هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶

الیور وود قدیم


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۴۱ یکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۴
از دور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 321
آفلاین
بارتی به سمت آلبوس برگشت و گفت :
- شانس آوردی تو این هیرو ویر حوصله ندارم یه جسد رو دستم بمونه !
بعد به سمت بدن نیمه جان آلبوس که از شدت خنده سفید شده بود رفت .

آلبوس :
- نه ، بزار بمونم ، تازه داست به جاهاش خوبش می رسید ، بزار یکم دیگه هم بخندم !

بارتی به زحمت آلبوس را از استخر جمجمه بیرون کشید . و به سمت اتاق شکنجه برد . آلبوس با هیجان وصف نشدنی به قسمت بعدی شهر بازی رفت

بیرون دژ ( شهر بازی محفل )

سارا در حالی که بلیط های دژ رو بین همه تقسیم می کرد گفت :
- از هر وسیله یه بار استفاده کنید ! هرکسی هم که لرد شکنجش کرد دیگه حق نداره از وسایل دیگه استفاده کنه ، ممکنه از شدت خنده رودل کنه !
هوگو در حالی که چشمش را به بلطی اضافی توی دست سارا دوخته بود به الیور گفت :
- اول کدومو بریم الی؟
الیور به بلیط های داخل دستش نگاه کرد و گفت :
- من اول می رم پیش دابی ! آخه خیلی عصبی شده ، کلی می خندیم ! بعد هم شاید برم پیش ایگور ، اون هم کروشیو هاش خوب آدم رو مشت و مال می ده !
هوگو در حالی که بلیط بارتی رو از بین بلیط ها بیرون می کشید گفت :
- من اول می رم پیش این . کلا قیافش خنده داره ! حال می کنم باهاش ! آلبوس خیلی ازش تعریف می کرد ...
- رسیدیم بچه ها ، فقط به نوبت ، به مرگخوار ها هم صدمه ای نرسونید ! حیفه این شهر بازی رو از دست بدیم !
جمله ی سارا صحبت هوگو را قطع کرد ، همه به سمت دژ حرکت کردند ، صدای خنده ی آلبوس از بیرون دژ به گوش می رسید ...


این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶

بارتی کراوچold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۲ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از مرلینگاه شوری خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1556
آفلاین
آلبوس به سرعت به سمت استخر توپ رفت و سارا بر روی الاکلنگی که در آنجا بود نشست .

آلبوس می دوید و می دوید ولی به استخر توپ نمی رسید ولی به ماشین برقی ای رسید و از آن عبور کرد و بالاخره به استخر رسید .

وارد آن شد ... ولی متوجه شد که این استخر توپ نیست بلکه استخر جمجمه است .
بدنش به سرعت داغ می شد و در حال سوختن بود .

همینطور می سوخت و می سوخت که متوجه شد خاله سارا روی الاکلنگ بسته شده و به سرعت بالا و پایین می رود و هر لحظه حالش بیشتر بهم می خورد .

در این میان چند مرگخوار وارد شدند و وقتی آنها را دیدند نتوانستند جلوی خود را بگیرند و از خنده روده بر شدند ...

مرگخواران : تصویر کوچک شده

بارتی به سمت سارا رفت و گفت :
- نظرت چیه ؟ خوب شده ؟ حالت بده ؟ ای وای ... بذار سرعتشو بیشتر کنم .

سرعت آن را زیاد کرد و چوبدستی سارا را از روی زمین برداشت و به سمت آلبوس رفت :
- چطوری آل ؟ خوفی ؟ چه خبرا ؟ خوش می گذره ؟ داغه ؟
- آووووووه ... پوخــــــــــتـــــــــــم ! ملو دل بیالــــــــــــل !
- نه بذار یکم داغ تر بشه بهتره .

سارا : تصویر کوچک شده
مرگخواران : تصویر کوچک شده
آلبوس : منو در بیار از این جهنم بوقی ... خواهش می کنم تصویر کوچک شده

ایگور به سرعت وارد شد و گفت :
- مثل اینکه دارن یه سری محفلی و ارتشی میان این طرفی زودتر اینا رو که نفله شدن ببرین یه جای دیگه تا حساب اونا رو هم برسیم !

...



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶

آلبوس سوروس پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۳:۰۰ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰
از کنار داوش
گروه:
کاربران عضو
پیام: 683
آفلاین
دژ مرگ...دژی که توسط گیلدی درست شده...دژی که اسما برای شکنجه ی سفیدها است ولی محفلی ها اونجا رو به چشم یک پارک تفریح می بینن...دژی که به تازگی تغییرات زیادی داشته...

سارا و آلبوس پاتر قدم زنان به سمت دژ مرگ حرکت می کنند. هوا سرد است، سارا گرم است، ولدی کچل است، ولدی بی مو است، ولدی بوقی است!

