هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۲:۲۲ یکشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۷
#94

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۴۱ سه شنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۰
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
خلاصه :


نوزده سال بعد هست و ولدمورت هنوز "مرده" .نسل جدید محفلی ها دور دامبلدور جمع میشن تا ببینن که مشکل از کجاست. دامبلدور حدس میزنه که این بار بدی و تاریکی ممکنه از خود محفل درست بشه.
بعد از اتمام جلسه دامبلدور به دفترش میره با آملیا و رون حرف میزنه. رون بهش میگه که هری پاتر رازی داره که نمیخواد به دامبلدور بگه. بعد که همه میرن دامبلدور با ادوارد حرف میزنه و باهاش درد و دل میکنه. میگه که به آملیا و آدر شک داره که به سیاهی رفته باشن. بعد از اینکه اقرار میکنه تو ماموریتش برای بهبود زندگی محفل شکست خورده غیب میشه و به جای نامشخصی میره.
آدر با دوستش دارین ماردن تو یا کافه نوشیدنی میخورن و در مورد قدرت حرف میزنن. ماردن میگه که قدرت بالاخره یه روز همه رو به سیاهی میکشونه و دامبلدور و ولدمورت فرقی ندارن. آدر به این بحث خیلی فکر میکنه و اتفاقی به خونه گریمولد میرسه که اونجا ادوارد بهش خبر از ناپدید شدن دامبلدور میده و جلسه ای که در موردش قرار هست برگذار بشه.

---
ادوارد مدام از اینور آشپزخونه خونه گریمولد به اونور میرفت و نمیتونست یه جا توقف کنه. انگار بدنش مثل مغزش داشتن اتفاقات افتاده رو پشت سر هم مرور میکردن ولی به نتیجه ای نمیرسیدن. بعد از اینکه دامبلدور به شکستش تو نجات محفل از سیاهی اعتراف کرد ناگهان ناپدید شد. ادوارد نمیدونست دامبلدور خودش رو شکست خورده و ضعیف تر از حل سیاهی جدید میدید یا ناپدید شده بود تا راه حلی برای رفع مشکل پیدا کنه. هیچکس نمیدونست دامبلدور کجاست و چیکار میکنه.

-میخوای دو دقیقه بشینی اینجا؟

گادفری این رو گفت و امیدوار بود که بتونه ادوارد بونز رو کمی آروم کنه اما حرفش انگار از یه گوش وارد و از گوش دیگه خارج شده. ادوارد تو یه دنیای دیگه بود و کسی نمیتونست برش گردونه. گادفری به این نتیجه رسید که حرف زدن کافی نیست و برای همین از سر جاش بلند شد. خیلی آروم به ادوارد نزدیک شد و دستی رو شونه هاش گذاشت. همین کافی بود که ادوارد رو ثابت بتونه نگه داره. دو نفر چهره به چهره جلوی همدیگه وایستاده بودن و گادفری میتونست خشم و ناامیدی رو همزمان تو صورت ادوارد ببینه. خیلی آروم بغلش کرد و توی گوشش گفت:
-همه چیز درست میشه ادوارد... نگران نباش. سفیدی همیشه پیروز میشه، یادت نیست دامبلدور این همیشه بهمون میگفت؟ همیشه شمعی آخر تونل تاریکی وجود داره.

ادوارد خودش رو از بغل گادفری بیرون آورد و با ناراحتی بهش خیره شد. بدنش کمی می لرزید و اشک از چشماش بیرون اومده بود.
-همون که این رو بهمون گفت، خبر بدی بهمون داد بعدشم ناپدید شد. نمیدونم چقد میتونیم به حرفهاش اعتماد کنیم.
-ادوارد!! میدونم عصبی، میدونم نگرانی و این حرف ها رو داری همینجوری میزنی. دامبلدور همیشه کنار ما بوده و همیشه هم خواهد بود.

آدر، آملیا و ماتیلدا وارد آشپزخونه شدن و با دیدن گادفری و ادوارد یه لحظه سرجاشون مکث کردن. ادوارد صندلی جلو کشید و خودش روش نشست و گفت:
-بشینین بچه ها تا بقیه محفلی ها هم بیان. بعدش باید در مورد یه سری موارد مهم که تو آخرین جلسه ام با دامبلدور اتفاق افتاد حرف بزنیم.

سه نفر و گادفری روی صندلی ها نشستن ولی کسی حرفی نزد. انگار همه تو اقیانوسی از افکار غرق شده بودن و هیچ قایقی نمیدیدن که بتونه نجاتشون بده. قایقشون ناپدید شده بود.






پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۲ دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۶
#93

