هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۳:۳۸ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۵:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
دامبلدور وحشت زده کمی عقب کشید.
این عادی نبود!
دامبلدور به این سادگی نمی ترسید. حتی از جادوگری مثل لرد سیاه.

لرد تعجب کرده بود ولی به حرکتش ادامه داد....و وقتی درست مقابل دامبلدور رسید اتفاق عجیبی افتاد! دامبلدور از جا بلند شد و شروع به حرکات عجیبی کرد. دور خودش می چرخید و پیچ و تاب می خورد.
لرد و مرگخواران با تعجب به این صحنه خیره شده بودند. کاملا مشخص بود که جا خورده اند و توانایی نشان دادن عکس العمل ندارند.
طولی نکشید که علت پیچ و تاب خوردن دامبلدور که بر خلاف تصور مرگخواران ربطی به مرلینگاه و کهولت سن دامبلدور نداشت مشخص شد.
جادوگر پیربعد از چند چرخش سریع غیب شد و به جایش شانه دندانه درشتی روی هوا ظاهر شد!

لرد سیاه از شدت خشم دندان هایش را روی هم فشار می داد!
-ریدیکیولس!

و بعد از خلاص شدن از شر بوگارت رو به یارانش کرد.
-این همه راه رو تا هاگوارتز اومدیم...دنبال یک بوگارت؟! دامبلدور کجاست؟

مرگخواران به زمین خیره شدند. لرد سیاه ادامه داد:
-گذشته از این...کدومتون از دامبلدور اونقدر می ترسه که بوگارتش تبدیل به اون پیرمرد شده بود؟!

کسی جرات نداشت به شانه دندانه درشت و میزان یا دلیل ترسناک بودنش اشاره کند! لرد سیاه هم ظاهرا این نکته را به خاطر آورد و ترجیح داد موضوع را عوض کند!
-ما اصلا احساس خوبی نداریم!دامبلدور که اینجا نیست. شاید چوب دستیش اینجا باشه.وسایلش رو بگردین. اگه اینجا نبود می ریم دنبالش! زود باشین! مایل نیستیم مک گونگال بیاد یقه مونو بگیره و کلاه گروه بندی رو بذاره رو سرمون. اصلا بهمون نمیاد!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲:۰۵ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۳

آگوستوس راک وود old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۴۹ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
از زیر سایه ارباب .... ( سایشون جهان گستره خوو ...)
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 118
آفلاین
دامبلدور به صندلی اش تکیه زده بود . صدای ملچ مولوچ دهانش از خوردن آبنبات لیمویی، مزاحم خواب مدیران پیشین هاگوارتز شده بود.
چوبدستی جدیدش، در جلوی میز خودنمایی می کرد. چوبدستی ای سیاه رنگ، با طرح هایی بسیار ظریف بروی بدنه اش.
شاید حتی دامبلدور نیز نمی دانست که این چوبدستی، علیرغم میل باطنی صاحب واقعیش اکنون اینجاست.
صدای پایی از راهرو شنیده می شد. دامبلدور خودش را جمع کرد و با پشت آستین لباسش، آب دهانش را از گوشه لبش پاک کرد.
ثانیه ای بعد، در بشدت باز شد و آگوستوس راک وود جوان، وارد شد.
- اوه آگوستوس! چی باعث شده که این موقع دیدار با تو نصیبم بشه؟

انگشتان کشیده راک وود، روی پای چپش ضرب گرفته بود.
- نیومدم اینجا که به شیرین زبونی های تو گوش کنم. هفته دیگه فارغ التحصیل میشم و تو دیگه مدیرم نخواهی بود. الان هم اومدم اینجا که بهت بگم سرورم، لرد سیاه داره میاد تا اون چیزی رو که ازش دزدیدی رو پس بگیره.!
راک وود با انگشت اشاره راستش، به چوبدستی رو میز اشاره کرد.

- پسرکم. طبیعتا چیزی رو که من به قیمت سر گردنه 73 گالیون، اونم زمانی که off خورده بود خریدم، دزدی حساب نمی شه. ولی با این اوصاف...
- چرند نگو. خودت رو تو اتاق قایم کردی و هی آبنبات میخوری که کسی متوجه اعتیادت نشه. بهتره انتهای دسته چوبدستی رو بخونی. نوشته " متعلق به بزرگترین جادوگر قرن اخیر، لرد سیاه " .