سارا: اونجا رو
آلبوس به ورودی دژ مرگ نگاه کرد. پلاکارد بزرگی در آنجا نصب شده بود:


کلبه ی کودک ( دژ مرگ سابق! )

.....................................با مدیریت عمو ولدی و دوستان..................................


سارا و آلبوس در حالی که بزرو جلوی خنده شان را گرفته بودند وارد کلبه ی کودک! شدند.
آلبوس و سارا:
دژ مرگ پی رادیان تغییر کرده بود. اگر کسی قبلا آنجا را ندیده بود امکان نداشت بفهمد روزی شکنجه گاه محفلی ها بوده است. دیگر از آن دیوارهای سیاه، صندلی های زنجیردار و وسایل شکنجه خبری نبود. میزهای گرد رنگ و وارنگ، زمین های بازی و از همه مهمتر استخرهای توپ! جای آن ها را گرفته بود.
آلبوس با دیدن این همه وسایل بازی با شادی گفت:
-استخر توپ! من همیشه دوست داشتم. مرسی خالــــــــــه!
سارا چشمکی به آلبوس زد و گفت:
-البته تازگی ها اینجوری شده. قبلا یک جور دیگه بود....

آغاز فلش بک!

مکانی تاریک، دیوارهای سیاه، زمین چرک و کثیف ( بارتی اونجا چیکار می کنی؟ یک آب و جارویی بزنی بد نیست )، زنجیرهای بزرگ، صندلی های مجازات، همه و همه دژ مرگ را ترسناک کرده بود.
صدای کشیده ای به گوش رسید.
-حرف بزن سارا اوانز...زود باش...اعتراف کن!
سارا:
ضربه ی دیگری به گوش رسید و به دنبال آن شلیک طلسمی.
-کروشیو!
سارا:
-حرف نمیزنی؟ چیزی نمیگی؟ الان به لرد سیاه میگیم بیاد. خودت میدونی و اون.
سارا:

پایان فلش بک!

آلبوس از شدت خنده صورتش قرمز شده بود. باورش نمی شد در گذشته، خاله سارا تا این حد مرگخوارها را کنف کرده باشد. آرام آرام به انتهای کلبه ی کودک می رفتند که با دو پلاکارد دیگر رو به رو شدند:

پرسی وازلین* عزیز
کسب مقام کودک نمونه را به شما و دامبل که در این مدت شما را به شدت یاری نمودند و حامی شما بودند تبریک می گوییم.
بلیز بی زبون
معاون کلبه



پلاکارد دیگر:


بارتی کرانچی عزیز
کسب مقام مرلینگاه شور نمونه را به شما و کمپانی کرانچی تبریک می گوییم. لرد سیاه به داشتن مرلینگاه شوری مثل شما افتخار می کنه.
گابریل دراکولا
دفتردار کلبه


عمو ولدی به راستی تغییرات زیادی را در دژ مرگ بوجود آورده بود!

-----------------------------------------------------------------------------

*وازلین: ماده روغنی که از نفت استخراج می شود و در ترکیب داروها و روغن های طبی به کار می رود.


ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۹ ۱۴:۵۱:۴۸
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۹ ۱۵:۰۱:۲۰



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۰:۴۹ شنبه ۲۲ دی ۱۳۸۶

سوروس اسنیپold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۲ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۴:۳۱ سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۶
از اينا مي خواي؟!!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
- ديديرين ديرين ويرين..ديييريييي.. ديرين..!
اين صداي تلفن خونه ي ريدل بود كه راندمان عمل رو پايين آورد و لرد رو از رفتن به اتاق عمل بازداشت. از يك مسئوليت خطير. از يك ماموريت بزرگ. از يك حركت خفن. از يك عمليات پيچيده. از اينا! از اونجايي كه لرد از كودكي آدم سست عنصري بوده و تغيير و تحولات شناسه بسيار در آن صورت گرفته و هر لحظه داراي يك شخصيت بوده بنابراين از عمل منصرف مي شه و به سمت تلفن به راه ميوفته.
- هان! بوليز! ... بازم كه توئي..! سند دژ..آخ اونو يادم رفت! .. در قوطي.. نه چيزه ..الان ميام اونجا آزادتون مي كنم بوقي... اول مي كشمت بعد آزادت مي كنم ...بوقي بوق شده!
لرد دستي به تار موي روئيده بر سطح آينه اي كله اش كشيد و به آينه اي در دور دستها خيره شد؛ اما هيچ چيز به دليل بازتاب شديد نور از آينه ها قابل رويت نبود. در اين فكر بود كه كدام يك از رداهايش را بپوشد. حالا كه پس از گذشت سالها قرار بود در انظار عمومي ظاهر شود. چه انتخاب بزرگي در پيش رويش بود!
- ارباب ..پس عمل چي ميشه؟!
- درست مي شه!
- مگه قرار نيست اين ارتشي رو عمل كنيم؟
- درست ميشه!
- ارباب...!
نگاه لرد با نگاه بارتي تلاقي كرد. با چشمانش كه به حالت گولاخي به چشمان او زل زده بود. به ياد چشمان گربه ي چكمه پوش! به ياد شرك..به ياد خره
- اه برو گم شو حوصله ندارم!.بوقي بوق شده..
و لرد رفت.. پس از سالها انزوا.

