هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴ دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۴
#33

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
تنبل های زوپسی


VS

ترنسیلوانیا


پست سوم





هکتور دقایقی را صرف فسفر سوزاندن برای هضم موضوعی کرد که درست پیش چشمانش اتفاق افتاده بود. حتی چندبار هم چشم هایش را مالش داد اما هیچ چیز تغییر نکرد. او مانده بود و پاتیلش!
هکتور که متوجه شد ایستادن و غرق تعحب شدن دردی را دوا نمیکند با فرمت ویبره به محلی که دوده ای شده بود نزدیک شد تا آن را از نزدیک بررسی کند. جاییکه تا دقایقی قبل اسنیپ آنجا ایستاده بود و در حال حاضر تنها از او یک منو باقی مانده بود.هکتور دولا شد تا منوی اعظم که روی زمین افتاده بود را بردارد... اما ناگهان به یاد آورد که برای دست زدن به این منو حتما باید وضو گرفته باشد و چون هکتور در آن لحظه وضو نداشت به سرعت کمرش را صاف کرد و با صدای بلند گفت:
حتما اسنیپ هم بدون وضو دست زده بهش که همچین شده... حالا بقیشون کجان؟! معجون من که درست و حسابی کار کرد...!

ناگهان صدایی از فراز سر هکتور به گوش رسید.
- معجون تو؟ البته که درست کار کرد وگرنه الان بقیه باید اینجا میبودن!

هکتور با تعجب پاتیلش را زیر و رو کرد.
- اوه پاتیلم حرف زد! ولی من که معجون حرف زدن پاتیل ها بهش نداده بودم؟ داده بودم؟ نه... نداده بودم!

صدا اینبار با صدای خشن تری گفت:
- بیخود به پاتیلت نگاه نکن. صاف وایسا سرجات ببینم... نیشتم جمع کن! جلف!

هکتور با تعجب نگاهش را به اطراف چرخاند.این چه کسی بود که با او حرف میزد ولی دیده نمیشد؟ حتما این از عوارض معجون شانس بود...قطعا همینطور بود!

- هیچم مربوط به اون معجون بوقی نبود که به خورد بقیه دادی. بیخودم دور و برتو نگاه نکن. تو نمیتونی منو ببینی چون من نویسنده ام!

هکتور:

نویسنده با صدای یک نواختی ادامه داد:
- الان وقت تعجب کردن نیست. باید خدمتت عرض کنم که همه هم تیمیات به خاطر خوردن معجون مزخرفی که به خوردشون دادی نابود شدن اونم وقتی که تا چند دقیقه دیگه مسابقه شروع میشه و همه اینا تقصیر توئه!

هکتور نابود شد. هکتور سوسک شد. هکتور از شرم در زمین فرو رفت. اما چون رویش خیلی زیاد بود دوباره به روی زمین برگشت و فریاد زد:
- نخیرم معجون من خیلیم درست کار کرد. دیدی که همه مون خوش شانس شدیم! تو حسودیت میشه چون نمیتونی مثل من یه معجون درست عمل بیاری!

صدا با لحن موذیانه ای گفت:
- جدا؟ برای همینه که الان تو موندی و پاتیلت؟ اگر سوادشو داری یه نگاه به پست قبل بنداز پس!

هکتور با بی میلی نگاهی به پست پیش انداخت.
- خب که چی؟ این بدشانسیا تقصیر من نیست. من معجون شانس دادم به بچه ها. اینکه بدشانسی آوردن مقصرش من نیستم. شاید قبلش از معجونای آرسینوس خورده بودن. من معجونام همیشه درست کار میکنن!

صدای خنده ای به گوش رسید.به نظر می آمد نویسنده در حال پوزخند زدن است.
- خوبه...پس امیدوارم تک و تنها تو مسابقه شانس بیاری! موفق باشی!

هکتور با شنیدن این سخن ابهت و تریپ وقار را فراموش کرد. پاتیلش را روی زمین رها کرد و فریاد زد:
- هی...وایسا! من الان چطوری مسابقه بدم یکه و تنها؟ اگر اسنیپ پست قبلو بخونه منو میکشه!

صدایی به گوش نرسید. نویسنده رفته بود وهکتور را تک و تنها جلوی درب ورزشگاه رها کرده بود. باد سردی وزیدن گرفت که باعث شد پاتیل هکتوربه آرامی روی زمین قل بخورد. مقداری خس و خاشاک از جلوی دوربین عبور کرد تا بر غم افزا بودن صحنه بیافزاید. هکتور دیگر به هیچ وجه احساس خوش شانسی نداشت. تمام وجودش ذره ذره از وحشت و نگرانی پر میشد. چیزی به شروع مسابقه باقی نمانده بود و او مانده بود و یک پاتیل! اسنیپ و بقیه تا ابد محو نمیماندند. آنها بالاخره باز میگشتند و قطعا بعد از فهمیدن اینکه هکتور با کلک به آنها معجون خورانده است حقش را کف دستش میگذاشتند. هرچه بود آنها هرگز نخواسته بودند استعداد او را ببینند.
ناگهان برقی در چشمان هکتور درخشید.
- خودشه...همینه! خودم تنهایی از پسش برمیایم. من یه نابغه م!

هکتور به سرعت تکه پارچه ای از جیب خود بیرون کشید و منوی اعظم را میان آن پیچید و در جیب خود گذاشت و سپس به آرامی به سوی ورزشگاه رفت.

دقایقی بعد-در ورزشگاه:

جمعیت پرشور و هیجان زده در در جایگاه تماشاچیان گرد آمده و با اشتیاق منتظر آغاز مسابقه بودند. اغلب آنها را آبی پوشانی تشکیل میدادند که پلاکاردهایی در تشویق تیم محبوبشان در دست داشتند.
در این میان ماندانگاس درحالیکه لباس بسیار خزش را به تن داشت و در آن سرما به خود میلرزید، درحالیکه جعبه ای در دست داشت میان تماشاچیان میگشت و میکوشید اقلا یک نفر را ترغیب به شرط بندی بر روی تیم تنبل ها کند.
- شرط بندی کنید و از خدمات دفتر شرط بندی دالایی لاما و حومه بهره مند بشین! کی اینجا حاضره روی تیم تنبل ها شرط ببنده؟

تماشاگران بعضا با غرولند و گاهی هم پوزخندهای تمسخر آمیز از دانگ استقبال میکردند تا اینکه یک نفر از میان جمعیت گفت:
- دانگ پسرم...بیا اینجا ببینم عمه جان چی تو بساطتت داری؟میدونی که من بالای چند هزار سالمه و برام خوب نیست تا اونجا بیام!

دانگ با شنیدن این صدا مشتاقانه به آن سو رفت.
- بله مادرجان؟ میخواید شرط ببندین؟ روی پیروز تیم تنبل ها؟

عمه باتیلدا با یک عدد پیراهن گل گلی تا مچ پا و یک شلوار گرمکن که پاچه هایش را توی جوراب هایش کرده بود با سوظن به بساط دانگ که از گردنش آویزان بود نگاه کرد.
- تو که هیچی نداری اینجا؟ بذار ببینم اینا چیه؟ من فکر کردم سقز میفروشی...ولی حالا که تا اینجا اومدی من سر دکمه هام شرط میبندم که تنبل ها میبره!

دانگ:

ناگهان صدایی که به صورت جادویی بلند شده بود در ورزشگاه پیچید و متعاقب آن سکوت بر فضای ورزشگاه حاکم شد.
-یوآن آبرکومبی هستم گزارشگر بی رقیب و بی بدیل این دوره از لیگ کوییدیچ... بیخودم دنبال آملیا نگردین، نمیاد! در حال حاضر هنوز مسابقه شروع نشده ولی کم کم تیما باید سر و کله شون پیدا بشه... آهان با سوت داور تیم ها به زمین فراخونده میشن و تا اینا بیان شمارو به دیدن یه پیام بازرگانی دعوت میکنم... اوه اعضای تیم ترنس دارن میان... و داریم در اینجا مهاجمین این تیم، یعنی روونا ریونکلا، کلاوس بودلر و زنو فیلیوس لاوگود و در ادامه جاودان و لونا لاوگود هستن در نقش مدافعین هستند و دروازه بان این تیم دکتر فیلی باستره که امیدوارم دروازه رو نترکونه! و در آخر جستجوگر تیم، یعنی بانو فلور دلاکور؛ پس این تنبل ها کجا موندن؟ مثل همیشه نامنظم و بی ترتیب و شلخته و از دماغ فیل افتادن و فکر میکنن ملت وقتشونو از سر راه آوردن! خب باشه مرلین بیخود سوت نزن از اونطرف...اوه، چی؟ اومدن؟ عه خب تنبل ها ظاهرا افتخار دادن و اومدن!

فلش بک


هکتور بعد از برداشتن منوی باقی مانده از اسنیپ به درون رختکن دویده بود تا هرچه سریعتر پیش از شروع مسابقه یک عدد تیم تنبل ها را دست و پا کند و در عین حال زیر لب با خود غرولند میکرد:
- یعنی چی؟! یعنی انقدر حالشون خوب بوده و خوشحال بودن که پا شدن رفتن پی کار خودشون و بازی رو یادشون رفته؟ امکان نداره به خاطر تاثیر معجون شانس من بوده باشه! آره درسته. حتما بهونه آوردن و نخواستن بازی کنن از بس که احساس شانس داشتن! هوم، پس سیو چی؟ یعنی اون ترکیدن هم همه الکی بود؟ حتما همینطوره وگرنه معجون های من هیچ مشکلی ندارن. اصلا هم مهم نیست تو پست قبلی چی نوشته شده. من معجونام حرف ندارن!

او ویبره زنان به میان رختکن رفت ودر راه از درون جیب های بیشمارش چندین شیشه معجون و یک عدد پاتیل تاشو خارج کرد. پاتیل را روی شعله مخصوصش گذاشت و یک ملاقه به دست گرفت. سپس مشغول ریختن محتویات شیشه ها داخل پاتیلش شد. کمی از این معجون و کمی از معجون دیگر.
زمانیکه معجون کف کرد و به جوش آمد هکتور به فکر فرو رفت. او برای اینکه بتواند معجون تبدیل بسازد به کمی از فرد موردنظر نیاز داشت. با این همه، برای او که معجون ساز حاذقی (!) بود تهیه این مواد دشوار به نظر نمی رسید. ویبره زنان دست در جیب ردایش کرد و بزرگترین گنیجه اش را خارج ساخت. جعبه ای پر از قسمتی از اعضای ایفای نقش! در واقع او به هر سوژه و پستی که قدم میگذاشت بدون جلب توجه همواره مقداری از هر چیز شخصی و غیر شخصی افراد را برای تهیه معجون کش میرفت و در آن لحظه درون جعبه به دنبال ذره ای از وجود هم تیمیهایش میگشت.
- روفرشی ارباب؟ نه... فلس دم نجینی؟ اینم نه! موچین کراب؟ اوه، اینو واسه چی برداشتم؟ اره ورونیکا؟ چقدرم دنبالش میگشت! بگذریم، این چیه؟

دقایقی بعد

بالاخره هکتور بعد از زیر و رو کردن جعبه موفق شد چیزی را که میخواست پیدا کند. شیشه مصرف شده روغن موی اسنیپ، یک کروات از آرسینوس، یک تبر بدون دسته از الادورا، یک عدد گوش جن که الادورا قبلا از دابی کنده بود و یک چیز لزج و چسبنده که یحتمل آبنات مکیده شده توسط ریگولوس بود.
- عالیه! الان تیمو تشکیل میدم من یه...

خوشحالی هکتور دوامی نیافت. این پایان کار نبود. او نیاز داست تا وسیله ای را برای تبدیل کردن در اختیار داشته باشد. ولی در یک رختکن نیمه ویران که حتی صندلی یا میزی برای نشستن نداشت چه چیزی را میتوانست تغییر شکل دهد؟
ناگهان نگاه هکتور بر روی لوازم معجون سازیش خیره شد و چشمانش بر زد.

پایان فلش بک

- اعضای دو تیم در برابر هم صف میبندن و منتظر شروع مسابقه هستن. کاپیتان دو تیم با اشاره داور میرن تا مراسم دست بوسی و روبوسی قبل از بازی رو به جا بیارن!

سیوروس اسنیپ با همان حالت دودزایش به آرامی جلو رفت تا با کاپیتان تیم ترنسیلوانیا دست بدهد.



پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۲ دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۴
#32

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۰۵:۰۶ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 765
آفلاین
تنبل های زوپسی
vs

ترنسیلوانیا


پست دوم


دوره هایی در زندگی هر شخصی وجود دارند که از اهمیت زیادی برخوردارند. دوره هایی که اهمیتشان در اهدافی است که میخواهیم (و باید) در آن دوره به آن ها برسیم. اهدافی که گاهی برای رسیدن به آن ها حاضر به انجام هر کاری هستیم. برای تیم تنبل های زوپسی این دوره یکی از همان دوره ها بود!

با توجه به دو باخت متوالی در دو بازی و حضوری مقتدرانه در ته جدول گروه خودشان این تیم برای صعود از گروهش به چیزی شبیه معجزه نیاز داشت و برای اینکه معجزه ای رخ دهد نیاز دارید خوش شانس باشید.

ساعاتی پیش از آغاز بازی – دفتر وزارت سحر و جادو

اعضای تیم با چهره هایی شکست خورده برای شنیدن آخرین توصیه های کاپیتان تیم دور تخته ای که وسط اتاق قرار داشت جمع شده بودند.اسنیپ که حتی دیگر دود هم نمیکرد با بی حوصلگی اشاره ای به تخته کرد.
- نقشاتونو که به امید مرلین بلدین؟اینجا اسم اعضای تیم رقیب و عنوانشون رو نوشتم.چون هیچ حوصله توضیح دادن ندارم خودتون محبت میکنید از روش یه دور میخونید!یکی هم لطف کنه این ریگولوسو بیدار کنه!

آرسینوس با بیحوصلگی ریگولوس را تکان داد که در خواب عمیقی خر و پف میکرد و آب دهانش روی شانه آرسینوس جاری بود.در همان لحظه درب اتاق با شدت باز شد و هکتور درحالیکه سینی قهوه ای در دست داشت ویبره زنان وارد شد.
- سلام بر همگی...عجب صبح قشنگیه نه؟

تمام سرهای موجود در اتاق به طور همزمان به طرف هکتور چرخید.شادی و سرزندگی او در تضاد کامل با فضای غم زده اتاق بود.اسنیپ که به طرز هشداردهنده ای به دود کردن افتاده بود پرسید:
- ممکنه بفرمایید تا الان کجا تشریف داشتی هکتور؟تقریبا یه ساعته که جلسه رو شروع کردیم.

نگاه های اتهام آمیز اعضا در سکوت به هکتور دوخته شد.
- ببخشید سیو خواب موندم...میدونی که دیشب داشتم معجون...نه یعنی گفتم قبل از حضور در زمین لازمه خودمونو تقویت کنیم برای همین چون فکر کردم صبحونه نخوردین براتون داشتم صبحونه آماده میکردم!

در یک لحظه رنگ از رخ اعضای تیم پرید و نگاه هایشان با تردید به فنجان های قهوه ای که در سینی خودنمایی میکرد دوخته شد.حالا میشد برق وحشت و نگرانی را در چشم اعضای تیم دید.اسنیپ که دود کردن را فراموش کرد با دست یقه اش را تکانی داد.تنها چیزی که در ان لحظه کم داشت مسمومیت اعضای تیم پیش از مسابقه بود.
- ام...ممنونم هکتور لطف داری...فعلا داریم تیم حریفو آنالیز میکنیم.

هکتور از ویبره زدن دست کشید.
- الان خواستی بگی قهوه های منو هم قبول ندارین؟
- نه هکتور...من منظورم این بود که...
-من میدونم شما راجع به من چه فکرایی میکنید سیو و اینکه به نظرتون من یه معجون ساز بی استعداد و بی عرضه م ولی اینا فقط قهوه ن!
- من کی همچین حرفی زدم؟
- اصلا نمیخواد خودم همه شو میخورم....شماها لیاقت ندارین آدم واستون قهوه درست کنه!

هکتور این را گفت و سینی را روی میز سراند و دم دست ترین فنجان را برداشت و به لب برد.

اعضای تیم که اصلا حوصله دیدن صحنه های خشن را پیش از شروع مسابقه نداشتند رویشان را از منظره هورت کشیدن قهوه داغ برداشتند.
هکتور یک نفس فنجان را سر کشید.سپس آن را پایین آورد و در حالیکه با رضایت لب هایش را میلیسید زمزمه کرد:
- خیلی چسبید...

