هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۰:۱۸ چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۶

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۳:۳۰:۴۳ یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4765
آفلاین
~ نمونه‌ای از پست تیم حدس زننده در مسابقات پانتومیم جادویی ~

کلمه: کوچه ناکترن
***************************************

مدت‌ها بود که در پاتیل درزدار به انتظار نشسته بود. همواره روزانه افراد زیادی برای رفتن به کوچه دیاگون از پاتیل درزدار عبور می‌کردن. اما مدت‌ها بود که پاتیل درزدار دیگه حال و هوای همیشگیش رو نداشت. با این حال بالاخره شخصی که لینی مدت‌ها در انتظارش گوشه‌ای پناه گرفته بود، قدم به داخل پاتیل درزدار می‌ذاره. طبق انتظاری که می‌رفت، بدون معطلی و بی‌توجه به اصرار تام برای اندکی ایستادن و میل کردن نوشیدنی، به سمت دیواری که اونو به دنیای جادویی کوچه دیاگون می‌کشوند می‌ره.

لینی بعد از کمی انتظار بالاخره از پناهگاهش در میاد و تام رو با چشمانی متعجب تنها می‌ذاره. مردی که به دنبالش بود، با سرعت زیادی در حال حرکت به سمت مقصدش بود. تا اینکه اولین توقفش رو مقابل کوچه‌ای تنگ و تاریک انجام می‌ده. تابلوی همیشه خاک گرفته‌ی کوچه ناکترن، دیگر همانند گذشته نبود. برق می‌زد و با افتخار نامش رو فریاد می‌زد. با این اوضاع، عجیب نیست مردی که قصد ورود به اونو داشت، بدون کوچیک‌ترین نگرانی‌ای به داخل کوچه قدم بذاره. سال‌ها از زمانی که هنگام ورود به این کوچه باید اطرافت رو می‌پاییدی تا مبادا کسی متوجه ورودت بشه، می‌گذشت. حالا همه روزه جادوگران سیاه و حتی خاکستری(!) زیادی در حال رفت و آمد به کوچه پر رونق ناکترن بودن.

لینی به دنبال مرد به داخل کوچه ناکترن قدم می‌ذاره. باید فاصله‌ش رو حفظ می‌کرد، چون ممکن بود با مرگخوارای زیادی رو به رو شه و احوال‌پرسی احتمالی با اونا نباید موقعیتش رو لو می‌داد. مرد که به نظر راهو از بر بود، ویبره‌زنان به سرعتش اضافه می‌کنه. اونقد که لینی طی یکی دو کوچه تعقیب مردو گم می‌کنه.
- لعنتی؟ کجا رفت این؟

لینی نگاهی به اطراف می‌ندازه. کوچه ناکترن برای اون هم جای غریبی نبود! بنابراین با یک حساب سرانگشتی مقصد مردو حدس می‌زنه. لینی بال‌بال‌زنون به راهش ادامه می‌ده تا اینکه به مغازه‌ای که سردر اون نام "مواد اولیه‌ی معجون‌های سیاه" رو نشون می‌داد می‌رسه. به آرومی خودشو به سوراخ در می‌رسونه و از لای اون به دنبال مرد می‌گرده.

- پـــخ! هی لینی پیدات کردم! فک کردی نفهمیدم دنبالمی؟

لینی که شکست خورده بود، با ناامیدی سرشو از سوراخ در بیرون می‌کشه و به سمت مرد برمی‌گرده.
- هکتور. از کجا فهمیدی؟
- مگه نمی‌دونی؟ ویبره‌های من خیلی قوی‌ان. ایجاد موج می‌کنن. وقتی ویبره می‌زدم هی موجام به یه مانع پروازکننده برخورد می‌کرد. مشخص بود تویی. حالا چی کارم داشتی؟ معجون می‌خواستی؟

لینی که فقط می‌خواست از خرید هکتور با خبر شه و قبل از اینکه معجون جدیدی بسازه مواد اولیه‌شو گم و گور کنه، حالا دیگه شکست خورده بود و حتی پلن بی هم نداشت. بنابراین سعی می‌کنه اطرافش مرگخواری رو پیدا کنه بلکه سر هکتورو با اون گرم کنه، اما به نظر میومد با وجود حضور دائمی هکتور در این قسمت از کوچه ناکترن، همگان از ترس رو به رویی با هکتور... در واقع با معجون‌های هکتور، از اونجا فراری بودن!

لینی که مغزش به سرعت در حال کنکاش بود، به دنبال راه دیگه‌ای برای خلاص شدن از هکتور می‌گرده.
- هی هکولی. می‌دونی اینجا قبلا چه مغازه‌ای بوده؟
- معجون صاحب مغازه پیدا کن بدم بهت؟
- نه نمی‌خواد. خودم جوابشو می‌دونم. اینجا مغازه بورگین و برکز بوده.
- اشتباه می‌کنی.
- می‌تونم بهت ثابت کنم. هنوز اون دسته که پاتر دستش توش گیر کرده بود مونده. البته چندین بار با الکل و مواد شوینده‌ی قوی شستنش تا دیگه پاتری نباشه. نگو که بعد از این همه وقت که اینجا میای ندیدی؟
- اشتباه می‌کنی. بیا نشون بدم اشتباهتو.

هکتور ویبره‌زنان و با اشتیاق برای ضایع کردن لینی به داخل مغازه قدم می‌ذاره و همین فرصتی می‌شه تا لینی از پشت شیشه براش زبون در بیاره و بال‌بال‌زنون تا جایی که می‌تونه ازش فاصله بگیره!




پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱:۳۱ چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۶

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۳:۳۰:۴۳ یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4765
آفلاین
~ نمونه‌ای از پست تیم اجرا کننده در مسابقات پانتومیم جادویی ~

موضوع: پاپ کورن!
کلمه: ×××× ××××××
****************************************

- نمی‌خوام. من هیچ‌وقت بلد نبودم خوب اجرا کنم. مجبورم نکنین.

