هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱:۱۶ یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
#12

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
رودولف، آنتونيون و ايوان به همراه کينگزلي وارد يک انباري در زيرزمين خانه شدند. آنتونيون در را کوبيد و سپس کينگزلي را از سقف آويزان کرد.
- يالا سر ايوان رو برگردون و الا هر چي ديدي از چشم خودت ديدي!
- بلد نيستم
- کروشيو!
- خودت کروشيو!
- به چه جراتي يک مرگخوار رو طلسم ميکني؟
- به همون جراتي که چند تا مرگخوار کشتم!
-
-

کينگزلي که دق همه مرگخوار ها را درآورده بود دلش خنک شد. ناگهان متوجه چيزي شد و بلافاصله رو به ديوار برگشت. دستانش را بالا آورد و به آنها خيره شد. دستانش کم کم داشت سياه مي شد.
با عجله برگشت و فرياد زد: اوره کا!
ردلف که از جيغ ناگهاني کينگزلي سکته کرده بود با غرولند جواب داد: اوره کا ديگه چه صيغه ايه؟
- صيغه مبالغه!
- برو بابا! مسخره!

کينگزلي که ديد وقت ندارد بيخيال مسخره بازي شد و گفت: يني فهميدم! فهميدم چه جوري سر اينو برگردونم. يه طلسم وجود داره که اين کارو ميکنه ولي دو تا مشکل داره!
- چه مشکلي؟
- اولا اين که هرکس به جز اجرا کننده و کسي که طلسم روش اجرا ميشه اون جا باشه ميميره و دوم اين که شکل طرف تبديل به شکل يک انسان ديگه ميشه.
- اشکالي نداره! ما ميريم بيرون تو هم طلسمو اجرا کن!
- قيافش چي؟ ممکنه شکل هر کسي بشه ها!
- به درک! هر چي بشه از الانش خوشگل تره.
- باوشه!

رودلف و آنتونيون با عجله از اتاق بيرون دويدند و در را پشت سرشان بستند. کينگزلي که اکنون مثل خودش کاملا کچل و سياه و دراز و ديلاق و بدقواره(!) شده بود نفس عميقي کشيد و چوبش را رو به ايوان گرفت. با آرامي گفت: آوادا کداورا!
بلافاصله بدن ايوان خشک و بيجان شد و سر جايش بر زمين افتاد. کينگزلي کمد گوشه انبار را باز کرد و جنازه را در آن گذاشت و سپس در آن را بست و به بيرون رفت.
پشت در رودولف و آنتونيون را ديد و گفت: اين پسره کدوم گوري رفته؟ مي کشمش!
- چرا؟ خيلي خوشگل شدي که!
- من نميخوام شکل کينگزلي شکلبولت باشــــــــــــــــــــــــــــم
- اشکالي نداره ايوان خيلي خوشگل شدي. حالا بچه کجا رفت؟
- نميدونم من تا اتاق رو ديدم ناپديد شده بود.

در محضر لرد

لرد نگاهي به کينگزلي انداخت و گفت: يني تو رو اين شکلي کرد و رفت؟
- بله ارباب
- عاليه!
- عاليه؟ براي چي ارباب؟
- تو نميتوني وسط حرف من نپري بليز؟ خودم ميگم ديگه! کروشيو. عاليه چون ما ميتونيم از ايوان استفاده کنيم. حالا که تو شکل کينگزلي شدي ما ميفرستيمت محفل جاسوسي. شنيدم خود کينگزلي رفته سفر. تو ميري و ميگي برگشتي و اونوقت اطلاعات خوبي براي ارباب مباري
- به به! چه ايده اي! چه فکري به افتخار اين مغز پر از تراوشات ارباب کف مرتب شله!
- کروشيو بلا! تو مگه نميدوني الان ايام وفات رور و سالار جادوگران سالازار کبيره؟ کف زدن ممنوعه!
و بوي دماغ سوخته ي يک پاچه خوار در فضا پيچيد!
- حالا همه بگرديد اين بچه رو پيدا کنيد.
کينگزلي که احساس خلاصي ميکرد به سمت محفل حرکت کرد.

