هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵ جمعه ۲۴ فروردین ۱۳۹۷

دارین ماردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۵۴:۵۴ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 97
آفلاین
کسی فریاد زد :
- هی تاتسویا! نمی بینی داره طوفان میشه؟کلی کار هست که باید انجام بدی. داری کجا می ری؟ تو موتور خونه بهت نیاز داریم. دنبالم بیا.

تاتسویا با صورت رنگ پریده برگشت و کاپیتان را دید. زیر لب گفت :
- لعنتی! باید برگردیم.

صورت آماندا مچاله شد و گفت :
- اما تاتسویا! ما می خوایم همین الآن بریم. این کشتی جای من و رز نیست. ما باید همین حالا بریم.

تاتسویا با لحن سردی گفت :
- به من ربطی نداره. الآن نمی تونیم. شما هم باید برگردین به کابینتون.

خون در صورت آماندا دوید. اخم کرد و داد زد :
- تو نمیای؟

تاتسویا با لحن پر تاکیدی گفت :
- ما همه با هم نمی ریم.

آسمان که سر تا سر لباس سیاه پوشیده بود غرید. اولین قطره های سرد باران به صورت آماندا و گلبرگ های رز برخورد کردند. آماندا گفت :
- نخیر ما می ریم.

آماندا رز را از بغل تاتسویا قاپید و برگشت. با عجله به سمت قایق های نجات دوید. رز که از خوشحالی در برگ نمی گنجید هورا کشید و گفت :
- آفرین آماندا! برو ، برودو ما رو ببر پیش ارباب و خونه ی ریدل ها.

تاتسویا جیغ کشان به دنبالشان دوید.

- شما حق ندارین برین. من به اون پولا احتیاج دارم. وایستین.

آماندا که به هیچ وجه از جیغ جیغ های آن چشم بادامی خوشش نیامده بود برگشت و چوبدستی اش را رو به او گرفت و گفت :
- کریشیو.

تاتسویا در آخرین لحظات زندگی اش وقتی از درد به خود می پیچید و می نالید پخش زمین شد و خشکش زد. توجه خدمه به رز و آماندا جلب شد. اما دیگر دیر شده بود. آنها به قایق نجات رسیده بودند. آماندا با چوبدستی اش قایق را بر سطح آب انداخت. مرد ها جیغ و داد زنان به سمت آنان حمله ور شدند. آماندا با رز به داخل قایق پرید و دوباره با وردی از طریق چوبدستی اش طناب های متصل به کشتی را برید. مردان درست زمانی به لب کشتی رسیدند که آماندا و دوستش در دریای بی کران در قایقی کوچک و رهای از کشتی به حرکت در آمدند. آماندا که نیشش تا بناگوش باز شده بود در حالی که با تمام وجود می خندید برای کشتی دست تکان داد و فریاد زد :
- خداحافظ ای کشتی مزخرف ، خداحافظ سرگردانی ، خداحافظ چشم بادومیا. من می رم پیش اربابم. و امیدوارم دیگه هیچ وقت نبینمتون مشنگای پست!

او رز را در آغوش گرفت و آهی از آسودگی کشید. ولی چیزی نگذشت که شادی اش با صدای رگبار آسمان که شبیه انفجار یک کوه بود ، خیلی سریع جایش را به نگرانی وحشتناکی داد.







عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۷:۱۶ چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۷

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
گفتگوی رز و تاتسویا با پریدن دختری به سمت رز و در آغوش گرفتن او قطع شد.
- رز باورم نمیشه بعد این همه مدت دوباره دیدمت!

رز که دید گلدونش در حال شکستنه فورا گفت:
- ولم کن گلدونم ترک برداشت!

اون فرد، رز سر جاش گذاشت. رز با دیدن موها و ریش های ژولیده، سر و صورت کثیف و لباسای پاره به این فکر افتاد که اصلا دختر نمیشناسه پس گفت:
- تو کی هستی؟
- چی؟ انقدر زود فراموش شدم؟

فرد با دیدن چهره متعجب رز، دستش به سمت ریشش برد و اون هارو مثل ریش مصنوعی کند ولی بازم رز چیزی یادش نیومد. تاتسویا گفت:
- هی تو همون مسافر قاچاقی نیستی که یه مدت تو کشتی پرسه میزنه؟
- بابا من الان آوارم هیچ جایی هم ندارم که برگردم برای همین گفتم بیام این...

- آماندا؟

آماندا ذوق کرد و گفت:
- شناختی؟
- چطوری سر از اینجا در آوردی؟
- داستانش طولانیه، حالا شندیم که تاتسو_چان...

