ی کوچک را به سینه اش فشرد و نفس عمیقی کشید. مقابل ویرانه ی مهمانخانه ایستاد و دستانش را بر روی در سرخ رنگ آن فشرد. در پولادین با صدای هولناکی کنار رفت و ساحره ی سیاه پوش قدم بر کف چوبی مهمانخانه نهاد.
- دیگه باید تسلیم بشی دختر! تو در مقابل قدرت من هیچ شانسی نداری!

نجوای شیطانی درون سرش، سرمای طاقت فرسا و حس شومی که ویرانه ی جن زده ی مهمان خانه به او می داد، باعث می شد از ته دل فریاد بکشد.
- تو قدرت لازم برای حفظ جادوی سیاه رو نداشتی مالفوی! تو تعادل مرگ و زندگی رو بهم زدی و به همین خاطر، مستحق مرگی!


ساحره با درماندگی نگاهی به آینه انداخت. چشمان آبی رنگش با اضطراب و التماس خیره مانده بودند اما غرورش اجازه ی جاری شدن اشک هارا نمی داد. در همین لحظه دریای آبی رنگ چشمانش یکدست سیاه شد و روی زمین افتاد.
دوباره برخاست اما بدون هیچ اختیاری از خودش؛ درست مانند روزهای قبلی...

***

فلش بک – یک ماه قبل


- می دونی، زندگی کردن تو جایی مثل این کلبه وحشتناکه! سر کردن با موجودات نفرت انگیزی که پاتیل هامو بهم می زنن و همه جای جنگل هم پیدا میشن... اما هنوز فکر می کنم خیلی بهتر از مردن و به جهنم رفتنه!

نارسیسا دسته ای از گیسوان طلایی رنگش رو از روی پیشانی خیسش کنار و زد و ادامه داد:
- حتی نمی تونی تصور کنی فکر اینکه تا ابد زنده باشی چه حسی داره، می تونی!؟

قهقهه ی دیوانه وار ساحره، سراسر کلبه ی چوبی را به لرزه انداخت.
- من خیلی چیزا رو از دست دادم تا به اینجا برسم؛ شوهرم، خواهرم و خیلی های دیگه! این کار فقط برای تضمین کردنه زندگیمه...

نغمه ی دلنشین چکاوک ها، خبر از آغاز صبح دیگری می داد. انوار درخشان خورشید درحال طلوع، رنگ های شگفت انگیزی بر دامان لاجوردی آسمان افکنده بود و ابرها رحمت بی دریغ خود را بر سر همه موجودات فرو می ریختند.

با این وجود آن روز برای نارسیسا مالفوی، روزی به یاد ماندنی بود. روزی که پس از سال ها با آرامش سر به بالین می گذاشت... روزی که از ترس کشته شدن، فریاد زنان از کابوس برنمی خاست.

بالاخره ثابت می کرد توانایی انجام کارهای بزرگ را دارد و... هیچ کدام از عزیزانش نبودند تا بتوانند "جانپیچ" نارسیسا را با چشمان خود ببینند.
هیچ یک از عزیزانش بجز یک نفر... نارسیسا به جسمی که در تنها تخت خواب کوچک کلبه مچاله شده بود نگریست و لبخند زد...

- دراکو، تو که فکر نمی کنی این کار من اشتباه باشه؟

اشک های ساحره در میان کلماتش غلتیدند و راه نفسش را بستند.
- به من گفتن برای این کار باید عزیزترین شخص زندگیمو قربانی کنم... تو هم فکر می کنی من دیوونه شدم؟ درست مثل بقیه؟ خیلی خوبه که الان بیهوشی، وقتی خوابی دوست داشتنی تر به نظر می رسی!

ساحره با پاهایی لرزان به سمت پسرش رفت و اورا به سمت خود برگرداند. دراکو با چشمانی سرشار از وحشت و التماس به مادر نیمه دیوانه اش می نگریست و ناله می کرد. نارسیسا با ملایمت موهای طلایی رنگ پسرک را نوازش کرد و زمزمه کرد:
- مطمئن باش درد نداره... خیلی بهتر از تکه تکه کردن روحم بود، اینطوری نیست؟ به هرحال... آواداکداورا!

بیرون کلبه چکاوک ها به همسرایی زیبایشان پایان می دادند. درخشش نوری به رنگ سبز، فریادی کوتاه و پس از آن جنگل در سکوت فرو رفته بود...

***



- تو با غرق شدن در جادوی سیاه، اختیار خودتو از دست دادی! اجازه دادی شیطان تسخیرت کنه و بعد از مردنت ارواح زیادی هستن که می خوان ازت انتقام بگیرن!

ساحره ی لرزان مقابل موجودی سایه وار زانو زده بود؛ موجودی که تجسم حقیقی او از شیطان بود. آینه – جانپیچ را میان انگشتان باریکش می فشرد و ضربان شدید قلبش، سینه اش را به درد آورده بود. در تک تک حرکات آن موجود، آشنایی موج می زد. درست مانند خود او بود اما صدها بار شیطانی تر! صدایش درست همان صدایی بود که بارها در خواب و بیداری شنیده بود... ناله کنان پرسید:
- تو... تو بودی که منو تسخیر کردی! تو همون شیطانی هستی که این فکرو تو سر من انداخت... تو باعث شدی من در جادوی سیاه غرق بشم... تو کسی هستی که باعث شدی پسرمو بکشم؟! لعنت بهت!

سایه با صدایی رعب آور خندید:
- نه نارسیسا... من درست همون چیزی هستم که تو می خواستی! یه موجود سیاه، قدرتمند و جاودان! من قدرتی ماورای قانون های جادوگری دارم... من جانپیچ تورو مال خودم کردم، قدرتتو، همه چیزت مال منه!
- من... من... نمی فهمم!

بیرون از مسافرخانه، صدای زوزه ی گرگی به گوشش رسید. نارسیسا قدمی به عقب برداشت؛ فضای روستای متروک از زوزه های پاسخگو پر شد.

- ساحره ی بیچاره، حالا من صاحب همه چیزت هستم یه غیر از جونت! می خوام اون رو هم ازت بگیرم... تا بتونم کامل شم!

سایه قدم به نور گذاشت و نارسیسا از وحشت فریاد زد... ساحره ای که مقابلش ایستاده بود، خودش بود!
- من نیمه ی تاریک تو ام دختر! همون قسمتی که از بچگی پلید بود، تنها بود، می خواست ثابت کنه از خواهرش بالاتره... و تو نیمه ی احمق هستی! اینجا موندنت فایده ای نداره!

نارسیسا ناله ای کرد و به خود پیچید...

بیرون از ویرانه ی هولناک، نورِ رنگ پریده ی چراغ هایی که به دلیل سرما یا کمبود نیروی برق چشمک می زدند، بر ترک های ریز و درشت سنگفرش قدیمی و رنگارنگ لیتل هنگلتون پهن شده بود؛ ترک هایی که شاید هر یک با خود دنیایی به همراه داشتند. تولد هر یک از این ترک ها، داستانی با خود داشت که تا زمان مرگش ادامه پیدا می کرد...
ماه با درخشش نقره ای رنگ خود، پرده ای بر اتفاقات این شب هولناک افکنده بود... شبی که نارسیسا می توانست برای نخستین بار آرامش حقیقی را تجربه کند.
درخشش نوری به رنگ سبز، آخرین انعکاس زوزه ی گرگ ها و در نهایت صبح دیگری آغاز شده بود...


EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...


پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
#29

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۴:۰۵:۳۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
"
قهرمان ریونکلاو
"

رو به روی آینه، در نور صبحگاهی نشسته بود و با تعجب به چهره ناآشنای درون آینه نگاه می کرد. به غریبه ای که همانند او پیراهن بلند سفیدی پوشیده بود و با بهت اجزای صورتش را می کاوید.
غریبه بی شک زیبا بود.. چهره ای ناآشنا داشت ولی آشنا ترین چیزی بود که می شناخت.
هنوز شک داشت. چطور امکان داشت خود را نشناسد؟! یعنی خودش بود؟!
دستش را بالا برد. غریبه تکرار کرد.
اینگونه به جایی نمی رسید. بلند شد و به طرف پنجره رفت، قبلا در را امتحان کرده بود. قفلش کرده بودند. چه کسانی؟!
باز هم نمی دانست..

منظره پنجره آشنا و به طور غریبی دردناک بود. دریای آبی رنگ تا به افق و موج هایی که به ساحل شنی سفید رنگ برخورد می کردند. سرش را بین دستانش گرفت. چه طور تمامی عالم می توانست اینقدر نزدیک و آنچنان دور باشد..؟! دندان هایش را بر هم فشار داد.. هیچ چیز.. هیچ چیز یادش نمی آمد... گویی جهان را به علامت سوال بزرگی تبدیل کرده باشند... نمی دانست‌‌...
به شن های نرم ساحل نگاه کرد. اگر از این فاصله می پرید، یقینا پایش می شکست. نمی توانست از این راه فرار کند. برگشت و به سمت در رفت که ناگهان نگاهش به تکه چوب بلندی روی پاتختی افتاد. چوب ظریف، صیقل داده شده.. خوش رنگ و زیبا.. در دستانش نگهش داشت. شاید دستانش هنوز حافظه داشتند زیرا به زیبایی نگهش داشتند و به سمت در گرفتند. کلمه ای بی معنی در ذهنش نقش بست. شاید احمقانه بود ولی.. درست ترین عمل به نظر می آمد!
- آلوهومورا!


قفل در "تلیک" صدا کرد و باز شد. اما دیگر تنها نبود.. پشت در دختری با موهای بلند سیاه و پوست عجیب رنگ پریده ای با سینی ای پر و پیمان معلق در میان زمین و هوا ایستاده بود.
- بنژوغ مادام دلاکور زیبا! سحرخیز شدیا!

مادام دلاکور چه کسی بود؟! پس از چند لحظه متوجه شد، مخاطب خودش است.
- ببخشید مادام‌...

انگار برای بار اول صدای خودش را می شنید.. ته لهجه فرانسوی عجیب.. صدایش را صاف کرد و ادامه داد:
- من شمارو می شناسم؟! من نمی دونم کجام حتی..من..

صدایش شکست.
- من هیچ چیزو به یاد ندارم..!

لبخند دندان نمای دختر موسیاه لرزید.
- اشکال نداره جانم... فلور من اینجوری گریه نمی کرد...

همانطور که او را به سمت تخت هدایت می کرد زیر لب ادامه داد:
- فکر می کردیم.. اگه به ویلای صدفی برگردی.. شاید به یاد بیاری.. شاید خوب بشی.. مهم نیست دیگه‌..

- چه اتفاقی برای من افتاده؟! من هیچ چیزو به یاد نمیارم.. قبل از اینکه از خواب بیدار بشم.. هیچ چیز قبلش نیست..

- یه طلسمه... طلسم آنچان قوی ای نبود... یه "آبیلیویت" ساده. درمانگرا به سادگی حافظرو بر می گردونن. ولی رو توجواب نداد. تو وضعیتت متفاوت بود.. تو هر روز که از خواب بلند میشی تمام گذشترو از دست میدی.

یعنی هر روز صبح این ضربه را می خورده؟! هر روز و هر روز و هر روز..؟!
- پس با این حساب... هیچ سودی نداره بپرسم کی هستم و کی هستی؟! نه؟ در هر حال قراره از یاد ببرم..

دختر مو سیاه دوباره لبخند عریضی زد که دندان های نیش تیزش را بهتر نشان می داد.
- مهم نیست... من میگم بهت در هر حال! من روونا ریونکلاو هستم! برای بار هزارم خوشبختم! تو هم فلور دلاکوری..

لبخندش در تضاد با کاسه ای بود که اشک در شرف جاری شدن از آن بود! از فک محکم و طرز نگاه کردنش، فلور می توانست بگوید که او به این راحتی جلوی او اشک نخواهد ریخت.
درست حدس می زد.. در حالی که سعی می کرد بغضش را پنهان کند، گفت:
- صبحونتو خوردی منو صدا کن. درو قفل نمی کنم.. طبقه پایین توی آشپزخونم..
سریع این کلمات را بیان کرد و گریخت..
و او ماند و غریبه ای در آینه که فلور نام داشت..!
- می دونی... اون داشت بهت دروغ می گفت!

وحشت زده از جا پرید و چوب جادویش را به سمت دخترک کم سن و سال رو به رویش گرفت. می توانست قسم بخورد کسی در را باز نکرده. شاید ذهنش مشغول بود.. شاید هم او از پنجره آمده بود..! برخلاف دیگران، چهره اش اصلا آشنا نبود! نمی دانست چه طور، اما مطمئن بود هیچ گاه دختربچه چهارده پانزده ساله ای را با پیراهن مردانه و مدادی پشت گوش، در زندگیش ملاقات نکرده. با اینحال با شک پرسید:
- تو هم یه نفر از گذشته منی؟! یه نفر دیگه از قدیم؟! تو هم منو میشناسی؟!

دختربچه خندید!
- تو نمی تونی حدس بزنی من چه قدر قدیمیم... چه قدر می شناسمت... ولی نگران نباش! اگه منظورت اینه که تو منو میشناسی یا نه.. نه! تو توی عمرت منو ندیدی!