در محفل

- خوب کينگزلي چه خبر؟
- من ديگه اون جا نميــــــــــــــــــــــــــــــرم!



پايان سوژه


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶ پنجشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۸
#11

اسلیترین

ایوان روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
بچه نوک زبونش رو بیرون میاره، چوب دستیش رو در زاویه 65 درجه نگاه میداره، یک چشمم رو میبنده و همزمان میگه:کله ایوس!
ایوان مثل فرفره دور خودش میچرخه ولی بعد از متوقف شدن سری روی بدنش دیده نمیشه!

ایوان که در اثر چرخش سر نداشته اش گیج رفته بود در حالی که به در و دیوار میخورد گفت:یا تو سی ثانیه دیگه سر منو برمیگردونی یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!

بچه با ناراحتی نگاهی به اطراف میکنه و با خودش فکر میکنه اگه توی محفل طلسم های کاربردی تری یادشون داده بودن الان میتونست خودی نشون بده و خودش رو پیش لرد سیاه عزیز کنه و نقشه اش رو اجرا کنه.

ایوان بعد از اینکه به گلدون تمام قد کنار دیوار خورد و پخش زمین شد با صدای خشمگین فریاد زد:اوهوی بچه کدوم گوری رفتی؟مردی؟یه کاری بکن دیگه!
بچه چوب دستیش رو بالا میگیره و کمی فکر میکنه.هر طور که بود باید سعی میکرد گند کاری اش را درست کند.

نفس عمیقی کشید و با تردید گفت:ایپلوس تریپلوس سریوس!
دود صورتی رنگ و بد بویی اطراف کله ایوان رو فرا میگیره و ایوان با شدت شروع به دست و پا زدن میکنه!
بعد از چند لحظه که دود صورتی رنگ و رعد و برق های کوچکش ناپدید میشه بچه با وحشت به چیزی که درست کرده نگاه میکنه!

روی بدن ایوان سه تا سر سبز شده و روی هر کدوم کلاه سیلندری قدیمی و صورتی رنگی به چشم میخوره!ایوان با وحشت به اطراف نگاه میکنه و میگه:تو که یه دونه بودی!چرا شش تا شدی!یا سالازار بلا تو هم شش تا شدی؟یکی هم بس بود!

بلا با دیدن ایوان فکر میکنه یکی از محفلیا که میخواسته به خانه ریدل نفوذ کنه معجون مرکب رو اشتباهی خوردهفبرای چوبش رو بیرون میکشه و قبل از اینکه ایوان حرفی بزنه طلسم سیاه رنگی رو به سمت ایوان میفرسته!

ایوان روی هوا بلند میشه و بعد از برخورد با سقف تالار مثل فرش پهش زمین میشه!
لحظه ای بعد:
لرد با عصبانیت نگاهی به کلاه های صورتی روی کله ایوان میکنه و میگه:حداقل یکیتون اون کلاه های مسخره رو برداره!
رودولف میگه:ارباب هیچ کاریشون نمیشه کرد.انگار جزو جمجمه اشه!

لرد بچه را کروشیو میکند و میگوید:بخاطر بی عرضگی مجازات میشی.رودولف،اینو ببر از مچ پا اویزونش کن.شما ها هم ایوانو ببرین کنارش که همون طوری که از سقف اویزونه به درست کردن سر این جنازه فکر کنه.هرکسی گند میزنه خودش باید درستش کنه!

به این ترتیب رودولف بچه را که به شدت تقلا میکرد به سمت اتاق پذیرایی برد و انتونین در حالی که یکی از پاهای ایوان را گرفته بود کشان کشان دنبال رودولف به راه افتاد.


تصویر کوچک شده


Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳ پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۸
#10

سیبل  تریلانیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۷ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۷ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
از برج شمالی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 150
آفلاین
عمو آنتونین با ترس و لرز جلو میره:
-ولی ارباب فرمودن ایوان باید کیسه بوکس باشه.پس با اجازه من و موهام مرخص میشیم.