دارین ماردنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۹ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 97
آفلاین
ساعت حدودا نه شب بود که آدر کانلی با افکاری پریشان از کوچه پس‌ کوچه‌های های شهر به سمت خانه ی شماره ی دوازده گریمولد حرکت کرد. در گردابی از افکار خود فرو رفته بود. به حرف های دارلین فکر می‌ کرد ، به هشدار های دامبلدور ، به آینده ی محفل و جامعه ی جادوگران و حتی مشنگ ها و به خیلی چیز های دیگر. یاد حرف پروفسور افتاد :
« تاریکی از داخل محفل شروع می شه. »
با سوء ظن اندیشید که شاید دامبلدور در حال آماده کردن مغز ها برای حکومت و شورش خود بود. یعنی واقعا امکان داشت؟ نه ، اگر او واقعا نقشه ای برای رسیدن به حکومت و قدرت در سر داشت همچین حرفی نمی زد. مثلاً می توانست بگوید به زودی روشنایی و عدالت محفل همه ی دنیای جادوگری را پر می کند.
آیا واقعا این همه تلاش او برای محفل برای به قدرت رسیدن دامبلدور بود؟ آیا او در حال سو استفاده از آدر بود؟ با خودش گفت اگر واقعا اینطور باشد من گروه عدالت جوی واقعی ای ر درست می کنم و از دامبلدور و گروهش جدا می شوم.
همانطور که در کوچه های تاریک لندن قدم بر می داشت آرزو می کرد که حرف های دارلین چیزی جز تهمت ها و خیال هایی بی اساس و پایه نباشند. چون هیچ کس از درون پروفسور خبر نداشت و نمی شد به صورت قطعی گفت که او قرار است یک شیطان شود و یا یک قهرمان باقی بماند.با اینکه رفتار دامبلدور در این چند روزه عجیب غریب شده بود بعید می دانست که حرف های دارلین درست باشد. او به دامبلدور اعتماد داشت.
وقتی سرش را بالا آورد ناگهان خود را در برابر خانه ی شماره ی دوازده گریمولد یافت. ساختمانی بزرگ و رنگ و رو رفته که اصلا هیچ‌ کس فکرش را نمی کند در آن درباره ی چه موضوعات مهمی تصمیم گیری می شود. آیا دامبلدور هم مثل این ساختمان بود؟ مردی با ظاهری قهرمان مانند و قلبی که شیطانی میشد و هیچکس نمی دانست.
به داخل ساختمان رفت.در حالی که از راه‌پله بالا می رفت ادوارد بونز را بر پاگرد آخر دید. صورتش رنگ پریده و نسبتا آشفته به نظر می رسید. آدر با نگرانی پرسید :
- اتفاقی افتاده؟
- به موقع رسیدی.تازه می خواستیم جلسه ی اضطراری رو شروع کنیم.

آدر بیشتر نگران شد.
- جلسه‌ی اضطراری چی؟
- پروفسور دوباره غیب شد. اون رفت.
- چی؟ کجا؟ چرا؟



عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۰:۰۵ چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۶
#92

آدر کانلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۴۸ چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
در یک کافه ی مشنگی ، جایی در آن سوی شهر لندن ، در حاشیه های آن ، آدر و دوستش دارین ماردن بر صندلی هایشان دور میز نشسته بودند و با هم حرف می زدند. صدای موسیقی ملایمی پخش می شد و صدای آرام صحبت های مردم آنجا را پر سر و صدا کرده بود. آدر در کلاس های هاگوارتز با دارین آشنا شده بود و به نظرش پسر خوبی می آمد. پس با هم دوست شدند و دوستیشان تا همین تابستان ادامه داشت. آدر به لیوانی پر از مایع شیرین و قرمز رنگ مشنگ ها که اسمش را نمی دانست خیره شده بود و آن را بر میز می چرخاند. هیچی نمی گفت و در سکوت عجیبی فرو رفته بود. دارین یک قلپ از نوشیدنی اش را سر کشید و لیوان را بر میز گذاشت. در حالی که با دقت به آدر نگاه می کرد گفت :
- چی شده آدر؟ انگار یک چیزی ذهنتو مشغول کرده. نه؟

آدر نگاهی به او کرد و لبخند کمرنگی زد. آهی کشید و گفت :
- آره ، راستشو بخوای ذهنم درگیر مسائل محفله.

دارین نیشخندی زد و با لحن تمسخر آمیزی گفت :
- چرا باید بی خودی ذهنتو درگیر چیزایی کنی که هیچ سودی به حالت نداره؟ اصلا چرا عضو محفل شدی؟ واقعا از این گروه خوشت میاد؟
- معلومه که خوشم میاد. همیشه دوست داشتم حق اون کسایی که جنایت می کننو بزارم کف دستشون. همیشه دوست داشتم با کسایی مثل ولدرمورت بجنگم. از اینا هم که بگذریم شغل پر هیجانیه. دوستش دارم.
- محفل و مرگخوار. هه ، نمی خوام نا امیدت کنم ، ولی سیاهی هیچ وقت از بین نمی ره.خودتو خسته نکن. تو نمی تونی کار خاصی انجام بدی. همیشه آدمای بد بودن و هستن. همیشه کسایی بودن که طمع قدرت داشتن و کسایی هم بودن که باهاشون جنگیدن. همیشه روشنایی و تاریکی با هم دیگه توی جنگ بودن اما هیچ وقت کاملا بر هم دیگه پیروز نشدن. یکبار روشنایی قدرت می گیره و یکبار دیگه تاریکی. اما همه ی این پیروزی ها و قدرت ها موقتیه. با این حال قدرت تاریکی و پایداری اون به طرز مرموز و عجیبی بیشتره. فکر می کنم چون تاریکی همه جا هست و روشنایی گروه خیلی کوچک تری رو تشکیل می ده. اینطور در نظر بگیر که تاریکی یک غوله و روشنایی یک آدم کوچولو.

