هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴ سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۳
#66

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۸:۵۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5205
آفلاین
× سوژه جدید از نوع *نوستالژیک ×

- یعنی واقعا لازم بود این همه مارو تا اینجا حمل کنین؟ فلس های نجینی گرد و خاک مشنگی به خودش گرفته.

لودو نگاهی به کف بنگاه میندازه. حق با لرده، اونجا خیلی کثیفه. اما همین نشون میده که جای مناسبی رو انتخاب کردن.

- ارباب سند خونه قراره به نام شما بشه. مجبور بودین بیاین. وسط محله مشنگی خونه گرفتن این دردسرارم داره دیگه.

همون موقع مشنگی از یه پشتی پیداش میشه و میاد پشت میز کارش میشینه.

- چی میبینیم بگمن؟ در حضور ما بدون اجازه ما یک مشنگ بی خاصیت به خودش جرات نشستن داد؟

لودو چشم غره ای نثار مشنگ که چیزی نمونده از جاش بلند شه و بیاد اونارو کتک بزنه میکنه و سریعا طلسم فرمانو برای جلوگیری از عواقب بعدی روش اجرا میکنه.

- در خدمت شماست ارباب.

- بشین مشنگ بی خاصیت. خونه میخوایم. درست بغل پاتر.

با نگاه لودو، لرد تصحیح میکنه: یک لحظه فراموش کردیم که پاتر لیاقت نداره خونه داشته باشه و در واقع نداره! منظورم دورسلـ... نمیخوایم نام مشنگ هارو به زبون بیاریم. به هر حال! یکی از خونه های مجلل اطرافش رو میخوایم. سندو بده امضا کنیم بریم. چون وقت زیادی نداریم که با تو تلفش کنیم.

مشنگ با تعجب و ترس نگاهی به لودو میندازه. لودو هم به سادگی کنترل مشنگو به دستش میگیره. مشنگ بی معطلی شروع به گشتن دفتر دستکاش میکنه و سندی رو که فروش خونه شماره 13 پریوت درایوو نشون میده، تنظیم میکنه و جلوی لرد میذاره.

- نحسه. می پسندیم.

دقایقی بعد لرد و لودوی خندان، راضی و خوش حال از بنگاه خارج میشن و راهی ـه خانه ریدل میشن. وقتشه اسباب کشی کنن ...

خانه شماره 12 گریمولد:

- چی؟ نزدیک خونه دورسلی ها؟ چرا؟

دامبلدور عمیقا تو فکر فرو میره. مطمئنا هرکس دیگه ای بود تا الان به جواب رسیده بود، اما کهولت سن باعث میشه نتیجه گیری دامبلدور کمی با تاخیر اتفاق بیفته.

- زودباشین بریم بنگاه. ما هم باید اون اطراف خونه بگیریم.

دامبلدور اینو میگه و سریع از جاش بلند میشه و شال و کلاه میکنه، بی توجه به محفلی هایی که فقط جمله آخرو شنیده بودن و اصلا نمیدونستن قضیه از چه قراره.

--------------------------------------------

توضیح: لرد میخواد هریو بکشه و به همین دلیل خونه ای نزدیکیای خونه دورسلی ها که هری توش اقامت داره میخره. دامبلدور هم متوجه موضوع میشه و برای حفاظت از هری اونم میاد که همون اطراف خونه بگیره. بقیه سوژه با شما! فراموش نکنیم که مشکلات زندگی تو خونه و خیابون و محله مشنگی و اینا، تجربه ای جدید و شاید عجیب برای لرد و مرگخواراش و حتی محفلیای مشنگ ندیده میتونه باشه!

* زیرا که هری ـه نوجوان و لردـه به دنبال هری دارد همچون کتاب!

(با تشکر از کلاوس بابت دادن ایده سوژه)


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

Only Raven

تصویر کوچک شده
ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۳
#65

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۸:۵۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5205
آفلاین
( پست پایانی - کپی رایت بای ارباب)

دوربین از پنجره وارد اتاقی میشه که لرد ولدمورت با کنجکاوی و ابهت بر روی کاناپه ای نشسته بود و دو مرگخوار جلوش وایساده بودن. نکته مشترک هرسه ی اونا این بود که همگی به بسته ای که وسط اتاق و بر روی میز قرار داشت زل زده بودن و بی نهایت از کشف چیزی که ممکنه توی جعبه باشه، از درون ویبره میرفتن.