با ناپدید شدن آنتونین ایوان روزیه ظاهر میشه درحالیکه هر دو دستشو روی سرش گذاشته و با جدیت از موهاش دفاع میکنه.
-ارباب جون اون مامان خوشگلتون منو بیخیال بشین.من کچل بشم چطوری مدیریت کنم؟جذبم چی میشه؟

لرد سیاه پرچمشو بلند میکنه و یه سرعت پایین میاره.با فرمان ارباب بچه با صدای بلند میگه:کشلیوس...

در یک چشم به هم زدن کله ایوان ناپدید میشه.
با دیدن بدن بدون سر ایوان بچه وحشتزده میپره بغل لرد سیاه.بدن ایوان در حالیکه دستاشو تو هوا تکون میده کمی جلوتر میاد.
-ارباب؟بچه؟چرا من نمیبینمتون؟کجا رفتین؟چرا تاریک شد؟

لرد کمی از ایو(نصف ایوان)فاصله میگیره.
لرد سیاه:ای بچه ابله.زبونتو نباید اونقدر بیرون میاوردی.و تو ایوان، زود اعتراف کن ببینم تو که سر نداری چطوری داری حرف میزنی؟

ایوان همونطور گیج و منگ دور خودش میچرخه.
لرد بچه رو زمین میذاره و کمی بطرف ایوان هل میده و میگه:
-خب...این شاهکار خودته پس خودت باید درستش کنی.من الان میرم ناهار بخورم.قبل از برگشتنم باید یه سرخوشگل برای ایوان درست کرده باشی.زود شروع کن.وقتی برگشتم مرگخوارمو کامل میخوام.

بچه یه نگاه به هیکل ایوان میندازه و سرشو میخارونه:ارباب...کدو حلوایی ندارین؟

لرد با عصبانیت از اتاق خارج میشه.


آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!


Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۵:۰۵ دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸
#9

فرد ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۱ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۰:۵۶ پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۹۰
از ابرها!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 53
آفلاین
بچه رو صادر ميكنن به اتاق " بهياري" محض بهبود و مداوا و ايناها...


اونجا بقيه مرگخوارا حاضر و اماده بودن واسه شكستن قولنج بچه!



اما وقتي بچه رو ميبينن، متوجه ميشن كه قولنج بچه به صورت كاملا طبيعي شكسته و جائي واسه شكستن نمونده كلا!


بلاتريكس: ببين بچه، بخواي بازم مارو سياه كني، بدتر از اين ميكنيما! حواست جمع!!


بچه هه تا مي ياد حرفي بزنه، در به صورت چارتاق باز ميشه و ارباب به صورت كاملا گولاخ و منوري، حضور پيدا ميكنن!



ارباب: اهم!

مرگخوارا:


ارباب ميره جلو و دستي به سر و كله ي بچه ميكشه و ميگه:

_ من در وجنات اين بچه، چيزهاي زيادي ميبينم!

ملت مرگخوار ميكروسكوپ به دست ميرن روي صورت بچه تا اون چيزا رو ببينن!!!


ارباب: ... داشتم عرض ميفرمودم!...و ميل فرمودم كه شخصا اين بچه رو مرتب كنم!!


زابيني: ارباب منظورتون از مرتب كردن، تربيت كردنه؟!


ارباب: بعدم يادم بنداز كروشيوت كنم زابيني! ... من بعد، هر آموزشي كه من به اين بچه ميدم، يكي از شماها بايد كيسه بوكسش بشين تا اون روي شماها تمرين كنه!!!


انتونين: ولي ارباب اين بچه زده 2 نفرمونو كشته!! بيخيااااااال!

_ آنتونين؟! تو به ارباب ميگي بيخيال؟!!!

_ به جون 5 تا زن و 13 تا بچه م( ) نـــــــــــــه!!!!

_ تو از اخر چن تا زن و بچه داشتي؟!!

_ ارباب، مرلينو شكر، حقوق مديريت رفته بالا، ماهم بيكار ننشستيم!