---==كلانتري 777==---
لرد با قدمهاي استوار وارد كلانتري شد. مستقيم به سمت سربازي كه پشت ميز نشسته بود رفت. صدايش رو صاف كرد.
- اهم...من سند آوردم چندتا از افراد بوقي مو آزاد كنم..كجا بايد برم؟
- برو فردا بيا..الان وقت.. نداريم..!
- يعني چي وقت نداريم بوقي؟!
- برو فردا بيا!
- بوقي بگير كه اومد...كروشيو..كروشيو..آواداكداورا!
سرباز مرد!
لرد همچنان كه سعي در استوار راه رفتن داشت به سمت اتاق ديگري رفت. مردي با يك دستار و منوي مديريت پشت ميز بود! همون جناب سروان كوئيرل خودمون!
- تو لردي؟.. تو لرد كچلي؟
- آآه... من مي دونستم كه خيلي طرفدار دارم .. مي دونستم اگه پامو از اون دژ بذارم بيرون به جز آلبوس خيلي كساي ديگه ميان دنبالم... مي دونستم كه خيلي فانتاستيكم .. مي دونستم خيلي اتركتيوم...آه
- بيشين بينم باو !‌ بوقي بوق شده ي بوق زاده ي بوق نژاد بوق بوقي بوق شده!مي دوني من كي ام؟ من رئيسم.. من مديرم.. من خفنم ..من بلاك مي كنم ..من دسترسي مي دم... من منوي مديريت دارم... من كوئيرلم..!
قيافه ي لرد به بستني آب شده شباهت پيدا كرد. به يك انسان بوقي. به حسن كچل بعد از اينكه ننه اش درو روش بست كوئي نگاه غضبناك به او مي كرد. نگاه فيل به كرگدن!
- من سالها منتظر شدم كه كتاب هفت بياد.. اجازه ي افشاسازي به كسي ندادم... منتظر شدم كه مرگتو ببينم.. ولي رولينگ بوقي بود تو خوشگل نكشت... ولي خب..بندازينش تو انفرادي!

---==انفرادي==---

فضاي اتاق تاريك است. سنتور سنتور رو نمي بيند. تصوير همچنان سياه است! صداهايي از دور به گوش مي رسد. صداي دادو بي داد!
- منو ول كنيد.. چرا منو مي ندازيد زندان... من كه كاري نكردم من بي گناهم.. اون سربازه براي خودش مرد... بوليييييييز من تورو ..... مي كنم.. خفت مي كنم بولييييز!
دري در گوشه اي از سياهي ها باز شد. دري به سمت نور. هيكل كج و كوله ي مردي به داخل پرت شد.در بسته شد و نور رفت. دوباره سياهي! نه اينبار روشني! جسم گردي در مركز تصوير مي درخشيد!:
- آخيييش.... خوب شد من اين كله كچلو دارم وگرنه چي مي شد؟
- تـــــــام... چقدر از ديدنت خوشحال شدم ..پسرك من!..بيا بغل باباييي
چهره ي لرد براي بار دوم به بستني آب شده شباهت پيدا كرد. از ترس! هراسان به سمت در دويد تا از آغوش باز دامبل و ريشهايش در امان باشد. با تمام نيرويش به در كوبيد:
- دنگ....دنگ... دنگ... دنگ(صداي كوبيدن لرد به در)...نگهبان..نگهبــــآاااااان... كمك... مگه قرار نبود منو بندازيد تو انفرادي؟!... كمك ..كمـــــك!
- ما همين يه انفرادي رو بيشتر نداريم
-
آلْبوس لبخند زد و با آغوش باز به لرد نزديك شد...

-آييييييييييييييييييي

...


ویرایش شده توسط سوروس اسنيپ در تاریخ ۱۳۸۶/۱۰/۲۲ ۱۵:۴۰:۴۶

عضو محفل ققنوس

چه چشمايي!!!!

[url=http://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=11679]ادوارد بونز ! همون شناسه اي كه به خودش �


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۷:۳۳ پنجشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۶

باب آگدنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
خانه ریدل،اتاق بازجویی:
یک میز خجل(مخفف خراب،جالب،له) همرا با یک لوستر(همونایی که تو فیلمهای کاراگاهی در اتاقهای بازجوییه).
لرد و بارتی اون ور میز،سارا این ور میز.
لرد:اسمو بمن بده.

سارا:نمیدم

لرد:

سارا:من که نترسیدم.