شاید فلور دلاکور.. -در ذهنش اصلاح کرد- فلور دلاکور نه، من‌.. شاید شخصیت معروفی بوده و آن دخترک دندان خرگوشی از طرفدارانش...
- داشتم می گفتم... اون داشت بهت دروغ می گفت! تو خیلی گریه می کردی.. وقتی کسی نبود البته.. و خب کنار اون...

- وقتی کسی نبود تو چه طور اینو می دونی؟!

اخم های دخترک در هم رفت و زخم میان ابروی راستش نمایان شد..
- من خیلی چیزارو می دونم. و تو خیلی چیزارو نمی دونی.. تو نمی دونی؛ کل این ماجرا تقصیر منه!

با شک و دودلی به او نگاه کرد. یعنی این بچه حافظه او را ربوده بود؟!
- تو منو طلسم کردی؟!
بر لبه پنجره نشست و جواب داد:
نه.. نه.. خیلی ریشه دار تر.. من مسبب بلایی بودم که سرت اومد. اگه شخصیت قوی تری داشتی، اگه شخصیتت مستحکم تر از این بود، اون همه درمان حتما جواب می داد!

{چه می گفت؟! درمانگر شخصیتی بود؟! شخصیتش به آن دخترک چه ربطی داشت؟!}

- تو مال من بودی... اولینِ من... «آس» من... من می خواستم تو بهترین باشی!

{آس؟! کارت بازی مشنگی؟! فلور را به یک کارت تشبیه کرده بود؟!}

- من دیر فهمیدم بهترین، کامل ترین نیست... من دیر فهمیدم هر شخصیتی که نقص نداشته باشه، ناقصه! تو هیچ وقت خودتو نشناختی چون من نمی دونستم ازت چی می خوام.. چون من هیچ وقت خودمو نشناختم...

{نمی فهمید..!}

- توی کتاب گفته بود، زیبایی صرفا! شخصیتی توی حاشیه کتاب.. اما برای من تو اینطوری نبودی!


بر لبه پنجره ایستاد و در حالی که به دریا خیره شده بود، گفت:
- من قلم به دست گرفتم و تو اینگونه آفریده شدی...

{از قدرت کلمات مو بر تنش راست ایستاد.. هنوز هم حس می کرد دخترک هذیان می گوید.. هذیانی عجیب..}

- ظاهر بی نقص... قدِ بلند... اندامِ تراشیده... لبای سرخ قلوه ای... بینی قلمی...
برگشت و با برق تحسینی در نگاهش ادامه داد.
- و با چشمانی به رنگ آسمان... به سردی یخ... به زیبایی بلور برف...

با صدای لرزانی پرسید:
- تو کی هستی؟!

نتوانست بپرسد این مزخرفاتی که می گویی چیست.. نتوانست علامت سوالش را بکوبد.. عجیب بود، ولی نه عجیب تر از اینکه او چوبی را در دست گرفته و با دو کلمه در را باز کرده بود...
- می تونی من رو جاودان صدا کنی. من.. خالقم!

مداد را از پشت گوشش برداشت و با ته خنده ای در صدایش ادامه داد:
- اینم چوب جادوییمه!

فلور سرش را کج کرد.. مهم نبود که او کیست واقعا.
- اینجا چی کار می کنی؟!

- و بالاخره یه سوال درست! اومدم اشتباهمو جبران کنم.. اومدم راهو بهت نشون بدم!

انگار پروانه ای در دلش بازی می کرد. یعنی امکان داشت؟! نمیدانست از کجا می داند، اما می دانست امید حسی است که مدت هاست آن را تجربه نکرده...
- چه طوغ؟! واغعا می تونی؟!

دخترک لبخندی زد که به سرعت محو شد.
- می تونم... صبر کن یکم...

کاغذی را روی پاتختی برداشت و با مداد شروع به کشیدن چیزی کرد.

- می خوای برام نقاشی بکشی؟! با نقاشی چه کمکی به من می کنی؟!

- زمان.. سرنوشت.. از خطوط به هم پیوسته ای تشکیل شده که همشون به یه نقطه ختم میشن.. به وضعیت فعلی تو! اما خطوط سرنوشت تو متزلزلن.. چون من نتونستم تصمیم بگیرم و هر دفعه تغییرشون دادم! واسه همین هیچ چیزی اینقدر کوبنده نبوده که حافظه تورو برگردونه.. توی هر روایتی از گذشته تو شک و تردید هست.

سرش را کج کرد، چون صرفا احساس می کرد باید سرش را کج کند و پرسید:
- خب؟! الان مگه میشه کاریشون کرد؟!

"جاودان" همانطور که روی کاغذ چیزی را می کشید، یک وری خندید. انگار تمام وجود این دختربچه نامتقارن بود... از مدل موهایش تا خندیدنش.
- کام آن! تو یه جادوگری.. ما قراره برگردیم و پررنگ ترین خطو انتخاب کنیم! تا تو خودتو بشناسی.. تا بفهمی!

پیش از آنکه شادی فلور به چشم هایش برسد، ادامه داد:
- اما..

و همیشه امایی در میان است..
- اما باید یه بهاییو پرداخت کنی..! هیچ چیز مجانی نیست! ما قراره به سالیان سال قبل برگردیم.. هنگام رفتن به اون زمان وسیله ای داریم که مارو از تغییر مصون نگه میداره. اما وقتی داریم به این حال برمی گردیم، با جریان زمان همراه میشیم!

لحظه ای چشمش را از کاغذ برداشت و به فلور خیره شد.
- زمان خودخواهه... همیشه چیزیو بر می داره. تو یه پریزادی.. پیر نمیشی.. نتیجتا زمان محوت می کنه! مگر اینکه بتونی چیزی اینقدر کوبندرو پیدا کنی که خاطراتت رو برگردونه. جوونیتو.. زندگیتو..! می فهمی؟!

لب هایش را گزید.. تمام این جریانات خود ’زمان’کشی ای بیش نبود..
- انتخاب با خودته. این احتمالا بزرگ ترین ریسک زندگیته! می تونی بگی نه، بخوابی و دوباره تمام این جریاناتو از یاد ببری و هر روز به این روال به سوی ابدیت پیش بری.. با صورتی که هرگز پیر نمیشه‌‌..!

با روونایی که هر روز صبح سینی به دست می آمد.. و هر روز صبح بغض می کرد.. و او هیچ وقت نخواهد دانست چه قدر آن دختر عزیز بوده که اینگونه به پایش مانده بود.. لعنت به او.. لعنت به همه ـشان.. با صدای لرزانی گفت:
- بغیم.. قبل از اینکه شب بشه.. بذا ببینم کی بودم!

"جاودان" دوباره کج خندید و دستش را درون نقاشی برد. فلور با بهت او را نگاه می کرد که جسم درون نقاشی را بیرون کشید و دور گردنشان انداخت!
- گفته بودم بهت که... منم قلم جادویی دارم!

فلور گردنبند را نگاه می کرد. با شوک پرسید:
- زمان برگردان؟!

دخترک همانطور که ساعت شنی کوچکی را در حلقه می چرخاند، خندید!
- آره..! بذار برگردیم.. بذار یکم زمان نوردی کنیم!
زمان همواره بزرگ ترین معمای بشریت بوده.. زمان چیست؟! بحثی است که نه جادوگران و نه مشنگ ها سرش توافق ندارند. و صدالبته هر کدام از اعضای هر گروه، بقیه را با خوردکردن شخصیت پایین می آورد تا حرف خود را به کرسی بنشاند. به طور مثال یکی از جادوگران نامدار غربی در وصف داوود بن محمود قیصری می گفت:
چه کسی اهمیت می دهد یک جادوگر آسیایی هنگامی که سرش زیر آفتاب داغ آسیا مغزپخت می شده و سلول های عصبی اش ته می گرفته چه نظریه ای راجع به زمان داده؟!

در حالی که بر خلاف تفکر او، نظریه این جادوگر آسیایی قابل تقدیر و تفکر بود. او معتقد بوده که:
"زمان نه آغازی دارد، نه پایانی و آنچه ما آن را بخش می کنیم صرفا در پندار ماست‌‌.. ."

فلور دلاکور هنگامی که منظره ها با سرعت از پیش رویش می گذشتند، به تمامی این موضوعات فکر می کرد. بر اساس این نظریه، کل سفر آن ها سفری درونی بوده و این با وجود، «جاودان» در کنارش متناقض بود.. هنوز نمی فهمید... و بر عکس چیزی که انتظار داشت، تا همین جا علامت های سوال درون ذهنش تنها بیشتر و بیشتر شده بود..!

- هیس... نگاه کن!

ایستاده بودند و جاودان مشغول جمع کردن زمان برگردان بود. رو به روی آنان دختربچه ای سوار بر تاب بود. موهای بلند طلایی رنگش در هوا پرواز می کرد و پاپیون آبی رنگش دنبالشان می کرد.

آرام پرسید:
- ما الان کجاییم؟!

جاودان بی خیال با صدای بلند پاسخ داد:
- منظورت اینه که کی ایم؟! در زمان کودکیت جانا.. توی باغ عمارتتون.. و اگه تا حالا نفهمیدی.

به دختربچه مو بلوند اشاره کرد:
- اون تویی...

چه قدر تکرار.. هر چند ثانیه یک بار این کلمه را تکرار می کرد..
- "نمی فهمم!"

- خب اومدیم که بفهمی... بفهمی که تمامی خطوط به یه مقصد می رسن.

پسربچه ای به سوی فلور دوید و به فرانسوی فریاد زد:
- فلوور! فلووور! رفتی پیش فالگیر؟!

فلور کوچک با متانت و به آرامی گفت:
- مادر گفته که فالگیرا یه سری دزد دغل بازن و پول می گیرن بدون اینکه از آینده چیزی بگن!

جاودان در کنار فلور آرام خندید..!

پسربچه گویی دوز بالایی از کافئین به بدنش رسیده باشد گفت:
- اینقد ضد حال نباش فلور! بیا! باحاله! به من گفت تو یه جادوگری، باورت میشه؟! منم می دونم چرت و پرت میگه.. ولی باحاله!

فلور کوچک از تاب به پایین پرید و همانطور که به سمت کلبه چوبی آنور باغ می رفت گفت:
- اون نگفت من یه جادوگرم الکساندر! ...اون بهت گفت من یه ساحره هستم‌‌!

"جاودان" دوباره خندیدو گفت:
- نتیجه گیری اول.. از بچگی علاقه خاصی به زدن توی حال مذکر جماعت داشتی!

فلور در شوک بود هنوز و به سرعت به دنبال نسخه کوچک تر خودش که وارد خانه می شد می دوید.
- آروم باش فلور.. تو چیزیو از دست نمیدی.. شرط می بندم با این سرعت بدویی می رسی به مراسم سین جیم.. نه اون پیشگویی..

فلور هیچ چیز از حرف های جاودان نمی فهمید. ولی او حق داشت. فلور کودک با عصبانیت رو به فالگیر فریاد می زد:
- تو از کجا می دونی من ساحره ام؟! به چه حقی به الکساندر گفتی؟!

فالگیر پیر به نرمی خندید.. دور سرش شال بسته بود و لباس های ناهماهنگ و رنگ وارنگش دقیقا همچون تصویر سنتی و نمادین یک فالگیر بودند.
- دخترکم.. هییسس.. اون باور نمی کنه! ولی من می تونم آیندتو بهت بگم..

چشمانش در کاسه چرخید.
- خطوط سرنوشتت متزلزلن دخترکم... ولی روزی باید ثابتشون کنی..

سپس به سمت پنجره، دقیقا به سمت جایی که فلور نگاهشان می کرد، چرخید و با آن چشمان تماما سفیدش گفت:
- اون روز از من به یاد داشته باش.. تو باید بزرگ ترین ویژگیتو در کوچک ترین شئ فراموش شده پیدا کنی...

و دنیا تماما شیری رنگ شد.. به رنگ چشمان فالگیر پیر..!
زمان همواره بزرگ تره معمای بشریت بوده.. اینکه مغز انسان چگونه زمان را درک می کند همچنین! دانشمندان مشنگ از انسان ها استفاده ابزاری دارند.. مانند استفاده ما جادوگران از حیوانات جادویی به عنوان حیوان آزمایشگاه! اینکه چطور آنان چنین اجازه ای دارند و ما جادوگران نداریم، خود دلیل خوبی برای اعتراض به "ستاد مبارزه با استفاده از مشنگ ها و جانوران جادویی" در وزارت سحر و جادو است. اما بگذریم..

داشتم می گفتم که دانشمندان مشنگ با آزمایش بر دیگر مشنگ ها و پخش کردن نور هایی همانند فلش و بوق ممتد و کم و زیاد کردن زمان هایشان به این نتیجه رسیدند که افزایش تدریجی، باعث کش آمدن زمان برای مشنگ های مذکور شده..! به زبان ساده، ‘انتظار’ باعث کش آمدن زمان می شود و این همان اتفاقی بود که برای بیل ویزلی افتاده بود. احتمالا برای او که دم در اتاق با بی صبری قدم می زد، هر ده دقیقه خود را چندین ساعت جا می زد. فلور دلاکور زمان حال از پشت پنجره این منظره را نگاه می کرد. انگار اصلا صحبت های جاودان را که حین حرف زدن مدادش را در هوا می چرخاند نمی شنید.