سپس دستش را دراز کرد تا فنجان دوم را بردارد.همین حرکت کافی بود تا نگاه گرسنه و شکم خالی تنبل ها هرگونه شک و تردید را در مورد مسمومیت قهوه ها از ذهنشان بزداید.شاید هم بخار کم رنگ و بوی خوش قهوه تازه عقل از سرشان ربوده بود.کسی چه میداند؟
در کسری از ثانیه اعضای تیم مثل قحطی زده ها به سینی قهوه هجوم بردند تا سهمشان را بردارند و در این میان هکتور درحالیکه لبخند پیروزی روی لب هایش میدرخشید آهسته کنار رفت تا نتیجه شاهکارش را ببیند.این حقه همیشه جواب میداد.درحالیکه فرو رفتن قهوه داغ از 6 جفت حلق را به طور همزمان نظاره میکرد به سادگی اعضای تیمش پوزخند زد.کسی حتی شک نکرده بود فنجانی که هکتور از ان نوشید از قبل نشانه گذاری شده بود!

فلش بک-شب گذشته آزمایشگاه هکتور

اسنیپ هرچند علاقه ی چندانی به تهیه معجون شانس از سوی هکتور نشان نداده بود اما هرگز در باورش هم نمیگنجید همان اجازه ساده و سرسری را هکتور چنین جدی گرفته باشد.
هکتور درحالیکه عینکی مخصوص به چشم زده بود با حرارت مشغول هم زدن محتویات پاتیلی بود که به اهستگی قل قل میکرد.
-عالیه رنگش که همونیه که باید باشه فکر نکنم اون یه ذره اسانسی که بهش زدم تاثیری داشته باشه.
او با دقت چند دور دیگر معجون را در جهت عقربه ها هم زد و سپس ملاقه را از پاتیل بیرون آورد.چنان در رویاهایش غرق که که متوجه نشد ملاقه به آرامی ذوب شد و درون پاتیل فرو ریخت.
- بالاخره همه میفهمن که من چقدر تو این کار استعداد دارم.همه به توانایی من پی خواهند برد فقط کافیه اینو قبل از مسابقه فردا به اعضای تیم بخورونم تا شانس بهمون رو کنه!

پاتیل همچنان به آرامی میجوشید و بخار از روی آن برمیخاست.

پایان فلش بک


اعضای تیم طی یک حرکت هماهنگ فنجان ها را پایین آوردند و آهی از سر رضایت کشیدند.هکتور لبخند دیگری زد.بالاخره موفق شده بود.حالا تنها باید صبر میکرد تا معجون اثر خودش را بگذارد.
- اوه دابی نباید نوشیدنی میخورد! اگه دابی دستشوییش گرفت نتونست رفت! دستشویی ورزشگاه خراب بود!

برق تبر الادورا دابی را وادار به سکوت کرد.
- جن آزاده هستی باش. همه ش یه فنجون قهوه بود جنبه داشته باش اقلا!

دابی:

در همان لحظه فریاد ریگولوس توجه همه را به خود جلب کرد.
-دتس امیزینگ!چه حس خوبی پیدا کردم یه دفعه!عالیه!

او ویبره زنان به میان اتاق امد و آرسینوس را از کادر خارج کرد.
-همه چی با حاله، من چقد خوش شانسم همه چی باحاله بدشانسی خوابیده، شک ندارم دیگه همه چی جور میشه!

از چهره سایر اعضای تیم هم اینطور به نظر می رسید که در حال تجربه احساسی مشابه ریگولوس هستند ولی ابهتشان اجازه نمیدهد با او همراهی کنند.

-خب میریم به سمت ورزشگاه و از اونجایی که هوا عالیه تا ورزشگاه قدم میزنیم.

حق با اسنیپ بود. هوا به طرز معجزه آسایی عالی به نظر می رسید. آفتاب ملایمی بر سطح زمین در سرد و باران زده میتابید و با وجودیکه پاییز بود آسمان کمابیش صاف به نظر میرسید.

درست در همان لحظه که اعضای تیم برای خروج از وزارت خانه آماده میشدند ناگهان پنجره اتاق وزارت با سر و صدا شکست و زاغ سیاه اسنیپ مثل فشنگ وارد شد و قل قل خوران جلوی پای اسنیپ افتاد.
اسنیپ در حالیکه فازش از به تغییر حالت داده بود با وقار خم شد تا نامه را از پای زاغ باز کند.
-جستجوگر و دروازه بان تیم ترنس مصدوم شدن معلوم نیست به بازی برسن. به نظر میاد شانس آوردیم.

هکتور لبخند عریض دیگری بر لب آورد.

ساعتی بعد- در راه ورزشگاه

اعضای تیم تنبل ها قدم زنان و بعضا سوت زنان و ویبره زنان عرض خیابان های لندن را چنان میپیمودند که گویی نه در راه رفتن به ورزشگاه برای مسابقه دادن هستند بلکه چنان قدم برمیداشتند که گویی به مراسم عروسی دعوت دارند.
-مامان مامان اونو ببین! همونه، خودشه!

این صدای کودکی بود که با شور و شوق هری پاتر را نشان میداد و جیغ و ویغ میکرد که میخواهد او را از نزدیک ببیند.
هری که در حالت عادی هم جو گیر بودوقتی متوجه شد یک نفر او را شناخته است لبخند پت و پهنی زد و وسط خیابان فیگور قهرمانی گرفت بی توجه به اینکه سایر هم تیمی هایش در همان حال سرخوشانه از او دور میشوند.مادر و پسر به او نزدیک شدند:
-تو پری آتری؟

حباب خوشحالی هری در یک لحظه منهدم شد.
-هری پاترم!

-تر آتر! مامان مامان تری آتره! همونکه آوادا میزنی نمیمیره! میخوام امتحان کنم مامان!

هری که از این پیشنهاد خوشحال به نظر میرسید بار دیگر سینه اش را جلو داد.
- میتونی امتحانم کنی کوچولو!

در نتیجه پسرک پیش از آنکه مادرش نظرش بتواند حتی اظهار نظر کند چوبدستیش را به سمت هری نشانه رفت
-آوادا کداورا!

و این پایان کار هری پاتر بود.پسری که زنده ماند در یک ثانیه به پسری تبدیل شد که مرد!
و اینکه پسری در این سن چگونه توانایی اجرای چنین طلسمی را داشت همگی به بدشانسی هری پاتر مربوط است و بس!

اعضای تیم که از کم شدن یکی از اعضایشان بی خبر بودند شاد و سر خوش به سمت ورزشگاه روانه بودند.

دابی که او هم فرشته شانس دور سرش بال بال میزد، برخلاف همیشه در کنار الادورا قدم بر می داشت.ناگهان الادورا بدون هیچ اخطار قبلی در کنار دیواری ایستاد تا تبرش را دست به دست کرده و کمی خستگی به در کند.او که تبر را به دیوار تکیه داده بود بر حسب یک بدشانسی کوچک اصلا متوجه حالت نا متعادل تبر و عبور همزمان دابی از کنار دیوار و لیز خوردن تبر نشد!

قــــرچ!

الادورا زیر لب ناسزایی گفت و تبرش را از روی زمین برداشت و بدون اینکه حتی متوجه سر دابی بر روی زمین شود که قل قل خوران از او دور میشد تلاش کرد خود را به بقیه برساند.کسی چه میداند شاید این هم بدشانسی کوچک دیگری بود!

الادورا در میان خیابان ناگهان متوجه حضور خون بر روی تبرش شد و از آنجاییکه ایده ای نداشت به تازگی چه کسی را گردن زده است با اخم ایستاد تا آن را بررسی کند و همین امر باعث شد تا کامیونی که از سمت مخالف به سمتش می آمد و برایش چراغ میزد را نبیند...یک بدشانسی دیگر!

اعضای باقی مانده که متوجه غیبت هری،دابی و الادورا نشده بودند خیابان عریض را بدون همراهی آن سه مرحوم پشت سر گذاشتند.

ریگولوس که در فاز سرخوشی همزمان با قدم زدن در کنار اعضا و لذت بردن از زیبایی های اطراف ویبره میزد در یک لحظه متوجه عبور پسرکی بستنی به دست شد که از کنارش عبور کرد. که حتی در حالت سرخوشی هم قادر نبود دست از سرقت بردارد با مشاهده کودک بستنی به دست اتوماتیک وار راهش را به آنسو کج کرد تا در یک فرصت مناسب بستنی را از دست پسرک برباید.به هرحال در یک روز خوب و پر از خوش شانسی های کوچک و بزرگ خوردن یک بستنی خیلی میچسبید!

تنها یک لحظه برای قاپیدن بستنی از دست کودک برای ریگولوس وقت برد اما او به هیچ وجه پیش بینی آنچه پشت سرش اتفاق افتاد را نمیکرد.بلند شدن صدای جیغ و گریه کودک همانا و له شدن سر ریگولوس که مجال گریز نیافته بود زیر ضربات کیف مادر بچه همان...این دیگر ته بدشانسی بود!

به نظر می رسید هوا نیز کم کم سر لجبازی با تنبل ها را گذاشته و هر لحظه گرمتر و گرم تر میشد. آرسینوس که ماسک و کراواتش به شدت مانع از تنفس راحتش می شد هر لحظه بر کبودی سر و صورتش افزوده میشد که طبیعتا زیر نقاب هیچکس متوجه این نکته نشد.آرسینوس از حرکت باز ماند.بال بال زد و کوشید ماسک را از صورتش بردارد اما چون به صورتش چسبیده و جزو ایفای نقش محسوب میشد امکان پذیر نبود.صورت آرسینوس زیر نقاب کم کم سیاه شد.با دست به گلویش چنگ انداخت و عاقبت بر اثر گرما و بی اکسیژنی جان داد اما تنبل های باقی مانده که کماکان با تریپ سرخوشی به سوی ورزشگاه میرفتند متوجه نشدند که آرسینوس دیگر قادر به شرکت در مسابقه نخوهد بود...

دقایقی بعد-نزدیک ورزشگاه


کم کم دیوارهای بلند ورزشگاه از دور نمایان میشدند.اسنیپ و هکتور تنها تنبل های باقی مانده تیم که کماکان بدون اطلاع از اینکه تنها اعضای باقی مانده اند در نزدیکی ورزشگاه متوقف شدند.اسنیپ دستهایش را در جیب ردایش فرو کرد و نگاهی به ساختمان ورزشگاه انداخت.
-خب دیگه رسیدیم. ما امروز رو دور شانسیم! حتما بازی رو میبر... این بوقی ها دیگه کجا رفتن؟
-معجون یافتن اعضا بدم؟

اسنیپ که به هیچ وجه دلش نمیخواست اولین کسی باشد که افتخار نوشیدن این معجون را نصیب خود میکند با سرعت منویش را از جیب خارج ساخت:
-نه هکتور نیازی به این کار نیست سی پنل دکمه ای داره برای جست و جوی مکان اعضا وقتی اینو بزنم میتونم پیداشون...

اسنیپ بی توجه به اعتراض هکتور مبنی به اینکه به معجون سازی او اعتماد ندارد با زدن دکمه جست و جوی مکانی اعضا حتی فرصت نکرد جمله اش را به پایان برساند و در جایی که تا ثانیه هایی پیش سیوروس اسنیپ کاپیتان تیم تنبل ها ایستاده بود و دود میکرد تنها دوده ای سیاه باقی مانده بود! بد شانسی بزرگی بود!

حالا فقط هکتور مانده بود و یک پاتیل بد شانسی!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۴
#31

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
تنبل های زوپسی


VS

ترنسیلوانیا

پست اول


شب ها، معمولا بهترین بازه زمانی شبانه روز هستند.
چرا که تنها کسانی بیدار می مانند که شکوه و قدرتش را حس میکنند، و قادر به دیدن نوری هستند که تنها و تنها در تاریکی شدت میگیرد. اما همان طور که فرمول آب قانون انبساط و انقباض را نقض میکند، میتوان گفت همیشه کسانی هستند که نه تنها از موارد مذکور بوق هم نمی فهمند، بلکه از دیگر موارد موجود در جهان هستی هم بوق نمی فهمند.

آب شب، یا شاید هم بتوان گفت صبح، درست وقتی ناقوس بزرگ کلیسای وزارتخانه ی سحر و جادو پنج بار نواخت، اگر از زیر در های بزرگ و چوبی وزارتخانه داخل می آمدی و موفق میشدی از سوراخ کلید در اتاق وزیر داخل را نگاه کنی، یا اگر نظافتچی پیر و معتادی بودی که مدتها میشد در اتاق وزیر چتر انداخته بود، میتوانستی هفت تا از همین فرمول های استثنایی آب را ببینی که قهقهه های مستانه ای سر میدادند که مطمئنا کسی جز خودشان از علت ان سر در نمیاورد.هرچند هیچ بعید نبود که خودشان هم از آن سر درنیاورده باشند!



ویرانه های ورزشگاه نقش جهان

تمامی هر هفت عضو تیم تنبل ها در آن ساعت از روز که سگ هم با کتک حاضر نبود از لانه اش بیرون بیاید در ورزشگاه دور هم جمع شده بودند.البته اگر میشد نام آن خرابه را ورزشگاه گذاشت!
باد ناجوانمردانه می وزید و سرمای صبح پاییزی تا مغز استخوان آنها نفوذ میکرد.در آن وضعیت صداهایی که به بهانه جویی بلند بود چندان عجیب به نظر نمیرسید!
_دستشویی خرابه.
_معجون درست شدن دستشویی؟
_من گشنمه!
_معجون عدم گشنگی جن های آزاد؟
_بوق تو این زندگی.
_ سفر های علمی؟
_

این آخری واقعا بی ربط بود، و شاید همین باعث شد اعضای گروه به حالت screen saver فرو رفته سکوت اختیار کردند. چند ثانیه ای در سکوت سپری شده بود و تنها صدای ویبره زدن های هکتور به گوش میرسید که ناگهان سیل غر غر های وزیر و دست اندر کارانش از نو جریان گرفت.

_رختکن مون آتیش گرفته.
_ورزشگاه مونم که هر روز غول ها میشینن روش!
_آروم باشید خواهشا دوستان، بسپریدش به من.
_به نام وزارت بسپرید به این!

در حالیکه آرسینوس بیهوده سعی داشت کنترل اوضاع را به دست بگیرد و معاونش درست مثل غول های ورزشگاه نقش جهان پنج دقیقه یک بار می نشست روی تلاش هایش، و تا زمانی که تلاش های بیچاره ی آرسینوس خفه نشده بودند بلند نمیشد، هری بدون هیچ دلیل خاصی سعی میکرد از سر و کول سوروس بالا رفته دابی را روی سر او بگذارد، و به دنبال او الادورا همانند دامن اسکاتلندی از کمر سوروس آویزان شده سعی در گردن زدن دابی داشت. در این میان ریگولوس که موضوعی برای اذیت کردن نم یافت و حتی جیبی که دست در آن کند با انگیزه ی بیشتری به نشستن دم به دقیقه روی تلاش های آرسینوس ادامه داد و آرسینوس که در آن حالت هم همچنان خوشبینیش را حفظ کرده بود احمقانه سعی در برقراری نظم داشت.

پس از چند دقیقه، درست زمانی که سر و صدا به اوج خود رسیده بود، سوروس که تمام مدت با افکت شبح سالن اپرا ایستاده و در سکوت دود میکرد با فرود آمدن اشتباهی ضربه تبر الادورا و ریختن بخشی از موهایش ناگهان منفجر شد.
_آرسینوس خجالت نمیکشی انقدر سر و صدا میکنی؟

در حالیکه اعضای تیم برره ای وار به حالت در آمده و آرسینوس با افکت در حال تجزیه شدن و پراکنده شدن در میان ذرات هوا بود، هری بالاخره موفق شد دابی را با صدای تلپی روی سر سوروس بکارد و سپس شروع به رد و بدل کردن نگاه های رومانتیک با سوروس کرد

هری:
اسنیپ:

در نگاه اسنیپ تنها حسی که دیده نمیشد علاقه به زل زدن در چشم های هری بود.در واقع به نظر می رسید در برق چشم های اسنیپ تنها یک پیام به وضوح میدرخشد...خفه کردن هری!

_لباس هامونم که ریگولوس برده خیرات کرده.

