هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: آنسوی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۶:۱۸ شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۵
#35

سوسک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۲ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۴۰ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۱
از چاه فاضلاب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 93
آفلاین
لرد بلوويليچ دوان دوان وارد استديو ميشه:
- ارباب! ارباب! شام چي درست كنم!
سوسك: كوفت درست كن! من چند بار به تو بگم جلوي بقيه خودت رو نشون نده، برام افت داره؟
- ببخشيد ارباب!
- حالا واستا بيام خونه! ببخشيد رو نشونت ميدم! با كمربند كبودت مي كنم! اصلا طلاقت ميدم! علي ايها الحال برام شپش پلو درست كن تا ببينم چي ميشه!
بلويليچ دوان دوان از استديو خارج ميشه!
گيلدوري:
گزارشگر: ببخشيد!
گيلدوري:
اوتو: ببين! ما كار داريم! فقط اومديم خودمون رو يك نشوني بديم بريم! آنيتا! تو اول خودت رو نشون بده!
آنيتا مياد جلو دوربين! چون سرش (استغفرالله! خدا نكنه همچين روزي رو ببنم!) لخته دوربين زوووم كرده رو دماغش! آنيتا يك حركتي انجام ميده كه چون دوربين داره دماغش رو نشون بده مشخص نيست! ولي احتمالا قر كمر بوده!
- خب! بسه ديگه آنيتا! حالا نوبت گيلدوريه! يه خودي نشون بده!
-
- پر رو نشو! بسته! سوسك! نوبت توئه!
سوسك مياد جلو دوربين...
- ماي بيبي (MyBaby) متضمن سلامت كودك شما... !
- سوسك! مگه نگفتم تبليغ پوشك بچه نكن! اصلا لازم نكرده! حالا خودمو معرفي مي كنم!
اوتو از اژدها مياد پايين...
- آي انار انار! بيا در آغوشم! آي سوسك هپل! بيا در آغوشم!
سوسك مي پره بغل اوتو...
خششششش!
پيام «بيننده گرامي! بچه هاي خود را سيخ كاري نكنيد! بي ناموسي از شبكه است!» بر روي يك صفحه آبي ظاهر ميشه!


پس از هجده سال حبس به سبب ارتکاب جرائم جنسی، به میان شما بازگشته‌ام...


Re: آنسوی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۰:۳۸ جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۸۵
#34

اوتو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۱۲ یکشنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۶
از اون بالا جغد میایَ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 286
آفلاین
معرفی تیم دراگون(قدرت بی پایان) دینگ دینگ مامان چرا باز این دستگاه نشون نمیده ....اه...مامان ...میدم بابا تو رو هم طلاغ بده ها مامان زود میاد مامان: چیشده عزیزم...الان درستش میکنم. شترق غیژ..غیژ..ترتر....ترک سلام عرض میکنم خدمت عزیزان و بیننده گان همیشگی و طرفداران برنامه آنسوی کوئیدیچ مامان: خیلی توپ بود گوینده: د بچه خفه میشی یا نه؟!!!! بچه: مامان اون مرده بهم توهیین کرد...صبر کن الان بابا گیلیدیم میاد بهت میگه!!!!!!!! گوینده با یک حرکت انتحاری شروع میکنه به معزرت کردن گوینده: من کوچیکتم...من خاک پاتم...من عرق تنتم... بچه: خوب اول باید برام آبنمات بخری وگرنه به بابا میگم کاری کنه که از اینجا بندازنت بیرون گوینده: بابا یکی بره برای این بچه آبنمات بخری...بابا آبنماتم کجا بود بعد از کلی دنگ و فنگ آخر یکی براش آبنمات میخره و بچه ساکت میشه گوینده:خوب معزرت میخوام از بینندگان، میریم سراغ معرفی تیمی پر آوازه که نامش لرزه بر بدن تمام بازیکنان کوئیدیچ میاندازه این تیم که... ناگهان غرشی دهشتناک همه جا رو پر میکنه ،صدا به حدی بلند بود که باعث شد شیشه چند جا تکه تکه بشه و حتی باعث شد که گوینده از روی صندلیش به زمین بیفته. گوینده:ممم....مممم...مامان جون این دیگه چه صدایی بود!!!!. ناگهان شخصی با سرعت زیاد وارده سن میشه و به طرف گوینده میره طرف: آقا ...اقا ...هههه!!!!! گوینده : د بنال بینیم دیگه!! طرف: آقا هفت نفر سوار اژدها میخوان وارده اینجا بشن ...چیچی...چیکار کنیم اما دیگه کار از کار گذشته بود و سقف استدیو خراب شده بود و 4 سر اژدها به صورت خیلی ترسناک داخل شده بودند دیده میشد دیگه تقریبا نیمی از تنه از چهار اژدها وارده استدیو شده بود. یکی صورت بسیار ترسناکی و پوست بسیار زبری داشت اما چشمانی بنفش داشت که بسیار زیبا بودند,سوار بر اون اژدها جادوگری بنفش پوشی بود که هی تلو تلو میخورد از روی گردن اژدها.او کسی نبود به غیر از سوسک مدافع تیم دراگون که پس از مدت مدیدی باز سرو کله اش پیدا شده بود. اژدها ی دیگری که دارای پولکهایی درخشان صدفی و چشمانی رنگارنگ داشت.و بی شک زیبا ترین اژدها در میان آن چهار اژدها بود از همه آرامتر بود و یکجا ایستاده بود.سواری تقریبا خوش هیکل رویش نشسته بود و داشت دندانهایش را نشان میداد. وای ببخشید داشت میخندید. چه خنده ای ملیحی ... دوندوناشو بچه: ماما شست و یکم بیا بابا رو دارن نشون میدن...با بی ...این مامان خیلی خرابه یکی دیگه رو بگیر آن سوار همچنان میخندید.چه خنده ای ،این خنده فقط مال یک نفر بود .گیلدروی لاکهارت که جایزه بهترین وملیحترین و زیبا ترین خنده رو از جشنواره مرلین جادوگر گرفته بود.و در پست مهاجم برای تیم دراگون بازی میکرد. در کنار آن اژدهای آروم اژدهای بود به رنگ آبی نقره ای ،پوزه ای کوتاه داشت .اما سوارش لباسی نقره وطلایی زیبایی پوشیده بود و داشت موهای سیا ه خود را میرقصان دختر افسار اژدهای خود را گرفته بود و هر از گاهی افسار را میکشید که اژدهایش چراغهای استدیو را به جای غذا اشتباهی نخورد. او آنیتا دامبلدور دختر آلبوس دامبلدور بود که در پست مهاجم در تیم دراگون بازی میکرد. در بین این چهار اژدها اژدهایی بود که ظاهری تکان دهنده و مخصوص داشت .پوستی نرم و به رنگ قرمز نارنجی و چشمانی بیش از حد بیرون زده و دور پوزه چهره اش مغرور و از خود راضی اش نورای از تیغ های نوک تیز داشت.سوارش ردای سیاه رنگ پوشیده و چهره ای بسیار مغرور ماننده اژدهایش داشت. هر از گاهی بر گردن اژدایش دست میکشید و کمی او را آرام میکرد. در آن طرف کارگردان به صورت بسیار زننده خودشو اینطور میکرد در کنارشم تهیه کننده برنامه داشت با بیل گودالی را برای خود درست میکرد. حالا برای چه را باید از خودش بپرسید. گوینده هم نشسته بود و این کار رو میکرد. بابا ما تازه این جارو درست کرده بودیم . در سمت چپ استدیو باز سقف کم کم داشت میریخت و کم کم سر سه اژدهای دیگر نیز ظاهر میشد. سوسک: داش گیلیدی پس این فرانکو .چلاق ممد و دارن کوشند گیلیدی: سوسک: گیلیدی...بسه گیلیدی: آنیتا: سوسک بیخودی خودتو خسته نکن...اونا ها پیداشون شد . اوتو: برو بچ بهتر نیست بریم پائین، فکر کنم یکی داره خودشو میکشه ها...ها ..تزول...ویر اوچسین...فرانک پس نمیلیرن....هی...هی ...نچ نچ ....هوش...هوش...بستی...دیاندا. این صدای چولاق ممد بود که داشت اژدهایش را وآدار میکرد تا سقف را خراب کند. --------------------------------------------------------------- و چینین هست که تیم شکست ناپذیر دراگو پا به استدیو میگذارد.