دارین این را که گفت جرعه ای دیگر از نوشیدنی اش را سر کشید. آدر لبخندی زد و به شوخی گفت :
- هی ، مثل اینکه تو رو هم باید دستگیر کنمو تحویل آزکابان بدم. مشکوک می زنی دارین. نکنه تو این گروه های مرگخوار و اینا عضوی؟

دارین خندید و جواب داد :
- نه ، اصلا اینطور نیست. من طرفدار تاریکی نیستم ، من فقط حقیقتو بهت گفتم. این یک واقعیته. تاریکی قدرت عجیبیه آدر و به طرز عجیب و مرموزی همیشه بیشتره. بزار اینطور بهت بگم : روشنایی مثل یک شمع می مونه. شمع محفل نمی تونه همه ی دنیا رو روشن کنه. تاریکی ها دور تا دور شمع رو گرفتن و کم کم اونو خفه می کنن و باز دوباره تاریکی قدرت می گیره. اما پایدار تر خواهد بود و قوی تر.
- تو دیگه زیادی تخیلیش کردی پسر. تو دنیای واقعی ای که ما زندگی می کنیم قدرت تو قانونه و قانون با آدم های بد می جنگه و جنگجو هاش ما محفلیاییم و ما نمی زاریم که جنایتکار ها به قدرت برسن و قبل از اینکه به اهدافشون برسن نابودشون می کنیم.

دارین سرش را به نشان مخالفت تکان داد و گفت :
- نه ، این فقط ظاهر قضیه است. پرده ها رو کنار بزن و واقعیتو ببین. تو از کجا می دونی اون قانون گذار ها که قوانینو می نویسن انسان های خوبی هستن؟ اکثر اونا فقط ظاهر های خوبی دارن. چون ، کسایی که افسار قدرت دستشونه افسار خودشونو به دست ندارن. قدرت آدم ها رو عوض می کنه ، آدم ها تغییر می کنن ، پلید می شن ، حریص می شن ، کثیف می شن. اصلا فکر می کنی ولدرمورت برای چی ولدرمورت شد؟ هان؟ به خاطر همین قدرت. قدرت اونو دگرگون کرد و تبدیل به هیولا کرد. اتفاقی که برای دامبلدور هم داره می افته.

آدر با صدای بلند و دو رگه ای گفت :
- چی؟ چی می گی؟ دامبلدور؟ هاها! شوخی مسخره ای بود! اون هیچ وقت عوض نمی شه. من هر روز می بینمش. مثل قبله. نه مثل ولدرمورت حرف می زنه و نه تغییر خاصی کرده.
- آدما آروم ، آروم عوض می شن آدر. یواش یواش ، نوزده ساله که قدرت به دامبلدور و محفلی ها رسیده. حالا من که تو رو نمی گم. چون تو مثل یک سرباز پیاده نظامی. اما اون بالا دستیا از درون می پوکنو فاسد می شن. مزه ی قدرت عوضشون می کنه. اصلا دقت کردی بعد از جنگ هاگوارتز چقدر محفل تغییر کرد؟ زیر و رو شد. خیلی سریع به قدرت رسید و تازه با این حال دامبلدور از وزارت شاکیه که چرا دست گروهشو که حافظ جون مردمن باز نمی زارن و قدرت بیشتری می خواد و فکر می کنی چرا وزارت مخالفت می کنه؟ خب ، چون می دونه وقتی قدرت به دست دامبلدور برسه چی می شه؟ می دونه که ممکنه این به ضرر خودشون باشه. هی ، چرا نوشیدنیتو نمی خوری؟

آدر لیوان را برداشت و جرعه ای نوشید. شربت خنک و شیرین گلویش را تازه کرد. لیوان را بر میز گذاشت و لب هایش را لیسید و ادامه ی بحث را گرفت :
- ولی قدرت چیز بدی نیست.
- نه نیست. اما آدم ها جنبشو ندارن. با این حال من دامبلدور یا ولدرمورت رو سرزنش نمی کنم. هر کدوم از اون ها به شیوه ی خاص خودشون هم به دنبال قدرت بودن و هم به دنبال اهدافی که فکر می کنن مقدسه. هر کسی جای دامبلدور باشه همچین کاری می کنه. اگه من هم جاش بودم طلب قدرت بیشتری می کردم ، اگه تو هم جاش بودی این کار رو می کردی. همه ی آدم ها قدرت دوست دارن و براش دستو پنجه نرم می کنن. چون قدرت یعنی آزادی بیشتر ، یعنی زندگی راحت تر... قدرت برای هر کسی لازمه. مثل آب. هر چی کمتر بخوری بیشتر زجر می کشی. فقط مشکل اینجاست که این وسط سرباز های پیاده نظامی مثل تو برای خواسته های قدرت طلبانه ی کسایی مثل دامبلدور یا ولدرمورت له می شن. خورد می شن تا اونا به خواسته هاشون برسن. تو این میدان فقط اون کسایی برنده می شن که قدرت دستشونه ، اونایی که رییسن. من جای تو بودم نمی ذاشتم که ازم مثل طناب و پل برای رسیدن به هدفشون استفاده کنن. تو چی فکر می کنی آدر؟

دارین بقیه ی نوشیندنی اش را سر کشید. آدر به نقطه ای خیره شده بود و هیچی نمی گفت. در سکوت فرو رفته و با خودش فکر می کرد.


من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷ سه شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۶
#91

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۴۱ سه شنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۰
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
بعد از خروج رون، دامبلدور به طرف پنجره اتاقش رفت و به دریا خیره شد. افراد زیادی قدرت دریا رو درک نمیکردن اما کمتر موجودی میتونه این همه آب رو با سرعت به عقب ببره و به صورت موج به ساحل برگردونه. دریا این قدرت رو درک میکنه و میدونه که چجوری ازش استفاده کنه. همیشه بد نیست ولی اگر از خط های قرمز رد شی و جلوتر از حد جلو بری، عصبی میشه. تا زمانی که نزدیک ساحل شنا کنی و از قدرتش لذت ببری باهات کاری نداره. این دوگانگی شخصیت دریا واسش مشخص شده، بالاخره هزاران سال عمر دارن دریا ها و تو کنترل قدرتشون تجربه زیادی پیدا کردن. میدونن کی باید روی سیاه خودشون رو نشون بدن و کی مهربون باشن.