لرد:ببین این ارتشی ارزشی چجوری داره منو دیوونه میکنه.هوی بارتی.برو اون معجون حقیقتو بیار ببینم.

بارتی:بله جناب آقای دکتر پرفسور لرد.

لرد:مرتیکه پاچه....برو.

بارتی:چشم.

بعد از چند دقیقه.
بارتی:قربان معجون رو ریختم تو دهان بزرگش.

لرد:اوکی. سارا بمن بگو جاسوس کیه؟

سارا:تو اول بمن بگو تو کی هستی؟

لرد: این دیگه چشه؟

بارتی:قربان من وقتی معجون قرمز رنگ رو ریختم سالم بود.

لرد:منم نمیدون....چی؟معجون قرمز رنگ؟؟؟ تو چکار کردی؟؟؟اون معجون تمام چیزهارو پاک میکنه.حالا من چکار کنم؟من چرا شما رو تایید کردم؟؟

بارتی: قربان من میدونم چکار کنیم.میتونیم عملش کنیم.
معمولا چیزهای پاک شده میرن تو سطل زباله(recycle bin باتوجه به کامپیوتر)
وبعد ما برش میگردونیم.

لرد:همانا من الان میفهمم تو مرگخوار باهوشی هستی.پیش بسوی اتاق عمل

اتاق عمل:
دکتر:لرد
پرستار اول:بارتی کرواچ
پرستار دوم:جسیکا پاتر
پرستار سوم:بارتی کرواچ
توپ جمکن:بارتی کرواچ


ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۶/۱۰/۲۰ ۱۷:۴۸:۱۰



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹ پنجشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۶

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۵۹:۱۰ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1707
آفلاین
بلیز: بچه ها انقدر بدبینانه نگاه نکنید .. حالا آلبوسم جوون بوده یه کاری کرده دیگه!
لارتن: اره پرسی تو باید از خودت خجالت بکشی که اینقدر به این پیرمرد معصوم مشکوکی!
باب: تو حیا نمیکنی این همه پست بی ناموسی میزنی بعد این وصله ها رو به آلبوس میچسبونی؟
عرق شرم بر روی صورت پرسی میشینه و پرسی به شدت از کرده خودش پشیمون میشه ...
سوروس: ما باید یه فرصت دیگم به آلبوس بدیم تا نشون بده که عوض شده ... نگاه کنین چقدر مظلومه ...
آلبوس

بدین ترتیب بعد از اینکه مرگخواران و محفلی ها اطمینان حاصل میکنند که آلبوس برای آنان خطری نداره دوباره خواب به وجودشون نفوذ کرد و همگی به خواب میرند!!!

در فکر آلبوس: ووووووووووووویییییی چقدر پسر ... نه آلبوس تو قول دادی که پسر خوبی باشی ... نه ولی نمیشه .. وای خدا چی کار کنم؟ باید سعی کنم بی تفاوت باشم .. آخه نمیشه .. نه یکی منو بگیره .. نهههههه!
پس شد آنچه شد!!!

یک ساعت بعد
مکان: کلانتری محل!

فردی بسیار مخوف با ابروهای گره خورده مشغول مطالعه پرونده هست ... در دورتادورش عده ای از محفلی ها و مرخواران آه و ناله کنان نشستند و منتظر جوابند ...
پرسی: جناب سروان اجازه هست یه سوال بپرسم. چون فکر میکنم برای همه این سوال پیش اومده؟
جناب سروان: بله؟
پرسی: شما کوییرل نیستید؟
جناب سروان با عصبانیت دستارشو صاف میکنه:
- اینجا جای این شوخیا نیست بچه .. کوییرل چیه؟ من سروان عباس پاترم!

بدین ترتیب پرسی ساکت میشه .. چند لحظه دیگر سروان مذکور با خشانت تمام پرونده جرم رو مطالعه میکنه.
بلیز: جناب سروان منم میتونم یه سوال بپرسم؟
جناب سروان: بله؟
بلیز: خدایی اذیت نکن دیگه کوییرلی دیگه .. هر کی رو بتونی سیاه کنی ما رو نمیتونی ببین تازه منوی مدیریتم از لبه زجیبت زده بیرون!
جناب سروان با دستپاچگی شی مذکور رو در جیبش فرو میکنه ...
- میگم من کوییرل نیستم .. میخوای بفرستمت انفرادی؟

همه: ................. .................
جناب سروان: آلبوس کدومتونه؟
آلبوس: منم
جناب سروان: این چیزایی که اینجا گفته شده راسته؟ یعنی تو واقعا انقدر چیزی؟ آره؟ حرفی برای دفاع از خودت نداری؟
آلبوس: چرا دارم ... میخواستم بگم ... اگر تو کوییرل نیستی پس چرا انقدر شبیهشی؟ حتی لهجتم مثل کوییرله! نسبت چیزی باهاش داری؟ برادر دوقلوشی؟ برادرتم مثل خودت جیگره؟ ای شیطون نکنه خودتی صداشو درنمیاری هان؟ خلاصه جریان چیه؟
جناب سروان

همون لحظه در خانه ریدل:

- آییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییی!!!
سارا اوانز زیر دستگاه پرس قرار گرفته و به شدت در حال له شدنه اما همچنان امید داره چون میدونه محفلی ها در راهن (!) .. در همون حال لرد در حالی که سیگار برگی به لب دارد کنار کنترل دستگاه نشسته و با خونسردی مشغول خوندن روزنامه پیام امروزه و فقط هر از گاهی درجه دستگاه رو افزایش میده که موبایلش زنگ میزنه!