- بهتره شانس باهاتون یار بوده باشه و با دست پر برگشته باشین.

لرد اینو میگه و بدون اینکه نگاهشو از جعبه برداره دستشو تکون مختصری میده. ایوان که متوجه منظور لرد شده جلو میاد و شروع به باز کردن کادوی(!) روی جعبه میکنه.

- یک جعبه ی چوبی با حکاکی های عجیب؟

رز برای اینکه بهتر بتونه توصیفات اربابش رو درک کنه، رو دو پاش وایمیسه و به جلو خم میشه تا حکاکی های هنرمندانه و ظریف ـه روی جعبه رو ببینه، و میبینه!

- واو با این وجود به نظر جعبه ی مهمی میاد ارباب.

رز اینو میگه و با خوشنودی به ایوان نگاه میکنه و هردو لحظه ای شاداب میشن که چقدر ماموریتشون رو موفقیت آمیز به پایان رسوندن و با دست پر برگشتن.

لرد برای مدت کوتاهی چشم غره ای نثار رز میکنه و بعد دوباره با اشاره دستش ایوان رو به ادامه دادن کارش تشویق میکنه. ایوان شروع به بررسی جعبه میکنه و با دیدن قفل کوچیکی که روشه متوقف میشه.

- ارباب فک نکنم بشه این قفلو با یه طلسم ساده بازش کرد و نیاز به فراخوندن مرگخواران متخصص در زمینه باز کردن هرگونه قفلی هستیم تا بیان! چون جعبه فوق سری و مهمه اما ... بفرمایین خب ... آلوهومورا!

ایوان طلسم را بعد از برخورد نگاه خشمگین لرد با خودش اجرا میکنه، اما برخلاف گفته ایوان، قفل جعبه با همین طلسم ساده صدای تقی میکنه و باز میشه. ایوان که کمی از این بابت نگران شده، زیرچشمی نگاهی به رز میندازه و با فریاد لرد، دست از این پا و اون پا کردن برمیداره و درحالیکه چشماشو بسته، در جعبه رو باز میکنه و مستقیم سمت لرد میگیره ...

- مارو مسخره کردی ایوان؟

- من غلط بکنم ارباب چرا این حرفو میزنین آخه.

- بیا جلو تا بت نشون بدم.

همزمان با جلو اومدن ایوان، لرد حرکتی به چوبدستیش میده و صدای خورد شدن استخونای اوان و به دنبالش مچاله شدنش و یکراست تو جعبه خالی، بله کاملا خالی(!)، قرار گرفتنش اتفاق میفته.

- رز ... یارانمون رو جمع کن. قراره بریم بجنگیم و این گروه خاکستری رو با خاک یکسان کنیم.

رز قبل از اینکه لرد بخواد به یاد این موضوع که رز هم همراه ایوان در آوردن جعبه نقش داشته بیفته و مجازاتش کنه، با بیشترین سرعتی که در توانشه میگرخه.

شب:

مرگخواران خسته و کوفته و آه و ناله کنان اما در عین حال خوش حال وارد خانه ریدل میشن و هرکدوم یه گوشه ای ولو میشن.

- این آلبرشات چرا اینقد الکی خودشو گنده کرده بود؟ ما که سه سوته دستگیرش کردیم.

- این است سزای کسانی که جلو ارباب دم درازی میکنن ... حالا وقت چیه؟

- استرااااحت!

و صدای قطع شدن سر آلبرشات، رهبری که بی دلیل و بدون اجازه ارباب دست به تشکیل گروه داده بود، بدرقه ی راه مرگخواران ـه رو به سوی خواب میشه.

×پایان سوژه×


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

Only Raven

تصویر کوچک شده
ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱۳:۴۲ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۳
#64

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۸:۵۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5205
آفلاین
دوربین از پنجره وارد اتاقی میشه که لرد ولدمورت با کنجکاوی و ابهت بر روی کاناپه ای نشسته بود و دو مرگخوار جلوش وایساده بودن. نکته مشترک هرسه ی اونا این بود که همگی به بسته ای که وسط اتاق و بر روی میز قرار داشت زل زده بودن و بی نهایت از کشف چیزی که ممکنه توی جعبه باشه، از درون ویبره میرفتن.

- بهتره شانس باهاتون یار بوده باشه و با دست پر برگشته باشین.