- اون پسررو می بینی؟ یعنی اون آقائه.. اون بیل ویزلیه.. شوهرته.. یک سال قبل با هم ازدواج کردین.. یعنی یک سال قبل از این زمان.. نه زمان حال.. اااه می فهمی چی میگم؟!

به قیافه فلور نمی خورد که متوجه شده باشد. اما جاودان ادامه داد:
- الان تو توی ‌اون اتاقی.. و اولین دخترت داره به دنیا میاد.. بیل نگرانه..

فلور نمی شنید. فقط با بهت به بیل نگاه می کرد و احساس می کرد قلبش می لرزد با هر گام پر تشویش او. با هر بار که با نگرانی دستش را درون موهایش می کرد. یک غریبه آشنای دیگر..
جاودان به ساعت روی دستش نگاه کرد. دوباره مداد را پشت گوشش گذاشت و گفت:
- وقتشه دیگه..

و صدای گریه بچه ای خانه را روشن کرد. دختری موطلایی با شباهت انکار پذیری به فلور از در بیرون دوید. بیل پرسید:
-چی شد گابریل؟! حالش خوبه؟!
گابریل سرخوشانه فریاد زد:
- حالشون خوبه.. بچه دختره! دختره!


فلور پشت پنجره اتاق نسخه جوان ترش رفت و به خودش چشم دوخت. آشفته، با قطره های عرق و اشک روی صورتش و نوزادی میان بازوانش خوابیده بود‌..
می توانست از همانجا بگوید نوزاد زیبایی است. نوزاد با چشم های درشت آبی رنگش به اتاق نگاه می کرد. نوزاد دوست داشتنی کوچک.. می خواست برود و در آغوش بگیرد آن موجود دوست داشتنی را. دوست داشت کنار بیل بایستد.. دوست داشت در میان آن جمع باشد.. آن مو قرمز هایی که نمی دانست کیستند. ولی از اقوامش بودند در هر حال..
- چرا منو اینجا اوردی؟! قراره چیو بفهمم اینجا؟!

جاودان توضیح داد:
- واضحه.. اینکه دخترتو دوست داشتی.. شوهرتو دوست داشتی.. خانوادتو..! این نبوده که دل کندن برات آسون باشه..

فلور کم رنگ تر می شد. انگار از خلقت حذف می شد. پرسید:
- دل کندن..؟! مگه قراره دل بکنم؟!

جاودان لبخند محزونی زد و صحنه در بارقه های نور محو شد..

آخرین کلمات را در آن زمان شنید.
- خوش اومدی ویکتوریای من..

فلور به اطرافش نگاه کرد به وضوح حس می کرد کم رنگ شده. انگار شبحی شده بود معلق میان فضا-زمان. در میان تصاویر بافته شده از نخ های لغزانی ایستاده بود که ثانیه به ثانیه تغییر می کردند و منظره ای جدید را نشان می دادند. هیچ چیز ثبات نداشت گویی‌‌..
- ما کجاییم؟!

جاودان گفت:
- می دونی.. زمان همواره بزرگ ترین معمای بشریت بوده. یه پارادوکس جالب توی زمان و سفر زمانی هست.. به نام پارادوکس پدربزرگ که ما در راستای اهداف ساحره سالارمون میگیم بهش پارادوکس مادربزرگ..! میگه اگه یه نفرتوی زمان سفر کنه ومادربزرگ خودشو بکشه.. چه اتفاقی میفته؟! این به نوعی نشون میده تغییراتی که ما توی گذشته اعمال می کنیم چه قد می تونه تاثیر گذار باشه.. نتیجتا هیچ وقت ما گذشته رو تغییر نمیدیم.. اما..

و همیشه ‘اما’یی در کار است..

- اما اینجا فرق می کنه...

جاودان یک وری خندید.

- اینجا اشتباه منه.. اینجا خطوط زمانی متزلزلن.. معلوم نیست کودوم گذشته توئه.. اینجا مرکز تمامی شک و شبهات در مورد زندگی توئه.. انتخاب بزرگت‌‌، تو تصمیم گرفتی مرگخوار بشی!

مدادش را بر نخ های لرزان کشید..
- البته تو مسلما اینجا چیزی رو نمی بینی.. بذار آینده نزدیکو بهت نشون بدم..

و پارچه های لغزان فلور را در ردای سیاه زانو زده نشان دادند. در برابر انسانی روی تخت.. او هم در ردای سیاه. انسان بود؟! فلور نمی دانست.. بینی نداشت و چشمانش سرخ رنگش همچون مار بود.

- اون لرد ولدمورته‌..! سیاه ترینِ اعصار! تو داری خودتو متعهد بهش می کنی.. داری از خانوادت می زنی..

فلور خودش را در تصویر می دید و خالکوبی ای که روی دستش نمایان می شد. اشک در چشمان فلور جوان تر حلقه زده بود.
- متنفرم از این کلمه.. ولی نمی فهمم‌.. چرا؟! مگه چی کم داشتم؟!

جاودان مدادش را در دستانش چرخاند و آهسته گفت:
- چون من می خواستم.. من کلی دلیل اوردم، هر دفعه برای هر نفر اینقدر تغییرت دادم تا قانع کننده باشه! اینکه تو از مالی متنفر بودی.. اینکه بیل ال شد.. دنیا بل شد.. در حقیقت من به همه گفتم تو مجبور بودی.. ولی هیچ اجباری در کار نبوده.. و تو باید خودت اینو بفهمی.. بارز ترین ویژگی شخصیتتو..

مداد را در دستان فلور گذاشت.
- وقتی فهمیدی می تونی بنویسی برای همه.. بنویس براشون چرا..! چی شد..

فلور پلک زد و ناگهان دیگر در آن زمان نبود. در میان اتاقی ایستاده بود و رو به رویش باز هم خودش را دید. سرش را گذاشته بودی روی پای آن دختری که صبح خود را روونا معرفی کرده بود و گریه می کرد.
- غوونا.. غوونا.. من عاشقشم.. ولی اون منو نمی بخشه.. غوونا! ویکتوریا کوچولوی من ازم متنفره! تمامشون از من متنفرن! هیچ کس اعتماد نمی کنه دیگه به من.. و من هیچ وقت قرار نیست موهای دخترمو شونه کنم.. براش لالایی بخونم!

- هیس.. فلور من.. بذار برات یه لیوان آب بیارم!

روونا بلند شد و از میان فلور زمان حال گذشت. انگار او اصلا وجود نداشت! فلور خودش را نمی دید دیگر حتی!
زمانش رو به اتمام بود و هنوز نمی فهمید.. جاودان رفته بود. او محو شده بود و در اتاقی با نسخه جوان تر خودش که گریه می کرد تنها مانده بود. فلور جوان تر ناگهان گردنبندی را از گردنش کشید.. زنجیر پاره شد.
آویز را به کناری پرت کرد.
- نباید این کارو می کردی!
جاودان با لبخندی این جمله را بر زبان راند.
فلور جوان تر با عصبانیت از جا پرید!
- تو کی هستی؟! تو اتاق من چی کار می کنی؟!

به دستان جاودان نگاه کرد.
- چوب جادوی من دست تو چی کار می کنه؟!

جاودان لبخندی زد و گفت:
- آبیلیویت..

و در کسری از ثانیه به همان سرعتی که آمده بود، رفت!

فلور جوانتر بر زمین افتاد. او با بهت به آن منظره خیره نگاه می کرد. جاودان آمده بود، حافظه اش را پاک کرده بود.. سپس به کمکش آمده بود؟! نمی فهمید.. لعنت به تمامی آنان.. هنوز نمی فهمید..

به سمت نقطه ای رفت که آویز افتاده بود. آویز را از زمین برداشت و نگاهش کرد.. بال هایی طلایی رنگ..
- تو باید بزرگ ترین ویژگیتو در کوچک ترین شئ فراموش شده پیدا کنی..-

کلمات فالگیر معنی پیدا می کرد. واژگان جاودان در ذهنش می چرخیدند..
- بال همیشه نشانه پرواز بوده.. متعهد نبودن! میل به آزادی.. اینو می خواستی تمام این مدت به من بگی.. نه؟! من نمی تونستم متعهد باشم.. سیاهی آزادی بود! من از اونا زدم.. چون میل به پرواز درون من بیشتر از عشق به هر کس و هر چیزی بود...

______________________

روونا ریونکلاو زیر لب ملودی غمگینی را می خواند مربا و کره و پنیر را درون سینی می گذاشت.. در تمامی زندگی چند هزار ساله اش کار خانه انجام نداده بود و حال به خاطر عزیزترینش مجبور بود. سینی را با چوبش به پرواز در آورد و پله ها را یکی یکی بالا رفت. لبخند دندان نمایش را آماده کرد تا نکند یک وقت عزیزترین ناراحت شود. آماده شد تا برای بار سی و چهارم خودش را معرفی کند. در را باز کرد..

- من تمامی این مدت زیر پنجره کنار ساحل نشسته بودم. صرفا صدای افتادن سینی روونا و جیغشو شنیدم.. از اونجایی که قلم دست فلور بود، خودش تعیین می کرد چه اتفاقی بیفته.. و من اندازه شما بی خبرم از ادامه ماجرا.. شوک روونا به خاطر محو شدن فلور بود.. یا فلوری که با آغوش باز با همون لهجه فرانسویش می گفت: "غوونا..!"، معلوم نیست..
اگه فهمیدین به منم بگین.. چون من قرار نیست دیگه توی اون اتاقو نگاه کنم..

امضا: جاودان :)


ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۳ ۲۳:۳۸:۴۶
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۳ ۲۳:۵۳:۳۳

بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
#28

اژدهای شاخدم مجارستانی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۵ شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۶ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1
آفلاین
نقل قول:
قهرمان راونکلا، دوشیزه فلور دلاکور، شاخدم مجارستانی منتظر شماست!

سوژه دوئل:
سفر در زمان! در زمان حال اتفاقات بدی افتاده که منشاش در گذشته است. باید به گذشته برید و مشکل رو برطرف کنید. حالا اینکه اون مشکل چیه و باعث چه چیزی شده و چجوری باید مهارش کرد... به خلاقیت شما بستگی داره.


شاخدم مجارستانی!


زمان --- ساعت 8 صبح
مکان --- زمین کوییدیچ (محل برگذاری مرحله اول جام آتش)


بارتی می دوید، فقط می دوید و حتی پشت سرش را هم نگاه نمیکرد! به محض شروع مسابقه همه چیز خراب شده بود! اژدها بارتی را به زمین زده بود و سعی کرده بود در یک لقمه پای راست و دست چپش را بکند! با دیدن یک تکه سنگ بزرگ پشتش پناه گرفت و مغزش مثل یک ماشین جنگی شروع به کار کرد:
-لعنتی!! حتما قبل از شروع مسابقه بلای سر شاخدمم آوردن!! حتما کار...

ناگهان سایه ای سیاه بالای سر بارتی قرار گرفت و شعله ای از آتش اطراف بارتی رو به خاکستر تبدیل و سنگ رو گداخته کرد! بارتی به سرعت به پشت یک درخت آپارات و سعی کرد افکارش را جمع و جور کنه:
-چیکار کردن باهاش؟! چه بلای سرش آوردن؟! کار ریونکلاویاس!! من حتی برای محل نگهداری شاخدم نگهبان گذاشتم!! اونهمه دیوانه ساز مراقبش بودن! :worry:

از کنار درخت نگاهی به شاخدم انداخت که در آسمان میچرخید، استخوانی کوچک را از جیبش بیرون آورد:
-نمیخواستم به این روش متوصل بشم... اما چاره ای ندارم... یا اژدها تیکه پارم میکنه یا سیر زمان مکان!

وردی را زیرلب زمزمه کرد و استخوان در دستش با آتشی سیاه شروع به سوختن کرد. آتش کم کم از استخوان به دست بارتی منتقل شد و بعد از چند ثانیه تمام بدن بارتی در آتشی سیاه میسوخت!

فلور با دیدن شعله ای سیاه شروع به پرتاب طلسمم و حرکت به سمت درخت کرد:
-دیگه کارش تمومه... از اول مسابقه تا الان فقط فرار میکنه... فقط کافیه از این طلسم انفجاری استفاده کنم و برد واسه منه...

طلسم بنفشی از چوبدستی فلور خارج شد و مستقیم به سمت درخت رفت و با صدای بلند با درخت برخورد کرد! دودی غلیظ همه جا را فرا گرفت، صدای خوشحالی ریونکلاوی ها به گوش میرسید، اما بارتی آنجا نبود که بشنود...