تاتسویا فورا حرف آماندا قطع کرد:
- زود دختر خاله نشو!
- چشم تاتسویا_سان میخواد تورو برگردونه خونه ی ریدل.

آماندا یکم مکث کرد سپس گفت:
- یکم بیاین نزدیک تر.

وقتی تاستویا و رز به آماندا نزدیک شدن، آماندا کیفشو گذاشت زمین و تا کمر توش فرو رفت و یه تیکه کاغذ قدیمی از توش بیرون آورد.
- نقشه ی خونه ی ریدل!

تاتسویا پرسید:
- اونو از کجا آوردی؟
- راستش تو این مدت خیلی جاهارو گشتم و خیلی چیز هارو پیدا کردم...

حرف آماندا با صدای بلند و وحشتناکِ رعد و برق قطع شد. آماندا، رز و تاتسویا به آسمون نگاه کردن و دیدن کشتی کاپیتاک هوک داره به سمت طوفان میره. همه ی خدمه کشتی داشتن سعی میکردن کشتی نجات بدن برای همین مدام به اینور و اونور میدویدن.
تاتسویا با دیدن اوضاع خراب کشتی گفت:
- نظرم عوض شد، باید همین الان بریم!

سپس رز برداشت و به سمت یکی از قایق های نجات دوید.


ویرایش شده توسط آماندا در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۲۲ ۱۷:۲۲:۲۰


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۶ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۴۲:۵۶
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 95
آفلاین
عرشه ی کشتی کاپیتان هوک

نزدیک به یکسال می شد که رز ویزلی، درد غربت و دوری از خانه را می چشید؛ با وجود این در تمامِ این مدت، در هیچ جا به اندازه ی کشتی دزدانِ دریایی به او خوش نگذشته بود.

در آن آب و هوای دلپذیر و معتدل، رنگ و رویش باز شده و حسابی دلبر شده بود. البته درست نیست که بگوییم دلش برای خانه ی ریدل تنگ نشده بود اما ماهی گیر خیلی بهتر از مشنگ های دیگر با او رفتار کرده بود. رز بیشتر از هر چیزی دلش می خواست دوباره در کنار لرد ولدمورت، لینی، هکتور و دیگران زندگی کند ولی در حال حاضر تصمیم داشت از هوای مناسب بهره مند شود و حمام آفتاب بگیرد.

- داشتم می گفتم، مرجانای دریایی تو مانیکور کردن نظیر ندارن! ستاره‌شونم کارش درسته، می تونه ساقه هاتو تتو کنه و...
- نه!

مرغِ دریایی که بر روی عرشه نشسته بود و با رز گپ می زد، با شنیدن جیغِ از ته دلِ رز و غنچه هایش، بال هایش را باز کرد و رفت.

رز سری تکان داد و زمزمه کرد:
- سادگی جوونا کجا رفته؟ حیا کو؟

از گوشه ی چشم، دختری با موهای مشکی بلند دید که با کنجکاوی اورا برانداز می کرد. دختر گامی به سمتِ او‌ برداشت و رز تمامِ تلاشش را به کار بست تا یک گلِ غیر جادویی به نظر برسد.

- آامم... شما...
-
- شما همون رزِ گمشده نیستین؟
-
- هوی، موتویاما! الکی الافی نکن! برگرد سرِ کارت!

کاپیتان هوک، در حالی که سبیل های چربش را تاب می داد، بر سرِ دخترِ مو مشکی فریاد زد.

- بله کاپیتان!

ریشه های رز می لرزید. یعنی دختر اورا شناخته بود؟ اصلا چه کسی بود؟ حتی اسمش را هم نشنیده بود. پاتایاما... یا چنین چیزی.

هرکسی که بود، از دوستان رز نبود. حتی جادوگر هم نبود. فقط یه مشنگِ دیوانه بود که با گل ها حرف می زد.

از آن به بعد همه ی حواسِ رز به آن مشنگِ دیوانه بود و او را زیر نظر داشت که با وسیله ی مشنگی عجیبی زیر نور ماه تمرین می کرد و چشمان غنچه ها را با برگ ‌هایش می پوشاند تا چنین صحنه هایی را نبینند.

تازه چشم هایش گرم شده بود که صدایی از جا پراندش.
- هی! تو رز ویزلی - سان* هستی، درسته؟
- منو از کجا...

