هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱ یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۶

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
هاگوارتز مثل همیشه پر از همهمه بود. صدای جادوآموزانی که تسترال به هوا بازی میکردن یا شاید هم صدای اساتیدی که سر ریاضیات جادویی بهتر است یا فیزیک بحث میکردند. شاید فضای هاگوارتز شلوغ بود اما کنار دریاچه، خلوت بود. حتی پیسکی هم پر نمیزد.

- مردم دریایی! من دارم میام!

در همین لحظه لایتینا در یک حرکت کل سکوت لذت بخش دریاچه رو به هم زد. دختر کنار دریاچه ایستاد و وسایل عجیبی رو از کیفش بیرون آورد. دو ماهیتابه نسوز با کفه‌ی استیل از شرکت عاقرین، یک تنگ ماهی، دو پارو و در نهایت چسب به مقدار لازم.
- خب... شروع میکنم.

لایتینا کنار وسایلش نشست. اول دسته‌ی دو ماهیتابه رو با چسب به پاش چسبود. دوتا پارو رو محکم تو دستاش گرفت و در آخر تنگ ماهی رو روی سرش گذاشت.
- اینم از لباس غواصی. ماگلا هم برای خودشون نابغه هایی هستنا.

لحظه‌ای آهنگ حماسی‌ای پخش تا لایتینا با تجهیزات جدیدش اولین قدمشو برداره.

پاق [اشتباه نکنید،این افکت آپارت نبود. بلکه افکت با مغز اومدن زمین لایتینا بود]

دختر یه بار دیگه بلند شد و این دفعه سعی کرد با دقت بیشتری به سمت دریاچه بره.

شلپ

لایتینا این بار با موفقیت وارد دریاچه شد. اما مشکلی که وجود داشت وسایل‌ش بود. تنگی که روی سرش بود، جلوی آب رو نمیگرفت. ماهیتابه‌ها نه تنها به شنا کردنش کمک نمیکردن بلکه باعث سنگینی و در نتیجه فرو رفتن بیشترش در آب می‌شدن. پارو ها هم در همون لحظه اول از دستش ول شدن.

لایتینا شروع به دست و پا زدن کرد و در همین لحظه چیزی رو متوجه شد، اون شنا بلد نبود! دختر به تلاش های بی ثمر خودش برا نجات پیدا کردن از آب دریاچه ادامه داد که در این لحظه متوجه نکته‎‌ی دیگه‌ای شد... آب دریاچه چقدر شور بود. و بعد از کشف این نکته بود که کم کم پلک هاش بسته شدن و دیگه جایی رو ندید.

دقایقی... ساعاتی... خلاصه یه مدتی بعد

لایتینا آروم چشم هاشو باز کرد. دور و اطرافشو نگاه کرد، خالی از هرگونه رفت و آمدی بود. یاد آخرین اتفاقی که براش رخ داده بود، افتاد. اون درحال غرق شدن بود؛ چطور نجات پیدا کرده بود؟ الان پس الان کجا بود؟
- همه جا آبه!

لایتینا جیغ زنان اینو گفت اما در کمال تعجب آبی داخل دهنش نرفت. این طور معلوم بود اون همچنان تو دریاچه بود اما میتونست حرف بزنه، راه بره! دختر شروع به راه رفتن روی زمین سرد زیر دریاچه کرد، حتی احساس خیسی هم نمیکرد.

- پس بالاخره بیدار شدی.

لایتینا به کسی که این حرفو زده بود نگاهی کرد تا جوابش رو بده.
- یا خودِ مرلین! تو کی هستی؟ اصلا چی هستی؟

مرد شاید نظر اول شبیه هیولا بود اما در نگاه دوم؛ میشد متوجه شد که او هم مانند انسان ها دست و پا دارد فقط مقدار زیادی خزه و جلبک به او چسبیده بود.
- آروم باش. من نیکولاس، پادشاه شهر زیردریاچه هستم.