زمان --- ساعت 12 شب
مکان --- محل نگهداری شاخدم مجارستانی


همه جا در ساکت بود، پرنده ها و دیگر جانوران تا حد امکان از محل نگهداری شاخدم فاصله گرفته و چمن های نزدیک به محل کاملا سوخته و خاکستر شده بودند. منبع آب بزرگی در مقابل اژدها قرار داشت و در کنار آن کپه ای از گوشت تازه به چشم میخورد. شاخدم در خوابی عمیق به سر میبرد، ناگهان پرتالی سیاه در کنار اژدها پدیدار و بارتی از آن به بیرون و روی اژدها پرتاب شد و محکم به پشتش برخورد کرد! اژدها خرناسی کشید و تکانی کوچک به بدنش داد، اما بیدار نشد.

-لعنتی!! کمرم!!!

بارتی درحالی که از درد به خود میپیچید از روی اژدها با صورت به زمین افتاد! ناله ای کرد و با صدایی ضعیف با خودش گفت:
-هزینه سنت مانگو همه شکستگیامو اون سیریوس باید حساب کنه!

بعد از گذشت چند دقیقه بارتی از جایش بلند شد و نگاهی به اطراف انداخت، چیز مشکوکی دیده نمیشد، چند دیوانه ساز که نگهبان اژدهایش بودند در فاصله مناسبی ایستاده بودند و به اطراف نگاه میکردند.

بارتی ناگهان حرکتی را در نزدیکی یکی از دیوانه ساز ها دید، به سرعت پشت بال اژدها مخفی شد و به نگاه کردن ادامه داد. مردی ناشناس مستقیم به سمت دیوانه ساز رفت و چیزی به آن گفت و دیوانه ساز بدون اینکه کاری به مرد داشته باشد شروع به ترک محل کرد. مرد که ردایی سفیدو آبی پوشیده بود و ماسکی به چهره داشت شروع به حرکت به سمت کپه ی گوشت کرد، با رسیدن به گوشت ها قمقمه ای را از جیبش در آورد، تار مویی درون آن انداخت و محتویات آن را روی گوشت ها پاشید، نگاهی به اطراف کرد و شروع کرد به حرکت.

بارتی به آرامی چوبدستیش را در آورد و شروع به تعقیب مرد کرد، اما ناگهان پایش روی تکه چوب خشکی رفت و صدایی بلند سکوت محل را شکافت!! مرد به سرعت چوبدستیش را کشید و طلسمی را به سمت بارتی روانه کرد!
-استیوپفای!
-پروتگو!

طلسم بیهوشی مرد منحرف شد و ردای مشکی بارتی را درید، دو مرد چشم در چشم هم ایستادند و با چوبدستی هایشان یکدیگر را نشانه رفتند، سرانجام بارتی سکوت را شکست:
-تو کی هستی؟؟ از ریونکلاوی؟؟

مرد طلسم دیگری به سمت بارتی پرتاب کرد و چیزی نگفت! پس دوئل دو مرد شروع شد! طلسم ها به زمین برخورد میکردند و آن را به آتش میکشیدند، به درختان برخورد میکردند و آنها را خاکستر میکردند! بعضا به اژدها برخورد میکردند و باعث میشدند خرناس بکشد!! ناگهان ایده ای به ذهن بارتی رسید! جابجا شد و دوید تا جایی که خودش رو به اژدها، و مرد پشت به اژدها، ایستاده بودند!

بارتی شروع به شلیک انواع طلسم ها به سمت مرد کرد! طلسم های نابخشودنی و بخشودنی! سفید و سیاه و خاکستری! مرد در برابر تمام طلسم ها جاخالی داد و همه آنها همزمان به شاخدم برخورد کردند! چشمان سرخ اژدها ناگهان از هم باز شدند و روی نزدیکترین مزاحم، مرد ناشناس، تمرکز کردند. اژدها نعره ای بلند کشید و فواره از آتش به سمت مرد روانه کرد! سپس دمش را مانند شلاق تکان داد و به سمت مرد فرود آورد!

مرد سپری قدرتمند در برابر آتش ساخت، اما نتوانست حرکت دم اژدها را ببیند، دم دندانه دار و عظیم شاخدم مستقیم به پهلوی مرد برخورد و او را به سمت بارتی پرتاب کرد. اژدها نگاهی به سمت بارتی انداخت و با دیدن چهره آشنای او آرام شد. به اطراف نگاهی انداخت و سپس دوباره دراز کشید و شروع به چرت زدن کرد.

بارتی به سمت مرد بیهوش رفت و نقاب او را کنار زد:
-باید حدس میزدم...نفوذ کافی برای کنترل دیوانه ساز ها... انگیزه کافی برای برد ریونکلاو...

بارتی از کنار مرد بلند شد و به سمت کپه گوشت برگشت و با طلسمی آن را به آتش کشید. نگاهی به آسمان انداخت که با طلوع کردن خورشید شروع به سرخ شدن کرده بود. آینه ای ظاهر کرد و نگاهی به ظاهر خودش انداخت، شنلش پاره، کنار صورتش زخمی و ردایش خاکی بود.
-بهتر... خشن تر به نظر میام! تا چند دقیقه دیگه مسابقه دوباره شروع میشه، اینبار اما اوضاع به نفع من پیش میره.

به سمت شاخدم برگشت و او را صدا زد:
- بیدار شو رفیق... وقت کاره...


اژدها سوار:

بارتی کراوچ جونیور


پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
#27

آلبوس دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۸ سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 154
آفلاین
قهرمان گریفیندور


- مست مستم کن، جامو ببر بالا، بزن به دست ما، می پرستم کن، تو عالم مستی، امشب شب یلداست.
- به خدا پروفسور من براتون ارزش قائلم! بالاخره یه عمر شاگردی ـتونو کردیم، ولی به جان یه دونه توله اژدها ـم اگه یه کلمه دیگه بخونه کل الیوم اموال مسروقه ی منقول و غیر منقول ـم رو از عرض توی حلق ـش فرو می کنم! دِ آخه احترامم حدی داره پدر من!
- هری پسرم! خب نخون دیگه فرزندم! ما رو اینجا گیر انداختی بس نبود؟!
- عع! پروفسور این داندانگاس شعور هنری نداره زیبایی تحریر هایی که من میدم رو نمیفهمه. شما دیگه چرا؟! بعدم به من چه؟ ما یه جنبش آزادی خواه بودیم. به من چه که دستگیرمون کردن؟!
- من شکر خوردم جنبش آزادی خواه بودم فرزندم! من اومدم تو رو فراری بدم خودم رو هم گرفتن!

هری پاتر، آلبوس دامبلدور و ماندگانگاس فلچر توی یکی از سلول های کوچیک و کثیف آزکابان نشسته بودند و در حال سر و کله زدن با همدیگه بودند. فضای سلول معطر به بوی جوراب دانگ که احتمالاً از اواخر دوره ی دوم زمین شناسی تا بدین لحظه رنگ آب و شستشو رو به خودش ندیده، بود. بالاخره ماندانگاس از قدیمی های زندان بود و مدت ها وقت داشته این رایحه رو در اون فضا چنان پخش کنه که حتی یه اپسیلون مربع از مساحت سلول از این بو بی بهره نمونه.

پروفسور دامبلدور که کلاً از روزی که توی تظاهرات اعتراضی به وزارت دستگیر شده بودن تا الان به طور پی در پی فحش و لعنت و نفرین به خودش می فرستاد سرش رو تکون داد و گفت:
- آخه یکی نیست بهش بگه بچه! نون ـت کم بود؟ آب ـت کم بود؟ اعتراضات ـت به وزارت چی بود دیگه؟ ببین ما رو گیر چه بدبختی ای انداختی فرزندم!
- پروفسور من پسر برگزیده ـم. مردم به من احتیاج داشتن. باید نجات ـشون می دادم!

درست لحظه ای که پروفسور دامبلدور خودش رو آماده می کرد که با یک سه گام و یه جهش بلند پاش رو تا زانو توی حلق هری بکنه، ماندانگاس خودش رو روی پیرمرد انداخت و فریاد زد:
- پرفسور! کنترل کن خودتو! ایفای نقش ـت! وقارت! تو نباید این کار رو بکنی! توی باید هری رو دوست داشته باشی پروفسور! نکن این کار رو پروفسور! عع پروفسور نکن! ولم کن پروفسور! دستتو بردار بی ناموس! اصن برو هر غلطی میخوای بکن! یا مرلین غلط کردم!

در همین وانفسای بی ناموسانه زندانبان سر و کله ـش پیدا شد و با چوب جادو ـش یه ضربه به میله های سلول زد و گفت:
- چه خبره اینجا! هی زندانی! از روی پروفسور دامبلدور بلند شو تا جفت ـتون رو نفرستادم انفرادی!
- باشد که وزارت نباشد!

در این لحظه پروفسور دامبلدور و ماندانگاس فلچر از هم جدا شدند و نگاهی با فرمت به زندانبان کردند. زندانبان هم سری به نشانه ی «واقعاً درکتون می کنم، این دفعه اشکالی نداره. راحت باشید.» تکان داد و دور شد. در همین لحظه ماندانگاس به همراه پروفسور سه گام رو طی کردن و جهش بلند به سمت هری رو انجام دادند و شروع به کتک زدن هری...

کارگردان: آهای نویسنده ی بوقی! چه غلطی می کنی؟ بیا اینجا رو دوباره بنویس ببینم! نباید که پروفسور دامبلدور وقار و خصوصیات اخلاقی ـش رو زیر پا بذاره که!

در همین لحظه ماندانگاس با شیرجه ی بلندی (سه گام فقط مختص پروفسور دامبلدوره! ) به سمت هری پرید و همین که میخواست شروع به کتک زدن ـش کنه، پروفسور خودش رو رسوند و به حمایت از هری شروع به درگیری با دانگ کرد. هر چند که در این درگیری به اشتباه چندین بار دست ـش به سر و صورت و شکم و حلق هری برخورد کرد ولی بالاخره تونست از پسر برگزیده دفاع کنه و داستان به خوبی و خوشی تموم شد!

چند ساعت بعد، نیمه های شب

- دستت درست حاجی! با ممد پاتر تیزی باز هماهنگ کردم، یه شیرینی ای به حساب ـت پاترونوس به پاترونوس کنه. ایشالا خودمم که خلاص شدم از خجالت ـت در میام.
- اختیار دارید فلچر خان. ما بیشتر از اینا مدیون ـتونیم. بالاخره شما بهترین مدیری بودین که اینجا به خودش دیده! (والا! )

پروفسور دامبلدور با صدای زمزمه ای از خواب بیدار شد. نگاهی به در میله ای سلول کرد و دید که ماندانگاس در حال گرفتن یه چیز دراز که توی یه کاغذ پوستی پیچیده شده بود از یکی از کورممد های زندانه! چند لحظه بعد کورممد رفت و ماندانگاس وقتی برگشت دامبلدور رو دید که مثل عجل معلق جلوش وایساده!

- عع! پروفسور! شما بیدارید؟ :worry:
- بله ماندانگاس! بیدارم! خودت می دونی که من به تو هم اعتماد کامل دارم! بگو ببینم چه خبره؟

دانگ زد زیر گریه و گفت:
- به جون توله اژدها ـم میخواستم بهتون بگم! من نقشه ی آزکابان و یه بیل و کلنگ گرفتم تا بتونیم فرار کنیم.
- حالا گریه نکن مرد گنده! بده ببینم اون نقشه ـت رو!

دامبلدور نقشه رو گرفت که نگاهی بهش بندازه ولی هری که بیدار شده بود پرید و نقشه رو از دست پروفسور گرفت، نگاهی بهش انداخت و گفت:
- ببخشید پروفسور ولی من ریاضیات جادویی پاس کردم. می دونم چی به چیه و کی به کجاس!

سپس به کنار سلول رفت و ادامه داد:
- ببینید ما باید از اینجا 3 متر به سمت پایین، 10 متر به سمت غرب، 20 متر به سمت شمال و دوباره 3 متر به سمت بالا بکنیم تا برسیم به بیرون دیوار زندان. بعد از اون هم دیگه آزادیم. فقط این که الان شروع کنید به کندن که تا صبح نشده و نگهبانا و دیوانه ساز ها نیومدن بتونیم کار رو تموم کنیم.

دانگ اشک هاش رو پاک کرد، چشم غره ای به هری رفت و گفت:
- شروع کنید؟! زهی خیال باطل کله زخمی! شروع کنیم!
- من رو که زدین مصدوم کردین! نمی تونم زمین بکنم که! سریع شروع کنید!

پروفسور دامبلدور نگاه منظور داری با مضمون «جون بچه ـت ولش کن باش بحث نکن! » به دانگ کرد و اونم با نگاهی «فقط به خاطر شما پروفسور!» جواب داد.

نزدیکای سحر، داخل تونل

بالاخره بعد از چندین ساعت تونل کندن کار تقریباً تموم شده بود و سه محفلی مورد نظر داشتن به سوی آزادی قدم بر می داشتن. جلوتر از همه ماندانگاس با دسته بیل حرکت می کرد و جاهایی رو که نیاز بود گشاد تر می کرد تا ریش پروفسور دامبلدور بهش گیر نکنه. بالاخره به جایی رسیدند که ارتفاع تونل به حدی بود که می تونستند توی اون بایستند.
ماندانگاس با لبخند گشادی که روی لباش بود گفت:
- پروفسور اینجا جایی ـه که داستان آزکابان برای ما به پایان میرسه!
- آفرین فرزندم... برو بالا ببینیم چه خبره.