لرد اینو میگه و بدون اینکه نگاهشو از جعبه برداره دستشو تکون مختصری میده. ایوان که متوجه منظور لرد شده جلو میاد و شروع به باز کردن کادوی(!) روی جعبه میکنه.

- یک جعبه ی چوبی با حکاکی های عجیب؟

رز برای اینکه بهتر بتونه توصیفات اربابش رو درک کنه، رو دو پاش وایمیسه و به جلو خم میشه تا حکاکی های هنرمندانه و ظریف ـه روی جعبه رو ببینه، و میبینه!

- واو با این وجود به نظر جعبه ی مهمی میاد ارباب.

رز اینو میگه و با خوشنودی به ایوان نگاه میکنه و هردو لحظه ای شاداب میشن که چقدر ماموریتشون رو موفقیت آمیز به پایان رسوندن و با دست پر برگشتن.

لرد برای مدت کوتاهی چشم غره ای نثار رز میکنه و بعد دوباره با اشاره دستش ایوان رو به ادامه دادن کارش تشویق میکنه. ایوان شروع به بررسی جعبه میکنه و با دیدن قفل کوچیکی که روشه متوقف میشه.

- ارباب فک نکنم بشه این قفلو با یه طلسم ساده بازش کرد و نیاز به فراخوندن مرگخواران متخصص در زمینه باز کردن هرگونه قفلی هستیم تا بیان! چون جعبه فوق سری و مهمه اما ... بفرمایین خب ... آلوهومورا!

ایوان طلسم را بعد از برخورد نگاه خشمگین لرد با خودش اجرا میکنه، اما برخلاف گفته ایوان، قفل جعبه با همین طلسم ساده صدای تقی میکنه و باز میشه. ایوان که کمی از این بابت نگران شده، زیرچشمی نگاهی به رز میندازه و با فریاد لرد، دست از این پا و اون پا کردن برمیداره و درحالیکه چشماشو بسته، در جعبه رو باز میکنه و مستقیم سمت لرد میگیره ...


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

Only Raven

تصویر کوچک شده
ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴ یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۳
#63

الادورا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۲ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۱۵ یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
از مد افتاد ساطور، الان تبرزین رو بورسه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 572
آفلاین
رز تمام بدن گربه ایش رو با مهارت لرزوند تا کمی خشک تر بشه، همانطور که همیشه دیده بود کروکشانکس بعد از اینکه مادرش با هزار چرب زبونی و تقلا و طلسم بدن بند میبردش حموم این کار رو می کرد. ایوان هم تلاش کرد همین کارو بکنه که به علت نداشتن تجربه کافی در عملیات ویبره رفتن، مهره شیش و هشت کمرش جا به جا شد و بعدها از لرد بابت این نقص عضو مستمری جانبازی دست و دلبازانه ای دریافت کرد

رز بعد از جا انداختن ستون فقرات ایوان چوبدستیش رو که روی زمین افتاده بود به دستش داد.
-چرا به شکل آدمیزادی خودمون بر نمی گردیم خب؟

ایوان چوبدست رو به زحمت توی پنجه راستش جا داد.
-تو شاید بتونی، ولی من عمرا نمیتونم تو این سوراخ تنگ و تاریک راست راه برم. علاقه ای هم ندارم تا اونجا چهاردست و پا...
دوفش!

رز با نگرانی به پیکر گربه ای استخونی ایوان نگاه کرد که زیر بار بسته ای که همون لحظه از دریچه بالای سرشون فرود اومده بود با کف دهلیز یکی شده بود.
-معوووو!

چند دقیقه بعد

رز و ایوان که تمام بدنش کأنهو انیمه ها هاشور خورده بود، با قیافه انسانی شون بیرون دهلیز مرموز مقر البرشات ، پشت شمشاد هایی که مامورین زحمتکش شهرداری کاشته بودن چمباتمه زده بودن و با هیجان به بسته ای نگاه می کردن که به دست آورده بودن.

رز که به دلیل استتار بیش از حد در محیط اصلا دیده نمیشد دستش رو دراز کرد تا بسته رو باز کنه. ایوان با چوبدستیش روی دست رز زد:
-بازش نکن!

رز دستش رو پس کشید( که ایوان ندید) و سرش رو بالا آورد( که بازم ایوان ندید) و پرسید:
-آخه چرا؟!

ایوان بسته رو پیروزمندانه زیر بغل زد و بلند شد.
-اینو همینطوری میرسونیم به دست ارباب، شاید توش چیز مهمی باشه!