لینی ویزویزکنان سعی داشت هم‌گروهیاشو راضی کنه تا مسئولیت سنگین اجرای پانتومیم رو برعهده‌ی کسی جز خودش بندازن. اما از سخنان محکم و چهره‌ی ثابت اونا که نشونه‌ای از هم‌دردی با لینی در اون دیده نمی‌شد، لینی بیش از پیش ناامید می‌شه.

- هی خیلی دارین وقت تلف می‌کنینا! یکیتون بیاد اجرا کنه دیگه حوصله‌مون سر رفت.
- حواستون هست که این اتاقو فقط برای چند ساعت از تام اجاره کردیم؟ تا نیومدن از پاتیل درزدار بندازنمون بیرون بیاین بازیمونو انجام بدیم دیگه.

حالا اعتراض گروه رقیب هم به هوا بلند شده بود. لینی که چاره‌ای جز اجرا نداشت، آه‌کشان میره وسط اتاق می‌ایسته و بلافاصله دو تا از انگشتاشو به نشونه‌ی V به نمایش می‌ذاره.

- با دو شروع می‌شه؟

لینی با حرکت سرش مخالفت می‌کنه و همچنان با اصرار حرکت قبلو تکرار می‌کنه.

- دو کلمه‌ایه؟

لینی لبخندی می‌زنه. حالا نوبت حرکت بعدی بود. تکه کاغذی رو مچاله می‌کنه و بعد از اینکه چند ثانیه دستاشو پشت سرش نگه‌میداره، هر دو دستشو مشت کرده جلو میاره.

- چی شده؟ گل یا پوچ بازی می‌کنی؟
- الان باید حدس بزنیم تو کدوم دستته؟ لینی داریم پانتومیم بازی می‌کنیما. حواست هست؟

لینی با هیجان به هکتور که آخرین دیالوگو به زبون آورده بود اشاره می‌کنه. هکتور که گیج شده بود مجددا حرفشو تکرار می‌کنه.

- حدس بزنیم کدوم...

شدت بالا و پایین پریدن لینی به دو برابر حالت عادیش تبدیل می‌شه. هکتور به آرومی جمله‌شو تموم می‌کنه.
- دستته؟

این‌بار لینی با ناامیدی سرشو تکون می‌ده.

- کدوم؟ کجاس؟ کو؟... چـی؟ کو؟ اولش با کو شروع می‌شه؟

لینی با خوش‌حالی تایید می‌کنه. برای چند ثانیه سرگرم فکر کردن به حرکت بعدیش می‌شه. تو این مدت یکی از تیم حریف از جاش پا می‌شه و می‌ره.

- این کجا رفت؟

لینی بی توجه به غیب شدن یکی از جمع، تصمیمشو می‌گیره و مدام سرگرم اشاره کردن به زبونش می‌شه. از حدس‌های مزخرف تیم حدس که بگذریم به اینجا می‌رسیم...

- زبونتو داری عوض می‌کنی؟ به یه زبون دیگه حدس بزنیم؟

به نظر میومد به سمت درستی در حال حرکت بودن! لینی این‌بار به طرف در می‌ره و چندین بار به اون می‌کوبه.

- مشت زدن؟ اعصاب نداشتن؟ در؟ در بسته‌س؟ کودر؟

آرسینوس که به تازگی بعد از خروج موقتش پاپ کورن به دست برگشته بود، شروع به ردیف کردن حدساش می‌کنه. اما چهره‌ی بی‌روح لینی نشون می‌داد که حتی ذره‌ای به حدس کلمه نزدیک نشدن. بنابراین مجددا حرکتشو تکرار می‌کنه.

- خب داری می‌زنی دیگه.

لینی که بسیار از نزدیک شدن به انتهای اجراش لذت می‌برد، می‌ره برای اجرای آخرین بخش. و حرکتش به این شکل بود که مدام در حال تابیدن دور خودش بود.

- سرگیجه؟
- اینقد می‌تابی که کوبیده می‌شی؟ اولشم کو داره. ولی بخش انگلیسیش کجا رفت پس؟
- کو.... کو... کو... چی بگم خب؟ بابا من جا تو سرم گیج رفت اینقد نچرخ!

و در همین لحظه بود که لینی حس می‌کنه رسالتشو به پایان رسونده. بنابراین نفس عمیقی می‌کشه، البته نفسی که هرگز به انتهاش نمی‌رسه. چون بلافاصله پاپ‌کورنی که تیم حریف از شدت ذوق و شوق به سمت هم پرتاب می‌کردن یکراست به مخ حشره‌ی کوچیک برخورد کرده و موجب بیهوشیش می‌شه!




پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۹:۱۳ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵

سیبل  تریلانیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۷ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۷ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
از برج شمالی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 150
آفلاین
گارسون با سینی خالی جلوی میز ساحره ای با موهای انبوه می ایسته. اخماشو تو هم کشیده و با نگاهش روی میز دنبال چیزی میگرده. ولی میز خالیه. گارسن نگاه شاکیشو به ساحره میدوزه.
-خانم تریلانی. ولی من مطمئنم همین ده دقیقه پیش غذای شما رو آوردم. تمام و کمال. همراه سوپ و سالاد و دسر. من واقعا نمیفهمم اینجا چه خبره؟

سیبل تریلانی از پشت عینکش که حالا تا روی دماغش پایین اومده گارسونو نگاه میکنه.
-یعنی من...پیشگوی بزرگ...مرگخوار اعظم...دروغ میگم آقا؟ د نیاوردی خب. برای من هیچ غذایی نیاوردی. من الان یک ساعته گرسنه و تشنه همینجا نشستم.میخوای جغد بفرستم مامورای وزارتخونه بیان رسیدگی کنن؟

گارسون سرشو تکون میده و میگه: باشه. هرچند مطمئنم غذا آورده بودم. ولی ما دنبال دردسر نمیگردیم. سفارشتونو دوباره براتون میارن.

-صبر کنین!