دامبلدور به تته پته افتاد. در همین وقت بود که لرد سیاه، همراه با بانو مورگانا و اسنیپ ظاهر شدند.
- چی؟ تام.... ؟ ام. مگه سپر ضد جسم یابی فعال نیست؟
- نچ پیری. دیگه آلزایمره زده بالا کلک!!
حرف های مورگانا معمولا اینقدر تند نبود. اما این مرد مسبب مرگ ملینا بود.
بوی گل رز سیاه ناگهان هوا را عطر آگین کرد. همه افراد حاضر در اتاق می دانستند این نشانه خوبی نیست.
لرد چشم غره ای به مورگانا رفت و دخترک بلافاصله بوی عطرش را جمع کرد.

- خب دامبلدور، فک کنم راک وود گفت چرا ما اینجا اومدیم. این امانتی ما رو رد کن بیا....

حرف لرد نصفه کاره ماند. زیرا ساتین در حال کشیدن پایین ردای لرد بود و ساندرز، شاهین سیاه رنگ راک وود، در حال متبرک کردن بال های خود به صورت لرد بود.
- سااااااااااااااااتین !!!!
- سااااااااااااااااندرز!!!!

سوروس بسیار سعی می کرد به صورت دامبلدور نگاه نکند. صورتی که با انواع و اقسام حرکات سعی می کرد جلب توجه کند.

لرد پس از اینکه از دست این دو کنه خلاص شد، بسمت میز دامبلدور رفت تا چوبدستی را بردارد...


آخرين فرصت ماست ....




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱:۲۹ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۳

مورگانا لی فای old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۷:۵۵ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
از من دور شو جادوگر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 403
آفلاین
- سرورم بهتر نیست آرامشتون رو حفظ کنید؟ مسلما کسی که جرات کرده، چوبی رو که شایسته شماست به دست بگیره، قدرت زیادی داره!

مورگانا با دیدن جرقه های خشم در چهره اربابش، حرفش را به نحوی دیگر تمام کرد.
- اصلاح میکنم ارباب! تصور کرده که قدرت زیادی داره! در هر حال، خیال یا واقعیت، نوع تفکر اون این رو که ما باید بریم دنبالش بگردیم تغییر نمیده خبرش!! چیهــــــ هکتور؟ پشتم سوراخ شد!!

هکتور ناامیدانه آه کشید:
- حالا دیگه هیچی! کار از کار گذشت.

چشم های لرد به طرز شومی برق زدند و مورگانا، آگاهانه روی یک شاخه گل رز نشیست و خود را عقب کشید تا شاهد رویارویی لرد و هکتور باشد!
- کار از کار گذشت هکتور؟ درست شنیدم؟ تو؟ میخوای ارباب به چوبدستی اش نرسه؟ یا نکنه صاجب چوب رو میشناسی؟

هکتور در حالیکه با چشم هایش مورگانا را تهدید میکرد به سختی جواب داد.
- نه به جان زاغی ارباب

- د بیا؟! از خودت مایه بذار.

-یه دقیقه بگیر بشین سوروس! تو میشناسی اش هکتور؟

- نه نمیشناسم فقط راستش حوصله این همه گشتن رو نداشتم! اگه مورگانا نمیکفت....

مورگانا غرغر کرد.
- من چیزی رو از ارباب پنهان نمیکنم.

و زیر لب با صدای زیری نجوا کرد.
- البته به جز روح احمق خودم رو....

کسی که مورگانا را میشناخت از تغییرات او حیرت نمیکرد. مورگانا در هر حالتی میتوانست از یک احساس و یک حالت به احساس و حالت دیگری تبدیل شود....لرد سیاه لحظاتی هکتور را زیر نظر گرفت و پس از آنکه به وسوسه طلسم زدن به او غلبه کرد. بی دلیل به مورگانا چشم غره رفت و غرید:
- حالا کجا بریم دنبال چوبمان؟

سوال نمیکرد... در واقع داشت دستور میداد. مورگانا با صدایی که بیشتر به صدای ساتین شبیه بود پاسخ داد :
- دامبلدور!