هری با وجود داشتن آیکیویی در حد هویج متوجه شد چیزی نمانده چشمان سوروس آتش بگیرند و مطمئن بود که اگر نگاه میتوانست کسی را بکشد تابحال حتما به فجیع ترین نحو ممکن مرده بود،با به زبان آوردن این جمله تلاش کرد بحث را عوض کند و البته چندان هم ناموفق نبود، طولی نکشید که خیل عظیم غر غر ها، دیگر بار همچون موجی ورزشگاه را در بر گرفت.
_توپ هامونم که وندلین آتیش زد.
_این ریگولوسم که شبا نمیزاره بخوابیم!
_معجون اصلاح غلط های املایی از جمله "نمیذاره"؟
_بوق تو این زندگی.
_معجون عدم بوق بر زندگانی؟
_بوق به این شانس.
_معجون شاااانس؟
_
_
-

در پی افکت همگانی گروه، هکتور صلاح دید که بار دیگر موهبت به اشتراک گذاری ایده ی خارق العاده اش را با دیگران تقسیم کند.
_معجون شاااااانس!
_
_
_

هکتور کم کم در ایده خارق العاده اش دچار تردید میشد اما از انجاییکه از اعتماد به سقف فوق العاده ای بهره مند بود کم نیاورد.
-معجون... شاااانس...
_
_
_
_ام... معجون شانس.
_
_دوستان شما... ام... قصد دارین همین جوری... ام... معجون شانس؟
_
_
_

هکتور کم کم سرخ می شد و عرق میکرد.اما باز هم این چیزی نبود که باعث شود تا از روی او چیزی کم شود! درحالیکه با اعتماد به نفسی مثال زدنی همچنان ویبره می رفت گفت:.
_ریگولوس تو یه چیزی بگو...

اعضا همچنان در سکوت به نگاه های پوکر فیس وارشان به او ادامه دادند به جز اسنیپ که دیگر چیزی نمانده بود درست مثل ابتدای رول به ناگاه منفجر شده و تمام عوامل رو و پشت صحنه را به ذرات غبار تبدیل کند.اندک اندک از حرکات ویبره هکتور کاسته شد تا اینکه به طرز معزه آسایی از حرکت ایستاد.
_من دیگه کم کم دارم میترسم بچه ها... یکی یه چیزی بگه خب.

آرسینوس که از شدت کمبود اکسیژن بنفش شده بود بالاخره رضایت داد و دهانش را باز کرد و ناگهان نفس عمیقی کشید.
_هوف... هکتور... ام... فکر میکنی واقعا قبل از مسابقه و درست قبل از مسابقه، معجون تو رو میخوریم؟
_الان از معجونای من ایراد گرفتی؟

سیوروس که واقعا دلش نمیخواست یک روز مانده به مسابقه، با لج کردن و "به مامانم میگم" های هکتور مواجه شود سریعا مداخله کرد.
_اهم... نخیر... هکتور تو خودت دیدی این آرسینوس عقل درست حسابی نداره... حدود بیست و چهار ساعت به شروع مونده. میتونی معجونت رو درست کنی.
- جدی میگی سیو؟پس چرا تو دیالوگای بالا داشتی دود میکردی؟یه جا هم موهاتو میکشیدی سیو!

اسنیپ چانه اش را خاراند و با نظری به چند سطر بالاتر دریافت اگر سر بند را محکم نگیرد آن را آب میبرد.
- درسته هکتور و البته اگر دقت نکرده باشی یه جا هم داشتم سرمو میکوبیدم به دیوار!اگر تو هم یه جن بوقی روکله ت مینشست و یه بوقی کله زخمی بهت زل میزد بیشک مثل من میشدی!
- راست میگی سیو!پس من معجون درست کنم؟
-درست کن هکتور.
-خب بعدشم شما میخورینش نه؟

اسنیپ با یک حرکت دابی را از روی سرش برداشت و با پرتابی دقیق از کادر بیرون انداخت.نه به خاطر اینکه تا این قسمت از پست روی سرش نشسته بود چون نمیخواست اعتراض او در خصوص مخالفت با نوشیدن معجون به گوش هکتور برسد.درحینی که الادورا به دنبال دابی به خارج از کادر شیرجه میزد اسنیپ دستی به انتهای موهای کوتاه شده اش کشید.
- البته هکتور...معلومه که میخوریم.

در همان حال که هکتور ویبره زنان و پرواز کنان دور میشد، سوروس شانه بالا انداخت و با اخم به آرسینوس که دست به سینه به او زل زده بود نگاه کرد:
_بهرحال که اثری نداره... دم مسابقه ای حرصش رو در نیاریم!

سیوروس راست میگفت... تنبل های زوپسی در آن زمان معین نه تنها رختکن نداشته بلکه ذره ای مهارت در کوییدیچ نیز کسب نکرده بودند و با ان شرایط اسفناک تنها چیزی که کم داشتند تا تبدیل به پکیج کاملی از برج زهرمار شوند، این بود که تیم هم نداشته باشند. تنبل های زوپسی در آن لحظه ی مشخص که همگی در ویرانه های در حال تعمیر ورزشگاه نقش جهان، در جوار غول ها دور یکدیگر حلقه زده بودند، هرگز متوجه نشدند که کجا را اشتباه کرده اند... اما حس عجیبی که همگی شان خود را برای آن سرزنش می کردند، در ذهنشان نعره می زد که اشتباه پیش آمده نه تنها چندان کوچک نیست، بلکه "اصلا" کوچک نیست.

چند مایل آن طرف تر، سنجاقک سبز رنگ و کوچکی ناگهان از پرواز باز ایستاد و به اطرافش خیره شد. بیهوده تلاش میکرد...

تار عنکبوت!


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۱۸ ۲۳:۱۲:۱۹

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۱:۳۹ شنبه ۹ آبان ۱۳۹۴
#30

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
هفته سوم جام جهانی کوییدیچ


تنبل های زوپسی - ترنسیلوانیا

زمان: از ساعت 00:01 روز شنبه، 1394/8/9 تا ساعت 23:59 روز دوشنبه 1394/8/18

* قبل از شروع مسابقه قوانین را به دقت مطالعه کنید.


ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۱۸ ۲۲:۳۹:۴۷


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱ شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۴
#29

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
نتیجه بازی گویینگ مری با تنبل های زوپسی ( ورزشگاه نقش جهان!)


گویینگ مری:
اورلا کوییرک: 64
فرد ویزلی: 67
آیلین پرنس: 60

امتیاز تیم: 63.6
امتیاز هماهنگی پست ها: 10


تنبل های زوپسی:
آرسینوس جیگر: 81
هکتور دگورث گرنجر: 84
سیورس اسنیپ: 85
ریگولوس بلک: 81

امتیاز تیم: 82.75
امتیاز هماهنگی پست ها: 16


برنده مسابقه: تنبل های زوپسی
صاحب گوی زرین: تنبل های زوپسی




پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۰:۴۳ سه شنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۴
#28

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۲ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
از (او) تا (او) با (او)...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 204
آفلاین
پست سوم
تیم کوییدیچ گویینگ مری

اکنون شب شده است.نسیم خنکی میوزد که البته هیچ یک را که در اندیشه ای بسی ژرف فرو رفته اند خنک نمیکند.
اندکی انطرف تر:جرج و باری ادوارد رایان همچنان در حال بحث با یکدیگر هستند.
ـ وقتی من بهت میگم دست رو من بلند نکن نمیفهمی احیانا؟
ـ اخه من موندم به توچه که دخالت میکنی در بحث های خصوصی من و داداشم مرتیکه بوقی؟
ـ منظورت از بحث خصوصی دقیقا همونی بود که دونفری داشتین جار میزدین؟
و بحثشان همچنان و همچناان ادامه داشت.
در طرفی دیگر تر نیز لارتن فلفل قرمز وار در حال سر وکله زدن با لوفی سان بود که شاید فرجی از سوی دیار مرلین ومورگانا حاصل شود وپس از 458 بار به دیوار خوردن،500 بار به درخت خوردن و200 بار فرو رفتن جارو در حلقش بلاخره پرواز را بیاموزد.
ـ اوهوی!الان چه وقت نشستنه؟بلند شو ببینم!باید یه بار دیگه امتحان کنی!
لوفی سان در حالی که در حال چسب زدن دندان های از جا کنده شده اش برروی لثه اش بود غر زد:
عاقااااااااااااا!!!من یاد گرفتمممممم!به روح سالاااااااااااازار!به پوتین مرلینننننننننننن!!!میگم بسهههههه!بسهههههههه!بس...
که ناگهان از چند متر انطرف تر افسونی امد و مستقیم به دهان لوفی سان برخورد کرد وسپس صدای خانوم کاپیتان:
ـ خفه میشی دودقیقه یا بفرستمت تو اتاق معجون سازیم ازت به عنوان مواد اولیه استفاده کنن؟
لارتن:
لوفی سانِ دهان بسته شده به وسیله افسون سیلنسیو:
و همانطور که دیده میشد در اندکی انطرف تر خانوم کاپیتان در حالی که لیوان کاپوچینویی در دست داشت برروی تخت کاپیتانی خویش نشسته و تاجش را مرتب میکرد وهمزمان نقشه تیم را مرور میکرد.((پس چی؟فکر کردی بیکار میشینه فقط دستور میده؟اونم ایلین؟عمرا ))
و اما کمی انطرف تر:
فرد ویزلی در جلوی اتش نشسته بود و به نقطه نامعلومی از افق زل زده بود.این بار اول بود که فرد این چنین ارام دیده میشد.
نه میخندید
نه میگریست
نه متعجب بود
نه متفکر بود
نه ناراحت بود
نه افسرده بود
نه نگران بود
نه حرف میزد
و هیچکس نمیدانست دقیقا چه بر سر این فرد امده بود.گویی فشار زیاد موجب هنگیدن شدید و متوقف شدن سیستم سخت افزاری ایشان گشته بود که هنوز خبر جدیدی از وضعیت ایشان به دست ما نرسیده است.
و بلاخره ان شب هرطور که بود گذشت...

فرداییش صبح،اندکی مونده به شروع مسابقه، همون موقع یهویی دررخت کن:
ـ اوهوی!اون شنل منه!
ـ عه جرجی جان تو کی اومدی؟
ـ یه دوساعتی میشه اینجام لارتن!
ـ پس چرا من ندیدمت؟
ـ به خاطر هوش بالاییه که داری.
ـ هی منو مسخره نکن!
ـ اره نباید مسخره ات کنم!دیشب تو نبودی داشتی به لوفی سان یاد میدادی به جاروش بنزین بزنه؟
ـ خب که چی؟ایا اجازه تفریح هم نداریم ایا؟ایا باید از تو اجازه بگیرم ایا؟
ـ کاری نکن بزنم با همین جاروم لهت کنم بوقی!
ـ جاروتو نگه دار لازمت میشه.
ـ من مگه...ااااااااااااااااااااا!
در همین حین بود که ناگهان طی یک حرکت اهسته خفن و به طرز نا معلومی جرج ملقی بسیار اکروباتیکانه از پشت زد و با هیپوتالاموس به کف زمین برخورد کرد.
لارتن:
ـ ای کوفت!
جرج این را گفت و در حالی که سرش را میمالید از جا برخواست و به پشت سرش نگاه کرد.
ـ کدوم تسترالی...
ایلین در حالی که تاج خود را براق نموده و عینک دودی خفنی بر چشم زده و موهایش را بابلیس کشیده و لباس یشمه ای و شنل سیاه بسییییییییی دنباله دارش را پوشیده بود بود از لیوان لیمونادش جرعه ای نوشید و کاملا خونسرد گفت:
روی کیسه وسایل من واستاده بودی.
و انگاه کیسه خالی را برداشت و هورت خفنی از لیوانش کشید و در میان قفسه ها ناپدید شد.
ـ اینم که فقط کارش کله پا کردن ادمه!کاپیتانِ...
از چندین متر انطرف تر صدایی امد:
چیزی فرمودین؟
جرج:
و در همین حین بود که لوفی سان جارو بدست به همراه فرد داخل رخت کن شدند.
ـ تو چرا نمیفهمی مرتیکه بوقی؟از دوماه پیش تا حالا دارم بهت میگم گاز نده !برادر من گاز نده !عزیز من گاز نده !بوقی گاز نده !احمق گاز نده!بیشعور گاز نده !مرتیکه :((ghat: ((404-not found ...((بدلیل بالا رفتن ظریب منفی از لحاظ ادبی از گفتن ادامه این دیالوگ معذوریم! ))
ـ هوی با من درست صحبت کن ادم...((not found))
ـ دعا کن که من نبینم که توی زمین بلد نیستی از جارو استفاده کنی!وگرنه جفت پا میرم تو کلیه ات!
ـ بگیر که اومد!
در همین حین طی یک حرکت اهسته دعوایی خفن به همراه یک موزیک اکشن بین چهار نفر در گرفت.
دست فرد به صورت لوفی سان نزدیک میشد.
دهان لارتن برای گفتن فحش باز میشد.
اورلا کوییرک وارد چادر میشد وبه صحنه زل میزد.
ایلین لیوان لیموناد خود را در هوا پرتاب میکرد.
لحظه ای بعد دندان های لوفی سان از دهانش در حال پرتاب شدن به بیرون بود.
دندان های لوفی سان در هوا به قطره های لیمو ناد لیوان در حال پرتاب شدن برخورد میکرد.
اورلا کوییرک با حالت پوکر فیسی به انها زل زده بود.
ایلین به طرز اهسته ای به طرف طرفین دو دعوا میدوید.
پای لارتن برای زدن لگدی به چانه جرج بالا میرفت
که ناگهان...
ـ سووووووووووووووووت!
صدای سوت کل صحنه را بهم ریخت.
کارگردان:
عاقاااااااا!این چه وضعشه؟وسط صحنه همه جو رو به بوق کشیدین رفت!
ـ صحنه چیه مرد حسابی؟مسابقه شروع شده!

در همین لحظه بود که همه افراد حاظر درصحنه با حالت پوکر فیسی به یکدیگر و فرد وایلین با حالت پوکر فیس تری به لوفی سان با حالت خیره شدند.
تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۱ ۱:۱۲:۳۷

eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
#27

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
تنبل های زوپسی
vs
گویینگ مری

پست آخر


چند دقیقه ی بعد، در حالیکه سکوت بر ورزشگاه و رختکن حاکم شده بود و همگی منتظر ورود تیم شاسگولان بودند، اعضای تیم هفت نفره ی تنبل ها یکی پس از دیگری به سختی از جای برخاستند. البته هکتور از اول هم به حالت برخاسته تغییر شکل داده بود زیرا نمیتوانست همزمان ویبره برود و روی زمین هم بیفتد، و ریگولوس اصلا برنخاست زیرا مثل همیشه فضای رختکن برایش زیادی خواب آور بود.

_میبینم که معجون درست کار کرده!
هکتور که بطرز عجیبی به شکل ننه ی ریگولوس در آمده بود، در حالیکه ویبره میرفت و از گوش هایش دود بیرون می زد و در آستانه انفجار بود، این را گفت. و آرسینوس که البته حالا به شکل تسترال مو بلوندی در آمده بود و ماسکش به گردنش آویزان بود، با اخم به او خیره شد.
_عجیبه مگه؟!

هکتور لبخند از خود متشکری زد... زمانش فرا رسیده بود که قدرت نمایی را شروع کند.
_برای تو و امثال تو بله آرسینوس... اما برای من که این معجون رو درست کردم اصلا عجیب نیست که ببینم جزیی ترین ریزه کاری های پروژه م هم درست عمل-

باقی دیالوگ هکتور، در صدای شیهه ای گم شد که اتفاقا از گلوی خودش هم برخاسته بود. هکتور که طوری به در و دیوار نگاه میکرد که انگار انتظار دارد هر لحظه اسبی که این صدا را ایجاد کرده، خودش را نشان دهد، با تعجب دهانش را بست.

اتاق در سکوت فرو رفته بود... همه به هکتور خیره شده بودند که همین چند ثانیه پیش صدای اسب در آورده بود. هکتور با فرمت دهانش را باز کرد تا حرفی بزند، و البته شکی نیست که دوباره با همان صدا مواجه شد. در همان لحظه، انگار که همه چیز بطور ناگهانی منفجر شده باشد، دود ارغوانی رنگی اتاق را فرا گرفت...

ده دقیقه بعد

زمانی که بالاخره مه بنفش رنگ فرو نشست، اعضای تیم بار دیگر به یکدیگر خیره شدند. اما این نگاه آن نگاهی نبود که در مرتبه اول به هم کرده بودند بلکه این نگاه حاصل مشاهده چیزی فراتر از حد درک و تصورشان بود و حتی عدم باور آن چیزی که در مقابل چشمشان قرار داشت!
اعضای تیم چندین بار امیدوارانه پلک زدند تا شاید این توهم از میان برورد اما ظاهرا توهم مزبور سمج تر و سرسخت تر از این حرفا بود که به این سادگی از بین برود!

