هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۳۷ دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸۷

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
سوژه ی طنز: ترور وزیر

جمعیت جادوگران و ساحره ها در مقابل ساختمان جدید وزارتخانه ایستاده بودند و به افتخار فعالیت های سازنده ی وزیر موج مکزیکی می زدند و با هر جمله ای که وزیر بر زبان می آورد، فریاد شادی آنها به هوا می رفت. چند کالسکه ی پرنده ی مخصوص سنت مانگو نیز در اطراف حضور داشت تا به ساحره هایی که هر لحظه با دیدن ژست های دلبرانه ی وزیر غش می کردند، خدمات درمانی مناسب ارائه دهد

- دوستان من! به لطف حمایت های خیرخواهانه ی شما، امروز موفق شدیم ساختمان جدید وزارتخانه که به جدید ترین سیستم های روز دنیای جادوگری مجهز است را افتتاح نماییم.
جمعیت: هوووووراااااااا

- پروژه ی قبلی که تجهیز سنت مانگو به سیستم خدمات شفاگر آنلاین بود هم از ماه گذشته با موفقیت به مرحله ی بهره برداری رسید!

جمعیت: تشویییییییییییییق!

- با حضور نیروهای همیشه در صحنه ی آرشاد و اجرای طرح مبارزه با اراذل و مفاسد نیز با افتخار اعلام می کنیم که میزان ارتکاب جرم در جامعه به صفر رسیده است و انگیزه جنایت در کل جامعه نابود ...

جمعیت : سکوت

یک لحظه بعد

جمعیت: جیییییییییییغ

وزیر از پشت تربیون سقوط کرد و مغز متلاشی شده اش روی سنگفرش پیاده رو پخش شد.

**جادوگر تی وی – 24 ساعت بعد**

"در پی ترور روز گذشته ی وزیر فقید، آلبوس سوروس پاتر به دست دشمنان دولت جدید، کارآگاهان شب گذشته اعلام کردند که این جنایت به روشی مشنگی و توسط وسیله ای به نام اسنایپر صورت گرفته است که قادر به هدف گیری از فواصل دور می باشد. دشمنان مشنگی جادوگران از مظنونین اصلی این پرونده ی دردناک هستند و جانشین موقت وزارت، شخص گلگومات اعلام کرده است که تا پیدا کردن عاملین این جماعت و سپردن آنها به صندلی برقی تد ریموس لوپین آرام نخواهد گرفت... "

تیک! ( افکت خاموش شدن تلویزیون)

گلگومات در حالی که لبخندی رضایتبخش بر لب داشت به صندلی وزارت تکیه زده بود و به همراه شخص دیگری مشغول بالا انداختن نوشیدنیهای بد و غیر آسلامی بود.

- این احمقا همه چیو باور کردن!
- لهجه ی غولیت رو عمل کردی گلی جون؟
- اون واسه عوام فریبیه! اسلحه رو چیکار کردی؟
- برگردوندم انبار مهمات مشنگا! میدونی تا حالابا اجرای طلسم فرمان روی یه نفر این همه حال نکرده بودم.
- از اولم گفتم این نقشه بی نقصه! حتی به خواب هم نمیبینن پای یه جادوگر وسط باشه، بخصوص برادر خونده ی وزیر و غول محبوبش
- مگه کار ما بوده؟ اون سرباز مشنگا با وزیر خورده حساب داشته
- پس بخور به سلامتی مشنگا!
- نه باب! میخوریم به سلامتی آلبوس، وزیری که بوق شد
- ایول، پس به سلامتی آلبوق!

و این روح آلبوق، ببخشید آلبوس بود که یک جفت بال فرشته وار درآورده بود و از بالای ابرها با دلی آکنده از درد زمزمه میکرد:
من از بیگانگان هرگز ننالم، که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

---

پ.ن. ببین چجوری توی دو خط، سوژه ی جدیت رو هم با روح شدن وزیر آوردم وسط!

10!


ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۳ ۱:۴۰:۴۹
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۹ ۱۱:۳۱:۴۴

تصویر کوچک شده


Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ یکشنبه ۲ تیر ۱۳۸۷

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
دو خط از تاریخ رو خوند ، شیش کلمه را از ورد های جادویی به ذهن سپرد ، در حالیکه زیرلب وقایع سه سال آینده اش را پیشگویی می کرد چوبدستیش را به سوی سوسکی که باید تغییر شکل میداد گرفت . در مقابل جادوی سیاه لرد ولدمورت که از آن نزدیکی می گذشت و برای تفریح نثار جیمز کرده بود ، دفاع کرد !
موجودات جادویی دوستانش را یکی پس از دیگری کالبد شکافی کرد .