تصویر کوچک شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳

سیوروس اسنیپ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 499
آفلاین
-گفتی جفتش؟...فروختی؟...خب...به کی؟!

الیوندر پیر عاجزانه نگاهش را به گوشه و کنار مغازه کوچکش دوخت بلکه راه فراری از آن مخمصه بیابد.اما با نگاهی به وضعیت موجود دریافت این یک خواب و خیال بیش نیست. تمام مغازه کوچک او از حضور مرگخواران پر شده بود به قدری که برخی از آنها از شدت کمبود جا روی پیشخوان یا داخل قفسه ها نشسته و چند نفری از تک چراغ خاک خورده سقف آویزان شده بودند.با این همه همچنان تعدادی از مرگخواران از بیرون مغازه در انتظار دیدن صحنه ی جذاب شکنجه پیرمرد یا شنیدن صدای جیغ و داد گوش نوازش به داخل سرک می کشیدند.الیوندر به زحمت آب دهانش را فرو داد.

لرد که ورژنش با هرگونه صبر و تحملی در تضاد بود با کم صبری گفت:
- خب الیوندر؟لازمه دوباره سوالمونو برای ذهن پیر و فرتوتت تکرار کنیم؟یا دلت می خواد از یارانمون بخوایم نگاهی به گوشات بندازن؟

الیوندر علاقه ای به این کار نداشت. پس مجددا با سر و صدا آب دهانش را فرو داد و به چهره های مرگخواران که با فرمت به او زل زده بودند نگاه کرد.
- نه... نه ممنونم.آقای اسمشو نبر...میگم... خب البته می دونین که ما همیشه باید حافظ اسرار مشتریامون باشیم ولی چون شمایین میشه استثنائاتی هم قائل شد فقط کمی خرج بر میداره.

با اشاره لرد در یک لحظه الیوندر خود را در محاصره انواع و اقسام چوبدستی هایی دید که به سویش نشانه رفته بود.حتی مرگخواران خارج از مغازه هم چوبدستی هایشان را به سمت او گرفته بودند.

لرد با خونسردی گفت:
- امیدوارم دستمزدت رو تونسته باشیم پرداخت کنیم.

اما ظاهرا الیوندر متوجه این سخن نشده بود.
- اوه این چوبدستی رو خوب یادمه...چوب درخت صنوبر با مغز ریسه قلب اژدها... به مادرت آیلین فروخته بودم.دختر بداخلاقی بود و همون روز با یه تکون به این چوبدستی نصف مغازمو منفجر کرد.اوه این یکی رو هم خوب یادمه از چوب درخت بلوط درست شده بود ولی چون نتونستم موی تک شاخ پیدا کنم مجبور شدم از تو دماغ یه غول غارنشین که ضربه مغزی شده بود مو بکنم برای همین وقتی به تو فروختمش خیلی تعجب نکردم یکی از اون دانش آموزای کودن از کار در میای کراب چون تا حالا هیچ چوبدستی با موی دماغ غولای غارنشین نتونسته جادو کنه...اوه این یکی رو ببین....یه چوب استثنایی با مغز پر هیپوگریف برای یه مرگخوار پرنده...و اون یکی...

لرد که آستانه صبر و تحملش در حال سر رفتن بود نعره زد:
- ما و ابهتمون رو به سخره گرفتی ای مرده متحرک؟به چه جرئتی وقتی ازت سوالی می پرسیم به جای پاسخ تاریخچه چوبدستیاتو برامون تعریف می کنی؟کروشیو!

الیوندر بر روی زمین افتاد و شروع به پیچ و تاب خوردن و فریاد زدن کرد.

لرد:از اینکه مردم چطور با این اطمینان از فروشنده ای با این درجه آیکیو چوبدستی می خرن متعجبیم که بعد از دوتا پست هنوز متوجه نشده ما چوبدستی نداریم که بتونیم کروشیو بزنیم!


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۸ ۱۲:۵۹:۲۰


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۰:۰۷ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۵:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
سوژه جدید:

-کروشیو! کروشیو! کروشیو!

لودو بگمن:

لرد سیاه با نگاهی تهدید آمیز به لودو خیره شد. ولی لودو به لرد سیاه خیره نشد! چشمانش همه جای اتاق را می کاوید بجز مسیری که به نگاه خیره لرد ختم می شد.
لرد سیاه که دید خیره شدن بی فایده است شروع به صحبت کرد.
-فرمودیم کروشیو!

