هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: برج وحشت....!
پیام زده شده در: ۱۳:۰۴ جمعه ۳ آذر ۱۳۸۵
#41

آرامينتا  ملي فلوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۶ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۱۶ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۶
از اولين پله!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 173
آفلاین
بلاتريكس با حالتي گيج و گنگ چشمانش را باز كرد. بلافاصله دردي در سرش باعث شد تا چشمانش را ببندد. چند بار پلك زد. دردي كه بر اثر فرود آمدن ضربه به سرش ايجاد شده بود همچنان پابرجا بود. اما ناگهان احساس دگري به سرعت جايگزين آن شد.

وحشت!

نمي دانست چند ساعت يا حتي چند روز بيهوش بوده. به اطرافش كه نگاه كرد هيچ اثري از پنجره اي نبود! ولي الان نيازي به پنجره نداشت...بايد اسنيپ را پيدا مي كرد.
در حالي كه نااميدانه به سرتاسر راه رو نگاه مي كرد فكر به ذهنش رسيد!
چطور زودتر يادش نيامده بود؟ واقعا كه اين برج لعنتي داشت ديوانه اش مي كرد.
چوبدستيش را از جيب رداش بيرون آورد. وردي را زير لب زمزمه كرد.شبح هيپوگريفي قهوه اي رنگ در مقابلش ايستاده بود.
- اسنيپ رو پيدا كن!
و با نااميدي دور شدن پاترونوسش را دنبال كرد.


چند طبقه بالاتر يا پايين تر شخصي با اضطراب داشت از چيزي فرار مي كرد. هر چند لحظه يكبار بر مي گشت و نوري سبزرنگ را به پشت سرش مي فرستاد، اما گويي هيچ تاثيري نداشت.
اسنيپ مي دانست كه امكان ندارد بتوان از دست اين موجودات جان به در برد. اما همچنان با آخرين تواني كه داشت سعي مي كرد خودش را نجات بدهد. ناگهان مشعل قرمز رنگي توجهش را جلب كرد. تنها چند متر با او فاصله داشت...اگر به موقع مي رسيد شايد مي توانست زندگيش را نجات دهد.
بالاخره به مشعل رسيد....اما...ديگه جايي براي حركت نبود! گير افتاده بود و اون حيوونهاي وحشي هم داشتند قدم به قدم نزديك تر مي شدند. ديگه اميدي نداشت...حتي راه فراري هم نداشت!
صداي نفس هاي شيمر ها آرامتر شد. آنها هم فهميده بودند گه طعمشان ديگه جاي فراري ندارد.
در اين لحظه اسنيپ تبديل به انساني عادي شد...جادويش اثري نداشت..دستهايش را جلوي صورتش گرفت و منتظر شد.
شيمر ها نزديك شدند. حتي صداي نفسهايشان را مي شنويد...همه چيز تمام شده بود...چشمهايش را لحظه اي باز كرد تا مرگ را ببيند و چيزي را كه ديد باور نمي كرد!
اشباح!
آنها همگي معلق در فضا و بي رنگ بودند!


______________________________________________

چه همکاری بی نظیری !
از نظر شیوه ی نوشتن و پاراگراف بندی که ایرادی به پست وارد نیست ، فقط یه سری نظر شخصی دارم که بیان می کنم .
در مورد اون تیکه ای که گفته شد سوروس داره فرار می کنه از شیمر ها و به مشعل می رسه ، به نظرم بهتر از این هم می تونستی ترس سوروس رو نشون بدی . چون دیدم این طور پستات رو این مورد رو گفتم . برای این کار میشه از حالت چهره ی فرد ، صداهای اطراف و سایه های روی دیوار استفاده کرد . دوباره میگم ، این نقد نیست ، یه سری نکته س که بیان میشه .
یه مورد دیگه که توی پستت زیاد به چشم میاد ، استفاده از علامت سه نقطه س ( ... ) . این علامت بیشتر برای وقتی به کار میره که جمله نا تموم می مونه ، مثلا وقتی که کسی بین صحبت کردن کسی چیزی بگه و صحبت شخص مقابل رو نیمه کاره بذاره . به طور کلی بیشتر در دیالوگ ها سه نقطه ( ... ) کاربرد داره و در مواقعی که می خوای فضاسازی کنی و جمله هات هم سالم و کامل در متن وجود دارن ، استفاده از سه نقطه پیشنهاد نمیشه .

سربلند و پاینده ، زیر سایه لرد سیاه !


ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۳ ۱۳:۲۴:۰۲
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۳ ۱۳:۲۷:۲۹
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۴ ۱۶:۲۲:۵۲


Re: برج وحشت....!
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶ جمعه ۳ آذر ۱۳۸۵
#42

هدویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۷ شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 791
آفلاین
غرش گوشخراشی ، موجب شد تا سوروس دستهایش را روی گوشهایش سفت فشار دهد و روی زمین بنشیند . چشمانش را بست و خودش را به دست سرنوشت سپرد . پس از چند لحظه ، به خودش جرات داد تا چشمانش را باز کند . دستانش به وضوح می لرزیدند و نفسهایش نامنظم بودند . چشمانش را به آرامی باز کرد . نور کم مشعل ، به دیدن روبرویش کمک می کرد .

دیگر از شیمر ها خبری نبود و روح ها هم رفته بودند . تنها چیزی که می دید ، یک روح بلند و لاغر بود که صورتش هم معلوم نبود . روح روی هوا به آرامی بالا و پایین می رفت و با چشمانی که در نظر سوروس تصویری سفید و مبهم بودند ، به سوروس خیره شده بود . سوروس به آرامی از روی زمین بلند شد . به دلیل لرزشی که در پاهایش بود ، تعادلش به هم خورد . ولی سریع دستش را به دیوار کناریش تکیه داد و کاملا ایستاد . آب دهانش را قورت داد و دهانش را برای حرف زدن باز کرد . ولی به محض این کار ، روح لب به سخن گشود و گفت :
- سزای کسی که وارد این برج می شه ، از مرگ هم بدتره ... وحشت رو در مغز استخونت هم حس خواهی کرد ... چیزی صد برابر دردآورتر از مرگ .