آهی کشید و عرق پیشانیش را با پشت دست پاک کرد ، به ساعت نگاه کرد ، در 5 دقیقه ی آینده باید 6 لوله کاغذ پوستی برای کراوچ ، 3 تحقیق برای ویزلی ، 5 طرح نجومی برای بلک ، دو خط برای تدی بوقی می نوشت ( ) ...

صدای ضربه ی ملایمی او را به خود آورد ، جیمز بلند شد و با عجله پنجره ی تالار را باز کرد ، هدویگ که تمام پرهایش از باران شدیدی که می بارید خیس شده بود به سرعت خود را در آغوش جیمز انداخت .

نامه ی خیسی که به پای او بسته شده بود باز کرد و به سختی مشغول به خواندن جملاتی شد که مرکبشان بر روی کاغذ پخش شده بود .

سلام جیمز.
خواهرزاده ی عزیزم ، اینجا ، توی رومانی کلی کار رو سرم ریخته ! اژدها هام آبله ی اژدهایی گرفتن ! همشون دارن از دست می رن ...
یه لطفی بکن دایی... کلوپ رو راه بنداز عزیزم ! وقتت که بازه ، یه کاریش بکن دیگه ... دمت گرم ، چاکریم ! ما رفتیم صفا ... چیز ، نه ! من رفتم سراغ اژدها هام ! مریضن طفلکی ها...


جیمز دقایقی به جملات نامه ی چارلی خیره شد ....
سپس با عجله به سمت مقاله های گیاهشناسیش هجوم برد و آخرین پاراگراف آن را هم کامل کرد .
به ساعت نگاه کرد .. چهار دقیقه ؛
دست لرزانش بر روی کاغذ طراحی نجومش لرزید و آخرین سحابی جادویی را نیز رسم کرد .
سه دقیقه ؛ ...
دماغ آدمک های مدل مشنگش را یکی یکی به صورتشان چسباند .
دو دقیقه ؛ ...
تمام کاغذ ها ، لوله ها ، قلم پرها ، مقاله طرح ها را در کیفش چپاند و دل و روده ی آخرین وزغ شاخدار را به سر جایشان برگرداند .
یک دقیقه ؛ ...
کوله پشتی اش را به دوش انداخت و به سمت هر 10 کلاسش دوید .
( بچه ی زرنگ که میگن همینه ! )

هنگام خروج جیمز از تالار ، تکه کاغذی از کوله پشتی اش به آرامی بر کف تالار فرود آمد ، بر روی تکه کاغذ ، با خطی کج و معوج و کودکانه نوشته شده بود :

سوژه هایی که برای کلوپ ممکنه لازم باشه و دیشب به فکرم رسیده ، فقط به فکر خودمم رسیده ! نه کس دیگه ای :


طنز : ترور وزیر !
جدی : روزی که روح شدم !

پ . ن اول : فقط پست جادوگرانی نقد میشه که درخواست نقد کنند !

پ.ن دوم: نامه ی چارلی رو جدی نگیریدا بوقی ها ! خودم هوس کردم تو این شیر تو شیر کلوپ رو را بندازم !



Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۷

آقای الیوندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۴ چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۷:۲۴ چهارشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۰
از دستت عصبانیم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 266
آفلاین
موضوع طنز :

- تو مطمئنی بلاتریکس؟
- من وقتی حرفی رو می زنم که مطمئن باشم لوسیوس.
- یعنی لرد واقعا با غذاش شربت مهربانی خورده؟
- بله.

در اتاق لرد :

- بیا تو بلی جونم.
- جناب لرد سیاه حالتون خوبه؟
- خوبم بلی. از قیافم پیدا نیست؟
چشم های لرد چپ شده و لبخندی بر لب داشت که غیر عادی بود.
- تازهمنو تامی صدا کن.
- تامی؟
- آره بلی جون. ببین می خواستم باهات یه مشورتی بکنم. چطوره چند تا بچه یتیم ماگل بیارم بزرگ کنم ها؟
-
- فکر نکنم مخالفتی داشته باشی چون اونوقت با اکسپلیارموس من طرفی.
-
- بلی بیا بغلم؟
بلاتریکس با سرعت از اتاق خارج شد. یک ربع بعد لوسیوس وارد شد.
- لوسی چطوری؟
- مرسی لرد سیاه.
- اکسپلیاموس. گفتم منو تامی صدا کن.
- بله لرد سیا... یعنی تامی.
- لوسی. من به کلاس های خصوصی دامبلدور فکر می کردم. با خودم گفتم چه قدر سرشار از محبته. تو پرسی خوبی می شی ها.
لوسیوس خواست از اتاق خارج شود ولی لرد در اتاق را قفل کرد.
لوسیوس :
ولدمورت :



لطفا نقد شود.


