هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۶:۰۵ دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸
#9

فرد ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۱ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۰:۵۶ پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۹۰
از ابرها!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 53
آفلاین
بچه رو صادر ميكنن به اتاق " بهياري" محض بهبود و مداوا و ايناها...


اونجا بقيه مرگخوارا حاضر و اماده بودن واسه شكستن قولنج بچه!



اما وقتي بچه رو ميبينن، متوجه ميشن كه قولنج بچه به صورت كاملا طبيعي شكسته و جائي واسه شكستن نمونده كلا!


بلاتريكس: ببين بچه، بخواي بازم مارو سياه كني، بدتر از اين ميكنيما! حواست جمع!!


بچه هه تا مي ياد حرفي بزنه، در به صورت چارتاق باز ميشه و ارباب به صورت كاملا گولاخ و منوري، حضور پيدا ميكنن!



ارباب: اهم!

مرگخوارا:


ارباب ميره جلو و دستي به سر و كله ي بچه ميكشه و ميگه:

_ من در وجنات اين بچه، چيزهاي زيادي ميبينم!

ملت مرگخوار ميكروسكوپ به دست ميرن روي صورت بچه تا اون چيزا رو ببينن!!!


ارباب: ... داشتم عرض ميفرمودم!...و ميل فرمودم كه شخصا اين بچه رو مرتب كنم!!


زابيني: ارباب منظورتون از مرتب كردن، تربيت كردنه؟!


ارباب: بعدم يادم بنداز كروشيوت كنم زابيني! ... من بعد، هر آموزشي كه من به اين بچه ميدم، يكي از شماها بايد كيسه بوكسش بشين تا اون روي شماها تمرين كنه!!!


انتونين: ولي ارباب اين بچه زده 2 نفرمونو كشته!! بيخيااااااال!

_ آنتونين؟! تو به ارباب ميگي بيخيال؟!!!

_ به جون 5 تا زن و 13 تا بچه م( ) نـــــــــــــه!!!!

_ تو از اخر چن تا زن و بچه داشتي؟!!

_ ارباب، مرلينو شكر، حقوق مديريت رفته بالا، ماهم بيكار ننشستيم!


_ خاك بر اون سر زن و ذليلت! برو شامپو درست كن، بعدشم حاضر باش بچه ميخواد روت امتحان كنه!!! حرف هم بي حرف!

ايوان: ارباب من درستم!

ارباب: كي با تو آخه؟!

ايوان: شما ميگين برو شامپو درست كن!

ارباب: من؟! من؟! من گفتم برو شامو درست كن! پسره ي پروو! نكنه ميخواي بگي ارباب پير شده؟! هان؟!

ايوان: نه ارباب! ولي مث اينكه خودتون به خودتون شك دارينا!

ارباب: ايوان! براي آموزش بعدي بچه، تو ميشي كيسه بكسش! مفهوم شد؟!!


بعد ارباب اول يه ورد روي بچه اجرا ميكنه كه طرف از من و شما هم حالش بهتر ميشه! بعدشم ميبردش توي هال، و شروع ميكنه به ياد دادن يه وردي كه آدمارو كچل ميكنه!!!


_ ببين بچه، چوبتو اين وركي ميگيري، بعد چشم چپتو لوچ ميكني، بعد زبونتو مي ياري بيرون، اونوقت ميگي" كچليوس" !

_ ارباب وقتي زبونم بيرونه، چجوري حرف بزنم؟!

_ من نميدونم! اوني كه روي من اين وردو اجرا كرد و منو به اين روز انداختف اين كارا رو كرد! تو هم كجبوري يادش بگيري و همه مرگخوارامو كچل كني! وگرنه خونت پاي خودته!

بچه: چشم ارباب!.... عموووو آنتونين؟! من حاضرم!!!!


[url=http://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?


Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۶:۱۸ شنبه ۲ آبان ۱۳۸۸
#8

پنسی پارکینسونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۱ پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲:۵۴ شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۹
از توی دهن شیر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
کینگزلی که هیچ وقت کسی اینطور از او استقبال نکرده بود کمی دلگرم شد و با اینکه از بودن در اتاق لرد میترسید باز هم با خود میگفت: " باعث افتخار است در کنار اسمشو نبر اموزش ببینم و هر روز مدت زیادی کنارش باشم!"

ولی بعد از چند دقیقه باز نظرش عوض میشد و میگفت: "باید تو این مدتی که توی اتاق اسمشو نبر هستم یه راهی پیدا کنم که خلاصش کنم"

غرق در افکارش بود و بین دو راهی گیر کرده بود که صدای لرد او را از جا پراند.
- بچه چرا وایستادی و بر و بر منو نگاه میکنی؟ مگه نمیدونی نباید این طور بی ادبانه توی صورت لرد زل بزنی؟کروشیو!

کینگزلی انقدر ترسید که در جا بیهوش شد!

لرد هم که شب قبل بیخوابی کشیده و بود و خسته بود زیر لبی گفت: آه .. حالا کی حوصله داره اینو جمع کنه؟

با همان بی حالی سعی کرد داد بزند : رودولـــف !!!
اما جوابی نشنید و عصبانی شد.
-شماها مگه نمیدونید وقتب اربابتون صداتون میکنه باید سریع خودتون رو برسونید؟

چند ثانیه ی دیگر هم صبر کرد. این بار کمی خود را جمع و جور کرد و با تمام توانش داد زد : بــــــــــــلا , رودولــــــــف 5 ثانیه وقت دارید اگه تا 4 ثانیه دیگه اینجا نباشید همتونو کروشیو میکنم!

رودولف و بلا که در تالار بودند صدای خشمگین اربابشان را شنیدند و هر چه سریع تر خود را به بالا رساندند و در حالی که سعی میکردند خیلی سریع به انجا برسند وقتی به در اتاق رسیدند هر دو ان را هل دادن و در کنده شد و بر روی زمینی که کینگزلی بیهوش انجا افناده بود افتاد و بلا و رودولف که نمیدانستند بچه ان زیر است از روی در رد شدند و صدای قرچ قروچی شنیده شد!

در ان لحظه با قیافه ی لرد رو به رو شدند که بسیار خشمگین بود.
-
رودولف و بلا هر دو در همان جایی که بچه زیر در بود زانو زدند و از اربابشان خواستند ان ها را ببخشد!

لرد هم که صدای شکسته شدن دست و پای بچه را میشنید من من کنان گفت:
- بـــ ... بـــــ .. بـــــچ ...ههه ... !
بلا که هیچی سر در نیاورده بود نگاهی به رودولف انداخت تا ببیند او چیزی فهمیده یا نه که از قیافه ی رودولف معلوم بود چیزی نفهمیده!

- جمع کنین خودتونو بابا. بچه رو له کردین.کروشیو کروشو!

بعد از چند دقیقه که همه چیز به حالت عادی برگشت رودولف در را از روی بچه برداشت و بلا بچه را بغل کرد و به طرف دیگری برد!
- ارباب همه ی استخوناش شکسته
- تقصیر شما دو ابله نفهمه! این چه طرزه وارد شدن بود؟!
- ارباب ما رو ببخشین ما میخواستیم هر چه زودتر به شما برسیم فکر کردیم براتون اتفاقی افتاده

لرد در افکار خود فرو رفته بود که با این بچه ی پر دردسر چه کنند و اصلا خواهش و التماس های بلا را نمی شنید.