روح پس از گفتن این سخنان ، به سمت دیوار چرخید و به آرامی وارد دیوار شد و از نظر ناپدید شد .

سوروس به دیوار تکیه داد و سعی کرد فکرش را برای بررسی شرایط متمرکز کند . پس از چند لحظه ، تنها صدای شعله مشعل روی دیوار بود که شنیده می شد و سکوت وهم انگیز آنجا رو در هم می شکست ...

==

بلاتریکس بی هدف سالن ها و راهرو ها را می پیمود و سعی می کرد در آن تاریکی به دنبال سوروس و یا نشانه کوچکی از او بگردد . ترس سرتاسر وجودش را فرا گرفته بود . با کوچترین صدایی ، جیغ می کشید و طبق عادت همیشگی سریع چوب دستیش را بیرون می کشید . اما پس از چند لحظه ، هیچ واکنشی نمی دید و دوباره مثل قبل به راه خود ادامه می داد .

پس از یک پیاده روی طولانی ، وارد راهرویی شده بود که بسیار تنگ می نمود . از برخورد گوشه ردایش به دیوار می توانست بفهمد که راه فقط برای عبور یک نفر است . به آرامی دستش را به دیوار می کشید و راه خود را ادامه می داد . ناگهان دری که از آن وارد شده بود ، با صدای مهیبی بسته شد . بلاتریکس از ترس روی زمین نشست و جیغی کشید . ولی سریع به خودش مسلط شد و چوب دستیش را کشید و در آن تاریکی ، کورمال کورمال سعی کرد روی زمین بلغزد و جایی امن را برای پناه بردن پیدا کند .

صدای جیغ های وحشتناکی در راهرو شنیده می شد . اما اینها صدای بلاتریکس نبودند . از همه دیوار ها صدا در میامد . چشمهای بلاتریکس از وحشت گرد شده بود و در آن تاریکی به وضوح برق می زد .
برقی حاکی از وحشت ...


_____________________________________________
فقط چند تا غلط تایپی بود که من درست کردم ، نوشته ی بی نفصی بود . به زودی نقد میشه .

--------------------------------------------------------------------
قهرمان تو از من غلط تایپی می گیری بعد خودت بی نقص رو نوشتی بی نفص ؟!؟!؟! ... من شکایت می کنم آقا !


نقد شده در تاپيكنقد پستهاي خانه ي ريدل ها


ویرایش شده توسط بادراد ریشو در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۳ ۱۵:۰۷:۲۵
ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۳ ۱۵:۴۰:۰۰
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۵ ۸:۳۸:۳۸



Re: برج وحشت....!
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳ جمعه ۳ آذر ۱۳۸۵
#43

مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۵۷:۴۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۳
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
کاربران عضو
پیام: 1708
آفلاین
جیغ ها ادامه داشتند ... چون تیغ های برنده و گداخته شده ای به مغز و استخوانها نفوذ میکردند و آن را به نیستی تبدیل میکردند. زندگی چه معنایی میتوانست داشته باشد؟ او کجا بود؟ چیکار میکرد؟ بعدش چی میشد!
بلاتریکس در حالی که به گوشهایش به شدت چنگ زده بود بر زمین زانو زد و نعره زد:
- بسه ... خواهش میکنم ... نه !
حالا از خودش متنفر بود که وقتش را برای یافتن همکارش تلف کرده است البته خودشم میدانست که حرفش از حقیقت به دور است. او از مدتها پیش خودش را برای چنین وضعیتهایی آماده کرده بود ... اما حالا که فکر میکرد سعی میکرد هر چیز و هر کسی را در این عذاب شریک و مقصر بداند. سه روز قبلش وقتی لردولدمورت از او خواست که با سوروس به آن برج برود او با خوشحالی پذیرفت و از درون به خودش افتخار میکرد اما حالا با تمام وجود حاضر بود شده حتی یک لحظه بیرون از آن برج باشد تا طعم چیزهایی را که دوست داشت بار دیگر بچشد. نور، خورشید، انسان ها ، صداها ... اینا دیگه چی بودن؟ مگه چنین چیزهایی هم وجود داشتند؟
جیغ ها همچنان ادامه داشت و حالا در مقایسه با قبل بسیار طنین انداز تر شده بودند. بلا سعی کرد دوباره فکرش را متمرکز کند و به کاری بیندیشد که باید انجام دهد. اولین چیزی که به فکرش رسید روشن کردن چوبدستیش بود اما همین که دستش را بالا گرفت درد زیادی را در کتفش حس کرد و فهمید که به هیچ وجه نباید روی زمین می افتاده چرا که ارباب برج همین را میخواسته! ماده ای مرموز به او چسبیده که بود که واقعا اذیتش میکرد اما نه وقت بررسی آن را داشت نه اگر میخواست میتوانست !
بلا با مشقت بسیار دست لرزانش را بالا گرفت و با صدای ضعیفی گفت:"لوموس"
بلافاصله نور ضعیفی از نوک چوبدستیش دیده شد ... البته فضای سحر آمیز برج اجازه نمیداد بیش از دو متر را ببیند اما همین نور کم هم در آن مکان و زمان خود نعمتی بود!
بلا سعی کرد به جیغ ها توجه نکند و تمام انرژیشو صرف بلند شدن از سر جایش کرد و با این کار دردش به بالاترین حد خود رسید اما به آن اهمیت نداد. ابتدا چهار دست و پا و سپس به حالت دو از روی زمین بلند شد و در حالی که با دو دستش به چوبدستیش چنگ انداخته بود سکندری خوران شروع به دویدن کرد.
هنوز جیغ ها در گوش هایش طنین می انداخت اما الان وقت فکر کردن به ان نبود اگر میتوانست خود را از آن مهلکه خلاص کند بعدها وقت برای فکر کردن در این باره زیاد بود. همینجور که میدوید احساس کرد آن مایع عجیب کف راهرو آرام آرام از رویش به سمت زمین میلغزند ... احتمالا فقط مخصوص آن قسمت برج بودند یا شایدم اثر خودشان را بر قربانشان گذاشته بودند و حالا به محل قبلی برمیگشتند....
معلوم نبود چند وقت داشت میدوید اما احساس میکرد چند دقیقه ای گذشته است همچنان همه بدنش درد میکرد و احساس سرگیجه داشت اما حال چیزی در جلویش بود که به او امید میداد و اون امیدواری چه چیزی بهتر از دیدن نور میتوانست باشد؟ اونم بعد از این همه تاریکی ؟ ... پایان راهرو نزدیک بود....
بلا خودش را به دهانه دیگر راهرو رساند. به نظر سالن پشت راهرو سالنی طویل میامد اما وقت برای بررسی آن نبود. چه چیزی بهتر از رهایی از آن راهرو بود؟ بلا با تمام وجود خودش را از دهانه راهرو به سمت روشنایی پرت کرد و در همون حال با تمام قدرت باقی مانده اش جیغ کشید ....!
دهانه دیگر راهرو در ارتفاع ساخته شده بود و زمین چند متر پایین تر قرار داشت. خیلی زود بلاتریکس با صدای گرومپی بر روی زمین فرود آمد و جیغ وحشت زده اش هم، هم زمان با صدای "آخی" متوقف شد. همه چیز به پایان رسیده و او سرانجام موفق شده بود از راهرو بگریزد و حال در سالنی بزرگ بر روی زمین افتاده بود و در حالی که تند تر از همیشه نفس نفس میزد به سقف گنبدی شکل آن تالار چشم دوخته بود که به نظر میرسید حداقل هزاران سال از ساخته شدن آن میگذرد. اما بلا به آن توجهی نداشت او به چیزی به مراتب مهم تر و هولناک تر از هنر معماران قدیم فکر میکرد:

- لرد هیوگو از همه شما جلوتر است ... هر کس پا به برج مرگ بگذارد خودش را به دام شیطان انداخته ... کسی نتواند به گنج لرد هیوگو دست یابد مگر آنکه خود به مرگ تعظیم کند و تبدیل به قسمتی از برج شود ....

روزی که بلا این سخنان را شنیده بود شاید حتی به آن خندیده بود اما حالا مغزش دیوانه وار کار میکرد! این سخنان چه معنایی داشت؟

------
سوروس فراموش نشه!

____________________________________________________

نوشته از هر نظر خوب بود ؛ داستان ، پاراگراف بندی و ... .
ایراد نمیشه به نوشته وارد کرد ، مثل نوشته ی قبلی میشه چند تا نکته رو که به بالاتر رفتن سطح نوشته کمک می کنه عنوان کرد !

مثل نوشته ی قبلی ، استفاده ی بیجا از سه نقطه ( ... ) در جمله هایی که برای فضاسازی استفاده شدن و همه شون هم کامل ذکر شدن .
استفاده از این گونه علائم نگارشی در جمله برای راحت تر خواندن نوشته س . و گویا تر کردن پست ! این سه نقطه ی بیجا ، باعث گیجی میشه در بعضی مواقع !

نکته ی دیگه این که در بعضی قسمت ها به نظر می رسید که جمله ای که اول نوشتی رو عوض کردی ، ولی قسمت هایی از جمله ی اول رو فراموش کردی پاک کنی . مثلا جمله ی زیر یکی از اون قسمت هاییه که باید بهش بیشتر توجه کنی .
نقل قول:
ماده ای مرموز به او چسبیده که بود که واقعا اذیتش میکرد اما نه وقت بررسی آن را داشت نه اگر میخواست میتوانست !

به او چسبیده که بود !!
این اشتباهات سهوا در مواقعی پیش میاد که یک پست تند نوشته میشه و یا کمی بی دقتی چاشنی کار میشه !

پس برای بهتر نوشتن ، دقت دقت دقت دقت !

سربلند و پاینده باشید .


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۳ ۱۶:۴۵:۴۹
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۴ ۱۶:۳۹:۰۸



Re: برج وحشت....!
پیام زده شده در: ۱۳:۰۶ دوشنبه ۶ آذر ۱۳۸۵
#44

آرامينتا  ملي فلوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۶ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۱۶ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۶
از اولين پله!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 173
آفلاین
سوروس از درد پاهايش حس مي كرد كه مدت زيادي در حال رفتن بوده. راه رو ها همگي ساكت و بي انتها مي نمودند. گويي برج بعد از زورآزمايي كوچكي كه انجام داده بود، در آرامشي زهرآگين به سر مي برد.
چيزي باعث نگرانيش مي شد. سر هر پيچ اول كمي درنگ مي كرد و بعد با احتياط مي گذشت.
لحظه اي ايستاد. حركت چيزي را در پشت سرش احساس كرد و بعد صداي خنده اي را شنيد. به سرعت نگاهش را به سمت صداي خنده برگرداند. هيچ چيز نبود.
به احتمال زياد اشتباه مي كرد. خواست تا به راهش ادامه دهد، اما چيزي كه در مقابلش مي ديد ميخكوبش كرد.
جويباري درست از مقابل پاهايش از جايي كه ديده نمي شد، سرچشمه مي گرفت. آب آن بيش از آنكه سبز تيره باشد سياه بود. مسيرش را با چشماني بزرگتر از حدود طبيعي دنبال كرد. اين جويبار شوم به هنگام رسيدن به پاي ديوار هاي منحوس خاكستري رنگ، مردابي تشكيل مي داد.
به آب خيره شد. چند لحظه اي همانطور باقي ماند، تا اينكه براي اولين بار لبخندي گوشه ي لبهايش را پوشاند. راه را درست آمده بود.