مرد دریایی دستشو به نشونه‌ی دوستش جلو آورد. اما لایتینا شوکه شده بود و دستشو جلو نیاورد. مرد دریایی نیز اهمیتی به این رفتار دختر نداد و تنها شونه‌ای بالا انداخت. به اون چه که دختر آداب معاشرت بلد نبود.
- خب، شاید برات سوال شده باشه که چطور زنده‌ای. ما روی تو جادوی "زندگی تو آب" رو اجرا کردیم. فقط به خاطر این که دامبلدور درمقابل حفاظت از شما دانش آموزا بهمون حقوق میده، ما هم حقوقمونو میخوایم دیگه. اون وسایل عجیب غریب چین دیگه؟ اصلا تو برای چی با اونا اومدی تو دریاچه؟

لایتینا به مسیری که مرد دریایی اشاره میکرد نگاه کرد، وسایلی که با اونا قصد داشت به سرزمین مردم دریایی بیاد، در گوشه‌ای بودند. دختر که تازه ماجرا از نظرش منطقی شده بود، فرصت کرد به اطرافش نگاه کرد. اتاق کوچیکی با سقف گنبد مانند. وسیله‌ای جز وسایل لایتینا وجود نداشت.
- همه‌ش تقصیر اون جیگره. برین یقه‌ی اونو رو بگیرید.

لایتینا خواست به سمت وسایلش بره اما مرد به سرعت شنا کرد و جلوشو گرفت.
- این جیگَر که میگی چیه؟ اون چه تاثیری روی این که بیای اینجا داشته؟
- چیه؟ آدمه. البته اگه الان اینجا بود به خاطر تلفظ اسمش قطعا نقابشو به صورت عمودی میکرد تو حلقتون. خلاصه که این استاد درس تاریخ ها شده و بیچارمون کرده دیگه. این جلسه هم گفته بیایم ببینیم شما آیین مایین چی دارین و کلا چیکار میکنین.

مرد دریایی به فکر فرو رفت و از دختر غافل شد. بار دیگه لایتینا خواست راهشو بکشه و بره که این دفعه خودش ایستاد. وقتش بود تکلیف تاریخشو کامل کنه.
- اهم... شما مراسمی چیزی ندارین الان؟

مرد دریایی زیر چونه شو خاروند و به لایتینا که منتظر بود نگاه کرد.
- خب معلومه که داریم. درواقع تو باعث‌ش شدی.

لایتینا ذوق زده به مرد دریایی زل زد.

- درواقع تو باعث شدی من بفهمم که معاشرت با آدمای عجیب غریبی مثل تو، چقدر سخته و قدر زندگیمو بدونم.

مرد دریایی لبخند نه چندان ملیحی زد. لایتینا هم که کلا با حرف موجود پوکرفیس شد، مسیری نیکولاس طی کرد رو دنبال کرد. مرد دریایی در اتاق رو باز کرد و با این حرکتش چندتا آدم دریایی که احتمالا به در تکیه داده بودند به داخل اتاق پرت شدند. پشت اون ها هم ده ها آدم دریایی ایستاده بودند.

اما به نظر میومد نیکولاس به هیچ عنوان متعجب نشده. اون فقط به لایتینایی که با دوتا چشمی که نزدیک بود از حدقه بیرون بزنن اشاره کرد.
- مردمان دریایی فضول و کنجکاو من. این آدم به من یاداوری که نسل های پیشین ما چه تصمیم درستی مبنی بر زندگی نکردن با انسان ها گرفته. زین پس امروز را به روز جشن برای این تصمیم در نظر میگیریم. شادی کنید!

لایتینا منتظر بود که مثل انسان ها چند نفر دست بزنند، جیغ بزنند و آهنگ پخش کنند اما همچین اتفاقی نیوفتاد.

- شادی کردن!
-خوشحال بودن زیاد!
- از شدت شادی مردن!

دختر با تعجب به نیکولاس و یارانش نگاه کرد. انگار مردمان دریایی بی حوصله از این بودند تا حرکت کنند،اون ها فقط ابراز خوشحالی میکردند که اگر به صورتشون دقت میکردین، به نظر میومد همچین هم شاد نبودن. لایتینا که هرلحظه متعجب و در نتیجه پوکرفیس تر میشد پرسید:
- همیشه این طوری جشمیگیرین؟
- معلومه. تو هم دیگه زیادی از جشن های ما دیدی، وقت رفتنه.