دامبلدور از کنار پنجره کنار اومد و به طرف میز کارش رفت. عکس یادگاری از اعضای قدیمی و جدید محفل روی میزش قرار داشت. قاب عکس رو برداشت و بهش خیره شد. محفلی ها نمیتونن مثل دریا باشن، نباید بذارن بخش سیاهی روحشون قدرت بگیره و سفیدی رو از بین ببره. محفلی ها باید خیلی بیشتر مقاومت کنن چون انسان ها اندازه دریا تجربه ندارن. سیاهی و عشق به قدرت ولدمورت رو کم کم تو خودش غرق کرد و نتیجه زندگیش مشخص شد. یکی از قوی ترین جادوگرهایی ک دامبلدور دیده بود با چند تصمیم ساده زندگیش رو تیره کرد.

همچنان قاب عکس رو تو دستاش گرفته بود که صدای در اومد. بعد از چند ثانیه، ادوارد بونز به آهستگی وارد اتاق دامبلدور شد و خیلی آروم در رو پشت سرش بست. به محض ورود به اتاق نظرش به دامبلدور و قاب عکس جلب شد. نگرانی دامبلدور، دلهره اش رو صد برابر بیشتر میکرد. دامبلدور همیشه منبع امیدواری و استقامت بود ولی این چند روز خیلی نگران به نظر میرسید. ادوارد به میز دامبلدور نزدیک شد و روی صندلی نشست ولی حرفی نزد. دقایقی گذشت و فقط صدای موج های دریا سکوت اتاق رو میشکست.

-میدونی ادوارد، دوران تیره نبرد هاگوارتز جدیدا خیلی تو خواب هام تکرار میشه. اون روزها یادت نیست، اما تنها چیزی که من رو به ادامه مبارزه امیدوار میکرد نسل آینده محفل بود.
-الان دیگه امیدوار نیستید ؟
-امید هیچوقت نباید از دست بده ولی تازگی ها احساس میکنم اون دنیایی که با هری پاتر تلاش کردیم برای نسل جدید درست کنیم، اونجوری که میخواستیم نشد.
-سیاهی که از بین رفته پروف ...
-ادوارد عزیزم، سیاهی هیچوقت از بین نمیره. هر موقع ، هر جا که روشنایی نباشه سیاهی به وجود میاد. ما میخواستیم یه دنیای کاملا روشن درست کنیم تا نسل جدیدمون بتونه تو صلح زندگی کنه.
-پروف ... الان هممون داریم تو صلح زندگی میکنیم که، خیلی وقته جنگ و نبردی در کار نبوده.
-ما سیاهی رو سعی کردیم خارج محفل از بین ببریم تا وارد محفل نشه اما هیچوقت حدس نمیزدیم که ممکنه این سیاهی توی محفل به وجود بیاد ... باید بیشتر تلاش میکردیم.

دامبلدور از سر جاش بلند شد و قاب عکس همراه خودش برد. به عکس آملیا و آدر نگاهی انداخت. فعلا بیشتر از همه نگران این دو نفر بود. بدون اینکه برگرده، با صدای لرزانی گفت:
-میترسم که بدون نبرد به سیاهی شکست خورده باشیم ادوارد. من ناموفق بودم و نتونستم از همتون مراقبت کنم.

دامبلدور این رو گفت، چوب دستیش رو در آورد و غیب شد. ادوارد نمیتونست از سر جاش تکون بخوره و با تعجب به آخرین مکالمه عجیبش با دامبلدور فکر میکرد. مشخص نبود که دیگه هیچوقت دامبلدور رو از نزدیک ببینه ولی یه چیزی براش واضح بود. دوران سختی در آینده محفل و اعضاش میدید. باید خودش رو آماده میکرد.


کمی اوطرف تر، آدر و آملیا هر کدوم در بخشی از دنیا مشغول به زندگی خودشون بودن. آیا دامبلدور حق داشت که به این دو نفر شک بکنه ؟ هری پاتر چه رازی داشت که به دامبلدور نگفت؟ آیا دامبلدور هیچوقت به محفل برمیگرده ؟ مدیریت محفل به دست کی افتاده؟




پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۰:۱۳ یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶
#90

رون ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۳۵:۳۲ دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۰
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
دقایق زیادی از رفتن آملیا نگذشته بود. پروفسور هنوز با خودش فکر میکرد که مشکل از کجا میتونه باشه که صدای در اومد.
- میتونم بیام داخل پروفسور؟
- بیا داخل.

رون وارد اتاق شد. خیلی وقت بود که با دامبلدور تنها نبود. خیلی وقت بود که پیداش نبود و انگار چیزی رو میخواست به دامبلدور بگه.
- سلام پروفسور.
- سلام رون. هنوز نرفتی؟
- نه. خب میخواستم باهاتون صحبت میکنم. اون موقعی که شما صحبت میکردین، خب ... اینجا شلوغ بود و نمیتونستم حرف بزنم.