بلاتريكس بالاخره سرا پا ايستاد و نگاهي به اطراف تالار انداخت. با وحشت چند قدمي به عقب برداشت و به ديوار برخورد كرد. گويي به صليب كشيده شده باشد ديگر قدرت حركت نداشت.
سرتاسر تالار پر بود از قبرهايي كه در تابوتشان باز بود. از درون هر كدام صداي ناله اي شنيده مي شد.
دستي اسكلت مانند به نشان كمك از درون يكي از قبر ها بيرون آمد. بلافاصله دست به درون تابوت بازگشت و بلا، زبانه هاي آتشي را ديد كه از درونش سر بر آوردند.
به خودش جرات داد تا كمي نزديك شود. شايد مي توانست از ميان قبرها راهي براي گذشتن ازنجا بيابد. هر چه بيش تر پيش مي رفت صداي ناله ها بلندتر و هوا گرمتر مي شد.
تنها چند قدم براي نزديك شدن به يكي از آنها لازم داشت كه صدايي مانع از پيشرفتنش شد.
- تو كه هستي كه بدون اجازه وارد اينجا مي شوي؟
در مقابلش هيكلي سياه پوش ايستاده بود. صورتش در ميان آتش پنهان بود و تنها صداي خشنش به گوش مي رسيد. مرد دگر چيزي نگفت. آشكارا منتظر پاسخ بلا بود.
-م..من بلاتريكس لسترنج هستم! از طرف لرد سياه اينجام.
جمله ي آخرش اعتماد به نفس از دست رفته اش را زنده كرد. اما خنده ي مرد ناخودآگاه لرزه بر اندامش انداخت.
- لرد سياه؟! بسيار خوب! بياييد ببريدش! شاد باش كه هنوز قبر خالي اي وجود دارد تا مهمانمان شوي!
صداي خنده اش آخرين چيزي بود كه بلا شنيد...



Re: برج وحشت....!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۵
#45

هدویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۷ شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 791
آفلاین
ضربه ای از پشت به سر بلاتریکس برخورد کرد و او را نقش زمین کرد . چشمانش چیزی غیر سیاهی نمیدید و در آخرین لحظات ، صدای کشیده شدن ردایش بر روی زمین ، تنها صدایی بود که می شنید ...

---

سوروس در کنار دیوار ایستاده بود . به باریکه آبی خیره شده بود که از دیوار خارج می شد . به گفته ارباب ، باید منشا این آب را پیدا می کرد تا به هدفش نزدیکتر شده باشد . اما هر چه گشته بود راهی به آنور دیواری که در کنارش ایستاده بود ، نیافته بود . فکرش کاملا درگیر این موضوع بود و تقریبا بلا را فراموش کرده بود .

پس از لحظاتی تعلل ، بالاخره تصمیمش را گرفت . بار دیگر بر شانسش تکیه کرد و یکی از راههایی را که در اطرافش بود در پیش گرفت ، شاید به مقصدی که در نظر داشت برسد . همانطور که با چوب دستی ای آماده و چشمانی باز راهروها و سالن را پشت سر می گذاشت ، به مرحله های بعدی فکر می کرد . انگار که پیدا کردن سرمنشا آن جویبار ، کاری بسیار راحت و آسان است . فکر کردن به مجازاتی که در صورت به اتمام نرساندن این ماموریت از جانب اربابش در انتظارش بود ، اجازه هرگونه سستی ای را از او می گرفت . با قدمهایی منظم و آرام راه را ادامه می داد و سعی می کرد با پیدا کردن نشانه های دیگری خودش را به هدفی که در نظر داشت نزدیکتر کند .

سر انجام پس از راه پیمایی طولانی ، به یک جویبار دیگر مانند قبلی رسید . با این تفاوت مقدار بیشتری از آن ماده سبز که در آن تاریکی سیاه می نمود در این جویبار جریان داشت و این نوید این را می داد که به هدفش نزدیک شده باشد .

---

سرش تیر می کشید . خواست بلند شود . فشار زنجیری را بر روی شکم و دستانش حس کرد . صدای زنجیر تنها صدایی بود که بعد از مدتی می شنید . یک بار دیگر تلاش کرد تا بلند شود ، اما به دلیل فشار زیادی که وارد کرد با شدت به عقب برگشت و پشت کله اش محکم به سطح جایی که به آن بسته شده بود خورد .
سرش تیر کشید . درد شدیدی سرش را فرا گرفت . ناخودآگاه جیغ کشید و این باعث شد تا نگهبانی که در آن نزدیکی بود متوجه به هوش آمدنش شود و بالای سرش بیاید .
نور شعله هایی که صورت نگهبان را فرا گرفته بودند ، فضای تاریک اطرافش را روشن کرد و متوجه شد که در تابوتی با زنجیر بسته شده است و هیچ مجالی برای تکان خوردن ندارد . با نفرت به نگهبان خیره شد و سعی کرد میان شعله های آتش چیزی از صورتش را تشخیص دهد .
نگهبان رویش را از او برگرداند و گفت :
- به زودی غافلگیر می شی ... یه چیزی برات در نظر گرفتیم که فکرش رو هم نمی کنی ... یه چیزی ویژه خدمتگذارای ولدمورت .
بلا با شنیدن نام لرد سیاه به خود لرزید و سعی کرد ترس را به وجودش راه ندهد ...


نقد شده در تاپيك===>نقد پستهاي خانه ي ريدل ها


ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۱ ۲۲:۱۱:۲۴
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۲ ۱:۰۴:۰۲



Re: برج وحشت....!
پیام زده شده در: ۱:۰۵ چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۵
#46

سارا اوانز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
چند نفر به او نزدیک می شدند. بلا با نگرانی و ترس به آنان خیره شده بود که چوب دستی هایشان را به سمت تابوت گرفته و آن را بلند کردند. او جای هیچ تقلایی نداشت. باید ساکت و خاموش همان جا در انتظار آینده می ماند. طول مسیر به قدری تاریک بود که بلا حتی دیگر نمی توانست آن دو مرد را ببیند.

مسیر حرکت نا مشخص بود و این فضای گرفته تا جایی ادامه داشت که از دور انوار سبز رنگی مشخص شد. همیشه رنگ سبز برای او آرامش بخش بود زیرا نشان چندین سال تحصیل در مدرسه هاگوارتز با همین رنگ بروی سینه اش در آن زمان قرار داشته بود.اما در آن حال هیچ چیزی برای او آرامش بخش تر از نوید آزادی و رهایی از چنگال آن قلعه حریص که به سختی در حال فشردن او در میان دستانش بود نمی توانست باشد.