نیکولاس بشکنی زد و لایتینا تا اومد پوکر فیس شه روی زمین ظاهر شد.
- این مردم های دریایی هم فکر کنم نژادشون از انسان، ماهی و کوآلاهای خسته‌س.

لایتینا بی اهمیت به این موضوع شونه‌ای بالا انداخت و سعی کرد از منظره‌ی بدون آب لذت برد.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۵ ۲۲:۱۳:۳۹

The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰ یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۶

آنجلینا جانسونold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۴۰ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۶
از یو ویش!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 127
آفلاین
آنجلینا نامه ای از حوت، دوستش که از مردمان دریاییی است دریافت کرده بود.
نقل قول:

آنجلینای عزیزم
امیدوارم حالت خوب باشد. خیلی وقت است که هم را ندیده‌ایم. اینجا مشکلی برای من پیش آمده که شاید تو بتوانی به من کمک کنی. چند هفته‌ی پیش در مهمانی تولدم، گردنبند صدفی یادگار مادرم به سرقت رفت. فردا مهمانی رقص بومی برگزار کرده‌ام و از همه‌ی مهمان‌های جشن تولدم دعوت کرده‌ام. فکر می‌کنی بتوانی تو هم در این جشن شرکت کنی و دزد گردنبند را پیدا کنی؟ من همیشه به توانایی های کاراگاهی تو باور داشتم. برای مراسم رقص بومی، پوشیدن کلاه و همراه داشتن نیزه الزامی است.
پ.ن. برایت اجرتی فرستادم، امیدوارم کافی باشد.


آنجلینا محتویات پاکت نامه را کف دستش خالی کرد. دو مروارید درشت صدفی رنگ کف دستش افتاد. بد نبود.
فردای آن روز آنجلینا در حالی که لباس سرهمی غواصی و کلاه بیس بال پوشیده بود، بر کرانه دریای شمال آپارات کرد. نیزه آهنی‌ای نیز در دست داشت که از یکی از زره های قلعه‌ی هاگوارتز به امانت گرفته بود. از داخل جیبش مقداری گیلی‌وید درآورد و مشغول خوردن شد. بعد از چند دقیقه، آنجلینا در آب های اقیانوس شمال به سمت خانه‌ی حوت شنا می کرد.
حوت با خوشحالی از آنجلینا استقبال کرد و او را به اتاق نشیمن برد تا با سایر مهمان ها آشنایش کند. به مناسبت مجلس رقص بومی، خانه اش را با انواع و اقسام وسایل سنتی قبیله‌اش تزیین کرده بود. انواع سازها و همینطور کاسه و ظروف دست ساز صدفی همه جا به چشم می‌خورد. خودش هم کلاهی که از ترکیب انواع صدف ها، بافته شده در یک نوع حصیر دریایی بود به سر گذاشته بود. اتاق پذیرایی را به دو نصف تقسیم کرده بود و یک سمت اتاق را کاملاً خالی گذاشته بود تا فضا برای رقص آزاد باشد.
همه‌ی مهمان‌ها از نژاد مردمان دریایی بودند. حوت به پسر جوانی با موهایی به سبزی خزه اشاره کرد که کلاه شاپوی مشکی رنگی به سر گذاشته بود:
- ایشون اطلس هستن، کارمند بانک.

پسر که خجالتی به نظر می‌آمد، دست آنجلینا را فشرد. حوت به نفر بعدی اشاره کرد که زن میانسال فربه‌ی بود با یک کلاه پشمی روسی:
- پرنسس داریا از آبهای اقیانوس شمالی مهمان من هستن.

نفر بعدی پیرزن قد بلندی بود که دماغ غوزکرده‌ای داشت. یک کلاه نوک سیخ جادوگری به سر گذاشته بود که به پیرهن ردا مانندش می آمد.
- خانوم مارین کتابدار هستن و در کتابخانه امواج خروشان کار می‌کنن.

سپس حوت به سمت آخرین نفر برگشت که یک مرد میانسال با صورت خیلی جدی و سیبیلی پهن بود کو کلاه نظامی‌ای بر سر داشت:
- مهمان عزیز من کاپیتان کلدواتر که به من منت گذاشتن و برای دومین بار به مهمانی من اومدن.