_ خاك بر اون سر زن و ذليلت! برو شامپو درست كن، بعدشم حاضر باش بچه ميخواد روت امتحان كنه!!! حرف هم بي حرف!

ايوان: ارباب من درستم!

ارباب: كي با تو آخه؟!

ايوان: شما ميگين برو شامپو درست كن!

ارباب: من؟! من؟! من گفتم برو شامو درست كن! پسره ي پروو! نكنه ميخواي بگي ارباب پير شده؟! هان؟!

ايوان: نه ارباب! ولي مث اينكه خودتون به خودتون شك دارينا!

ارباب: ايوان! براي آموزش بعدي بچه، تو ميشي كيسه بكسش! مفهوم شد؟!!


بعد ارباب اول يه ورد روي بچه اجرا ميكنه كه طرف از من و شما هم حالش بهتر ميشه! بعدشم ميبردش توي هال، و شروع ميكنه به ياد دادن يه وردي كه آدمارو كچل ميكنه!!!


_ ببين بچه، چوبتو اين وركي ميگيري، بعد چشم چپتو لوچ ميكني، بعد زبونتو مي ياري بيرون، اونوقت ميگي" كچليوس" !

_ ارباب وقتي زبونم بيرونه، چجوري حرف بزنم؟!

_ من نميدونم! اوني كه روي من اين وردو اجرا كرد و منو به اين روز انداختف اين كارا رو كرد! تو هم كجبوري يادش بگيري و همه مرگخوارامو كچل كني! وگرنه خونت پاي خودته!

بچه: چشم ارباب!.... عموووو آنتونين؟! من حاضرم!!!!


[url=http://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?


Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۶:۱۸ شنبه ۲ آبان ۱۳۸۸
#8

پنسی پارکینسونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۱ پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲:۵۴ شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۹
از توی دهن شیر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
کینگزلی که هیچ وقت کسی اینطور از او استقبال نکرده بود کمی دلگرم شد و با اینکه از بودن در اتاق لرد میترسید باز هم با خود میگفت: " باعث افتخار است در کنار اسمشو نبر اموزش ببینم و هر روز مدت زیادی کنارش باشم!"

ولی بعد از چند دقیقه باز نظرش عوض میشد و میگفت: "باید تو این مدتی که توی اتاق اسمشو نبر هستم یه راهی پیدا کنم که خلاصش کنم"

غرق در افکارش بود و بین دو راهی گیر کرده بود که صدای لرد او را از جا پراند.
- بچه چرا وایستادی و بر و بر منو نگاه میکنی؟ مگه نمیدونی نباید این طور بی ادبانه توی صورت لرد زل بزنی؟کروشیو!

کینگزلی انقدر ترسید که در جا بیهوش شد!

لرد هم که شب قبل بیخوابی کشیده و بود و خسته بود زیر لبی گفت: آه .. حالا کی حوصله داره اینو جمع کنه؟

با همان بی حالی سعی کرد داد بزند : رودولـــف !!!
اما جوابی نشنید و عصبانی شد.
-شماها مگه نمیدونید وقتب اربابتون صداتون میکنه باید سریع خودتون رو برسونید؟

چند ثانیه ی دیگر هم صبر کرد. این بار کمی خود را جمع و جور کرد و با تمام توانش داد زد : بــــــــــــلا , رودولــــــــف 5 ثانیه وقت دارید اگه تا 4 ثانیه دیگه اینجا نباشید همتونو کروشیو میکنم!

رودولف و بلا که در تالار بودند صدای خشمگین اربابشان را شنیدند و هر چه سریع تر خود را به بالا رساندند و در حالی که سعی میکردند خیلی سریع به انجا برسند وقتی به در اتاق رسیدند هر دو ان را هل دادن و در کنده شد و بر روی زمینی که کینگزلی بیهوش انجا افناده بود افتاد و بلا و رودولف که نمیدانستند بچه ان زیر است از روی در رد شدند و صدای قرچ قروچی شنیده شد!

در ان لحظه با قیافه ی لرد رو به رو شدند که بسیار خشمگین بود.
-
رودولف و بلا هر دو در همان جایی که بچه زیر در بود زانو زدند و از اربابشان خواستند ان ها را ببخشد!