لرد: سلام بلیز ... کجایی تو؟ چی شد؟ تونستین محفلو متوقف کنید؟ چی دستگیر شدید؟ آلبوس افتاده انفرادی؟ چییییی؟ چی کار کرده؟ حالا سند دژو برای ضمانت میخواید؟ من شما مرگخوارای بی عرضه رو میکشم!

همون لحظه در کنار چادرها
دخترا از خواب پاشدن و از چادر بیرون اومدند!
دختر شماره 1: به نظر من در اینجا یک اتفاق وحشتناک رخ داده!
دختر شماره 2: چه اتفاقی؟ آلبوس تمام شب پیش ما بوده؟ آلبوس از چادر بیا بیرون همه ببینن تو بی گناهی .. آلبوس... آلبوس؟ ... هووووو !!!
دختر شماره 1

ادامه دارد ...


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۶/۱۰/۲۰ ۱۷:۰۷:۴۹



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۴:۰۷ پنجشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۶

پرسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۳۷:۳۳ پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۹
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3755
آفلاین
بلیز : خوب ، از اونجایی که این صحرا خیلی خار و خاشاک داره و نمیتونیم بیرون بخوایم ، پس همه برن توی این چادر ، امشب رو اینجا میمونیم ، فکر کنید مهمونه هم هستیم و دشمنی رو امشب بزاریم کنار .

آلبوس لبخندی بصورت زد و گفت : آره فرزندان من ، و قبول کنید که من همتون رو دوست دارم .

پرسی که مشکوک به دامبلدور چشم دوخته بود ، زیر لب گفت : آره بچه ها ، همگی برید تو ... من ترجیح میدم بیرون روی خار و خاشاک بخوابم ، میدونید که اگر ما هم فکر کنیم که مهمونه همیم ، دامبلدور که نمیتونه فکر کنه ما پسر نیستیم

تاریک روشن صبح بود ، دخترها به همراه آلبوس دامبلدور ، توی چادر به سر برده بودند شب رو ، و پسر های محفل و مرگخوار ، همونطور که پرسی گفته بود ، ترجیح داده بودند ، به جای دربر گرفتن ریش های آلبوس ، خار های خشن صحرا توی بدنشون فرو بره

باب که زودتر از همه بیدار شده بود ، با صدای نسبتا بلندی که فقط به گوش پسر ها میرسید گفت : پاشید دیگه ... الان دامبلدورم بیدار میشه میاد بیرون ، اون وقت این همه زحمتی که کشیدیم روی این آشغالا بخوابیم همش به فنا میره ... با دیدن اینکه کسی توجهی نداره و صدای خر و پف ها دو چندان شده ، به سمت پرسی هجوم میبره ، تکونش میده و در گوشش میگه : پرسی ، تو دیگه بیدار شو خواهشا ، یادت رفته امشب ماموریت داری بری پیشه محفلیا جای آناکین ؟ ... پاشو الان آلبوس میاد . من میدونم تو بچه معصومی هست ، باب جونه عمت پاشو دیگه

- آخییشش

دامبلدور در حالی که به خودش کش و قوس میده ، از چادر بیرون میاد و با پسرهایی مواجه میشی که از سربازای جنگی بی شباهت نیستن و همونجایی که شب قبل خوابیدن سیخ ایستادن

دامبلدور آخرین خمیازش رو میکشه و با تعجب میپرسه : شما از کی اینطوری وایستادین اینجا ؟

پرسی که از فرط خستگی ، سرش مدام روی گردنش آویزون میشه ، با صدای گرفته ای میگه : بقیه رو نمیدونم ، ولی من که هر وقت صدای خر و پف یا هزیون هات رو میشنیدم فکر میکردم داری نزدیک میشی میشی و از جام میپریدم !

سوروس با ناراحتی گفت : بله ! تازه هر وقت از جات میپریدی ، دقیقا پشت به چادر بودی ، یعنی دقیق بر عکس !

بلیز نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : بله ، ولی اگه دقت کرده باشی خودتم اول رو به چادر وایمیستادی ، بعد که یه ذره خسته میشدی تو هم مثل پرسی برمیگشتی این ور .