6 از 10

در تاپیک بررسی پست ها نقد شد !


ویرایش شده توسط آقای الیواندر در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۲۷ ۱۳:۳۸:۵۸
ویرایش شده توسط جیمز هری پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۳۱ ۱۴:۴۵:۴۴

چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
تصویر کوچک شده


Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۰:۴۷ دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۷

جیمی   پیکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۷
از تالار خصوصی گیریفندور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 277
آفلاین
موضوع جدی:در اینه ی نفاق انگیز چه دیدم...

به سختی از جا بلند شدم.ایستادم و به طرف در حرکت کردم,در را ارام ارام باز کردم نگاهی به دوروبر انداختم و از در خارج شدم.
از راهرویی نسبتا طولانی گذشتم و به دوراهی رسیدم.
نمیدانستم مقصدم کجاست اما انگار نیرویی نامرئی مرا با خود به دالان سمت راست میبرد سعی کردم جلویش ایستادگی کنم اما نمیشد ان نیرو,هر چه که بود قدرتش از من بیشتر بود.
بدون این که خودم بفهمم چرا,هیجان زده بودم .
نمیدانم چرا اما از جایی که نمیدانستم کجاست کمی میترسیدم.
ان نیرو مرا با خود میبرد بدون این که من حتی بخواهم پافشاریی بکنم.
ناگهان هراسی در دلم به وجود امد اگر همراه ان نیرو میرفتم ...شاید این یک تله بود .نه من باید به خوابگاه باز میگشتم .با تمام قدرت یک قدم به عقب برداشت...قدمی دیگر و ...ناگهان صدایی در ان راهروی تاریک پیچید:سعی به فرار نکن...
نمیتوانستم از لحن ان شخص بفهمم که تهدید کننده است یا فقط یک ندا.
اما من ناامید نمیشدم باز هم سعی کردم برگردم این بار ان نیرو مرا با خود جلو و جلو تر برد...
بالاخره به یک راهرویی رسیدم...از نفس افتاده بودم دیگر توان راه رفتن نداشتم سرم را برگرداندم تا ان جا را زیر نظر بگیرم.
زیرزمین...من بدون انکه خودم بخواهم وارد زیر زمین شده بودم مقابلم دری را میدیدم اما نه یک در معمولی...ان زیرزمین کثیف و نم کشیده و یک در سالم و تمیز و بسیار زیبا.
اینبار ان نیرو را حس نکردم دیگر وادارم نکرد جایی بروم.تصمیم گرفتم به طرف خوابگاه بروم و در ان جا بخوابم.
اما اینبار خودم متنع از رفتنم شدم به سمت در نگاهی انداختم...صدای کفشم در ان زیرزمین وهمناک تق تق صدا میکرد.به در رسیدم به ارامی دستگیره ی در را که کله ی اسبی بود فشردم و در باز شد.جلو رفتم و در چارچوب در قرار گرفتم ...جلوتر...ناگهان همه جا روشن شد نور زننده ای تمام اتاق را فرا گرفت به زحمت چشمانم را گشودم و ان را دیدم...
در اتاق هیچ موجود زنده ای نبود,جز یک اینه ای بسیار بلند به بلندی سقف رو برویم بود جلو رفتم ناگهان خاطره ای در ذهنم روشن شد.
ان صبح را به یاد اوردم که همگروهی هایم در مورد اینه ای حرف میزدند اینه ای که پس از سال ها در جایی پنهان بود و هیچ کس جایش را نمیدانست من که از همه ی ان افراد حریص تر بودم و تشنه ی قدرت همیشه میخواستم ان اینه را ببینم و لمسش کنم...هم اکنون ان اینه روبرویم است پس منتظر چه بودم؟رفتم و در اینه نگریستم برای یک لحظه چیزی ندیدم اما پس از چند دقیقه در اینه خود را دیدم که سوار جاروی پرندا هستم...
نه چطور امکان داشت من از ارتفاع هراس داشتم.دوباره به اینه نگریستم اینبار در دفتر دامبلدور بودم اما نه روی صندلی مهمان بلکه روی صندلی دامبلدور!خدای من...من مدیر هاگوارتز بودم.
و ان قدر به اینه خیره ماندم و ارزوهای شیرینم را در ان نگریستم که متوجه حضور زمان و ارام ارام بسته شدن در و سپس در زیر زمین نشدم...