لودو این یکی را نمی توانست نشنیده بگیرد.
-خب...ارباب...شما دائما می فرمایین چپ و راست کروشیو نزنیم. ما هم که پیروان شما هستیم. بهتر نیست شما الگویی برای ما در این زمینه باشید و با نزدن کروشیو...

لرد سیاه حرف لودو را قطع کرد. هر چه باشد او لرد بود و به کسی احترام نمی گذاشت!
-اولا به شما نیومده برای ما تعیین تکلیف کنی. دوما این چپ و راست نیست و ما الان مایلیم تو شکنجه بشی. چرا نمی شی؟

لودو مجبور شد راز بزرگی را که در سینه داشت افشا کند!
-ارباب...جسارت منو ببخشید ولی شما برای جادو کردن به چیزی بیش از اشاره انگشت احتیاج دارین!

نگاه لرد متوجه دستش شد. حق با لودو بود. او چوب دستی ای در دست نداشت!
-خب...چوب دستیتو بده ما شکنجت کنیم.

لودو تعظیمی کرد.
-چوب دستی منو هفته پیش قرض کردین و باهاش بال های لینی رو کندین و البته چوب دستی من متلاشی شد! بعد چوب دستی آگوستوس و رودولف و مورگانا رو هم گرفتین و برای جادو های خفیفی مثل ماساژ نجینی، خاموش کردن شمع ها و تعمیر لیوان شکسته استفاده کردین و هر سه چوب دستی هم شکست. چوب دستی لوسیوس رو هم که در نبرد با کله زخمی منهدم کرده بودین. البته فدای سرتون. ولی ظاهرا چوب دستی های ما طاقت قدرت فوق العاده شما رو ندارن. اگه اینجوری پیش بره صاحب ارتشی بدون چوب دستی خواهید شد.

لرد سیاه به فکر فرو رفت.چهره اش زیر سایه روشن آنش شومینه بسیار مرموز به نظر می رسید.
-به هاگوارتز می ریم. قبر دامبلدور رو شکافته و چوب دستی برتر رو بر می داریم!

لودو:اوممم...ارباب؟ اون کارم که قبلا انجام دادین! فکر نمی کنین وقتش رسیده که یه چوب دستی برای خودتون بخرین؟!


مغازه الیواندر:

الیواندر پیر به صندلی بسته شده بود.لینی به آرامی سرگرم کندن تک تک تارهای موی روی سرو سپس ابروهای الیواندر بود.
آشا با دمش ضربات نه چندان خفیفی به بازوی پیرمرد می زد و بعد از هر ضربه قهقهه ای شیطانی سر می داد.
-حرف بزن! زود باش! حرف بزن!

الیواندر با درماندگی پاسخ داد:
-چی بگم؟! شما که چیزی نپرسیدین. اربابتون اومده چوب دستی بخره!

حق با الیواندر بود!
به فاصله چند قدم از او و مرگخواران، لرد سیاه سرگرم امتحان کردن چوب دستی ها بود.
تا آن لحظه نزدیک دویست چوب دستی امتحان کرده بود. ولی هیچکدام برای او مناسب نبودند. تا اینکه چشمش به چوب دستی سیاه رنگ افتاد!
-هی...اونو بده به من! شکل عجیبی داره.

لینی دست های الیواندر را باز کرد. پیرمرد دوان دوان بطرف چوب دستی مورد اشاره رفت و آن را تقدیم لرد سیاه کرد.
-این چوب دستی خاصیه. می تونه جادوهای بسیار سخت و پیچیده رو تحمل کنه. ولی متاسفانه به شکل غیر قابل تعمیری شکسته. همین هفته پیش جفتش رو فروخ...

الیواندر با هر دو دوست جلوی دهانش را گرفت. ولی دیگر دیر شده بود! چشمان سرخ رنگ لرد به چهره او دوخته شده بود.
-گفتی جفتش؟...فروختی؟...خب...به کی؟!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


Re: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲ چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۰

آقای اولیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۷ پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۷:۰۸ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
از رائیل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 227
آفلاین
با این که به نظر خودم موضوع قبلی خیلی بهتر بود ولی برا این که تو ذوق جرج بیچاره نخوره ادامه میدیم ***************************

ناگهان صددای هرهر خنده از مغازه الیواندر به هوارفت.....چیزی که خیلی بعید بود...