به سالن بزرگی رسیدند که مشعل های بزرگی در اطراف آن دیده می شد....چندین صندلی بزرگ و یه تخت سلطنتی عظیم در مقابل همه ی صندلی ها قرار داشت. پنجره های بلندی که تا سقف امتداد داشت با اشکال متفاوت اطراف آن ها نیز از اجزای اصلی آن مکان بود.
بلا که در میان تابوت خوابیده بود رویت سقف از جاهای دیگر برایش آسان تر بود. سقفی که هر لحظه حس می شد که در حل فرو ریختن است. تشخیص اجزای آن کار دشواری بود و نگاه به آن باعث سرگیجه می شد. پس بدین جهت بلا چشمانش را بست.
تابوت را در کناری قرار دادند. سپس بلا را همان طور که دستانش با زنجیر بسته شده بود، بیرون آوردند و به دیواری قفل نمودند. به نحوی که او حتی نمی توانست سرش را تکان دهد.

زمزمه های بسیاری سکوت تالار را بر هم می زد اما لحظه ایی بعد همه خاموش شدند. صدای بلندی در سالن طنین انداز شد:
_ولدمورت مرد قدرت طلبیه ....شاید بتونه دنیا رو تسخیر کنه اما این قلعه متعلق به این دنیا نیست پس نمی تونه گنجشو تصاحب کنه!
بلا سرگردان با حرف های مردی که بروی تخت قرمز رنگی در فاصله ی بالاتری از دیگران نشسته بود گوش می داد. این کلمات برایش نامفهموم بود. آن مرد که بود؟ او را نمی شناخت و مانند سایر اجزای قصر عجیب و مرموز به نظر می آمد.

مرد در حالی که لبخند سردی بروی لبانش نقش می بست گفت:
_و مجازات اونایی که تصور می کنن می تونن بیان و در بدست آوردن این گنج سهمی داشته باشن چیزی جز مرگ نیست. اما تو چون یکی از یاران ولدمورت هستی باید با قدرتت بمیری! باید قدرتتو به من و همه کسانی که اینجا حضور دارن نشون بدی و بگی که قدرتت چقدر می تونه زمان رسیدن مرگ رو از تو دور کنه.....

هر کلامی که از دهان آن موجود رها می شد همچون تیری تا مغز استخوان بلا پیش می رفت و او هیچ سپری برای دفاع نداشت. اشک در چشمانش جمع شده بود اما مقاومت می کرد تا فرو نریزند. احساس می کرد همچون عروسکی بدون هیچ راهی برای دفاع از خود در آن میان قربانی خواهد شد. سرنوشتش را در مقابل دیدگانش به وضوح می دید. با خود فکر می کرد که تصمیم آن ها چیست و منظور از قدرت چه چیز می تواند باشد.

در همین افکار بود که دستان آن مرد قوی هیکل بر هم خورد و جویبار سبز رنگی از زیر پای بلا روان شد. مرد به سخن آمد:
_آب این جوی می تونه هرچیزی رو که سر راهش باشه رو برداره. همه چیز!
سپس این بلا بود که به آهستگی به حرکت در آمد و تا زانو در آن آب فرو رفت. لحظه ایی تعادلش را از دست داد و می خواست که به درون آب بیافتد که خود را کنترل کرد و عقب کشید.
_بی جهت تصور نکن که آرامش عبور این آب مثل باطنشه !موادی که سازنده این جوی هستند خیلی چیزهایه دیگه ایی رو هم می تونن با خودشون ببرند...مثل گوشت بدن انسان!
بلا لرزید. به سختی توانسته بود تعادل خود را حفظ کند. ناگهان تکه ایی از پارچه ی قسمتی از پاهایش که درون آب قرار داشت جدا شد و به سرعت ناپدید گشت.

_اینجاست که باید قدرتتو نشون بدی. اینکه چقدر می تونی اون تو دووم بیاری! اگر داخلش پرت بشی دیگه نمی تونی بیرون بیایی مثل الان که دیگه برای فرار دیر شده و کم کم نابود میشی! در صورتی که بتونی روی پاهات بایستی 24 ساعت وقت داری که با زندگی خدا حافظی کنی چون بعد از این مدت دیگه گوشتی از پاهات باقی نمی مونه و تو بر اثر خون ریزی می میری!
بلا به سمت یکی از پنجره ها برگشت و سعی کرد بیرون را ببیند که همان صدا پاسخ داد:
_برای دیدن زمان زحمت نکش چون در اینجا آسمونی وجود نداره!


آب روان را دنبال می کرد. هر قدم که پیش تر می گذاشت مطمئن تر می شد که مسیرش درست است و او حتما به مقصد خواهد رسید. به سرعت گام ها را از پی هم بر می داشت و بر سرعتش می افزود.
ناگهان مسیر آب به درون تالاری کشیده شد. تالاری که پشت دیواری بود و یه پنجره کوچک تنها نمایان گر وجود آن مکان بود. از درون پنجره سالن را نگریست. مسیر آب را به چشمانش دنبال کرد تا جایی که بروی یک نفر متوقف شد. بله درست حدس زده بود... آن بلا بود که در میان آب نهانده شده بود.

او تمام سخنان مرد را شنید. این شنیدن به معنی آن بود که باید هر چه زود تر کاری می کرد. دنباله جویبار را با چشم گرفت تا به برجکی استوانه ایی شکل در گوشه ایی از سالن رسید. او در اندیشه نجات بلا به این فکر می کرد که آیا می تواند منشاء آب را در آن برجک بیابد یا نه!
اگر لازم بود از میان آن موجوات رنگارنگ که روی صندلی هایشان آرمیده بودند ، بگذرد چه؟ چه باید می کرد؟؟؟

*****************************

شرمنده از اینکه زیاد شد!!

