هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۸:۵۳ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین

الا ویلکینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۲ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۳۶:۵۸
از عمارت ویلکینس ها
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 78
آفلاین
سلام پروفسور!تصویر کوچک شده

منم انجامدادم تکلیفمو.تصویر کوچک شده


سر و روتون پر از حباب! تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲:۳۷ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
به به...چه خانوم معلم باکمالتی...اصلا خانوم معلم‌ها همیشه جزوی از فانتزی من بودن!
خانوم معلم....این تلکلیف 1. و تکلیف دوم هم بعد از خط چین پایین هست!

------------------

نقل قول:
2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین. ( 10 امتیاز)



بوکاتی وارد مغز رودولف، حداقل آن قسمتی که مفروض بود که مغز رودولف میبایست در آنجا باشد، شد...چیزی آنجا به جز مجلات بی‌ناموسی، قسمت کوچکی از مغز که فرمان ترشح علاقه خاص را میداد، یک دستگاه کمالات سنج که بر روی " همه‌ی ساحره ها" تنظیم شده بود، و کمی گرد و خاک چیزی نیافت...متوجه شد که آنجا چیزی کاسب نیست...دست از پا درازتر به همراه آب بینی از دماغ رودولف خارج شد!




پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱:۳۹ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
انیو هاسه یو خانوم معلم!
تکلیفموانجام دادم.
چه دیانای خوبی هستم؟😻
اهم من سال اولیم یا ارشد؟

***
دیانا بلافاصله بعد از اینکه دروئلا کتابی را روی میزش گذاشت،کتابی که به او دهن کجی میکرد را برداشت و باز کرد.

کلمه ی اول کتاب را که خواند،دردی در بینی کوچکش پیچید.

در بدن دیانا

بوکات، خود را از دماغ دیانا بالا کشید اما زمانی که میخواست به سمت مغزش هجوم ببرد،پایش لیز خورد و به سمت نای و بعد از یک سری مخلفات، درون معده ی دیانا افتاد.
-اهه چه بوی شکلاتی میاد اینجا!

بوکات پس از اینکه این حرف را زد متوجه شد،در جایی قرار دارد که دو چهارمش را نوتلا ، یک چهارم را توت فرنگی و بقیه اش غذا های های گوناگون در حال هضم شدن هستند!

ناگهان احساس بدی به بوکات دست داد و کم کم شروع به خاریدن کرد!

بوکات بدن دیده بود،اما تا به حال در بدن هیچکس با این حجم از نوتلا مواجه نشده بود!
و احتمالا نمی دانست این خارش و از درون سوراخ شدن بخاطر حساسیتش به شکلات فندقی است!

چندی بعد،دیانایی در حال فرار از کلاس و بوکاتی سوراخ شده و درحال هضمی در معده اش به خوبی و خوشی زندگی کردند!

قصه ی ما به سر رسید بوکاتی به خونش نرسید.😸

استاد نمره؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۰۰:۳۶
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 226
آفلاین
-سلام بچه ها.
-سلام استاد.
-تکالیفتونو انجام دادین؟
-
-خب، حالا از یکیتون امتحان می گیرم. هاپکینز، بلند شو.

وین در حالی که هافل را محکم در دست هایش گرفته بود، ناگهان احساس کرد که به بینی اش ضربه وارد شد.

-طریقه فرمانروایی بر فلفل دلمه ای های زرد رو توضیح بده.
-فرمانروایی؟...هوم...
-مطمءنم می تونی جوابش بدی.
-چی؟ جواب؟
-بوکات!

دروءلا به دنبال وین که اکنون داشت از دستش فرار می کرد، دوید.
-وایسا ببینم! بوکات کثیف!
-بوکات؟...یعنی چی؟

بچه ها از در کلاس بیرون رفتند تا بتوانند بقیه ی ماجرا را ببینند.

-آخ!
-وایسا ببینم!

دقایقی بعد، بچه ها شاهد بمب های فلفل دلمه ای زرد و کتاب هایی بودند که به این طرف و آن طرف پرتاب می شدند.


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۷ ۲۲:۲۸:۵۱
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۸ ۱۵:۳۰:۳۵

تصویر کوچک شده
بیل!



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ یکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۰:۲۷
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 187
آفلاین
پروفسور روزیه اینم مشق اول من
2-جلسه دوم بود و من تو کلاس با آمادگی کامل برای پرسش کلاسی نشسته بودم که پروفسور روزیه وارد کلاس شد و روی صندلی نشست.
-خب الان میخوام درس بپرسم کی آماده است؟
هیچ کس دستش بالا نبود جز من. پروفسور با سر بهم جواب مثبت داد و منم بلند شدم.
-خب بگو ببینم بوکات چیه؟
تا اومدم جواب بدم دماغم شروع به وول خوردن کرد و همه درس یادم رفت و کیف مو برداشتم و جلوم گرفتم.
-چرا نوشابه هارو به اطراف پرتاب میکنی جواب سوال منو بده!
بعد شروع به جیغ زدن کردم.
-چرا جیغ میزنی؟
-چرا صندلی سفیده؟
-چی؟
-چرا من سفیدم؟ چرا در سفیده ؟
و دور کلاس دویدم و هر چی جلوم بود به اطراف پرت شد. در سیاهی دیدم و واردش شدم و یک گوشه اتاق نشستم. در باز شد و پروفسور در حالی که دستکش سفیدی دستش میکرد بهم نزدیک شد.
-خب


به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۳:۳۱
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 218
آفلاین
۱.
به به...آدم حال کردن می‌شه همچین استادی داشتن باشه!
اصلا استادی از شما باریدن کردن می‌شه!
چقدر زیبا در قامت یک استاد بودن می‌شین!
تکلیفی حقیرانه برای شما بزگروار آوردن کردم!