8 از 10


ویرایش شده توسط جیمز هری پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۳۱ ۱۴:۴۴:۱۷



Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷ یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۷

هدویگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۶ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۰ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۸۷
از در خوابگاه دخترانه ي گريفندور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 245
آفلاین
ولدمورت مهربان:


بلاتريكس لسترنج و لوسيوس مالفوي ، به همراه عده ي زيادي مرگخوار ، پشت درب اتاق عمل ايستاده بودند.
پيتر پتي گرو ضجه زنان گفت: اوه...سرورم...قربان...
و بقيه هم به آرامي گريه ميكردند.
ناگهان دكتر از اتاق بيرون آمد.
_ حالش چه طوره؟
دكتر با ناراحتي گفت: حالش خوبه.ولي با اون تصادف كمي حافظه اش را از دست داده. و خيلي كم هم به رفتارش صدمه زده.
_ يعني چي؟
پزشك گفت: متاسفم. ولي لرد شما رفتارش كمي ملايم تر از گذشته شده. ولي خيلي كم.حافظه اش هم تا حدودي از كار افتاده.
پيتر دوباره ضجه زد: لردي جونم...خدااااااااا!....
بلا گفت: ميتونيم ببينيمش؟
_ بله!
همه ي مرگخواران به طرف اتاق ولدمورت شيرجه رفتند. با ورود آن ها ، ولدمورت لبخندي دوست داشتني زد. و براي آن ها دست تكان داد و گفت: سلام دوستان من!
مرگخواران:
ولدمورت گفت: اوه.دوستانم دلم برايتان تنگ شده بود.كجا بوديد قند عسلهايم؟
بلا گفت: خوبيد؟
_ عالي هستم. ببينم ، هري كجاست؟ نميبينمش.
_ ببيخشيد. كي رو؟
_ هري رو. پسرم هري. دوست باوفايم. مگه نه؟ كمي گيج شدم. صبر كن...
لوسيوس با نگراني گفت: اون دكتر خر گفت كه فقط كمي حافظه اش را از دست داده. اما مثل اين كه كلا مخش قاطي كرده.
بلا با عصبانيت گفت: ساكت. چه طور جرات كردي به ارباب بگي مخش قاطي كرده؟
لردولدمورت ناگهان به طرز عجيبي خنديد و گفت: راحتش بذار دخترم. ايرادي ندارد. به هرحال من يك پير خرفت و دست و پاگير هستم . نوه هاي عزيزم!
مرگخواران:
پيتر دوباره ضجه زد: قربان. ما بايد آن راننده ي بي نزاكت را بكشيم كه چنين بلايي را سر شما آورده.
ناگهان ولدي از جا بلند شد و گفت: نه. اين حرفو نزن. بالاخره شايد حواسش نبوده. پيش مياد ديگه.
پيتر گريه كنان گفت: الهي قربونتون برم.
لردولدمورت: خدا نكنه پسرم.
بعد لرد سياه ادامه داد: راستي نگفتين هري كجاست. آخرين باري كه ديدمش چهره ي معصومي داشت. حيف كه اينجا نيست.
يكي از مرگخواران گفت: ببخشيد؟
لرد سياه گفت: اوه.راستي.من تصميم گرفتم مو بكارم. بدون مو خيلي زشت و ترسناك ميشم. ممكنه كوچولوها رو بترسونم.
بلا گفت: اما شما همين طوري هم چهره ي جذابي دارين.
_ تو لطف داري دخترم.
بلا:
در همين هنگام دكتر دستور داد كه مرگخواران اتاق را ترك كنند. مرگخواران هم درحالي كه با لردولدمورت باي باي ميكردند از اتاق خارج شدند. البته پيتر هنگام خارج شدن يك عدد آبنبات چوبي از ولدمورت هديه گرفت!

7 از 10


ویرایش شده توسط جیمز هری پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۳۱ ۱۴:۴۱:۵۳

عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور


Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۳۸ یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۷

آلفرد بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۷ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۳:۴۰ جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۹۱
از دیروز تا حالا چشم روی هم نذاشتم ... نمی ذارم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 466
آفلاین
موضوع طنز : ولدمورت مهربان

دابی در حالی که شیشه ای ، پر از محلول بی رنگ ، بی مزه و بی بو ، در دست داشت ؛ در اتاقی تاریک که وسایل آن با سلیقه ی اشرافی گونه انتخاب شده بودند ، به طرف ظرف های غذایی که چند دقیقه پیش محتویات آن ها را با کمک سایر جن های خانگی برای مرگ خواران و اربابشان پخته بود می رفت .

- دابی نباید این کار را کرد ! اما اسم شو نبر می خواد به هری پاتر صدمه بزنه . دابی جن بدیه ، بد ، بد !

