هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۲۵:۰۶
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 141
آفلاین
تصویر 2


هری وارد رینگ میشه ؛ از تو چشمای تماشاچیا میتونه بخونه که نمیتونه از دست این جونور غولپیکر جون سالم به در ببره .
همونطور که هرماینی بهش یاد داده بود جارو شو احظار میکنه . همه تماشا چیا مبهوت به جارو نگاه میکنن و از گروه گیریفیندور چیغ شادی بلند میشه یهو مالفوی یا صدای بلند ناسزایی میگه و همون لحظه سکوت برقرار میشه .
پرفسور مک گونگال: 10امتیاز از گروه اسلیترین کم میشه .
هری از خوشحالی نگاهی به مالفوی میکنه میبینه دهنش وا مونده .
گرمایی رو پشت سرش حس میکنه و یاد اون اژدهای مجارستانی میوفته تا به خودش میاد آتیش نصف لباسشو جذغاله میکنه سوار جاروش میشه و به پرواز در میاد .
اژدها رو میبینه که بال های پوسیدشو باز میکنه . هری شروع به اوج گرفتن میکنه ولی باز هم آتیش اژدها بهش میرسه و باعس آتیش گرفتن سیخ های جاروش میشه تا به خودش میاد جاروش به پودر های خاکستری تبدیل میشن و شروع به سقوط کردن میکنه به تماشاچیهای زیر پاش نگاه میکنه و لبخند رضایت رو تو صورت مالفوی میبینه و برعکس نگرانی تو صورت دوستاش و پرفسور مک گنگال موج میزنه تا پرفسور رو میبینه یاد درس تغییر شکل میوفته و از فرط شادی در بین آسمون و زمین چوبشو به سمت اژدها نشونه میگیره .
هری : وقتشه به یک موش کوچولو تبدیل بشی گندبک .
و پهو اون اژدها به یک میش سفید تبدیل میشه . هری در حالی که خودشه به زمین نزدیک تر میبینه جاره دوستش را فرا خوانی میکنه و خودشو نخات میده . بر زمین میشیته و تخم طلا رو بر میداره و با موش کوچولو به نزد تماشاچیان میره .
هری : اینم اون ازدهای خطرناک با تخم بزرگ تر از خودش .
رون و هرماینی با سرعت بغلش میکنن و هرماینی در گوشش میگه .
با کمک تو زشت ترین و خنده دار تیرن حالات صورت رو تو مالفوی دیدم و رون با اون گیش های تیزش حرفش را با تمام وجور تایید میکند .
تموم

این بار خیلی بهتر بود. ولی اشکالات تایپی خیلی زیادی داشتی! و البته احضار درسته.
حتما حتما قبل ارسال بخون پستت رو.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱ ۱۶:۴۷:۳۸

به ریونی و محفلی و اما دابز که از بهترین دوستامه و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸

a.r.g


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۸ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره 1
هری با شاخدم می جنگد اما شاخدم هری را به زمین میکوبد و به او حمله میکند هری که بدنش به شدت بدنش درد دارد از جادوهای زهنی استفاده میکند و خنجری به درون قلب شاخدم فرو میکند اما شاخدم مقاومت میکند گلوله ای آتشین به سمت هری شلیک میکند هری که مبهوت عظمت گلوله آتشین شده بود متوجه اوضاع نشد و برای ساخت سپر دیر اقدام کرد.هری که از درد به خودش میپیچید باخودش زمزمه کرد:یعنی این آخرشه؟

امممم... ببین، خیلی کوتاه نوشتی و در واقع اصلا داستان نبود. انگار که یه صحنه رو بخوای بدون جزئیات تعریف کنی. با حوصله بنویس؛ همون جمله‌ی هری با شاخدم می جنگد اما شاخدم هری را به زمین میکوبد و به او حمله میکند، به اندازه‌ی دو پاراگراف جای نوشتن داشت!
فضا رو توصیف کن، از حالت شخصیت ها بنویس، همه اتفاقات رو با جئیات بنویس. شروع و پایان و نقطه اوج برای داستانت در نظر بگیر.
انتهای جملاتت هم حتما علامت بذار.
می تونی یه نگاه به پست های تایید شده ی قبل بندازی تا دقیق تر متوجه منظورم بشی.
منتظرم با یه پست بهتر برگردی.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱ ۱۶:۱۲:۲۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۱ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو

هریت السمیر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۲ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۲۰ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از وستروس،هاگوارتز،کمپ دورگه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 16
آفلاین
تصویر 8
دامبلدور دستی به ریشش کشید و به شمشیر یاقوت نشان نگاه کرد.
- پسدوباره برگشته به خونه اش درسته؟ شمشیر زیبا. شمشیر عشق و شجاعت. البته. گدریک عاشق خونه اش بود عشق اونه که هنوز هاگوارتزو سرپا نگه داشته.
نیم نگاهیبه فوکس اداخت. «و البته تو. هیچوقت قرار نیست این مرموز بازیا رو تموم کنی و بهم بگی...تو کی هستی فوکس.» پرنده زیبا سرش را خم کرد و با چشم های معصوم نگاهش کرد. دامبلدور آهی کشید و شمشیر را برداشت. البته، نگران تیغه تیزش نبود. یادش آمد که گودریک همیشه چه میگفت:«تیغه ی من به مردان شجاع آسیب نمی رسونه.» و روونا میخندید:«یا به زنای شجاع؟»
- آره.. آره به زنای شجاع.
پیرمرد دردی از دلتنگی در وجودش احساس کرد. دستمال گلدوزی شدهای از روی میز مدیریت برداشت و همزمان که تیغه را برق می انداخت، در اندیشه هایش فرو رفت.
- تو هرکسی که پشت این میز نوشته رو دیدی درسته فوکس؟ هرکسی که یه روزی این تیغه زیبا رو تمیز رده. حتی خود گودریک رو.
فوکس طوری به او نگاه کرد انگار میگفت:«خود تو کسی بودیکه اینجا مینشستی.همون کسی که بارهای بدنیا اومدی.»
البته. این وطیفه او بود. به عنوان بهترین دوست چهار بنیانگذار. به عنوان استاد نامیرایشان.
سری تکانداد. وقتش بود افکار قدمی را بیرون کند. فعلا فق باید به روبه رو نگاه میکرد. به سیاهی پیش رو. وبه... هورکراس ها.
- هری جوان لیاقتش رو داشت. البته خودش اینو نمیدونه. ولی به زودی می فهمه. به قول هلگا:خبر ندشتن خیلی امنتره.
با خود خندید:هلگای آرام. اگرچه بعضی وقتا تنبل میشد. موندم چطور همگروهیاش ادمایی مثل اون پسر سدریک دیگوری میشن. تو میدونی فوکس.
دو باره خدید:اگه بدونن مدیر داره با خودش حرف میزنه همین الان زنگ میزنن سنت مانگو. بهتره به کارهای مدیریتمون برسیم فوکس. اول بذار اون طومار وحشتنا ک از وزارت خونه رو بخونیم. تو میتونی حواست باشه که وسطش خوابم نبره!
شمشیر را کنار فوکس گذاشت.
نامه را برداشت. دور و اطراف را گشت. داخل کشویش را نگاه کرد اما ...
- فوکس. چاقوی نامه بازکن من رو ندیدی؟
پرنده سری تکان داد که معنایش شاید این بود:واقعا من این احمق رو انتخاب کردم؟ گودریک پیشخودش چی فکر کرده که از این درس میگرفته؟
با نوکش آرام به شمشییر اشاره کرد. دامبلدور خندید:اگه گودریک میفهمید از شمشیر عزیزش واسه باز کردن نامه استفاده کردیم چی میگفت.
فوکس با چشمش لبخند زد.

تا بیست و چهار ساعت فرصت ویرایش پست رو داری. از طریق گزینه ویرایش، پایین پستت.
به جای زدن پست جدید، ویرایشش کن. البته اگر ناظر هنوز ویرایش پایین پستت رو اضافه نکرده.
توی اون بخشی که اضافه کردی، همون مشکل تفاوت با کتاب هست. دامبلدور هیچ وقت استاد بنیان گذراران هاگوارتز نبوده. خودش هم توی هاگوارتز درس خونده.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱ ۱۵:۴۱:۲۹

من دیوانه ام
اگر چیپس ها،کتاب ها، هارد ها و فلش های پر از فیلمتان را دوست دارید، از من فاصله بگیرید.
با عشق
نویسنده قلابی، دختر کاغذی، هلن پراسپرو
*اینجا دنیا آرام است.*


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۱۷ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو

هریت السمیر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۲ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۲۰ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از وستروس،هاگوارتز،کمپ دورگه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 16
آفلاین
تصویر 8
دامبلدور دستی به ریشش کشید و به شمشیر یاقوت نشان نگاه کرد.
- پسدوباره برگشته به خونه اش درسته؟ شمشیر زیبا. شمشیر عشق و شجاعت. البته. گدریک عاشق خونه اش بود عشق اونه که هنوز هاگوارتزو سرپا نگه داشته.
نیم نگاهیبه فوکس اداخت. «و البته تو. هیچوقت قرار نیست این مرموز بازیا رو تموم کنی و بهم بگی...تو کی هستی فوکس.» پرنده زیبا سرش را خم کرد و با چشم های معصوم نگاهش کرد. دامبلدور آهی کشید و شمشیر را برداشت. البته، نگران تیغه تیزش نبود. یادش آمد که گودریک همیشه چه میگفت:«تیغه ی من به مردان شجاع آسیب نمی رسونه.» و روونا میخندید:«یا به زنای شجاع؟»
- آره.. آره به زنای شجاع.
پیرمرد دردی از دلتنگی در وجودش احساس کرد. دستمال گلدوزی شدهای از روی میز مدیریت برداشت و همزمان که تیغه را برق می انداخت، در اندیشه هایش فرو رفت.
- تو هرکسی که پشت این میز نوشته رو دیدی درسته فوکس؟ هرکسی که یه روزی این تیغه زیبا رو تمیز رده. حتی خود گودریک رو.
فوکس طوری به او نگاه کرد انگار میگفت:«خود تو کسی بودیکه اینجا مینشستی.همون کسی که بارهای بدنیا اومدی.»
البته. این وطیفه او بود. به عنوان بهترین دوست چهار بنیانگذار. به عنوان استاد نامیرایشان.
سری تکانداد. وقتش بود افکار قدمی را بیرون کند. فعلا فق باید به روبه رو نگاه میکرد. به سیاهی پیش رو. وبه... هورکراس ها.
- هری جوان لیاقتش رو داشت. البته خودش اینو نمیدونه. ولی به زودی می فهمه. به قول هلگا:خبر ندشتن خیلی امنتره.
با خود خندید:هلگای آرام. اگرچه بعضی وقتا تنبل میشد. موندم چطور همگروهیاش ادمایی مثل اون پسر سدریک دیگوری میشن. تو میدونی فوکس.
دو باره خدید:اگه بدونن مدیر داره با خودش حرف میزنه همین الان زنگ میزنن سنت مانگو. بهتره به کارهای مدیریتمون برسیم فوکس. اول بذار اون طومار وحشتنا ک از وزارت خونه رو بخونیم. تو میتونی حواست باشه که وسطش خوابم نبره!

جالب بود؛ ولی یکم از چارچوب کتابا خارج شده بودی. مثلا دامبلدور نامیرا نبود.
نباید با کتاب تناقض داشته باشه.
و اینکه حتما قبل ارسال، یه دور از روی متنت بخون تا اشکالاتش رو متوجه بشی و رفعشون کنی.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱ ۱۵:۳۷:۰۶

من دیوانه ام
اگر چیپس ها،کتاب ها، هارد ها و فلش های پر از فیلمتان را دوست دارید، از من فاصله بگیرید.
با عشق
نویسنده قلابی، دختر کاغذی، هلن پراسپرو
*اینجا دنیا آرام است.*


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۷:۳۳ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸

فلور دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۴۷ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۲۴:۲۱ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره 3
اسنیپ در حال نگاه کردن به آینه نفاغ انگیز بود و لیلی رادر آغوش خود می دید .
لیلی عزیزم من به خاطر تو از هری محافظت میکنم اما اجازه میدم به خاطر جیمز تازمانی که بهش حقایق رو بگم به من نفرت بورزه لیلی من تورو از دست دادم و نتونستم ازت محافظت کنم حالا با مراقبت از بچه ای که به خاطرش کشته شدی صعی در جبران دارم
در اتاق کمی باز می شود اسنیپ که از این حرکت غافل نمانده بود گفت :
کی اون جاست ؟خودتو نشون بده .
هری در زیر شنل نامریی میخکوب می شود اصلا نمی خواست اسنیپ متوجه ورود او بشود
باورش نمی شد که این حرف ها را از زبان اسنیپ شنیده باشد یعنی واقعا اسنیپ از مادر او حرف میزد نه امکان نداشت چنین باشد شاید او از یک لیلی دیگر حرف میزد بله حتما همین طور بود افکار هری با صدای اسنیپ پاره شد
ـجواب بده .کی هستی؟ شنل نامریی پوشیدی یا سرخورده شدی؟ گفتم کی هستی.
هری به آرامی کمی جلو رفت و مقابل اسنیپ ایستاد. یعنی ممکن بود اسنیپ لیلی و جیمز دیگری بشناسد که بر حصب اتفاق اسم پسرشان هری باشد و برای نجات فرزندشان مرده باشند نه خیلی بعید بود چنین باشد اما هری باید می فهمید و چه کسی می توانست برای او توضیح بدهد جز خود اسنیپ؟بنا بر این استدلال شنل نامریی را با حرکتی نمایشی در آورد وبا اسنیپ رودررو شد
ـ پاتر! اینجا چیکار می کنی؟!
ـ واضحه قربان! اومده بودم به این آینه نگاه کنم که صدای شمارو از اینجا شنیدم.
ـ می دونی ساعت چنده؟ نصفه شبه. و همون طور که خودت میدونی دانش آموزان نباید این ساعت بیرون از خوابگاه باشن ده امتیاز از گیریفیندور کم میشه.
ـ من گیج شدم شما عاشق مادرم بودید؟
ـ چی؟ چرا اینو پرسیدی؟
ـ صداتونو شنیدم
ـ چقدر از حرف هامو شنیدی؟
ـ همه شو
ـ هر چیزی که گفتم؟
وحشت در صدای اسنیپ موج میزد او ادامه داد:
هر چی شنیدی فراموش می کنی فهمیدی ؟
ـ بله
ـ برای کسی هم تعریف نمی کنی.
ـ در این مورد قولی نمیدم
ـ پاتر! قول بده.
ـ نه
ـ پنج امتیاز از گیریفیندور کم میشه اگه قول ندی پنج امتیاز میشه پنجاه امتیاز
ـ باشه قول میدم که برای کسی نگم
ـ خوبه حالا برو برو به خوابگاهتون
ـ بله قربان