ماندانگاس بیل ـش رو به سقف تونل زد و یه قسمت از اون ریخت. هوای خنک از درون شکاف وارد تونل شد. چند سال بود که هوای آزاد لای اون موهای کپک زده ـش نرفته بود. با ولع خودشو از سوراخ بالا کشید. چشماشو بسته بود و مثل رز توی تایتانیک دستاشو از هم باز کرده بود و هوای سرد لباس ـش رو به شکل رمانتیکی تکون میداد. اینقدر از خارج شدن از اون هوای دم گرفته ی آزکابان خوشحال بود که به هیچ چیز دیگه اهمیت نمیداد. حتی به این که دامبلدور به صورت خیلی رمانتیکی مثل جک از پشت بغل ـش کرده بود.

در این هنگام هری که به عنوان آخرین نفر از تونل بالا اومده بود نگاهی به اطراف انداخت و به زور آب دهنش رو قورت داد! مگه میشد؟ آخه چرا؟ امکان نداشت! حتماً تقصیر این دانگ بی سواد بود! و گرنه پسر برگزیده هیچ وقت اشتباه نمی کنه!

هری آروم پروفسور دامبلدور رو تکون داد و گفت:
- پروفسور! چشماتونو باز کنید! توی اتاق دیوانه ساز هایی ـم! نه بیرون آزکابان! این دانگ احمق بی سواد اشتباهی کنده!

به محض این که دامبلدور و ماندانگاس چشم هاشونو باز کردن، 20-30 تا دیوانه ساز رو دیدن که کنار همدیگه نشسته ـن و با فرمت drool: به سه تا روح تر و تازه نگاه می کردن و لب هاشون رو ماتیک میزدن که یه بوس آبدار با کلی ملچ و مواوچ از هر کدوم بگیرن!

آلبوس نگاهی به اطراف انداخت و توجه ـش به در سمت چپ ـشون معطوف شد. به امید این که دیوانه ساز ها نفهمیده باشن قضیه از چه قراره رو بهشون کرد و گفت:
- فرزندان تاریکی! ما اشتباه اومدیم اینجا. شاید با برگشتمون بتونیم مانع از این بشیم که روح های بیشتری ناقص بشن و خوانواده های بیشتری از هم بپاشن. اگه این براتون ارزشمنده فعلاً با هم خداحافظی می کنیم.

با توجه به این که جمله ی دامبلدور بسیار سنگین بود تعدادی از دیوانه ساز های قدیم که مدل قبل از 2008 بوده و سی پی یو ـشون زیر core i3 بود با توجه به حجم بالای محاسبات کلاً هنگ کردند و سی پی یو سوزوندن. core i5 ها دقایقی هنگ کردند ولی چند دیوانه ساز core i7 سریع پردازش رو انجام دادند و متوجه شدن این سه نفری که دارن به سرعت از در خارج میشن بوس لازم شدن!

از اون طرف هری، دانگ و پروفسور دامبلدور با سرعت به سمت بیرون می دویدند و سعی می کردند بدون توجه به صدای آزیر و سرازیر شدن دیوانه ساز ها و جادوگران زندانبان راهشون رو به سمت خارج از آزکابان پیدا کنند.
ماندانگاس همینطوری که چهار نعل (!) می تاخت داد می زد:
- پروفسور استادم بودی که بودی! به گردنم حق داری که داری! به درک! به جهنم! به تخم های هنوز متولد نشده ی توله اژدهام! به جون عمه ی لودو که میخوام دنیا نباشه اگه نباشه این هری رو چنان میزنم ـش که برگزیدگی ـش از فیها خالدون ـش بزنه بیرون!

- فرزندم الان فقط بدو! اگه زنده تونستیم از اینجا بریم بیرون هری رو به عنوان شیرینی بهت میدم! اون زخم ـش هم می کَنم میزنم روی پیشونی دارکو! والا به مرلین قسم این همه که این بلا سر من آورده لرد با اون دبدبه و کبکبه ـش نیورده!

در همین لحظه دانگ در یکی از اتاق ها رو باز کرد و پرید داخل ـش و به محض این که هری و دامبلدور وارد شدند در رو بست!
اتاق تاریک یک لحظه با نور نقره فامی روشن شد و روح عله ی کبیر در وسط اتاق به پرواز در اومد!
- به نفع خودتونه که فراری نباشین. همانا فراری ها به سیم سروری سخت دچار خواهند شد که از حلقوم ـشون وارد و از فیها خالدون ـشان خارج می شود! حالا جواب سوال من رو بدهید تا مشخص شود که از فراری ها نیستید. واژه ی رمز دفتر مدیریت عله پاتر کبیر چیست؟

ماندانگاس که از دیدن یه هری پاتر دیگه بدجوری داغ کرده بود فریاد زد:
- اینجا هری پاتر اونجا ـم هری پاتر؟! کشتین ما رو ولمون کنین دست از سرمون بردارید! ای شیرم...

عله ی کبیر که هول شده بود به تته پته افتاد و گفت:
- اهم! چیزه! چی؟ ماشین لباسشویی رو خودت روشن می کنی؟ نه... نه... اشتباهه. در نتیجه معلومه تو فراری نیستی. بیاین برید بیرون سریع!

بلافاصله در دیگه ای به سمت بیرون باز شد. از دور صدای اقیانوس به گوش می رسید و 3 زندانی با شوق و ذوق فراوان به سمت در دویدند. وقتی از آزکابان خارج شدند بوی نمک شور دریا به مشامشون خورد و هر سه تسترال ذوق شدند و پریدن توی بغل همدیگه!
در همین لحظه هری فریاد بلند زد:
- و این هم یکی دیگه از معجزه های پسر برگزیده! اولین فرار موفق از آزکابان!

در همین لحظه دیوانه ساز هایی که در حال گشت زنی در ساحل بودند با شنیدن کلمه ی فرار با سرعت به سمت فراری ها اومدن.

آلبوس دامبلدور و ماندانگاس فلچر ترجیح دادند به جای تلف کردن وقت خودشون با فرار، این وقت با ارزش رو در اختیار پسر برگزیده بگذارند! در نتیجه پروفسور ریش دراز ـش رو روی شونه ـش انداخت، آستین هاشو بالا زد و در حالی که صحنه آهسته شده بود سه گام معروف خودش رو شروع کرد و با یک جهش بلند جفت پا زیر چونه ی هری پاتر قصه ی ما رفت! همین که هری از زمین جدا شد و یکی دو متری روی هوا رفته بود ماندانگاس با یه پرش مرتفع و ضربه ی آبدولیاچاگولیوس چنان پسر برگزیده رو به زمین کوبید که زخم ـش از فیها خالدون ـش زد بیرون!

روحش شاد و یادش گرامی.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

موفقیت برای انسان بی جنبه مقدمه گستاخی ـست...


پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۱۷:۰۷ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
#26

اژدهای شکم پولادی اوکراینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ شنبه ۶ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۳ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1
آفلاین
اژدهای شکم پولادی اوکراینی vs نارسیسا مالفوی


دنیا در دوران باستان جای بسیار ترسناک و مرگباری بود، دورانی که جادوگران و ساحره ها، اژدهایان و سایر موجودات جادویی آزادانه و بی هیچ مشکلی در کنار انسان های عادی زندگی میکردند و گاهگداری با آنها میجنگیدند و یا میکشتند، یا کشته میشدند. دنیا جایی بود که توسط لردها و خاندان های بزرگ به مناطق مختلف تبدیل شده بود.

در چنین دورانی در خاک بریتانیای کبیر، در خاندانی بزرگ، مردی به حکومت رسید به نام وندریک، اما همه او را به خاطر جنگاوری و پیروزی هایش وندریک کبیر میخواندند.

وندریک سال ها به خوبی و خوشی حکومت کرد، حکومتی پرقدرت، اما زمانی که او و مردمش فکر کردند صلح بر همه جا حکم فرما شده ناگهان گروهی از جادوگران سیاه به سرزمین پهناور آنها هجوم آوردند. وندریک که سپاهش را برای تابستان مرخص کرده بود تا سربازان به سوی خانواده هایشان بازگردند بسیار سراسیمه و نگران شد. وندریک میانسال جادوگری پرقدرت ولی وفادار به جادوی سفید بود. او هرگز مورد حمله جادوگران سیاه قرار نکرده بود و نمیدانست آنها چه میتوانند بکنند.

لرد بزرگ با نگرانی در سرسرای بزرگ ولی ساده قصرش قدم میزد. از زمانی که خبر حمله یک ارتش از جادوگران سیاه را شنیده بود کاملا افسرده شده بود و حتی غذا هم نمیخورد.

- سرورم؟ ما که نمیتونیم تا ابد وحشت زده و بیکار بشینیم و منتظر بشیم تا "اونا" بیان و همه رو قلع و قمع بکنن. به نظرم وقتشه که یک کار مهم انجام بدیم.

وندریک که روز ها بود نخوابیده بود، غذا نخورده بود و حتی حرفی نزده بود دهانش را باز کرد و با صدایی خشک و نگران رو به سوی مشاور جوانش گفت:
- تو نظری داری؟ ما اینجا ارتشی از جادوگر ها داریم که جلوی اونا رو بگیریم؟ ما هیچی نداریم!
- این سرزمین هنوز شمارو داره. شما تنها کسی هستید که یک جادوگر واقعی و قدرتمنده... فقط شما میتونید جلوی اونا رو بگیرید.

وندریک لبخندی زد... همیشه این مرد جوان را دوست میداشت. مردی حدود بیست ساله با پوستی آفتاب سوخته، چشمانی سبز و قدی بلند. لرد دست از قدم زدن کشید و چوبدستی بزرگ و زیبایش را، که به نظر میرسید از دندان اژدها ساخته شده، از جیب ردای سرخ خود که حاشیه های سبز داشت، بیرون کشید.
- خب... خودت میدونی که من دو ساله چوبدستیم رو از جیبم بیرون نیاوردم. ولی باید آماده بشیم... باید دنبال سلاحی باشیم که بتونیم جلوی دشمن رو بگیریم... پیش از اینکه دیر بشه.

مرد جوان که دومیتین نام داشت، لبخندی بر لب نشاند و به لرد میانسال نگاهی انداخت که در حال خروج از سرسرا بود.

وندریک همچنان که از میان راهرو های روشن با نور مشعل حرکت میکرد، به انواع سلاح های مختلف فکر میکرد... هیچ سلاح معمولی وجود نداشت که جلوی یک ارتش از جادوگران سیاه را بگیرد... اما ناگهان فکری به ذهنش رسید... چشمانش باز شد... در ذهنش موجودی بسیار بزرگ را دید که پرواز میکرد و آتش به اطراف میپراکند... و سپس تک کلمه ای در ذهنش شکل گرفت و آن را با صدای بلند بر زبان آورد:
- اژدها!

وندریک لبخند کوچکی زد... اما میدانست که برای به دست آوردن اژدها و توانایی کنترل آنها باید به جادوی سیاه متوسل شود... اگر میتوانست وارد آن غار تاریک و عجیب شود و ریشه قدرت را پیدا کند، خیلی راحت قدرت کنترل اژدهایان و حتی خلق یک اژدها برای خودش را پیدا میکرد.

همچنان که به این موضوع فکر میکرد، وارد اتاق خودش شد... اکنون که تنها خودش، مشاورش و خدمتکارانش در قلعه سنگی و غیر قابل نفوذش بودند، میتوانست راحت تر استراحت کند... اما حتی در حین خواب هم آنهارا میدید... لشکری از مردانی با رداهای سیاه و خالکوبی های عجیب و شیطانی روی صورت هایشان. مردانی که به هرجا میرسیدند فساد و نابودی از خود برجای میگذاشتند.

صبح روز بعد:

وندریک چشمانش را باز کرد... شب قبل نتوانسته بود به خوبی به خواب برود... کابوس بسیار بدی دیده بود... میتوانست امیدوار باشد که به حقیقت نپیوسته باشد... با این فکر از جایش بلند شد و چشمش به زره بزرگش افتاد که در مقابلش بود... زرهی بزرگ و مقاوم و در کنار آن شمشیر بزرگ و سپرش به دیوار آویزان بودند... برای سفر امروزش به آنها نیاز پیدا میکرد...

دقایقی بعد:

وندریک در حالی ایستاده بود که سه نفر خدمتکار به سرعت زره را به تنش جا می انداختند و او را برای سفر آماده میکردند. زمانی که کار خدمتکاران به اتمام رسید و آنها اتاق را ترک کردند، لرد میانسال چوبدستی اش را از روی میز چوبی کنار تخت خوابش برداشت و به آن نگاه کرد... قطعا به آن نیاز پیدا میکرد... پس آن را داخل یکی از جیب های ردای سرخ روی زرهش گذاشت، سپس شمشیرش را داخل غلاف کمربند چرمی گذاشت و سپرش را در دست گرفت و بدون هیچ تشریفاتی از قلعه خارج شد...