پس از چند دقیقه کلنجار رفتن با خودش ، برای کاری که می خواست بکند ، تصمیم گرفت برای مجازات هفت جلسه با دامبدور کلاس خصوصی بگیرد . دابی به دنبال ظرف خاصی گشت . بالاخره آن را پیدا کرد . ظرفی که در ته آن عکسی از کچل بیاد ماندنی نقاشی شده بود .

چشم هایش را بست ؛ دستش را جلو برد و محتویات شیشه را در ظرف غذا خالی کرد . از آن جایی که دابی از کاری که کرده بود بسیار خشمگین بود ، به طرف هاگوارتز و برای کلاس های خصوصی با دامبلدور آپارات کرد .

قبل از شام - دور میز

ولدی : کروشیو !
بلیز : جییییییییییییییییییغ ...
بلا : ارباب ، بذارید من این کار رو بکنم . شما باید خوب غذا بخورین !
ولدمورت که توجهی به حرف بلاتریکس نکرده بود ، ورد خود را متوقف کرد و گفت :
- بگو ، بلیز ! اون کروشیو بخاطر این بود که می خواستم چوبم رو یه بار دیگه امتحان کنم فقط .
- ارباب من فهمیدم که هری پاتر فردا شب خودش تنها با آلوس دامبلدور در یکی از اتاق های کافه ی خانم پادیمفوت در هاگزمید کلاس خصوصی داره !
- خوبه ! فردا خودم تنها می رم اونجا . حالا همه غذاتون رو کوفت کنین !
و خودش شروع به خوردن غذایش کرد .

بعد از شام - بازم دور میز

ولدی : بلا عزیزم می تونی ترتیب این ظرف ها رو بدی و بشوریشون ؟ بلیز گلم ( مشتق شده از گلی ) تو هم کمکش کن . مگه این جن های بیچاره چه گناهی کردن ؟
بلیز : تصویر کوچک شده
بلا : تصویر کوچک شده

چند ساعت بعد - جلوی تلویزیون

ولدی : بلیز جونم ! بگو ببینم چطور یه ماگل رو از سر راه بر می داریم ؟
بلیز : خب ، کروشیو می زنیم تا جونش در بره یا بلندش می کنیم می کوبونیمش به در و دیوار تا خونش همه جا بپاشه !
ولدی : بسه دیگه ! بیچاره ها چه دردی می کشن . از این به بعد فقط با اجی مجی لا ترجی ( ترجمه ویدا اسلامیس دیگه ) می کشیمشون . مفهومه ؟
بلیز : تصویر کوچک شده

فردا شب - همون یکی از اتاق های کافه تریای خانم پادیمفوت

ولدومورت در اتاق شماره 13 کافه ظاهر شد و به دامبلدور و هری پاتر که در این حالت تصویر کوچک شده بودند و هیچ کدام به دلایلی چوب دستی در دست نداشتند ، خیره شد و چوبش را به طرف آن ها گرفت .
- حالا اول کدومتون رو بکشم ؟
- ببین تام هنوز دیر نشده . تو می تونی جادوگر خوبی بشی ! راست می گم . دلیلی نداره که تو اون همه آدم بکشی .
- یعنی تو واقعا راست می گی دلیلی نداره ؟!
- معلومه که من راست می گم تو از همون اول بچه ی خوبی بودی ( منظور دامبلدور از سفید مفیدیه ) .
- یعنی من الان بشم آدم خوبی ؟
- آره دیگه . بیا به ما بپیوند !
- باشه بگیر که اومدم تصویر کوچک شده .
و به جمع دو نفره ی آلبوس و هری پیوست .

9 از 10


ویرایش شده توسط آلفرد بلک در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۲۶ ۱۳:۵۲:۴۹
ویرایش شده توسط جیمز هری پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۳۱ ۱۴:۳۸:۱۲


Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۲:۲۴ یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۷

هرمیون   گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲:۰۵ شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴
از کنار دوستان!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 125
آفلاین
سوژه طنز: ولدمورت مهربان


رون از ترس داشت می لرزید . نامه را دوباره در دست گرفت وبا صدای بلند خواند:

رون مواظب خودت باش .ولدمورت دنبالت می گرده. از خونه بیرون نرو.من به زودی خودمو می رسونم.
هری.