قبل از این که بفهمد بند را آب داده بود! هرچه رسیده بود، پنبه شد و ناچار شد دست از وانمود کردن به این که یک گلِ عادی است، بردارد.
- تو دیگه کی هستی؟ چرا باید بهت اعتماد کنم؟

دخترک خندید و جواب داد:
- لازم نیست به من اعتماد کنی. من اینجا کار می کنم که خرجِ زندگیم رو دربیارم. ولی با جایزه ای که از بردنِ تو به خونه ی ریدل ها گیرم می آد، دیگه نیازی به این کار ندارم.

خارهای رز تیز شدند.
- بردنم... به خونه ی ریدل؟
- خب آره... منم بدم نمی آد یه نگاهی به اون جا بندازم و... فکر نکن به خاطرِ توعه! به خاطر خودم این کار رو می کنم!

رز در شرایط مسخره ای گیر کرده بود! از طرفی نمی توانست و نمی خواست به زندگی مشنگیِ عادت کند و از طرفی به دختر هیچ اعتمادی نداشت.
- اسمت... اسمت چی بود؟
- تاتسویا، تاتسویا موتویاما.
- نمنه؟

دختر آهی کشید و گفت:
- می دونم می دونم... می تونی بهم بگی تاتسو.

رز حاضر بود به هر روزنه ی امیدی چنگ بیندازد و به خانه ی ریدل ها و دنیای جادوگری برود. نفسِ عمیقی کشید و گفت:
- کِی بریم؟

تاتسویا خندید.
- فردا صبح که به لنگرگاه رسیدیم، از این کشتی و از دنیای مشنگیِ می ریم.

_________

* سان: پسوند احترام آمیز


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۶ ۲۱:۴۳:۵۱
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۶ ۲۱:۴۸:۳۸
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۶ ۲۱:۵۳:۴۴

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۲:۴۴ یکشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۷

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۱۶:۱۲ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 142
آفلاین
گیاه گوشت خوار درحال ور رفتن با ملاقه بود و پیکسی هم درحال دور شدن ازش.

لینی راهشو به طرف در مغازه کج کرد و از مغازه بیرون رفت. کمی به اون ور این ور نگاه کرد ولی نظری نداشت که کجا بره.

صدای شاهین از بالای سر لینی به گوشش رسید , لینی سعی کرد به شاهین نگاه کنه ولی به خاظر خورشید که پشتش بود کاملا واضه نمی تونست ببینه. فقط نزدیک شدنشو می تونست ببینه.

با خودش فکر کرد که میتونه از این شاهین کمک بگیره. شاهین داشت نزدیکتر میشد. لینی برای اینکه هم بهتر ببینتش و هم افتاب پس گردنشو نسوزونه کمی خودشو کشید به سمت سایه. ناگهان چشاش گرد شد!. شاهین پنجه هاشو تیز کرده بود و برای صرف ناهار درحال نزدیک شدن به لینی بود.

لینی سریع خودشو از لای در به داخل مغازه گل فروشی کشوند و شاهینه هم بخاطر این که بال هاش مید این چاینا بود نتونست ترمز کنه و با شیشه مغازه روبوسی محکمی کرد.

لینی نفس راحتی کشید و بعد به اطرافش نگاه کرد.
گل گوشت خوار که از ور رفتن با ملاقش خسته شده بود و از نامیدی داشت سیگار می کشید.
صاحاب مغازه که داشت فوتبال میدید و شاگردش با زیر پیرهنی خرو پف می کرد.
ولی چند تا زنبور اونور تر درحال ور رفتن با یه گل بودن که نظر لینی رو بخودشون جلب کردن.





ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۲ ۱۲:۴۹:۵۲

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۶

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹:۲۵ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
لینی بال بال زنان و ناامید به سمت در خروجی مغازه میره تا جاهای دیگه‌ای رو بگرده که ناگهان برگ بزرگی سر راهش سبز میشه.

- آبجی جایی تشریف میبری؟

لینی به صاحب برگ نگاهی انداخت و با گل بزرگ و گوشتخواری مواجه شد. با این که پیکسی همیشه روابط خوبی با رز داشت و حامی حقوق گیاهان بود، اما همیشه می‌دونست گیاهان گوشتخوار دشمنشو محسوب میشدن.

- خب اره... یعنی میرم بیرون. مزاحم شما نمیشم.
- آبجی مزاحم چیه، شما مراحمید.

گیاه گوشتخوار لینی رو برانداز کرد. خواست زبونشو بیرون بیاره و دور لباشو لیس بزنه که نشون بده گشنشه، اما بعد متوجه که نه زبون داره و نه لب. مطمئنا هر گیاه دیگه‌ای بود، سرخورده می‌شد، زرد می‌شد، پژمرده می‌شد؛ اما گیاه گوشتخوار، قوی و استوار بود، پس نگاهشو از رو ناهار آبیش برنداشت.