فریادی از میز کناری به گوش میرسه. سیبل و گارسون به طرف صدا بر میگردن. مردی سیبیل کلفت و بسی ترسناک صاحب صداست. سیبیل کلفت کمی سر تا پای سیبل رو برانداز میکنه.
-خانم تریلانی؟ بازم؟

و بعد رو به گارسون میکنه و میگه:
-این خانم هفته پیش اومد رستوران من...رستوران سه تار سیبیل. خارج از هاگزمیده. گارسون من ادعا میکرد براش غذا برده و این خانم گفته که غذایی در کار نیست. من فکر کردم پسر بچه دروغ میگه و اخراجش کردم. ولی وقتی این برنامه اینجا تکرار شد متعجب شدم!

گارسون نگاه مشکوک و طلبکارش رو به سیبل میدوزه...و سیبل به فکر فرو میره.


یک هفته قبل...رستوران سه تار سیبیل


روی میز پر از غذاهای رنگارنگه. سیبل گرسنه و مشتاق به غذاها خیره میشه. و وقتی احساس میکنه خیره شدن دیگه بسه، کارد و چنگالش رو برمیداره و به طرف بشقاب خم میشه.چنگالش رو توی بشقاب می زنه ولی صدای برخورد چنگال با میز چوبی باعث میشه سرشو بلند کنه.
روی میز خالی خالیه...نه بشقابی و نه غذایی!

سیبل فکر میکنه این یه جادوی جدیده که دوستان مرگخوارش برای اذیت کردنش اجرا کردن. ولی طی هفته آینده قضیه چندین بار تکرار میشه.
سیبل هی لاغر و لاغرتر میشه.


پاتیل درزدار...زمان حال:

گارسون: خب...خانم تریلانی. قصد دارین توضیح بدین که موضوع چیه؟
سیبل:خب...راستش...قصد که ندارم. ولی مجبورم. موضوع موهامه. موهای انبوه و زیبای من...وقتی روی غذا خم می شم غذا و ظرف و هر چی روی میز هست جذب موهام میشه و بعد هم لاشون گم میشه و هر چی میگردم نمیتونم پیداشون کنم. الان با خودتون میگین خب خم نشو! ولی فایده ای نداره. موهای من به این رفتار عادت کردن. غذاها هم موهامو شناختن. همین دیروز تا پشت میز نشستم پاتیل سوپ ذوق زده دورخیر کرد و پرید لای موهام گم شد. من الان دو هفته اس عین زرافه از میوه هایی که هنوز روی درخت هستن و چیده نشدن تغذیه میکنم. من پیشگویی میکنم که با اومدن زمستون بمیرم!تازه ارباب نمیدونه سی و چهار مرگخوارش الان لای موهای من سرگردونن. دو تا شتر با بارش هم رفت و برنگشت. دیشب صدای ساخت و ساز توی سرم میپیچید. فکر میکنم از پیدا شدن منصرف شدن و تصمیم گرفتن همونجا موندگار بشن. در سرم احساس سنگینی میکنم.

گارسون و سیبیل کلفت دلشون برای سیبل نمیسوزه. چون سیبل میتونه موهای نه چندان زیباشو کوتاه کنه و از شرشون خلاص بشه. ولی سیبل معتقده اینجوری بیشتر شبیه پیشگوهاست. مخوف و مرموز.


آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۵:۱۰ دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۵

دومینیک ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۰ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۳۵ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۵
از خوابگاه گریفیندور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 22
آفلاین
دومینیک کارنامه اش را به کوچکترین عمویش،رون ویزلی،نشان داد.رون لحظه ای با صورتی درهم به کاغذپوستی جادویی که رویش با حروف درخشانی نمره های برادرزاده ی عزیزش وارد شده بود،خیره ماند و گقت:

"اینجا نوشته که توی همه ی درسها بهترین دانش آموز مدرسه بودی.این منو یاد دوران نوجوانی هرمیون میندازه."

و آه عمیقی کشید.

دومینیک به اطراف پاتیل درزدار نگاه سریعی انداخت.هنوز هم می ترسید آشنایی آن اطراف پنهان شده باشد و همه چیز را راجع به کارنامه ی او بفهمد.با صدای خیلی آرامی گفت:

"بعله،در حقیقت در همه ی درس ها به جز گیاه شناسی که توی اون افتضاحم..."

رون گفت:

"اشکالی نداره.سردر نمیارم،زمان ما فقط همون امتحانات سمج مهم بود و تنها کارنامه ای هم که می گرفتیم همون بود.نمی فهمم چرا یکهو تصمیم گرفتن برای شما کارنامه ی میان سال بفرستن.تازه الان هم که میان سال نیست،کریسمسه!"

-"اینها مهم نیست عموجان.مهم اینه که من الان با این کارنامه چیکار..."

با دیدن گارسون حرفش را خورد.هیچکس نباید چیزی راجع به گیاه شناسی او می فهمید.

گارسون دو لیوان قهوه ی بزرگ که اسمش را قهوه ی ترول گذاشته بودند-به دلیل اندازه ی بزرگ لیوانها-روی میز گذاشت،وقتی به اندازه ای دور شد که دومینیک مطمئن شد که دیگر در صدارس نیست،به رون اجازه ی حرف زدن داد:

"نگرانیت بی مورده.اگه وقتی من هم سن تو بودم یه همچین کارنامه ای رو بهم میدادن از خوشحالی خودکشی میکردم.تو فقط یه درسو خراب کردی که اصلا به چشم نمیاد."

-"برای مامان میاد،اون عاشق گیاه هاست.جالب اینه که پروفسور لانگ باتم هم اینو میدونه."

-"این همه راه منو کشوندی اینجا که بهم بگی درس موردعلاقه ی مامانت چیه؟"

لیوان ترولی اش را برداشت و شروع به نوشیدن کرد.

دومینیک گفت:

"اون فکر میکنه منم عاشق گیاه هام.تاحالا درختچه های جادویی قدکوتاه تو اتاقمو دیدین؟اون فکر میکنه منم مثل خودشم."

اخم کرد،با تاسف سری تکان داد و ادامه داد:

"این خیلی زشته عموجان."

-"این که گیاه شناسی دوست داشته باشی زشته یا اینکه منو این همه را بکشونی اینجا؟"

-"نه اینکه قهوه رو هورت می کشین! ولی من شما رو بی دلیل نیاوردم.ازتون میخوام با من همدست بشین."