لطفا تایید کنید کلی روش کار کردم

چرا انتهای بیشتر جملاتت بدون علامت بود؟ علامت نشونه ی پایان جمله‌ست. وقتی نذاری، خواننده رو دچار مشکل می کنی.
مراقب باش که شخصیت ها خارج از انتظار رفتار نکنن. یه جاهایی اسنیپ داشت ملایم می شد در برابر هری.
سعی، حسب، نفاق انگیز؛ شکل درست کلمات هستن.

تایید شد!


مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط narges1386 در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱ ۷:۳۷:۰۴
ویرایش شده توسط narges1386 در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱ ۷:۴۳:۵۸
ویرایش شده توسط narges1386 در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱ ۷:۴۴:۴۸
ویرایش شده توسط narges1386 در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱ ۷:۵۰:۳۲
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱ ۱۶:۰۳:۰۷



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۱۴ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۲۵:۰۶
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 141
آفلاین
تصویر شماره1

هری در حالی که پشت مجسمه بی سر واستاده بود حظور افعی رو در خودش حس میکرد. چشماشو بستو به پیروزی دامبلدور فکر کرد , فکر کرد و فکر کرد .
+ تام ریدل مثل یک دیوانه ساز میمونه , همه سردی وجودشو حس میکنن اما نمی تونن ازش فرار کنن.
دامبلدورو دید که از چوبدستیش ماری در اومد ،با حیرت به مار نگاه کرد مار به دور تام ریدل پیچید ، تام خنده ای حراس آور کرد و به زبان مار ها چیزی گفت:
-به دامبلدور حمله کن تا نابودت نکردم .
مار اطاعت کرد و یهو به شکل دیوانه سازی در اومد هری حراسان به دیوانه ساز نگاه کرد و ناخواسته چشماشو بست و طلسم پاترونوس رو با خاطرات دامبلدور اجرا کرد . وقتی چشاشو باز کرد خودشو به شکل پاترونوس عزیزش یعنی گوزن دید با شجاعت تمام به قاتل پدر و مادرش حمله ور شد در حالی که دیوانه ساز را در حال فرار دید به درون بدن ولدمورت رفت هرچی سعی کرد نتونست بیرون بیاد .ناخواسته احساس پیروزی کرد .کسی ظاهر شد سیریوس پدر خوانده عزیزش که دقایقی پیش از دست داده بود , بود.
+هری به شجاعتت افتخار میکنم درست مثل پدرتی ، تام ریدل این روح اضافه کامل رو نمیتونه تحمل کنه تصمیم گرفته که با یک تیر دو نشون بزنه میخواد فرار کنه در این حالت هم نجات پیدا میکنه هم تو رو بدست میاره کمکت میکنم تا ازش بیرون بیای.
+سیریوس تو هم میای درسته ؟
+نه هری تو میخوای نعمت با جیمز بودنو ازم بگیری؟
+آخه....
+هری وقت کمه دیگه چیزی نگو من همیشه در قلبتم .
هری چشاشو باز کرد و خودشو تو دستای قوی دامبلدور دید که با خونسردی همیشه گیش بهش لبخند زده مادام پامفری اومد و چیزی به خوردش داد و گفت :
- تعجب میکنم اول اینکه پاترونوس شدنو از کجا بلدی و دوم چطوریه که این کار در حالی که قدرت زیادی میخواد بیشتر بیهوش نموندی حداقل تا فردا باید چشات بسته میبود
دامبلدور : آقای ویزلی و خانم گرانجر من میرم شما پیش آقای پاتر بمونید
و رفت . هری همه چیز رو به رون و هرماینی میگه جز دیدن سیریوس در حالی که به لطف مادام پامفری در خوابی آشفته فرو میرفت یاد این جمله سیریوس افتاد:تام ریدل این روح اضافه کامل رو نمیتونه تحمل کنه منظورش چی بود .....