لرد هم که صدای شکسته شدن دست و پای بچه را میشنید من من کنان گفت:
- بـــ ... بـــــ .. بـــــچ ...ههه ... !
بلا که هیچی سر در نیاورده بود نگاهی به رودولف انداخت تا ببیند او چیزی فهمیده یا نه که از قیافه ی رودولف معلوم بود چیزی نفهمیده!

- جمع کنین خودتونو بابا. بچه رو له کردین.کروشیو کروشو!

بعد از چند دقیقه که همه چیز به حالت عادی برگشت رودولف در را از روی بچه برداشت و بلا بچه را بغل کرد و به طرف دیگری برد!
- ارباب همه ی استخوناش شکسته
- تقصیر شما دو ابله نفهمه! این چه طرزه وارد شدن بود؟!
- ارباب ما رو ببخشین ما میخواستیم هر چه زودتر به شما برسیم فکر کردیم براتون اتفاقی افتاده

لرد در افکار خود فرو رفته بود که با این بچه ی پر دردسر چه کنند و اصلا خواهش و التماس های بلا را نمی شنید.


ویرایش شده توسط پنسی پارکینسون در تاریخ ۱۳۸۸/۸/۲ ۱۶:۲۶:۱۳

انکه با زندگی میساز , میبازد. با زندگی نساز , زندگی را بساز. ( زرتشت)


Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲:۱۹ چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۸
#7

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۱:۲۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آنلاین
خلاصه:

لرد سیاه یک آموزشگاه مرگخواری تشکیل داده که در اون به بچه هایی که به جادوی سیاه علاقه دارن آموزش داده میشه که در آینده بتونن مرگخوارای خوبی بشن.
اولین مراجعه کننده بچه عجیب و دردسر سازیه که به محض ورود دو مرگخوارو به قتل میرسونه.بچه در واقع کینگزلی شکلبوته که برای کشتن لرد سیاه معجون مرکب خورده و وارد آموزشگاه شده.بعد از خرابکاریهای بچه رودولف اونو با طناب به تختش میبنده ولی بچه طنابها رو باز میکنه و برای پیدا کردن اتاق لرد سیاه به طبقه بالا میره.مرگخوارا از فرار بچه مطلع میشن.بچه به بزرگترین اتاق خانه ریدل میرسه.
____________________________________

لرد سیاه روی تختش دراز کشیده و با چشمان باز به سقف زل زده بود.با دیدن چشمان سرخ رنگ لرد خون در رگهای بچه منجمد شد.چوب دستیش را به طرف لرد گرفت.
-آو...آو...آواد...

عرق سرد روی پیشانیش را پاک کرد و سعی کرد تمرکز کند.
-آوادا...آواداک...آهان.ایول خودم.کم مونده.آواداکدا...

صدای فشفشی از زیر تختخواب به گوشش رسید.
-فشفشفشش سسفششه...(ترجمه:پاشو تامی، تا به دست این جوجه نفله نشدی)

لرد سیاه تکانی خورد و از جا بلند شد.دو ثانیه بعد وحشتناکترین کابوس کینگزلی در مقابلش قرار گرفته بود.لرد سیاه روی تختخواب نشست و نگاه بی رحمش را به او دوخت.
-تو اینجا چیکار میکنی بچه؟اون پایینیا یادت ندادن تا شعاع سه کیلومتری محل زندگی ارباب منطقه ممنوعه اس؟بزنم چهل تیکت کنم؟

کینگزلی به سختی آب دهانش را قورت داد.سالها با جادوی سیاه و جادوگران سیاه جنگیده بود.هرگز فکر نمیکرد در مقابل لرد سیاه تا این حد ضعیف و ترسو عمل کند.
-م...من...منو ببخشید.من برای دیدن شما اومدم.ابهت و جذبه شما منو مسحور کرده.اگه اجازه بدین میخوام تحت نظر خودتون آموزش ببینم.