نقد شده در ===>نقد پستهاي خانه ي ريدل ها


ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۲۵ ۲۳:۱۲:۴۹


Re: برج وحشت....!
پیام زده شده در: ۱۵:۴۵ چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۵
#47

ورونیکا ادونکورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۸ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۴:۲۲ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 404
آفلاین
سکوتی زجر آور که دل هایی مملو از رنج را به یکدیگر پیوند می داد، به کمک صدای شر شر آب و در هم فرو رفتن قطره ها فرو می شکست، با این حال هنوز احساس مرگ در زیر شاخه های فرو شکسته از غرور بر روی بلا فشاری فزون وارد می آورد.
محیط بیش از گذشته به تیرگی مایل نموده بود و تاریکی همچون سایه ای بر روی روشنی آشکار نشانده شده بود. سقف همچون روکشی از رنگ سیاه بالای قصر را پوشانده بود و در بیرون از پنجره، آسمان، ستارگان و حتی ماهی پرفروز دیده نمی شد. در سرزمینی دور افتاده و قصری نهان در زیر سلطه ی نیروهایی اهریمنی مرده هایی آرمیده بودند که روحشان در میان امواجی سهمگین از آب ها و آتشی هویدا همراه با رازهایی بی دلیل دفن شده بود.
در این میان محیط آن جا نیز بی نهایت خفقان آور به نظر می رسید و طریقه ی تنفس در آن جا نیز از بین افکار مغشوش بلا خارج دیده می شد... ناگهان صدای آب ها اندک اندک به پایان رسید. گه گاهی صدای چکه ی قطره ای کوچک بر روی سیل عظیمی از آب های راکد به گوش می رسید و جز آن سکوت محض... در میان هوا توده ای مه مانند همراه با گرمایی طاقت فرسا ایجاد شده بود که رهایی از آن غیر ممکن به نظر می رسید... ناگهان بر روی دیوارهای قصر علامت و نشانه هایی ظاهر شدند که در میان تاریکی با رنگ هایی آشکار نمایان بودند... به آرامی نورشان روشن می شد و بعد به سرعت به سیاهی مبدل می شد؛ به همین خاطر بود که تشخیص آن ها از عهده ی بلا بر نمی آمد.
هنوز به طور کامل در آب فرو نرفته بود. صدای ناله های مکرر او در تالار بسته ی آن جا طنین می انداخت و انعکاس آن باری دیگر به گوش می رسید... بلا لحظه ای نفسش را با حرص بیرون داد و بعد به صورتی عمیق هوا را در بینی های خود فرو کشید و بر روی زانوهایش فشاری زیاد وارد آورد. از درد به خود پیچید. چهره اش بیش از گذشته منقبض شد و در هم فرو رفت. در حالی که به سختی تلاش می کرد بیش تر از گذشته روی پاهایش بایستد، چشمانش را بست... حسی عجیب در درون او نشئت گرفته بود... هنوز کلمات لرد سیاه در گوش هایش می پیچید... اما به درستی که راه اصلی را نمی دانست... و تنها به راه رهایی از دشواری های آن جا می اندیشید !
بین زیبایی و رازهای نهفته ی قصر و ظلمت قبر های آن فردی با پاهایی آهنین و تحکمی خالصانه گام برمی داشت. بلا با شنیدن آن لبانش را - که خشک شده بود - باز کرد و آن را کمی تر کرد. سپس نام لرد را زیر لب زمزمه کرد و بعد از گذشت چندین ثانیه با فریادی بلند از جای برخاست. سرش به شدت گیج می رفت و تشخیص محیط برایش بی نهایت دشوار بود. در این بین صدایی از فاصله ی نه چندان دور به گوش رسید:
- بلا... !
بلاتریکس به شنیدن نام خود از خوشحالی بر خود بالید. لبخندی بی رمق بر روی لبان او نقش بست و آرامشی بی نظیر ژرفای وجودش را فرا گرفت. اما طولی نپایید که همین احساس نابود شد و جای آن را تشویش و اضطرابی ناشی از فضا پر کرد.
صدای فریادی گوش خراش و موحش شنیده شد:
- مواظب باش... !
در همان لحظه باری دیگر صدای شرشر آب ها به گوش رسید. اما سرانجام این بار توانست بلا را مجذوب خود کند. او نیز بدون معطلی به طرف بلا حرکت کرد، با این حال در بین راه او نیز عاملی مانع از این کار شد........
-------------------------------------------------
اگه سوژه رو خراب کردم پستم رو در نظر نگیرین !

نمي خوام نوشتت رو نقد كنم فقط يكي دو مورد كه به ذهنم مي رسه رو ميگم.
نوشتت خيلي سنگين بود و علتش هم توصيفات زيادي بودن كه به كار بردي. البته فضاي برج رو خيلي زيبا به تصوير كشيدي اما متاسفانه خيلي هم بي روح بود.
اين همه توصيف وقتي در جهت اصل داستان نباشن و زياد هم باشن نوشته رو خسته كننده مي كنن. در كل به نظرم بايد سعي كني به داستانهات روح بدي!
در حقيقت از توصيفات زياد با كلمات سنگين بپرهيز و سعي كن شخصيت هاي نوشتت رو انساني تر جلوه بدي.
يه نكته ديگه هم اينكه بعضي جاها تكرار فعل رو در جملات پشت هم داشتي!

موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا


ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۶ ۱۱:۱۳:۱۸
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۶ ۱۱:۲۰:۴۶

اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s


Re: برج وحشت....!
پیام زده شده در: ۱:۱۴ شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵
#48

چو چانگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۰ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۷ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از کنار مک!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1771
آفلاین
بلا با آرامش خوفناکی به طرف آب سبز روان کشیده میشد. نه صدای قهقهه ها را می شنید، نه موجودات چندش آمیز اطرافش را می دید، و نه درد گزنده پاهایش را حس می کرد...

خم شد و با لذت در آب نشست. چه آرامشی! چه زیبا بود که می توانست امواج کوچک را حس کند! در اوج لذت صدای جرنگی شنید که حاکی از جدا شدن زنجیرهایش بود. آزادی! حالا می توانست به سرچشمه آب برسد، به سرچشمه آن آرامش دست نیافتنی!

به سادگی بر فشار ضعیف آب غلبه کرد و پیش رفت. درست در کنار گنبد رنگین بود. آبشار کوچکی از آنجا به پایین میریخت.. آنقدر نزدیک بود که می توانست دست دراز کرده و حسش کند. قدمی به جلو گذاشت، درست زیر آبشار بود.