ویرایش شده توسط پنسی پارکینسون در تاریخ ۱۳۸۸/۸/۲ ۱۶:۲۶:۱۳

انکه با زندگی میساز , میبازد. با زندگی نساز , زندگی را بساز. ( زرتشت)


Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲:۱۹ چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۸
#7

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۱۴:۴۸ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5580
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه یک آموزشگاه مرگخواری تشکیل داده که در اون به بچه هایی که به جادوی سیاه علاقه دارن آموزش داده میشه که در آینده بتونن مرگخوارای خوبی بشن.
اولین مراجعه کننده بچه عجیب و دردسر سازیه که به محض ورود دو مرگخوارو به قتل میرسونه.بچه در واقع کینگزلی شکلبوته که برای کشتن لرد سیاه معجون مرکب خورده و وارد آموزشگاه شده.بعد از خرابکاریهای بچه رودولف اونو با طناب به تختش میبنده ولی بچه طنابها رو باز میکنه و برای پیدا کردن اتاق لرد سیاه به طبقه بالا میره.مرگخوارا از فرار بچه مطلع میشن.بچه به بزرگترین اتاق خانه ریدل میرسه.
____________________________________

لرد سیاه روی تختش دراز کشیده و با چشمان باز به سقف زل زده بود.با دیدن چشمان سرخ رنگ لرد خون در رگهای بچه منجمد شد.چوب دستیش را به طرف لرد گرفت.
-آو...آو...آواد...

عرق سرد روی پیشانیش را پاک کرد و سعی کرد تمرکز کند.
-آوادا...آواداک...آهان.ایول خودم.کم مونده.آواداکدا...

صدای فشفشی از زیر تختخواب به گوشش رسید.
-فشفشفشش سسفششه...(ترجمه:پاشو تامی، تا به دست این جوجه نفله نشدی)

لرد سیاه تکانی خورد و از جا بلند شد.دو ثانیه بعد وحشتناکترین کابوس کینگزلی در مقابلش قرار گرفته بود.لرد سیاه روی تختخواب نشست و نگاه بی رحمش را به او دوخت.
-تو اینجا چیکار میکنی بچه؟اون پایینیا یادت ندادن تا شعاع سه کیلومتری محل زندگی ارباب منطقه ممنوعه اس؟بزنم چهل تیکت کنم؟

کینگزلی به سختی آب دهانش را قورت داد.سالها با جادوی سیاه و جادوگران سیاه جنگیده بود.هرگز فکر نمیکرد در مقابل لرد سیاه تا این حد ضعیف و ترسو عمل کند.
-م...من...منو ببخشید.من برای دیدن شما اومدم.ابهت و جذبه شما منو مسحور کرده.اگه اجازه بدین میخوام تحت نظر خودتون آموزش ببینم.

لرد سیاه کمی فکر کرد.
-هوم...چه بچه فهمیده ای.حتی با ردای خواب و کلاه منگوله دار هم موفق شده ابهت اربابو ببینه.تو میتونی جانشین خوبی برای ارباب باشی.درخواستتو قبول میکنم.تو از این به بعد همینجا میمونی تا هر لحظه تحت نظر خودم باشی.هر کاری بهت گفتم انجام میدی و منم بهت آموزش میدم.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۷:۰۴ شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۸
#6

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
رودولف به طبقه بالا برمیگرده و در اتاقو باز میکنه و با صحنه عجیبی روبرو میشه.

-بچه نییییییییییست!

با صدای جیغ رودولف آنی مونی خودشو به طبقه بالا میرسونه.توی اتاق اثری از بچه نیست.آنی مونی دور و بر اتاقو نگاه میکنه و میگه:
-این بچه چطوری تونست طنابای جادویی رو باز کنه؟این که یه جادوی ساده رو هم یاد نمیگرفت؟!
رودولف سرشو تکون میده.

طبقه بالاتر:
بچه درحالیکه چوب جادوشو محکم توی دستش گرفته آروم آروم در راهرو جلو میره.
-یعنی اتاق اسمشو نبر کجاست؟باید پیداش کنم.از اونجایی که اسمشو نبر خیلی مغرور و خودخواهه اتاقش باید بزرگترین و مجللترین اتاق این خونه باشه.و بالاترین.