لحن حرف زدنش به یکباره مرموز شده بود و رون را یاد روزهایی انداخت که فرد و جورج از او تقاضای همکاری میکردند.

-"همدست؟"

-"تقریبا میشه گفت همکار.شما کلی جادو بلدین.خیلی بیشتر ازمن.جادویی به کار ببرین که نمره ی گیاه شناسی من عوض بشه."

رون که اصلا انتظار چنین درخواستی را از دختری به ساکتی دومینیک نداشت،به سرفه افتاد لیوانش را روی میز گذاشت:

"چی؟"

-"گفتم که شما نمره ی منو..."

-"شنیدم چی گفتی."

دومینیک با چشمان درخشانش به او نگاه کرد و معصومانه پرسید:

"قبول نمی کنین نه؟"

-"البته که نه.این خلاف مقرراته.ما باید به عدالت توجه کنیم."

به نظر می آمد هیجانات دومینیک به یکباره فروکش کرده است.سرش را پایین انداخت و چشمش را به در پاتیل درز دار دوخت که همان موقع باز شد و یک جن خانگی که نسبت به دیگرجن ها کوتاه به نظر میرسد وارد شد.به طرف میز آنها آمد و گفت:

"ارباب رون!دیدی فهمید که شما بدون ارباب هرمیون بیرون آمده اید پس آمد تا به شما سر زد.میخواهید دیدی پشتتان را ماساژ دهد؟"

رون با دستپاچگی و به تندی گفت:

"نه دیدی فعلا برو بیرون تا صدات کنم."

-"پس دیدی رفت ارباب."

و به سرعتی که وارد شده بود خارج شد.

دومینیک سرش را بالا گرفت ،چشمانش را به چشمان رون دوخت و با حیرت پرسید:

"شما یک جن دارین عمو رون؟"

حقیقت این بود که تمام اعضای خانواده ی ویزلی(و صد البته پاتر) حتی بچه ها از جمله دومینیک عضو ت.ه.و.ع بودند و نگهداری از جن های خانگی برای همه شان ممنوع بود.رون این قوانین را زیر پا گذاشته بود.

من من کنان گفت:

"اومم...چیزه...یعنی اینه...من فقط میخواستم وقتایی که هرمی نیست یکی کمکم کنه..."

-"ولی این خلاف عدالتیه که حرفشو میزدین.عمه جینی با اینکه شاغله باز هم همه ی کارهاشو خودش میکنه."

برای چند ثانیه صورتش حالتی گرفت که رون را یاد پرسی انداخت:

"شما باید کارنامه ی منو درست کنین تا منم چیزی به زن عمو نگم."

بعد در حالی که لبخند میزد،لیوان ترولش را برداشت.لبخندش آنقدر برای رون آشنا بود که نمی دانست آن را کجا دیده است و هرگز یادش نیامد آخرین بار این لبخند را روی صورت پسربچه ی بازیگوشی دیده که در دعوا با هرمیون پیروز شده است.رون برای این یکی دیگر جوابی نداشت.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۹:۰۴ شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۵

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
لوییس ویزلی با قدم های آرام از پلکان چوبی پاتیل درزدار پایین آمد و وارد کافه شد. میتوانست بگوید که کافه شلوغ بود اما سر و صدایی شنیده نمیشد و چند نفر در هر میز خودرا جلو آورده بودند و زیرلب باهم صحبت میکردند.لوییس با گام هایی کوتاه و آرام تا توجه کسی جلب نشود پشت میز تک نفره ای نشست و دستش را برای گارسون تکان داد.گارسون با سرعت عمل بالایی خودرا به میر لوییس رساند و با صدای زیری پرسید:

- چی میل دارید؟

لوییس با روی گشاده جواب داد:

- آب کدو حلوایی و شماره جدید پیام امروز لطفا

گارسون سرش را به نشانه تایید تکان داد و بلافاصله از زیر پیشخوان یک شماره از پیام امروز را درآورد و روی میز لوییس گذاشت سپس, سفارش آب کدوحلوایی را به مرد پیری که پشت پیشخوان بود گفت.لوییس خود را روی صندلی اش ولو کرد و شروع به خواندن کرد:

امنیت آزکابان به خطر افتاد!

همیشه یک چیز بود که آزکابان را امن ترین زندان جهان میکرد: موقعیت جغرافیایی.اما کاهش باران و رگبار مسعولین آزکابان را نگران کرده است.معاونین ارشد وزارتخانه در این باره گفته اند: مسلما جای نگرانی نیست اما شاید کاهش بارندگی آزکابان را به خطر بندازد زیرا غیب و ظاهر شدن در باران بسیار سخت است و تنها راه فرار از آزکابان غیب و ظاهر شدن است. آزکابان با امکانات امنیتی بسیار ویژه ای چون اجرای افسون های محافظتی برروی خود زندانیان و... هنوز هم امن ترین زندان دنیاست.

نوشیدنی کدوحلوایی لوییس با صدای خفیفی روی میز گذاشت. لوییس هم بی درنگ شروع به نوشیدن کرد اما هنوز جرعه ای فرونبرده بود که صدایی پشت سرش که بلند شده بود گوش لوییس را تیز کرد:

- باز هم وزارتخونه!

لوییس چرخید و به مرد میانسالی که صورتی لاغر و موی بلندی داشت نگاه کرد.

فرد دیگری که صدای بمی داشت گفت:

- آروم باش!.

- نباید تصمیم گیری درباره یه جامعه فقط دست یک سازمان باشه!.

- ولی یادت باشه که وزیراش همیشه تغییر میکنن.

- خب که چی! از دست بد میفتیم تو چنگ بدتر... مثل اون فاج.

- جنگ تو جامعه جادوگری تا جنگ توی جامعه مشنگ ها خیلی فرق میکنه.

- میشه بگی چیش فرق میکنه!

- همه چیزش.

در این میان مردی جوان در کناره سالنکه صورتش را زیر روزنامه اش پنهان کرده بود گفت:

- آهای شما دوتا! ساکت باشین و اینقدر غرولند نکنید!

فرد اول نعره زد:

- تو کی هستی که به ما دستور بدی!

