هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۴:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5870
آفلاین
بلاتریکس مایل بود به تک تک نگاه های برگشته شده آواداکداورایی بزند.

دو راهی بدی بود...
بی مو شدن و شاید از دست دادن توجه لرد سیاه...و خدمت به ارباب!

خیلی طول نکشید که انتخابش را کرد. خدمت به لرد، همیشه باعث توجه ویژه لرد به او شده بود. برای همین در مقابل خواست ارباش سر تعظیم فرود آورد.
-تقدیم می کنم ارباب. موهام قابل شما رو نداره...جانم فدای شما!

رودولف با خوشحالی، در حالی که قمه اش را روی هوا می چرخاند به طرف بلاتریکس حمله کرد...که با پشت پایی که نارسیسا زد، نقش زمین شد.
-چرا همچین می کنی؟ خب باید سرشو قطع کنم که سر فرصت بشینیم یکی یکی موهاشو از ریشه در بیاریم. کار اینجوری سریع تر و بهتر پیش می ره. نمی ره؟ چقدر بدبختم من. دو تا غر بزنم ارباب؟

نگاه هایی که به بلاتریکس دوخته شده بود به طرف رودولف برگشت و او را شرمنده و پریشان کرد!

لرد سیاه به طرف بلاتریکس رفت. با محبت و علاقه به چشمان او خیره شد. دستش را بلند کرد.
بلاتریکس فورا دست لرد را گرفت.
-ارباب...واقعا قابل شما رو نداره. مو که مهم نیست.

ولی دست لرد سریعا خودش را از لای دست های بلا نجات داد و به طرف موهایش رفت. همین جا بود که بلا متوجه شد که نگاه لرد هم به موهایش خیره شده بود...نه چشمانش!

لرد سرگرم بررسی شد.
-خوبه...سیاه و انبوه! به ابهت ما می افزایه! اینا باید یکی یکی از ریشه کنده بشن. با دقت و توجه. این مسئولیت رو به شما یارانمان واگذار می کنیم. کسی داوطلب...

همه دست ها با اشتیاق فراوان بالا رفت!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۹:۰۰ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۲۳:۴۷ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
سوژه جديد

جماعت محفلى دور ميز چوبى خانه گريمولد كه به ضرب جادو، چند برابر اندازه حقيقى اش شده بود و پايه هايش زير اين فشار مى لرزيدند، نشسته و پياز هاى مالى ويزلى را پوست كنده و بحث مى كردند.

-معجون مركب؟...مطمئنين فرزندان روشنايى؟

آمليا اشك هايش را پاك كرد.
-بله بله... ستاره ها ميگن كه...

اما صدايش توسط پيازى كه به سمتش پرتاب شد، رو به خاموشى رفت.

-منظور آمليا اينه كه بله پروفسور... ما با چشم خودمون ديديم كه اسمشو نبر رفت تو گرينگوتز... ما مطمئنيم كه اونجا يه چيز با ارزش پنهان كرده. وگرنه چرا خودش رفت؟... ميتونست يكي از مرگخوارا رو بفرسته... نميتونست؟!

دامبلدور به فكر فرو رفته بود.
-خب... پس ميگيد با معجون مركب پيچيده يكيمون تبديل به تام و وارد گرينگوتز شه... دقيقا كاري كه هرى، پسرم، با هوش و زكاوت و تكيه بر نيروى عشق و...

جماعت محفلى:

-اهم... داشتم چى ميگفتم؟... آها... پس ما به يه تيكه از تام احتياج داريم!
-تيكه؟!... اسمشو نبر كه تيكه نداره... يعني اصلا مو نداره... يعنى...يعنى ميگين كه بريم و مثلا گوشش رو ببريم؟!

خانه ريدل ها

بلاتريكس رو به روى آينه اتاقش در خانه ريدل ها ايستاده و با برس گره خورده درون موهايش درگير بود.
-اه... خسته شدم از اين همه مو. ارباب لعنتت كنه رودولف... سوسك شى به حق رداى ارباب. به زمين محفل ققنوس بخورى!