طبقه پایین:
آنی مونی و رودولف شیپور خطرو به صدا در میارن.همه مرگخوارا فورا جمع میشن.آنی مونی میکروفونو توی دستش میگیره و میگه:
-اهم اهم...یک ...دو...سه...امتحان میکنیم!یک عدد بچه مرموز در خانه ریدل گم شده است.بچه بسیار خطرناک میباشد و تا کنون دو مرگخوار را به قتل رسانده.از مرگخواران عزیز خواهشمندیم بگردن و زود پیداش کنن و تحویل اینجانب بدن....به یابنده یک پرس نیمروی مخصوص اهدا خواهد شد.
مرگخوارا با سرو صدا پخش و مشغول جستجو میشن.

طبقه بالا:
بچه مورد نظر به آخرین اتاق میرسه.در اتاق با نقش و نگارهای عجیبی تزیین شده بود.دو مار نقره ای روی دستگیره در به چشم میخورد.بچه لبخندی میزنه و با خودش فکر میکنه:حتما همینه.الان باید خواب باشه.بهتره غافلگیرش کنم.این ماجرا همینجا باید تموم بشه.
نفس عمیقی میکشه و تا سه میشمره.دستگیره رو میگیره و دروباز میکنه و وارد اتاق میشه...



Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۸
#5

اسلیترین

ایوان روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶:۳۷ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
رودولف یقه لباس بچه را گرفت و با یک ضربه بچه را به روی تخت پرتاب کرد و گفت:یه بار دیگه از تخت بیای پایین مغزت رو از دماغت میکشم بیرون خوراک تسترال ها میکنمش!
بچه: این چه طرز حرف زدن با یه بچه است!

بلا کروشیوی انفجاری خفنی به سمت بچه میفرسته و میگه:ساکت شو تا زبونت رو از حلقومت نکشیدم بیرون!تو دو نفر از مرگخوارا رو کشتی.بلایی به سرت بیاریم که خودت کیف کنی!
رودولف چوب دستی بچه را از روی تخت برداشت و در حالی که ان را درون جیب ردایش میگذاشت با جادو پسر را به تخت بست و گفت:همینجا دارز میکشی تا تکلیفت معلوم بشه!صدات در بیاد نجینی رو میندازم تو اتاق در رو هم میبندم!!

بلا و رودولف از اتاق خارج شدند و در را پشت سرشان قفل کردند.بلا نگاهی به رودولف انداخت و گفت:کروشیو!چطور جرات میکنی با نجینی ارباب شوخی کنی؟به ارباب بگم نجینی درسته قورتت بده؟
رودولف آب دهانش را فرو برد و گفت:نه نه ببخشید من اصلا میرم به تسترال ها غذا بدم!

درون اتاق کینگزلی با ناراحتی پیچ و تابی به خودش داد تا شاید بتواند طناب های نامرئی جادویی را باز کند اما طناب ها محکم تر از چیزی بودند که انتظار داشت.
کینگزلی به سقف نگاه کرد و به این فکر افتاد که هر طور شده باید لرد را بکشد تا دوباره به وضع عادی برگردد!
ولی با دست های بسته نمیتوانست کاری انجام بدهد.برای همین مشغول تفکر شد تا شاید بتواند راهی پیدا کند.

در سمت دیگر رودولف با ناراحتی به سمت اتاق تسترال ها میرفت که انی مونی جلویش را گرفت و گفت:اوهوی وایسا ببینم!کجا داری میری؟
رودولف به اتاق تسترال ها اشاره کرد و گفت:میرم به اون بوقیا غذا بدم دیگه!