ویرایش شده توسط اوتو بگمن در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۱۹ ۲۰:۴۶:۴۵
ویرایش شده توسط اوتو بگمن در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۲۰ ۰:۴۴:۳۷

فعلا با این حال میکنیم...


شخصیت جدید


Re: آنسوی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۳:۱۶ جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۸۵
#33

بلرویچ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۰ یکشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۴۷ پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۵
از گاراژ ابی تیزی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 267
آفلاین
هیچ کس در اتاق نبود . هیچ کس بر روی راحتی مقابل تلوزیون ننشسته بود . هیچ کس بیاد نداشت که در این ساعت چه برنامه ای از تلوزیون پخش میشود . هیچ کس ... و هیچ کس ... همه آنسوی کوییدیچ رو فراموش کرده بودن . تنها یک سوسک ماده در اتاق قدم میزد و بدنبال جفتش میگشت ( آره دیگه ... GF سوسک خودمونه ) . یعنی او نمی دانست معشوقه اش در حال کل کلی بس خطیر در انجمن کوییدیچ است ؟!
سوسک قصه ما از راحتی بالا رفت و روی کنترل تلوزیون ایستاد ، یکی از دکمه های کنترل رو فشار داد و تلوزیون رو روشن کرد ( گیر ندین دیگه باب ... وقتی سوسک بتونه کوییدیچ بازی کنه ، حتما تلوزیون هم نگاه میکنه )


آنسوی کوییدیچ

نوشته " آنسوی کوییدیچ " مثل همیشه در این ساعت بر روی صفحه تلوزیون نمایش داده شد ولی از تیتر جنجالی برنامه که برخورد هدویگ به شیشه دوربین بود خبری نبود . بجای اون تصاویر وهم انگیزی پخش میشد .