با تعجب دریافت که پشت آبشار نورهای رنگینی می رقصند و جا عوض می کنند و سپس به درون سیاهی پوچی که در وسط قرار داشت، رخنه کرده و از بین میروند...

آهسته دست دراز کرد و سیاهی را لمس نمود. در یک آن وحشت سرتاپای وجودش را فراگرفت و فریادی از اعماق دل بیرون داد. سیاهی او را به خود می کشید، مقاومت فایده ای نداشت و در چنگال تاریکی تا ابد اسیر بود...

-----

سوروس با وحشت از پشت پنجره بلا را نظاره می کرد. می خواست فریاد بزند، هشدار دهد و او را از خطر برهاند. اما صدا در گلویش خشک شده و او را یارای فریاد زدن نبود!!

صدای فریادی به گوشش رسید. نگاهش از بلا به مرد سیاه پوشی منعطف شد که ارواحی در کنارش قهقهه می زدند.همانهایی که مانع رسیدنش به بلا شده بودند. با یک نگاه مرد را شناخت. بی توجه به خطراتی که تهدیدش می کرد به داخل دوید و با تمام توان فریاد زد:

_ ارباب...!!!

در امان بود! با وجود لرد سیاه، بزرگترین جادوگر سیاه قرن، دیگر چه کسی جرئت میکرد به او آسیبی برساند! لرد لحظه ای سر برگرداند و بی هیچ احساسی او را نظاره کرد. برق امید در چشمان سوروس دوید. اما ناگهان لرد پیچ و تابی خورد و به هوا بلند شد. همچنان که رنگ خاکستری به خود می گرفت و بالاتر می رفت، امید سوروس نیز به سراب مبدل می شد. چه ساده گول یک شبح را خورده بود!

لبخند تلخی زد و به سوی گنبد رنگین دوید. بلا آنجا مبحوس بود، آیا باید او را نجات می داد!؟ به سوی شبح خاکستری برگشت و با یادآوری لرد ناگهان چیزی در خاطرش زنده شد...

-سوروس، باید دنبال جویبار سبز رنگی رو بگیری و به سرچشمه اون برسی.باید سرچشمه رو پیدا کنی! و اونجاست که چیزی رو که براش ماموریت داری رو خواهی یافت!

درجا خشکش زد. گنبد! سرچشمه همین بود. گنج هیوگو مطمئنا آنجا بود...درون گنبد!همانجایی که بلاتریکس محبوس شده بود. بدنش به لرزه افتاد! یعنی ممکن بود؟ ممکن بود بلاتریکس لسترنج،مرگخوار سرافراز ولدمورت، جزئی از گنج نهفته ی لرد هیوگو شده باشد!؟



پست خيلي خوبي بود و ايراد خاصي بهش وارد نيست! بجز چند نكته ي بي دقتي:
نقل قول:
سیاهی او را به خود می کشید...

سياهي او را به سوي خود مي كشيد.
نقل قول:
مقاومت فایده ای نداشت و در چنگال تاریکی تا ابد اسیر بود...

تا ابد اسير مي شد.
نقل قول:
صدای فریادی به گوشش رسید. نگاهش از بلا به مرد سیاه پوشی منعطف شد

" منعطف" به معنيه پيچ و خم مياد! در جملت معني نميده...به جاش مي تونستي بنويسي معطوف.
نقل قول:
بلا آنجا مبحوس بود،

محبوس بود!

در كل همينطور كه گفتم خيلي خوب بود!!

موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۲۵ ۱۰:۰۱:۴۲
ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۲۵ ۱۰:۰۳:۱۲
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۲۵ ۲۲:۳۲:۰۰

[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


Re: برج وحشت....!
پیام زده شده در: ۱۸:۲۱ شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵
#49

آرامينتا  ملي فلوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۶ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۱۶ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۶
از اولين پله!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 173
آفلاین
سوروس به آرامي و باگام هايي نامطمئن به طرف گنبد رفت. تمامي اعضاي بدنش آرامشي خاص داشتند.
اميد همانند معجون خوشبختي در رگ هايش جريان ميافت. يعني بلا گنجينه را پيدا كرده بود؟
نگاهي به سقف اتاق انداخت. هنوز هم كسي او را زير نظر داشت. به نزديكي گنبد كه رسيد متوجه موضوعي غير طبيعي شد. هيچ دري وجود نداشت و جويبار و سر چشمه اش هم بسان ماري در علفزار ميان سنگ ها ناپديد شده بودند.
با دستاني خيس ديواره هاي گنبد را لمس كرد، شايد سنگي متفاوت و يا شكافي مي يافت. نمي دانست چه مدت در حال جستجو بوده اما دست هايش ديگر حس نداشتند و لرزه اي بدنش را فرا گرفته بود.
با دستاني لرزان به آخرين اميدش چنگ زد. چوبدستيش تمامي توانش را به كار گرفت و افسون هايي را به سوي گنبد روانه كرد. اتفاقي نيفتاد. چوبدستيش را به گوشه اي انداخت. احساس مي كرد مسافت زيادي را دويده. نفس هايش نامنظم و كوتاه به ديواره هاي سخت و نفوذ ناپزير بر خورد مي كردند.
آنها شكست خورده بودند. گنجينه و بلاتريكس هر دو مدفون در آن برج شوم باقي مي ماندند.
صدايي بم و آشنا دوباره در اتاق طنين انداز شد. يعني لرد بازگشته بود!؟ شبح بار دگر در مقابل سوروس شكل گرفت. اين بار در ميان وهم و نااميدي اي كه او را در آغوش كشيده بود شبح را شناخت.
لرد هيوگو با همان لبخند منحوس در مقابلش بود و چيزي هم در دستانش برق مي زد.
گنجينه صاحبش را يافته بود!



خب با تشكر از تمامي دوستان!! ماجرا تمام شد! فكر كنم بهتر باشه بيش از اين كش پيدا نكنه. در نتيجه شخص بعدي اي كه خواست بنويسه يك ماجراي جديد را در برج ايجاد كنه!!