آنی مونی یقه رودولف را گرفت و در حالی که او را به سمت پله ها هل میداد گفت:ارباب گفته بری بالا.گمونم درباره بچه هست.اینطوری که نارسیسا میگفت باید بری بچه هه رو شکنجه کنی بفهمی خانوادش کین!
رودولف:هوم؟چرا؟
انی نگاهی به رودولف کرد و گفت:بوقی معلوم دیگه!برای اینکه اگه بعدا بچه هه رو کشتیم بریم تمام فامیل و افراد خانوادش رو هم بکشیم که هیچ کس ازشون باقی نمونه حرفی بزنی!


تصویر کوچک شده


Re: آموزشگاه مرگخواریت
پیام زده شده در: ۲۰:۵۷ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۸
#4

سیبل  تریلانیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۷ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۷ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
از برج شمالی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 150
آفلاین
رودولف بعد از جمع کردن و انتقال بلاتریکس به اتاق خواب به فکر فرو رفت:آره...ما نباید به لرد دروغ بگیم.خودم میرم این بچه رو کنترل میکنم.


اتاق بچه قاتل:

بچه -که دیگر چندان هم بچه نبود!-با دیدن کابوس همیشگیش از خواب پرید.با وحشت به دور و برش نگاه کرد و به یاد آورد که کجاست.لیوان روی میز را برداشت و آب را سرکشید.درست در همین لحظه چشمش به آیینه روی دیوار افتاد.جادوگر میانسال سیاهپوستی در آیینه به او لبخند میزد.کینگزلی لیوان را روی میز گذاشت.
-وای!تا کسی منو ندیده باید معجونمو بخورم.

شیشه کوچکی را از زیر تخت برداشت و یک جرعه نوشید.در حالیکه سرش گیج میرفت به کابوسش فکر میکرد...
دو دیوانه ساز که بازوهایش را گرفته بودند او را کشان کشان به وسط سالن دادگاه بردند.صدای قاضی در سالن دادگاه پیچید...شما متهم هستین به کچل بودن.از خودتون دفاع کنین!
کینگزلی وحشتزده به جلادی که در گوشه سالن منتظر دستور بود نگاه کرد و با صدای ضعیفی جواب داد:من...من نمیدونم...یعنی...مگه کچل بودن جرمه؟

صدای فریاد قاضی سالن را به لرزه در آورده بود:معلومه که جرمه.خبیث ترین جادوگر قرن کچله و ما تصمیم گرفتیم همه کچلا رو نابود کنیم.علم ژنتیک جادویی ثابت کرده کچلا دارای ژن خباثت هستن.شما محکوم به مرگ میشین.جلاد...حکمو اجرا کن...
درست در لحظه ای که جلاد با تبر بزرگی بطرفش می آمد از خواب میپرید.
لبهایش را به هم فشرد.
-روانشناس تو سنت مانگو گفت باید یه کاری کنم که از شر این کابوسا خلاص بشم.وگرنه به زودی عقلمو از دست میدم.منم یه کاری میکنم!میکشمش.و همه چی تموم میشه.نقشه من نقص نداره.

در اتاق به آرامی باز شد.رودولف نگاهی به تختخواب خالی انداخت و بلافاصله فریادش به هوا بلند شد:کمکککک...بچه فرار کرده.در رفته.بلا ...بیچاره شدیم!ارباب ازمون ساندویچ درست میکنه میذاره تو کیف مهدکودک نجینی.
بلا سراسیمه وارد اتاق شد.با دیدن بچه با عصبانیت پرسید:
-پس این چیه؟چرا بیخودی داد و هوار راه انداختی؟برو بخوابونش باز راه نیفته ملتو بکشه.


آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!


Re: آموزشگاه مرگخواریت
پیام زده شده در: ۱۵:۰۸ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸
#3

كينگزلی  شكلبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
-ببين بلاتريكس، يه آواداكداورای ساده ميزنم ميتركونمش...

بلاتريكس صورتش رو درهم ميكنه، ابروهاش رو بالا ميبره و با صدای كشداری ميگه:
-نه ارباب، اين كار رو نكنين...