آتش و خون همه جارو فرا گرفته بود . جیغ و شیون فضا رو پر کرده بود . سرهای بریده برروی زمین قل می خوردن و ظالمان با اونها گل کوچیک بازی میکردند . ساختمانی می سوختند و فرو میرختند ولی ظالمان و سنگدلان بی رحمانه نظاره میکردند و بر آتش می افزودند . با کمی دقت میشد فهمید که آن ساختمان فدراسیون کوییدیچ بود .
در سمتی دیگر عده ای بر سر لاشه جغدی می جنگیدند و یکدیگر را تکه پاره میکردند . بدون شک شیطان از روحش در آن ظالمان دمیده بود ... وگرنه کدام جادوگر سنگدلی قادر به کندن سر جغدی مفلوک و خام خام خوردن آن بود .
صدای فریادی از سمتی بگوش رسید . دوربین چرخید و آن سمت را نشان داد . دختری زیبارو ، گریه میکرد و کمک میخواست . او فریاد میزد :

- نه خواهش میکنم !! منو نکش ! من دیگه توی تیم فمن بازی نمی کنم

فیلمبردار برنامه هرچقدر گشت نتوانست شخص مخاطب آن ساحره بیچاره را پیدا کند . ناگهان چشمش به سوسکی کوچک در مقابل دختر افتاد و بر روی آن زوم کرد . بله آن ستمگر که می خواست آن ساحره را تکه تکه کند همین سوسکه بود . سوسک ناگهان چوب دستی ای 57 اینچی را از ناکجایش بیرون کشید و بصورت شیطانی فریاد زد :

- موهاهاهاها ... این است عاقبت کل کل با سوسک ... " آوداتیکه تیکه اییوس "

آقا چشمتون روز بد نبینه !! نور عظیمی از چوب دستی سوسک بیرون اومد به این کلفتی ... ( خودتون یک چیز کلفت تصور کنین . مثلا دور بازوی محراب فاطمی و یا تنه درخت گردو )
تا نور این طلسمه به اون ساحره بیچاره رسید ساحره تجزیه مولکولی شد و هیچ اثری ازش باقی نموند .

بعد از نشون دادن این تصاویر وحشیانه تازه گوینده برنامه شروع به حرف زدن کرد :

- و آنگاه که مردی سوار بر اژدها پا بر زمین نهاد و درخواست مجوزی برای تاپیکی با نام کل کل را داد ، جهان بی خبر از عاقبت شوم کار مرد سکوت کرد . مرد بخشی از شیطان بود ، نامش را نیز شیطان اوتو بگمن برگزیده بود . مرد تاپیک کل کل را زد و جهان را در قهقهه های شیطان سوزاند . نفرت و کینه را نیکو برگزید و جک و جونورهارا قاتل تربیت کرد . تمام انجمن کوییدیچ را به خاک و خون کشید و همه را به جان هم انداخت . ولی در این میان فردی پاک بر زمین نازل شد .....

---------------------------------------------------------

آقا ادامه دارد ، خیلی هم خفن ادامه دارد ...


دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color


Re: آنسوی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲ چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۵
#32

هدویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 801
آفلاین
تیکه ی اول با اقتباس از سرژ(با کمی تخلص)...چون خیلی باهاش حال کردم گفتم یه یاد آوری بکنم!
______________________________________________________
_آواداکداورا...آواداکداورا...آواداکداورا...آواداکداورا...آواداکداورا...آواداکداورا...
_کو...وای...ولدمورت کو...کمک!
ساحره ی قصه ما از تختش بلند شد و چشماشو مالید...آواداکداورا صدای ساعتی بود که شوهر ساحره قصه برای بیدار کردن بموقع اون براش خریده بود!
ساحره بلند شد و به مست آشپزخونه رفت...پشت میز نشست...چوب دستیشو یه تکون داد و صبحونه ی مفصلی روی میز حاضر شد...روز میز یه وسیله مشنگی به چشم می خورد...کنترل یه تلویزیون بود...اونو برداشت و به سمت تلویزیون هدف گرفت...دکمه ای رو زد و تلویزیون روشن شد!
می خوام برم سقا خونه دعا کنم...ائتلاف جواتهای آنتی ساحریال..جون داداش تیمیسه...بیاید عضو شید!...بیب...مشکین تاژ...ای سیاهان...بشتابید...بشتابید و خود را هر چه سیاهتر کنید!هر روز سیاهتر از دیروز...مشکین تاژ!!!...بیب...
آرم شبکه جی 3 گوشه صفحه خودنامیی می کرد...صفحه تصویر یه جفد رو نشون می داد که داره با اکراه به سمت دوربین پرواز می کنه و خیلی ساختگی به دوربین میخوره!
تصویر عوض می شه و استودیویی رو نشون میده...عبارت زیر روی صفحه نقش می بنده:
آنسوی کوییدیچ
با شرکت بازیگر معروف ، هدویگ ملقب به هدی نوک طلا!
نشوته ها محو می شن و استودیو نمایان می شه...جغدی داره توی سالن پر پر می زنه و از دست مردی که پشت موی خفنی داره در می ره...مرد مورد نظر دم جغد رو می گیره و اونو روی صندلی می نشونه...طلسمی زوانه می کنه و جغد رو به صندلی می چسبونه...مرد چوب دستیشو تو جیب ردای گوجه ایش می ذاره و روی صندلیش می شینه!...بعد رو به دوربین می کنه و وقتی می فهمه که همه این صحنه ها پخش می شدن یه نیشخند به این حالت به دوربین می زنه!
دوربین جغدو نشون می ده که با فهمیدن اینکه برنامه رو آنتنه آروم می شه و با پرهاش ور می ره!
بلرویچ رو به دوربین می کنه و میگه:
_سلام بینندگان عزیز! همونطور که می دونید این هدویگ یه خورده سرکش شده و ناسازگاری می کنه....شما ببخشید!
هدویگ عصبانی می شه و میگه:
_بابا مرد حسابی شیش ماهه پولمو ندادین می خواین تیتراژ جدید هم واستون بازی کنم؟
لرد:
هدویگ:
_بینندگاه شما که شاهد بودین چه رفتار وحشیانه ای با من داشت...من شکایت می کنم آقا!
لرد:
_چماقیوس!
و هدویگ ساکت می شه!
لرد:
_خوب بینندگان عزیز این برنامه می خوایم از هدویگ خواهش کنیم که برنامه هایی رو که برای تیتراژ بعدی برنامه داره برامون شرح بده!
هدویگ:
_باب چه برنامه...منو به زور آوردن اینجا...آقا من کار نمی کنم...یعنی چی این کارا؟!
لرد:
_بینندگان شما یه پیام بازرگانی ببینید!
و پشمک عمو عبدالله!...با شرکت افتخاری دامبل...محل فیلمبرداری...بندر!!!!
ادامه دارد...