رودولف ابتدا نگاهى به موزى كه به صورت قاچاقى به داخل خانه آورده و مشغول خوردنش بود، سپس نگاهى به بلاتريكس درون آينه انداخت.
-من الان نشستم اين گوشه و دارم موزم رو ميخورم... به من چه آخه كه من رو لعن و نفرين ميكنى؟!

بلاتريكس چشم غره اى به رودولف رفت.
-به جاى غر زدن، عجله كن... جلسه الان شروع ميشه.

چندى بعد، جلسه مرگخواران

-بله... داشتيم ميگفتيم... ما تصميم به كاشت مو گرفتيم. يكيتون بايد به ما موى طبيعى بده... موى از ريشه!

در كسرى از ثانيه، همه نگاه ها به سمت بلاتريكس برگشت.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۸:۵۶ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۲۳:۴۷ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
پست پايانى

بله!... جن خانگى!
از جن خانگى هرچى بگى بر مياد. ميگيد نه؟ خب... اثبات ميكنيم.
جن خانگى، موجوديه كوچك، با گوش هاى دراز. چشم هاى گنده و ورقلنبيده، يكى اينقدر!
كار خونه ميكنه... هرچى كه بگى. ميشوره، ميپزه، ميسابه، كهنه بچه عوض ميكنه و يخ حوض ميشكنه.
تا اينجاش بسيار موجود به درد بخوريه.
به درد نخوريش از اونجا شروع ميشه كه ميفهمي دست بزن داره. اصلا يه دو تخته كم داره اين موجود.
كافيه بهش بگى "نرو" و اون اشتباها بره! از انگشت تا سيخ داغ فرو ميكنه تو چشمش، تا اون باشه بار ديگه رو حرف اربابش حرف نزنه.
كافيه حس كنه تو خطريد! شده گردنتون رو بشكنه، ميشكنه، اما نميذاره خودتون رو تو خطر بندازيد!

و حالا چي شده؟
لرد قصه ما، تبديل شده به وينكى. و وينكى كيه؟! يه جن خانگى!
لرده ها... اربابه ها... اما فرو رفته تو جسم يه جن خانگى ديگه!
يه جن خانگى كه نشسته يه گوشه و يهو ميبينه كه يه گله جادوگر دارن حمله ور ميشن بهش!

-اينا دارن ميان سمت ما. دستور ميديم كه...
-دستور نميديم! وينكى زير بار خفت مردن نرفت. وينكى خودش خودش رو كشت.

حالا هى لرد درون داره ميگه بـــابــــا ما لرد مملكتيم! خودكشى چيه؟!
ولى مگه وينكى بيرون، اين حرف ها حاليش بود؟! خير! دست آخرم جسم وينكى از روى يك دندگى و حرف منطق گوش نكردن، تنظيمات كارخونه رو برگردوند رو انفجار و در نهايت... منفجر شد و قصه ما هم به سر نرسيد.

پايان


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۵:۲۲ یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵

تریسترام بسنوایتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۰ جمعه ۹ مهر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۹ چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶
از خشونت گل ها خار می شود
گروه:
کاربران عضو
پیام: 16
آفلاین
همیشه همه چیز بر طبق انتظارات پیش نمیرفت . همیشه همه چیز ایده آل نبود . تمام پیشرفت ها و مکافات و هورکراکس سازی و تمام افتخارات می توانند با یک اشتباه مضحک خراب شوند . اما وقتش رسیده بود که لرد خود واقعی اش را اثبات کند آن هم وقتی که در جسم اشتباهی گیر افتاده بود .