نفس عمیقی کشید وسپس دوباره شروع کرد به گریه کردن .
- نـــــــــــــه... من هرمیونو میخوام . کجایی ؟ خواهش می کنم زود خودتو برسون!....دارم می میرم...ای خدا....
ناگهان در خود به خود باز شد و مردی با چشم های قرمز وچهره ای مار مانند وبا ردایی به رنگ صورتی روشن که در وسط لباسش قلبی بزرگ به رنگ سرخابی به چشم می خورد ظاهر شد .
رون با این حالت به مرد نگاه کرد و سپس فریاد زد :
کمــــــــــک! من دیونه شدم ...
ولدمورت در حالی که قلب هایی طلایی بر سرش می بارید لبخندی زد و گفت :
- پسرم مشکلت چیه ؟ بگو تا کمکت کنم . من از طرف فرشته مهربون اومدم تا آرزوها ی تو رو برآورده کنم .
رون واقعا خوشحال شد و گفت :
وایـــی..... من از بچگی منتظراین صحنه بودم... خب ، بیا بشین اینجا تا من فکر کنم چه آرزوهایی رو بگم . خب...
ولدمورت با هیجان به سمت رون آمد و او را در آغوش گرفت و بوسید وبا اشک گفت :
من همیشه آرزوی داشتن همچین پسری رو داشتم ولی انقدر مهربون بودم که هیشکی با من ازدواج نکرد ...
رون توجهی به حرفهای او نکرد وگفت :
-خب...آقای...اسمشو...
ولدمورت فورا گفت:
نه...نه...منو تامی مهربونه صدا کن عزیزم !
رون گفت :
آره...آره...همون که خودت گفتی، مهربونه ...من یه فکر هایی کردم. ولی تو چند تا آرزو رو برآورده می کنی ؟ اصولا که باید سه تا باشه مگه نه؟
ولدمورت در حالی که از شادی چشمانش برق می زد گفت:
-خب، یه جورایی آره. ولی چون تورو مثل پسر خودم دوست دارم تو می تونی هفت تا آرزو کنی (به تعداد هوراکراس های عزیزم)...عسلم...الهی فدات بشم .
رون با اشتیاق گفت:
عالی شد...ایـــول...اولین آرزوم اینه که هرمیون تا بیست روز دیگه از خونه باباش برنگرده.
ولدمورت چوب دستی اش را از زیر ردا بیرون آورد. در نوک چوب دستی ستاره ای نقره ای به چشم می خورد که در حال نور افشانی بود.ولدمورت زیرلب وردی را خواند و چوب دستی را در هوا تکان داد .از نوک چوب دستی ستاره ها شروع به باریدن کردند و تمام فضا پر از ستاره های ریز و درشت نقره ای شده بود.
ولدمورت دوباره نسبت به رون ابراز احساسات کرد وگفت:
-این از اولی ...مطمئن باش تا بیست روز دیگه همدیگه رونمی بینید...قوربونت برم... دومی رو بگو.
رون که واقعه به وجد اومده بود گفت :
دومی...بذار...ام م م...
ناگهان هری یکدفعه از وسط اتاق بیرون اومد .
نگاهی این شکلی به آن دو انداخت. وقتی رون ماجرا را برای هری توضیح داد هری بی درنگ خود را در آغوش پر مهر تامی مهربونه جایی داد.


8 از 10


ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۲۶ ۲:۲۹:۳۶
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۲۶ ۹:۵۵:۰۱
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۲۶ ۹:۵۸:۳۲
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۲۶ ۱۰:۰۲:۱۹
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۲۶ ۱۰:۰۴:۲۴
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۲۶ ۱۰:۰۸:۰۵
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۲۶ ۱۳:۲۱:۵۵
ویرایش شده توسط جیمز هری پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۳۱ ۱۴:۳۶:۱۹

هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!


Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۰۰ یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۷

باب آگدنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
جدی : در آینه ی نفاق انگیز چه دیدم...؟

صدای قدمهایش در راهروهای خالی منعکس شد. باری دیگر به دور وبر خود خیره شد و دوباره براه افتاد.


در را به آرامی باز کرد.به داخل اتاق سرکی کشید و وارد شد. باری دیگر وی اینجا بود. در داخل اتاق جز یک شئ غول آسا چیز دیگری وجود نداشت.بسوی شئ براه افتاد.در وجودش دلیلی برای رفتن بسوی شی نداشت.مغزش فرمان ایست ولی قلبش برعکس را داده بود.
قلب دلایلی دارد که مغز از آن بی خبر است

اولین باری نبود که یواشکی بدیدار این شئ اسرار آمیز آمده بود. هر بار و هر زمان وقتی به وی نگاه میکرد،تصویر فردی در ردایی بلند را میدید که بیجان بر روی زمین دراز کشیده است.

از خونی که زمین را در آغوش خود دربرگرفته بود میتوان گفت که فرد مرده است. تصویر، عکس فردی مرده را نشان میداد

به تصویر بیجان خود خیره شد.آیا ممکن بود؟آیا ممکن بود که وی نیز برای لرد جان دهد؟آیا ممکن بود رویایکه هر مرگخواری آرزویش را دارد برای وی هم بحقیقت بپیوندد؟باب باری دیگر به آینه نفاق انگیز خیره شد و رفت.روزی وی نیز برای لرد جان خواهد داد.