Re: آنسوی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۳:۳۳ سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۸۵
#31

سامانتا ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۹ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۴۵ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷
از ما که گذشت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 248
آفلاین
تيتراژ برنامه:
يه جغد با وحشت و به سرعت داره از سمت دوربين فرار مي كنه ...بله...دوستان به من اشاره مي كنند كه گويا ديگه مايل نيست تو تيتراژ باشه ...ما از همين جا اعلام مي كنيم كه سري جديد اين برنامه تا تيتراژ باك بيك در حال كليد خوردنه!!!
مجري: با سلام به همه شما دوستان عزيز ...مهمان امشب ما كسي نيست به جز نيك بي سر كه افتخار دادن و به برنامه آن سوي كوييديچ اومدن...سلام نيك!
نيك:هاي.....

مجري:خب به دليل كمبود وقت مي ريم سر سوالامون...!نيك در ابتدا به عنوان شروع برنامه به ما بگو كه چطور شد با هدويگ آشنا شدي؟..دوستيه يه جغد و يه روح!!جل الخالق!!!
نيك:ام....بايد بگم كه اين برمي گرده به خيلي وقت پيش ...يه روز من از زندگي سير شده بودم رفتم به جنگل ممنوعه تا خودكشي كنم ..داشتم طناب دار رو دور گردنم مي انداختم كه ناگهان جغدي به شدت به من برخورد كرد!صورتش مثل گچ سفيد شده بود و مدام فرياد مي زد:
صداي جيغ هدويگ: نه.....نه....راحتم بذاريد....اگه تمامه پرامم بكنيد من ديگه تو تيتراژتون نميام!
خداي من به راستي در اون لحظه بود كه وجدانم به من نهيب زد كه ببين از تو بدبخت تر هم وجود داره و هنوز نفس مي كشه....از اون لحظه من خودم رو در هدويگ پيدا كردم و براي اين كه فكر كنه به غير از تيتراژ در جاي ديگه هم مي تونه مفيد واقع بشه با هم يه تيم تشكيل داديم و گفتم بذار بچه احساس بي هودگي نكنه تو كاپيتان باش!

مجري در حالي كه داره فين مي كنه: واقعا داستان متاثر كننده ايي بود. دل همه ما رو آتيش زد....نيك براي ما توضيح بده كه چطور پست دروازه باني رو تو تيم قبول كردي؟
نيك: بايد در جواب اين سوال بگم كه همون طو ركه منو ملاحظه مي كنيد اصلا من تريپم مي خوره با اين وزن و هيكل بدوام دنبال يه توپه زپرني...اين شد كه گفتم كلاس كار كجاست...فقط دروازه!!!

مجري:اوه جناب نيك تلاشتون براي پيوستن به كميته يا بهتره بگيم همون نهاد و مجمع بي سران به كجا رسيد؟
نيك: والا ما رو كميته امداد و نهاد حمايت از معلولين هم قبول نكرد اولي كه گفت: ما فقط مي تونيم كمك مادي بديم بخش عاطفيمون تعطيله تازه اگر هم باز شه شامل شما نمي شه فقط اونايي كه قلبشون كار مي كنه دوميه هم گفت: ما فقط معلولين زير 99 درصد رو قبول مي كنيم از پذيرفتن شما معذوريم!

مجري: نيك عزيز مي خوام به ما بگي كه تاثيرت تو تيم و بازيت علاوه بر اثر فردي از نظر اجتماعي برات چه وجهه ايي رو به همراه آورده؟
نيك:راستش....آپارتايدي كه عليه روح ها بود تا حدود زيادي تو جامعه كم شده ...ديگه وقتي تو خيابون راه مي رم بچه نمي پره بغل مامانش بگه: مامان يه روح....ديگه ملت از كله سحر شديدا صف مي كشن و من هم فرياد مي زنم من متعلق به همتون هستم ...روي عكسمام براشون امضا مي كنم ....جديدا تقويمم هم اومده ديديد؟

مجري:به نظر تو قشنگترين شب سال تو چه شبيه؟
نيك: بدون اغراق بايد بگم كه اون بي شك شب هالويينه...روح ها از همه جاي دنيا مي يان...ما آواز مي خونيم و كيك مي بريم....
مجري:اوه...شما كيك رو هم مي خوريد؟
نيك:نه ...ما فقط مي بريم!

مجري:اگه قرار باشه دوباره برگردي چه كاري انجام مي دي؟
نيك:ببين داداش....فكر ما رو منحرف نكن..بذار زندگيمون رو بكنيم!

مجري:فكر مي كنيد برسيد به مرحله نيمه نهايي؟
نيك: اوه ...اينو....اين هارد ديسك بالاي سرم به من مي گه كه ما قهرمان مي شيم همين ديشب هدويگ به من گفت كه ملت جلوش لنگ ميندازن...شبونه رفته بوده حموم لنگا ريخته بوده اون وسط زير پاش!!!
اخطار: مواظب هكر ها باشيد!!!!...فكر كنم ويروسي شده اون بالاش!!!