لرد سیاه کمی فکر کرد.
-هوم...چه بچه فهمیده ای.حتی با ردای خواب و کلاه منگوله دار هم موفق شده ابهت اربابو ببینه.تو میتونی جانشین خوبی برای ارباب باشی.درخواستتو قبول میکنم.تو از این به بعد همینجا میمونی تا هر لحظه تحت نظر خودم باشی.هر کاری بهت گفتم انجام میدی و منم بهت آموزش میدم.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۷:۰۴ شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۸
#6

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
رودولف به طبقه بالا برمیگرده و در اتاقو باز میکنه و با صحنه عجیبی روبرو میشه.

-بچه نییییییییییست!

با صدای جیغ رودولف آنی مونی خودشو به طبقه بالا میرسونه.توی اتاق اثری از بچه نیست.آنی مونی دور و بر اتاقو نگاه میکنه و میگه:
-این بچه چطوری تونست طنابای جادویی رو باز کنه؟این که یه جادوی ساده رو هم یاد نمیگرفت؟!
رودولف سرشو تکون میده.

طبقه بالاتر:
بچه درحالیکه چوب جادوشو محکم توی دستش گرفته آروم آروم در راهرو جلو میره.
-یعنی اتاق اسمشو نبر کجاست؟باید پیداش کنم.از اونجایی که اسمشو نبر خیلی مغرور و خودخواهه اتاقش باید بزرگترین و مجللترین اتاق این خونه باشه.و بالاترین.

طبقه پایین:
آنی مونی و رودولف شیپور خطرو به صدا در میارن.همه مرگخوارا فورا جمع میشن.آنی مونی میکروفونو توی دستش میگیره و میگه:
-اهم اهم...یک ...دو...سه...امتحان میکنیم!یک عدد بچه مرموز در خانه ریدل گم شده است.بچه بسیار خطرناک میباشد و تا کنون دو مرگخوار را به قتل رسانده.از مرگخواران عزیز خواهشمندیم بگردن و زود پیداش کنن و تحویل اینجانب بدن....به یابنده یک پرس نیمروی مخصوص اهدا خواهد شد.
مرگخوارا با سرو صدا پخش و مشغول جستجو میشن.

طبقه بالا:
بچه مورد نظر به آخرین اتاق میرسه.در اتاق با نقش و نگارهای عجیبی تزیین شده بود.دو مار نقره ای روی دستگیره در به چشم میخورد.بچه لبخندی میزنه و با خودش فکر میکنه:حتما همینه.الان باید خواب باشه.بهتره غافلگیرش کنم.این ماجرا همینجا باید تموم بشه.
نفس عمیقی میکشه و تا سه میشمره.دستگیره رو میگیره و دروباز میکنه و وارد اتاق میشه...



Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۸
#5

اسلیترین

ایوان روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
رودولف یقه لباس بچه را گرفت و با یک ضربه بچه را به روی تخت پرتاب کرد و گفت:یه بار دیگه از تخت بیای پایین مغزت رو از دماغت میکشم بیرون خوراک تسترال ها میکنمش!
بچه: این چه طرز حرف زدن با یه بچه است!

بلا کروشیوی انفجاری خفنی به سمت بچه میفرسته و میگه:ساکت شو تا زبونت رو از حلقومت نکشیدم بیرون!تو دو نفر از مرگخوارا رو کشتی.بلایی به سرت بیاریم که خودت کیف کنی!
رودولف چوب دستی بچه را از روی تخت برداشت و در حالی که ان را درون جیب ردایش میگذاشت با جادو پسر را به تخت بست و گفت:همینجا دارز میکشی تا تکلیفت معلوم بشه!صدات در بیاد نجینی رو میندازم تو اتاق در رو هم میبندم!!

بلا و رودولف از اتاق خارج شدند و در را پشت سرشان قفل کردند.بلا نگاهی به رودولف انداخت و گفت:کروشیو!چطور جرات میکنی با نجینی ارباب شوخی کنی؟به ارباب بگم نجینی درسته قورتت بده؟
رودولف آب دهانش را فرو برد و گفت:نه نه ببخشید من اصلا میرم به تسترال ها غذا بدم!

