هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۰:۲۶ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۶

شما ایچیکاوا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۷ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۴۴:۴۸ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 38
آفلاین
_خیلی خب تام، حالا یه کلیات از خونتون به ما بده تا ببینیم چطور باید بازسازیش کنیم.
_خب، خونه‌ی ریدل هفت طبقه داشت که....
_ارباب خونه ما که فقط دو‌ طب...
_ساکت هک! داریم به دامبلدور کلیات میگیم.
_چشم ارباب.
_بله! داشتیم می‌گفتیم. هفت طبقه داشت و یه گلخانه تاریک خیلی بزرگ مجهز به آبرسانی قطره...
_گلخونه آبرسانی قطره ای داشت بعد تو با آبکش به من آب می‌دادی! خیلی ظالمی آرسینوس.
_رز! داریم حرف می‌زنیم. بله...همون‌طور که گفتیم یه استخر کامل هم توی زیر زمین...
_ارباب ما که زیرزمینمون انباری بود.
_لینی! توی صحبت ما نپر! بعدشم زیر زیرزمین استخر داشتیم. شما ندیده بودید. خیلی خب. اصلا تا همین جاش مشکلی نداری دامبلدور؟
_نه تام. من به تو اعتماد کامل دارم. ما. فرزندان روشنایی خونه شما رو بازسازی میکنیم. شما هم با فرزندان تارکیت خونه مارو!
_باشه. قبول میکنیم دامبلدور! بعد از شما نوبت ما میشه.
_خیلی خوب تام. فقط وضعیت اتاق مرگخوارها چطور هست؟
_ارباب ارباب. ما یه آزمایشگاه جای اتاق خواب داشتیم.
_ارباب اتاق منم طبقه هفتم مشرف به خوابگاه ساحره ها بود.
_ارباب منم یه اتاق پر از کراوات داشتم.
دامبلدور کمی فکر کرد. سپس به این نتیجه رسید که به مرگخوار ها هم اعتماد کامل دارد.
_خیلی خب فرزندان تاریکی. منو تام اینجا میشینیم. هر کدوم بیاید بگید اتاقتون چطور بود تا براش همونطور بازسازی کنیم!




پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۲:۰۵ جمعه ۵ آبان ۱۳۹۶

سوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۳ شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۲۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
از ما به شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 67
آفلاین
- اووووووه! چه در رفتن!

یکی از محفلی ها با دیدن مرگخوار های خشتک دریده ی سر به بیابان گذاشته، این را گفت و زد زیر خنده. لرد نگاهی از سر تاسف به مرگخوارانش انداخت و سرش را به نشانه ی نا امیدی تکان داد و زیر لب گفت:
- حالا که بهشون احتیاج داریم، همشون غیبشون می زنه. مرگخواری هم نمونده که با علامت روی ساعدش، اونا رو برگردونیم... هی! تو! بیا اینجا.

سیاهی لشگر مورد خطاب لرد سیاه از اینکه توسط لرد صدا شده بود، اول کمی به خود لرزید و خود را باخت. نتوانست حتی در نیمه اول کاری از پیش ببرد، ولی بعد از تلاش ها و ضد حمله های فراوان در نیمه دوم، بالاخره توانست با خودش مساوی کرده و بفهمد که چند چند است. بعد از اینکه به نتیجه رسید، به سمت لرد سیاه حرکت کرد.

- دستتو دراز کن! باید روش علامت شوم رو بکشیم و اونا رو بگردونیم!

لرد این را گفت و بدون اینکه منتظر حرکتی از سیاهی لشگر بشود، چوبدستی اش را تکان داد و علامت شوم بر روی ساعد او ظاهر شد. دستش را روی علامت شوم گذاشت و مرگخواران که فاصله چندانی با افق نداشتند و یواش یواش می خواستند در آن محو شوند، با سوزش دست هایشان از اینکه نقشه ی فرارشان بی فرجام مانده بود، نا امید شدند و با افسردگی و مشکلات روحی روانی دیگر، به سمت خانه ریدل ها، یا حداقل چیزی که قبلا به آنجا خانه ریدل ها گفته میشد، برگشتند. با اینکه آن ها در حال برگشتن به آن سمت بودند، ولی چون شکست های روحی، روانی و عشقی زیادی را تحمل کرده بودند، به آرامی و سکندری خوران در حرکت بودند.