در یک لحظه چوبدستی کشیده شد و طلسمی که مرد میانسال روانه کرده بود توسط مرد جوان منحرف شد و به سرعت به پایه میز لوییس خورد.لوییس که دستش را روی میز گذاشته بود به همراه آب کدو حلوایی اش کله پا شد و با صورت روی زمین افتاد.مرد جوان چوبدستی اش را تکانی شلاقی داد و طلسمش مانند موجی به قفسه پشت پیشخوان برخورد کرد و همین باعث شد لیوان های روی قفسه به سرعت بشکنند و تکه هایشان در فضای سالن پخش شود.ناگهان لگدی به در خورد و دومرد جوان با موهای زرد که نشان کاراگاهی بر سینه داشتند وارد سالن شدند. عکس العمل مرد میانسال و همراهش برای غیب شدن خوب بود اما کاراگاهان سریع تر بودند و طلسم کاراگاهی که کنار در بود به شدت به ساعد مرد خورد و آن را از غیب شدن باز داشت.همراه مرد دست به کار شد و میز را با طلسمی به سمت کاراگاهان پرتاب کرد و به پای یکی از کاراگاهان خورد. کاراگاه دیگر اما طلسمی قرمز رنگ به سمت مرد روانه کرد و طلسمش به شدت به سینه مرد خورد.




پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۰:۲۳ شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۴

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۳:۵۴
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1121
آفلاین
_من اگه تو نباشی،چجوری واسه گنده ها بکنم قاطی؟!من اگه تو نباشی،دلم رو خوش کنم به چی؟!

مردی که از فرط نوشیدن نوشیدنی کره ای از خود بیخود شده بود،در حال خواندن آهنگی بود که ناگهان سرش را روی میز گذاشت و به خواب رفت...
اما آوازش توجه رودولف را جلب کرد...رودولف لسترنج،بر روی صندلی نشسته و منتظر سفارشش بود!

رودولف در یک سال و چهار پنج ماه گذشته بسیار به این مهمانخانه آمده بود...شاید بیشتر از هرجای دیگری...و یا شاید هرکس دیگری!
به نظر میرسید دلیل این امر این بود که رودولف در اینجا بیشتر از هرجایی خودش بود...به کسی شباهت نداشت،نقابی نداشت،فقط خودش بودی...خودش را دوس داشت...پس جایی را که خودش باشد را هم!
از شر دنیایی بیرون،به اینجا پناه میاورد...از شر دنیای بیرونی که نمیتوانست آزادانه غر بزند،حال که اینجا اینچنین بود...دنیای بیرونی که نمیتوانست بی دلیل بخندد،حال که اینجا اینچنین بود!

رودولف پاتیل درزدار را دوست داشت...میدانست اینجا از هاگوارتز پر رمز و راز تر و حتی بزرگتر است...تنها میبایست کسی برود دنبالش و رازهایش را کشف کند!
پاتیل جایی بود که دوستان زیادی پیدا کرده بود...رودولفی که در دوست گرفتن خسیس ترین افراد روی زمین بود،رودولفی که تمام رابطه های اجتماعی ساده اش را به محض اینکه حس میکرد ممکن است به صمیمیت و دوستی منجر شود،آن رابطه را قطع میکرد،اینجا بدون آن هفت خان ها،دوستان میتوان گفت خوبی پیدا کرده بود...و دشمنانی هم...هرچند کم،ولی بودند!
ابتدا به این می اندیشید که چگونه ممکن است کسی در اینجا دشمن داشته باشد؟!اما پاتیل برای رودولف مهم بود...پس به خاطر پاتبل،به خاطر اینکه پاتیل آسیب نبیند،عصبی میشد،حرص میخورد،دعوا میکرد و خب اینچنین بود که دشمن پیدا کرده بود...هرچند دشمنان رودولف،دشمنی بچه گانه داشتند و حداقل حالا دیگر رودولف برایشان هیچ اهمیتی قائل نبود!

چه شب هایی که تک و تنها در این مهمانخانه حضور داشت...از شلوغ بودنش خوشحال و از خلوت بودنش غصه دار میشد...اگر کسی تازه به پاتیل می آمد،سعی میکرد او را ماندگار کند!

یک بار ناخواسته یک ماه از ورود به پاتیل منع شد...یک بار هم خواسته یک ماه و نیم به پاتیل نیامده بود در این یک سال چهار پنج ماه!
اما نتوانست تحمل کند و دوباره به پاتیل برگشت،هنگامی که فشار بر او زیاد شد...هرچند که دلایلی که باعث رفتن خودخواسته اش شده بود،از بین نرفته بودند،اما دلتنگی و نیاز چیزی بود که رودولف را دوباره به پاتیل کشاند!
او خود معترف بود که به این پاتیل نیازمند بود...قویتر از آن بود که بدون پاتیل مشکل آنچنانی برایش پیش بیایید،یعنی حتی نیازی به قوی بودن هم نبود برای اینکار!ولی رودولف ترجیح و اولویتش این بود که تا وقتی منفعت پاتیل بیشتر از ضررش است،از آن استفاده کند...به آن پناه بیاورد!

سال پیش به هنگامی که دوستان زیادی را به دلیل مرگ،مهاجرت و دلیل دیگر از دست داده بود،این مهمانخانه برای پناهگاه امنی بود!
و حالا هم همین توقع را از پاتیل داشت...هرچند که سخت تر شده بود این امر،ولی رودولف امیدوار بود!

_سفارشتون حاضره!
صدای متصدی بار،رودولف را از فکر بیرون آورد...لبخندی زد و امیدوار به اینکه همراهانش در پاتیل بتوانند بدانند،به سمت بار رفت تا سفارش خود را بیاورد!