شاید اولین چیزی که بیش از همه به چشم می آمد، دو نفری بودند که کله هایشان به هم چسبیده بود و جدا نمیشد، درست مثل دو انسان ناقص الخلقه ای که از بدو تولد به هم چسبیده باشند... ریگولوس و آرسینوس! گردن ریگولوس اندازه ساق پایش شده بود و ساق پای آرسینوس اندازه کل قد ریگولوس. موهای سرخ آتشین هکتور درست مثل یک آپارتمان مربعی دور صورتش را گرفته بودند و یک بوته گل اقاقیا از میان آنها رشد کرده بود، و یک دست اضافی از پیشانی سوروس بیرون زده بود و توی حلقش فرو رفته بود و عجیب بود که تا آن لحظه خفه اش نکرده بود! دابی، منقار بزرگی مثل مرغان دریایی در آورده بود و هری پاتر تبدیل به جنازه ی پسری شده بود که زنده نماند.

آرسینوس که احتمالا بیش از تک تک اعضای تیم از موهبت چسبیدن به ریگولوس مشعوف بود، در حالیکه سعی میکرد حرف زدن یک ریز و ذوق زده ی ریگولوس را نادیده بگیرد، اولین دیالوگ چنین سکانس سنگینی را بر زبان آورد.
_گفته بودی معجون تو رو خوردیم... آره هکتور؟!
_بله! نمیدونم قبلش چی خورده بودین اما بوی یکی از معجون های آرسینوس رو حس میکنم که تاثیر غیر قابل باور معجون حیرت انگیزم رو از بین برده

آرسینوس:
ملت:
هکتور:

ده دقیقه بعد

پس از اینکه تنبل های زوپسی به احترام معجون حیرت انگیز هکتور ده دقیقه ی تمام به حالت پوکرفیس میان رختکن ایستاده و بی توجه به داد و فریاد تماشاچی ها که منتظر تیم دوم بودند، به یکدیگر خیره شدند، سرانجام ریگولوس سکوت را شکست.
_نمیتونیم اینجوری بریم تو زمین.

اسنیپ که موفق شده بود بالاخره دست اضافی را از حلقش دربیارود درحالیکه سعی میکرد ان را ثابت نگه دارد تا به هرچیز دستش میرسد چنگ نیاندازد پرسید:
-جدا؟ خودت فکر کردی به این نتیجه شگفت انگیز رسیدی یا کسیم کمکت کرد؟
به ناگاه رختکن در سکوت فرو رفت و همه خشک شدند... کسی باورش نمیشد، ریگولوس اهمیت میداد! لحن نگران جمله ی ریگولوس در ذهن تک تک اعضای تیم طنین می انداخت. ریگولوس نفس عمیقی کشید... و با حالتی حماسی چشمانش را بست. انحنای ابرو هایش خبر از عزمی راسخ میداد... آهسته ادامه داد:
_بنابرین من میتونم به خوابم ادامه بدم. شب بخیر.

سیوروس که خطر پوکرفیس شدن اعضای تیم برای ده دقیقه دیگر را حس میکرد، سریع موضوع بحث را تغییر داد.
_باید تغییر قیافه بدیم... یعنی... باید با این وضعیت کنار بیایم! هر طور شده پنهانش کنیم...

آرسینوس که خوشبینی بیش از حدش را کم کم داشت از دست می داد، با حرص اخم کرد:
_پای یه متری رو چجوری میتونم قایم کنم؟! مگر اینکه پالتوی هاگرید رو-اوه...!

چراغی که در ابر بالای سرش بوجود آمده بود ناگهان روشن شد.
_ریگولوس... میتونی پالتوی هاگرید رو کش بری؟!

ریگولوس که برای اولین بار در معرض خطر بدرد خوردن قرار گرفته بود پوزخند فیلم هندی واری زد:
_معلومه که میتونم...
و بلافاصله به سمت در دوید و البته هنوز یک قدم برنداشته کف زمین اعلامیه شد چرا که نمیتوانست آرسینوس را هم دنبال خودش بکشد.

سیوروس در سکوت عمیقا به فکر فرو رفت...
_میتونیم با موهای یکی دیگه موهای هکتور رو بپوشونیم تا شبیه اولش بشه...
_یا ریش ها! ریگولوس پاتو از توی دهن من در بیار!
_نمیارم، نمیارم! من هنوز ریش ها و مو های مرلین رو دارم!

تیم، در سکوت به ریگولوس خیره شد. بطور همزمان، به غیر قابل تحمل ترین و دوست داشتنی ترین عضو تیم تبدیل شده بود... و البته مورد دوم دوام چندانی نداشت.

چند دقیقه بعد-ورزشگاه

_من، یوآن ابرکومبی ملقب به روبهک مکار هستم که این مسابقه رو برای شما-دانگ... دانگ میکروفون رو بده دانگ! چرا انقدر برق میزنی دانگ! دانگ، خطرناکه دانگ! مامان دانگ میکروفون رو به من نمیده! دانگ! دانگ!
_میکروفون رو بده به بچم پسره ی چراغ نفتی!

زارت. درق. دوف. دیش.

پس از گذشت دقایقی مملو از پوکرفیس، گزارشگر که موفق به پس گرفتن میکروفون از دانگ با فرو کردن لنگه کفشش از پهنا در حلق او شده بود در پس صدای جیغ و داد های خفه دانگ با شوق و ذوق شروع به گزارش دادن کرد، و تیم تنبل های زوپسی که از شاسگولان هم شاسگول تر شده بود با افکت از قبر بیرون آمده پا به زمین گذاشت.

ریگولوس که تماما به رنگ آبی کله غازی در آمده بود و گردن درازش را پشت پنج دستمال گردن پشت سر هم پنهان کرده بود، با حالتی بسیار عادی دست در گردن آرسینوس انداخته بود و انگار نه انگار که به هم چسبیده اند و مجبورند با هم سوار یک جارو شوند.

آرسینوس، که پالتوی بزرگ و بلند دزدی اش پای درازش را پنهان کرده بود اما موفق به پنهان کردن قد درازش نشده بود، سعی میکرد در حالیکه نصف صورتش صورت پدربزرگ هکتور و نصف دیگر صورتش بازیکن شاسگولان بود، همه چیز را عادی نشان دهد.

سیوروس،در حالیکه جنازه ی پسری که زنده نماند را دنبال خود میکشید و خیلی عادی لبخند میزد دست اضافی اش را زیر یک کلاه پنهان کرده بود، و البته از آنجا که اختیار این دست با خودش نبود هر لحظه امکان داشت کلاه از سرش کنده شود.

هکتور که بطرز عجیبی به انیشتین شباهت پیدا کرده بود و موها و ریش های مرلین دور تا دور صورتش را گرفته بودند، و بوی چسب چوب میداد، با خونسردی به سمت انبار جارو ها رفت و دابی که هر چند تا منقار هم در می آورد بهرحال کریه المنظر تر از حالت اولی اش نمیتوانست بشود، اقدام خاصی به عمل نیاورده بود.در این میان الادورا که شدیدا شبیه خاله ریزه به نظر می رسید میکوشید تبرش را همراه خودش روی زمین بکشد و در عین حال از له شدن زیر دست و پای هم تیمی هایش احتراز کند.

دقایقی بعد اعضای تیم تنبل ها که در نقش تیم شاسگول آباد تپه بالا در زمین حاضر شده بود در مقابل اعضای تیم گویینگ مری صف کشید.صدای خنده های تمسخر امیز جمعیت و پوزخندهای تیم مقابل از مشاهده قیافه های نه چندان جذاب اعضای تیم شاسگول ها اعصاب زوپسی ها را بر هم میزد.با این همه هدفی که برای ان در زمین حاضر شده بودند مانع از نشان دادن هرگونه واکنشی میشد.

در همین لحظه مرلین با مشایعت دو حوری دلبر عالم بالایی بر روی زمین فرود آمد و نگاه تاسف باری به اعضای تیم مثلا شاسگول ها انداخت.
-افسوس که امر عالم بالا بر این قرار گرفت تا شما تی کشان و رفتگران زحمت کش هم حق بازی داشته باشید وگرنه با این چهره و سر و وضع هرگز اجازه ورود به ورزشگاه رو برای شما صادر نمیکردم! از قدیم گفته اند هرکسی را بهر کاری ساختند!

اعضای تیم تنبل های شاسگول:

مرلین بی هیچ حرفی و بدون اینکه به خودش زحمت یادآوری تشریفات قبل بازی و دست دادن دو کاپیتان را یادآوری کند صندوق توپ ها را از حوری منشیش تحویل گرفت و سپس با حرکتی لاک پشت وار در صندوق را گشود تا توپ ها یکی پس از دیگری به پرواز دربیایند.ثانیه ای بعد سوت آغاز مسابقه دمیده شد.

اعضای تیم تنبل های شاسگول در میان هلهله تماشاچیان و بدون توجه به اعضای تیم گویینگ مری که با سرعت جت به هوا پریده بودند بدون اینکه بر زبان اوردن جمله ای در کمال وقارو و آرامش سوار جارو هایشان شدند. سوروس پسری که مرده ماند را با چسب چوبی که برای چسباندن موهای هکتور استفاده کرده بودند به جارو چسباند و آرسینوس با نیشخندی روی جارویش نشست، و ریگولوس را تصور کرد که موقع حرکت جارو مثل پرچم در هوا تکان میخورد.

اعضای تیم، در سکوت برای یکدیگر آرزوی موفقیت کردند و همزمان به پرواز در آمدند.

شترق.(افکت باد شدن پالتوی هاگرید پشت سر آرسینوس و ریگولوس، و به احتزاز در آمدن ریگول دست کج.)

یک ساعت بعد

سوت شروع نیمه ی دوم به صدا در آمد، و بطور همزمان هفت تنبل زوپسی که بطرز وحشتناکی موفقیت و خلاصی از شر ریگولوس را پیش رویشان می دیدند، با افتخار اوج گرفتند... هیچگونه اثری از گندی که زده بودند به چشم نمی آمد. لااقل تابحال.

_بازیکن شماره هشت رو داریم که مهاجم حریف رو تعقیب میکنه، وبازیکن شماره دوازده که با آرنج به سرخگون ضربه میزنه و اون رو به سمت جفت دفاعی ش که در شماره ده ایفای نقش میکنه میفرسته! هماهنگی محشری رو دارن از خودشون نشون میدن... هفت روح در یک بدن!

هکتور که ریش هایش توی چشمانش فرو رفته بودند و تمام تمرکزش روی نیفتادن از جارو بود، به ناگاه ضربه ی محکمی را پس کله اش حس کرد...

_اوه خدای من... سرخگون به بازیکن شماره ده برخورد میکنه و-ام... و... میره! و نمیدونم چرا... بازیکن شماره ده رو هم با خودش میبره...

هکتور با شنیدن این جمله بسرعت سرش را بلند کرد... و البته چیزی که روبرویش دید یک نمای باز بود... هر چیزی بغیر از ریش. با حیرت در اطراف بدنبال ریش هایش گشت... و البته چیزی که دید سرخگونی بود که مثل پف کوتوله تبدیل به معجونی از سرخگون، چسب چوب و ریش شده بود. البته هکتور معجون دوست داشت بنابرین مشکلی نبود... البته اگر فجایع دیگری در شرف وقوع نبودند.

در همان لحظه دست اضافی سیوروس که تمام این مدت با کمک چسب به پیشانی او جسبیده بود بالاخره موفق شد خود را آزاد کند و کلاه را به کناری بیاندازد.
اعضای تیم:
تماشاگران:
دست اضافی:
اما فاجعه به همینجا ختم نشد.دست اضافه که بالاخره خود را رها و آزاد میدید در هوا به پرواز در آمد و دراز و دراز تر شد، و یکراست به سمت جنازه ی پسری که مرده ماند رفت و مشت محکمی حواله اش کرد که باعث زنده شدنش شد... هری پاتر، بطور ناگهانی سرش را بلند کرد و نعره زد:
_آی زخمم... آی زخمم! ولدمورت اینجاست!

ملت تماشاچی که با دیدن صحنه های اکشن درام روبرو آماده ی فرار کردن بودند، با شنیدن نام لرد سیاه به ناگاه به خودشان آمدند و یادشان افتاد باید با شنیدن این نام از اعماق وجود جیغ بکشند!

- ظاهرا در مورد اعضای تیم شاسگول ها اشتباهی رخ داده به نظر میرسه اعضای تیم کارخونه هیولاها به جای اعضای تیم شاسگول ها در زمین حاضر شده باشند.لازمه داور به این تخلف رسیدگی کنه...دانگ....اون میکرفونو بده به من دانگ!

صدای کوبیده شدن میکروفون بر سر روباه گزارشگر در میان صدای جیغ و فریاد وحشت زده ای که ورزشگاه را پر کرده بود خفه شد.تماشاگران که احساس میکردند توسط بیگانگان فضایی مورد تهاجم قرار گرفته اند درحالیکه که یک نفس جیغ میکشیدند تلاش میکردند جان خود را نجات دهند و ظاهرا برایشان اهمیتی نداشت در این میان جان چند نفر را میگیرند.

در حینی که داور میکوشید آرامش را بر فضای ورزشگاه حاکم کرده و بفهمد چه اتفاقی رخ داده هری که طبق معمول گوی زرین را قورت داده بود و توی سر و کله ی خودش می زد تا قورتش بدهد چون موفق نمیشد بالا بیاوردش،دست اضافی اسنیپ که کنترلش از دست صاحبش کاملا خارج شده بود به کمکش آمد و ضربه محکمی به پس کله اش نواخت.شدت ضربه تا حدی بود که هری پاتر را به سمت جایگاه تماشاچیان پرتاب کرد و صرفا بدلیل اینکه در تمامی بازی های کامپیوتری و فیلم های اکشن این اتفاق می افتد، نگارنده نیز از این ترفند استفاده کرد تا پسری که مرد و زنده شد با برخوردش به زمین به منفجر شده و به توده ای رنگی در میان اجساد کتلت شده قربانیان تماشاگر تبدیل شود. شاید هکتور از معجون حیرت انگیزش در گوی زرین هم ریخته بود... چه کسی میداند؟!

تقریبا نیمی از ورزشگاه در اتش میسوخت و دم به دم تکه های تماشاچیان به هوا پرتاب میشد. تا ان لحظه تیم گویینگ مری که از وضعیت موجود کمال بهره را برده و دروازه تیم را اماج حملات پی در پی خود قرار داده بودند و الادورا با ان هیکل ریزه میزه اش طبیعی بود که نتوانسته بود حتی یک توپ را بگیرد.آیلین پرنس نیز دیوانه وار در جستجوی گوی زرین در هرگوشه زمین میچرخید تا هرچه زودتر بازی را به نفع تیمش خاتمه دهد.
ناگاه ریگولوس که درست مثل آفتاب پرست به سرعت نور تغییر رنگ میداد به خواست نویسنده از آرسینوس جدا شد و در هوا به اهتزاز در آمد. بدلیل اینکه پالتوی هاگرید را ریگولوس از ارسینوس جدا شده بود ریگولوس مثل یک چترباز آرام آرام به سمت زمین رفت... و البته در میانه ی راه بدلیل اینکه از تمامی رنگ های کد html و تمامی رنگ های مورد استفاده در قالب های زوپس استفاده کرده بود و رنگ کم آورده بود درست مثل هری منفجر شد.

_و حالا بازیکن شماره دوازده رو از تیم کارخونه هیولاها داریم که میترکه...ظاهرا دیگه بازی نمیتونه به جریان عادی خودش برگرده.اگر هم به فرض محال این اتفاق بیافته با 560 تا گلی که تیم گویینگ مری زده بعیده دیگه تیم شاسگول ها شانسی داشته باشن!پس هم اکنون تماشاچیان عزیز شما رو به دیدن یه نماهنگ از دالایی لامای کبیر دعوت میکنم... دستتو بکش ببینم روباهه...

اما دانگ اشتباه کرده بود.دستی که میکوشید میکرفون را از دست او بقاپد متعلق به یوآن نبود بلکه در جستجوی یوان به آن سمت دراز شده بود. ثانیه ای بعد که کله ی کنده شده یوآن توسط دست رم کرده ی سوروس به آن سوی لندن پرتاب ش این امر بر دانگ مشخص گردید! بطور همزمان آرسینوس که ناگهان متوجه شده بود مغزش به همراه ریگولوس از او جدا و منفجر شده، در وصف مغز از دست رفته اش موسیقی فاخر جناب مجید خراطها را سر داد.