جناب مدیر محترم من داستان قبلی ام را دوباره نویسی کردم و غلط های املایی را درست کردم . امید وارم از داستانم خوشتون بیاد لطفا تا فردا شب نظرتان را بدهید من مدرسه ام شروع میشود وقتی در سایت کاری از پیش نبرده باشم از هیجانم کاسته میشود و در مدارس به این سایت سر نمیزنم لطفا پاسخ دهید تا بتوانم کاری را که دوست دارم در این سایت انجام دهم . ممنون


پستت بعضی جاها آشفته بود. یعنی چی؟
چند قسمتش رو واقعا متوجه نشدم چه اتفاقی افتاد. توضیحاتت کافی نبودن. لازم بود بیشتر توضیح بدی تا واضح بشه. مثلا من اصلا نفهمیدم سیریوس از کجا اومد. تو خیالش بود؟ واضح نبود.
یا اصلا چی شد آخرش؟ لرد ولدمورت کجا رفت؟
این جاها نیاز داشت که توضیح بدی.
بعد اینکه، جادوگر ها پاترونوس رو می سازن. خودشون تبدیل به پاترونوس نمیشن!
و حضور و هراس درسته. با یه سرچ می تونی از املای درست کلمات مطمئن بشی.
این بار یه داستان دیگه، با رعایت نکاتی که گفتم، بنویس. خودت رو جای خواننده بذار. ببین کجا ممکنه براش مبهم باشه؟ کجا لازمه که بیشتر از حالت شخصیت ها و فضای اطراف توضیح بدی تا با داستانت ارتباط برقرار کنه؟
منتظرم با یه پست بهتر برگردی.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱ ۱۵:۵۶:۱۹

به ریونی و محفلی و اما دابز که از بهترین دوستامه و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۲۵:۰۶
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 141
آفلاین
تصویر شماره 1#2
هری در حالی که پشت مجسمه بی سر واستاده بود حظور افعی رو در خودش حس میکرد چشماشو بستو به پیروزی دامبلدور فکر کرد , فکر کرد و فکر کرد
+ تام ریدل مثل یک دیوانه ساز میمونه همه سردی وجودشو حس میکنن اما نمی تونن ازش فرار کنن.
دامبلدورو دید که از چوبدستیش ماری در اومد با حیرت به مار نگاه کرد مار به دور تام ریدل پیچید تام ریدل خنده ای حراس انگیز کرد و به زبان مار ها چیزی گفت:
-به دامبلدور حمله کن تا نابودت نکردم .
مار اطاعت کرد و یهو به شکل دیوانه سازی در اومد هری حراسان به دیوانه ساز نگاه کرد و ناخواسته چشماشو بست و طلست پاترونوس رو با خاطرات دامبلدور اجرا کرد وقتی چشاشو باز کرد خ.دشو به شکل پاترونوس عزیزش یعنی گوزن دید با شجاعت تمام به قاتل پدر و مادرش حمله ور شد به درون بدن والدمورت رفت هرچی سعی کرد نتونست بیرون بیاد ناخواست احساس پیروزی کرد سیریوس پدر خوانده عزیزش که دقایقی پیش از دست داد ظاهر شد
+هری به شجاعتت افتخار میکنم درست مثل پدرتی تام ریدل این روح اضافه کامل رو نمیتونه تحمل کنه تصمیم گرفته که بت یک تیر دو نشون بزنه میخواد فرار کنه در این حالت هم نجات پیدا میکنه هم تو رو بدست میاره کمکت میکنم تا ازش بیرون بیای.
+سیریوس تو هم میای درسته ؟
+نه هری تو میخوای نعمت با جیمز بودنو ازم بگیری؟
+آخه....
+هری وقت کمه دیگه چیزی نگو من همیشه در قلبتم
هری چشاشو باز میکنه و خودشو تو دستای قوی دامبلدور میبینه که با خونسردی همیشهگیش بهش لبخند زده مادام پامفری میاد و چیزی به خوردش میده و میگه
- تعجب میکنم اول اینکه پاترونوس شدنو از کجا بلدی و دوم چطوریه که این کار در حالی که قدرت زیادی میخواد بیشتر بیهوش نموندی حداقل تا فردا باید چشات بسته میبود
دامبلدور : آقای ویزلی و خانم گرانجر من میرم شما پیش آقای پاتر بمونید
و میره هری همه چیز رو به رون و هرماینی میگه جز دیدن سیریوس در حالی که به لطف مادام پامری در خوابی آشفته فرو میرفت یاد این جمله سیریوس افتاد:تام ریدل این روح اضافه کامل رو نمیتونه تحمل کنه منظورش چی بود .....