-اغیواندر هیچغ میغدونی چند وغغغته ندید تو را ؟

الیواندر که هم هیجانزده شده بود و هم کمی وحشت داشت که در مقابل استادش هول بشه با لحنی مهربان گفت:

آه ه ه ....استاد نمیدونین از دیدنتون چه قدر خرسند شدم...... از وقتی آکادمی چوبدستی سازان را ترک کردم 63 سال و 18 ماه و 33 روز میگذزد

- مغثله این که حافغظت تحلیغل رغفته.....35 روزغ نه 33 !

-الیواندر که کمی هول شده بود با خودش گفت:

مرتیکه هنوز که هنوزه مثل مموری میمونه....

وبعد رو به استاد پیرش کرد وگفت:

بفدمایید بنشینید استاد !

البته نیازی به گفتن نبود چون ماگرین پیر برا خودش صندلی راحتی از غیب ظاهر کرد و به قول الیواندر (( تمرگید !))

- چه قدغ پیر شدغ تو !

-شمام همچی 18 ساله نموندینا ! رو که نیست سنگ پا هاگزمیده !

بعد از سکوتی سنگین ماگرین ادامه داد :


فغکر کنم دو مغد جوان که موغ هاغه گوغجه ای دارند با تو کاغ داغشت !

فرد و جرج که تا به حال از کسی رو دست نخورده بودن از پشت در داد زدند :

گوجه باباته


- آه ه ه...با کماغله احغترام عغرض میغنم اسم پاپا ی من گوته هست نه گوغجه ! حاغا بغفرمایید تو.....دم دغ بده !

الیوندر که دیگه داشت از دست این پیر خرفت عصبانی میشد با صدایی نسبتا بلند گفت:

طلسم راضی....چوبدستی راضی...گور بابای ناراضی ! ....... بابا یکی به این فسیل بگه این جا مغازه منه نه کاروان سرای اون !

- با مغن بوغدی؟؟؟؟!!!!

-من غلت بکنم استاد !!!!

دو برادر که کمکم از ماگرین خوششون اومد وارد مغازه شدند

جرج که استاد محفل گرم کردن بود با لبخندی ساختگی گفت:

ما قبلا توفیق آشنایی داشتیم. من جرجم و اینم برادرم فرده !

-اگغه نمیغوفتی فغکر مکغدم عمته ! هاهاها

جرج که حسابی کنف شده بود کنار رفت و نوبت به فرد رسید:

-اگه اشتباه نکنم شما استاد الیواندر خودمونین !

-اگغه مغنم اشتباغ نکغنم فال غوش وایساغده بوغدید !

الوندر در گوش فرد زمزمه کرد:

در افتادن با ماگرین پیر......جون سگ میخواهد و مرد دلیر

دو برادر که تازه گالیونشون افتاد یه فکر بکر به سرشون زد
.
.
.
.
.
.


ویرایش شده توسط آقای الیواندر در تاریخ ۱۳۹۰/۲/۱ ۱۵:۵۲:۴۸
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در تاریخ ۱۳۹۰/۲/۱ ۱۵:۵۶:۵۶


Re: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۰:۴۸ سه شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۰