بعد از معارفه، حوت از دستگاهی که شبیه یک گرامافون بود، آهنگ عجیبی پخش کرد. آهنگ شبیه سمفونی افرادی با صداهای سوپرانو بر روی سازی شبیه گیتار الکتریکی بود. شاید زیاد به گوش انسانی آنجلینا خوشایند نبود، اما خود مراسم رقص، بسیار جالب و هیجان برانگیز بود. همه روی صندلی هایی پشت به اتاق و رو به سمت قسمت خالی اتاق می نشستند. رقصنده‌ی اصلی که حوت بود، یک نفر را انتخاب می‌کرد تا با او بایستد و با حرکات موزون، تظاهر به جنگ با نیزه کنند. سپس حوت می‌نشست و آن نفر خود، نفر بعدی را انتخاب می‌کرد. این پروسه برای حدود یک ساعت ادامه داشت تا اینکه حوت مهمان ها را به پذیرایی از خودشان دعوت کرد. انواع و اقسام سوشی، ساندویچ های میگو و ماهی و چند خرچنگ شکم پر در گوشه‌ی اتاق انتظار مهمان‌ها را می‌کشید. وقتی همه سرگرم خوردن شدند، آنجلینا از موقعیت استفاده کرد و حوت را کنار کشید:
- ببینم حوت، گردنبندت رو کجا نگه می‌داشتی؟
- توی اون گنجه کنار دیوار. اتفاقا ً یک بار هم وسط مهمونی قبلی رفتم و درش آوردم تا مطمئن بشم سر جاشه، ولی وقتی این کار رو کردم، همه مثل الان روی صندلی پشت به این قسمت اتاق نشسته بودند. نمی‌تونستن من رو ببینن چون مطمئنم چک کردم، همه پشتشون به من بود.

بعد از صرف غذا، حوت کیکی را آورد که از لایه های خزه و علف دریایی درست شده بود. نحوه خوردن این کیک به این صورت بود که باید با نیزه‌هایتان تکه‌ای از این کیک را می‌کندید و می‌خوردید. حرکت جالب و خنده‌داری بود، خود کیک هم بر خلاف تصور آنجلینا، خوشمزه و دلچسب بود. آنجلینا به رسم و رسوم جالب مردمان دریایی فکر می‌کرد که ناگهان برق کلاه یکی از مهمان‌ها توجهش را جلب کرد. دوباره حوت را به کناری کشید.
- ببینم حوت، می‌دونم که گفتی تولدت بوده، ولی شماها توی تولد هم رسم به پوشیدن کلاه دارید؟
- راستش نه لزوماً. اما من عاشق رقص بومی هستم، و برای تولدم هم یه مهمونی رقص بومی گرفتم، پس همه‌ با کلاه و نیزه اومده بودن.
- این سوالی که می‌پرسم خیلی مهمه، یادت میاد همه مهمون‌ها همین کلاه‌ها رو پوشیده بودن یا نه؟
- هووم، آره تقریباً مطمئنم. همین کلاه ها سر همه بود.
- حوت، دزد گردنبندت خانوم مارینه. به لبه‌ی کلاه جادوگریش دقت کن که برق میزنه، یه آینه اونجا قایم کرده. از توی همون آینه تو رو دیده که گردنبند رو توی گنجه گذاشتی.

چند روز بعد، آنجلینا بسته‌ای از حوت دریافت کرد. در آن نامه‌ای بود که می‌گفت گردنبند یادگاری مادرش را از مارین پس گرفته. چند تکه کیک دریایی هم برای تشکر فرستاده. آنجلینا، خوشحال و راضی، جعبه کیک را برداشت و به خوابگاه برگشت تا مقداری از کیک را به کتی هم بدهد تا امتحان کند.




کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"



پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۹:۴۵ شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۶

گریفیندور

پروتی پاتیل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۸:۲۳:۱۱ یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 475
آفلاین
عصری متعلق به دومین ماه از پاییز بود.پادما سردرد داشت و بی توجه به اصرار های خواهرش به تالار ریونکلا رفت تا در اتاقش استراحت کند.پروتی هم که کمی بی حوصله بود به سمت دریاچه راه افتاد.کنار درختی که در ساحل دریاچه بود نشست و دفترچه ی نوشته های روزانشو باز و شروع به نوشتن کرد.
_ امروز پادما حال خوبی نداره؛سردرد شدیدی داره و این همش به خاطر استاد معجون سازیه!