چندین ساعت بعد:

- بالاخره تشریف فرما شدین!
- ارباب! ارباب! من اول شدم!

لرد چشم غره ای به هکتور رفت و سپس وسعت چشم غره اش را بیشتر کرد و به تمام مرگخوار هایی که او را در برابر محفلی ها تنها گذاشته بودند، چشم غره رفت. مرگخواران از شدت بار سنگین نگاه های اربابشان کمر خم کرده بودند و نمی توانستند حتی چند لحظه سرشان را بالا بگیرند تا شاید با نگاه های معصومانه ی مرگخوارانه شان، بتوانند خود را از این مهلکه نجات دهند. لرد همچنان در حال نگاه کردن مرگخواران بود که صدای دامبلدور حواسش را پرت کرد.
- یه پیشنهاد واست دارم تام!
- چه پیشنهادی پیرمرد؟
- ببین! هم ما خونه خراب شدیم و هم شما. نظرت چیه که به همدیگه کمک کنیم تا خونه هامون رو با عشق و محبت بسازیم و در طول این کار، به همدیگه بیشتر عشق و علاقه نشون بدیم و شاید مرلین رو چی دیدی، از تسترال شیطون اومدی پایین و بالاخره همه چی به خوبی و خوشی تموم شد!

لرد مکثی کرد. با گفتن این حرف دامبلدور، نقشه ای به ذهنش خطور کرده بود. با لبخندی مصنوعی گفت:
- به یه شرط!
- من حاضرم هر شرطی رو که باعث افزایش مهر و محبت بینمون بشه رو قبول کنم فرزندم!
- اول شما کمک می کنین تا خانه ریدل ها رو بازسازی کنیم و بعدش ما... یعنی مرگخوارهامون کمک می کنن تا خونه شما درست بشه!
- چه فکر جذاب و عاشقانه ای. قبوله تام!
-


Always


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۶:۲۸ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶

پنه‌لوپه کلیرواترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۳ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۱ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
از مرگ خوشم نمی آد، ولی ازش نمی ترسم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 104
آفلاین
تعدادی اخ و اوخ شنیده شد و چندین نفر روی زمین افتادند و جمعیت کم شد. حالا همه را میتوانستی بشناسی!
- رودولف ؟
-مامان بزرگ؟
-دخترم
-مامان .
-ارسینوس !مرتیکه ی دزد خرابکار پولمو پس بده.!
- هی ، لایت تو کی مرگ خوار شدی؟
- اسب ، تو این جا چیکار می کنی؟
- عمو ؟خودتی؟
- وایسا ، ببینم جیگر ، پول منو بالا می کشی.؟
- به خدا اخر ماه پس می دم.
-یا مرلین!تو این جا چی کار می کنی؟
-البوس ؟
- این جا چه خبره؟
لرد چشم غره ای به مرگخواران ، سپس به ان هایی که با هم راز و نیاز می کردند یا یک دیگر را در اغوش گرفته و ارسینوس و محفلی ای که دنبال هم کرده بودند رفت ،
-گفتم نابودشان کنید ، تاپاله های احمق . :
-ارباب معجون مرگخوار تاپاله کن بدم؟
-ساکت باش هکتور.
مرگخواران و محفلی ها از یکدیگر جدا شدند اب دهانشان را مزه مزه کردند و از نگاه به لرد که کارد می زدی خونش در نمی امد پرهیز کردند.
- اهم ... ارباب .
-چیه ؟
-ارباب ، می شه ببخشینم؟
-نه رودولف ... اخه اینم مرگخواره نصیب ما شد ؟ زودباشین خودتون رو جمع و جور کنین ببینم.
- تام ، داشتن به یکدیگر عشق می ورزیدند مگر چه شد؟. فرزندم انقدر حرص نخور . تو انقدر حرص می خوری چرا لاغر نمی شی؟
-ما ؟ چه طور جرعت می کنی ؟ به ما ، مخوف ترین و سیاه ترین لرد جهان ،بگی چاق ؟
مرگخواران که تحمل دیدن بغض لرد را نداشتند ، خشتک دریده و راهی کوی و بیابان شدند .
و لرد موند و نجینی و اب حو... ببخشید یعنی محفلی هاش.