موفق باشيد
آرامينتا ملي فلوا


ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۲۵ ۲۰:۱۷:۰۵


Re: برج وحشت....!
پیام زده شده در: ۱۶:۱۵ سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۸۵
#50

مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۵۷:۴۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۳
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
کاربران عضو
پیام: 1708
آفلاین
موضوع جدید.

در وزارت سحر و جادو در سازمان اسرار دری وجود دارد که هیچ وقت باز نمیشود. تاکنون خیلی ها سعی کردند از آن در رد بشوند و برای این کار انواع اقسام طلسم ها و فنون جادوگری را که فکر میکردند کارامد باشد بکار گرفتند اما هیچ کدامشان در هدفشان موفق نبوده اند اما به راستی پشت این در چیست؟
---------

- بجنبین ... بجنبین راه بستست باید دوباره برگردیم! لعنتی ها
- اما ما همین الان از اونجا اومدیم بیرون. نمیتونیم دوباره برگردیم.
- هر کار میگم انجام میدیم.
سه مرگخوار سرهایشان را در مقابل بارانی از طلسم ها که از دو سو به سمتشان میامد خم کردند و از سنگرشان فاصله گرفتند و با تمام سرعت به سمت دری که چند لحظه پیش از آن خارج شده بودند حرکت کردند. انگار این دفعه واقعا کار تمام مرگخواران تمام بود چرا که هفت هشت مرگخوار سراسیمه در مقابل سیلی از نیروهای وزارتخانه و محفل هیچ شانسی نمیتوانستند داشته باشند.
لوسیوس و بلاتریکس و دالاهوف برای چندمین بار در آن شب وارد اتاق دایره ای شکل آشنایی شدند که به طبقات بالاتر وزارت منتهی میشد. بلافاصله تا آخرین نفر از گروه سه نفره مرگخواران در را پشت سرش بست اتاق شروع به چرخیدن کرد. در اون میان لوسیوس با آشفتگی گفت:
- این دفعه هر طور شده باید راه خروج رو پیدا کنیم. بیرون میتونیم اپارات کنیم کافیه از اینجا خارج شیم.
اتاق دایره ای شکل با حرکت ناگهانی از چرخش باز ایستاد. بلافاصله هر یک از مرگخواران به سمت دری رفتند تا آن را باز کنند بلکه در پشت آن همان اتاقی باشد که آنها انتظارش را میکشند. اما درست در همان لحظه یکی از درها در آن سمت اتاق بشدت باز شد و سه نفر در حالی که طلسم های خودشان را با خشم به سمت سه مرگخوار میفرستادند وارد شدند.
بلا در حالی که از مقابل یک طلسم ارغوانی رنگ جاخالی میداد با نیشخند گفت:
- به به عمو زاده عزیزم به همراه یاران وفادار اون پیرمرد خرفت! ترکیب جالبیه.
و با طلسمی جواب او را داد. اما سیریوس توجهی به حرفهای بلاتریکس نداشت او بلافاصله به سمت دو همکار خود برگشت و فریاد زد:
- ریموس ، تانکس! نباید بزاریم از اینجا فرار کنند.
اما احتیاجی به هشدار سیریوس نبود! لوپین و تانکس هر دو وارد اتاق شده بودند تانکس مشغول مبارزه با دالاهوف بود و لوپین هم با لوسیوس در حال جنگیدن بود.
سه محفلی در حالی که مبارزه میکردند دائم نام مرگخواران را فریاد میزدند بلکه دوستانشان به کمکشان بیایند و سه مرگخوار نیز با تمام وجود در حال مبارزه با آنها بودند و هیچ کدامشان توجه به دری نداشت که آرام آرام داشت باز میشد. دری که هرگز باز نشده بود و هرگز کسی نمیدانست چه چیزی در پشت آن قرار دارد. در درون آن تنها تاریکی مطلق و سکوت بود گویی هیچ نور و هیچ صدایی قادر به رد شدن از آن در نبود.
ناگهان طلسمی درست در وسط اتاق خورد و انفجار بزرگی را پدید آورد به طوری که هر کدام از مبارزان به سمتی پرتاب شدند. لحظه ای سکوت برقرار شد اما همان چند لحظه هم کافی بود تا مرگخواران صدای چندین پا را بشنودند که از اطراف داشتند به سمت آنها میدویدند. آنها با مرگ فاصله ای نداشتند!
سه محفلی داشتند از جاهای خود بلند میشدند که که با دومین انفجار دود و خاک همه جا را فرا گرفت در آن میان لوسیوس به سمت دو همراه خود رفت و در حالی که به ردای هر دویشان چنگ انداخته بود به همان دری اشاره کرد که باز شده بود و فریاد زد:
-اونجا!
بلافاصله دو مرگخوار از زمین بلند شدند و همراه با مرگخوار سوم قبل از اینکه به سرنوشت خودشان، قبل از اینکه به چیزی که در آن اتاق در انتظارشان بود، فکر کنند وارد آن شدند. بلافاصله لوسیوس سعی کرد در را پشت سرش ببندد اما انگار در قصد حرکت کردن نداشت. با اولین طلسمی که از در وارد شد و درست از بین سه مرگخوار گذشت بلاتریکس جیغ کشید:
- در رو ول کن باید هر چه زودتر فرار کنیم!
سیریوس در حالی که با خشم از روی زمین بلند میشد فریاد زد:
- نباید فرار کنند دونبالم بیاید.
سه محفلی نیز مانند مرگخواران از در وارد فضای پشت آن شدند. درست همان لحظه که لبه شنل سومین نفر ناپدید شد در سویی دیگر دری به شدت باز شد و به دونبال آن فریادی حاکی از وحشت و تقلایی بیهوده برای دوباره باز کردن در. اما در دیگر بسته شده بود و آلبوس دامبلدور با آشفتگی در اتاق دایره ای شکل به سرنوشت سه همکارش فکر میکرد و اینکه شاید دیگر هرگز آنها را نبیندد.

به برج وحشت خوش آمدید!!!

_______________________
نقد شد


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۱۰/۲۷ ۱۴:۱۸:۰۵
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در تاریخ ۱۳۸۵/۱۰/۲۷ ۱۴:۳۲:۵۷








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.