_سلام دوست دیرینه ی من.

با صدای کاریوس پروتی سرشو بالا آورد؛ لبخندی زد و گفت:
_سلام کاریوس خوشحالم که می بینمت.
_مدتی مدید به دیدارم نیامدی اتفاقی افتاده؟
_نه فقط کمی دلم گرفته.
_کمکی از دستم بر میاد؟
_ تو بهترین کمک ها رو به من کردی.
_چرا اینگونه فکر میکنی در حالی که من زیر آب هستم و تو در خارج از آن زندگی میکنی.
_کاریوس، دوست خوبم من شاید تنها دانش آموز این مدرسه باشم که میتونم صدای تو رو توی هوا بشنوم؛ این خواست تو بود. این قدرت تو که اجازه میده من صدات رو بشنوم در حالی که بقیه از این مکالمه فقط جیغ های گوش خراش نصیبشون میشه. همین نشون میده تو با دوستی ات به من کمک کردی.
_شاید همین گونه باشد که تو میگویی.
_غمگین نباش؛ اتفاقی افتاده؟ نمی دونم چرا ولی حسش میکنم.
_آری اتفاقی که برای رخ دادنش سالها جنگیدم.
_پس اجازه دادن!
_آری، اینجا آمدم تا بگویم که از تو با تمام وجود میخواهم که در جشن ازدواجم شرکت کنی دوست قدیمی من.

پروتی دست هایش را روی صورتش گذاشت و با ذوقی که از صدایش هم مشخص بود گفت:
_وای کاریوس، باورم نمیشه! این عالیه، عالی... تبریک میگم بهت؛ از صمیم قلبم برات خوشحالم.

کاریوس لبخندی زد و گفت:
_ سپاس؛ همراهی تو همیشه در طول این سالها به من امید جنگیدن داد.در جشن من شرکت خواهی کرد؟ تمام غم هایم را با تو تقسیم کردم؛ حال اجازه بده در شادی نیز سهمی داشته باشی.
_من نمیدونم. این اجازه رو باید پروفسور دامبلدور بده؛ مشکلی دیگه ایم که هست این که من نمی تونم مدت زیادی زیر آب نفس بکشم و حتی لباس های مخصوص شما رو هم ندارم کاریوس.
_ لباس هایت را ندیمه های سانیا تهیه خواهند کرد و اما در مورد اجازه ی پروفسور دامبلدور آن را به من واگذار کن. برای تنفست هم جادویی روی تو انجام میشود که بدون تغییر شکل با هییت عادی ات نفس بکشی. می آی پروتی مگر نه؟
_اگر مشکلات به این راحتی حل میشن باید بگم این آرزوی منه که توی این جشن باشم.

کاریوس لبخند اطمینان بخشی زد. دستش را از آب خارج کرد و دست های این دختر انسان که دوست وفادارش شده بود را گرفت و گفت:
_ سپاس گزارم.
_کاری نکردم. دیدن این روز آرزوی منم بود مثل خودت، خب دیگه بهتره من برگردم به قلعه و تو هم اگر میشه همین امروز برو دیدن پروفسور.
_باشد.به امید دیدار.
_ مراقب خودت و سانیا باش.