از اونجایی که گفتی پست بعدی، ویرایش شده‌ی همینه، توضیحات رو انتهای همون پست اضافه می کنم.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱ ۱۵:۴۴:۳۳

به ریونی و محفلی و اما دابز که از بهترین دوستامه و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱ سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور

مرگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۷ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۱۵:۵۰ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 12
آفلاین
تصویر شماره 6

دامبلدور توی دفترش نشسته بود جلوی آینه و داشت ریشهای دو متریش رو بررسی میکرد ببینه گیسشون کنه تاثیر بیشتری داره تو خواستگاری از مک گونگال یا پاپیون صورتی بزنه و موهاشو دم موشی ببنده؟
همون لحظه یه جغد از ناکجا آباد سر رسید و ویژی با مغز رفت تو پنجره تا دامبلدور رو مجبور کنه درحالیکه فحشای نامناسب می داد از جا بلند شه بره سر وقتش. دامبلدور پنجره رو باز میکنه و جغد رو که سر و ته شده از پا بلند میکنه تا نامه ای رو که در اثر برخورد تو چش و چال جغد فرو رفته بگیره. وقتی تونست نامه رو از جغد جدا کنه با یه جرکت بروسلی وار جغد رو شوت کرد وسط حیاط مدرسه.
- خب ببینیم چی اینجا داریم؟
دامبلدور دستشو دراز کرد تا شمشیر گریفندور رو که تا چند دقیقه پیش داشت باهاش بازی جنگ ستارگان انجام میداد از رو میز برداره...

گرومب!

در دفتر مدیر چنان محکم باز میشه که چهارچوبش به لرزه درمیاد و چندتا از تابلوهای روی دیوار جیغ کشان سقوط میکنن. دامبلدور با همون وضعیت شمشیر به دست برمیگرده طرف در. فلیت ویک تو چهارچوب در ایستاده.
- پروفســـــــــور... یه مورد اضطراری داریم... خوابگاه ریونکلا آتیش گرفته!

دامبلدور درحالیکه داشت با نوک شمشیر پاکت نامه رو پاره میکرد بدون اینکه سرش رو بالا بیاره جواب داد:
- هوم؟خب؟

- خوابگاهمون...بچه ها تو آتیش موندن!
- عه؟ عجب.
- دارن می سوزنا!

-خب مرتیکه عوض اینکه بیای اینجا جیغ ویغ راه بندازی زنگ بزن آتشنشانی...نکنه توقع دارین مدیر مدرسه بیاد آب بریزه رو آتیش؟

فلیت ویک بدبخت مونده بود چی بگه به این اسوه مقاومت و خونسردی.البته اگر هم قصد داشت چیزی بگه فرصتشو پیدا نکرد چون دامبلدور با یه حرکت چوبدستیش درو با همون شدت اولیه تو صورتش بست. بعد پیروزمندانه یه نسخه مجله رو که از تو پاکت درآورده بود بال گرفت.
- عالیه بالاخره نسخه جدید مجله ساحره دراومد!

دامبلدور با علاقه دوباره نشست پشت میزش و ریشش رو از رو بند و بساط جلوش کنار زد تا مجله نازنینش رو باز کنه جلوش و اون وسط یه لگدم نثار فوکس بخت برگشته کرد تا بهش بفهمونه رو میز مدیر مدرسه جای چرت زدن نیست.بعد مجله رو ورق زد تا برسه صفحه مورد علاقه ش. آشپزی روز!
- خب ببینم اینجا چی داریم؟ دستور پخت خورش کنگرفرنگی با گوشت اژدها؟

همون لحظه دوباره کوبیده شد تو دیوار جوری که کلا از لولاش دراومد. دفتر نیست که لامصب. انگار با تف سرهمش کردن.
- پروفسور...پاتر و مالفوی باز با هم دوئل کردن. الانم دست پاتر تو دماغ دراکو گیر کرده و پای دراکو تو لوزالمعده پاتره و نمی تونیم جداشون کنیم.