جرج.ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۵ دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۱:۵۳ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۱
از یه جایی که اصلا انتظارشو نداری!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 121
آفلاین
سوژه جدید!
یه روز تو غلغله شب عید پاک یه نفر با ردای سفید و بلند وارد کوچه دیاگون شد.
از کنار هر کسی هم که عبور می کرد اون رو بلافاصله ساکت می کرد.خلاصه اینکه هیبت عجیبی داشت وقتی وارد مغازه ما شد(منظورم مغازه شوخی منو فرده)دیگه داشتیم تعطیل می کردیم که به زور وارد شد من یه نگاهی به سر تا پاش انداختم.به نظر نمی اومد که برای خرید وسیله شوخی اومده باشه.
با احترام(که معمولا از من بعیده!)ازش پرسیدم:خدمتی از من ساختس؟
اول یه نگاه موشکافانه به من انداخت. بعد خواست یه قدم بیاد جلو که یه صدایی از پشت سرم اومد دیدم فرده که یه جوری داره اشاره میکنه که انگار داره میگه:نذار بیاد جلو!
من برگشتم و علت این حرف برادرمو دیدم دقیقا جلوی پای اون یه بسته انفجاری بود که برای پودر کردن ده تا مثه هاگرید کافی بود.
می خواستم بهش بگم:بپا!
اما می دونین خیلی دیر شده بود یهو یه چیزی گفت:بومب!!!!!!!! و کل مغازه پر شد از دود.از لای دودا دیدم یه نفر هنوز سر پا وایساده.
یارو زنده بود!!!!اون با آرامش تمام خاکو از بدنش تکوند وبا یه لهجه که به زبان غول ها بیشتر نزدیک بود تا آدما گفت:ببخشود اینجو...جا چوقدستی فرسی اشت؟
افتضاحبود!!ولی یه خورده که فکر کردم فهمیدم که چوبدستی فروشی می خواد.
با یه لبخند مصنوعی گفتم:اگه منظورتون چوبدستیه اینجا نمی فروشیم اگه چوبدستی می خواید باید به آقای اولیوندر مراجعه...
جمله ام تموم نشده بود که دوباره با اون لحن عجیبش گفت:اغیلندر؟ اون کوجوست؟
فرد که از خنده غش کرد وافتاد زمین منم با یه قیافه که سعی می کردم توش خنده مو پنهان کنم( )جواب دادم:مغازه اش همین بقله از مغازه که خارج شدی اول میری راست بعد چپ بعد دوباره راست.فهمیدی؟
تابلوشو بزرگ زده آقای اولیوندر که زیرش هم نوشته:این چوبدستیه که صاحبشو انتخاب میکنه.
بعد یاد یه خاطره افتادم:می دونی اولین باری که منو فرد رفتیم اونجا بادیدن این جمله از خنده روده بر شدیم.وقتی رفتیم تو مغازه و اولیوندر دلیل خنده قطع ناشدنی مونو پرسید فرد جواب داد آخه اون جمله دم دریه خیلی مسخرس!! هردو قهقهه زدیم و نزدیک بود اولیوندر با لگد پرتمون کنه بیرون...
فرد خیلی آروم گفت:جرجی اون رفته!
زرشک! پس من یه ساعته واسه کی دارم حرف می زنم.
یه فکری به ذهنم رسید گفتم:چطوره بریم مغازه اولیوندر ببینیم چه خبره؟
فرد با یه لبخند گفت:بریم!
ما راه افتادیم وقتی به در مغازه رسیدیم اون یارو مشکوکه هم تازه رسیده بود.
در باز کرد و رفت تو منو فردم یه موقعیت مناسب نشستیم که ببینیم چی میشه.
وقتی یارو رفت تو قیافه اولیوندر یه جوری شد که تا حالا ندیده بودیم.
.
.
.
.
قیافش یه جوری شده بود که انگار یه چیز وحشتناک دیده اما بعد...


ویرایش شده توسط جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۰/۱/۳۰ ۲۰:۵۱:۲۴
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۰/۱/۳۰ ۲۱:۰۱:۵۲
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۰/۱/۳۰ ۲۱:۳۸:۲۰
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۰/۱/۳۰ ۲۱:۴۰:۰۳

یه بزرگی(فرد یا جرج ویزلی) میگه:بخند تا دنیا بروت بخنده!([color=006600][font=Arial]صبر �


Re: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱ یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۰

آقای اولیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۷ پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۷:۰۸ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
از رائیل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 227
آفلاین
-ولدمورت که ظاهرا کمی نگران به ظر میرسید گفت:

-هسسسسسا شا سسسا نشا اولیوندر!



اولیوندر که لبخندی احمقانه بر لبانش نقش بسته بود با حماقت جواب داد:

این مرتیکه چی میگه ؟ یکی ترجمه کنه.
بیلیز:

ایوان: ارباب .... من از شما معذرت مبخوام . این پیری یه کم مغزش تکون خورده !

الیوندر در حالی که داشت از ته دل میخندید گفت:

از این ارباب کچلتون خوشم میاد . هم دماغش قشنگه.....هم چشاش قشنگه....هم فرم چونش دلمو برده ولی میدونی چیه؟؟؟ مرده شور ترکیبشو ببرن!