-كروشيو بلاتريكس، يه مرگخوار با سابقه تو چه طوری اين چرت و پرت ها رو ميگه؟ اين بچه رو تا يه مدتی نگه ميداريم...

سه روز بعد:

-بچه روی تخت خوابش خوابيده و چشماش رو بسته. لحاف قرمز رنگش رو با بي حوصلگی روی خودش انداخته. احساس ناخوشايندی كه هنگام خوردن معجون بهش دست داده بود دوباره فرا ميگيرتش. تكونی ميخوره و بدن لاغر، نحيف و كوچيكش بلافاصله به هيكل درشت تبديل ميشه...

-رودولف، من برم ببينم بچه اوضاش چه طوره... تو همين جا بمون.

رودولف چشم های خستش رو به بلاتريكس ميدوزه و سرسری جئاب ميده:
-حتما" بلاتريكس.

بلاتريكس در اتاق خوابش رو باز ميكنه. صدای ترق و توروقی بلند ميشه و بلا به سمت اتاقی كه درش انتظار ديدن بچه رو داشت، ميره...

بلاتريكس ميره كه در اتاق خواب رو باز كنه اما يه دفعه تشنش ميشه و از انجام اين كار صرفِ نظر ميكنه و راهش رو به سمت آشپزخونه كج ميكنه...

رودولف بيچاره هم از اونجايی كه نميتونسته بدون بلا باشه، از اونجايی كه خيلی خوش قول هم بوده و طبق قولش قرار بوده تو رخت خوابش بخوابه، پاورچين پاورچين، دنبال بلاتريكس حركت ميكنه تا از جلوه ی زيبا و صورت قشنگش بهره ببره.

-به به، چه آب خنكی بود. حالا به اون بچه هم سری نزنم هيچی نميشه، به ارباب ميگم رفتم ديدمش.

-نه بلا، اين كار درست نيست.

بلاتريكس يه نگاه به اطرافش ميكنه و درحالی كه به نظر از ترس درحالِ انفجار بود، غش ميكنه...

-دهه، اين زن من چرا غش كرد؟!

در خانه پدر و مادر بچه ی قاتل!!:

-ميگم آقا، اين همه مدت تو يه كلاس موندن غير عادی نيست؟

آقا سرش رو ميخارونه و نگاه تمسخر آميزی به خانمش ميدازه و پيام امروز رو جلوش صاف ميكنه. خانوم با ملاقه در حالِ ور رفتنه تا پوست سيب رو ببره.

-اولندش خانم، برای اين كلاسای پبچيده ده تا بيست روز عاديه. ما كه اميدواريم بچمون ماموريتش رو خوب انجام بده. بعدش هم، پوست ميوه جات رو معمولا" با چاقو ميگيرن.

خانم قيافه ی خجالت باری به خودش ميگيره و ناخون گير شوهرش رو بر ميداره...

-خانم جان، دلبندم، اون ناخون گيره، اونی كه روی ديگ خاكستری گذاشتيش چاقوئه...

خانم به سمت ديگِ آبی ميره تا چاقو رو برداره.



Re: آموزشگاه مرگخواریت
پیام زده شده در: ۹:۰۲ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸
#2

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
فرست سوژه:

لرد در اتاق خودش نشسته بود و بی حوصله در و دیوار را نگاه میکرد. نجینی با مونتی تصمیم داشتند سالگرد ازدواجشان را به پارک جادوگران بروند و قدم بزنند و اکنون لرد تنها شده بود. در این مدت اخیر زندگی در خانه ریدل به شدت کسل کننده و یک نواخت شده بود. نه جنگی با محفل و ماجرایی. لرد مرگخوارانش را احضار کرد تا همه به اتاق بیایند.