ویرایش شده توسط پنه‌لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۹ ۱۹:۲۱:۲۲

نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴:۳۷ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
ولی حالا که بود میتوانست از مزایایش برخوردار شود. نمیتوانیم اسمش را بیاوریم و ریش پشمکی چشم تو چشم شدند.

-عه تام اونجوری نگامون نکن خوب نیست.
و با این دستش به نوه هایش علامت داد که پاشید پاشید فلنگو ببندیم.

لرد که از قبل دست ریش را خوانده بود که حتما هم خوانده بود چوبدستی کبریایی خود را دراورد و با ان لِیزرسبز تیزش دور تا دور جایی را که ایستاده بودند و به وسعت تمام جایی که همه ایستاده بودند بُرید و زمین از زمین کنده شد و همین که خواست به پرواز در بیاید صدای زمین درامد که:
-اقا ببخشید یه لحظه میشه صبر کنید؟
-چیه زمین چی میگی تو این وضعیت ؟
-یه کم از اون پس لرزه های زلزله ای که چند لحظه پیش درست کردین تو من مونده . من نمیتونم تحمل کنم با خودتون ببرید.

و زمین غرشی کرد و باد سه گلوله ی از زمین کنده شده را به سمت همه پرت کرد.

-عه...! اون... شبیه منه!
یکی از گلوله ها به سمت هکتور امد و دستش هایش را باز کرد برای گرفتن هکتور. همین که هکتور خواست داد بزند سایه خودش را در بغل هکتور انداخت که البته قدش تا زانوهایش هم نمیرسید و گفت:
-بابایی!

والحق که شبیه دگورث بود. زلر و ویزلی هم همین مشکل را داشتند.

همین که خواستند چیزی بگویند بووم کودکان منفجر شدند و خاک زیر پایشان ترک خورد. رز زلر سریع به حالت سایلنت در امد و رویش را به سمت هکتور برگرداند. هکتور هم نمیدانست حالا وقت امتحان کردن معجون جدیدش است یا وقت کروشیو کاری با این کنه های دلنچسب، نگاهش را به اربابش انداخت و دید که اربابش روی صندلی مخصوصشان نشسته و وینکی با دو مسلسل مجهز بالای صندلی و نجینی از پایین پای ایشان محافظت میکند.
-اوووه سرورم شما خیلی باشکوهید.

لرد از روی تخت بلند و شد و به سمت دامبلدور امد و وقتی خیلی نزدیک شد گفت:
-چرا؟ چرا هر وقت تو نزدیک ما میشی برای ما اتفاق های بدی میافته؟ دیگه نمیذاریم تکرار بشه. بکشیدشون یاران من!

و مرگخواران به محفلی ها حمله کردند و جنگ سختی شروع شد. از هر طرف صد طلسم و معجون و جادو و جنبل پرت میشد.
بعضی ها پناه گرفته بودند. بعضی ها به فکر وسایل هایشان بودند و وسایلشان را از جلوی انهایی که پناه گرفته بودند ور میداشتند و جای امنی میگذاشتند.
تعدادی اخ و اوخ شنیده شد و چندین نفر روی زمین افتادند و جمعیت کم شد. حالا همه را میتوانستی بشناسی!


ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۵ ۲۰:۱۶:۲۵
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۵ ۲۰:۱۸:۱۶
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۵ ۲۰:۲۰:۵۱

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۳:۱۴ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 920
آفلاین
صحنه‌ی کلاه بیرون آمده از وسط کوهی از آوار برای محفلی ها بسیار آشنا بود، آلبوس دامبلدور در حالی که گچ ها را از رو، زیر، تو و بیرون ریشش می‌تکاند، گفت:
- تام! ستون‌های خونه‌ت رو برپایه‌ی عشق بنا کن تا فرو نریزه! ما توی هاگوارتز فرو ریختن رو تحمل نمی کنیم.

لرد سیاه چوب دستی‌اش را بالا برد ولی برای اولین بار نمی‌دانست به کی آوادا بزند، به دامبلدور یا آن سه خانه خراب کن! از بین آن سه، محفلی یا مرگخوار؟ رز یا غیر رز؟
گرنجر با ویزلی یا بدون ویزلی؟

- ارباب معجون خانه درست کن بدم؟

هکتور! چه کسی بهتر از این ننگ معجون سازی؟ مدت ها بود که خوراکی ها را با ترس وجود معجون در آن می‌خورد ولی حالا با یک آوادا می‌توانست برای بقیه‌ی عمر بدون هکتور دگورث گرنجر زندگی کند...

- آو...
- ارباب با با منو می‍شه خونه درست کرد.

رز ویزلی! اگر به او آوادا می زد، دیگر نیازی به شنیدن وراجی هایش نداشت...گرچه دلش برای گیم زدن با منوی مدیریت تنگ می‌شد ولی ارزش رو ویبره نبودن خانه را داشت.

- آوا...
- کردم من خراب؟ عه! پروف می‌کنه درستش!

این یکی رز! تا وقتی یه محفلی بود چرا باید مرگخواران نازنینش را می‌کشت؟ به غیر از حذف کردن یک محفلی بیشتر از جامعه، آلودگی صوتی را از بین می‌برد.

- آواد...
- تام! ما توی هاگوارتز آوادا زدن رو قبول نمی کنیم!

دامبلدور! دامبلدور را می‌کشت تا دیگر به او نگوید تام! او لرد ولدمورت بود؛ لرد ولدمورت!
- به من نگو تام!
- تام ما تو هاگوارتز بی تامی رو تحمل نمی‌کنیم.

اگر لرد نبود، اگر ولدمورت نبود، اگر ارباب مرگخواران نبود، به خودش آوادا می زد. گرچه بودن رز، رز، هکتور و دامبلدور خودش آوادا به توان چهار حساب می‌شد!


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۵ ۱۷:۳۹:۲۰
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۵ ۱۷:۴۱:۴۳




پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۹:۴۹ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶

آراگوگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
-نلرزین!

دستور از لرد سیاه بود. در نتیجه هکتور تلاش زیادی برای توقف انجام داد...

ولی تلاشی نافرجام!

هکتور قادر به توقف نبود...ولی قادر به متوقف نشدن هم نبود. برای همین لرزان، به لرد نزدیک شد.
_ارباب من اگه الان نلرزم این فکر می کنه کم آوررم. فکر می کنه خودش بهتر می لرزه. شما مایلین چنین فکری بکنه؟ من در عمق چشماتون می بینم که مایل نیستین.

لرد چشم غره سرخ رنگی به هکتور رفت.
_ تو بی جا می کنی به چشمان ما خیره می شی. ولی بد هم نگفتی. ممکنه این فکرو بکنه. گرچه بد نگفتن خودش بده.یاران ما همواره باید بد بگن.

در این میان رز ویزلی که غیرت مرگخوارانه اش فعال شده بود، با ویبره های شدید تری به کمک هکتور رفت.

رز زلر عصبانی شد و بیشتر لرزید.

ویزلی لرزید و زلر لرزید و دگورث گرنجر لرزید...