پروتی از کاریوس جدا شد و با لبخندی حاکی از خوشبختی یکی از عزیزترین دوستانش به سمت قلعه رفت.
عصر همان روز وقتی در تالار خصوصی گریفیندور کنار جینی ویزلی نشسته بود و غرق در مطالعه ی رمانی مشنگی بود؛ یکی از بچه های سال بالایی پیغام آلبوس دامبلدور را که ازش خواسته بود به دفتر مدیریت برود به او رساند.
پروتی کتابش را روی میز جلوی شومینه گذاشت و از جینی خواست هر وقت به اتاقش رفت کتاب را هم روی تخت پروتی بگذارد.
تالار گریفیندور تا دفتر مدیریت فاصله ی چندانی نداشت که همان را هم پروتی به آرامی پشت سر گذاشت؛ از طرفی ترس مواخذه داشت و از طرفی شوق اجازه ای که شاید به او داده میشد.
پروتی چند دقیقه ای منتظر ماند تا اجازه ی ورودش به دفتر مدیریت داده شد. در زد و وارد شد.دامبلدور پشت میزش نشسته بود اما با دیدن پروتی از جاش بلند شد و با لبخند مهربانی گفت:
_خوش آمدید دوشیزه پاتیل. فکر میکنم بدونید چرا اینجایید درسته؟
_بله پروفسور.
_من از روز اولی که شما با کاریوس هم صحبت شدید از این آشنایی اطلاع داشتم اما گمان نمیکردم تا این حد در این دوستی پیش رفته باشید که برای دعوت شما شخصا از من بخواد اجازه ی حضورتون رو بدم.

پروتی متعجب به صورت دامبلدور خیره شد؛ کاریوس برای دعوت از پروتی شخصا اومده بود؟ کاریوس یکی از اشراف زاده های بالامقام مردمان زیرآب بود و برای چنین اموری هیچ وقت خودش اقدامی نمیکرد.
_پروفسور کاریوس خودش اومد؟
_بله دوشیزه پاتیل.
_باور نکردنیه!
_درسته، من هم از دیدنش تعجب کردم. مردمان زیر آب رسومی دارن که کم پیش میاد زیر پا بگذارنش.در هر صورت از شما خواستم بیاید اینجا تا بهتون اطلاع بدم فردا دو خیاط برای دوخت لباس شما به تالار گریفیندور خواهند اومد. شما هفته ی دیگه روز جمعه در مراسم عروسی کاریوس و بانو سانیا شرکت خواهید کرد البته اگر خودتون هم مایل باشید.
_من، من آرزومه...
_خب پس امیدوارم روز خوبی رو بگذرونید در کنار دوستانتون.
_ممنونم پروفسور.

پروتی با شوقی که جز لبخند زدن راهی برای ابرازش نداشت از دفتر دامبلدور بیرون امد و به تالار گریفیندور رفت.
خبر رفتن پروتی به جشن مردم زیر آب توجه همه را در هاگوارتز جلب کرده بود.روز بعد دو نفر به اتاق پروتی و هم اتاقی هاش رفتند و خیلی سریع اندازه های مورد نیازشون را گرفتند.بعد از رفتن خیاط ها جینی که رفتنشون را دیده بود به اتاق پروتی آمد و با ذوق گفت:
_اومده بودن لباس بدوزن برات؟

پروتی که کمی استرس داشت آرام سری تکان داد و گفت:
_آره.
_حالا چرا اینجوری ای؟
_چی جوری؟
_گرفته ای.
_استرس دارم.
_وا!چرا؟
_چون من تا حالا تو چنین جشن هایی نبودم و الآن هم باید تنهایی برم.
_مگه دوستت اونجا نیست؟
_اون عروسیشه نمی تونه همش مراقب من باشه که...
_ولی من مطمینم بهت خیلی خوش میگذره؛ کاش منم میتونستم بیام...
_امیدوارم.

جمعه؛روز برگذاری عروسی

پروتی با کمک دو نفر از مردمان زیر آب برای جشن آماده شد. جادویی روش اجرا شد که بهش کمک میکرد بدون تغییر شکل زیر آب نفس بکشه...
دامبلدور قبلا مشخص کرده بود از چه سمتی میتونه راحت به دریاچه وارد بشه؛ افرادی که برای حاضر کردنش امده بودند کنارش ایستادند؛ نفس عمیقی کشید و قدمی در آب گذاشت.
سرمای آب دریاچه را حس نکرد؛ گویی آب برایش مثل هوا بود و بود و نبودش حس نمیشد؛ با خیال راحت تری به زیر آب رفت و با دیدن توانایی اش در راه رفتن درون آب یاد شنیده هایش از کاریوس افتاد. به او از قدرت اشراف زاده ها داده بودند؛ اون نیازی به شنا نداشت چون در آب راه می رفت!
به سمت قصر زیبایی که از شیشه هایی از جنس آب ساخته شده بود رفتند؛ تعریف قصر آبگینه را از کاریوس شنیده بود.
با دیدن قصر لبخند زد؛ شبیه رویاهایش بود.