-نه دیگه من میرم.

لینی تلاش کرد تا راهشو از کنار برگ گیاه گوشتخوار باز کنه، اما گیاه دست بردار نبود و همزمان با حرکات لینی راهشو سد می‌کرد.
- شما جایی نمیری.

گیاه گوشتخوار اون یکی برگشو بلند کرد و از پشت لینی بهش نزدیک کرد و همزمان برگ دیگشو جلو آورد تا پیکسی رو گیر بندازه.

لینی:

این صدای جیغ پیکسی‌ای نبود که در حال بلعیده شدنه، بلکه صدای فریاد پیروزی و جنگندی بود. لینی که خاطرات خوبش با رز و مرگخوارا و صد البته ارباب یادش اومده بود و متحول شده بود، در یک حرکت انتحاری ملاقه هکتور رو در آورد و به صورت عمودی در حلق گیاه گوشتخوار فرو کرد.
- خود هکتور که هیچ وقت به درد نمیخوره، لااقل ملاقه‌اش به درد خورد.

پیکسی اینو گفت و به پروازش ادامه داد.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱:۵۵ دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۸:۰۰
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 237
آفلاین
گلِ زشت گلبرگ‌های باریکش را از جلوی صورتش کنار زد و به لینی نگاه کرد :

- به من نگو آقا. من که آقا نیستم! :(

- پس چی بگم؟

- میتونی بگی عزیزم!

- عزیزم!

- قشنگم!

- قشنگم!

- ملوسم!

- عزیزم، قشنگم، ملوسم! تو یه گل با چند تا شاخه و چنتا گل ندیدی که جادویی باشه؟

- نـــــه! ندیدم! از اینجا برو! منو با بدبختیام تنها بذار! من یه گل زشت و تنهام! برو دنبالِ گلِ خودت! بروووو!

لینی که از داد و فریادِ گلِ زشت کمی هراسیده بود، بال بال زنان از آنجا دور شد.


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۷:۱۱ یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
طولی نمیکشه که لینی بار سفر میبنده.
بار سفرش هم چیزی نیست جز یه نیش تیز کن...یه بال جلا ده...و یه کمربند که چند تا دستمال حاوی خوراکیای مورد علاقش و یکی از ملاقه های خیلی مهم هکتور توشون بسته شده.

لینی احتیاجی به ملاقه نداره. اونو فقط برای حرص دادن هکتور برمیداره.

بال میزنه و بال میزنه. میره و میره. اون یه حشره ی ریونکلاویه وخوب میدونه جستجو رو باید از کجا شروع کنه.

-ام...سلام آقا!

-پسر این حشره اینجا چیکار میکنه؟ مگه نگفتم حواستو جمع کن؟ هی داره دور سر من میچرخه و ویز ویز میکنه. بی ریخت!

لینی به نظر خودش اصلا بی ریخت نیست. ولی از یه مشنگ هم انتظار نداره که ریخت جذابشو ببینه. اون فقط یه سوال داره که ظاهرا نمیتونه بپرسه، چون مشنگا حرفشو نمیفهمن.
تصمیم میگیره خودش مغازه ی گلفروشی رو بگرده. رد رز رو تا این مغازه گرفته و احساس میکنه رز باید همین دور و برا باشه.

کمی بین گلا میگرده...
وقتی رز رو نمیبینه دامنه ی تحقیقاتشو وسیع تر میکنه و به طرف گل خیلی زشتی که لینی نمیدونه کی برای چی باید بخردش پرواز میکنه.

-سلام آقا!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶ دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۶:۵۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5590
آفلاین
خلاصه:

رز ویزلی اشتباهی سر از یه گل فروشی مشنگی در میاره. از اون جا توسط یه مشنگ خریده میشه و به نامزدش هدیه داده می شه. از اونجا برای عیادت مریض سر از بیمارستان در میاره؛ بیمار مشنگ هم که از رز خوشش نیومده اونو می بره سر مزار پدربزرگش. بعد توسط یه مشنگ دیگه برای آشتی با زنش به دادگاه برده می شه...
بعد از دست به دست شدن ها، توی دریا میفته و توسط یه ماهیگیر صید می شه.

................

خانه ریدل ها


-یعنی چی که پیدا نشد؟ یه گلدونه و چند تا شاخه و دو سه تا گل...نتونستین پیداش کنین؟

هر یک از مرگخواران سعی کردند بیشتر از دیگری سر خود را پایین بیندازند که از خود سلب مسئولیت کرده باشند...ولی موفق نشدند!
نوری سرخ رنگ روی زمین پخش شده بود که به طرز عجیبی به چشمان تک تکشان خیره شده بود.