و نتیجه این شد که در یک لحظه، کل خانه ریدل ها و خانه شماره دوازده در اثر شدت لرزش ها ترک برداشت...
و ناگهان فروریخت...

محفل و ارتش سیاه بی خانمان شدند.


!If you can't handle me at my worst, you dont deserve me at my best


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵ شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۶

لرد ولدمورتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۱ شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۱۳ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 29
آفلاین
خلاصه:
چمدون های لرد سیاه و دامبلدور طی یک سفر با هم قاطی شد. لرد، بعد از چپوندن هکتور داخل چمدون دامبلدور، اون رو تحویل میده. وظيفه هكتور، حل كردن مشكلات محفليون با درست كردن معجون بود. اون يه معجون بزرگ كردن خونه، به در و ديوار خونه ى گريمولد ميپاشه. خونه بزرگتر ميشه، ولى پرواز ميكنه و صاف، روى سر خونه ى ريدل فرود مياد.
اتفاقى ميوفته و سقف خونه ى ريدل ها، به همراه كف خونه ى گريمولد و اعضاى محفل، ميريزه و محفلى ها هم، خونه ى ريدل رو به دو قسمت محفل و مرگخوار، جدا كردن و قصد دارن اونجا بمونن. لرد سياه اون هارو ميبينه و بسيار عصبانى ميشه. مرگخوار ها هم سعى ميكنن اصل قضيه رو پنهان كنن و ميگن كه اون هارو آوردن اونجا، تا نابودشون كنن.
.........................................

در همان حين كه لرد سياه، مشغول سبك و سنگين كردن پيشنهاد آستوريا بود، خانه ى ريدل لرزيد!

-تو!
-گفتم تـــــو!

لرزش خانه، حاصل تقابل دو لرزنده، از دو جبهه ى مخالف بود...هكتور و رز زلر!

-ميگم تو دارى از من تقليد ميكنى! من از اولش ويبره ميرفتم. مرگخوارها هم شاهدن!
-اسير شديم به گودريكا! همه ى محفل ميدونن كه من هميشه ويبره ميرم.

گويا مشكل، تازه شروع شده بود.



پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۸:۲۶ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-تو چقدر سلام میکنی! راستی...شنیدم که قصد داری مرگخوار...

-ارباااااااااااب!

صدای فریاد از طرف لینی بود. حشره ی کوچیک و ریزی که همیشه خودشو فدا میکرد. آراگوگ از گوشه ی سالم سقف ماجرا رو تماشا میکرد و سرشو تکون میداد. این دفعه دیگه لینی حتما کشته میشد.آراگوگ تصمیم میگیره از این وضع سوء استفاده کنه.
-ببخشید لرد سیاه. ممکنه خواهش کنم اگه قصد کشتن این حشره رو دارین، فقط پرتابش کنین بالا؟ به طرف تار من؟ دقت کنین که نیشش آسیبی نبینه. میخوام نیششو بکنم و وصل کنم به خودم. دونیشه بشم!

لرد به عنکبوت اهمیتی نداد. فعلا باید لینی رو ادب میکرد.
-تو...هنوز...یاد...نگرفتی...حرف...ما...رو...قطع...نکنی؟

با هر وقفه یه ضربه ی چوب دستی توی سر لینی فرود میومد. لینی گیج و منگ شد و کنار رفت. لرد داشت سوالشو فراموش میکرد که دامبلدور نفرت انگیزانه پرسید:
-داشتی چی میگفتی تام؟ من قصد دارم مرگخوار چی؟

این دفعه نوبت آستوریا بود که بره جلو. میپره و بازوی دامبلدور رو میگیره و از لرد دورش میکنه.
-بیا این طرف ببینم. مگه قرار نشد تو محدوده ی خودتون بمونین؟ شما این طرف...سیاها اون طرف. حرف زدن و سلام کردن به ارباب هم اکیدا ممنوعه.