ساعاتی بعد:

وندریک که بر روی نریان تنومندی نشسته بود به وضعیت آفتاب نگاه کرد... به نظر میرسید ظهر شده است... اما هوا چندان گرم نبود و او میتوانست از مناظر سرسبز و زیبای اطرافش لذت ببرد... پس ناگهان حرکتی کرد و اسبش را چهار نعل به جلو راند... بهتر بود زودتر به مقصد میرسید...

همچنان که بدون خستگی اسب میراند با صدای بلند گفت:
- برو فیوری... برو... باید یک سرزمین رو نجات بدیم... نباید خسته بشی پسر!

دو روز بعد:

وندریک با چهره ای خسته و مو و ریشی که بلند شده بود روی اسبش نشسته بود و به آرامی حرکت میکرد... هجوم قدرت غار را حس میکرد... میدانست که در نزدیکی آن است. همچنان که به آرامی حرکت میکرد بالاخره شکاف کوچکی بر روی زمین را دید. به آرامی از روی اسب پیاده شد و با شمشیر آماده در دست، به سمت آن حرکت کرد. همچنان که به آن شکاف کوچک نزدیک میشد هجوم قدرت جادو را حس میکرد... بالاخره چوبدستی اش را بالا برد و زمزمه کرد:
- ریداکتو!

نوری از چوبدستی خارج شد و شکاف فرو ریخت و وندریک به آرامی وارد غار شد. غار تاریک بود ولی جادوگر سریعا چوبدستی خود را روشن کرد و منظره غار را دید... کریستال ها... و سنگ ها... همچنین آبشار زیبایی که از یکی از دیواره های غار فرو میریخت... او آن را همچنان حس میکرد... قدرت را... پس برای نجات سرزمین به اعماق درون غار نفوذ کرد و در نهایت آن را دید...تخته سنگی بزرگ و سفید رنگ که همچون قلب یک موجود زنده میتپید و انرژی ساطع میکرد، اما در اطراف آن روی زمین استخوان ها و جمجمه های انسان ها و جانوران مختلف فرو ریخته بود و نشان میداد که آنها در طول زمان به این مکان آورده شده و قربانی شده اند.

وندریک بدون توجه به هیچ یک از آنها پیشروی کرد... از روی استخوان ها گذشت و آنها را زیر پا خرد کرد و بالاخره به سنگ رسید... هجوم انرژی و ترق و توروق جادو را روی صورت خود حس میکرد. نفس عمیقی کشید.
- من آماده ام.

او با این حرف، با هر دو دست سنگ را در آغوش کشید... هجوم انرژی چنان شدید بود که او شروع کرد به فریاد زدن... همچنان که انرژی به بدنش وارد میشد عضله هایش در هم میپیچید و بزرگ میشد... قد و هیکلش رشد میکرد و قدرتمند میشد... او تبدیل به یک ابر انسان میشد... اما هرچیز بهایی داشت و بهای چنین قدرتی سیاه شدن روح انسان بود...

دقایقی بعد:

وندریک که قد و هیکلی چند برابر انسان پیدا کرده بود و البته قدرت جادویش بینهایت افزایش یافته بود با تمام سرعت میدوید... چنان میدوید که پشت سرش گرد و خاک بر پا کرده بود... او ناچار شده بود اسبش را رها کند و با تمام سرعت بدود... از مناظر اطرافش هیچ نمیدید... فقط میخواست با تمام سرعت به قلعه برسد و خبر شادی بخش قدرتمند شدنش را به قلعه برساند.

همچنان که میدوید ناگهان فکری به سرش زد... او میتوانست قدرتش را در همین نقطه و بر روی یک سنگ آزمایش کند. با این فکر ایستاد و به اطراف نگاه کرد... سنگ بزرگی را نمیدید... باید آن را روی یک سنگ کوچک آزمایش میکرد، پس با فاصله ای مطمئن از سنگی کوچک ایستاد و چوبدستی اش را بیرون کشید... به سمت سنگ گرفت و در ذهنش تمرکز کرد. همچنان که در ذهن بر روی سنگ تمرکز میکرد کلمات قدرت بر زبانش جاری شد و سنگ شروع کرد به بزرگ شدن... بزرگ شد و حالتی همچون ذوب شدی پیداکرد... ذوب شدگی ها به آرامی تبدیل به گوشت و سپس فلس هایی بر روی آن شد، پس از آن بال هایی از دو طرف آن بیرون آمد و گردنش بلند شد و در انتهای آن جمجمه، چشم ها، دهان، بینی و دندان ها شکل گرفتند.

وندریک به مخلوق خود نگاهی کرد و بر زمین زانو زد... به شدت خسته شده بود، اما مجبود بود ادامه دهد. پس به سختی از روی زمین سخت و سنگی بلند شد و بر پشت اژدها نشست، اژدها بال هایش را باز کرد و خود را از زمین جدا کرد.

همچنان که آن دو پرواز میکردند و زمین را در می نوردیدند وندریک قلعه سنگی را دید... به راستی که از چنین ارتفاعی کوچک به نظر میرسید. او آن را دید و در قلبش احساس شادی کرد... اما همچنان که نزدیک تر میشد، شادی جای خود را به اندوه میداد... از قلعه دود عظیمی بلند میشد و یکی از برج های آن خرد شده بود و فرو ریخته بود... وندریک با چهره ای وحشت زده از روی اژدها که به زمین نزدیک شده بود پایین پرید و به سوی قلعه رفت...

همچنان که نزدیک میشد آن هارا دید... پیکرهای بی جانی که از تیرک هایی چوبی آویزان شده بودند تا خوراک کلاغ ها و لاشخور ها شوند... ناگهان چهره جادوگر در هم رفت... او مرگ را میدید... میدانست که در آخر کار او نیز خواهد مرد... پس ناگهان علاوه بر میلی شدید که برای نجات قلمرو داشت، میلی برای جاودانگی پیدا کرد... او به خوبی میدانست که اگر جاودان شود خاطرات و افتخاراتش هرگز فراموش نمیشوند... پس با شمشیری در یک دست و چوبدستی آماده در دستی دیگر وارد قلعه شد...

همچنان که به آرامی از میان راهرو ها و پله ها عبور میکرد حضور نیرویی شوم در میان قلعه را حس میکرد... بالاخره به یکی از اتاق ها رسید و مرد خفته را دید... مردی که موهایش را از ته تراشیده بود، ردایی سیاه بر تن داشت و البته خالکوبی هایی عجیب بر چهره. وندریک با چهره ای سخت و پر از نفرت چوبدستی خود را به سمت مرد خفته نشانه رفت.
- آواداکداورا!

نور سبز رنگ درخشید و بر پیکر مرد خفته فرد آمد... و وندریک آن را حس کرد... نیرویی که از میان وجودش به سمت شمشیرش حرکت کرد... روح او مستقیما به طرف شمشیر حرکت کرد و همچنان که در آن جا گرفت درخششی نقره ای رنگ به شمشیر داد.

وندریک لبخند سردی بر لب هایش نشاند و شمشیر را در غلاف قرار داد... او اکنون جاودانه بود... او اکنون فناناپذیر بود و میتوانست صاحب تمام دنیا شود... پس با این فکر لبخندی زد و به طرف منبع نیروی شومی که در قلعه نفوذ کرده بود به راه افتاد.

همچنان که به سمت منبع انرژی که در تالار اصلی بود، میرفت دری بسته مقابل خود دید... حتی به چوبدستی اش برای باز کردن در نگاه نکرد... تنها با یک ضربه محکم دستان قدرتمندش درب را خرد کرد و آنهارا دید...

حدود بیست مرد... چشمانشان نقره ای رنگ بود و خالکوبی هایی شیطانی بر صورت و دستانشان داشتند و در اطراف آنها موجوداتی زامبی مانند، نیمه پوسیده و نفرت انگیز ایستاده بودند... یکی از مردان جلو آمد... با یک خنجر خراشی در دست خود ایجاد کرد و افسونی عجیب را بر زبان راند... بلافاصله چندین دست پوسیده ی نفرت انگیز از میان خالکوبی هایش رشد کرده و به سمت وندریک حمله ور شدند...

لرد وندریک سریعا افسون آتش را اجرا کرد و هیولاها را از خود دور ساخت... اما حریفانش با هر دو دست و بدون هیچ چوبدستی ای طلسم ها را به سوی او پرتاب میکردند که این به نشان میداد آنها نکرومانسور هستند... نکرومانسور هایی قدرتمند که میخواستند قلمرو او را تصرف کنند.

وندریک به زیبایی از خود دفاع میکرد... ولی او به آرامی عقب رانده میشد... باید هرچه سریعتر کاری میکرد... اما ناگهان فکری به زهنش رسید... او افسونی پیچیده بر زبان راند و ناگهان زمین زیر پای نکرومانسور ها منفجر شد...

دقایقی بعد:

وندریک با پوزخندی سرد و نفرت انگیز در میان جنازه های بی جان حرکت میکرد و به خود میبالید... جادوگری سفید، مهربان و عادل که برای نجات قلمرو خود به فساد و تباهی کشیده شد و در آخر رویای جاودانگی را برای خود محقق کرد، اما جاودانگی به قیمت نقص و علیل شدن روح خود.


ویرایش شده توسط اژدهای شکم پولادی اوکراینی در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۳ ۲۱:۲۵:۱۸

اژدها سوار:

نام: وِندریک کبیر ( vendrick the great)

مشخصات ظاهری: قد بلند، مو وریش خاکستری، همواره دارای زره و کلاه خود است.

مشخصات اخلاقی: وی معمولا خونسرد و آرام است اما زمانی که مورد توهینی جدی قرار بگیرد بسیار خشمگین میشود.

چکیده ی زندگی: مردی از انگلستان که در خانواده ای اصیل زاده به دنیا آمد... وی پس از فارغ التحصیلی از مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، استعداد خود در رام کردن و سواری اژدهایان را کشف کرد.


پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۱۴:۱۰ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
#25

اژدهای سیاه هبرایدی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۴ شنبه ۶ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۱۳ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1
آفلاین
سیاه هبرایدی!




ردیفی از فیتیله های کم سو چنان بی رمق در بالای سر تاب میخوردند که گویی در میان امواج دریا شناورند.زنان با چهره هایی نزار و غم آلود که حتی از چهره مترسک ها هم بی روح تر بود،در گوشه و کنار زندان نشسته بودند و مردانی با بازوهای برهنه،موهای ژولیده و حالی غم بار در کنج خلوت سلول هایشان زانوی غم به بغل گرفته بودند.همه چیز در غم و اندوه فرورفته و نیروهای سرما، رنجوری، بیماری، نادانی و بیچارگی در زندان، حضوری قدیس وار داشتند.
زن شنل سیاه رنگش را جلوتر کشید و از کنار دیوانه سازی گذشت و به درون تاریکی سلولش پناه برد.سال ها بود که در زندان آزکابان و در کنار دیوانه سازها عمرش را گذرانده بود و اینک نه تنها دیوانه سازان تاثیر بسزایی براو نداشتند بلکه حال، خود اوهم در شرارت و بی رحمی غرق شده بود.در آینه شکسته ای که در کنج اتاقک میدرخشید چهره نزار،زخم های خون آلود و چشم کورش را دید...این ها باعث شده بودند که حتی از خودش هم رو بگیرد.سال ها پیش در آینه نفاق انگیز خود را میدید که زنی زیبا و شاد شده اما حال ابر شرارت چنان بر وجودش سایه ی تیره ای انداخته بود که اندک نور قلبش هم نمیتوانست درآن اثر کند.در واقع هیچکس از او تصور خاصی نداشت و از آنجایی که اغلب با دیگران جوش نمی خورد باطنش هم مانند ظاهرش برای همه رمز آلود بود.از دریچه کوچک سلول به فضای بیرون خیره شد.ماه بر فراز آسمان میدرخشید و نورش چهره دیوانه سازان را ترسناک تر میکرد.مدت ها بود که فکر فرار ذهنش را تسخیر کرده بود.به گوشه سلول خزید و از میان دستمالی سفید که با گذشت زمان پوسیده شده بود شی ای را بیرون آورد...یک ساز دهنی!
ساز از چوبی خیس ساخته وبا خط ریزی رویش نوشته شده بود"پیش به سوی آسمان".زن چنان که خاطراتی دوردست را به یاد می آورد ساز دهنی را بر لب گذاشت و نوای سحرآلود آن فضای زندان را دربرگرفت.پس از دقایقی طولانی که گویی با آوای ساز زندان جادو میشد،ساز را در شنلش جای داد...وقت فرار فرا رسیده بود.
-آماده ای؟
صدا در گوشش پیچید.با صدایی که شادی در آن موج میزد گفت:
-لورا...نمیدونم چطوری جبـ...