دامبلدور با بی حوصلگی سرش رو بالا آورد تا به صورت برافروخته اسنیپ بدوزه.
- خب حالا میگی من چیکار کنم؟ فکر کردی برای چی یه درمانگاه تو این مدرسه هست یا کلا منو شکل پاپی میبینی؟ عوض اینکه بیای اینجا وقت منو بگیری ببرشون درمانگاه دیگه. من کارای مهمتری از دعوای دو تا پسر بچه دارم... برو دیگه.کیش کیش! در رو هم پشت سرت ببند.

اسنیپ با نگاهی نه چندان مرموز که فحشای نه چندان مناسبی توش موج می زد از در رفت بیرون. بدبختانه نزدیک آخر ماه بود و رو حقوق اون ماهش حساب باز کرده بود. وقتی در دفتر توسط طلسم اسنیپ دوبار سرجاش قرار گرفت دامبلدور دوباره مجله رو ورق زد.
- واو اینجارو ببین. جدیدترین متد روز...آرایشگر خود باشید! فوکس به نظرت این مدل موی آناناسی بهم میاد؟

خیلی خوب بود.
قبلا شناسه داشتی؟
اگر داشتی که نیازی نیست مرحله گروهبندی رو بگذرونی.
یک سره برو برای معرفی شخصیت و لینک شناسه قبلیتم بذار.
اگر نداشتی هم که:

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۳ ۲۱:۴۸:۲۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو

آبرفورث دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۲ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 37
آفلاین
تصویر شماره ۷
هری داشت در قدح اندیشه افکار اسنیپ میدید.
پدرش،سیریوس،لوپین،وپتی گورو،اسنیپ،مادرش،انها نوجوان بودند.

پدرش،اسنیپ را جادو کرده بود تا در هوا شناور بماند و مادرش،از اسنیپ دفاع میکرد.
یکدفعه احساس کرد دردی شانه اش را به تنگ اورده و در افکار اسنیپ به بالا میرود و از انجا دور میشود.
لحظه ای بعد خود را در دفتر اسنیپ دید.
او روی زمین افتاده بود و اسنیپ روبرویش بود.
اسنیپ حالت ترسناکی داشت.
بنظر عصبانی می آمد.
اسنیپ گفت:تو به چه جراتی.......
هری گفت:ببخشید!!!
اسنیپ گفت:50امتیاز از گریفیندور کم میکنم
هری گفت:نه،ببخشید،ببخشید
هری از ترس، زخم پیشانی اش تیر میکشید.
اسنیپ:دامبلدور از من خواسته بود که چفت شدگی رو یادت بدم،ولی تو،تو یواشکی افکار منو نگاه میکنی؟
هری از نگاه کردن به اسنیپ خودداری میکرد.
هری گفت:ببخشید!!،کنجکاو شده بودم😟
اسنیپ گفت:تو مثل پدرتی،کنجکاو و گستاخ و احمق
هری فریاد:به پدر من نگو احمق!!!!
اسنیپ هری را هل داد،هری روی صندلی افتاد.
اسنیپ پرسید:چرا فکر میکنی پدرت احمق نیست؟
هری گفت:چون اون از تو قوی تر بود.
اسنیپ گفت:تو فکر میکنی پدرت قوی تر بود،ولی میدونی بقیه چی میگفتند؟بقیه میگفتند،جیمز پاتر و سیریوس بلک فضول ترین آدمایی بودند که هاگوارتز طی ۱۰۰ سال اخیر دیده.
هری گیج شده بود.
اسنیپ ادامه داد:اونا دست دوقلو های ویزلی رو از پشت بستن.
هری نعره زد:خفه شو!!!!
اسنیپ بازوی هری را گرفت.بازوی هری درد شدیدی داشت!،واورا جلوی در ول کرد.ودر همین حال به او گفت:از اینجا گمشو و دیگه برای چفت شدگی نیا و این خاطره رو به کسی نگو.
هری زود از انجا فرار کرد و به سرسرای ورودی پیش رون و هرمیون رفت.
او قصد نداشت درباره دیده هایش به کسی جز لودین و سیریوس بگوید.
او در این فکر بود که اسنیپ هم مانند خودش بوده.
او در دل گفت:مثل الان من با مالفوی،اسنیپ من بودم،مالفوی پدرم.
او در این فکر بود که با سیریوس و لوپین درباره ی پدرش صحبت کند.