و به این ترتیب هر کدوم از پسر ها در جواب اون یکی یه چیزی اضافه میکرد و ما متوجه میشیم که همشون از وقتی که سرشونو گذاشتن زمین در حالت آماده باش به سر میبردن و مثل هم از جاشون میپریدن .

دامبلدور : هوووم ... من که پیر مرد خوب و آرومی هستم ، باهاتون کاری ندارم که آخه .

پرسی : اوهوم ... تو آروم و خوب بودنت که شکی نیست ... ولی یکی تو کاری نداری ، یکی پرفسور کوییرل


چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۳:۰۸ چهارشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۲:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6541
آفلاین
لارتن:ما برای این اینجاییم که ببینیم شما چطوری به هری...
پس گردنی سیریوس باعث شد لارتن بقیه حرفش را قورت بدهد.
-ما برای این اینجاییم که به شما اطلاع بدیم سارا اوانز ناپدید شده.

دامبل درحالیکه به شدت عصبانی به نظر میرسید هر دو نفر را بطرف درخروجی هدایت کرد.
-اشکالی نداره.برای سلامتی روحیمون بهتره که ناپدید بشه.

سیرویس به سرعت از دامبل فاصله گرفت.
-اوییی.دستتو بکش بابا.آخه چیزه..سارا اطلاعات زیادی داره و ممکنه مرگخوارا با شکنجه ازش اعتراف بگیرن.ما باید بریم دنبالش.به بقیه میگم حاضر بشن.
..............................................
دو ساعت بعد
حدود پانزده چمدان در وسط اتاق روی هم تلنبار شده.مالی ویزلی چمدان شانزدهم را هم بست و نفس بلندی کشید.
-آخیییییش.اینم از این.جینی کرم ضد آفتاب فراموش نشه.بیل لطفا چتر مخصوص نم نم بارون منو هم بیار ممکنه با آرتور بخواییم قدم بزنیم. رون اون درخت کریسمسو اینقدر به درو دیوار نزن.ممکنه مجبور بشیم کریسمسو اونجا بگذرونیم.
-----------------------------------
دوساعت بعد از دوساعت قبلی:

صحرای خشک و بی آب و علف...پنج مرگخورا در برابر هفت محفلی.

بلیز با عصبانیت به تک تک محفلیها نگاه کرد.
-برای چی دوباره نامه فرستادین وخواستین ما رو اینجا ببینین؟ما حرفی با شما نداریم.ارباب دستور داد کله همتونو ببریم خدمتشون.

آلبوس در حالیکه دیگ بزرگی را در دست داشت بطرف بلیز رفت.
-عجله نکن فرزندم.اگه بدونی چه اطلاعات مهمی توی این قدح اندیشه هست اینجوری حرف نمیزدی.

بلیز نگاهی به دیگ شکسته و کهنه آلبوس انداخت.
-اوه..نه..واقعا دلم نمیخواد بدونم اون تو چیه.حدس زدنش زیاد سخت نیست.

آلبوس دیگ را جایی دور از دسترس مرگخواران گذاشت.
-این قدح اندیشه من نیست.همینقدر بگم که اسراری درباره اربابت توشه که فکر نمیکنم تام خوشش بیاد آشکار بشن.درباره گذشته اونه.

بلیز با تردید چوب دستش را پایین آورد.
-خب...ما..نمیتونیم در این مورد تصمیم بگیریم.باید یه پاتروناس فوری برای ارباب بفرستم و ازش بپرسم که باید چیکار کنم.فکر میکنم رسیدن جواب تا صبح طول بکشه.مجبوریم شبو اینجا بگذرونیم...با هم.

باوجود همه تلاشی که بلیز کرد تا محفلیها پاتروناس او را(که موجودی مابین پشه و مگس با دم عقرب بود)نبینند موفق نشد.
مرگخواران و محفلیها یک چادر بیشتر به همراه نداشتند و مجبور بودند شب را داخل همان یک چادر سر کنند.




Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۸:۴۸ سه شنبه ۱۸ دی ۱۳۸۶

باب آگدنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
لارتن:یا مرلین...پرفسوررر...من...من همیشه میدونستم....من اینو به کالین،وزیر میگم....میگم که شما...شما از توالت فرنگی استفاده میکنید.

آلبوس:نهههههه نگووو.این اونی نیست که تو فکر میکنی.این یک توالت فرنگی نیییست.

لارتن:پس چیه؟
__ این یک ...یک....یک ...اهم...یک جاودانه سازه.