لرد جعلی ( که اصولا شباهتی به لرد نداشت چون دماغ و سبیل داشت !) موز رو از جیبش در میاره و بدون پوست گرفتن وارد دهن خود می کنه و با این حرکت تمام افکار والای ولدینکی رو به فحش می گیره!
طرفای نیم ساعت هست که دو نفری کنار خونه نشستن و هیچ حرکت مفیدی نمی کنن!
اصولا هر چی حرکت هدفمند هست تو خونه ی ریدل جریان داره ... بیرون از خونه یه مشت دیوانه و گند زاده و ولگرد هستند که دلیلش بیشتر به خاطر اینه که جاده ی خروجی دارلمجانین لندن به طرف خانه ی ریدل هم راه داره !
که اصلا هم سر راست نیست در واقع ! یه راه خیلی طولانیه! دیوانه ها که حالیشون نیست!
مثل همین الآن که یه لشکر از دیوانه ها در دورنمای سوژه ظاهر شدند و یه یارو که لباس نظامی سبز پوشیده ( تریسترام ) داره رهبریشون می کنه .
- مـا چــی هـسـتـیـم؟
- اوشـــکـــول!
- چی میخوایـــم؟
- نمــیدونــیــم!
- کــی مـی خــوایـــم؟
- همــــیــن الــآن !!
- پــس پیــش بــه سـوی خــانه ی ریــدل!

بله ! اینا دارن میان اینطرف ! همونطور که ولدینکی و لرد جعلی دید دارن یه لشکر دیوانه به همراه – صب کنید!
بله! درسته ! تصویر دروغ نمیگه ! یه لشکر صد نفری جادوگر دیوانه و طرفای سی یا چهل تا جن خانگی (؟) مستقیم به سمت سوژه در حال آمدن هستند . در حال حاضر هدفشون اصلا مشخص نیست !
از سه قشر هر چی فکر کنی بر میاد : دیوانه / جن خانگی / جادوگر



پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ جمعه ۱۲ آذر ۱۳۹۵

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
لرد وینکی بلافاصله برای تایید و مطمئن سازی خود از این ایده، بشکنی زد که البته به دلیل نا آشنایی از قدرت های جن های خانگی، زد شیشه خانه بغلی را شکاند. سپس پاورچین پاورچین به سمت شخص مورد نظر برای نقش لرد رفت، انگشت اشاره اش را به سوی او گرفت و گفت:
- ایمپریو.

البته طلسم هیچگونه اثری نداشت و آن شخص تنها کاری که کرد، این بود که کلاهش را برداشت و سر بسیار براق و نورانی اش را خاراند. بنابراین لرد وینکی چشمانش را در حدقه چرخاند، سپس ناگهان پرید روی دیوار، بعد از آن هم جفت پا رفت به طرف صورت هدف مورد نظرش... ثانیه ای بعد، لرد وینکی، مقتدرانه بالای سر او ایستاده بود و به دماغ او که همچون کله اش صاف شده بود، نگاه میکرد.

چند ثانیه بعد، لرد وینکی به سرعت پرنده هایی که دور سر او میچرخیدند را با یک "کیش کیش" ساده دور کرد، بعد از آن به سرعت وایتکس و انواع وسایل سفید کننده و پاک کننده را از جیب خود بیرون کشید...

بالاخره پس از یکی دو ساعت مرد ناشناس با حالتی گیج و شباهت ظاهری به لرد سیاه بهوش آمد. اما لرد وینکی به او مهلتی نداد و دست او را گرفت، سپس در حالی که میدید، فریاد زد:
- وینکی از شما... یعنی ما از شما میخواهی... دستور میدیم که بری توی خانه ریدل و نقش مارو بازی کنی!
- چی؟ نقش جن خانگی؟ اینجا کجاست؟ من کیم؟
- نه نقش لرد ولدمورت.
- غذاست؟!

اما لرد وینکی پاسخی نداد و دوید...
بالاخره پس از دویدنی طولانی، لرد وینکی در اتاق جلسه را با ضربه سرش باز کرد و لرد ولدمورت تقلبی را به داخل اتاق پرتاب کرد.
ملت مرگخوار یک لحظه هنگ کردند و ارور 404 را همگی باهم اعلام کردند. سپس به سرعت جهت دستبوسی لرد سیاه، همگی به صف ایستادند.