درون اتاق کینگزلی با ناراحتی پیچ و تابی به خودش داد تا شاید بتواند طناب های نامرئی جادویی را باز کند اما طناب ها محکم تر از چیزی بودند که انتظار داشت.
کینگزلی به سقف نگاه کرد و به این فکر افتاد که هر طور شده باید لرد را بکشد تا دوباره به وضع عادی برگردد!
ولی با دست های بسته نمیتوانست کاری انجام بدهد.برای همین مشغول تفکر شد تا شاید بتواند راهی پیدا کند.

در سمت دیگر رودولف با ناراحتی به سمت اتاق تسترال ها میرفت که انی مونی جلویش را گرفت و گفت:اوهوی وایسا ببینم!کجا داری میری؟
رودولف به اتاق تسترال ها اشاره کرد و گفت:میرم به اون بوقیا غذا بدم دیگه!

آنی مونی یقه رودولف را گرفت و در حالی که او را به سمت پله ها هل میداد گفت:ارباب گفته بری بالا.گمونم درباره بچه هست.اینطوری که نارسیسا میگفت باید بری بچه هه رو شکنجه کنی بفهمی خانوادش کین!
رودولف:هوم؟چرا؟
انی نگاهی به رودولف کرد و گفت:بوقی معلوم دیگه!برای اینکه اگه بعدا بچه هه رو کشتیم بریم تمام فامیل و افراد خانوادش رو هم بکشیم که هیچ کس ازشون باقی نمونه حرفی بزنی!


تصویر کوچک شده


Re: آموزشگاه مرگخواریت
پیام زده شده در: ۲۰:۵۷ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۸
#4

سیبل  تریلانیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۷ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۷ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
از برج شمالی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 150
آفلاین
رودولف بعد از جمع کردن و انتقال بلاتریکس به اتاق خواب به فکر فرو رفت:آره...ما نباید به لرد دروغ بگیم.خودم میرم این بچه رو کنترل میکنم.


اتاق بچه قاتل:

بچه -که دیگر چندان هم بچه نبود!-با دیدن کابوس همیشگیش از خواب پرید.با وحشت به دور و برش نگاه کرد و به یاد آورد که کجاست.لیوان روی میز را برداشت و آب را سرکشید.درست در همین لحظه چشمش به آیینه روی دیوار افتاد.جادوگر میانسال سیاهپوستی در آیینه به او لبخند میزد.کینگزلی لیوان را روی میز گذاشت.
-وای!تا کسی منو ندیده باید معجونمو بخورم.

شیشه کوچکی را از زیر تخت برداشت و یک جرعه نوشید.در حالیکه سرش گیج میرفت به کابوسش فکر میکرد...
دو دیوانه ساز که بازوهایش را گرفته بودند او را کشان کشان به وسط سالن دادگاه بردند.صدای قاضی در سالن دادگاه پیچید...شما متهم هستین به کچل بودن.از خودتون دفاع کنین!
کینگزلی وحشتزده به جلادی که در گوشه سالن منتظر دستور بود نگاه کرد و با صدای ضعیفی جواب داد:من...من نمیدونم...یعنی...مگه کچل بودن جرمه؟

صدای فریاد قاضی سالن را به لرزه در آورده بود:معلومه که جرمه.خبیث ترین جادوگر قرن کچله و ما تصمیم گرفتیم همه کچلا رو نابود کنیم.علم ژنتیک جادویی ثابت کرده کچلا دارای ژن خباثت هستن.شما محکوم به مرگ میشین.جلاد...حکمو اجرا کن...
درست در لحظه ای که جلاد با تبر بزرگی بطرفش می آمد از خواب میپرید.
لبهایش را به هم فشرد.
-روانشناس تو سنت مانگو گفت باید یه کاری کنم که از شر این کابوسا خلاص بشم.وگرنه به زودی عقلمو از دست میدم.منم یه کاری میکنم!میکشمش.و همه چی تموم میشه.نقشه من نقص نداره.