۲.
رابستن برای اولین بار قصد کرد تا یک کتاب رو شروع کنه به خوندن.
از کتابخونه ی دروئلا یه کتاب دزدید و رفت توی سفینه‌اش تا بشینه و بخونه!

کتاب رو باز کرد تا شروع کنه به خوندن!
-آخ! یعنی ئلا هر موقع کتاب خوندن می‌شد دماغش انقدر درد گرفتن می‌شده؟ فکر نکردن می‌شدم که کتاب خوندن انقدر درد داشتن بشه.

رابستن از موجودی به نام بوکات خبر نداشت.
بوکات موجود در کتاب دروئلا از راه بینی وارد بدن رابستن شد.
بوکارت قبلا زیاد داخل بدن انسان رفته بود ولی خب رابستن براش یه بدن جدید بود.
بوکارت رفت که مغز رابستن رو پیدا کنه تا کار همیشگیش رو اجرا کنه.
از راه بینی وارد قلب شد و از قلب به شش رسید و بعد وارد معده شد.

بوکات گیج شده بود. این راه ها به هم نمی‌خورد. ولی خب بوکارت وظیفه شناس بود و به گشتن ادامه داد.

معده رو رد کرد و به مری رسید. یکم توی مری نشست. بوکات هم خسته می‌شه خب.
-این چه وضع بدنه! تو آدمی؟ تو تسترالی! اگه تسترال کتاب می‌خوند من مغز نداشتشو پیدا می‌کردم...فکر کردی می‌تونی کاری کنی که من دست از زدن بردارم؟ تو منو نمی‌شناسی! به من میگن "بوکی مغز هنگ کن"...من پسر "بوکا مغز بترکون" بزرگم...تو یکی نمی‌تونی منو شکست بدی!

بوکی دست روی زانوش گذاشت و بلند شد. اون باید می‌رفت...می‌رفتو وظیفه‌ش رو به نحو احسن تموم می‌کرد.

بعد از نیم ساعت بالاخره مغز رابستن رو پیدا کرد.
-گفتم که پیدات می‌کنم!
-ینی چه که "گفتن"؟
-مگه مغزم حرف می‌زنه؟
-ینی چه که "مغز"؟
-مغز ندیدم انقد خنگ؟
-ینی چه که "دیدن" و "خنگ"؟

مغز رابستن آکبند بود.
بوکی هر حرفی می‌زد، مغز یه چیزی می‌پرسید. بوکی خیلی خسته شده بود.
-من غلط کردم که پسر بوکا مغز بترکون شدم...من می‌رم بابا!

و خب بوکی موند و یک بدن عجیب غریب که باید ازش میومد بیرون!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۳ ۲۳:۰۰:۴۱

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۲:۰۴ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۱۷:۴۵
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 186
آفلاین
تکلیف آوردیم استاد!

2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین. ( 10 امتیاز)

- خب، بچه ها، تکالیفتونو تحویل بدین.

رکسان بین بچه های کلاس قدم میزد و برگه هاشونو تحویل میگرفت. به دو برگه اولی نگاه کرد و سرشو به نشونه تاسف تکون داد و نچ نچ کنان به مسیرش ادامه داد. با خودش فکر کرد که این بچه ها خیلی احمقن و از ستاره شناسی هیچی نمیفهمن و کل زندگیشون به فنا رفته، تا اینکه به برگه سوم رسید.

- تلسکوپ؟ تلسکوپ چی بود؟ ستاره یعنی چی؟ این چیه؟

اینقد درگیر فهمیدن چیزایی که روی برگه نوشته بود، شده بود که متوجه نشد بچه ها با تعجب نگاهش میکنن و زیر گوش همدیگه پچ پچ میکنن.
- استاد روزیه چی میگفت؟ اسم اون چیز چی بود؟
- بوگارت؟ نه بابا، اون یه چیز دیگه بود... آها! بوکات!


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۲ ۲۲:۱۹:۰۱

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۶:۵۰ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف

آگاتا تراسینگتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۱۷:۵۳ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
از کتابخونه
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
سلام استاد؛
منم تکلیفمو انجام دادم.


نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴ چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۰۰:۳۶
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 226
آفلاین
سلام خانم معلم!
مشقمو نوشتم!
فقط لطفا بهش صفر ندید.


تصویر کوچک شده
بیل!