- اوه... درود بر همگی... حالتون خوبه؟

لرد وینکی به سرعت یک ضربه محکم به پهلوی او زد، اما این جمله او، موجبات تنگ شدن چشمان مرگخواران را فراهم آورده بود.

- خب پس... ناهار امروز چه چیزیه؟

مرگخواران به سرعت با خوف به سوی آشپزخانه دویدند تا مقدمات پختن غذا را پدید آورند.
لرد وینکی نفس راحتی کشید... اما خیلی زود بود. چرا که ناگهان لرد ولدمورت تقلبی گفت:
- تا ناهار آماده بشه من یه موز میخورم پس!

مرگخواران که کلاه آشپزی سیاه با نشان علامت شوم بر سر گذاشته بودند، با شنیدن این حرف ریختند روی سر لرد ولدمورت تقلبی و او را به شدت مورد مرحمت قرار دادند، حتی بینی اش را برگرداندند سر جایش و بعد هم به رایگان آن را سر بالا کردند که دیگر نیازی به عمل بینی هم نداشته باشد. آنها مرگخوارانی بسیار باهوش و زرنگ بودند و از تنفر لرد نسبت به موز آگاه بودند!

مرگخواران پس از انجام این حرکات محیر العقول، لرد وینکی و لرد ولدمورت تقلبی را از پنجره خانه ریدل به بیرون هدایت کردند و با شعار آزادی خزانه لرد سیاه، به سوی اتاق جلسه بازگشتند.


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۹/۱۲ ۲۳:۵۶:۲۶
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۹/۱۳ ۰:۰۶:۲۵
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۹/۱۳ ۱۳:۴۸:۲۵


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۱:۰۱ چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۵

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۰۹:۲۵ دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 513
آفلاین
در میان فضای نوآر و پر از دود اتاق، هیکلی ریش دار در چهارچوب در ظاهر شد.
-ساملیک فرزندان تاریکی!
-ساملیک پشمک! بفرما بفرما!

لرد وینکی که بخاطر دیدن دامبلدور به اندازه کافی شوکه شده بود، تحمل دیدن استقبال گرم مرگخواران از آن هیکل پر ریش را نداشت. این شد که خودش را به تعدادی از تارهای ریش دامبلدور گره زد و در هوا معلق شد تا بلکه یک خودکشی تر و تمیز، وقاحت اوضاع را بشوید و ببرد.
ولی لرد وینکی خیلی زود فهمید که دارد اشتباه میزند و یک لرد ولدمورت واقعی هیچوقت خودکشی نمیکند. بلکه آن قدر کار میکند تا خودش را از دنیا پاک کند.
نه نه نه! لرد وینکی باز هم داشت اشتباه میزد که!
لرد وینکی که دید دیگر دارد به طور اشتباهی، اشتباه میزند، تصمیم گرفت طبق همان روند قبلی پیش برود و کارش را بکند. او اول از همه باید از جزئیات این کودتا باخبر میشد و بعد، کودتاچیان را جوری کودتا میکرد که کودتا دانشان پاره شود.

دامبلدور پک محکمی به سیگارش زد و به بقیه نگاه کرد.
-خب فرزندان تاریکی؛ برنامه تو چه مرحله ایه؟
-مرحله "ساخت و پرداخت یک ساز و کار جدید با در نظر گیری جوانب فرا ساختی یک جامعه از هم گسیخته و ایجاد دوباره وحدت با رویکرد استبداد ستیزی" رو رد کردیم و الان توی اوایل مرحله "بازچینش سیستم فرماندهی با حفظ پایه های کارآمد سیستم قبلی و در نظرگیری نقش مهم جوامع تازه وارد در جوامع قدیم وارد" هستیم.
-آفرین!
-ما اعتراض داشت! شما نباید از پشت به لرد سیاه اکسپلیارموس زد. پس فردا لابد اون بچه پاتر رو هم میارین تو خونه ما... لرد که حکمرانی کرد! شما جن بد و مخیونت کار!