رز هم بلند شد( و ایوان باز هم ندید) و در حالی که رداش رو می تکوند( و ایوان نمیدید) گفت:
-ما که هنوز نفهمیدیم آلبرشات میتونه متحدمون باشه یا دشمنمون، بهتر نیست بفهمیم و بعد برگردیم؟

ایوان شونه بالا انداخت( که البته رز میدید) و با بی اعتنایی جواب داد:
-هرروز دیگه ای میتونیم برگردیم اینجا و به مقرش نفوذ کنیم، بسته الان مهم تره!

رز سرش رو تکون داد و همراه ایوان که اینو هم ندید به سمت خانه ریدل آپارات کردن!




Re: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶ شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۰
#62

فنریر گری بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۱ دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۴۳ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 127
آفلاین
- گمون کنم باید همین اطراف باشه. یه چند لحظه به من مهلت بده الان پیداش میکنم.

رز مشغول گشتن اطراف میشود تا راهی برای وارد شدن به ساختمان پیدا کند. اما ایوان که بعد از مدت ها گربه بودن عضلات بدنش خشک شده بود کش و قوسی به بدنش میدهد که صدای شکستن قولنج هایش تا چند کوچه ان طرف تر میرود!

- هیششششششش. آروم باش. زده به سرت؟
- ببخشید خب چیزی نشد که!

در همان لحظه سایه ای بر لبه پنجره طبقه دوم ظاهر شد. ایوان به همراه رز به عقب میپرد و خودش را به دیوار می چسباند.

- صدای چی بود؟
- اووووم...فکر کنم گربه ها بودن سرورم. پیشته، گربه های کثیف ولگرد.

رز خشمگینانه به ایوان نگاه کرد و ایوان هم در جواب با دستپاچگی لبخند زد.

- اگه دوباره نمیخوای سر و صدا کنی باید خدمتت عرض کنم که راه ورود رو پیدا کردم. یه آبراه فاضلاب اینجاس که به داخل ساختمون راه داره.

- فاضلاب؟! فاضلاب؟! تو واقعا فکر کردی من از اون دریچه فاضلاب رد میشم؟!

رز با عصبانیت ایوان را به طرف حفره فاضلاب که در پای دیوار بود هل داد گفت:
- برو تو ببینم، زیاد حرف بزنی تمام شاهکارهای امشب رو برای ارباب تعریف میکنم ها!

ایوان با نارضایتی خم شد و نگاهی به دریچه فاضلاب کرد. دریچه آنقدر بزرگ بود که بشود از آن رد شد. اما دو سه میله جلویش را بسته بود که چاره اش یک طلسم ناقابل بود.

ایوان با چوبدستی اش طلسم مختصری اجرا کرد و لحظه ای بعد میله ها ناپدید شدند. ایوان بار دیگر غر غر کرد بعد به داخل سوراخ رفت. همین که پایش را داخل حفره گذاشت بر روی سطح شیب دار و صافی مانند سرسره لیز خرد و به داخل افتاد.

- آیییییییییییی.
- اویییییییییییییییییییییی!

رز که سعی میکرد از روی ایوان بلند شود در تاریکی گفت:
- کی دم فاضلاب سرسره میذاره؟! اینجا دیگه کجاس!

ایوان که دنبال چوب دستیش میگشت گفت:
- فکر نکنم اون سوراخ مال فاضلاب باشه. حتما از اونجا بسته ها یا محموله هایی رو سر میدن این تو. اینجا هم باید زیر زمین یا انبار یا همچین چیزی باشه. بذار چوب دستیمو روشن کنم ببینم الان کجاییم.



Re: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱ دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۰
#61

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
خلاصه:

فردی به نام آلبرشات گروهی تاسیس کرده تا مقابل دوگروه محفل و مرگخواران قرار بگیرد.
لرد و دامبلدور که از تصمیم او باخبر میشوند تصمیم میگیرند دو نفر را بفرستند تا از وضع گروه جدید با خبر شوند.
جاسوس های محفل که از پنجره میبینند آلبرشات یک پیرزن را میکشد برمیگردند تا از خشونت او به دامبلدور خبر بدهند اما رز و ایوان دنبال راهی برای نفوذ به قصر گروه هستند.