دامبلدور دستی به ریشش کشید، عینکش رو صاف کرد و به رون گفت:
- خب ... راستشو بخوای منم خیلی وقته با یکی صحبت نکردم و ... خب خوشحال میشم بدونم این چند وقت کجا بودی و چیکار میکردی. با توجه به تعداد کم پست هات میگم.

پروفسور و رون روی صندلی نشستند و مشغول صحبت شدند.
- آره درست میفرمایید. خیلی وقته تو دار شدم و زیاد با کسی صحبت نمیکنم. بیشتر سعی میکنم تمرکزم رو بذارم روی شعر نوشتن. فعلا دارم روی شعر در رابطه با تالار گریفیندور کار میکنم و خب ... زیاد وقت پست زدن پیدا نمیکنم.
- عه؟ شعر درباره تالار گریف؟ خوشحال میشم زودتر بخونمش. به هر حال من بهت توصیه میکنم اگه از این حال و هوای تو داری در بیای، زندگی برات جالبتر میشه.
- خودم قبول دارم که زندگی با اژدها جالبتره ولی ... این روش زندگی رو بیشتر دوست دارم.
- درست.

انگار همه این حرفای رون مقدمه ای بود تا یه چیزه دیگه رو به دامبلدور بگه. چیزی که ذهنشو خیلی بهش مشغول کرده بود.
- پروفسور... با توجه به حرفای شما که سیاهی ممکنه از خود محفل شروع شه ... اممم ... هری بهم گفت که حس میکنه یه چیزی توی محفل اشتباهیه.
- اشتباهی؟
- تقریبا. همونطور که اون گفت انگار یه غیر محفلی در جمع ما حضور داره. کسی که به شکل یه محفلیه ولی میتونه مشکلات زیادی درست کنه.

دامبلدور به فکر فرو رفت. چه کسی میتونست خودشو به شکل یه محفلی در بیاره؟ اصن چرا؟ چرا خود هری این حرفا رو بهش نگفته بود؟ اصن چرا باید به حرف رون اعتماد میکرد؟

رون پاشد و در حالیکه داشت آماده رفتن میشد به دامبلدور گفت:
- هری نمیخواست اینا رو به شما بگم ولی ... به هر حال اگه کمکی خواستین، میتونین روی من و هرماینی هم حساب باز کنین.

و بعد از خداحافظی از دامبلدور، ویلای صدفی رو ترک کرد.


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۶ ۰:۵۶:۲۴



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۰:۰۹ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
#89

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۰:۲۱:۲۲ شنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۱
از پشت بوم محفل!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 503
آفلاین
- میتونید برید.

دامبلدور، این را گفت و همه محفلی ها بلند شدند...
- نه... تو بمون، آملیا.

آملیا که نیم خیز بود، دوباره با تردید روی صندلی اش نشست. آدر سعی میکرد تا حد توانش، آرام راه برود تا چیزی را از دست ندهد؛ اما رز، محکم او را بیرون کشید. دامبلدور سری تکان داد و پس از خروج دیگران، شروع به صحبت کرد.
- دخترم... به نظر خوب نمیای...
- من خوبم، پروفسور.

پروفسور گفتنش، مثل همیشه نبود. با شور و شوق نبود، با عشق نبود. دامبلدور عینکش را روی چشمانش تنظیم کرد تا بهتر بتواند اورا ببیند؛ سرش را پایین انداخته و با بی میلی، منتظر ادامه حرفهای دامبلدور بود.

- جدیدا، اتفاق عجیبی افتاده که بخوای به من بگی؟ چیزی که نیاز داشته باشی به پدرت بگی؟

اتفاق افتاده بود. اما نباید به کسی میگفت. به هیچکس روی این زمین نمیشد اعتماد کرد. زمین، پر از بدبختی بود؛ چیزی که احتمالا روی سیاره های دیگر، واژه ای ناشناخته معنا میشد. از آن گذشته، دامبلدور که پدرش نبود!
- نه، پروفسور.

دامبلدور سعی کرد با چشمان او ارتباط برقرار کند؛ اما تلاشش بی فایده بود. فکر او جای دیگری بود؛ کاملا مشخص بود. وقتی خودش نمیخواست به دامبلدور بگوید، کاری نمیشد کرد. آملیا، همیشه برای دامبلدور احترام قائل بود، پس احتمالا بر میگشت و...

- خب... دخترم... دیگه میتونی بری...

منتظر این جمله بود. سری تکان داد و بدون تردید، از در خارج شد؛ دامبلدور فقط توانست نگاه نگرانش را بدرقه اش کند...



پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۰:۰۲ شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶
#88

آدر کانلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۴۸ چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
همه ی اعضای محفل در ویلای صدفی جمع شده بودند. دور یک میز گرد و بزرگ ، در وسط اتاق نشیمن بر صندلی هایشان نشسته بودند و با صورت هایی جدی به هم نگاه می کردند. بی شک موضوع مهمی پیش آمده بود که دامبلدور بعد دو روز غیب شدن این جلسه را تشکیل داده است. صدای امواج دریا به گوش می رسید. پنجره باز بود و باد خنکی به داخل اتاق می وزید و پرده های سفید را به آرامی تکان می داد. آسمان تاریک پر از ستاره های خال خالی درخشان بود که چشمک می زدند. آملیا در اتاق نشیمن را باز کرد و با عجله وارد شد و بر اولین صندلی خالی نشست. همه ی اعضای محفل جمع بودند. هری ، هرماینی ، آرنولد پپفک پیگمی ، جینی ویزلی ، رون ویزلی ، آملیا ، رز زلر و خیلی های دیگر. بعد از آنکه جن های خانگی به تعداد اعضا قهوه آوردند دامبلدور گلویش را صاف کرد و گفت :
- « همونطور که حدس می زنید برای موضوع مهمی شما رو اینجا جمع کردم. »