پاتیل درز دار برای رودولف دنیایی جادو بود...جایی برای "جادوگران"!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۴/۱۰/۲۶ ۰:۲۷:۱۵



پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲ جمعه ۶ شهریور ۱۳۹۴

فرد ویزلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۵ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۰۶ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از پنج صبح تا حالا علاف کردی مارا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 380
آفلاین
ماموریت
کارآگاه

فرد ویزلی


سکوت ملت فهیم و نفهم جادوگر در پاتیل درزدار بیداد میکرد. آن روز قرار بود وزیر محترم و بوقی میهن آسلامی وارد پاتیل دُرزدار شود. چند کارآگاها بوقی بوق بوقی برای امنیت به همراه گروه ساواج بوق دار بی بوق بوقی بوق بوقی، نشسته بودند. در آن میان فرد که از همه بوق بوق تر بود داشت فقط بوق میخورد و بوق میکرد. (از این نوشیدنیای خاک بر سری ) نگاهی به این ور و آن ور میکرد و باز هم بوق میکرد. چشمتان روز بد نبیند، این بوق بوقی بعد بوق کردن درخواست دست به گلاب رفتن را داشت اما از شدت بوقی نمیتونست راه برود (اثر همون نوشیدنیای خاک بر سریه! ) با صدای بوقی گفت:
-آقایون دادشام، منو ببرین دس به گلاب تا بیوق نزدم به زندگیتون

اقوام بوق بوقی ساواج همه دست به دست هم دادند و این روح حجیم و جریم (همون جرمه! ) بالای سر خود برده و با قدم های استوار و بوقی به سمت دست به گلاب حرکت کردند. چشمتان از این چیزای چندش آور نبیند! از آنجایی که دست به آب جای خیلی محترمانه ایست آن ها وی را رها کردند و این مرد روی زمین تمیز و حال به هم زن دست به آب افتاده کرد. هیج دگر این کودک معصوم و طفلی در این دستشویی نیم ساعتی را کپید.

پس از نیم ساعت کپیدن!

-ریگی، با هرمی هماهنگیدی؟
-آره دادا همه چی حله. فرد ویزلی با حالتی شکاک به سمت در بوقی رفت. نگاهی به ساعت خود انداخت و دید دقایقی تا رسیدن وزیر بوقی نمانده بود. در را به آرامی بازید. دو تا بوقتر را دید که داشتند چماغی در آستین خود میقایمیدند و فرد که خیلی بر روی چماغ خود حساس بود و فکر میکرد تمامی چماغ ها مال اوست در را از وسط شکافتید و گفت:
-بوقیون! اونا چوماخای منن! بدینشون من بوقیا!

ریگولوس و بوقیوس (هم قافیه بود) با چشمانی از حدقه آویخته نگاهی به این انسان روانی و مشکل دارِ بی عقل انداختیدند و بر هم دیگر بوقیدن و شلوارشان خیسیدن و گفتیدن:
-کارآگاااااااااااااااااااااه!
-ای ابیاق(جمع بوقی) من شما را به بوق میدهم! چوماخمو بدین...

ریگولوس و بوقیوس هردو چماغ های ناز را بیرون کشیده و حمله ور شدند. فرد هم چوماخ هایش را که پشت کمرش قلاف کرده بود بیرون آورد و دوستان را به بوق دادیده کرد. اقوامت الفی کل البوق از صداهای نا هنجاری که از دست به گلاب آمده بود بیرون نی آمد متعجبیده بودند. از آنجا که دست به گلاب های آسلامی هم د آن مکان ها برای رفاه بیشتر ایغانیان وجود داشت، کله ی هر دو رفیق را به داخل کاسه ی توالت ایغانی فرو برد. (سازمان چندش آوری در اسرع وقت! )

بیرون از دست به گلاب!
-به! زن داداش گرامی بوق ندیده ی هیچکس دوست (خواننده س)!
-چته؟
-ببینم میخواین چیکار کنین؟ هیچ راه فراری نداری!
-به تو چه؟

فرد چوماخ نازش را از قلاف بیرون آورد و گفت:
-کله ی دو نفر از رفقاتو کردم تو کاسه ی توالت! تو هم میخوای؟
-باشه باشه! میگم! :worry:

از اثرات سه بار کله ی رون را فروکردن در کاسه ی توالت کثیف بود که هرمی از آن ترس داشت. (کی دوس داره کلش بره تو جایی که هی بوق و بوق داخلش رفته! )
-اونا میخوان وقتی وزیر اومد یه بمبی رو بترکونن... بمبه وصله به رئیس پاتیل درزدار. هر وقت که تعظیم کنه بمبه میترکه. حالا منو فرو نکن تو کاسه توالت! :worry:
- خیلی ممنون!

فرد به یکی از کارآگاهان بمب خنثی کن، این ماجرا را گفته کرد و باری دگر کارآگاهان بوق بوق برنده ی این بازی بوق بوقی شدند!


میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴

گریک الیواندر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۰ پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۵:۲۱ چهارشنبه ۴ آذر ۱۳۹۴
از بچه های اهواز بترس ...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 31
آفلاین
ماموریت "کارآگاهی که جای پدربزرگتونه!"

روی صندلی نشست و منتظر نوشیدنی شد. فکر می کرد آمدن به پاتیل در دراز و ملاقات با بقیه می تواند به او کمک کند. فضا مثل همیشه شاعرانه و ساکت بود؛ ناگهان در با لگدی محکم باز شد و دسته ای اوباش داخل شدند.
- هی! پیری! با تو ـَم! پاشو اون جا جای منه.

گریک با خودش فکر کرد: "حتما یه چیزی زدن" و چون فکر می کرد ممکن است خطرناک باشند از جایش بلند شد و روی یکی از صندلی های رو به روی پیشخوان نشست.
جوان ترین آن ها پسری قد بلند، چهارشانه و بور بود. چشمانی سبز داشت و مو هایش را از ته تراشیده بود و خطی در ابرویش انداخته بود. با صدایی بلند هوار زد:
- دیدی کارآگاهه رو چطوری پیچوندم؟ اصلا خودم خوشم اومد از کار خودم.

نفر دیگری که همراه او بود، مسن تر از او به نظر می رسید؛ چشم و ابرویی مشکی داشت، موهایش فرفری بودند و ریش بزی مسخره ای داشت که او را شبیه گوسفند می کرد.
- باید بیشتر مراقب می بودی. الان هم آروم تر صحبت کن. ممکنه لومون بدی ها!