مجري: با هم قسمت هايي از يك فيلم رو مي بينيم نيك شما احساست رو در موردش به ما بگو........
مجري:اوه اين قسمت ديانا مالفوي گل محشري زد نگاه كنيد درست از وسط سينتون رد شد چه نظري داريد راجع به اين تصوير؟
نيك خشمناك: اينجا بدون شك تقلب شده...فقطم به خاطر روي گل بلرويچ بود كه كوتاه اومدم نظر ديگه ايي ندارم چون نمي خوام تشنج ايجاد كنم!!!

مجري:لذت بخش ترين كار در زندگيتون؟
نيك: مجله شايع سازي!

مجري: كلماتي كه مي گم تو رو ياد چي ميندازه؟
_بدبخت؟
_هدويگ
_جغد؟
_هدويگ
_آن سوي كوييديچ؟
_هدويگ
_ زندگي؟
_ا...ولمون كن تو هم....جدول ضرب بپرس بلدم!
_2 . 2 تا؟
_مگه من كامپيوترم!

مجري : خب ببيندگان عزيز ...در همين جا من به همراه ساير همكارانم با شما دوستان عزيز خداحافظي مي كنم روز خوش!
نيك:صبر كنيد من بيت شعري آماده كردم كه مي خوام از اينجا تقديم كنم به همه طرفدارانم!

گر بخواهي بميري چون منه نيك................حله جونه تو فقط بخون فيزيك!!!

==========================================

پشت صحنه:
مجري رو به كارگردان:
آدم دوروس حسابي نداريد دم به دم روح مياريد برنامه...اين طوري باشه من ديگه كار نمي كنم.
مجري رو به جغدي كه لاشخور ها تكه تكش كردن به دليل اينكه حاضر نشده تو تيتراژ پاياني شركت كنه: تو چي كشيدي و من نفهميدم!!!

__________________________________________________

با تشكر:

سامانتا ولدمورت.....................!!!!


از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م


Re: آنسوی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۷:۰۴ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۸۵
#30

جان راونکلاو old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۲۲ دوشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۹
از مثلث برمودا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 181
آفلاین
روز بعد:
دوباره آرم اوليه مياد كه دوباره تغيير كرده.يك مهاجم سرخگون رو پرت ميكنه طرف حلقه ي وسط اما وسطاي راه يادش ميفته كه اسنيچه و فرار ميكنه....(چه ربطي داشت)
چراق هاي خاموش روشن ميشن و قيافه ي ضايع مجري رو نشون ميدن.(درست حدس زدين خود لرده)
لرد:با سلام خدمت تمامي بينندگان عزيز و ارجمند.ضمن عزض خسته نباشيد ميخوام مهمون عزيز امروز رو بهتوم معرفي كنم.البته اگه ببينينش مي شناسينش.
دوربين به سمت چپ حركت ميكنه و صورت زيباي جان رو نمايان ميكنه.
لرد:خوب فك ميكنم كه همه تون فهميدين كيه.بله اين جان راونكلاو مهاجم تيم بلغارستانه.
سپس رو به جان ميكنه وبا لحن لوسي ميگه:لطفا خودتون رو معرفي كنين!
جان نگاهي به لرد مي اندازه و بعد با اون صداي زيباش شروع به سخن گفتن ميكنه.
جان:منم به نوبه ي خودم آغاز سال نو رو به همه تبريك ميگم.اميدوارم سال خوب و پر بركتي داشته باشين.
لرد:آخ ببخشيد ايشون در زمان مسابقه با اسليترين يونايتد يه بلاجر خوردن و جالشون خوب نيست.
جان:هوي بوقي حال خودت خوب نيست.بعد مگه من ديوم يه بلاجر بخورم؟
لرد:ا...شما ديوي؟من فك ميكردم جاني؟
جان:به من ميگي جاني؟
لرد:نه بابا...به جان خودم...
جان:اول كه ميگي حام خوب نيست.بعد ميگي ديوم .بعد ميگي جاني.الانم جونم رو قسم ميخوري؟
لرد:نه بابا.به جان خودم نه!
جان:ا...ا...ا...تو روي من نگاه ميكنه و به من ميگه جون تو رو قسم نميخورم.
لرد خيس عرق بود.
لرد:ديگه برنامه ي زنده از اين مشكلاتم داره ديگه!!خوب عزيز من بذار ببينيم مردم در باره ي شما چي ميگن؟
جان:به روي چشم!!
لرد:تلفن اول لطفا...
صدا:سلام جان...سريع پاشو بيا خونه كارت دارم!!
لرد:بله خانم؟
جان:اه...خفه شو ديگه خانمم بود.من بايد برم خدا حافظ...
لرد:
ادامه دارد...
---------------------------------



Re: آنسوی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲:۰۱ شنبه ۶ خرداد ۱۳۸۵
#29