کسی چند ضربه ی آرام به در زد و آهسته وارد مجلس شد. آدر کانلی بود. همه دوباره به دامبلدور نگاه کردند. دامبلدور لبخندی زد بعد چند لحظه ادامه داد :
- « در طی این دور روزی که نبودم اتفاقات مهمی از آینده به من الهام شد. در واقع از چند روز قبل بهم الهام شده بود. دلشوره داشتم و احساس می کردم قراره یک اتفاقی بیافته. یک چیز تاریک و ملموس رو حس می کنم که خیلی نزدیکه. خیلی خیلی. »

دامبلدور با جدیت و دقت از زیر عینکش به چهره ی تک تک بچه ها نگاه کرد. همه ی چهره ها کاملا جدی و در سکوت منتظر ادامه ی حرف های پروفسور بودند.دامبلدور گفت :
- « تصمیم گرفتم به ویلای صدفی برم. می خواستم توی یکجای آروم به موضوع فکر کنم. و یک چیزایی هم فهمیدم. »

دامبلدور تعادل در نظام هستی چینی ها را توضیح داد و آهی کشید و گفت :
- « خیلی متاسفم. الآن نوزده ساله که از اون روز می گذره. شاید بعضی هاتون فکر کنید که دیگه همه چیز تموم شد! اما اینطور نیست. حقیقت تلخ اینه که همیشه این جنگ ادامه داره. جنگ بین خیر و شر. شاید یک مدت آتیشش خاموش شه و یا کم رنگ شه اما بعد دوباره با همون قدرت بر می گرده. ما دیگه باید زنگ خطرا رو بزنیم. باید آماده باشیم. برای یک موجود تاریک جدید. اون خیلی نزدیکه. خیلی نزدیک. می تونم وجود سیاهش رو حس کنم. اون با ولدرمورت خیلی فرق داره. یک جادوگر نیست. اصلا انسان نیست. نمی تونم درکش کنم یا بفهمم چیه؟ اون یک... یک موجودی از درون ماست. و... نمی دونم... دقیقا نمی تونم بگم چیه. درکش مشکله. اما می دونم که این دشمن جدید از درون ما خواهد بود. از درون ما. »

برای اینکه حرفش تاثیر بیشتری بر بچه ها داشته باشد دوباره در سکوت به چهره شان خیره شد. بر چهره ی بعضی ها کمی ترس و بر چهره ی بعضی دیگر مبارزه طلبی و شجاعت دیده می شد. آرنولد پرسید :
- « حالا ما باید چی کار کنیم؟ »
- « آماده باشیم. چون اون به زودی می رسه. »


من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶
#87

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۴۱ سه شنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۰
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
ستاره ها خیلی قشنگ به نظر میرسیدن. همیشه آرزو داشت که از نزدیک بتونه باهاشون در ارتباط باشه. بتونه بهشون نزدیک بشه و تو ابهتشون گم شه. خیلی ها این آرزو رو مسخره میدونستن و دوستاش دنبال پول و ثروت و یا عشق و زندگی بودن اما آملیا به هیچ کدوم از اونها اهمیت نمیداد. فقط دوست داشت که به خورشید نزدیک بشه تا قدرت واقعی رو از نزدیک درک کنه. ولدمورت دنبال قدرت بود اما هیچوقت قدرت واقعی رو درک نکرده بود. اینکه چند تا مرگخوار دنبالت باشن یا هفت بار شانس زندگی داشته باشی برای آملیا بچه گانه به نظر میرسید. قدرت واقعی رو خورشید داشت که میتونست یه منظومه شمسی رو از بین ببره. یه چشمک اضافی، یه ذره گرمای بیشتر یا کمتر و همه چیز تموم میشد. حتی ولدمورت و جان پیچ هاش در ثانیه تموم میشدن.

از پشت تلسکوپ در اومد و به طرف میز کارش رفت. تقویم رو نگاهی کرد و لبخندی زد. 19 سال از نبرد هاگوارتز گذشته بود و همچنان به ولدمورت فکر میکرد. ولدمورتی که با حماقت خودش از بین رفت. فردی که نتونست درک کنه قدرت واقعی چیه. به چوب دستی مرگ فکر کرد و بلند خندید. چقد مسخره چند تا جادوگر مثلا بزرگ با هم درگیر شدن تا چنین چیز مزخرفی رو به دست بیارن و آخرش هم هفت سال درگیری به خاطر یه تیکه چوب تموم شد. هری پاتر قهرمان دنیای جادوگری بود یا ولدمورت احمق ترین جادوگر زمانه که دنبال یه چوب ساده رفت؟

دلش نمیخواست از تلسکوپش استفاده کنه. هر موقع پشتش میرفت از خوبی هاش کمتر میشد و به بدی هاش اضافه میشد. به قدرت فکر میکرد و باعث میشد که خون تو بدنش با سرعت دو برابری حرکت کنه. اینقد غرق در افکارش بود که صدای در اتاق لحظه ای ترسوندش.
-بفرمایید.

آدر کانلی در رو باز کرد و به آرومی وارد شد. به اطرافش نگاهی کرد و فقط تلسکوپ نظرش رو جلب کرد. سریعا به طرفش رفت و قبلش کمی مکث کرد و به آملیا نگاهی کرد.
-میتونی ازش استفاده کنه آدر.