لرد سیاه هنوز داشت چپ چپ به تازه واردا نگاه میکرد. آستوریا برای حل مشکل به لرد نزدیک میشه.
-ارباب ما اینا رو آوردیم اینجا که جلوی چشممون باشن. از نزدیک زیر نظر بگیریم و نابودشون کنیم.

-خب کنین!
-آخه اینجوری نمیشه ارباب. الان همه میدونن اینا اینجا هستن. باید در فرصت مناسب نابودشون کنیم. اجازه میدین فعلا بمونن؟ قول میدیم کوچکترین مزاحمتی برای شما ایجاد نکنن.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۴:۰۵ جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
لينى نگاهى به سمت چپش انداخت و فقط، تعدادى كله قرمز ديد.
پس نگاهى به سمت راستش انداخت و باز هم تعداد بيشترى كله قرمز ديد.
هيچ امداد رسانى وجود نداشت.

-اين...چيز...يعنى دامبلدور...چيز شده كه چيز بشه!
-

لينى نفس عميقى كشيد.
-اومده مرگخوار بشه!

اولين چيزى كه به ذهنش آمد را گفته بود.

-تو مارو مسخره كردى؟ به ما ميگى دامبلدور اومده كه مرگخوار بشه؟!

در حين گفتن اين جمله، چشمان قرمز رنگ لرد، برق خطرناكى ميزدند. برقى كه اگر عاقل باشى، با ديدنش، دمت را روى كولت ميگذارى و با حداكثر سرعت، فقط ميدوى و دور ميشى!
اما لينى كه دم نداشت. حتى قابليت دويدن هم نداشت. فقط ميتوانست پرواز كند؛ كه اين قابليتش هم به لطف تار عنكبوت هاى روى سقف، مختل شده بود. پس با آرزوهايش براى حمايت از حشرات تمام زمين و كشتن هكتور، وداع كرد و آماده ى مرگ شد كه...

-اين چاله چيه رو سقف خونه ى ما؟!
-اون كف خونه ى منه البته. راستى!...سلام تام!


ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۳ ۴:۰۸:۳۹


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۰:۵۲ جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۶

آراگوگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
-سلام دامبلدور...بذار ببینم اینا دارن چیکار می کنن. خب لینی؟ رز چرا فکر کرده این جا آموزشگاهه؟

لینی نمی فهمید که چرا همه سوال ها از او پرسیده می شود. آیا لرد سیاه دیواری کوتاه تر از او گیر نیاورده بود؟

-سلام تام!
-گفتم سلام دامبلدور...لینی؟ منتظر جوابم!

لینی در حالی که آرزو می کرد دامبلدور دهانش را بسته نگه دارد، قصد داشت در طول اتاق به پرواز در آید تا شاید مغزش بهتر کار کند...ولی به تازگی سقف اتاق مملو از تارهای چسبنده عنکبوت شده بود و این کار اصلا به نفع حشره پرنده نبود. در نتیجه مثل بچه آدم روی دشته مبلی نشست.
-ارباب آموزشگاه مرگخواری پایینه. ولی اینا الان تو درس عملی شون هستن. رز آوردشون بالا که چند تا مرگخوار ببینن و سیاهی درونشون هر چه بیشتر رشد کنه.

-سلام تام!

لرد با بی تفاوتی به دامبلدور نگاهی انداخت.
-سلام دامبلدور...و مرگخوارایی که برای نشون دادن به اینا انتخاب کردین اینا هستن؟ یه حشره...یه جن...یه معجون ساز فرو رفته در دیوار و یک گلدون؟

مرگخواران تحقیر شده زانوی غم به بغل گرفتند...و صدای دامبلدور برای چندمین بار در فضای اتاق به گوش رسید.
-سلام تام!

-سلام دامبلدور...گذشته از همه اینا. وقتی ما داشتیم در رو باز می کردیم چرا این در اینقدر...دامبلدور؟ این این جا چیکار می کنه؟








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.