ولدمورت که دیگه از عصبانیم اون ور تر بود داد زد:

این پیری به من گفت کچل؟؟

بیلیز با ترسو لرز گفت: بله ارباب

-بعدش بهم گفت مورده شور ترکیبتو ببرن؟؟


-بله ارباب

-آخیش خیالم راحت شد فکر کردم فوش ناموسی داد!!

بعد با خشم رو به ایوان و بلیز مفلوک کرد و گفت:

جریان چیه؟

خلاصه وقتی ولدمورت جریان رو از اول تا آخرش فهمید گفت:

حالا من بدبخت فلک زده ی کچل ......

-ارباب نفرمایید !:no:

آخه تو که چوبدستیت ایراد نداره که بیلیز ! ده آخه چوبدستی تو نمیاد به جای طلسم مرگ گل رز سبز بده بیرون.

بیلیز:

-مرگ....زهر مار....تا ندادم نجینی دندوناشو با تو مسواک بزنه از جلو چشام گم شو.

بیلیز : معذرت میخوام ارباب ولی من ....

- ولی من چی؟؟؟؟ هان؟

ایوان که دید اوضاع داره به هم میریزه زود گفت:

ارباب منظورش اینه که میتونه براتون تعمیرش کنه.

بیلیز که خشکش زده بود گفت:
اما.....

ولدمورت که کمی از خشمش فرو کش کرده بود گفت:

بیلیز عزیز.....من همیشه میدونستم تو به یه دردی میخوری!

بیلیز:

ولدمورت که حالا دست بیلیزو گرفته بود رو به ایوان کردو گفت:

تو هم یه کاری برا این پیرمرد بیچاره بکن و بعدش جسد این دختره رو هم بیار برا نجینی

و بعد در مغازه رو باز کرد
اولیوندر گفت: خدافظ ایکبیری !!!!


ویرایش شده توسط آقای الیواندر در تاریخ ۱۳۹۰/۱/۲۱ ۲۲:۱۰:۵۵


Re: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸

جینی ویزلی old4


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۴ سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۰۰ پنجشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
بلیز با ترس و لرز پرسید:جدی میگی؟!

ایوان چشم غره ای بهش رفت و گفت:نه شوخی میکنم ابله!


-خب حالا چیکار کنیم؟

-تو مطمئنی الیواندر مرده؟

-نه!

-خب میریم مغازه ی الیواندر ببینیم میتونیم کاری واسش بکنیم یا نه؟

بلیز از جاش بلند شد و رو به گراوپ فریاد زد:گراوپی ما داریم میریم!پسر خوبی باش و همینجا بمون!اگه مرلین بخواد زنده موندیم زود برمیگردیم!

اما گراوپ هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد چون در حالی جویدن ریشه ی درختی بود که همین حالا از زمین کنده بود.

اواسط راه ایوان گفت:نمیدونم چرا احساس میکنم یه چیزیو جا گذاشتم.
-آره منم یه جورایی همین احساسو دارم.

-ولش کن حتما چیز مهمی نبوده که یادمون رفته...

اما دو مین بعد ایوان و بلیز سر جاشون میخکوب شدن و هر دو با هم گفتن:مورفین

وقتی به دوباره مخفیگاه گراوپ برگشتن هنوز مشغول جویدن بود.مورفین هم گوشه ای خوابیده بود و ایوان هر چی شونشو تکون میداد تکون نمیخورد.دست آخر ایوان عصبانی شد و فریاد زد:بلند شو دیگه مرتیکه هی بهت میگم نکش واسه همینه

مرفین به زور چشماشو باز کرد و گفت:باشه باب!حالا چرا عشبانی میشی؟

یک ساعت بعد مغازه ی الیواندر

بلیز درو باز کرد و وارد شد و ایوان هم که مورفینو رو دوشش انداخته بود بعد از چند بار برخورد شدید با در تونست تونست وارد مغازه بشه.

تالاپ
این صدای برخورد مورفین با سطح زمین مغازه ی الیواندر بود.

ایوان با تعجب پرسید:تانکس دیگه چرا مرده؟

بلیز با خونسردی جواب داد:من کشتمش!آخه از جریان بو برده بود ترسیدم واسمون دردسر درست کنه.