آدر به آسمون ها خیره شد و همزمان مکالمه ای شروع کرد.
-همه بچه ها تو ویلای صدفی جمع شدن. دامبلدور براشون جلسه ای گذاشته.

بچه ها. چه کلمه مسخره ای. 19 سال پیش که بزرگ تر ها تو محفل فعالیت میکردن ، آملیا و آدر و بقیه بچه ها عضو الف دال بودن. اما الان با گذر زمان محفلی ها بازنشسته شده و الف دالی های قدیم اعضای جدید محفل رو تشکیل داده بودن. آملیا با عصبانیت گفت :
-بچه ها ؟

ولی منتظر جواب نموند. آدر رو تو اتاق تنها گذشت و به طرف ویلای صدفی حرکت کرد.





پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۰ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶
#86

ادوارد بونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۵ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
از اینوره!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 475
آفلاین
حقیقت آنست که شما هر چقدر که تلاش کنید یک صبح، صبح باقی نمی ماند.. همیشه و همیشه ظهر می شود. یک شب هم شب نمی ماند چه ما بخواهیم و چه نخواهیم.. حتی اگر ما بزرگترین جادوگر قرن هم باشیم آن شب ناگزیر سحر می شود. آخر می دانی، یک چیزهایی تحت تاثیر هیچ جادویی قرار نمی گیرد. قانون طبیعت است.. هر جا نور بتابد پشت و پس هر جسم غیرشفافی یک سایه خلق می شود و در هر تاریکی کوچکترین نوری فضا را می شکافد.

همه ی این ها قانون طبیعتست.. همان قانونی که ورای جادوهای ماست و خب هر جور که حساب کنید انسانها هم جزئی از طبیعتند.

از اواسط روز که به ویلای صدفی پا گذاشته بود. به آلاچیق لب ساحل رفته بود. یک جورهایی انگار بست نشسته بود. البته قبل از این که بست نشستنش را آغاز کند به ویکتوریا گفته بود که همه ی بچه ها را خبر کند. در واقع منظورش از لفظ بچه ها انگار فقط آخرین نسل محفلی ها بود.. همه ی هم سن و سالان ویکتوریا.

شکر مرلین که آرتور و فلور برای گذران تعطیلات و فراهم کردن فضای بیشتری برای ویکتوریا به قریه ی سیستان سفر [قطر] کرده بودن و حداقل سر و صدای یک مشت نوجوانی که لحظه به لحظه تعدادشان بیشتر می شد روی اعصاب و روانشان پیاده روی نمی کرد.

ویکتوریا یک جوری جلوی شومینه با آغوش باز نشسته بود که انگار همین حالا کیتی پری از شومینه بیرون می پرد و به افتخار شروع مهمانی "لست فرایدی نایت" می خواند و از آن طرف هم آتش شومینه در نهایت آرامش یکی پس از دیگری نوجوان های محفلی از خودش بیرون می داد و در آخر هوگویی به بیرون پرتاب کرد که صاف خورد وسط طاقچه و گلدان زینتی فلور را خرد و خاکشیر کرد.

- هی ویکتوریا.. نمیشه این مراسم گردآوری رو یه کمی بی سر و صدا تر انجام بدی؟ خونه شده مثل حموم زنونه.. ادموند و ویلیام امسال سمج دارن.. باید درس بخونن!

پسری اخمویی که از پله ها پایین می آمد رو به ویکتوریا یادآوری کرد که هر دو برادرش طبقه ی بالا در حال ریونکلا بازی های معمولشان هستند. ویکتوریای دستپاچه هوگوی پخش زمین شده را بلند کرد و جواب داد.

- اممم.. دیگه فکر می کنم همه اومدن ادوارد.. می خوای خودت به پروفسور خبر بدی.. البته دقیقا مطمئن نیستم که همه هستن.. باید یه آماری بگیرم بازم.. ولی به هر حال تو که وقت داری یه سری به پروف بزن.. خیلی وقته تو آلاچیق بست نشسته.. شب شد دیگه.. ریپارو!

چوبدستی را به سمت بقایای هوگو زدگی طاقچه گرفت و همه چیز به جای خودش برگشت؛ غیر از هوش و حواس هوگو و تمرکز خودش که کشان کشان پسرک را از اتاق نشیمن خارج می کرد.

ادوارد هم گویی دستور ویکتوریا رو اطاعت کرده بود. از پنجره نگاهی به آلاچیق لب ساحل انداخت.. دامبلدور آنجا نشسته بود و انگار کتابی هم جلویش باز بود. او دوان دوان از خانه خارج شد.


همان طور که ویکتوریا گفت شب شده بود، شبی که بعد از یک روز گرم و روشن آمده بود و هیچ گریزی از آمدنش نبود. شاید لازم نباشد که بگویم آن روز هم از پس شبی ترسناک و پر از دلهره سر برآورده بود. آن شبی که سحرگاهش یک هاگوارتز ویران شده باقی مانده بود.

پسرک دوان دوان به سمت پهنه ی تاریک دریا پیش می رفت. پهنه ی تاریکی که انبوه مو و ریش سفید دامبلدور یک دستی اش را بهم می زد.

- اومدی پسرم؟
- پروفسور... خیلی وقته اینجایید.. همه ی بچه ها هم اومدن.. البته ویکتوریا خیلی مطمئن نبود ولی فکر کنم همه اومده باشن.
- چند لحظه اینجا بشین ادوارد..