سایه لرد مستدام



7 از 10


ویرایش شده توسط جیمز هری پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۳۱ ۱۴:۳۴:۳۵



Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۱۴ شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۷

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
طنز : ولدمورت مهربان

لرد بر روي صندليش نشسته و با خشم به روزنامه پيام امروز خيره شده بود.از اون طرف بليز و بارتي زير ميز لرد دراز كش در حال خاروندن پاچه هاي لرد بودند و پرسي ويزلي(تريپ اين مصري ها)با برگ بلند او را باد ميزد.خانه ريدل ساكت ساكت،در خشم لرد فرو رفته بود و هنوز هيچكس نميدانست دليل اين خشم چيست!

بعد از مدتي كه بر همين منوال بود لرد با خوشحالي دستش رو محكم بر روي ميز كوبيد و لبخند شومي بر روي لبانش موج زد.خانه ريدل از لبخند لرد به فضا رفت و همه با خوشحالي سر و صدا ميكردند.

-هوووي پرسي..به اينا بگو ساكت شن،بازم زيادي بهشون رو دادما!ميخوام يه تلفن بزنم.
-چشم..قربان تلفن...وسيله ماگلي؟ارررباب؟
-بالاخره خانه ريدل هم بايد پيشرفت كنه و تلفن هم جزيي از پيشرفته!

لرد وردي زير لب زمزمه كرد و ناگهان مرگخواران خانه ريدل هيچ چيز نشنيدند و با خوشحالي با هم حرف ميزدن.لرد تلفن رو برداشت و شماره اي از روي روزنامه گرفت و شروع به صحبت كردن كرد:

-كريشيو،اونجا بنگاه "ساحره يابي براي پسران خوشتيپ" هست؟
-بله درست تماس گرفتيد.چه كمكي ميتونم بهتون بكنم؟
-من يه ساحره ميخوام كه سيفيت باشه،سنشم مناسب باشه،اصيل زاده هم باشه،آشپزيشم از آناكين بهتر باشه.
-آناكين كيه؟
-مهم نيست..آشپزيش خوب باشه.
-قربان يه كيس مناسب دارم،فيت فيت شماست.به كدوم آدرس بفرستم؟
-خانه ريدل،دفتر لرد ولدومورت!
-خدا رحم كنه!شما لرد هستيد؟بيچاره اين دخترو به فنا رفت!!

لرد تلفن رو روي زمين ميذاره و در عرض ثانيه صداي زنگ در خانه ريدل به گوش ميرسه.ناگهان يكي از مرگخواران فرياد ميزنه:

-ارباب،يكي اومده ميگه با شما كار داره..از يه سازماني اومده گويا!
-چقدر سريع اومد!!!

فردا،ساعت 7 صبح!

-تام پاشو برو نون بخر..پاشو برو كره بخر..پاشو ديگه تو چقدر تنبلي!ايييش!
-منزل،بذار يه ذره ديگه بخوابم..تو رو خدا!
-تام پاشو تا از خونت بيرون نرفتم.

تا اين بحث پيش مياد لرد مثل برق ميپره و از جا بلند ميشه..همين لحظه بليز وارد اتاق ميشه.

-چند بار بهت گفتم در بزن و بعد بيا تو!كريشيو!
-تاااام..تو چرا با اينا اينقدر بد رفتار ميكني؟يه ذره مهربون تر باش تا سلامت تر باشي
-جان منزل راست ميگي؟
-آره جان تو!

ظهر همون روز!

لرد تمام مرگخواران رو دعوت كرده بود و دست جمعي غذا ميخوردند.پچ پچ هاي هنگام غذا بسيار زياد بود و همه از اين تغيير حالت لرد به شك افتاده بودند.

-ارباب..يه محفلي رو امروز اسير كرديم..چيكارش كنيم؟
-شكنجه...هممم،بفرستيدش بره بيچاره رو..اون به شما چيكار داشت؟
ملت:

شب همون روز!

پرسي جلوي لرد زانو زده بود و با صداي لرزان و بدني عرق كرده ميگفت:

-قربان امروز حواسم نبود نجيني رو بيهوش كردم..الان در حال مرگه!
-چيي گفتي؟كريشي..هممم مشكلي نيست باب فداي سرت!

بعد از اينكه پرسي اينا رفتن،لرد با غمگيني از عملكرد امروزش بر روي صندلي نشست و هي غصه خورد.منزلش نزديكش شد و گفت:

-امروز برخورد خوبي داشتي..اميدوارم همينجوري ادامه بدي!

و به اين ترتيب بود كه لرد هم دچار زن ذليلي شد!