و اینجا بود که رودولف از جایش برخاست، لرد-جن را بلند کرد و لگد بزرگی به کمرش زد که باعث شد بدن جن نحیف از چندین دیوار و اتاق و خانه بگذرد و چندین متر آن طرف تر در خیابان فرود بیاید.
لرد وینکی در حالیکه نشیمن گاهش را مالش می داد از جا برخاست و ناله کنان به گوشه ای پناه برد. این طوری نمیشد. لرد-جن باید هر چه زودتر برای وضعیت بغرنجش فکری میکرد. لرد وینکی هیچوقت نمی گذاشت که مشتی مرگخوار خائن و یک دامبلدور، مقام او را صاحب شوند. اما خب راه حل چه بود؟
شاید او باید با استفاده از قدرت های جادویی وینکی، بقیه اجنه را خبر میکرد. بعد هم با همراهی اجنه، خانه ریدل را تصرف و خائنان را در آهن مذاب غرق میکرد. بعدترش هم همه با هم می رفتند و انسان ها را می کشتند و امپراطوری ها را ساقط میکردند و لرد ولدموینکی به عنوان تنها حاکم جهان حکمرانی میکرد.
اما شاید هم تنها چیزی که او نیاز داشت، یک مرد کچل و با ابهت بود که نقش لرد را بازی کند و دوباره ثبات را به خانه ریدل برگرداند. اصلا شاید هم لرد وینکی باید می رفت و مثل یک جن خوب تمیزکاری اش را میکرد تا ارباب دامبلدور به او نشان "جن خووب" بدهد؟
لرد وینکی در همین افکار سیر میکرد که ناگهان فرد موردنظرش برای ایفای نقش لرد، از جلویش رد شد. این فرد می توانست به خوبی نقش یک لرد ولدمورت را بازی کند. اما آیا این هم یکی از توهمات زاده ذهن وینکی-لرد بود یا واقعا یک ایده خوب بود؟


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۴:۱۷ دوشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۵

دراکو مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۹ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶
از کاخ مالفوی ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 54
آفلاین
- خب جلسه رو شروع می کنیم.

- خب شروع کنیم.

- پس چرا شروع نمی کنیم؟

- یه نفر نیست.

- کی؟

- سوروس.

- اونکه مهم نیست.

- همه باید باشن.

ناگهان صدای در آمد.

- نکنه ارباب باشه؟

- نه بابا ارباب رو کاشتیم رفت.

لرد وینکی که از عصبانیت سرخ شده بود فریاد کشید:

- چطور جرئت کردید ما را بکارید؟!

همه مرگخوار ها برگشتند و به صورت لرد وینکی خیره شدند.

لرد وینکی که متوجه شده بود سوتی داده است حرف را تصحیح کرد:

- منظور وینکی این است که ارباب باهوش و توانا هستند شما نمی توانید ایشان را گول بزنید.

رودولف با ترش رویی جواب داد:

- کجاش باهوشه؟ علم ثابت کرده که افراد کچل کلا IQ ندارن.

نارسیسیا با متانت به رودولف گفت:

- کنار این جنه چیزی نگو یه حسی بهم میگه آنتنه.

لوسیوس لبخند چندش آوری به همسرش زد و گفت:

- نظر منم همینه. بیرونش کنیم.

دراکو که چهره متفکرانه ای داشت گفت:

- احساس نمی کنید اون بدبختی که در زد اون بیرون قندیل بست؟

- راست میگه. وینکی اول درو باز کن بعد برو بیرون.

لرد وینکی غرغر کنان به طرف در رفت.





ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در تاریخ ۱۳۹۵/۸/۱۰ ۱۷:۴۵:۳۲

مالفوی بودیم وقتی مالفوی بودن مد نبود!