مردد شد. هم دلش می خواست زودتر چرایی این جلسه را بفهمد و هم فضولیش گل کرده بود که به کتاب دامبلدور سرک بکشد. اما همین که نشست کتاب برچیده و ناپدید شد و تنها یک نشان از آن بر جای ماند. یقینا دامبلدور برای شروع بحثش تله گذاشته بود!

- این.. این یه علامت چینی نیست!؟
- ین و یانگ.. نشانه ی تعادل در جهان هستی..

دهان ادوارد باز مانده بود و دامبلدور ادامه داد.

- از روشنایی تاریکی زاده می شه و از تاریکی روشنایی.. این قانون تعادل جهانه..
- شما نمی خواید بگید که ..

دامبلدور اجازه نداد حرفش تمام شود، در حالی که بلند می شد تا از آلاچیق خارج شود گفت:

چرا.. می خوام همینو بگم.. آرامش روز تا ابد باقی نمی مونه جادوگر جوان.. تاریکی به هر حال دوباره زاییده می شه.. شاید از روشنایی.. شاید از من .. شاید از تو.. شاید از کسی که اصلا ازش انتظار نداریم.. برای اون موقع ما آماده ایم؟

دامبلدور خرامان خرامان روی شن ها دور شد و ادوارد روی نیمکت چوبی با نگاهی خیره به دریا باقی ماند. چه کسی ممکن بود پذیرای جرقه ی تاریکی در خودش باشد؟ ادوارد یک جور به دریا خیره مانده بود که انگار یک نفر در پسزمینه ی ذهنش می خواند: "بیا دریا کاری کن.. غما رو چاره بکن!" و دامبلدوری که رفت هم تقریبا به همان جایی رسیده بود که کمی قبل هوگو با مغز به دیوار خورده بود.


می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۶:۵۶ چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶
#85

هرمیون گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
باد خنکی به صورتش برخورد میکرد و انگار که سعی میکرد تکونش بده. تکونش بده تا از این محل، از این شهر، از این دنیای جادوگری خارجش کنه. سال ها بود که با سیاهی مبارزه میکردن و هنوز هم نتیجه نرسیده بودن. انگار باد هم میدونست که این جنگ تمومی نداره. ربطی به مرگخوار ها یا ولدمورت هم نداشت ، تا جادوگری وجود داشت همیشه افرادی بودن که بخوان ازش به نفع خودشون سوء استفاده کنن و اهمیتی به بقیه ندن. راه چاره چی بود؟ محفل آخرین دفاع روی مرز پیروزی سیاهی به حساب میومد. هم خودش، هم دوستاش هم بچه هاش و شاید حتی نوه هاش درگیر این جنگ خواهند بود. این همه مرگ، این همه جسد، این همه خون. تصویر بدن کشته شده تک تک دوستاش قبل خواب پیشش میومد و راه فراری نبود. هر چقدر هم سعی میکرد صورتش رو توی بالش غرق کنه ، بازم تصویر ها میومدن.
صدای پا باعث شد که ریشه افکارش پاره شه و سریع چوب دستیش رو در آورد و به طرف فرد غریبه گرفت.
- بیرون خونه گريمولد چیکار میکنی هرمیون؟

هرمیون چوب دستیش رو پایین آورد و چشماش رو تنگ کرد تا بهتر ببینه. هری قدم زنان از مه خارج شد و بهش نزدیک تر شد. وقتی چوب دستی هرمیون رو دید لبخندی زد.
-خوشم میاد که همیشه آماده خطر هستی. همه تو خونه نشستن و دارن در مورد دامبلدور و خونه صدفی حرف میزنن.
-چه فایده داره؟ حرف زدن چه فایده ای داره؟

هری که شوکه شده بود به هرمیون نزدیک تر شد و دست هاش رو گرفت. با دست دیگه صورتش رو بالا آورد و تو چشمای ناامیدش نگاه کرد.
-تو که همیشه برنامه ریزی و همفکری رو دوست داشتی هرمیون. حالت خوبه ؟ چرا اینقد گرفته ای امشب ؟
-نمیدونم شاید به خاطر مه اطرافمونه. همیشه مه باعث میشد تو حالت دپرسی قرار بگیرم. شایدم به این خاطره که از نوزده سال پیش هنوز نخوابیدم و هر لحظه منتظرم ولدمورت و مرگخوارا برگردن.
-مرگخوارا که پراکنده شدن و هر کدوم الان تو خونه سالمندان زندگی میکنن. بچه هاشون هم که شغل های آبرومندی تو وزارت خونه و هاگوارتز دارن. دراکو یادته ؟ اون دیگه حتی چراغ قرمز هم رد نمیکنه چه برسه جادوی سیاه.

هرمیون با انکار قبول کرد ولی میدونست یه مشکلی وجود داره. دامبلدور بدون حرف، بدون مشورت با کسی به خونه صدفی رفته بود. شاید دامبلدور هم مثل هرمیون فکر میکرد که مرگخوارا به یه نحوی تونستن ولدمورت رو برگردونن. هری باز ریشه افکارش رو پاره کرد.
-حداقل اگر مرگخوارا برگشته باشن ، میتونی تک تک بگیری شکنجشون کنی. نیمه پر لیوان رو ببین همیشه.

هرمیون لبخندی زد و شونه به شونه هری وارد خونه گریمولد شدن تا در مورد دامبلدور و خونه صدفی به نتیجه برسن.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.