مرگخوار ها تک تک وارد شدند و به لرد خیره شدند؛ شاید ماموریتی برای آن ها داشت.
پس از ورود همه مرگخوار ها لرد لب به سخن گشود: مرگخواران من! امروز من شما را احضار کردم تا برایتان صحبت کنم! در آخرین نبردی که با سفید های بوقی داشتیم مرگخوار های زیادی از دست دادیم و به همین دلیل نمیتوانیم جنگ جدیدی راه بیاندازیم. البته من یک طنه همه ی اون بوقی ها رو تار و مار میکنم ولی دل ارباب نازکه و براشون میسوزه! در همین راستا باید بگم که نجینی و مونتی رفتند پارک جادوگران. لذا امروز ناهار ماباقالی پلو داریم و باید اضضافه کنم که ...

یک ساعت و نیم بعد

لرد همچنان داشت برای مرگخواران سخنرانی بی هدفی میکرد و همه چیز را به هم میبافت. هیچ یک از مرگخوار ها نمیدانست منظور لرد از این حرف ها چیست.
لرد: و از آن جا که من دیشب ساعت 1:23 دقیقه خوابیدم سر نجینی درد میکند. به همین دلیل است که موهای بلا وزوزی شده و شامشو ایوان به موهایش نمیسازد ...
مرگخوار ها با شنیدن حرف های بی سر و ته لرد چهره شان مانند و و میشد.

در همین حال که لرد آسمان ریسمان میبافت بالاخره از میان مرگخوار ها رابستن جرئت کرد و وسط حرف لرد پرید: ببخشید ارباب ... برای ما کاری داشتید که احضارمون کردید؟
- بله! من حوصلم سر رفته! یه فکری بکنید.
- همین؟
- ینی چی همین؟ ارباب قراره چه کار دیگه ای داشته باشه با شماها مگه؟
- خوب پس این چیزایی که گفتید ...
- کروشیو! ارباب داشتم مقدمه چینی میکردم!

پس از چند دقیقه رودلف گفت: ارباب، موافقید که یک کلاس برگزار کنید و جادوی سیاه رو به اصیل زاده ها آموزش بدید تا جادوی سیاه زنده بمونه و اصیل زاده ها بر خون لجنی ها غلبه کنن؟
لرد: آفرین رودلف! فکر خوبی بود - البته ارباب خودش میخواست همین رو بگه ولی تو زود تر گفتی - وقتی این کارو کردیم اون وقت هاگوارتز و وزارتخونه رو هم تسخیر میکنیم پرسی ... آگهی کلاس رو منتشر کن.

دو هفته بعد

لرد در آشپزخانه نشسته بود و داشت نهارش را میخورد.مورگانا با خودشیرینی جلو آمد و گفت: باب میل هست ارباب؟
- خیلی خوبه مورگانا!
- مای لرد این غذا رو من درست کردم ... مورگانا فقط نمک ریخته توش!

شترق

در با شدت باز شد و ایوان وارد شد.
ولدمورت سوپش را ریخت روی خودش و با فریاد گفت: این چه وضع ورود ایوان؟ کروشیو!
- ببخشید مای لرد، شاگردای کلاس اومدن. ببرمشون همون سالن طبقه پایین که گفته بودید؟
- آره همون جا ببرشون. چند دقیقه بعد من میام براشون سخنرانی میکنم

5 دقیقه بعد لرد وارد سالن بزرگ طبقه پایین شد که از قبل پرسی برای کلاس آماده اش کرده بود.
لرد به بالای سالن رفت و سرش را بلند کرد تا به جمعیت لبخند بزند اما به جای لبخند چهره اش مانند شد.
به آرامی ایوان را صدا زد و در گوشش گفت: اینا که میانگین سنیشون چهاره! کی اینا رو ثبت نام کرده؟
- پرسی، ارباب.
- مگر دستم به پرسی نرسه، یه کروشیو جانانه نثارش میکنم. شایدم آوادا کداورا