تا دقایقی بعد ورزشگاه به بیابانی پر از اجساد تکه تکه شده بدل شده بود و ستون هایی از دود از گوشه و کنار ان به هوا برمیخاست.اعضای تیم تنبل ها در هیبت شاسگولان به نرمی روی زمین فرود امدند.در ان لحظه هیچ چیز برایشان اهمیت نداشت، حتی دروازه ای که برای بار شونصدم توسط تیم حریف گشوده میشد. تنبل های زوپسی مطمئن بودند که برنده ی این مسابقه نخواهند بود... ولی هیچ چیز در آن لحظه بیشتر از این برایشان مهم نبود که بالاخره از شر ریگولوس خلاص شده بودند. در حالیکه نسیم ملایمی بر سر و صورتشان می وزید و اندام های غیرعادیشان را که در نتیجه معجون هکتور بر سر و صورتشان روییده بود نوازش میکرد به شکلی حماسی رو به غروب خورشید ایستادند و نگاه های فاتحانه اشان را سکوت به خورشید قرمزگون غروب دوختند.این پیروزی به همه ی این ها می ارزید... حتی اگر مجبور میشدند برای خلاص ماندن از دست ریگولوس چندین ورزشگاه دیگر را هم به آتش بکشند!


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۰ ۲۳:۲۸:۱۵

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
#26

سیوروس اسنیپ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 499
آفلاین
تنبل های زوپسی
vs
گویینگ مری

پست سوم



روز مسابقه زمین بازی شاسگول آباد!

آسمان صبحگاهی صاف و آبی بود و تکه های پراکنده ابر در پهنه آسمان به چشم میخورد.نور کم جان خورشید پاییزی از لا به لای شاخ و برگ درختان راه خود را به سطح زمین یافته و بر زیبایی فضا میافزود. به نظر می رسید چند ساعتی تا ظهر فاصله باشد.با وجود وزش نسیم سرد صبحگاهی که خبر از آمدن پاییز و سردی تدریجی هوا میداد فضا از نغمه سرایی پرندگان پر بود گویا هیچ یک بیم آمدن فصل سرما را به دل راه نمیداد...

- پسره دست کج بوقی تا نزدم حذف شناسه ت کنم از خواب بیدار میشی یا نه؟

ریگولوس که طبق معمول هنگام سخنرانی کاپیتان در حال چرت زدن بود با تکانی از خواب شیرینش برخاست.با این همه چشمانش را باز نکرد بلکه بتواند ادامه این رویای شیرین را ببیند.جویده جویده گفت:
- من اینج...ام...ادامه...بده شوما...خرررررر!

اعضای تیم با دلواپسی به چهره گرفته اسنیپ و تجمع ابرهای خشم که هر لحظه بر فراز سرش حجم بیشتری می یافت نگاه کردند.آرسینوس گلویش را صاف کرد و با اشاره سر و دست کوشید چیزی به اسنیپ بگوید اما ظاهرا اسنیپ خشمگین تر از این حرفا بود.چرا که با آرامش دست در جیب ردایش کرد و یک عدد منوی مدیریتی از جیب خارج ساخت.

اعضای تیم:

قبل از اینکه دست اسنیپ بتواند دکمه ای را بر روی منو لمس کند اعضای تیم جز ریگولوس که کماکان به دیدن خواب شیرینش ادامه میداد از 4 جهت به طرفش خیز برداشته و به هرگوشه از ردای اسنیپ چنگ انداختند تا بلکه موفق شوند او را از ادامه کارش باز دارند.
- ولم کنید...دستاتونو بکشین.من باید اینو از آیپی بنش کنم...من اینو میکشمش!میکشم!

ریگولوس:

آرسینوس در حالیکه بازوی راست اسنیپ را محکم نگه داشته بود با نگرانی گفت:
- نه سیو...نکن اینکارو.اینطوری همه برنامه های مارو بهم می زنی.ما کلی نقشه کشیدیم.آرامشتو حفظ کن لطفا!

هکتور که از بازوی چپ اسنیپ آویزان شده و مشخص نبود لرزش او بیشتر است یا تکان دست اسنیپ گفت:
- معجون بیداری دائم بهش بدم سیو؟
- معجون بی معجون!ولم کنید میخوام با دستای خودم خفه ش کنم!

دابی که از گردن اسنیپ آویزان شده و سرش در میان دودهای جمع شده بر بالای سر اسنیپ گم شده بود جیرجیر کنان گفت:
- اسنیپ باید کوشید آرامشش را حفظ کرد...اهههه!وگرنه مادر کله چرب چه خواهد گفت؟

تاثیر این حرف آنی بود.اسنیپ بلافاصله دست از تلاش و تقلا برداشت.اعضای تیم که هنوز با نگرانی به صورت کاپیتانشان خیره بودند با تردید فشار را از روی دست و پای اسنیپ کم کردند.اسنیپ زیر لب گفت:
- اوه درسته...اگر مادرم منو تو این وضعیت ببینه چه فکری در موردم میکنه؟حتما خیلی ازم ناامید میشه.

و بلافاصله منو را به درون جیبش بازگرداند.اعضای تیم با آسودگی خیال نفس راحتی کشیدند اما هنوز نفس راحتی که کشیده بودند از سینه اشان خارج نشده بود بیرون نداده بودند که اسنیپ چوبدستیش را بیرون کشید.

اعضای تیم: :worry:

همگی آماده پرش مجدد به سمت اسنیپ بودند که با مشاهده اتفاقی که مقابل چشمشان رخ داد از تعجب بر جا خشکشان زد.اسنیپ از غیب یک سینی شامل یک ظرف پر از شیرینی و یک لیوان نوشیدنی ظاهر ساخته بود.هکتور که آب دهانش مشخصا راه افتاده بود گفت:
- نوشیدنی استوایی؟میدونستم تو هم میدونی من چقدر دوست دارم چقدرم هوس کرده بودم دستت درد نکنه سیو!
- دابی هم نوشیدنی استوایی خواست.دابی یک جن آزاد بود و حق داشت از این هله هوله ها هوس کرد.کله چرب باید به دابی هم داد!

آرسینوس که نگاه مشتاقش از پشت نقاب مشخص نبود پرسید:
- فقط یه چیزی سیو فکر میکنی به همه مون برسه؟اینکه همه ش یه دونه ست.

اسنیپ با متانت گفت:
-نه فکر نمیکنم به بقیه برسه چون این مال ریگولوسه!

اعضای تیم:
نوشیدنی:
اسنیپ:
ریگولوس:

اسنیپ بی توجه به غرولندهای اعضای تیمش مبنی بر اینکه آنها هم تشنه و گرسنه هستند و اسنیپ به اندازه کافی به نیازهای اعضای تیمش توجه ندارد به سمت ریگولوس غرق در خواب رفت که در آن لحظه آب دهانش زمین زیر پایش را خیس کرده بود.اسنیپ که به سختی میکوشید این منظره روی صورتش تاثیر منفی نگذارد و استایلش را برهم نریزد با ملایمت شانه ریگولوس را تکان داد.
- هی بوق...نه مستر بلک؟

ریگولوس خرناسی کشید.
-هوم...چ...یه؟
- بلند شین براتون نوشیدنی آوردم.
- میل...ندا...رم...بذا...بخواب...خرررر!

اسنیپ دریافت اگر همینطور پیش برود کم کم دود از سرش بلند شده و متعاقبا تمام نقشه هایشان برهم میریزد.پس دستش را بالا برد و از دم زاغی یک عدد پر کند.سپس بی توجه به قار قار اعتراض آمیز زاغ آن را به اهستگی به بینی ریگولوس کشید.این حرکت موثر بود.ریگولوس با شدت عطسه کرد و از خواب پرید.
- کدوم مردم آزاری این کارو کرد؟بوق بهش پیداش میکنمو این لنگه کفشو...اوه سیو توئی نوه گلم؟عه...نه این مال اینجا نبود...چیزه یعنی...داشتم گوش میکردم!

هرکس با دقت به صورت اسنیپ خیره میشد یقینا میتوانست آثار خشم را که بر صورتش سایه انداخته بود تشخیص دهد اما چون ریگولوس فاقد چنین درکی بود در نتیجه متوجه چیزی نشد.اسنیپ بی آنکه در لحن گفتارش تغییری دهد با ملایمت گفت:
- بله میدونم.داشتم میگفتم برات نوشیدنی آوردم ریگولوس.باید قبل از مسابقه انرژی داشته باشی.

ریگولوس از شدت ذوق زدگی روی ویبره رفت و اعتراض هکتور را مبنی بر اینکه این شکلک حق کپی رایت دارد را ندیده گرفت.
- وای سیو....همیشه میدونستم از من خوشت میاد!میدونی که این یه جور جذابیت ذاتیه!

اسنیپ:

ریگولوس لیوان را برداشت و آن را یک نفس سر کشید.سپس ظرف شیرینی را برداشت و شیرینی ها را به همراه ظرف یکباره در دهان گذاشت!

اعضای تیم:

ریگولوس با دهان پر درحالیکه صدای قرچ قرچ خرد شدن ظرف از هر گوشه دهانش به گوش می رسید نگاه دلزده اعضای تیم را با نگاه گرسنه و مشتاق اشتباه گرفت.هرچه بود چنین اشتباهی از کسی که مغزی در سر نداشت چندان تعجب برانگیز نبود.
- شما هم میخواستین؟اوا ببخشید تموم شد!

اسنیپ نگاه دل به هم خورده اش را از ریگولوس برداشت.
- نه اینا قبلا خوردن.

اسنیپ در حالیکه به صورت های معترض اعضای تیم نگاه های تهدیدآمیزی می انداخت ادامه داد:
- حالا که شما هم میل کردی سهمتو برگردیم سر تجزیه و تحلیل اعضای تیم مقابل!

اسنیپ در این راستا کاغذی را از جیبش خارج ساخت و نگاهی به ان انداخت.
- خب...کاپیتان این تیم مادر منه که در نقش جستجوگر ظاهر میشه.مهاجمینش جرج ویزلی،اورلا كوييركـ،لارتن كرپسلى هستن که مورد اخری قرنیه آن نشده تو سایت در نتیجه بعید میدونم سر مسابقه هم حاضر بشه ولو اینکه مجازی باشه!دروازه بان باری ادوارد رایانه از گروه شناسه های بسته شده و به بالاک پیوسته و مهدافعین هم فرد ویزلی و لوفی سانن.در مورد نفر آخر هیچ نظری ندارم!ظاهرا مادرم زیاد به دیدن انیمه علاقه منده.بگذریم...چون پست ممکنه طولانی بشه در مورد آرایش تیممون به پست آرسینوس مراجعه کنید با ذکر این توضیح که هرکس تو زمین بازی به مادر ما چپ نگاه کنه سر و کارش با زاغیه!

اعضای تیم:

ریگولوس ویبره زنان به میان کادر پرید.
- سیو...سیو...من میشه نخونم؟
- نه برای تو اجباری در کار نیست در نتیجه میتونی نخونی ریگول!
- ممنونم سیو...میشه زاغی رو بدی بهم باهاش بازی کنم؟

قبل از اینکه زاغ نگون بخت بتواند این جمله را در مغز زاغیش تجزیه و تحلیل کرده و در نتیجه فرصت فرار از مهلکه را پیدا کند اسنیپ او را گرفت و به طرف ریگولوس دراز کرد.
- بیا بگیر...فقط پراشو نکن بی زحمت.باید بعدا نامه برسونه.

ریگولوس ویبره زنان دستش را دراز کرد تا زاغ را از دست اسنیپ بگیرد.سپس بدون آنکه به قارقار اعتراض آمیز کلاغ توجهی کند با شور و شوق گفت:
- سیو...میشه به ارسی بگی منوشو به من بده باهاش روپایی بزنم؟

آرسینوس:

اسنیپ چانه اش را خاراند.
- مگه منوی من دستت نیست؟یه بار که ازم کش رفتی!

ریگولوس:آخه رفتم فروختمش باهاش بستنی خریدم دیگه ندارمش!

آرسینوس بارقه ی کمرنگی از دود ی غلیظ و سیاه را در اطراف سر اسنیپ مشاهده کرد و همین باعث شد تا به قریب الوقوع بودن خطر آگاهی یابد.در نتیجه برای جلوگیری از وقوع چنین پیشامد ناگواری با سرعت منویش را در دستان ریگولوس چپاند.حماقتی که در موقعیت عادی امکان نداشت از او سر بزند!
- بیا ریگول بگیر.فقط وای به حالت اگر این یکی رو...نه چیزه...یعنی اصلا قابل تو رو نداره مال خودته.

ریگولوس با سرعت منو را از دست آرسینوس بیرون کشید.
- وای عالیه خیلی ممنونم.تو بهترین مرتیکه عوضی نصفه نیمه ی دنیا هستی آرسی کله پوک بی خاصیت!میگم سیو میشه به الادورا هم بگی تبرشو بده من؟

قبل از اینکه اسنیپ حرفی بزند یا الا با یک چرخش تبر سر ریگولوس را از روی شانه هایش بیاندازد درب رختکن باز شد و ماندانگاس فلچر درحالیکه سی سانت با زمین فاصله داشت وارد شد.

تیم تنبل ها:

ماندانگاس فلچر درحالیکه به سبک دامبلدور دستهایش را باز کرده بود نزدیکتر آمد.
-در کلاس های دانگ نورانی شرکت کنید تا بین آسمان و زمین معلق بمانید!

اسنیپ:ببینم دانگ تو دستشویی هم میری بدون در زدن میری تو؟

دانگ مقابل اسنیپ متوقف شد.
- سیو...انقدر دنیارو سخت نگیر به کلاس های منو دالایی لاما بیا تا رمز چگونه زیستن رو بهت یاد بدیم.

اسنیپ که بار دیگر تجمع ابرهای خشم بر فراز سرش مشاهده میشد پاسخ داد:
-نیازی به کلاس های تو اون دالایی بوقیت ندارم.اینجا چیکار میکنی تو؟

دانگ با نارضایتی روی زمین فرود آمد.
- مسابقه دارین دیگه.خیر سرم من اسپانسر این تیمم باید باشم تازه یکی از گزارشگرا هم هستم.در ضمن رداهای تیمو یادتون رفت با خودتون ببرین.

دانگ با گفتن این جمله دست در جیب ردایش کرد و کیسه ای از ان خارج ساخت و سپس آن را سر و ته کرد.

اعضای تیم بعد از مشاهده رداهای مسابقه:

اسنیپ که موفق شده بود فکش را زودتر از بقیه از روی زمین جمع کند گفت:
- حتما منظورت این نیست که در طول مسابقه ما باید اینارو بپوشیم؟

دانگ با شور و شوق گفت:
- دقیقا منظورم همینه.خیلی قشسنگن نه؟آواتارمو دیدین؟عین همونیه که من تنم کردم.فقط یکم بلندتره و برای خانم ها هم یه تیکه پارچه اضافه تعبیه شده تا موهاو گردنشونو بپوشونن مشکل آسلامی در طول مسابقه پیش نیاد!

آرسینوس چنان با حیرت به ان چیزی که پیش رو داشتند خیره شده بود که نزدیک بود نقابش از جا دربیاید!
- ولی...آخه اینم شد رنگ؟
- خب اینا یکم شاده ورژن زرد و نارنجیشو هم داریم اگر خواستین.

اسنیپ نعره زد:
- مگه رنگ سیاه چه ایرادی داره که باید اینارو بپوشیم؟من عمرا اینو تنم کنم!

دانگ با حالت تهدیدآمیزی گفت:
- من اسپانسر این تیمم خرج این تیمو میدم میفهمی؟خرج تیمو من میدم پس هرچی من میگم باید گوش کنید. چیه؟چرا اینطوری نگاه میکنید؟چی؟نه.... جلو نیاید...اون چیه تو دستت سیو؟منو؟میخوای منو بلاک کنی؟نکن آرسی....یکی معجونای اینو از من دور کنه...دستتو بکش ببینم...نه...بچه ها نکنید...به دالایی لاما میگم...نزن...آخ...برو کنار...چرا خشونت آقا؟دالایی لاما با این...دیــــش دنــــگ بوم!

بعد از اینکه اعضای تیم به بدرقه اسپانسر تیمشان با مشت و لگد رفتند اسنیپ درحالیکه به سختی نفس نفس میزد به میان رختکن بازگشت.
- بفهمم کی به این گفته ما امروز جای تیم شاسگولا مسابقه میدیم سر و کارش با نوک زاغیه!