توجه گریک بیشتر جلب شد. مشتاق بود بداند موضوع چیست. شاید توانست بعد از بیست سال سه چهار نفر را راهی آزکابان کند. بیست سال بود که چوبدستی نفروخته بود. بیست سال بود که هیچ کس را دستگیر نکرده بود. بیست سال بود که...

- هوی! چرا نوشیدی من آماده نشد؟

صدای نعره ی نفر اول رشته افکار گریک را پاره کرد و اعصاب او را به هم ریخت.

- ببین من امروز اعصابم از دست این پیرمرد دیوونه هه داغونه... همون بهتر که مُرد... از شرش راحت شدیم...

و بعد با صدایی آرام تر ادامه داد:
- پیرمرد خرفت اون قدر رو مخم قدم آهسته رفت که مجبور شدم...

همه چهره ها به طرف آنها برگشت. رنگ پسر مثل گچ پریده بود و از دست نویسنده حرص می خورد. گریک از جای خود بلند شد و به سمت میز آن ها رفت.


چون حکایتی مگو رفته ام ز یاد ها...برگ بی درختمُ در مسیر باد ها
نیشها و نوشها چشیده ام...بس روا و نا روا شنیده ام
هرچه داغ را به دل سپرده ام...هرچه درد را به جان خریده ام
.... در مسیر باد ها....
هرچه داغ را به دل سپرده ام...هرچه درد را به جان خریده ام
.... در عبور سال ها.....
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی...نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی

تصویر کوچک شده




باسیلیسک ها می آیند...





پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۴

تد تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶ سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۳۰ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۵
از میدان گریمولد خونه شماره 12
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 48
آفلاین
ماموریت کاراگاه
تد تانکس


تد تانکس در پاتیل در زدار نشسته بودو ازتعطیلاتش لذت می برد.بعد از پایان موفقیت آمیز اولین ماموریتش در اداره کاراگاهان،او اکنون در تعطیلات بود.سه روز بود که در پاتیل درزدار مانده بود.

در مهمانخانه باز شد و مردی با یک کت و شلوار سفید مشنگی، با مو های چرب و روغن زده و سبیل کلفت مشکی وارد شد.
تد به خوبی او را میشناخت:ادوارد الیوت.یکی از اعضای دسته اوباش، که فقط رییس اعضای اوباش او را می شناخت.لقب او فروشنده بود و همان طور که از نام او پیدا بود؛ او هر چیزی را می فروخت:از تخم داکسی تا خون اژدها که به طور غیر قانونی وارد کشور می کرد و می فروخت.
فروشنده در زمینه مواد مخدر ، مشروبات الکلی،سیگار و سایر وسایل مشنگ ها ها نیز فعالیت می کرد. حکم وزارت سحر و جادو برای او سی سال حبس در آزکابان بود.

تد تمامی این اطلاعات را در پرورنده او در دفترش خوانده بود.جاسوس اداره کاراگاهان،که بین اوباش بود،این اطلاعات را جمع آوری کرده بود.

اکنون تد می توانست او را دستگیر کند،موقعیتش برای شلیک طلسم عالی بود اما تد حاضر بود قسم بخورد ماموران او بین مردم مستقر شده اند.پس؛تصمیم گرفت او را تعقیب کند.

فروشنده از جایش برخاست وبه سمت در رفت و تد نیز چند ثانیه بعد،به دنبال فروشنده از پاتیل درزدار خارج شد.
فروشنده به ساحل رودخانه تایمز رسید و سوار کشتی کوچک و مجللی شد که روی آب بود.
تد افسون سر خوردگی را روی خودش اجرا کرد واین کار را آن قدر سریع انجام داد که هیچ یک از مشنگ هایی که در خیابان بودند متوجه غیب شدنش نشدند.

تد وارد کشتی شد و چند ثانیه بعد،کشتی به راه افتاد.او کفش و جورابهایش را درآورد تا صدای پایش را کسی نشنود.تد توانست از پنجره کابین کشتی داخل دفتر فروشنده را ببیند:دفتر مستطیل شکل تقریبا بزرگی بود و فروشندهپشت میز کارش نشسته بود و دو مامور در سمت چپ و راستش ایستاده بودندکه هریک اسلحه مشنگی داشتند بعلاوه؛ماموران روی عرشه نیز کم نبودند.

تد،فقط باید دستش به فروشنده می رسید همین که به او رسید میتوانست مستقیما به آزکابان آپارات کند البته او به یک انفجار عظیم نیز نیاز داشت تا حواس ماموران فروشنده را پرت کند.

تد به اطرافش تگاهی انداخت؛سه بشکه بزرگ بنزین را در طرف دیگر عرشه دید.صبر کرد وبعد از عبور ماموران فروشنده،به طرف بشکه ها رفت؛ پیراهنش را درآورد و آن را پاره پاره کرد تا بلند تر شود سپس آن را داخل بنزین گذاشت و آستین پیراهنش را بیرون بشکه قرار داد و بعد با نوک چوبدستی اش آن را آتش زد.

حدس تد درست بود بلافاصله پس از صدای انفجار تمامی ماموران به سمت بشکه ها دویدند. فروشنده نیز در دفترش تنها شد.تد به سرعت به طرف دفتر فروشنده دوید،افسون سرخوردگی را باطل کرد و وارد دفتر شد.

فروشنده بدون این که از او سوالی بپرسد شروع به شلیک طلسم های مرگبار کرد و تد نیز به اندازه کافی سریع بود تا جاخالی بدهد اما فروشنده که چاق بود سرعت او را نداشت.تد دو طلسم بدن بند شلیک کرد. و هر دو به فروشنده اثابت کرد.

فروشنده با بدنی که با طناب پیجیده شده بود روی زمین افتاد.تد دستش را روی بدن او گذاشت و یکراست به آزکابان آپارات کرد.

پس از این که او را به آزکابان برد؛به پاتیل درز دار برگشت ، لباس هایش را عوض کرد و سپس به اداره کاراگاهان آپارات کرد تا کارش را به رییس اش گزارش کند.