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۴:۵۱ یکشنبه ۹ آبان ۱۳۹۵

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
لرد اصولا همواره از حس بویایی فوق العاده قدرتمندی بهره مند بود و انواع و اقسام بو ها را با کیفیت بی نظیر فول اچ دی دریافت میکرد. حال چه در جسم خودش و چه در جسم وینکی. در نتیجه، با یک ضرب و تقسیم کوچک میتوان فهمید که حس کردن بو ها مهارتی است که در وجود لرد سیاه نهفته است و نیاز به تمرین هم ندارند ایشان.
اما در مورد بویی پلید و نفرت انگیز به نام "کودتا"، لرد سیاه این بو را به دلیل اینکه چندان مورد علاقه اش نبود، به خوبی حس میکرد. در نتیجه احساس این بو و ارسال شدن آن به مغز، مغز لرد وینکی با سرعتی معادل سرعت جاروی مشتی ممدلی به کار افتاد.

لرد از قیری ویری رفتن چشمانش متوجه شد که مغز نیمه وینکی اش، توانایی پردازش و تفکرات سنگین را ندارد و نمیتواند با یک نقشه هوشمندانه بساط کودتای مرگخواران را بر اندازد. پس تصمیم گرفت همرنگ جماعت مرگخواران شده و به عنوان وینکی وارد زیر زمین شود. لرد وینکی پس از اینکه کاملا این نقشه را در ذهن خود مرور کرد، به دنبال صدای مرگخوار به حرکت در آمد، وارد راهروی منتهی به زیر زمین شد، پله ها را سه تا یکی پرید و در نهایت به زیر زمین رسید.

لرد وینکی وارد زیر زمین که در واقع اتاقی بزرگ، خاک گرفته و قدیمی بود، شد و نگاهی به میز گرد بزرگی که در وسط اتاق قرار داشت انداخت. مرگخواران روی صندلی های دور میز نشسته بودند. نگاه هایشان بسیار جدی و حتی در مواردی خشن مینمود. لرد در یک نگاه متوجه شد که دلشان خیلی خیلی پر است!

- وینکی، بالاخره اومدی؟ بیا اینکه و عظلات من رو ماساژ بده، میخوام بعد از کودتا برم بانو نجینی رو به همسری بگیرم.

لرد اندکی کبود شد، اما نتوانست در مقابل یک تمایل بزرگ برای ماساژ دادن شانه های رودولف مقاومت کند و به سوی او رفت.

- میتونیم جلسه رو شروع کنیم؟
- آره آره... همزمان معجون بخوریم و جلسه رو شروع کنیم.
- با شعار آزادی هورا، مای لرد سوراخ، جلسه رو شروع میکنیم، یه دیقه دیگه طولش بدید کروشیوتون میکنم!

لرد وینکی کاملا به رنگ لبو در آمده بود.
- به ما گفتی... وینکی هم در برنامه ارباب سوراخ شرکت کرد. وینکی جن ارباب سوراخ کن خوب بود.

لرد نفس راحتی کشید... نزدیک بود خراب کاری به بار بیاورد!

- وینکی، بیا لنگای پینه بسته روستایی ره ماساژ بده.

لرد به رنگ کبود در آمد. اما به آرامی و در حالی که میکوشید منفجر نشود به آرامی به سمت باروفیو رفت.



پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۷:۱۶ یکشنبه ۴ مهر ۱۳۹۵

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۴:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5870
آفلاین

خلاصه:

لرد سیاه در اثر نوشیدن معجون مرکب اشتباهی صاحب موهای بسیار بلندی شده و مرگخوارا در حال تلاش برای حل این مشکل هستن. ولی به جای حل مشکل اشتباها معجونی به لرد داده می شه که اونو تبدیل به وینکی می کنه.

......................

-فرمودیم ما اربابیم و اگر یک بار دیگر گوش ما را بکشی...