لرد رو به بچ ها کرد و گفت: سلام بر شما اصیل زادگان! ما امروز در این جا جمع شده ایم تا با یادگیری جادوی سیاه که برترین و والاترین نوع جادوست را یاد بگیریم تا به وسیله آن به مقام واقعی خود که حکومت بر تمام موجودات دنیاست برسیم...
به جز چند نفر که 12 سال بیشتر نداشتند بقیه یک کلمه از حرف های لرد را نمیفهمیدند و فقط به خاطر هیبت او و جذبه اش بود که آنان را گرفته بود و مشغول بازی نمیشدند!
پس از چند دقیقه سخنرانی لرد به گوشه ای رفت و به ایوان و ترورس و بلا گفت کارشان را شروع کنند.

مرگخوار ها نگاهی به لرد کردند و با نارضایتی مشغول سر و کله زدن با بچه ها شدند.
هر کدام گروهی از بچه ها را به گوشه ای از سالن بردند و مشغول یاد دادن طلسم های سیاه ابتدایی شدند.
ناگهان در باز شد و پرسی وارد شد و روبه لرد گفت: با من کاری داشتید یا لرد؟

بلافاصله بچه ی 6 ساله ای از شاگردان ترورس چوبدستی اش را به سمت پرسی گرفت و گفت: آوادا کداورا!

در عرض یک لحظه بدن بی جان پرسی روی زمین سالن آموزشگاه افتاد.
لرد:
مرگخوار ها:
ترورس با تعجب از بچه پرسید: چه طوری این کارو کردی؟
- این طوری، آوادا کداورا!
بلافاصله بلاتریکس از پشت سر یک افسون بی هوشی را به سمت بچه فرستاد و سپس به همه گفت: جلسه امروز تموم شد. همه بیرون!

لحظاتی بعد - جلسه مرگخواران

بدن بیهوش پسر بچه روی میز بود و مرگخوار ها دور میز نشسته بودند.
- به نظرتون با این بچه چی کار کنیم مای لرد؟ یک دقیقه ای دو مرگخوار رو کشت!
- میکشمش!
- نه ارباب! وزارتخونه و محفل خیلی روی این کلاس حساسند، اگر بفهمند کسی کشته شده بیچاره میشیم!
- لرد ولدمورت بیچاره نمیشه!
- اما این کار به ضرر ماست لرد، پول آموزشگاه رو ازمون میگیرند! تازه با پدر و مادرش چه کار کنیم؟
من نمیدونم! خودتون یک فکری بکنید. البته من کشتنشو ترجیح میدم.

جایی در دوردست!

- اگر اون کلاس زود تموم نشه چی؟
- نگران نباش! اون دو پارچ معجون مرکب پیچیده خورده


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲:۳۳ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۸۸
#1

نیمفادورا تانکسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۳ شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۱۸ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۸۸
از ریش مرلین آویزون نشو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 93
آفلاین
بشتابید     بشتابید!

آیا از همین حالا که در دوران طفولیت به سر میبرید آرزوی مرگخوار شدن را در سر میپرورانید؟
آیا با شنیدن صدای " آوادا کداورا"از دهان لرد سیاه و نابود شدن ملت قند در دلتان آب میشود؟
آیا وقتی مادرتان میگوید "بچه ساعت سه نصف شبه بیا بیرون از اون اینترنت بی صاحاب!" دوست دارید پس از یک کروشیو جانانه به ادامه رولتان برسید؟

به آموزشگاه مرگخواریت بیایید!
با مدیریت اساتید مجرب:
ایوان روزیه - ترورس - بلاتریکس لسترنج و با حضور افتخاری پروفسور ولدک


توضیح تاپیک: رول دنباله دار پیرامون اتفاقات آموزشگاه مرگخواریت به خردسالان!


ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۳۰ ۲:۴۱:۲۰
ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۳۰ ۲:۴۳:۱۹
ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۳۰ ۲:۴۵:۰۳
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۵ ۵:۴۵:۴۰

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، [color=FF0000]شجاعت و غلب�







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.