پروفسور بینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۱۸ سه شنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۴۲ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
از تالار عمومی ریون کلاو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 742
آفلاین
برنامه ی آنسوی کوئیدیچ
آرم برنامه تغییر کرده این دفعه یک سرخگون رو میبینیم که داره با سرعت حرکت میکنه و با شدت به یک شیء برخورد میکنه بعد از اینکه سرخگون به کناری افتاد یه موجود له شده رو می بینیم که تقریبا مثل کاغذ شده دوربین روش زوم میکنه و ما هدویگ رو می بینیم
استدیو
مجری : سلام به بینندگان خفن این برنامه آرم برنامه رو حال کردین چقدر باحال بود اصلا این جغده خیلی با حاله . خوب مهمان برنامه ی امشب ما کسی نیست به جز جرج ویزلی کاپیتان بزرگ تیم کوئیدیچ بلغورستان ببخشید بلغارستان
حرکت اسلوموشن
جرج وارد استدیو میشه و میره رو صندلی میشینه ( حالا برا چی اسلوموشن شد احتمالا نقص فنی بود )
مجری : خوب جرج عزیز نیازی به معرفی نداره به خاطر همین فقط سلام میکنه
جرج : صلام
مجری : جرج یه سئوال در مورد این تیمت مطرحه ببینم بالاخره لیست نهائی تیمت چی شد
جرج : واغعن نمیدونید ؟ طیم من طشکیل شده اض بحترین باظیکنان کوئیدیچه یک طیم منثجم و آلی طمام باضیکنان طیمم رو با بالاطرین غیمط خریدم
مجری : پس چرا اینقدر عوضشون میکنی ؟
جرج : خوب بح خاتر اینکه خیلی اوزی حصطن اثلا یه گالیون حم نمی عرظن
مجری : خوب برا چی میخریدشون ؟
جرج : خوب پولم ظیادی کردح هطمن اثلا من دوصت دارم باظیکن اوز کنم طو رو صنن ؟
مجری : اصلا به من چه خوب به چند تلفن گوش میدیم شما جواب بده
صدای پشت خط : الو آقای ویزلی سلام لطفا لیست نهائیه بازیکنانتون رو اعلام کنید با تشکر
جرج : خوب عزای طیم من خودم جرج ویظلی طریبوط جان راونکلاو بلید پانصی پارکینثون هادی تفنگ بادی و شاپور هستن ثبر کنین اه از این هادی تفنگ بادی خوشم نمیاد پس اخراج میشه و لرد بلرویچ و جانشینش میکنم
مجری : نه باب اعتماد به نفسو آخه دانشمند اون که داور نمی تونه تو تیمی بازیکنه
جرج : پث جاش بینظ رو میظارم
مجری : اونم کمک داوره نمیتونه
جرج : خوب پث من کیو بظارم جاش ؟ هان ؟
مجری : نمیدونم حالا بعدا بازیکن عوض کن تلفن بعدی
صدای پشت خط : آقای جرج شما چقدر خوب کوئیدیچ بازی میکنید
جرج : خاحش دارم ببخشید نام شما
صدای پشت خط : من دلوریس آمبریجم !
جرج : خوب دلوریص آمبریج جانشین هادی تفنگ بادی شد فقط تلفنت رو بده
صدای پشت خط : 09554852145854145544888989
جرج : خوب صبت نام شدی
مجری :
ملت :
جرج :
ارم پایانی در شرایط نا فرمی آغاز میشه که همون تیتراژ ابتدائیه
=======================================
جرج لطفاً در هنگام تایپ دقت کن تا خواننده دچار مشکل نشه البته اشتباهای تایپی تو در این برنامه خیلی کم بود در پستای قبلیت بیشتر اشتباه داشتی
با تشکر بینز


ویرایش شده توسط پروفسور بینز در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۶ ۲:۱۱:۳۴

[b][color=0000FF]بينز نام


Re: آنسوی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۳:۵۱ پنجشنبه ۴ خرداد ۱۳۸۵
#28

لرد بلرویچold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ یکشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۲۳ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۳
از bestwizards.com
گروه:
کاربران عضو
پیام: 403
آفلاین
خوب من پست بلرویچز رو ادامه ميدم حالشو ببر

--------------------------------------------------------------------------

برادر حمید رفته بود . ولی کجا ؟! احتمالا هاوایی

مجری :

مجري :اهم اهم اهم ببخشيد بينندگان عزيز ما مقداري مشكل داريم

فيلم بردار دوربين رو مي چرخونه به سمت بلوريچز كه مجري بود و روش زوم ميكنه

مجري : خوب بينندگان عزيز و گرامي برنامه به روزي ديگر موكول ميشود و براي فردا هم با چو چو آهان همون چو چينگ و حاج آقا دارك لرد (ملت : صلوات) مساحبه اي در نظر گرفته ايم

فرداي آن روز

تیتراژ معروف برنامه ، که خوردن هدویگ به شیشه دوربین پخش میشه ، اما ايندفعه آهنگ ضد بازي داره پخش ميشه

ملت :

مجري : سلا م مي كنم خدمت تمام بينندگان عزيز و گرامي امروز مهمانان عزيزي در برنام حضور پيدا كردند و پاشون رو رو چشامون گزاشتند و قدمرنجه فرمودند و ........

حاج آقا : هوي كافيه

مجري : خوب ما امروز مساحبه اي با برادر حميد در هاوايي داريم كه ديروز رفتند كه اوجا رو با خاك يكسان كنند ، راستي نظر شما حاج آقا در باره اين آهنگ ضد بازي چيه ؟

حاج آقا : خوب چي بگم اين جوانان تمام مملكت رو بسيج كردند كه با آمريكا مبارزه كنيم:root2:

چو : شعار ما "انرژي هسته اي حق ماست"

حاج آقا : واقعان خوشحال ميشم مي بينم جونايي مثل اين خواهر عزيز م اين همه به اين كشور با اين همه امكانات و ... احترام ميزارن و الاقه دارند

مجري : خوب از اين صحبت ها كه بگزريم يك سري تصاوير از هاوايي آماده پخش داريم كه مي زاريم تا ببينيم ،نظر شما چيه در باره تيم ها

تصاوير پخش ميشه، تصوير رو برادر حميد زوم ميكنه كه داره با يكي از خواهران كنار ساحل صحبت مي كرد تا او را به سمت اسلام مشرف كند :banana:،

مجري : اهم اهم

-------------------------------------------------------------------------
به قول بلوريچز خواستین داستان برادر حمید در هاوایی رو ادامه بدین ، نخواستین هم ادامه ندین .