اعضای تیم:
ریگولوس:
زاغی:

در همان لحظه سر و صدا و همهمه جمعیت تماشاگر رختکن را لرزاند و متعاقب آن صدای تند و تیزی که به طرز جادویی بلند شده بود از خارج از رختکن به گوش رسید.
-با سلام خدمت ورزش دوستان!روباه هستم ملقب به یوان آبرکومبی!در خدمت شما هستم با گزارشگری این سری از مسابقات لیگ ورزش مفرح و جذاب کوییدیچ!

بار دیگر صدای هلهله و تشویق تماشاچیان به گوش رسید.اسنیپ که دود کردن را فراموش کرده بود گفت:
- خیلی خب...اینجا دیگه کاری نداریم باید چند دقیقه دیگه تو زمین باشیم.آرسینوس معجونو آوردی؟

آرسینوس سری تکان داد و درحالیکه شیشه معجونی را از درون جیبش بیرون میکشید به سمت اسنیپ رفت و آن را به دست او داد.
اسنیپ با تکان چوبدستی 7 لیوان از غیب ظاهر کرد و در هر کدام مقداری از معجون ریخت.سپس دست در جیب شنلش کرد و موی اعضای تیم شاسگول ها را خارج کرد.
-من اعضای این تیمو نمیشناسم پس هرکس هر رنگ مویی خوشش میاد انتخاب کنه و بندازه تو لیوانش.فقط بجنبین تا صدامون نکردن!

اعضای تیم غرولندکنان به سمت اسنیپ رفتند جز دابی.
- دابی از معجون های شما جادوگرها نخورد چون معلوم نبود چی توش بود!

دابی بعد از گفتن این جمله ناچار شد برای احتراز از برخورد تبر الادورا با گردنش سرش را خم کند.اسنیپ با بدخلقی گفت:
-خیلیم خوب میخوری مگه اینکه بخوای همین الان از تیم اخراجت کنم یکی دیگه رو جات بیارم جن بونداده بوقی!

دابی که اکنون برای فرار از تبر چرخان الادورا در اطراف رختکن میدوید جیغ کشان گفت:
- دابی دانست کله چرب به حضورش در تیم نیازمند بود و در ضمن مگه ریموس لوپین گرگینه در کتاب یادگاران مرگ جلد اول نگف که معجون مرکب مخصوص تغییرشکل انسان بود؟خب دابی جن بود!

اسنیپ:این حرفا مال کتابه.اینجا ایفای نقشه و هر اتفاقی میتونه بیافته.پس یا مثل بچه آدم معجونتو میخوری یا حذف شناسه ت میکنم یکی دیگه رو جات میارم.میدونی بازیکن مجازی هستی و جات هرکسی رو میتونم بیارم!

دابی به مدرسه نرفته بود و سواد چندانی نداشت با این همه کمی حساب کردن بلد بود و میتوانست تا 4 بشمرد و حاصل دو دوتا را میدانست.در نتیجه با نارضایتی به سمت اسنیپ رفت تا لیوانش را از او بگیرد.اسنیپ لبخند ناخوشایندی بر لب اورد.
-خب همه گرفتن لیوانشونو؟چیه هک؟چرا میخندی؟

هکتور با دستپاچگی کوشید آثار خنده را از روی صورتش پاک کند.
- من؟خنده؟هیچی یاد یه چیزی افتادم خنده م گرفت یه لحظه.

سپس درحالیکه میکوشید طبیعی به نظر برسد دستش را دراز کرد تا یک دسته از موها را که رنگ خرمایی داشت از اسنیپ بگیرد.

فلش بک-یک روز قبل خانه ریدل اتاق

هکتور پاورچین پاورچین از پله های خانه ریدل بالا می رفت.وقت استراحت تیم در بین تمریناتشان بود و هکتور به بهانه اینکه میخواهد سری به پاتیل جدیدترین معجونش بزند برای دقایقی تیم را ترک کرده بود تا نقشه اش را عملی کند.نقشه ای که دید دنیا را نسبت به استعداد او متحول میکرد!
عاقبت به بالای پله ها رسید و با سرعت خودش را به پشت درب اتاق آرسینوس رساند.درب اتاق قفل بود چنانچه انتظار می رفت.

هکتور:هوم...معجون باز کردن قفل در بریزم روش؟

هکتور دست در جیب ردایش کرد و یک شیشه معجون خارج ساخت.بی درنگ آن را روی دستگیره درب خالی کرد.درب اتاق و متعلقاتش بلافاصله شروع به ذوب شدن نمود.
- عالیه من یه نابغه م!

با عجله از میان سوراخی که روی درب اتاق ایجاد شده و لحظه به لحظه بر وسعتش افزوده میشد عبور کرد و خودش را به قفسه های معجون های ارسینوس رساند که در ردیفهای منظم در مجاورت کتابخانه کوچک آرسینوس به چشم میخورد.

هکتور مقابل قفسه معجون ها ایستاد.
-هوف...چقدر منظم....حالم بهم خورد.یکم شلوغ تر به هم ریخته تر.مثلا که چی اینهمه با دقت همه چیو گذاشته کنار هم روی بطریاشم اسم معجونارو نوشته؟بذار ببینم...این معجونه کجاست؟

انگشت هکتور بر روی ردیف معجون ها حرکت کرد تا عاقب بر روی شیشه ای کریستالی با محتویات لجن مانند متوقف شد.روی شیشه با خط ریزی نوشته شده بود "معجون مرکب پیچیده"

هکتور:همینه پیداش کردم.فقط کافیه جاشو با معجون دست ساخت خودم عوض کنم تا بقیه بفهمن من چقدر با استعدادتر از این نقاب دار اتوکشیده ام و معجونام هیچ مشکلی ندارن!

سپس دستش را دراز کرد و شیشه معجون مرکب را با شیشه دیگری که از جیب ردایش خارج ساخت عوض کرد.شیشه ای با ظاهری بسیار شبیه به شیشه قبلی اما حاوی معجونی ناشناخته!
هکتور که سر از پا نمیشناخت ویبره زنان اتاق را به مقصد زمین تمرین ترک کرد و در حین خروج از اتاق در اثر زدن ویبره چند وسیله را واژگون کرد.

پایان فلش بک

هکتور که از یادآوری خاطره غرق در شور و شعف شده بود و بدنش کم کم روی سیستم ویبره تنظیم میشد دسته مو را توی فنجان ش ریخت.محتویان فنجان به جوش آمد و کف کرد و در نهایت چیزی که به دست آمد مایعی غلیظ و سیاه بود که بوی ناخوشایند فاجعه از آن به مشام میرسید!

اسنیپ نیز به نظر مشکوک می رسید.با نیم نگاهی از بالای بینی عقابیش به محتویات درون فنجان ابرویی بالا انداخت.
- هوم...ظاهرش زیاد طبیعی به نظر نمیاد.مطمئنی این معجون مرکبه ارسینوس؟

آرسینوس از شنیدن این سخن برآشفت.
- البته که مطمئنم...شاید در اثر تماس با موی یه شاسگول کم ظاهرش عجیب شده باشه این دیگه تقصیر معجون نیست تقصیر شاسگول بودنه طرفمونه!

اسنیپ به نظر چندان متقاعد نمی آمد.با این همه بلند شدن موج تشویق تماشاگران از ورود تیم گویینگ مری به زمین او را وادار ساخت هرچه زودتر تصمیم بگیرد.در نتیجه با عجله گفت:
- پس با شماره سه میخوریم...یک..دو...سه...

در یک لحظه 7 جفت دست بالا رفت و محتویات 7 لیوان در معده 7 بازیکن تیم تنبل ها خالی شد.در کسری از ثانیه اعضای تیم تنبل ها با حس دل به هم خوردگی و دردی جانکاه به خود پیچیدند و یکی پس از دیگری بر روی زمین سرد و سنگی رختکن سقوط کردند.


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۰ ۲۳:۰۵:۳۷


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
#25

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۰۵:۰۶ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 765
آفلاین
تنبـــــــــل های زوپــــــــسی
VS
گویینگ مری


پست نامبر تو آو تنبلز


دقایقی بعد- آزمایشگاه هکتور

اعضای تیم تنبل ها به دور از چشمان ریگولوس در آزمایشگاه هکتور گرد آمده و در اطراف میزی در میان آزمایشگاه ایستاده بودند. میز پوشیده از انواع پاتیل های درحال جوشش و لوله های مارپیچ آزمایش که از آن بخارهای رنگانگی به بیرون تراوش میکرد فضای پست را ترسناک جلوه میداد.دوربین کوشید تا با فیلم برداری از زاویه ی پایین از صورت بازیکنان بر مخوفیت سوژه بیافزاید اما با مشاهده فرمت اسنیپ کلا بی خیال ماجرا شد!

_ هکتور مطمئنی که ریگولوس نمیتونه اینجا بیاد؟

اسنیپ درحالیکه به دوربین چشم غره می رفت این را پرسیده بود و هکتور با شوق گفت:
_ آره، آره! معجون ضد ریگولوس ریختم رو در نمی ذاره هیچ ریگولوسی بیاد تو!

پس از ادای این جمله برای اعضای تیم اطمینان کامل حاصل شد که ریگولوس حتما به زودی وارد آزمایشگاه خواهد شد. بنابراین تصمیم گرفتند هر چه سریع تر تصمیمات لازم را بگیرند.اسنیپ وقتی دید همه به او زل زده اند از سر ناچاری بحث را در دست گرفت.
_ این بهترین فرصت ماست تا از شر ریگولوس خلاص بشیم و...

الادورا در حالیکه تبرش را به شک تهدیدآمیزی تاب میداد میان صحبت اون پرید.
- چطور جرئت میکنی در مورد برادر زاده اصیل من اینطور صحبت کنی مرتیکه کله چرب دورگه؟تو به این پسر حسودیت میشه چون خودت افسرده و تارک دنیایی در حالیکه این بچه فقط سرزنده و شیطونه.یعنی میخوای بگی تو بعنوان یه مدیر حتی نمیتونی یه همچین شوخی بی ضرری رو تحمل کنی اسنیپ؟حالا اون سیریوس خائن عاشق خون لجنی های نخاله رو ندیده بگیرم تو چرا باید با همه اعضای خاندان من مشکل داشته باشی؟ بدون که شده گردن تک تکتونو با همین تبر قطع میکنم و باید از روی جنازه من رد شین اگر قراره دست به ریگولوس عمه بزنید!

اعضای تیم:
تبر الادورا:

اسنیپ که بار دیگر به طرز خوفناکی در حال دود کردن بود با دندان های برهم فشرده گفت:
-شوخی بی ضرر؟لازمه شما به عنوان عمه این بچه در جریان باشید که این دله دزد دمپایی دزد چند وقت پیش منوی منو برداشته بود!

در حالی که ابری از دود بالای سر سیوروس تشکیل شده بود دوربین با فرمت چرخشی با سرعت خودش را داخل دود چپاند.

اندر دود سیو


_ سیو سیو یه دیقه سیو!
_ این چه طرز حرف زدنه مردک بوقی! یه کم ادب و نزاکت هم چیز خوبیه!
_ نظافت؟ من که نظافت دارم هر روز میرم حموم اونجا فکر هم میکنم!

سیوروس اسنیپ بعد از شنیدن این جمله به حالت پوکرفیس دود کننده در آمد که به دلیل عدم وجود شکلک مناسب، نویسنده از توصیف آن عاجز است!

پس از بازگشت سیوروس به حالت تنظیمات کارخانه ای و دود شونده، ریگولوس گفت:
- سیو، یه نامه آوردم که باید امضا کنی! نامه مدیریتیه!
- تو آوردی؟مسخره ست!یعنی از تو خز و خیل تر نبود که بعنوان نامه رسان انتخاب کنن؟

با این همه ظاهرا چاره ای نبود.اسنیپ نمیتوانست نامه یک مدیر را ندیده بگیرد حتی اگر حامل آن ریگولوس بلک میبود. اما به محض اینکه سیوروس دست به قلم پر برد تا برگه را امضا کند، در کسری از ثانیه ریگولوس بود که همراه با منوی مدیریت سیوروس، با سرعت رشد گل های رز مورگانا ناپدید شد، درحالیکه نعره خشمگین اسنیپ که در سراسر دفتر منعکس میشد بدرقه راهش گردید.
- ریگولوس بلک! بلک... بلک...

هوشت! (افکت خارج شدن از دود تفکری سیوروس)

اسنیپ با نیش و کنایه به الادورا گفت:
- بله و این شوخی بی ضرر برادرزاده بوقی شما منجر به بلاک شدن 4 تا شناسه از آیپی،نابود شدن سه تا انجمن و حذف شناسه شدن 10 تا اکانت شد که تا هنوز نتونستیم بازیابیشون کنیم!

الادورا با لبه تبر چانه اش را خاراند. از چهره ی متفکرش مشخص بود که قصد دارد به این جمله اعتراض کند هرچه بود غیرت عمه بلک ها بودن را نمی توانست ندیده بگیرد اما آرسینوس در حالی که با دستمال نقابی را تمیز گفت:
- با اینکه میدونم همه یه قسمت از شاهکارای ریگولو تو پست قبل برای خواننده ها تعریف کردیم اما لازم دیدم برای قانع کردن الا یه چشمه از شیطنت های برادرزاده شو دوباره تو این پست تعریف کنم.

سپس دست از پاک کردن نقاب برداشت و با چهره ای ریلکس و امید بخش به نقاب خیره شد.
- میدونید که کل ایفای نقش منو با نقابم می شناسن.در واقع اگر من این نقابو نداشتم به سرنوشت بانز محکوم میشدم.پس حتما میدونید که این نقاب برای من ارزش داره.

نگاهش را از نقاب برداشت و با جدیت به الادورا خیره شد.
- با این همه این ریگولوس شما با وجود اینکه از اهمیت این نقاب برای من باخبره سابقه برداشتن نقاب من رو هم داره!

دوربین پس از ادای این جمله توسط آرسینوس، اینبار با حرکتی چرخشی (این چرخش خلاف جهت قبلی بود!) وارد نقاب آرسینوس شد.

اندرون نقاب آرسینوس

- بده به من اون نقاب رو ریگولوس!
- اگه راست میگی بیا بیگیرش!
- میدونی که بالاخره همه چیز حل میشه ریگولوس و من اون نقاب رو ازت میگیرم ولی اون موقع ممکنه یه بلایی سرت بیارم! بیا تا یه خط به کراواتم نیفتاده بده نقابم رو بزنم سخنرانی دارم بچه دهه!
- نمیدمش! نمیدمش! اگر میتونی بیا بگیرش مرتیکه نصفه نیمه عوضی!

ریگولوس این را گفت و ویبره زنان از در اتاق خارج شد تا آرسینوس را در شوک اتفاقی که افتاده بود باقی بگذارد.دوربین همزمان با صدای نعره ی آرسینوس از خاطره او خارج شد.
- مـــــــــــامــــــان!نقابم!

هُلُپ! (افکت خارج شدن از نقاب آرسینوس)

اعضای تیم:

آرسینوس با ناخوشنودی گفت:
- من تا سه روز تو اون اتاق موندم و نتونستم از اتاق خارج شم و در نتیجه به هیچکدوم از کارام نرسیدم.بماند که نرسیدن به کارها باعث شد تو این مدت کودتا بشه و سه تا وزیر دیگه بیان سر کار و چندتا شورش در اقصی نقاط کشور اتفاق بیافته و کشور همسایه بهمون اعلام جنگ کنه و اون یکی کشور همسایه چون پاسخی ازمون نگرفته بود بره با یه کشور دیگه قرارداد تجاری بنده و قحطی که الان گریبان جامعه رو گرفته همه ش تقصیر برادرزاده شماست!

به نظر می رسید الادورا کمی عقب نشینی کرده باشد با این همه هنوز چهره اش نشان میداد به دنبال پیدا کردن بهانه برای نجات دادن برادرزاده اش است.
لذا این بار هکتور ویبره زنان وارد کادر شد و آرسینوس را کنار زد.
- تازه چند بار هم دستنوشته ها و معجون های من رو برداشته!

آرسینوس:

دوربین اینبار با خلاقیتی بی نظیر، درون پاتیلی که هکتور تا لحظاتی پیش مشغول هم زدن آن بود، شیرجه زد.

معلق میان معجون هکتور!

- هک، هک! تک، تک! هک، هک! تک، تک!

اعضای تیم:

هکتور که تا بناگوش سرخ شده بود دست از ویبره زدن برداشت و با ملاقه ضربه ای به گوشه پاتیل زد:
- اه...باز خراب شد این که تصویر هنوز برفکیه چرا؟دنگ!هان درست شد!
عاقبت دوربین توانست در بین مواد جوشان درون پاتیل تصویر مورد نظر را مخابره و ارسال کند.