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱۳:۳۷ پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۰
#60

ریگولوس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۰ جمعه ۲۶ فروردین ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۰۱ شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 304
آفلاین
پریوت درایو – نیمه شب

تاریکی مطلق بود و یک پریوت درایو ! تنها نوری که به چشم می آمد، نور تیر چراغ برق قدیمی در پیاده رو بود. خانه های یکسان و هم شکل که روزگاری ماگل ها ساکنین این خانه به حساب می آمدند، حالا دیگر در و پیکر و پنجرهایشان را با تخته هایی بسته بودند. برای هر عابری در نیمه شب تاریک، بدون شک قصری در انتهای منطقه خودنمایی می کرد. همانطور که برای تعدادی گربه ولگرد خودنمایی می کرد که در میان سطل زباله پرسه می زدند و به قصر نگاه می کردند. به جایی در طبقه دوم قصر که نوری درخشان زرد رنگی به چشم می آمد...

رز: «میو..میوواو..ئووو..میو...یو ؟ »

ایوان: «میو...میو...اوو...خفه شووو...یاوووئییی...میواو ! »

دو گربه لاغر اندام و استخوانی با طرح های مینیاتوری و پیکاسویی و نماد اسکلت روی پوست تن خودشان، به زبان گربه ای در حال گفتگو و بحث بودند و پشت سرشان گربه های عادی تر و کارتن خواب درون سطل آشغال لب پیاده رو فرو رفته بودند.

در آن سوی خیابان، دو کبوتر با نام های "گودریک" و "جیمز" به همین شکل به جلو پیش می رفتند و به زبان خودشان گفتگو می کردند. دو گربه و دو کبوتر همچنان در دو سو جلو رفتند بی آن که از حضور هم مطلع باشند. بلاخره به مقابل قصر سه طبقه با آجرنمای سفید رسیدند و در تاریکی شب دو کفتر به سمت سقف پر زدند و دو گربه همچنان مات و مبهوت به عمارت قصر خیره مانده بودند. به جایی که بالای درب ورودی تابلویی با عنوان "موسسه خیریه آلبرشات" به سختی در تاریکی، دیده می شد.

کمی بالاتر، دو کبوتر لب پنجره ای در طبقه دوم نشسته بودند. پنجره ای که نیمه باز بود و نور آتش شومینه از آن به اطراف منعکس می شد. مقابل شومینه یک مبلی قرار داشت و پیکر مردی که روی مبل نشسته بود، از پس پنجره قابل تشخیص نبود. یک مرد و زن که هر کدام شنل ها و لباس های یکدست خاکستری به تن داشتند، دو سمت شومینه ایستاده بودند. پشت مبل پیر مردی گوژپشت زانو زده بود و به حرف های مرد روی مبل گوش می کرد...

«پیر مرد ! از کجا میایی ؟ چه کمکی از من...از آلبرشات کبیر بر میاد ! »
صدای مردی که روی مبل، رو به شومینه نشسته بود و پیکری از او هم دیده نمی شد، نسبتا سرد و مغرور بود.

پیرمرد: «از روستای کجور میایم. میخواستم کمک مالی کنید به من بینوا ! بتونم کاباره کجور رو تاسیس کنم. »

دوباره صدای مردی که آلبرشات نام داشت این بار با پوزخند شنیده شد که می گفت:

«آه ! پس میخوای مردم سرزمینت رو شاد کنی ! بسیار خب. برو پایین و از صندوق تحویل بگیر پولی رو که لازم داری ! به پاس لطف من هم مجسمه ای از من ساخته میشه و براتون میفرستیم. نصب می کنید در نهادی که قصد تاسیس اون رو دارید ! حالا برو بیرون ! نفر بعد ! »

پیر مرد بیرون رفت و این بار پیر زنی صد و خورده ساله وارد آن اتاق با شکوه و مجلل شد و پشت مبل زانو زد و با صدای لرزانش شروع به صحبت کرد:

«سلام. مادر جان، به من پول بده ! میخوام ابروهامو بردارم ! پول پس اندازم جواب نمیده واسه هزینه آرایشگاه ! »

آلبرشات: «چه کسی به تو اجازه حرف زدن داد ؟ قبل از من شروع به صحبت کردی ؟ »

ترس در چهره پیرزن پدیدار شد. عرق وحشت از پیشانی چروک و حلوا مانندش جاری شد...