ویرایش : جرج عزیز من هیچوقت از ویرایش کردن پست دیگران خوشم نمیاد . یعنی یه جورایی متنفرم . ولی قسمت آخر پستت واقعا مورد دار بود .
برای مثال : (( برادر حمید و چو در حال گرفتن :bigkiss: از هم بودند ))
اون شکلک رو گذاشتی که سانسور کنی ؟! . اون حدیث برادر حمید هم که مشکل دار بود . ببین من مطمئنم اگه پستتو ویرایش نکنم باید جواب پس بدم . پس خواهشن دقت کنین .
موفق باشی .


ویرایش شده توسط لرد بلرویچ در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۵ ۴:۱۵:۰۲
ویرایش شده توسط لرد بلرویچ در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۵ ۴:۱۸:۲۲

هریپاتر را هنوز هم دوست میداریم


Re: آنسوی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۲:۲۳ پنجشنبه ۴ خرداد ۱۳۸۵
#27

آناکین مونتاگ old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۰۰ چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۹
از 127.0.0.1
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1402
آفلاین
نقل قول:
خواستین داستان برادر حمید در هاوایی رو ادامه بدین ، نخواستین هم ادامه ندین .


خوب من ادامه نمیدم

__________________________________
باباه :هوی بچه برو تلویزیون رو روشن کن میخوام برنامه ببینم

بچه ی باباه: نمیشه بابا فردا امتحان دارم در س دارم .... صدای تلویزیون نمیگذاره درس بخونم اونوقت فردا دکتر نمیشم ها
.....

خیلی ارزشی شد اصلا ولش کن از آرم برنامه شروع میکنیم

یک فروند جغد با دوربین برخورد میکنه و.... ( بابا این آرم رو عضو کنید این هدویگ خزش کرده)

مجری: با سلام خدمت ملت ورزشکار و ورزش دوست امروز اعضای تیم پوپیتر به برنامه ی ما اومدن تا با هم گفتگو کنیم

مجری: خوب سلام مهمون ها خوف بیدین از اینجا به ترتیب قد خودتون رو معرفی کنید

میکی: سلام من مایکل آنجلو هستم مهاجم تیم پوپیتر

ماروولو: با سلام من ماروولو گانت هستم کپیتان این تیم ارزشی

آناکین : من هم آناکین مونتاگ که مدافع تیم هستم در ضمن همه سوسکید

مجری: خوب هدف شما از تشکیل این تیم چی بود و چی شد که اسمش رو عوض کردید

ماروولو : والا من هدف رو که نمیدونم یه روز اومدم دیدم یه تیم تشکیل شده من هم شدم کاپیتانش



مجری: خسته نباشی ولی چرا اسم تیم رو عوض کردید

ماروولو: به دلیل تشابه با اسم یه تیم ارزشی
کلا کلاس تیم مارو آورده بود پایین

مجری رو به میکی: چرا به تو میگن میکی

میکی: خوب چون اسم من میکی هستش دیگه پس چی بگن

مجری: آهان بینندگان عزیز همون طور که میبینید این تیم کلا مشکل داره بهتره از نفر آخر سوال کنیم

مجری: آنی مونی جون شما نظرت در مورد تیم چیه:

آناکین: اولا که آنی مونی خودتی( شاید هم خودمم) اسم من آناکین مونتاگ هستش دوما همه سوسکید سوما اسم شما ارشام جیگر نیست

مجری: چرا گلم تو چقدر زرنگی ها نه

مونتاگ:


ملت قهرمان اسلی

مجری: در آخر کسی حرفی یا نظری نداره

مونتاگ: من یه نظر دارم

مجری : بنال

مونتاگ: یه نظر سنجی بگذارید ببینید که آیا از نظر ملت اسم من قشنگه یا نه

ملت :

مونتاگ

ماروولو و میکی

در همینجا برنامه تموم شد بچه برو درست بخون



Re: آنسوی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶ یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۵
#26

بلرویچ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۰ یکشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۴۷ پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۵
از گاراژ ابی تیزی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 267
آفلاین
تیتراژ معروف برنامه ، که خوردن هدویگ به شیشه دوربین پخش میشه ، ولی ایندفعه از آهنگ خبری نیست و بجای آهنگ خفن برنامه آنسوی کوییدیچ ، یه آهنگ غمگین ( آهنگ کویتی پور ) نواخته میشه . یعنی یه جورایی گند زده میشه تو تیتراژ برنامه .

آنسوی کوییدیچ

مجری : سلام عرض می کنم خدمت شما بینندگان عزیز . امنیدوارم هرجا که هستین . همونجا باشین و از جاتون تکون نخورین . حتما از خودتون می پرسین که چرا آهنگ خفن برنامه پخش نشده .

ملت بیننده :

مجری : دلیلش حضور مهمان محترم و آسلامی برنامست . اون شخس کسی نیست جز ، براد رحمید .