متعجب شدند!

-ارباب...نوری سرخ رنگ روی زمین...
-همه جا هست...
-این چیه ارباب؟

لرد سیاه مغرورانه جواب داد:
-نگاه ماست! فکر کردین سرتونو انداختین پایین و تموم شد؟ نگاهمونو فرستادیم از اون ور شرمنده تون کنه...حالا یکی به ما بگه رز جادویی ما کجاست؟

کسی جوابی نداشت.

-لینی...تو می ری دنبالش...لینی...فهمیدی چی گفتیم؟ داری کجا رو نگاه می کنی؟

لینی با دستپاچگی پرواز کنان بالا رفت تا در مقابل صورت لرد سیاه قرار بگیرد.
-ببخشید ارباب...غرق در نگاهتون شده بودم...یعنی اون یکی نگاهتون. بله...می رم دنبا...چی ارباب؟ کجا برم دنبالش؟!

-ما نمی دونیم. تو دنیای مشنگی...برو پیداش کن! دوستت نبود مگه؟ همکارت نبود؟ حشرکم نمی گفت بهت؟ برو بیابش! اون گل بود...مغزتو بکار بنداز و ببین از کجا باید شروع کنی.

لینی پوزخند پیروزمندانه مرگخواران سر افکنده را احساس می کرد.
-بله ارباب...من می رم...پیداش می کنم!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴ یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۶

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۰:۳۰:۲۸ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1472
آفلاین
برگ های رز با تعجب بهش نگاه کردن.

- گفتم پارو بزنین برگای عزیزم!

برگ های رز با شرمندگی بهش نگاه کردن.

- منظورتون چیه که بلد نیستین برگای عزیزم؟ شوخی نکنین.

برگ های رز دیگه بهش نگاه نکردن. چون دیگه زیر آب قرار داشتن. و خود رز هم همین طور که داشت دست و پا میزد، آروم آروم به خاطر وزن گلدونش توی آب فرو رفت.
- ما میتونیم برگای عزیزم... ما میتـ... قلقلقل...

رز همین طور بیشتر و بیشتر فرو می رفت. بیشتر و بیشتر. بیشتر و بیشتر. همینطور داشت فرو میرفت که یه دفعه دید انگار دیگه فرو نمیره و وقتی بیشتر دقت کرد حتی دید که داره بالا میره. و وقتی یه کمی برگ و ریشه زد که ببینه اوضاع از چه قراره، متوجه شد که یه قلاب به گلدونش گیر کرده و داره به سمت بالا می کشدش.

- هیییع... نفس بکشین برگای عزیزم. ما تونستیم.

صدای "شترق" بلندی به گوش رسید.

- این چیه باز گرفتی؟ واس چی به تو پول میدم من؟

کاپیتان از ماهیگیر دور شد. ماهیگیر به سمت رز اومد و رز رو زد زیر بغلش که به کابینش ببره. اون حالا، گیاه دست آموز یه ماهیگیر شده بود!



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲ دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
رز اولین عکس العملشو به شکل :"عه؟ آخ جون...آب!" نشون داد. هر چی باشه اون بوته ای بیش نبود.

تا یارو به خودش بیاد و بفهمه چی شده، در ماشینو باز کرد و پرید پایین و شروع به قل خوردن کرد. گلدون جدیدش بهش اجازه ی حرکت آزاد نمیداد.
مشنگه هم این صحنه رو دید ولی اهمیتی نداد. همین چند لحظه پیش ماشینش پرواز کرده بود و خودش ضربه مغزی شده بود و الانم مسافر کشتی ای بود که معلوم نبود به کجا میره. تازه بلیط هم نداشت! مشنگ حتی در حالت مالباخته و ضربه مغزی شده هم بشدت به آبروش اهمیت میداد.
این وسط چه اهمیتی داشت اگه یه گلدون به حالت ناراضی از ماشینش پیاده شده و درو به هم کوبیده؟

رز قل خورد و خورد و خورد. کشتی هم تحت تاثیر امواج تکون خورد و به این قل خوردن کمک کرد.
نتیجه این شد که رز و گلدونش از ته کشتی با صدای "شالاپ" پرت شدن تو دریا!

رز حالا دیگه یه رز جادویی شناور بود!
-باید خودمو به نزدیک ترین ساحل برسونم. پارو بزنین برگای عزیزم!


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۲۹ ۲۳:۳۶:۲۸

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.