بار دیگر درون خاطره هکتور


- ریگولوس، تا معجون "زبون به دهن گرفتن" ندادم بهت، خودت ساکت شو! دارم معجون جدید میپزم. این معجون میتونه دنیای جادوگری رو متحول کنه ولی اگر اشتباهی کنم ممکنه دنیا نابود بشه!

اما از آنجایی که گوش ریگولوس به هیچ نوع حرفی بدهکار نبود، ویبره زنان دو شیشه از معجون های درون قفسه را کش رفت و با شیشه درون پاتیل معجون در حال جوش هکتور انداخت...

تصویر انفجار و پاشیده شدن محتویات معجون به هر گوشه اخرین تصویری بود که نمایش داده شد.

بـــــــــوم! (افکت خارج شدن از معجون هکتور پس از انفجار)

اعضای تیم به خاطر سپردند تا بابت مورد آخر حتما تشکر ویژه ای از ریگولوس بکنند چون هرچه باشد او دنیا را با این کارش نجات داده بود!
هکتور که با مشاهده این خاطره ویبره زدن را فراموش کرده بود لرزش خفیفی کرد.
- بله اینطوری بود که برادرزاده شما گند زد به همه خلاقیت من.همین آرسینوس بوقی حسود و دستنویس دزد آزمایشگاهمو ازم پس گرفت به خاطر تخریب آزمایشگاهی که دستپخت ریگولوس بود.منو مثل موش پرت کردن تو خیابون تا مجبور شم سر چهارراه ها لبو بفروشم!

آرسینوس دهان گشود تا اعتراض کند اما چون دهانش پشت نقاب بود کسی متوجه نشد!
سیوروس صدایش را صاف کرد.
_ خب پس با توجه به همه چیزایی که اینجا دیدیم امیدوارم اقلا قانع شده باشین برای چی باید از شر این بچه راحت بشیم.باور کنید این کار نه فقط به نفع جامعه حادوگریه بلکه به نفع خودشم هست!بیچاره با این آیکیویی که من میبینم یقینا داره خودشم زجر میکشه!

اعضای تیم:

-عالیه پس به پیشنهاد این تیمِ... تیمِ... تیمِ... ده امتیاز از گریفیندور کسر میشه!

آرسینوس اعتراض کرد:
_ آخه چرا؟مگه گریفندور چیکار کرده؟ها؟هان؟هان؟
_ چون من اسم این تیم رو یادم نمیاد!

آرسینوس:

_ خب داشتم میگفتم که پشنهادشون رو میپذیریم و جاشون بازی میکنیم!

اسنیپ قلم پری از غیب ظاهر کرد و مشغول نوشتن نامه شد.تا چند دقیقه جز صدای غیژ غیژ قلم پر صدای دیگری به گوش نمی رسید.عاقبت اسنیپ نوشتن نامه را تمام کرد و آن را به پای زاغی بست و و او را راهی کرد.سپس به سمت اعضای تیمش برگشت:
- فقط یه مسئله ای باقی میمونه این وسط.
_ چه مسئله ای سیو؟
_ اینکه چطور تغییر قیافه بدیم و به شکل اعضای این تیم در بیایم!
_ میتونیم از تسترال ها استفاده کنیم! چند تاشون اومدن ببینیدشون!

ملت با چهره ای متاسف به گوینده این جمله که هری پاتر بود، خیره شدند و این سخن سیوروس بود که بار دیگر هری را پوکرفیس کرد.
_ پنجاه نمره از گریفیندور کسر میشه تا کله زخمی متوجه بشه این دیالوگ مال زمان اون رولینگ بوقیه و تسترال ها نمیتونن تغییر قیافه بدن! و اگر کسی اعتراض کنه این مقدار رو دو برابر میکنم!

سیوروس جمله آخر را رو به آرسینوس گفت که حالت نقابش نشان میداد قصد اعتراض دارد.

پیش از اینکه آرسینوس یا بقیه بتوانند اعتراضی کنند این هکتور بود که ویبره زنان خودش را وسط بحث انداخت.
-معجون تغییر قیافه بدم؟

طبیعی بود کسی به هکتور توجه نکند.
-اگر نیازی به تغییر قیافه باشه حتما میتونیم با استفاده از منوهامون و ایجاد شناسه جدید این کار رو انجام بدیم!
- تخلف از نظامات و مقررات سایت آرسینوس؟الان دقیقا اینو گفتی؟اونم جلوی مدیر کل؟

هکتور بار دیگر ویبره زنان جلو آمد و آرسینوس خجل را از سوژه موقتا خارج کرد.
-معجون تغییر شکل با منو چی؟
-نه هکتور! هیچ معجونی، هیچی!

درست در زمانی که هکتور قصد اعتراض داشت، جغدی از دودکش شومینه به پایین پرت شد و در حلقوم باز دابی که داشت خمیازه میکشید فرو رفت!
-آآآآآ... قورت! (افکت فرو رفتن جغد در حلقوم جن)
-داااااااابی! نمیر! تو باید زنده بمونی، من هنوز بهت احتیاج دارم!

این صدای هری پاتر بود که در حالی که دابی را مثل بطری دوغ تکان میداد، فریاد می کشید. آرسینوس بدون توجه به جیغ و دادهای هری با آرامش همیشگی اش جلو رفت.دابی را از دست الادورا که تلاش میکرد با تبر سینه و شکم جن بخت برگشته را برش دهد خارج ساخت.سپس پای او را گرفت و به صورت سر و ته درش اورد.با یک ضربه جانانه به کمر جن مفلوک جغد از حلقوم دابی خارج شد. آرسینوس جغد را گرفت و دابی را رها کرد تا با ملاج روی زمین فرود بیاید!

-قربان!
-دابی!
-قربان!
- دا...
- زهر تسترال!درد!کوفت!خفه خون بگیرین ببینم!

صدای نعره اسنیپ به این دیالوگ عاشقانه پایان داد.اسنیپ پاکت نامه ای را که آرسینوس از پای جغد باز کرده و به طرز چندشناکی با محتویات درون معده دابی مخلوط شده بود گرفت و نگاهی به آن انداخت.
- اوه مرلین!این نامه از طرف خود مرلینه!

اسنیپ این را گفت و با اشاره چوبدستی مورگانای معترض به ندید گرفتن مقام پیغمبره بودنش را به خارج از سوژه هدایت کرد!
نقل قول:

لطفا پیش از خواندن از وجود آرم هولوگرام بر روی نامه اطمینان حاصل فرمایید!


اسنیپ پاکت نامه را پشت رو کرد.
خب من که هیچی اینجا نمیبینم.

در همان لحظه سر مرلین میان ابرها ظاهر شد.
- بوق به من با این پیروانی که دور خودم جمع کردم!بوق بر شما تسترال مغزان که مارو تا اینجا کشوندین بهتون جواب بدیم!منظورمان آرم هولوگرام در انتهای نامه بود!

مرلین این را گفت و با صدای صاعقه در میان ابرها ناپدید شد.اسنیپ نامه را از پاکت خارج کرد.

نقل قول:
همانا امر عالم بالایی ما بر این قرار گرفت تا از شما در راستای انهدام این جانور حمایت به عمل آوریم، باشد که در پناه رسالت سیاه ما پیروز گردید.


ویِـــــــــــــــــــــــــــــژ!(افکت کشیده شدن ناغافل به درون خاطرات مرلین!)

سازمان ورزش های جادویی، دفتر ریاست لیگ کوییدیچ

مرلین مشغول بررسی چندین کاغذ و برنامه ریزی برای مسابقات بود و هر از چند گاهی چیزی روی کاغذ می نوشت.

خش خش خش... دینگ... خش... خشششش...

مرلین که حواسش کاملا جمع کارش بود متوجه این سر و صدا ها نشده بود.

از عالم بالا به مرلین کبیر! از عالم بالا به مرلین کبیر! لطفا دکمه کانکت خود را زده و به درگاه عالم بالا متصل شوید!

مرلین که با شنیدن صدای حوری مورد نظر تازه به خود آمده بود فورا دکمه ی اکسپت کانکشن را زد و پس از مقادیری خش خش و فیس فیس به درگاه عالم بالا متصل گردید!

به سیستم وحی رسانی عالم بالا خوش آمدید! این پیغام از جانب عالم بالا برای شما گذاشته شده و نیازی به پاسخگویی آن نیست. متن پیام بدین شرح است: "ای مرلین! بدان و آگاه باش که تیمی دست دوستی به سوی تنبلان منو به دست دراز کرده و با آن ها معامله ای سر داده و این فرصتی است برای تو تا از گزند دشمنانت خود را برهانی! پس نهایت استفاده را از این فرصت ببر!" پیام به پایان رسید! تا تماس بعدی تماس فرت!


مرلین پس از شنیدن این جملات به فکر فرو رفت و در میان انبوه سلول های خاکستری مغزش به جستجوی دشمنان قسم خورده اش پرداخت که ناگهان خاطره ای با وضوح هرچه تمامتر در برابر چشمانش جان گرفت.

فلش بک

مرلین با وقار و متانت روی صندلی آرایشگاه "ریش مرلین و شرکا" نشست و گفت:
- لطفا فقط مرتبش کنید! می دونید که هیچوقت زیاد کوتاه نمیکنم. اصلا مرلینه و ریش و موهاش!

آرایشگر جوانی که شباهت عجیبی به جوجه داشت و میشد گفت بسیار گوگول بود، در حالی که یک ماشین چمن زنی جیبی و یک قیچی باغبانی در دست داشت به سراغ مرلین آمد.
- بله قربان، متوجه هستم! فقط یه کم کوتاه می کنم!

سپس با سرعت نور ماشین چمن زنی جیبی را روشن کرد و در کسری از ثانیه این مرلین کبیر بود که به شکل هلو بدون پرز و صافی روی صندلی نشسته بود. بدون حتی یک تار مو، ریش یا حتی سبیل!

- سورپرااااایز! مرلین مرلین خوشت اومد؟! سورپراااایز! من ریگولوسم!خواستم یکم تغییر کنی تنوع بدی نمیشه که همیشه تا دم پات ریش داشته باشی!

پایان فلش بک

مرلین که با یاد آوری این خاطره شباهت عجیبی به زغال اخته رسیده پیدا کرده بود، با خشم غرید:
- من به تیم تنبل های زوپسی کمک میکنم! میکشمت ریگولوس بلک! میکشمت!

و سپس کاغذی برداشت و مشغول نوشتن نامه به تیم تنبل های زوپسی شد.

هورت!(افکت خروج از نامه مرلین!)

اعضای تیم با بدبختی مشغول خارج شدن از درون پاکت نامه فسقلی شدند که در واقع از خاطرات مرلین تشکیل میشد.اما قبل از انکه همه موفق شوند به طور کامل دست و پایشان را از درون پاکت بیرون بکشند در با صدای گرومپ مهیبی باز شد و ریگولوس بلکِ جوجه نما داخل آزمایشگاه پرید!
- جلسه؟ جلسه؟ بی من؟

آرسینوس و سیوروس نگاه معنی داری به هم انداختند. پس در حینی که الادورا ناسزاگویان از درون نامه خود را بیرون میکشید آرسینوس بدون توجه به او برخاست و به سمت یک صندلی رفت و آن را عقب کشید.
- البته که نه ریگولوس عزیز! ما منتظرت بودیم، ولی نمیخواستیم از خواب بیدارت کنیم. این اصلا کار درستی نیست.

از آنجایی که ریگولوس مغزی در سر نداشت تا نسبت به این تغییر وضعیت ناگهانی واکنشی نشان دهد با اشتیاق و ویبره زنان به آن ها خیره شد.
- یعنی تا الان منتظر من بودید کله پوک های با معرفت؟

سیوروس در حالی که به سختی می کوشید دود نکند و با استفاده از منو، ریگولوس بلک را برای همیشه به جزایر خوش آب و هوای بالاک نفرستد، گفت:
- اهم...اهم! بله ما منتظرت بودیم بلک! و فکر کنم حالا میتونیم کار رو شروع کنیم. قبل از همه باید بگم که ریگولوس ما قراره به جای تیم شاسکول آباد بالا تپه بازی کنیم. اونا گفتن در عوض این کار به ما پول خوبی میدن تا به بودجه تیم اضافه بشه! فقط داشتیم بحث میکردیم که چطوری به شکل اونا تغییر قیافه بدیم؟
- اگه تو تیمشون جوجه دارن من میشم جوجه! ببینید چه خوب اداشو در میارم!

هکتور به موقع از پشت ردای سیوروس را گرفت تا مانع از حمله او به ریگولوس شود.درست در همان لحظه هری پاتر که موفق شده بود با گرفتن پای دابی او را با مشقت از درون پاکت بیرون بکشد فریاد زد.
- مو!مو!دابی؟مو درآوردی تبریک میگم!اونم نه یه رنگ چند رنگش!

اعضای تیم:

هری پاتر پاکت وارونه کرد تا چند دسته موی رنگانگ به همراه یک عدد آرم هولوگرام از داخل پاکت بیرون بیافتند. اسنیپ به محض دیدن موها در دست او دوناتیش افتاد.
- این موهای اعضای تیم شاسگولاست.مرلین برامون فرستاده پس باید از معجون مرکب استفاده کنیم.ولی ساختنش 6 ماه وقت میبره!

هکتور ویبره زنان جلو رفت.
- من یه معجون تغییر قیافه ساختم سیو که تو یه ساعت اماده میشه و دوامش هم ابدیه!بیارمش؟

اعضای تیم:

آرسینوس که اوضاع را اصلا بر وفق مراد نمیدید با سرعت مداخله کرد.
- من یه مقدار معجون تغییر قیافه برام مونده میتونیم از اونا استفاده کنیم.مرسی هک شاید بعدا به مال تو نیاز شد.

و این گونه بود که سخن آرسینوس جیگر مهر پایانی بر کشمکش و درگیری اعضا برای انتخاب نحوه تغییر قیافه زد و بقیه را آسوده خیال کرد تا سوال های هکتور را مبنی بر اینکه "یعنی الان خواستین بگین معجون های من درست کار نمیکنن"را نشنیده بیانگارند.


ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۱ ۰:۰۵:۰۷
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۱ ۰:۰۵:۵۵

ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
#24

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
تنبل های زوپسی
vs
گویینگ مری



پست اول تنبل ها



کلا آنروز مشخص نبود هوا در چه فازیست. دقایقی زمین از تابش نور خورشید روشن میشد و ثانیه ای بعد ابرهای غران آسمان را میپوشاندند. در نتیجه این وضعیت دوربین کلا بی خیال توصیف وضعیت آب و هوا شد و راهش را به سمتی که رو به رویش قد علم کرده بود کج کرد. ساختمان وزارت سحر و جادو!

دقایقی بعد - اتاق وزیر سحر و جادو:

در آن ساعت از روز که حتی هیپوگریف هم با کتک حاضر نبود از خانه خارج شود اتاق وزیر شلوغ تر از هر زمان دیگری به نظر می رسید.اعضای تیم تنبل ها که در طول زمان از درجه خرس بودن به وزارت و از وزارت به زوپسستان نایل شده بودند به صورت حلقه وار دور تخته سیاهی در میان اتاق نشسته بودند که پشت میز وزیر آویخته شده بود و در کنار آن سیوروس اسنیپ با وقاری که از او انتظار میرفت ایستاده بود.
اسنیپ که به دلیل قیمت نجومی اش قابل خریداری نبود و در نتیجه کماکان بازوبند کاپیتانی را به اجبار بر بازو داشت سینه ای صاف کرد و با چوبدستی به تخته اشاره کرد.
- همونطور که داشتم میگفتم، اگر هکتور رو بذاریم سمت چپ و آرسی نوک حمله قرار بگیره و... ریگولوس؟

ریگولوس بلک که در حالت نشسته روی یکی از نیمکت های مقابل تخته درحالیکه سرش روی شانه هری پاتر مرتب سر میخورد درحالیکه شصتش را می میکید با لحن نامفهومی گفت:
- بله... من مواف... قم... شما ادامه بدی... من مامانمو میخ... خورررررررررر...