در اتاق به آرامی باز شد.رودولف نگاهی به تختخواب خالی انداخت و بلافاصله فریادش به هوا بلند شد:کمکککک...بچه فرار کرده.در رفته.بلا ...بیچاره شدیم!ارباب ازمون ساندویچ درست میکنه میذاره تو کیف مهدکودک نجینی.
بلا سراسیمه وارد اتاق شد.با دیدن بچه با عصبانیت پرسید:
-پس این چیه؟چرا بیخودی داد و هوار راه انداختی؟برو بخوابونش باز راه نیفته ملتو بکشه.


آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!


Re: آموزشگاه مرگخواریت
پیام زده شده در: ۱۵:۰۸ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸
#3

كينگزلی  شكلبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
-ببين بلاتريكس، يه آواداكداورای ساده ميزنم ميتركونمش...

بلاتريكس صورتش رو درهم ميكنه، ابروهاش رو بالا ميبره و با صدای كشداری ميگه:
-نه ارباب، اين كار رو نكنين...

-كروشيو بلاتريكس، يه مرگخوار با سابقه تو چه طوری اين چرت و پرت ها رو ميگه؟ اين بچه رو تا يه مدتی نگه ميداريم...

سه روز بعد:

-بچه روی تخت خوابش خوابيده و چشماش رو بسته. لحاف قرمز رنگش رو با بي حوصلگی روی خودش انداخته. احساس ناخوشايندی كه هنگام خوردن معجون بهش دست داده بود دوباره فرا ميگيرتش. تكونی ميخوره و بدن لاغر، نحيف و كوچيكش بلافاصله به هيكل درشت تبديل ميشه...

-رودولف، من برم ببينم بچه اوضاش چه طوره... تو همين جا بمون.

رودولف چشم های خستش رو به بلاتريكس ميدوزه و سرسری جئاب ميده:
-حتما" بلاتريكس.

بلاتريكس در اتاق خوابش رو باز ميكنه. صدای ترق و توروقی بلند ميشه و بلا به سمت اتاقی كه درش انتظار ديدن بچه رو داشت، ميره...

بلاتريكس ميره كه در اتاق خواب رو باز كنه اما يه دفعه تشنش ميشه و از انجام اين كار صرفِ نظر ميكنه و راهش رو به سمت آشپزخونه كج ميكنه...

رودولف بيچاره هم از اونجايی كه نميتونسته بدون بلا باشه، از اونجايی كه خيلی خوش قول هم بوده و طبق قولش قرار بوده تو رخت خوابش بخوابه، پاورچين پاورچين، دنبال بلاتريكس حركت ميكنه تا از جلوه ی زيبا و صورت قشنگش بهره ببره.

-به به، چه آب خنكی بود. حالا به اون بچه هم سری نزنم هيچی نميشه، به ارباب ميگم رفتم ديدمش.

-نه بلا، اين كار درست نيست.

بلاتريكس يه نگاه به اطرافش ميكنه و درحالی كه به نظر از ترس درحالِ انفجار بود، غش ميكنه...

-دهه، اين زن من چرا غش كرد؟!

در خانه پدر و مادر بچه ی قاتل!!:

-ميگم آقا، اين همه مدت تو يه كلاس موندن غير عادی نيست؟

آقا سرش رو ميخارونه و نگاه تمسخر آميزی به خانمش ميدازه و پيام امروز رو جلوش صاف ميكنه. خانوم با ملاقه در حالِ ور رفتنه تا پوست سيب رو ببره.

-اولندش خانم، برای اين كلاسای پبچيده ده تا بيست روز عاديه. ما كه اميدواريم بچمون ماموريتش رو خوب انجام بده. بعدش هم، پوست ميوه جات رو معمولا" با چاقو ميگيرن.

خانم قيافه ی خجالت باری به خودش ميگيره و ناخون گير شوهرش رو بر ميداره...

-خانم جان، دلبندم، اون ناخون گيره، اونی كه روی ديگ خاكستری گذاشتيش چاقوئه...

خانم به سمت ديگِ آبی ميره تا چاقو رو برداره.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.