ایوان بدون معطلی به سمت الیواندر که گوشه ی مغازه روی زمین افتاده بود رفت و سرش رو روی سینه ی پیرمرد گذاشت و وقتی صدای نفس های مقطعش روشنید خیالش راحت شد و رو به بلیز گفت:زنده س!حالا زود برو یه فکری به حال جسد تانکس بکن تا من ببینم چی کار می تونم با الیوندر بکنم؟

بلیز دست به کار شد و ایوان هم چوبدستیش رو به سمت الیواندر گرفت و زیر لب چند تا ورد زمزمه کرد بعد از چند ثانیه الیوندر به آرومی چشماشو باز کرد و با کمک ایوان تکیه شو به دیوار داد نشست.بلیز که کارش تموم شده بود با خوشحالی و ناباوری به الیواندر که به هوش اومده بود نگاه میکرد.

الیواندر نگاهی نافهوم به ایوان و اطرافش انداخت و گفت:این جا کجاست؟

بلیز و ایوان با تعجب نگاهی با هم رد و بدل کردن.

ایوان گفت:آقای الیواندر...

الیواندر با تعجب زمزمه کرد:الیواندر؟!

بلیز به ایوان گفت:ایوان چیکارش کردی؟این یارو انگار...انگار حافظشو از دست داده!

در همین لحظه در با صدای غژ غژ باز شد.کسی که تو چارچوب در وایساده بود لرد ولدمورت بود...


[b][color=FF0000]قدم قدم تا روشنايي


Re: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۱:۱۷ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۸

اسكورپيوس مالفوي


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۵ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۰ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۸
از where the heroes have no place
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
در همین حین نور سبز رنگی از بالای سر بلیز رد میشود و به تختی سنگی میخورد و آن را خورد میکند.

-اوه ، تویی بلیز !!!! داشتیم با مورفین شکار میکردیم ، مگه نه مورفین ؟ راستی تو اینجا چه کار میکنی؟

ایوان ، تنه ای به مورفین که ردایش را روی سرش کشیده بود میزند .

مورفین لحظه ای چشمان خمارش گشاد تر میشود : ها ها ، داشتیم شنا میکردیم ، آره و دوباره به حالت قبل باز میگردد.

ایوان چشم غره ای به مورفین میرود و لگدی به جسد بیجان هیپوگریف میزند تا از مرده بودن اطمینان پیدا کند .

بلیز: منو بگو فکر میکردم این بی کله ی گنده استعدادی در زمینه ی جادو گر شدن داره ، الان پیش اون پیر خرفت (الیوندر بودیم) برای گراوپ دنبال چوبدستی میگشتم که این گنده بگ همه چی رو به هم ریخت.

بلیز سرش را به پشت سرش بر میگرداند و به گراوپ اشاره میکند .

گراوپ در حالی که با یک دستش چوب دستی را در بینی اش کرده و آن را میچرخاند ، با دست دیگرش دستش را به نشانه ی سلام تکان میدهد و لبخند احمقانه ای میزند.

ایوان : منظورت چیه؟ چه اتفاقی افتاده برای الیوندر؟

بلیز: بابا اون دیگه عمرشو کرده بود ، چه اهمیتی داره ؟ حالا امروز نه فردا دیگه همین روزها باید میرفت.

ایوان: وای ، حالا مرده؟

بلیز: نمیدونم ، بیخیال بیا بریم ادامه ی شکارمون.

ایوان با کف دست راستش به پیشانی اش ضربه ای زد و روی تنه ی درخت قطع شده ای نشست.

- بد بخت شدیم ، لرد داشت امروز میومد اونجا که چوبدستیشو تعمیر کنه .

بلیز:


ویرایش شده توسط اسكورپيوس مالفوي در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۴ ۱۱:۱۸:۴۹
ویرایش شده توسط اسكورپيوس مالفوي در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۴ ۱۱:۲۰:۵۲
ویرایش شده توسط اسكورپيوس مالفوي در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۴ ۱۱:۳۱:۰۶

ِI Lid Wounded On Wintery Ground
With Hundred Of Corpses Around
Many Wounded Crawl Helplessly Around
On The Blood Red Snowy Ground







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.