هممم... می‌تونستی خلاقیت بیشتری به خرج بدی. راستی لزومی نداره چند تا علامت تعجب پشت سر هم بزنی، همون یکی هم منظورو می‌رسونه.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۱۴:۰۹:۵۶
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۱۴:۱۰:۳۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲:۰۷ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸

پاتریشیا وینتربورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۱ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۱۲:۴۷ جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۸
از توی یکی از جزایر ذهنم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 22
آفلاین
تصویر شماره 3
تنها چیزی که باقی مانده، تاریکی بود. تاریکی. حاکم مطلق ذهنش. هیچگاه تا این اندازه اجازه ی راه یابی تاریکی را به وجودش نداده بود ولی این بار....
روشنایی زندگیش به دستان بی رحم مرگ سپرده شده بود و اکنون تنها تاریکی برایش باقی مانده و همدمش شده بود. با انگشتان هر دو دستش، موهای سیاه چربش را به عقب داد و از روی تخت برخاست. از لحظه ای که تصمیم گرفت به تختخواب رود تا برای مدت زمانی کوتاه ذهنش را خالی از تمام غصه هایش کند، نتوانسته بود لحظه ای پلک هایش را فرود آورد. عذاب و درد لحظه ای رهایش نمی‌کرد. تصمیم گرفت گشتی در قلعه بزند. بی هدف به راه افتاد. در راهروهای سوت و کور قدم میزد و غرق در افکارش بود که درخشش چیزی در یکی از اتاق ها، توجه ش را جلب کرد.
با کنجکاوی به سمت اتاق رفت و در نیمه باز را گشود و وارد شد. نزدیک و نزدیک تر رفت و ناگهان با چهره ای غم زده که چشمانی سیاه و نگاهی بی حس داشت رو به رو شد. اندکی طول کشید تا توانست انعکاس تصویر خودش در آینه را تشخیص دهد. خودش برای خودش چه غریب و نا آشنا به نظر میرسید. ترک کوچکی روی آینه جلب توجه میکرد. این ترک را می‌شناخت. نمی دانست چه کسی یا چه چیزی آن را بوجود آورده است ولی قطعا لیاقت آینه ی نفاق آمیز چنین ترک زشتی هم بود.
یادش آمد که در این اتاق قفل بود و هیچکدام از دانش آموزان اجازه ی وارد شدن به این قسمت از قلعه را نداشتند. پس چه کسی وارد شده و در را نیز نبسته بود؟! کمتر کسی از وجود این آینه ی شیطانی باخبر بود. اسنیپ به قدری غرق در این افکار بود که لحظاتی طول کشید تا تصویر جدیدی که روی آینه به وجود آمده بود را ببیند.
وقتی متوجهش شد نفسش بند آمد. می‌دانست این تصویر واقعی نیست و آینه تنها چیزهایی که آرزویش را داشت نشانش میداد ولی زیبایی این تصویر این موضوع را از یادش برد. بی اختیار اشک هایش سرازیر شد. خودش را به آینه چسباند. تلاش کرد تصویر درون آینه را که به او لبخند میزد در آغوش بگیرد ولی سطح سرد آینه مانعش شد. از شدت عجز، مشتی به آینه کوبید و ترک روی آینه شروع به حرکت کرد. از روی موهای قرمز و زیبای لیلی که روی شانه هایش ریخته بود، گذشت و روی شانه‌ی سمت راستش نشست. اسنیپ از آینه فاصله گرفت و محو چشمان سبز و صورت مهربان لیلی شد.
تصویر عوض شد و اینبار لیلی در آغوش اسنیپ بود. صورت اسنیپ دیگر بی حس نبود و میخندید. ترک روی آینه بین صورتشان فاصله انداخته بود. انگار حتی آینه هم تمایلی به در کنار هم بودن‌شان نداشت. لحظات زجرآوری بود تنها عشق و روشنایی زندگیش در چند قدمی اش ایستاده بود ولی از هم دور بودند. خیلی دور، به مسافت مرگ. کاش او به جایش مرده بود. مرگ در این لحظه چه موهبت بزرگی می‌بود. ولی نه الان. مرگ باید منتظر می‌ماند تا جایی که او بتواند دینش را به لیلی ادا کند و سپس می‌توانست با خوشحالی به استقبال مرگ رود. چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید و با بی میلی از اتاق خارج شد. تصویر لیلی برای لحظاتی به رفتنش خیره ماند و سپس محو شد. و تاریکی، تنها چیزی بود که باقی ماند.



واو! خیلی خوب نوشتی و لذت بردم! جای هیچ صحبتی باقی نمی‌مونه.
فقط اگه قبلا تو سایت فعالیت داشتی به مدیرا اطلاع بده، اینطوری می‌تونی مستقیم برای معرفی شخصیت بری و نیازی به گروهبندی نداری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط Sunshine در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۶ ۲:۴۵:۰۱
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۶ ۱۱:۳۱:۴۲

زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.