دوربین میچرخه و چهره برادر حمید رو نشون میده .

برادر حمید :
مجری : خب به افتخار برادر حمید
ملت بیننده :
برادر حمید :
مجری : حالا دوباره به افتخار برادر حمید
دوباره ملت :
دوباره بادر حمید :
دوباره مجری : تا سه نشه بازی نشه ،
دوباره ملت :
برادر حمید :
دوباره مجری : حالا ایندفعه با صدای بلندتر
ملت :
برادر حمید : اااااااه بسه دیگه ... باب تو که از من بدتری !!! .
مجری :

خلاصه ... جو استدیو برنامه آنسوی کوییدیچ کاملا عرفانی شده بود .

مجری : برادر حمید شما چطور شد به کوییدچ علاقه مند شدین ؟

برادر حمید : در روایات و احادیثی از حاج آقا دارک لرد اومده که : (( ورزش کنید تا ورزش کنید )) . من رو این جمله رو تجزیه تحلیل کردم ، و به این نتیجه رسیدم که ما باید ورزش کنیم تا ورزش کنیم .

مجری و ملت بیننده :

مجری : به به ... به به . شما چطور به این نتیجه رسیدین ؟! معلومه خیلی تفکر کردین .

برادر حمید : ما اینیم دیگه

مجری : برادر حمید ، چند نفر از بینندگان برنامه الان پشت خط هستن و یه سری سوال از شما داشتن . با هم گوش کنیم .

برادر حمید : بنده آماده ام با جون دل جواب سوالات بینندگان برنامه رو بدم .

صدایی کودک خردسالی شنیده میشه :

بیننده پشت خط : الو ... الو ... من بگم ؟!

مجری : سلام کوچولو ... ما صدای شما رو می شنویم . واقعا خوشحالیم که بیننده هایی کوچیکم داریم . شروع کنین .

بیننده پشت خط : راست راست راست ... حالا چپ چپ چپ . استپ . برو برو برو ... عمو پورنگ من برنده شدم .

مجری : عزیزم این برنامه آنسوی کوییدیچه . برنامه عمو پورنگ اون یکی کاناله . نفر بعدی لطفا ...

صدای یک مرد که به نظر میرسید کمی هم عصبانی است :

بننده پشت خط ( نفر دوم ) : الو الو ... صدای منو می شنوین ؟! برنامه آنسوی کوییدیچه ؟ می خواستم یه چندتا سوال از برادر حمید بپرسم .

برادر حمید : بله جانم ... بپرسین ، من گوش میدم .

بیننده پشت خط : مرتیکه ( بوق ) تو خجالت نمی کشی . ای ( بوق ) و ( بوق ) شده . آخه ( بوق ) رو چه به کوییدیچ ؟!

بیننده پشت خط این رو گفت و خنده ای شیطانی کرد و گوشی رو گذاشت . مجری هم که به این حالت در امده بود گفت :

- تماس تلفنی بعدی لطفا .

صدای پر اشوه خانومی جوان شنیده شد .

بیننده پشت خط ( نفر سوم ) : الو ... برنامه آنسوی کوییدیچه ؟! می خواستم با برادر حمید صحبت کنم .

برادر حمید : الهی برادر خواهر بشه ... نه ببخشید ، برادر قربان خواهر بشه . من صداتون رو میشنوم . جانم ؟!

بیننده پشت خط : می خواستم ببینم شما ازدواج کردین ؟

تا اون خانومه این جمله رو گفت برادر حمید جوگیرز شد و بر اثر حمله شدید قلبی قش کرد .

خلاصه بعد از کلی آب ریختن رو برادر حمید ، برادر حمید بهوش اومد .

برادر حمید : کو ؟! کجا رفت ؟! عزیز جان برادر کجا رفت ؟!!

مجری و ملت بیننده :

مجری : آقا بی خیال تماس تلفنی ، بهتره تصاویر رو نشون بدیم . برادر حمید همون طور که می دونین قبل از اینکه شما وارد تیم حذم تاکبود بشین ، فدراسین یه اردوی آماده سازی توی سواحل هاوایی برای تیمها برگزار کرد که با فجایعی همراه شد . شما نظرتون رو درباره تصاویر اردوی آمادگی به ما بگین .

تصویر ابتدا سدریک دیگوری رو نشون میداد که در حال صحبت کردن ( از نوع صحبتهای اختراعی ویدا اسلامی ) با یکی از ساحره های بومی هاوای بود . کمی آنطرف تر هم بازیکنان گریف یونایتد هلکوپتری میزدن . بقیه رو هم که دیگه نگو ...

مجری : برادر حمید نظرتون در مورد این فجایع چیه ؟!

برادر حمید : ببخشن میشه یه بار دیگه اسم اون منطقه رو بگین ؟

مجری در حالی که همچنان به تصاویر نگاه میکرد گفت : اونجا سواحل هاواییه . حتما برای این پرسیدین که می خواین اونجا رو با خاک یکسان کنین !!! درسته ؟!

مجری چند لحظه منتظر جوابی از برادر حمید موند . ولی دریغ از جواب . سرش رو برگردوند و دید ... یعنی ندید . برادر حمید نبود . دوربین هم روی صندلی خالی برادر حمید زوم کرده بود .

برادر حمید رفته بود . ولی کجا ؟! احتمالا هاوایی

مجری :

------------------------------------------------

خواستین داستان برادر حمید در هاوایی رو ادامه بدین ، نخواستین هم ادامه ندین .


دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.