پیرزن: «من ! ئه...من...من... »

پیش از آن که پیرزن چیز دیگری بگوید اخگر سبز طلسم مرگ به وسط پیشانی اش اصابت کرد و او را همانند مجسمه ای نقش بر زمین کرد. دو کبوتر محفلی که از این صحنه وحشت کرده بودند، بدون پرواز کردن، با صدای پاقی ناپدید شدند و رهسپار خانه گریمولد شدند. اما کمی پایین تر، دو مرگخوار در ظاهر دو گربه همچنان به فکر این بودند که چطور وارد ساختمان شوند و اطلاعات کسب کنند. در همین حین اثر معجون تمام شد و آن دو به ظاهر خودشان برگشتند و به رز و ایوان تبدیل شدند...

ایوان: «من دیگه حوصله ام سر رفت رز ! بیا بریم تو دیگه ! فوقش اینه که سر راه دیدیم محافظ یا نگهبان هاشون رو، می کشیم دیگه ! اونا که به بدی ما نیستن ! به خوبی محفلی ها هم نمی تونن باشن ! »

رز: «ولی ارباب گفت اطلاعات جمع کنید فقط ! نگفت بکشید ! »

ایوان: «خیله خب ! لونه موش این کاخ از کدوم طرفه که بریم داخل؟! »


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱۳ ۱۳:۴۱:۳۲
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱۳ ۱۳:۵۰:۱۷


Re: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۰:۰۸ شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۰
#59

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۷:۴۲ چهارشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۱
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
طولی نکشید که گروه سوم یارانشان را جمع کردند و یک امارت را برای تجمع گروه خود انتخاب کردند و کم کم وسایلشان را به آنجا منتقل کردند و این خبر به گوش دو گروه دیگر هم رسید.

خانه ی ریدل:

- ... که این گروه یه چیزی بین خوب و بد قرار داره!

رز خلاصه ای از شایعاتی که شنیده بود را با این جمله به پایان رساند. لرد خونسرد سر جای خود نشسته بود و هیچ عکس العملی انجام نمیداد.

- دور از انتظار نبود! جادوگرایی که نه مرگخوار بودن نه محفلی دیگه ازین وضعیت خسته شده بودن! باید با ایوان برین و اطلاعات دقیقی درباره ی اعضای اون گروه برام جمع کنین!

رز اطاعت کرد و تعظیم کنان از اتاق لرد خارج شد.

آن طرف - محفل ققنوس:

دامبلدور پریشان در حالی که عمیقا به فکر فرو رفته بود طول اتاق را طی میکرد و اصلا متوجه حضور گودریک نشده بود.

بلاخره گودریک مجبور شد با سرفه ای کوتاه نظر دامبلدور را به خود جلب کند.

- اوه گودریک! تو کی اومدی اینجا؟

گودریک روی صندلی مقابل میز دامبلدور نشست و دامبلدور هم پشت میزش آرام گرفت.

گودریک قبل ازین که جواب بدهد دامبلدور به میان حرف او پرید و گفت: مطمئنم تام هم داره به این موضوع فکر میکنه! قطعا دشمن من دشمن اون هم هست! و من هم اصلا به تام اعتماد ندارم. اول باید خودمون کمی اطلاعات جمع کنیم و بعد شاید با تام صحبتی داشته باشیم.

گودریک که خواسته ی دامبلدور را متوجه شده بود لبخندی زد و از آنجا خارج شد.


Only Raven !


تصویر کوچک شده


Re: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ جمعه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۰
#58

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۸:۵۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5205
آفلاین
سوژه جدید

- آینده مونو چطور میبینین؟

با به گوش رسیدن این حرف تمامی افراد حاضر در اتاق در سکوت به تفکر نشستند. میز مستطیل شکلی وسط اتاق قرار داشت و خود اتاق جزء خانه ای بزرگ و قصر مانند بود. خانه ای که نظم زیبای خانه ها را به هم ریخته بود، اما بزرگی و شکوه خودش به تنهایی، بر زیبایی محله ی پریوت درایو می افزود.

دیگر اثری از خیابان خلوت و سوت و کور نبود. جادوگرها و ساحره های متعددی در اطراف آنجا مشاهده میشدند، این طور به نظر می آمد که این محله به تصرف گروه جدیدی از جادوگران در آمده است، جایی برای مشنگ ها در آن اطراف نبود. در گوشه و کنار خیابان مردم با رداهایی بلند مشاهده میشدند و هر از گاهی جغدی در آن اطراف پدیدار میشد.

اما در میان این جادوگران متعدد، نکته ی مشترکی وجود داشت. چیزی که در تک تک آن ها مشاهده میشد، یک نشان، یک گروه.