لارتن: جاودانه ساز؟؟راست میگید.
__ بله
هری:ولی پرفسور این که....
آلبوس پاهاشو محکم میزاره رو پایه هری:
نه پسرم این همونیه که من گفتم.
هری با این حالت میگه:افتاد پرفسور.بله این همونیه که پرفسور گفته.حالا شما چکار میکنید اینجا(با لهجه شنبه بخوانید)

لارتن:ما...ما چکار میکنیم؟

و بعد هر دو (سیریوس و لارتن)بفکر فرو رفتن.
----------

سارا خفنگزجخش که بسی وحشت کرده بود میاد فرار کنه که ناگهان به دست مرگخواران حاضر در صحنه به طرز فجیع و ناجوانمردانه ای به باد کتک گرفته میشه و در اثر این فرآیند چنان جیغی میکشه که حبابی از انرژی اطراف خانه ریدل رو فرا میگیره و سپس با چنان سرعتی در سطح جهان پخش میشه :(کپی رایت بای بلیز)
لرد:موها ها ها حالا اون اسمو بمن بگو.
سارا :اسم...اسم...در اسمش یکی از حروف الفبا بکار رفته.
لرد:میگم تمامی محفلیا اینجوری باهوشن؟

سارا بله

لرد:برای همین همیشه میبازن
سارا نگاهی خفنگز به مرگخوارا میکنه وبعد با صدای بلند میگه:
آها حالا یادم اومد.
مرگخوارا:
سارا:فرد خیلی بلندی بود.یکم چاق بود.مو داشت و در هاگوارتز کار میکرد.
(بارتی سریع با ورد کچلیوس خودش رو کچل کرد)
سارا ادامه داد:اگه گفتی کیه؟
لرد: من اگر میدونستم بتو نمیگفتم.ببین این الف بچه چطوری مارو دست انداحته
----------------------------
لارتن و اسی هنوز در فکر فرو رفتن.

لارتن:آلبوس کمک.ما اینجا گیر افتادید.
آلبوس:کجا؟
لارتن:تو فکر.از بس فرورفتیم دیگه بیرون نمیتونیم بیایم.
آلبوس:باشه.الان یک طناب میفرستم نجاتتون میدم.

هری: چرا من یک مرگخوار نشدم و با اینا افتادم؟
برای چی اومدین اینجا

سیریوس:درست مثل پدرشه خرفت و ابلهه.راستی پروف هنوز اون طنابو ننداختیا
آلبوس:هوی درست صحبت کنا!! آخه تو چرا اینجوری هستی سوروس من از دست شما سرخوشا چی باید بکشم؟؟ !!
سیریوس: ببخشید دست خودم نبود.محفلیم دیگه
لارتن:ما برای این اینجاییم که.....


ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۶/۱۰/۱۸ ۱۹:۱۴:۱۰
ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۶/۱۰/۱۸ ۱۹:۱۸:۲۷



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ دی ۱۳۸۶

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۵۹:۱۰ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1707
آفلاین
سارا که اوضاع خانه ریدل رو مساعد میبینه از زیر تخت میاد بیرون و دوان دوان به سمت در خروجی میدوه ... تاریکی در پس سارا به جنبش در میاد اما در خروجی همچون نور امید بخشی در جلو میدرخشه! از شدت هیجان اشک در چشمانش حدقه زده و لباس هایش که در اثر شکنجه پاره پوره شده در هوا شادی کنان موج میزنه ... اما ... ناگهان عده کثیری مرگخوار مخوف از جمله لرد در دوتادور سارا ظاهر میشن ....

سارا میاد برگرده و به زیر تخت پناه ببره اما میبینه راهش بسته شده ... سارا سعی میکنه که از پنجره فرار کنه اما پنجره هم به دست گراوپ سد شده ..

سارا
لرد: بلیز؟
بلیز: بله ارباب؟
لرد: ارباب از نقشه شما در مورد دروغهایتان در مورد پرسی بسیار راضی است. شما از کمربند سفید کاراته به کمربند سیاه ارتقاء پیدا کردید.
بلیز: متشکرم ارباب.
لرد: پرسی؟
پرسی: بله ارباب؟
لرد: ارباب از خدمات صادقانه شما و جان فشانی شما بسیار خشنود است ... شما از نقش گلدون به نقش کاکتوس ارتقاء پیدا کردید.
پرسی: متشکرم ارباب.

لرد: آنی مونی؟
آنی مونی: بله ارباب؟
لرد: لرد از خدمات شما در امر آشپزی در این مدت کسل آور بسیار خشنود است ... شما از این به بعد علاوه بر آشپزی وظیفه شستن ظرفها را نیز بر عهده میگیرید.
آنی مونی: متشکرم ارباب.

سارا خفنگزجخش که بسی وحشت کرده بود میاد فرار کنه که ناگهان به دست مرگخواران حاضر در صحنه به طرز فجیع و ناجوانمردانه ای به باد کتک گرفته میشه و در اثر این فرآیند چنان جیغی میکشه که حبابی از انرژی اطراف خانه ریدل رو فرا میگیره و سپس با چنان سرعتی در سطح جهان پخش میشه که ظرف چند ثانیه همه عالم و آدمیان به دو نتیجه متفاوت میرسند:
نتیجه شماره 1: یک بیگ بنگ دیگر در راه است!
نتیجه شماره 2: سارا اوانز در خطر است!