_شما مهمان ویژه ی خاندان کارسند هستید، سمت چپ ردیف دوم در کنار اشراف زاده های جوان این خاندان جایگاه شماست.
_ممنونم.

پروتی با ورودش به جایگاهی که قرار بود عروسی برگذار بشه توجه همه را به خودش جلب کرد. نگاهی گروه متعجب بود و نگاه گروهی بی تفاوت...
پروتی کنار پسر جوانی نشست و چند دقیقه ی بعد تمام سالن خالی از همهمه ی مهمانان شد؛ نوای دلنشینی فضا را در بر گرفت و کاریوس به آرامی به جایگاه داماد آمد.چند دقیقه ی بعد سانیا در حالی بازوی پدرش را گرفته بود؛ با لبخندی دلنشین به کاریوس پیوست.
سانیا و کاریوس در کنار هم ایستادند؛ مردی که در جایگاه کشیش های مردمان عادی ایستاده بود با اجازه از هر دوی آنها زخمی روی انگشت حلقه یشان ایجاد کرد و قطره های خون آنها را در ظرفی بلوری ریخت. قطرات خون کاریوس و سانیا با آب ترکیب شدند و دور انگشت هر کدام از آنها حلقه ای شفاف و بلورین ایجاد شد که رگه های قرمزی در آن به چشم میخورد.
به محض به وجود آمدن حلقه ها صدای طبلی باعث ایجاد موجی در آب شد.
پروتی به تبعیت از باقی مهمانان از صندلی بلند شد و چند بار پیاپی مچ دستش را بهم کوباند؛ قبل از اینکه به مراسم بیاید برایش توضیح داده بودند که به وجود آمدن حلقه ی همراه به معنی حک شدن نام عروس و داماد روی قلب یکدیگر است و با این حک شدن عشق میان آنها هرگز از میان نمی رود و اگر یکی از آن دو خیانتی در حق عشقشان مرتکب شود با پاک شدن اسم زوجش از دنیا میرود.
تبریک مهمانان با کوباندن مچ دست هایشان انجام میشود؛ یکی از مناطق حس ضربات قلب مچ دست است و این تبریک بدین معناست که پیوند قلب هایتان مبارک.
بعد از انجام مراسم عقد به محوطه ی پشتی قصر آبگینه که محل اقامت و زندگی عروس و داماد بود رفتند؛ جشنی بی نظیر برگذار شد که پروتی از لحظه به لحظه ی آن لذت می برد؛ کاریوس در اوایل مهمانی به همراه عروسش، سانیا، برای تشکر به دیدن پروتی آمد و پروتی توانست بعد از چند سال تعریف سانیا را شنیدن او را از نزدیک ببیند و با او همکلام شود.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.



پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۱:۰۷ شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۶

گریفیندور

آلیشیا اسپینت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۰ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۶:۵۹ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹
از روی جارو
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 129
آفلاین
تکلیفتون از این قراره که میرید سر وقت مردم دریایی... به صورت یک رول، در یکی از مراسماتشون شرکت میکنید. یکی از آیین هاشون. یا حتی از تاریخشون بنویسید. آداب و رسومشون. اصلا اینکه چی شد که شدن مردم دریایی! نیازی نیست شخصیت خودتون داخل رول حضور داشته باشه حتی. یا میتونه حضور داشته باشه. نحوه رفتنتون به تاریخ و اینارو هم شرح بدید. جزئیات کامل یعنی! سی نمره هم داره.


تکلیف این سری استاد تاریخ،تحقیق راجع به مردم زیر اب بود.مردمی مرموز وعجیب که طبق گفته های خود آرسینوس،اطلاعات اندکی ازشان در دسترس بود.
الیشیا که ساعت ها روی یکی از مبل های راحتی تالار گریفندور نشسته بود،وکاغذ پوستی مقاله نویسی راهم روی پایش گذاشته بود،اهی کشید وبا خود گفت:
-حالا چیکار کنم اخه !؟مراسم خاکسپاری کدوم موجود بوقیو بنویسم من!؟؟

الیشیا وسایلش را جمع کرد وبه کنار دریاچه رفت،به نظرش ارامش اب میتوانست تمرکز از دست رفته اش را برگداند.
حدود نیم ساعت بعد کنار دریاچه رسید وزیر سایه ی درختی نشست.نمیدانست درمورد چه چیزی باید بنویسد.حتی به سختی راجع به مردم دریایی که از دوران قدیم در دریاچه زندگی میکردند می دانست.