بالاخره سکوت شکسته شد و یکی از افراد حاضر در اتاق گفت: ممکنه افرادی باشن که از بی طرف بودن خوششون بیاد.

شخص دیگری حرف او را تایید کرد و گفت: درسته. همه ی کسایی که دوس ندارن دور و بر اون دو تا گروه بپلکن، میتونن به ما ملحق شن. آلبرشات، ما آینده ی روشنی داریم.

همهمه ای در اتاق شنیده شد و همه موافقت خود را از این موضوع اعلام میکردند.

- ما با مرگخوارا مخالفیم، محفل هم همین طور. ما مابین این دو گروه هستیم. ما نمیخوایم کارهای بدی انجام بدیم، اما نمیخوایم کارای خوبم انجام بدیم. هر چیزی جای خودش، ما به وقتش که برسه جزء بدترین ها و وقتش که برسه بهترین ها هستیم.

برقی در چشمان همه نمایان شد و شخصی که آلبرشات خطاب شده بود و رئیس این گروه بود، با لبخندی شیطانی گفت:

- دیگه مردم نمیگن، دامبلدور، ولدمورت ... از این بعد ... دامبلدور، ولدمورت، آلبرشات!

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

گروه سومی علاوه بر مرگخواران و محفل بوجود اومده که رئیسشون آلبرشات (؟) هست. این گروه نه بده نه خوب و به وقتش ممکنه بدترین یا بهترین باشه. این گروه دشمن دو گروه دیگه حساب میشه و از کجا معلوم شاید ... محفل و مرگخوارا برای نابودیشون مجبور شن متحد شن!


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

Only Raven

تصویر کوچک شده
ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


Re: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴ دوشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۸
#57

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
- ورنون! ما که تازه اومدیم!
- چیکار کنم زن!؟ کار شرکته!
- بیخود کار شرکته! مته سازی هم شد کار!؟
- درست صحبت کن! پدر و پدر و پدربزرگ ِ من توی این کار بودن!
- منو بگو اومدم با توی مته ازدواج کردم!
- عه!؟ نخیر آقا! من ِ احمقو بگو که اومدم با تو و اون خونواده ی عجیب و غریبت وصلت کردم!
- مگه خونواده من چشه!؟
- چش نیس؟! اون از خواهرت! اون از شوهرش! یه عمره که بچه شونو من بزرگ کردم! پسرم که دم خوک درآورد! خونه ام که شومینه ش داغون شد! از پنجره طبقه بالا که افتادم پایین! همین مارج که یه دور کامل دور کره زمین پرواز کرد! همشم به خاطر خواهرزاده ی تو بود!
- چشمت کور! دندت نرم! جونت در بیاد! باید میکشیدی! بچه خواهرزنت بود!
- ببین اگه یه بار دیگه...

یههههههههههه....گوفش!!!
(افکت تصادف اتومبیل دورسلی ها با هجده چرخ!)

خونه دورسلی ها:

عمه مارج و مهمان هایش همه با هم دستهایشان را بالای سر برده، تکان تکان میدادند و بی هدف و جیغ کشان به این سو و آن سو میدویدند.
در این میان جیمز برای ارضای حس کنجکاویش همون چیزهایی که دو تا سوراخ روشه و روی دیواره رو بررسی میکرد.

دره گودریگ:

- هری؟ میگم بلایی نیارن سر پسرم؟
- پسرت باس مرد شه زن! منو که میبینی این ریختی شدم یه عمر تو اون انباری خوابیدم! یه عمر به سگ های اون مارج غذا دادم! یه عمر توهین شنیدم و تنبیه شدم! بعله! زمان ما بچه اینجوری تربیت میشد!
سپس هری بلاخره دست از کوبیدن گوشت برداشت و در حالیکه گوشکوب را کنار سفره میگذاشت، شروع به ریختن تکه های نان به درون آبگوشتش کرد.

جینی با نگرانی دوباره پرسید:
- میدونم آقا...ولی نکنه دستشو بکنه تو اون...چی بود اسمش؟ پریز؟
هری پاتر با مشت سومین پیاز را نیز خرد کرد و دو قطعه ی کامل از آن را درون ظرف آلبوس سورس پاتر انداخت.
- پسرم عاقله زن! فوق فوقش برق میگیرتش! گفتم که باس درد بکشه تا مرد شه!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.