زن دیگری که درست شبیه خودش بود به او نزدیک تر شد و آرام زمزمه کرد:
-سریع برو...قبل از این که کلکمون رو بشه!
و بعد با دست به کمر دوستش کوبید و اورا به سمت در هل داد.فدرا بدون هیچ حرف دیگری به سمت مکان مورد نظر قدم برداشت...با خود فکر کرد که وقتی از زندان بیرون برود،میتواند روی چمن های مرطوب شرق غلت بزند و ستاره های کویر را به تنها همراه زندگیش نشان دهد.وارد سلول دیگری شد که بوی نا به شدت انسان را آزار میداد و نفس را در سینه حبس میکرد...فدرا به گودال عمیقی که در میانه سلول خودنمایی میکرد نزدیک شد...چشمانش را بست و سقوط کرد....فریادش در چاه پیچید و در ژرفای تاریکی فرو رفت.
-آه...

زیر پایش سختی زمین را حس کرد و وقتی چشمانش را گشود در برابرش منظره شب را دید.دوباره در هوای آزاد پا گذاشته بود و بوی شب بوهای سرخ را حس میکرد.از شوق و هیجان زانوانش لرزیدند و زانو زد...بعد از بیست سال دوباره در طبیعت غرق میشد و اندوه های گذشته را به دست باد میسپرد.حتی میتوانست دنبال جادوگری که این بلا را سرش آورده بود برود و انتقام بگیرد....سیاهی بزرگی ماه را پوشاند...حتما ابرها بودند..اما...
-سیاه!
زن چنان فریاد شوقی سرداد که درخت ها از خواب بیدار شدند و ستارگان بیش تر از پیش درخشیدند.زن گردن اژدهای بزرگی را که فلس های سیاه رنگش می درخشید و چشمان ارغوانی اش مانند آتش گداخته بود در بغل گرفت .اژدها با زبانش صورت فدرا را لیسید و به اوفهماند که سوارش شود و بعد در پشت ابرها پنهان شد.فدرا زمزمه کرد:
-دلم برات تنگ شده بود سیاه...چقدر بزرگ شدی!

هنگامی که اژدها به بالای تپه رسید خورشید درحال غروب چنان اشعه ی خود را بر چهره آن ها پاشید که اژدها سوار در نوری سرخ فرو رفت....او در زندگی جدید و آینده روشنش فرو رفت...بدون هیچ مانعی!


اژدها سوار:

فدرا روآن
معلم دفاع دربرابر جادوی سیاه بود و بعد ها توسط یک جادوگر باستانی نفرین شد.قد بلند،دارای موهای مشکی که تا زانوان او میرسد،همیشه شنل سواری برتن دارد و کلاهی که بر سر میگذارد مانع دیدن چهره او میشود اما برخی معتقدند که یکی از چشمانش را از دست داده و صورتش پراز خراش های دردناک است.


پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۱۷:۵۵ پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴
#24

مرگخواران

وندلین شگفت انگیز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۲ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
از اون طرف از اون راه، رفته به خونه ی ماه
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 382
آفلاین
قهرمان هافلپاف
به نام نامی هلگا!


گرگ و میش هوا خبر از آن می داد که یک ساعت یا کمی بیشتر به طلوع خورشید باقی مانده است. آسمان کم کم رو به روشنی می گذاشت و کوچه های خالی دره گودریک را از خواب بیدار می کرد. این موقع روز پیش نمی آمد کسی از خانه بیرون بزند، مگر اینکه بچه مدرسه ای باشد که از قضا آن بدبختی است که نفر اول سوار سرویس می شود، یا چوپانی بسیار متعهد به اینکه گوسفند هایش علف تازۀ سه تا تپه آن طرف تر را بخورند؛ یا، در این مورد خاص، آلبوس دامبلدور باشد.

دامبلدور در میانه پنجاه سالگی، عادت به پیاده روی صبحگاهی نداشت؛ کل فعالیت بدنی اش در طول سال محدود به زمانی میشد که از دفترش تا سرسرای عمومی روی نرده ها سر می خورد-همیشه مراقب بود دانش آموزان او را در این حالت نبینند- یا سوار بر جارو از محوطه آپارات ممنوع هاگوارتز خارج می شد. و البته که برای حفظ تناسب اندام و آمادگی بدنی نبود که کوچه های محله گودریک را با قدم های تند و شتابزده می پیمود. می توانست به راحتی تا مقصدش آپارات کند؛ اما مادرش ناگهانی ظاهر شدن در محله ای که جادوگر ها زندگی می کردند را نوعی توهین به حریم خصوصی همسایه ها تلقی می کرد. بعد از این همه سال، آلبوس هنوز بعضی نصیحت های قرون وسطایی مادرش را رعایت می کرد. مثل «عینکت رو با انگشت وسطی هل نده عقب!» یا «اگه مثل بابات میخوای مو و ریشتو بلند کنی لااقل گیسشون نکن!» که البته دومی را سه چهار سال قبل از مرگش کنار گذاشت. به چه دلیلی، کسی نمی داند.

در حالی که نفس هایش به شماره افتاده بود، پیچ آخر کوچه را هم پیچید و به قسمت خالی از سکنه ی دره گودریک رسید، با خرابه های قدیمی و خانه های رها شده. زمانی که با گلرت اینجا برای خودشان نشان و شعاری طراحی کرده بودند و نقشه های بلند پروازانه ای کشیده بودند، فکر می کرد می تواند از همین محله بی نام و نشان آینده دنیای جادو را رقم بزند. به خودش پوزخند زد:«چه غلط ها!» و چوبدستیش را بیرون کشید. حریفش زودتر به محل قرارشان رسیده بود، و با تعجبِ گلرت گریندل والدی که بعد از چندین سال به قرارگاه دوران نوجوانی اش برگشته، به نشان سه یادگار نگاه می کرد که دست نخورده بر تن دیوار مخروبه ای باقی مانده بود.
-گلرت؟

گلرت سرش را بلند کرد، و بعد یکه خورد. نگاهش از صورت دامبلدور با بینی شکسته و عینک نیم دایره ای که چهره پدرگونه ای به او میداد، تا انتهای ریشش پایین رفت که آلبوس می توانست به راحتی آن را توی یقه اش جا کند. در مقایسه با صورت سه تیغه ی خودش، و موهای طلایی رنگش که رگه های نقره ای لابلایش خودنمایی می کرد و با ظرافت روی پیشانی اش تاب خورده بود، آلبوس شبیه مجسمه باستانی زئوس به نظر می رسید که اشتباها به جای توگای یونانی ردای ارغوانی پوشیده باشد.
-چه تغییراتِ...هوم...بزرگی کردی آل.

آلبوس با لحن بی حالتی گفت:
-فکر میکردم از توی آینه خوب براندازم کرده باشی.

گلرت شانه بالا انداخت و با نوک چوبدستی اش، که آلبوس سر یک شیشه از اشک فاوکس شرط می بست به قصد خودنمایی آن را بالا آورده، طره موی سرکشی را از جلوی دیدش کنار زد.
-راستش رو بخوای وقتی دماغی داری که یه عینک بی دسته بدون اینکه سر بخوره روی قوزش وایمیسته، دیدن بقیه اجزای صورتت خیلی سخته. از طرفی اونقدر سرت رو کرده بودی تو آینه خودت که فقط نصف قیافه ت معلوم بود. مشخصا فکر نمی کردی دوقلوی آینه ت هنوز دست من باشه نه؟ گوش تیز کرده بودی تا یه صدایی بشنوی...هوم؟

آلبوس کنایه گلرت خطاب به شکستگی بینی اش را نشنیده گرفت، و صادقانه جواب داد:
-در واقع فکر می کردم کسی که برای هدف برتر می جنگه، یه تکه آینه جادویی رو با خودش اینطرف و اونطرف نمی بره فقط چون دشمنش ممکنه از طریق اون باهاش تماس بگیره.
-اوه، دلم رو شکستی پسر...!

گریندلوالد با حالتی نمایشی دست هایش را از هم باز کرد و یک قدم به طرف دامبلدور برداشت، اما با دیدن چوبدستی که به طرفش نشانه رفت، متوقف شد. با این حال آنقدر نترسیده بود که باقی جمله اش را نگفته بگذارد.
-دشمن؟ بعد از اون همه نقشه مشترک...اون برنامه های جاه طلبانه برای به قدرت رسوندن جادو در سراسر جهان...حالا چطور فکر می کنی دشمن من به حساب میای؟ نه...نه آلبوس عزیز من...سهم تو از این نبرد درست به اندازه منه! ما با هم پایه های این انقلاب رو بنا گذاشتیم، باید اعتراف کنم اگه هوش و درایت تو نبود شاید نقشه های من در حد رویاهای فانتزی ناشی از هورمون های نوجوانی باقی می موندن!

دست آزادش که چوبدستی را نگه نداشته بود، به طرف دست مسلح آلبوس دراز کرد.
-بیارش پایین، اگه میخواستی طلسمم کنی گاردم بازتر از اون بود که لازم باشه اینقدر مکث کنی. هردومون میدونیم اون چوبدستی طلسمی به طرف من نشونه نمیره.

دامبلدور حلقه انگشتانش را دور چوبدستی محکم تر کرد و با صدای محکمی جواب داد:
-زیاد هم مطمئن نباش. این همه راه نیومدم که خاطرات گذشته رو باهات مرور کنم. میخوام همه چیز رو تموم کنم.

گلرت قیافه عجیبی به خودش گرفت شبیه معلمی که شاگرد محبوبش در امتحانات سمج نمره غول غارنشین آورده، و با نارضایتی روی پاشنه پایش چرخید تا از دامبلدور دور شود. دامبلدور با چوبدستی حرکات او را که دست هایش را پشت سرش قلاب کرده و با صورتی اخم آلود قدم زنان طول کوتاهی از محوطه را میرفت و برمیگشت، تعقیب می کرد. ظاهرا گلرت عین خیالش نبود که چوبدستی آلبوس دامبلدور به طرفش نشانه رفته، بزرگترین جادوگری که جامعه جادو در دفاع از خودش توانسته بود پیش بفرستد.

بالاخره ایستاد، و با همان صورت گرفته گفت:
-نگفتی میخوای باهام دوئل کنی.

لحنش طوری ناراضی بود که انگار آلبوس گفته پنجشنبه برای مهمانی چای به دیدنش می آید و چهارشنبه ظهر سر و کله اش در حالی پیدا شده که گلرت داشته با وحشتناک ترین پیش بند گل گلی سراسر هستی ظرف می شسته. دامبلدور با قیافة من-از-اولش-گفتم-چهارشنبه-میام اش جواب داد:
-بعد از این همه وقت و با وجود اتفاقایی که بینمون افتاد، اینکه «باید ببینمت» به وضوح مشخص نمیکنه برای تبریک گفتن فتوحاتت به اینجا نیومدم؟

گلرت با چوب الدرش به کف دستش کوبید. از هر چهار حرکتی که می کرد سه تایش شامل نمایش چوبدستِ دزدی اش بود. آلبوس پیش خودش فکر کرد خدا را شکر که سنگ بازگشت مردگان را پیدا نکرده، وگرنه در معیت یک لشکر از عزیزان مرده اش سر قرار حاضر می شد . یا از آن بدتر، با شنل نامریی که به ضرب هیچ طلسمی نمیشد پیدایش کرد. داشتن بعضی چیزها جنبه می خواست، و آلبوس این را سالها قبل از اینکه یک دستش را سر انگولک کردن انگشتر سالازار اسلیترین به فنا بدهد، می دانست. و خب، گلرت نمی دانست. بی جنبه ها هیچوقت نمی دانند بی جنبه اند. اگر میدانستند بی جنبه نمی شدند!
-من فکر می کردم نهایتا ازم میخوای به راه سپیدی و آرمان های عشق برگردم و منم با یادآوری نقشه های بلند پروازانه ای که با هم داشتیم، ماهرانه قانعت می کنم که دوباره در راه هدف برتر تلاش کنی. و بعد هر دو برمیگردیم و به ریش آرماندو دیپت و اون احمق هایی که فکر کردن تو جلوی من رو میگیری می خندیم. پنج تا احتمال دیگه رو هم بررسی کرده بودم که شامل پیام صلح از طرف جامعه جادو، ابراز ندامت نسبت به رها کردن من از جانب تو و چیزای دیگه ای میشد که دوئل تو هیچکدوم نبود.

یکی از ابروهایش را بالا انداخت و اضافه کرد:
-بعد از اون اتفاقی که اون روز افتاد، اصلا هنوز می تونی دوئل کنی؟!

اگر وردی برای حذف لرزش صدا وجود داشت، آلبوس حاضر بود با کمال میل آن را روی خودش اجرا کند.
-اینطور در نظر بگیر که می تونم.