10 از 10


ویرایش شده توسط جیمز هری پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۳۱ ۱۴:۳۰:۴۶



Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۱۴ شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۷

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
جدی : در آینه ی نفاق انگیز چه دیدم...؟

در دالان سنگی و نسبتا" تاریکی که با ستونهایی ترک خورده پا بر جا مانده بود، سکوتی سهمگین برقرار بود. پسر جوان و لاغر اندامی که شنلی تیره را دور خود پیچیده بود، به دقت تمام ستونها را شمارش می کرد و گاهی به چپ و گاهی به راست می رفت. در ذهنش یک نشانی را که شاید اتفاقی به دستش رسیده بود مرتب مرور می کرد تا مبادا به بیراهه برود؛ پیامی کوتاه در حد چند کلمه که حاوی نشانی آینه ی نفاق انگیز در متروکه ترین بخش ساختمان وزارتخانه بود. یکی از همکارانش در سازمان اسرار بالاخره راضی شده بود که محل آن را برایش فاش کند. همیشه اسم این آینه را شنیده بود و آنقدر به نیروی درونی خود اطمینان داشت که در مقابل یک جسم بیجان از روی عجز یا نا امیدی تسلیم توهمات ذهن خود نشود.

همانجا بود، درست مطابق نشانی. آینه ای که حداقل دو برابر او بو د و در قابی از طلا برق میزد؛ به زبانی که او با آن اشنایی نداشت و یا حداقل قادر به درک رمز آن نبود، واژه هایی روی آن حک شده بود. قدمی به سوی آن برداشت و با دیدن انعکاس چهره ی خودش با آن موی زیادی مرتب فیروزه ای، لبخند زد و زمزمه کرد:

- سلام ... چقدر قیافه ات واسم آشناست!

دست راستش را بالا برد و تکان داد، تدی درون آینه نیز درست همان کار را می کرد. به او چشمکی زد و او نیز متقابلا" با چشمکی پاسخش را داد. چشمانش را بست و یک دور به دور خودش چرخید ولی هنگامی که آنها را باز کرد با تعجب متوجه شد پسر درون آینه تغییر کرده است، لباسش اکنون کاملا" رسمی بود، نظیر آنچه در مراسم بسیار خاص می پوشند؛ به نقطه ای که انگار پشت سر تدی واقعی بود خیره شده بود و لبخند میزد. تدی با تردید نگاهی به پشت سرش انداخت و حتی از اینکه کسی آنجا نبود، لحظه ای تعحب کرد. سایه هایی اطراف تصویر را پر می کردند. آنچه می دید حتی در شیرین ترین رویاهایش هم به آن نرسیده بود. کسی که تصویرش محو تماشایش بود، شخصی جز ویکتوریا نبود که پیراهنی سفید و باشکوه بر تن داشت. ولی تدی به پشت سر آن دو چشم دوخته بود؛ به ردیف اول میهمانها، به جایی که دو چهره ای که تمام عمر آرزوی دیدنشان را داشت نشسته بودند.

- می تونم حدس بزنم اون تو چی میبینی.

با شنیدن صدایی دخترانه از جا جست و در کمال شگفتی ویکتوریا را دید که واقعا" کنار او ایستاده بود.

- چطوری منو پیدا کردی؟
- آدرس رو اتفاقی بین کاغذهای باطله ی کنار میز کارت دیدم.

تدی دوباره به چهره های ردیف اول نگاه کرد و آه کشید.
- مامان و بابات رو میبینی، نه؟

متوجه شد که ویکتوریا عمدا" از نگاه کردن به آینه اجتناب می کند؛ در دل به او حسادت کرد چون عقیده داشت غلبه بر چنین وسوسه ای، قدرت زیادی را می طلبد. با سر گفته ی او را تصدیق کرد و گفت:
- درست شکل عکسایی که ازشون دارم...

و در حالی که سعی می کرد بر بغض خودش غلبه کند، با صدایی آرام افزود:
- کاش هفته ی دیگه میتونستن کنارمون باشن.

- مطمئن باش اونا کنار ما هستن، تدی! خیلی واقعی تر از این تصویری که داری اینجا میبینی.

به نرمی دستانش را گرفت و تدی هم به آرامی آن را فشرد و در میان اشکهایش به او لبخند زد و اجازه داد به خارج از آن دالان هدایتش کند.

****

طنز: در آینه ی نفاق انگیز، جیمز بوقی رو دیدم! جــــــیــــــــــــــــغ!

10 از 10


ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۲۵ ۱۶:۱۷:۴۷
ویرایش شده توسط جیمز هری پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۳۱ ۱۴:۲۹:۱۴

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.