بلافاصله دود غلیظی از زیر موهای اسنیپ برخاست و نزدیک بودن خطر را به سایر اعضای گروه یادآوری کرد. این احساس زمانیکه اسنیپ تکه گچ درون دستش را با یک فشار خرد و خمیر کرد شدت بیشتری یافت و اعضای گروه بی اراده تلاش کردند تا ریگولس را بیدار کنند.
-هوی... ریگول... پیشت...
- بوقی بیدار شو!
- مادر سیریوس!پاشو دیگه... مادرت سیریوس! اهوم انگار رو مادرش حساس نیست. عمه چی؟

ریگولس:

اعضای تیم:

اسنیپ:

اسنیپ چند دقیقه ای نگاهش را در سکوت به تلاش و تقلای اعضای تیم دوخت و عاقبت زمانی که دریافت فایده ای ندارد ابتدا گردنش را به چپ و راست تکانی داد. ضمن بلند شدن صدای ناخوشایند ترق ترق گردن اسنیپ دود بیشتری در فضا پخش شد. اسنیپ ناگهان نعره زد:
- میگم بیدار شو، یعنی بیدار شو تا ندادمت دست زاغی چشماتو دربیاره!
- شکلک منه! شکلک منه! شکلک منه!
- آرسینوس؟
-الان که نگاه میکنم میبینم همه چیز مرتب و سر جای خودشه و هیچ مشکلی وجود نداره

با این وجود ریگولوس بلک همچنان به صورت نشسته، با شصتی که در دهانش میمکید، مشغول خر و پف کردن بود. دیگر دود با شدت هرچه تمامتر از کله اسنیپ خارج میشد.اعضای تیم آب دهانشان را به سختی فرو دادند.
- سیو، آرامشتو حفظ کن الان با لگد میرم سراغش!
- معجون بیدار کردن ریگولوس از خواب بدم؟
-
- خب معجون از خواب بیدار نشدن چی؟

آرسینوس در زیر نقاب نیشخندی زد.
- میرم سراغش!

وزیر سحر و جادوی مملکت از جای خودش بلند شد، به آرامی به سمت ریگولوس بلک رفت، یک عدد پرَ عقاب از جیب ردای خود بیرون کشید و آن را مستقیم و محکم وارد بینی ریگولوس کرد! ریگولوس به سرعت از خواب پرید و با تعجب سرش را به چپ و راست تکان داد و قفسه ها، کمدها، دیوار های گچی، نیمکت ها و البته اعضای تیم را از نظر گذراند و در آخر خمیازه کشان نظری به اسنیپ انداخت که دود غلیظی از زیر موهایش با شدت بیرون میزد. سپس با صدایی گیج و منگ پرسید:
- اینجا کجاست؟ من کجام؟ شما کی هستید؟
- مرض! اینجا رختکن تیمه، ما هم اعضای تیمتیم!
- شما؟

اسنیپ که مشخصا طاقتش طاق شده بود نعره زد:
- من اینو میکشم! دستتو بکش ببینم آرسینوس! ولم کن با چوبدستی کاری ندارم، میخوام خودم خفه ش کنم!
- اممم... نه خب... جدی باشیم حالا... چی داشتیم میگفتیم؟

اسنیپ نعره ی دیگری زد و اگر هکتور و آرسینوس بازوهایش را نگرفته بودند یقینا ریگولس را خفه کرده بود. ریگولوس که اوضاع را وخیم میدید با خیزی که اسنیپ به سویش برداشت بی اراده از روی صندلی جستی زد و خود را عقب کشید تا حتی الامکان از اسنیپ دور بماند. آرسینوس که به سختی موفق شده بود اسنیپ را نگه دارد غرولند کنان گفت:
- داشتیم تیم حریفو آنالیز میکردیم.
- آها... البته... خیلی کار خوبیه... مخصوصا در یک صبح خیلی...

ریگولوس از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و با دیدن هوای طوفانی و رعد و برق، صحبتش را ادامه داد:
- جالب و غم انگیز، البته دوستان... من یه مشکلی دارم... میدونید یا شایدم نمیدونید... که البته اصلا مهم نیست، ولی از نظر کارشناسی و روان شناسی من فقط در حمام میتونم تفکر کنم و حتی ایده ها، انتقادات و پیشنهادات بسیار انقلابی و سازنده ای رو از خودم ارائه کنم تا به ثبت جهانی برسند!

اعضای تیم تنبل ها:

آرسینوس بار دیگر بازوی اسنیپ را کشید تا او را از حمله به ریگولس باز دارد و با اخم گفت:
- حمام آخه؟!
- بله... حمام... اکثر بزرگان تاریخ بشر در حمام اختراع کردن... مثلا همین ادیسون... با من سر کوچه یه قل دو قل بازی میکرد... بعد یهو رفت تو حمام یه چیزی به اسم برق رو اختراع کرد. تازه همه اینارو مثال زدم... من که خودم از همه اینا گنده ترم!

هری پاتر که تا آن لحظه همچون یک عدد مجسمه سنگی بر جا نشسته بود بالاخره به خاطر آورد که او هم عضوی از گروه است هرچند یک عضو مجازی. مشتاقانه گفت:
- من کاملا با حما...
- صد امتیاز از گریفیندور کم میشه پاتر، تا یاد بگیری مثل پدرت وقتی چند نفر آدم بزرگ دارن صحبت میکنن نپری وسط حرفشون!
-
- قیافش هم همیشه شکنجس!
-

سیوروس نگاهش را از هری برداشت و به ادامه صحبتش بازگشت.
- کجا بودیم؟ آهان... حمام... به نظرم اگر باعث میشه ذهن ریگولوس یکم فعال بشه و شاید چیزی به نظرش بیاد که کمک کنه و اقلا وسط صحبت های من چرت نزنه و رو مخ من نره، هرچند که بعید میدونم، پس بهتره بریم حمام.
- اما حمام...
- کسی اینجا با من مخالفت کرد احیانا؟
-
-خوبه پس میریم اونجا! تخته سیاه رو هم یکیتون بیاره، حوله و لباس شنا هم به تعداد کافی بیارید.

بدین ترتیب اعضای تیم از جای خود بلند شدند تا به طرف حمام عمومی مجاور ساختمان وزارت خانه بروند. چون حمام اختصاصی وزارت به دلیل دارا بودن مشکلات اخلاقی قفل و از دسترس خارج شده بود!

دقایقی بعد در حمام!

اعضای تیم تنبل ها درحالیکه هر کدام حوله ای به دور خود پیچیده بودند، با در دست داشتن صابون، شامپو، مایو و تخته سیاه به آرامی و در حالی که خود را کش و قوس میدادند لخ لخ کنان از رختکن به طرف در حمام حرکت کردند... دابی به آرامی در چوبی پوسیده را باز کرد و نگاهی به داخل حمام که تا فیها خالدون آن تاریک بود، انداخت.
- دابی جاهای تاریک رو دوست نداشت، ولی اگر ارباب پاتر دستور داد، دابی با تمام سرعت خودشو داخل اتاق انداخت!
- پاتر؟
- اممم... چیزه... این جن آزاده به هر حال... نمیتونم دستور بدم که بهش...

هکتور که با دیدن دابی و هری به شدت دلش میخواست معجون "ارسال دابی به داخل حمام" را درست کند، شروع به ویبره زدن کرد، همچنان که ویبره میزد و زمین و زمان را میلرزاند به دابی بر خورد کرد و او را ناغافل به داخل حمام پرتاب کرد. سیوروس که دود بالای سرش رفته رفته در برخورد با هوای مرطوب حمام در حال محو شدن بود، گفت:
- نه هکتور، حتی فکر ساختن چنین معجونی رو هم نکن؛ من فعلا همه بازیکنارو زنده میخوام!
- الان گفتی که معجون های من درست کار نمیکنن سیو؟
- نه، نگفتم ولی منظورم دقیقا همین بود!

هکتور:

اسنیپ بی توجه به چهره درهم رفته هکتور و پوزخند سایر اعضای تیم پرسید:
-زنده ای جن؟
- دابی فقط به ارباب پاتر جواب داد... دابی جن خانگی آزاد و خوب بود. دابی از تاریکی نترسید!
- خب... زندست... چوبدستی هاتون رو روشن کنید، میریم داخل!

بدین ترتیب اعضای تیم، در حالی که چوبدستی های خود را روشن کرده بودند وارد حمام شدند، و پس از اینکه با مشقت و البته مقادیری لگد کردن پای یکدیگر، موفق شدند شمع پیدا کنند و تا فضای حمام را به وسیله آن روشن کنند دریافتند که جادوگرند و با کمک چوبدستی قادرند این کار را به دور از هر مشقتی انجام دهند. پس قبل از حضور قریب الوقوع بابابرقی و شنیدن سخنرانی همیشگیش که مصرف بی رویه کار خیلی بدیه شمع ها را کنار انداختند و چوبدستی کشیدند.
با روشن شدن فضای حمام اعضای تیم روی سکویی در انتهای حمام نشستند.اسنیپ پیش از نصب تخته سیاه بر روی دیوار ناچار شد شاگرد حمامی را که مشتاقانه برای کیسه کشیدن اعضای تیم وارد کادر شده بود با منو از سوژه خارج کند. سپس به دلیل عدم وجود گچ، با چوبدستی اشکال و نقشه زمین بازی را روی تخته کشید.
- خب... امروز اینجا جمع شدیم تا بازی اول کوییدیچ رو با تیم حریف آنالیز کنیم، ولی الان که دقت میکنم میبینم سبک آرایشمونو آنالیز کنیم سنگینتریم! پس اول از همه توجه میکنیم به آرایش خط حمله! مهاجم هامون ینی من، آرسینوس و ریگولوس باید به سبک آرایش مثلثی بریم جلو و مهاجم های حریف رو بزنیم کنار، در همون حال مدافعینمون هم در دو طرف مهاجمین پرواز کنن تا جلوی بازدارنده های حریف رو بگیرن. سوالی نیست؟

- خب، نه انگار هست. ام... کاپیتان؟ من یه چیزی یادم افتاد... بگم؟
- بگو ریگولوس.
- راستش همین الان یادم افتاد من اصلا بلد نیستم فکر کنم... یعنی میدونید که من مغزی ندارم! از لحاظ کارشناسی کسی که مغز نداشته باشه و زنده باشه اصلا معلوم نیست چطور زندس و در حال حاضر مشکل این نیست بلکه مشکل اینه چطور چنین کسی میتونه فکر کنه! شما میدونید؟

اسنیپ که از شدت خشم سر خود را به دیوار میکوبید، نعره زد:
- یکی اینو از اینجا بندازه بیرون تا همه تونو حذف شناسه نکردم! میدم زاغی تک تک چشماتونو دربیاره اگر این تا یه ثانیه دیگه جلوی چشم من بمونه!

اعضای تیم که تاب نگاه کردن به منظره کوبیده شدن سر کاپیتان تیم به دیوار را نداشتند، به سرعت ریگولوس را دست به دست به بیرون هدایت کردند و در انتها دابی برخلاف همیشه که فقط از هری حاضر به حرف شنوی بود، با یک اردنگی ریگولس را که به این حرکت شدیدا معترض بود از حمام به بیرون هدایت کرد. اسنیپ از دیوار ترک خورده فاصله گرفت. نفس عمیقی کشید و تک تک اعضای تیم را از نظر گذراند.در میان مه و بخار موجود در حمام، چهره در هم رفته اسنیپ که در حوله پیچیده شده بود، از همیشه ترسناک تر به نظر میرسید. با این همه، چیزی که در آن لحظه توجه اعضای تیم را به خود جلب کرده بود، ظاهر همیشه ترسناک اسنیپ نبود بلکه حبابی بود که این بار به جای دود از سرش خارج میشد و کم کم تصاویری که در آن به چشم میخورد واضح و واضح تر جلوه میکرد.

فلش بک، دفتر مدیریت هاگوارتز:

- ام... سیوروس... میشه بیام تو؟
- بیا تو ریگولوس... بگو چی میخوای؟
- هیچی... خواستم بگم موهات خیلی خوشگل شده... و البته ملت از دودی که تو کل قلعه از کلت ول دادی یکم شاکین...
- چی؟!

به محض اینکه دود سر سیوروس شروع به خارج شدن کرد، ریگولوس یک سطل آب از زیر ردایش بیرون کشید و روی سر او ریخت. سپس پیش از آنکه اسنیپ به خود بیاید و بنای داد و بیداد را بگذارد از اتاق فرار کرد.

پایان فلش بک.

اسنیپ با دیدن اعضای تیم که با نیش های باز به حباب فکری بالای سر او خیره شده بودند، به سرعت دستش را تکان داد و آن را محو کرد.
- به چی زل زدین؟ خیلی خوشتون اومده الان؟ هوس کردین بلاکتون کنم؟ از مشاهده کارای این بچه پررو غرق در لذت شدین؟ من بفهمم کدوم بوقی تو رو آورد تو تیم، همراه با خودت بلاکش میکنم!
- آروم باش سیوروس... حالا کاری نکرده با تو که! تو که نمیدونی اون سری با من چیکار کرد!

فلش بک، زندان آزکابان، روز تولد آرسینوس:

آرسینوس با آرامش روی صندلی خود نشسته بود و به اسناد و مدارک رسیدگی میکرد که ناگهان به در دفتر ضربات محکمی برخورد کرد.
زندانبان آزکابان به آرامی سر خود را بلند کرد و نگاهی به در انداخت.
- بفرمایید.

- تولدت مبارک مرتیکه نصفه نیمه عوضی!
- سلام ریگولوس... ممنون!
- بیا... اینم کادوت!

ریگولوس جعبه بزرگ را روی زمین گذاشت و از آن فاصله گرفت.
آرسینوس به آرامی به طرف جعبه رفت و در آن را باز کرد... به محض باز شدن در جعبه تعداد زیادی بمب کود حیوانی در صورتش منفجر شدند و ریگولوس نیز با تمام سرعت فرار کرد...

پایان فلش بک.

- از اون موقع من دیگه هیچ بویی حس نمیکنم!
- این که چیزی نیست! سر من یه بلاهایی آورد که...

فلش بک، خانه ریدل، آزمایشگاه هکتور:

- هکتور!
- چیه ریگول؟ مگه نمیبینی دارم معجون "افزایش چربی مو" برای سیو درست میکنم؟
- از این چرب تر؟ دیگه کف خونه ریدل نمیشه راه رفت اونوقت. اصلا اونو ولش کن. ببین من واست چی آوردم؟ من واست یکم بال سوسک مرغوب آوردم!
- جدا؟ وای ممنونم به فکرم بودی! بده ببینم!

هکتور به سرعت بال سوسک هارا از ریگولوس گرفت. بی آنکه به لبخند موذیانه ای که روی لب های ریگولوس نقش بسته بود توجهی کند پر سوسک هارا به داخل پاتیل انداخت و مشغول هم زدن آن شد، اما ناگهان پاتیل با صدای مهیبی در صورتش منفجر شد.
- ریگوووووووووووووووووولوس بلک!

پایان فلش بک.

ملت از حباب فکری هکتور که ویبره زنان نیست و نابود میشد چشم برداشتند. هری پاتر با شور و شوق گفت:
- همین؟ اینکه چیزی نیست. اگر من براتون تعریف کنم چه بلاهایی سرمن آورده که...
-لازم نکرده پاتر. تو خود مصیبتی! پس تا از گروهت نمره کم نکردم زبان به کام بگیر بچه!

هری:

قبل از اینکه هری فرصت کند چیزی بگوید یا آرسینوس از این همه ستم در حق گریفندور مراتب نارضایتی خودش را اعلام دارد پنجره حمام با شدت شکست و زاغ سیاهی با شدت به درون حمام پرتاب شد تا قل قل خوران جلوی پای اسنیپ متوقف شود.
اسنیپ خم شد و با آرامش نامه را از پای زاغ نگون بخت باز کرد. اعضای تیم به دور کاپیتان تیمشان حلقه زدند تا بدون توجه به اصل حریم شخصی از محتویات نامه اطلاع یابند.


نقل قول:
با سلام و درود خدمت کاپیتان والامقام تیم تنبل های زوپسی!

سیوروس اسنیپ عزیز،
ما باید امروز و فردا و پس فردا و و شاید هم سه هفته آینده را به صرف شام و ناهار در مجلس عروسی مادر زن بنده که کاپیتان تیم شاسگول آباد بالا تپه هستیم حضور داشته باشیم، بنابراین زحمت بسیار کوچکی برای شما دارم و آن، این است که به جای ما به زمین بازی با گویینگ مری رفته و پوز حریف را به دروازه بمالید! در عوض ما نیز پس از پیروزی شما در مسابقه قول میدهیم جبران نموده و کلا اسم بدین تا جنازه یارو رو تحویل بگیرین!

با تقدیم احترامات.
کاپیتان تیم شاسگول آباد بالا تپه!


اسنیپ لخند مخوفی بر لب آورد:
-عالیه!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.