در محفل:
همه محفلی ها دورتادور هم نشستن و لارتن دستش تو دماغش هست و پروفسور سینی هم با نگاهی سرشار از عشق و محبت به لارتن خیره شده و پنسی هم با حسادت داره چپ چپ به سینی نگاه میکنه و ریموسم برای اینکه نقش مفیدی داشته باشه با اسنیپ گرم گفتگو در مورد این مطلبه که یک گرگینه بی دندون خطرناک تره یا میکروب آنفولانزا مرغی که جدیدا در بین مرگخوارا شایعه شده و اصلا به این موضوع توجه نداره که اسنیپ اونقدر محو پنسی شده که یک کلمه از حرفهایش را هم نمیشنوه !

ناگهان صدای جیغ فوق الذکر به محفل میرسه!
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!!
در طی این حرکت انتحاری زمین به لرزه در میاد و تمام دکوراسیون محفل خراب میشه و همون انگشت فوق الذکر لارتن از چشم پروفسور سینی سر در میاره و پنسی هم تعادلشو از دست میده و شیشه رو میشکنه و از پنجره به درون خیابون پرتاب میشه و تا سر کوچه به صورت بندری زنان غلت میخوره و در نهایت زیر یک تریلی هیجده چرخ میره و به طور موقت از دیدگان محو میشه و سوروس سرش از پنج ناحیه به در و دیوار برخورد میکنه ... اما ریموس از اونجایی که به موقع خودشو به منظور پناه گرفتن به چاچوب در رسونده بود چیزیش نمیشه!

چند لحظه بعد یعنی آن زمان که محفل اقتدار چند لحظه قبل خود را بدست آورده است:
لارتن: هیچ شکی نیست این صدای جیغ سارا بود .. سارا احتیاج به کمک داره ...
سوروس: آره ولی من فکر میکنم سارا احتیاج به کمک داره ...
ریموس: من با شما مخالفم من میگم .. سارا شدیدا احتیاج به کمک داره!
لارتنو سوروس: ریموس مطمئنی؟
ریموس: صددرصد.
سینی: اوه سارا .. سارای من .. کاشکی این پنسی بی مصرف جای تو بود اونوقت هر بلاییم سرش میامد دلم نمیسوخت!
پنسی: یعنی چی؟ تو خجالت نمیکشی؟ بگیر که اومد!
سینی: آخ ... منو میزنی پس این کله رو داشته باش..
- پخ (کلمه ای بی ناموسی معادل صدای له شدن دماغ پنسی)

و بدین ترتیب دو ساحره می افتن روی یکدیگر تا همدیگر رو به قصد کشت بزنن و ریموسم میره تا طرفین دعوا رو از هم جدا کنه. اما لارتن که اهمیت گذشت زمان رو درک میکنه بلافاصله دست سوروس رو میگیره و وی را به گوشه ای میکشونه:
لارتن: ببین ما وقت نداریم باید هر چی زودتر آلبوسو پیدا کنیم! هر لحظه که میگذره امیدمون برای نجات سارا کمتر میشه ... (آهنگ فیلم گلادیاتورها به منظور هرچه حماسی تر شدن این جمله)
سوروس: دستو ول کن بیییم باو ... فکر کرده رئیسه ... من خودم امتیاز کم میکنم، من خفنم ، من پروفسور اسنیپم!! (آهنگ پلنگ صورتی جایگزین آهنگ حماسی میشه!)
- شق ( صدای سیلی ( کلا صدای هر چی آهنگه قطع میشه))
سوروس: منظورم این بود که کاملا موافقم و ما باید هر چی زودتر دست به کار شیم!

بدین ترتیب سوروس و لارتن، سینی و پنسی و ریموسو ول میکنن و به سمت اتاق آلبوس روانه میشن!

در اتاق آلبوس
لارتن و سوروس بالای سر قدح اندیشه ایستادند.
لارتن: حتما اینتو هستن ... این یک شرایط اضطراریه باید وارد شیم...
سوروس: یاالله یاالله!!!
سوروس و لارتن یکی پس از دیگری به درون قدح شیرجه میزنن

ناگهان صحنه عوض میشه و آنها در یک مکان بی ناموسی و در یک فضای بی ناموسی قرار گرفته اند...
آلبوس : ااااا ... ااااا ....اااا!! ...ددد! مااااااااااا
هری
لارتن و سوروس: ببخشید مثل اینکه موقع تدریس مزاحم شدیم!


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۶/۱۰/۱۸ ۱۱:۰۸:۱۷
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۶/۱۰/۱۸ ۱۱:۲۵:۳۸
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۶/۱۰/۱۸ ۱۱:۳۳:۳۸
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۶/۱۰/۱۸ ۱۶:۵۲:۳۵








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.