ترسی که ما از مرگ و تاریکی داریم تنها بخاطر ناشناختگی آن است.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۴

اورلا کوییرکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
مامورت عقاب تیزپرواز!
از اداره کاراگاهان!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زنگ کوچک بالای در با وارد شدن اورلا به صدا در آمد. اورلا کلاه شنلش را از روی سرش کنار زد و با یک نگاه سریع توانست میزی خالی را کنار پنجره پیدا کند. روی صندلی نشست. آرامشی عجیب در پاتیل درزدار حاکم بود. پیشخدمت نزدیک اورلا شد و وقتی کنار او رسید گفت:
- چی میل دارین؟

اورلا با خونسردی تمام شنلش را مرتب کرد و گفت:
- فعلا چیزی نمیخوام. اگه چیزی خواستم میام بهتون میگم.

پیشخدمت دور شد. اورلا اطرافش را نگاه کرد. جز چندین مرد که دور هم جمع شده بود، کسی در پاتیل نبود و این به نظرش عجیب بود. به هر حال از این آرامش خوشش می آمد؛ پس شروع کرد به با خودش حرف زدن.
- سه ساله که دارم برای اداره کراگاهان کار میکنم. بعد چی شده؟ فقط یه لقب بهم دادن، عقاب تیز پرواز! واقعا...

زنگ در دوباره به صدا درآمد و این بار مردی بلند قد با شنلی سیاه وارد شد. او دست به کلاه شنلش برد تا آن را بردارد ولی تا اورلا را دید همان جور روی سرش رهایش کرد. چهره مرد از زیر کلاه معلوم نبود. از نظر اورلا این مرد مرموز بود؛ با این حال چیزی نگفت.

مرد به سمت پیشخوان رفت و پس از گرفتن نوشیدنی کره ایش سر میزی در آن طرف پاتیل درزدار نشست.

اورلا به بهانه گرفتن نوشیدنی به سمت پیشخوان رفت و به پیشخدمت گفت:
- اون مرد شنل پوش کیه؟

پیشخدمت با این حرف اورلا نگران شد و منمن کنان گفت:
- من-نمیدونم...

اورلا نشان کاراگاهیش را یواشکی به پیشخدمت نشان داد. بعد از این که مطمئن شد پیشخدمت آن را دیده با حالت تحدید آمیز ولی آرام گفت:
- میگی یا میفرسمت آزکابان؟

پیشخدمت که ترس از چهره اش نمایان بود با نگرانی اسم شخص شنل پوش را گفت:
- اون ریگولوس بلک ـه!

با این حرف پیشخدمت اورلا جا خورد ولی چند ثانیه بعد لبخندی بر لبش نشست و رو به پیشخدمت گفت:
- به آزکابان اطلاع بده و بگو بیان اینجا.

سپس سریع برگشت. اورلا با یک حرکت چوبدستی اش کلاه شنل ریگولوس بلک را کنار زد. گروه مردان با دیدن چهره ریگولوس فرار کردند و پیشخدمت هم از ترس به زیر پیشخوان پناه برد.

- ای دختره ی احمق! میخوای منو تحویل بدی؟
- درست فهمیدی.

ریگولوس پوزخندی میزد و اورلا هم لبخند. مدتی هردو هیچ کاری نکردند تا این که اورلا اولین طلسم را شلیک کرد.

مدت طولانی ای بود که اورلا و ریگولوس به همدیگر طلسم پرتاب میکردند و فقط باعث شکسته شدن وسایل مختلف میشد. تا اینکه اورلا بالاخره موفق شد ریگولوس را خلع صلاح کند و چوبدستی ریگولوس در دست اورلا جا گرفت. اورلا هم آن را در جیب ردایش گذاشت.

ناگهان چوبدستی اورلا از دستش لغزید و افتاد. اورلا خم شد تا آن را بردارد. ریگولوس که انگار منتظر چنین لحظه ای بود، خنجری را از زیر شنلش بیرون آورد.
- دیگه تموم شد!

اورلا با سرعت به حالت عادی ایستاد و فراموش کرد چوبدستی اش را از روی زمین بردارد. او به خنجر خیره شده بود و حالا بی صلاح بود.

تنها در یک لحظه خنجر با پرتاب ریگولوس در دل اورلا فرو رفت. اولین قطرات خون بر زمین ریخت. اورلا روی زمین افتاد. خنجر خون آلود را بیرون آورد و به گوشه ای پرت کرد. ریگولوس با پوزخندی به سمت اورلا آمد. چوبدستی اش را از جیب ردای اورلا برداشت و به سمت در رفت و گفت:
- خوش باشی!

اورلا دلش نمیخواست به آسانی ها تسلیم شود. سعی میکرد خودش را کشان کشان به چوبدستی برساند. ریگولوس متوقف شد و با خنده به تلاش های اورلا برای رسیدن به چوبدستی نگاه میکرد.

- اینکار سروس.

اورلا بالاخره به چوبدستی اش دست یافته بود و آخرین طلسمش را قبل بیهوش شدن روانه ریگولوس کرد. به سرعت طناب هایی دست و پای ریگولوس را بستند. خنده ریگولوس محو شد چون کم کم داشت زمین می افتاد و این اتفاق هم افتاد. سر ریگولوس محکم به تکه سنگی خورد و او بیهوش شد.

اورلا لبخندی از روی رضایت بر لبش نشست و او هم بیهوش شد.

نیم ساعت بعد

شفابخشان اورلا و نگهبانان آزکابان ریگولوس را میبردند. از آن طرف رئیس اداره کاراگاهان در حال حرف زدن با پیشخدمت پاتیل درزدار بود.
- شما باید پیشخدمت اینجا باشین. به هر حال خیلی ممنون که به بیمارستان خبر دادین و گرنه فکر نکنم خانم کوییرک زنده می موندن. خوب بالاخره ایشون یکی از بهترین ماموران ما هستن.

پیشخدمت لبخندی زد و گفت:
- خواهش میکنم کاری نکردم. ببخشید ولی من باید برم.

او رفت و پاتیل درزدار را رها کرد.



ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱ ۱۵:۰۲:۲۸
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱ ۱۵:۰۷:۳۸

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.