ایرما با آرامش گوش لرد وینکی را گرفت و محکم کشید و با چهره ای منتظر به جن خانگی خیره شد.
لرد سیاه با آن قد کوتاهش، برای نگاه کردن به ایرما مجبور بود سرش را بالا بگیرد...و در این حالت اصلا احساس اقتدار نمی کرد!
-خب...اگه یک بار دیگر گوش ما را بکشی...بسیار ناراحت خواهیم شد.

ایرما از بردن لرد وینکی منصرف شد.
-تو از اول جن غیر عادی ای بودی. حتما به ارباب پیشنهاد می کنم تو رو بفروشیم و به جات تسترال بخریم. حداقل می شه سوارش شد و در محوطه خانه ریدل تردد کرد.

با دور شدن ایرما، لرد وینکی تک و تنها ماند...و دچار بحران هویت شد!

حالا او اربابی بود که باید دستور می داد یا جنی که باید دستور می گرفت؟

روحش هنوز ارباب بود...ولی معجون روی جسم و مغزش تاثیر گذاشته بود. تمایل عجیبی به گردگیری پیدا کرد!
-اوممم...ما باید هم اکنون یک دستمال بیابیم! سپس به گرد و خاک ها دستور خواهیم داد از این مکان دور شوند.

-هی وینکی...این جایی؟ دنبالم بیا. مرگخوارای معترض تو زیر زمین جمع شدن. باید یه فکری به حال خودمون بکنیم. زود باش. تا جلسه شروع نشده باید خودمونو برسونیم. اون پایین کلی کار هست که باید انجام بدی.

گوش های بزرگ لرد وینکی با کنجکاوی به حرکت در آمد...
مرگخواران معترض؟...جلسه؟...زیر زمین؟

بوی کودتا می آمد!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵ شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۵

ریونکلاو

ایرما پینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۱۷:۳۰ چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 180
آفلاین
بدون توجه به شکستن آیینه، شروع به قدم زدن در اتاقش کرد.این دیگر چه اتفاقی بود؟تا کی باید در اتاقش حبس میماند؟
با عصبانیت نگاهی به بقایای جسد آرسینوس‌ انداخت که گوشه اتاق افتاده بود.

-به محض اینکه به شکل زیبای خودمون برگردیم دستور خواهیم داد که کلیه معجون سازا از گروهمون خارج‌شن.حتی کسایی که توی هاگوارتز معجون سازیو بالای 10 گرفتن هم باید برن. تردد معجون سازا رو پر محدوده 5 کیلومتری خودمون قدغن خواهیم کرد.


با باز شدن در لرد نتوانست به غرغر‌هایش ادامه دهد.
ایرما پینس،مانند لاشخور گردن دراز استرالیایی،گردنش را از لای در وارد اتاق کرد.

-اینجایی وینکی؟!جن تنبل و بد!خجالت نمیکشی رفتی روی تخت لرد ؟زود تر بیا باهات کار دارم.

-مواظب رفتارت باش ایرما،ما اربابیم!

-توی کتاب <بحران های روانی نسل جوان> نوشته بود که بیکاری زیاد موجب ایجاد توهم و مالیخولیا میشه.و برای درمانش باید چیکار کرد؟
باید کار کرد وینکی،کار!

ایرما با گفتن این حرف وارد اتاق لرد شد تا شخصا وینکی را از گوش گرفته و سر کار ببرد.
لرد دست به چوبدستی شد.

-آوداکداورا!

با دیدن نتیجه طلسم که یک پروانه سبز بود دریافت که در حالت جنی توانایی جادو کردن ندارد.

-در کتاب<افسردگی،بیماری قرن>نوشته بود که در حالت پیشرفته فرد خودشو جای شخص دیگری
میذاره و با اون همزاد پنداری میکنه.
این در مورد تو صدق میکنه وینکی!

و بدون توجه به داد و قال های وینکی،اورا از گوش گرفت و زیر بغل زد و به سمت کتابخانه رفت.


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.