گلرت متفکرانه به نقش و نگار های باستانی چوب الدر کوفتی اش زل زد که تا این لحظه به جای چوب ارکستر، شانه، تعلیمی، و هزار چیز دیگر غیر از چوبدست جادویی یک مبارز در آستانه دوئل استفاده شده بود، و با لحنی که شرارتش نشان می داد دعوت به مبارزه را پذیرفته، جواب داد:
-اگه من خواهر خودم رو طوری طلسم کرده بودم که جا به جا بمیره، هرگز دوباره دست به چوبدستی نمیشدم. چه برسه به اینکه بخوام با کسی دوئل کنم که قرار بوده به جای خواهرم کشته بشه. البته من که خواهر نداشتم و ندارم، بنابراین شاید نمیتونم درک کنم، احتمالا بابت اینکه جلوی موفقیتت رو میگرفت اونقدر ازش متنفر بودی که مردنش خیلی هم تکونت نداد. هوم، آل؟

متاسفانه در برهه ای از زمان به سر می بردند که هنوز «زندگی و نیرنگ های آلبوس دامبلدور» به چاپ نرسیده بود. اگر کمی-حدودا پنجاه سال-صبر می کردند، ریتا اسکیتر کتابش را می نوشت و مردم می فهمیدند آلبوس دامبلدور شاید هفت کاربرد خون اژدها را کشف کرده، ولی برای دوئل با گلرت گریندل والد نیروی هفتاد اژدها را لازم دارد تا دست و دلش نلرزد. دوئل کردن با کسی که از مخوف ترین راز های زندگی آدم خبر دارد همانقدر آسان است که لطیفه تعریف کردن برای دیوانه ساز ها. آلبوس به دلایل منطقی ای چنگ زد که تا آن روز به کمکشان خودش را قانع کرده بود در کشته شدن آریانا نقشی نداشته، و پاترونوسی به طرف دیوانه ساز ذهنی اش فرستاد.
-خیلی هم مطمئن نیستم که اون طلسم کار من بوده باشه.
-کسی چه می دونه...بهرحال، اون دختر یه فشفشه بیچاره و بدبخت بود که احتمالا...

جمله اش با شلیک پرتو بنفش رنگی که به شکلی خطرناک از کنار دستش گذشت ناتمام ماند. البته آسیبی ندید؛ در یک چشم به هم زدن طلسم را منحرف کرده و در جواب پرتوی دیگری به طرف حریفش فرستاده بود. بر خلاف آنچه مردم فکر می کردند، چوب الدر اگر دست هرکسی می افتاد شگفتی نمی آفرید. مثل این بود که یک سس عالی داشته باشی و بخواهی غذایی را با این سس سرو کنی. روی نان و پنیر آنقدر جواب نمی دهد که بیف استروگانوف. گلرت گریندل والد بیف استروگانف بود. یاس کبود در دستان او معجزه می کرد.

گلرت سرخوش فریاد زد:
-هنوز فکرش عذابت میده؟ پس میخوای دوئل کنی آره؟ بگیر که اومد!

چندین طلسم رنگارنگ همزمان از چوبدستش شلیک شدند و آلبوس برای فرار از دست آنها مجبور شد غیب شود و در نقطه دیگری از میدان ظاهر شود. گلرت یک جنگجوی غریزی بود، انگار برای حمله کردن به لحظه ای درنگ برای تصمیم گیری احتیاج نداشت. برخلاف دامبلدور که طی مدت جدایی شان وقتش را صرف آموزش تغییر شکل به دانش آموزان زیر سن قانونی کرده بود، او سالها بود که می جنگید. تن به تن، گروهی، با مشنگ ها و جادوگر ها. این همه وقت مبارزه برای رسیدن به هدف والا از او یک جنگجوی کارآزموده ساخته بود.

نقطه مقابل او، دامبلدور، بزرگترین جادوگر سفیدی که دنیای جادو در قرن حاضر میشناخت؛ کسی که خشونت در طبعش نبود. شاید فقط دوئل را پذیرفته بود تا ننگ قتل آریانا را از دامن خودش پاک کند. یا...از دامن بهترین دوستش. گلرتی که او میشناخت از کشتن آدم ها لذت نمی برد. هنوز چشم های وحشتزدة او و گریختن شتابزده اش از آنجا، بعد از افتادن آریانا را به خاطر می آورد.

با حرکت نرم چوبدستی اش ستون سنگی فروافتاده ای را بلند کرد و به طرف حریفش پرتاب کرد. گلرت با تکانی سرسری به یاس کبودش سنگ غول پیکر را منفجر کرد؛ قطعات خرد شدة ستون لحظه ای در هوا معلق ماندند و بعد، ظرف چند ثانیه به شکل کلاغ هایی پر سر و صدا در آمدند. دست هایش را بالا برد و کلاغ ها را با حرکت سریعی مثل کاپیتان یک تیم راگبی به طرف دامبلدور فرستاد. فریاد کشید:
-منو بازی نده آل! میدونم بیشتر از اینها تو چنته داری!

ستون آتشی از جانب دامبلدور پرندگان شوم را نابود کرد و بی رحمانه به سوی حریف تاخت. گلرت چوبدستش را بالا برد تا در برابر فوج شعله هایی که به سمتش می آمدند از خودش دفاع کند. سپر آبی اش به افسون آتشین دامبلدور برخورد کرد. وقتی دود و بخاری که به وجود آمده بود فرونشست، دامبلدور دوباره او را دید. نفس نفس می زد و چهره اش در یک کلمه، جنون آمیز بود.
-نمیشناسمت گلرت...! این همون جادوگریه که میخواست برای دنیای جادو عزت و افتخار به بار بیاره؟

گریندل والد قهقهه زد. خنده اش تلخ و گزنده بود. به سمت دامبلدور یورش برد، در حالی که چوبدستی اش را مثل شمشیر تاب می داد و با هر حرکت به چپ و راست پرتوهای مرگباری به طرف آلبوس شلیک می کرد:
-نباید... هم ...بشناسی! این... چیزیه... که ..خودت... از من... ساختی!

دامبلدور به سختی از خودش دفاع می کرد و قدم قدم به عقب رانده می شد. گلرت هنوز فریاد می کشید.
-تو بودی که تنهام گذاشتی! تو و همه اون جادوگرای مسخره تصمیم گرفتین جلوی من وایسین! من...تنها کسی که میتونست شما را از این همه ذلت نجات بده!

طلسم آخرش با دفاع جانانه ی دامبلدور دفع شد. حالا به یک قدمی هم رسیده بودند. انگشتش را با حالتی اتهام آمیز به طرف آلبوس نشانه رفت. صدایش دورگه شده بود.
-تو یه نابغه لعنتی بودی درست مثل من...تو...تو میتونستی کنارم باشی...کمکم کنی مشنگ ها رو سر جاشون بشونم. مجبور نبودم...مجبور نبودم اون همه آدم بکشم تا بهشون بفهمونم این راهیه که ما رو به پیروزی می رسونه!
-من...
-اما چی کار کردی؟! برای همیشه پا پس کشیدی و با اون احمقا دست به یکی کردی تا جلوی من رو بگیری!

دیواری که پشت سر آلبوس قرار داشت، همان که سال ها پیش نقش سه یادگار را رویش کنده کاری کرده بودند، با صدای مهیبی روی جادوگر سپید فروریخت. گریندل والد به تلخی رویش را از ویرانه ای که به بار آورده بود برگرداند و دامبلدور را دید، که دوباره با غیب شدن از چنگش گریخته بود و پشت سرش ظاهر شده بود. برای اولین بار طی آن روز، به معنی واقعی کلمه چشم آلبوس به چشم های گلرت افتاد. توی صورتش برق جنون می درخشید. خنده هایش خشمگین و عصبی بودند. اما چشم هایش...فقط پر از غم بود.

برگ های پاییزی که روی زمین ریخته بودند با اشاره چوب الدر به هوا بلند شدند. اگر در موقعیت دیگری بودند، احتمالا آلبوس به حرکت رمانتیک گلرت می خندید. اما متوجه شد برگ ها به شکل عجیبی می درخشند. گلرت آنها را تبدیل به فلز کرده بود؛ صد ها تیغه مرگبار شناور بین زمین و آسمان.
-بهت چی گفتن آل؟

صدایش به طرزی باور نکردنی آرام شده بود. انگار نه انگار وسط دوئل ایستاده اند و خنجر های کوچک ابداعی اش را به طرف حریفش نشانه رفته. دامبلدور به همان آرامی جواب داد:
-که من تنها کسی ام که میتونه جلوی تو رو بگیره.
-فکر می کنی...میتونی؟

سوالش را با لحن عجیبی بیان کرده بود. انگار درونش التماس می کرد جواب دامبلدور همان چیزی باشد که میخواهد. آلبوس به مردمک های بلوطی رنگ گلرت زل زد و تمام ذرات گریفندوری وجودش را جمع کرد تا جواب بدهد.
-می تونم.

گریندلوالد چوبدستی اش را بالا برد. تیغه ها به طرف دامبلدور نشانه رفتند.
-پس سعیت رو بکن...

برگ های فلزی حمله ور شدند و گلرت در حالی که چوبدستش را پایین می آورد، جمله اش را ادامه داد.
-...نذار سقوط کنم.

دامبلدور حمله را با ستون آتش دیگری جواب داد و فلز ذوب شده روی زمین ریخت. پرتوی درخشان سرخ رنگ بعدی گلرت را هدف گرفت و او ماهرانه طلسم را کنار زد. افسون قدرتمند کمانه کرد و بعد از برخورد با خانه مخروبه ای، بارانی از خرده شیشه بر سرشان بارید.

حالا دیگر نبرد برای دامبلدور معنی دیگری داشت. انگار برای اینکه بدون تردید حمله کند، منتظر مجوز خود گلرت بود. آریانا از دست رفته بود، آبرفورث قسم خورده بود دیگر برادری به اسم آلبوس ندارد، و حالا اگر می شد گلرت را، فقط گلرت را از میان تمام چیزهایی که آلبوس روزی داشت و حالا از دست داده بود نجات داد، دامبلدور از هیچ تلاشی فروگزار نمیکرد.

مار های سمی که گلرت ظاهر کرده بود به دامبلدور حمله ور شدند و دامبلدور آنها را به چوب خشک تبدیل کرد. تکه های فلز و شیشه از جایی که به نظر می رسید زمانی اتاق نشیمن خانه ای پر از قاب عکس بوده به گلرت حمله کردند، اما با افسون دفاعی او از بین رفتند. نفرین ها و طلسم های قدرتمند یکی پس از دیگری دفع می شدند، و هیچ یک از طرفین هنوز نشانی از ضعف بروز نمی داد. گلرت می جنگید چون آلبوس می جنگید، و آلبوس می جنگید تا یک بار برای همیشه از هر آنچه برایش مانده بود حفاظت کند. گلرت به دنیا نیامده بود تا قتل و غارت کند، آن همه نبوغ قرار بود جامعه جادویی را یک قدم به خوشبختی نزدیک تر کند...گلرت نمی خواست، و البوس حتی بیشتر، که جنایتکار باشد، و جنایتکار باقی بماند.

دامبلدور بالاخره موفق شد او را به دام بیندازد. چند طلسم جدید به طرف گلرت فرستاد که دفاع کردنشان برای او مثل آب خوردن بود. و قبل از اینکه اثر تلة ساده اش از بین برود، زمین زیر پای گریندل والد را به باتلاق آبی تبدیل کرد. پیش از اینکه حریفش بتواند حرکتی بکند، تا کمر توی لجن فرو رفته بود. با حرکت بعدی چوبدست دامبلدور، باتلاق به سیمان تبدیل شد. گلرت تقلا کرد تا خودش را بیرون بکشد، اما بی فایده بود. اگر تلاش می کرد زندان سیمانی اش را تکه تکه کند ممکن بود به خودش آسیب برساند. به دردسرش نمی ارزید. غرید:
-از همینجا میتونم باهات مبارزه کنم آل!

دامبلدور چوبدستش را مستقیم به طرف قلب گلرت نشانه رفته بود.
-ولی این کار رو نمی کنی گلرت.

گلرت یاس کبود را که از فرورفتن در گل و لای در امان مانده بود تکان داد:
-چرا این کار رو نمی کنم؟
-چون من کسی ام که جلوت رو میگیره.

دامبلدور طلسم آخرش را به سمت او فرستاد. جاخالی دادن بی فایده بود؛ دفاع کردنش آسان به نظر می رسید، اما گلرت تلاشی نکرد. پرتوی سرخ رنگ وسط سینه اش فرود آمد.

آلبوس جلوی حریف شکست خورده اش زانو زد و چوب الدر را با ملایمت از بین انگشتان بی حرکتش بیرون کشید.
-چون من نمیذارم سقوط کنی، گلرت.

بعدا، بدن نیمه جان گلرت را جادوکاران وینگاموت از زمین بیرون کشیدند و او را به قلعة خودش تبعید کردند تا بقیه عمر طــــولانی اش را آنجا بگذراند. دامبلدور هرگز به نورمنگارد سر نزد تا دوست قدیمی اش را دوباره ملاقات کند، ولی بهتان اطمینان می دهم گلرت بعد از آن ده سالی که به شیوة آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور برای جلوگیری از سقوط افراد به منجلاب های اخلاقی ناسزا گفت، دیگر چیزی به دل نگرفته بود و خیلی اهمیتی به این موضوع نمیداد.


ویرایش شده توسط وندلین شگفت انگیز در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱۸ ۱۸:۰۵:۴۴
ویرایش شده توسط وندلین شگفت انگیز در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱۸ ۱۹:۲۷:۲۱
ویرایش شده توسط وندلین شگفت انگیز در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱۸ ۱۹:۳۸:۳۰
ویرایش شده توسط وندلین شگفت انگیز در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱۸ ۱۹:۵۱:۰۷







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.