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱:۱۱ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۵۹:۵۶
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 189
آفلاین
دفاع در برابر جادوی سیاه! یکی از مهمترین و هیجان انگیز ترین درسا واسه دانش آموزای هاگوارتز.

- استاد جدیدو دیدی؟ دیشب موقع گروهبندی نبود.
- می گفتن کتابخونه بوده.
- شایعه ها رو شنیدی؟ مثل اینکه مرگخواره!
- چی؟ استاد دفاع در برابر جادوی سیاه مرگخواره؟

انگار امسال کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه هیجان مضاعفی داشت. همونطور که دانش آموزا از ترس سکته ها می کردن و غش ها می کردن و پارچ آب قندو دست به دست تو کلاس می گردوندن، یه دسته کتاب به ارتفاع دو متر، پاورچین پاورچین وارد کلاس شد.

- سلام بچه ها!
صدا بود، ولی تصویر نبود.
- من دروئلا روزیه هستم. استاد دفاع در برابر جادوی سیاه این ترمتون.
- استاد؟ راسته که مرگخوارین؟
- استاد استاد... میشه علامت شومتونو ببینیم؟
_ شما مادر بلاتریکس لسترنج نیستین احیانا؟
به محض ادای جمله ی آخر، همه ی کلاس ساکت شدن. حتی آجرا و پله ها و تخته و نیمکتام از پچ پچ دست کشیدن و ساکت و آروم، منتظر جواب استاد موندن. دروئلا که اوضاعو مقداری وخیم می دید، با لبخند زورکی که از پشت کتابا معلوم نبود، سعی کرد بحثو عوض کنه و تو دلش قانون ممنوعیت استفاده از طلسمای ممنوعه تو هاگوارتزو مورد عنایت قرار می داد.

- خب بچه ها... این کتابا رو واسه شما آوردم... هدیه ن. لطفا همین الان فصل اولشو آروم و بی سر و صدا بخونین.
و با یه حرکت چوبدستی، کتابا رو بع پرواز در آورد و رو میز دانش آموزا گذاشت.
- ده دقیقه وقت دارین... همین الان زمانتون شروع شد.
با برخورد کف ساعت شنی با میز استاد، صدای ورق زدن، دست در دستِ صدای غر زدن بچه ها، شروع کردن به قدم زدن تو کلاس.


ده دقیقه بعد

- وقت تمومه! تو... پسر ریونی. آره خودت. پاشو ببینم. اسمت چیه؟
- تام جاگسن نابغه.
- خیله خب نابغه ... بگو ببینم چی از فصل اول فهمیدی.
- فصل اول... فصل اول چیز بود... خیلی خفن بودا! صب کن میگم الان.
-
- یه آقاهه بود... نه یه خانومه بود... یکی بود که اسمش جیلی بود...

دروئلا با آرامش تمام و قدمای بلند، به سمت تام رفت. تو یه حرکت با یه دست سر تامو گرفت و اون یکی دستشو تا آرنج تو بینی تام برد. بعد از کلی تقلای تام واسه نجات و خونریزی شدید، دروئلا موجودی رو از بینی تام بیرون آورد و سر تامو ول کرد تا بیوفته و خون مثل فواره از بینیش بزنه بیرون و مثل بادکنک پربادی که ولش کرده باشی، تو کلاس بگرده و بالا پایین بره و همه جا رو خونی کنه.

- این موجود، اسمش بوکاته. پسر عموی بوگارته و لای کتابا زندگی می کنه. بوکاتا از طریق گوش و بینی و چشم، وارد مغزتون می شن و نمی ذارن چیزیو که می خونین متوجه شین.
- خانوم اجازه؟ چجوری از شرشون خلاص شیم؟
- باید از طلسم...
با برخورد تام به دروئلا و برخورد سر دروئلا به گوشه ی میز و بعد کف کلاس، دانش آموزا به صورت خود مختار کلاسو تعطیل کردن و شروع کردن به جمع کردن وسایلشون.

- ت... تکلیف... تکلیف ددا... دارین...


تکالیف:

1. هکتور یه معجون درست کرده و اسمشو گذاشته حلال مشکلات. ولی معجون به جای اینکه مشکلیو حل کنه، باعث میشه افراد بعد از خوردنش، شخصیتی کاملا مخالف با شخصیت اصلیشون پیدا کنن. تام که بشدت فرد درس خونیه، این معجونو خورده و الان تنبل و درس نخون شده. ولی دروئلا بعد از اتفاقی که تو کلاسش افتاد، معتقده که تو مغز تام هنوز بوکات هست.
اینجا در مورد تام و اتفاقایی که میوفته بنویسین. حواستون باشه که سوژه ادامه داره. پس پستای همو ادامه بدین. حتما هم لینک پستتونو اینجا بدین وگرنه تکلیف در نظر نمیشه و امتیازی نمی گیره. ( سال اولیا: 20 امتیاز - ارشدا: 15 امتیاز)

2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین. ( 10 امتیاز)


ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲ ۲:۵۱:۲۲

One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.