حتی نمیدانست که انها با جسد مردگانشان...وافکار الیشیا در همین نقطه متوقف شدند،و جرقه ای در ذهنش زده شد.الیشیا پس از دانستن موضوع تحقیقش،دیگر وقت را تلف نکرد.به سرعت به انبار معجون ها رفت ومقداری گیلی وید برداشت ودوباره به ساحل دریاچه برگشت.نفس عمیقی کشید،وسپس گیاه سبز وتلخ مزه را در دهان گذاشت.

ابتدا چیزی حس نکرد ،اما کم کم دست وپا وگردنش شروع کردند به سوختن ومور مور شدن،وتمایل شدی به اب پیدا کرد،پس به سرعت به سمت دریاچه هجوم برد.چند ثانیه بعد با تمام وجود اکسیژن را از درون آب،به داخل آبشش های تازه در آمده اش فروداد.
-عجب غلطی کردما...حالا چیکار کنم اینجا؟؟؟

همین طور به دور وبرش نگاه میکرد وبه سمت قسمت های عمیق تر دریاچه شنا میکرد،که ناگهان صدای گریه ای شنید.پس مسیر خود را تغییر داد وبه سمت ان صدا رفت.و درآنجا،در عمق دریاچه،منظره ای عجیب دید.مردم دریایی،همگی در حالی که با انواع صدف ها خود را تزیین کرده بودند ولباس های زیبایی از جنس خزه های زیر دریا به تن کرده بودند،دور چیزی حلقه زده بودند.همگی اشک میریختند وغمگین بودند.

آلیشیا به مردی که به نظر میرسید از بقیه آرام تر باشد،نزدیک شد.نگاهی به پاهای مرد که درواقع دم یک ماهی بودند ،انداخت،نفس عمیقی کشید وگفت:
-میتونم بپرسم اینجا چه خبره؟؟
آن مرد ،درحالی که با دستانش روی آبشش هایش را میخاراند،با لحنی پر از اندوه گفت:
-یکی از بزرگان قبیلمون امروز فوت کرد...

الیشیا به کمک جثه لاغر وکوچکش از میان جمعیت عبور کرد وجلو رفت،وسپس به موجود کوچک وعجیبی که داخل یک صدف قرار داشت نگاه کرد.
یکی از مردم دریایی ،با صدای بلند فریاد زد:
-همه سکوت کنید تا با این موجود عزیز خداحافظی کنیم....

همه ساکت شدند.
آلیشیا با کنجکاوی منتظر بود تا حرکت بعدی مردم دریایی را ببیند..
ودید!
آنها با صدای آرامی شروع کردند به آواز خواندن...وکم کم صداهایشان اوج گرفتت تا اینکه تبدیل به فریادی گوشخراش شد.آلیشیا تا ده دقیقع تنها توانست دستانش را روی گوش هایش فشاردهد...واگر به خاطر نمره تاریخ نبود،با تمام سرعت آنجا را ترک میکرد.
-خب...مراسم تمام شد.

کم کم قبرستان خلوت شد،وتنها آلیشیا باقی ماند وچند نفر دیگرکه در حال حفر کردن قبر بودند.بعد از بیست دقیقه هرچه میکندند،دوباره شن جای شن های قبلی را میگرفت.وآلیشیا همچنان با تعجب نظاره میکرد.آن چند مرد،که ریش های خزه بسته شان در مقابل صورتشان شناور بود،صدف را روی زمین گذاشتند واورادی برآن خواندند...و در کمال تعجب،صدف ناگهان اتش گرفت...

آلیشیا آنچنان غرق نگاه آتش فروزان در زیر اب بود،که اصلا متوجه آن چند نفر نشد.آنها از سوی دیگری،با یک صدف بزرگ که روی شانه هایشان آن را حمل میکردند بازگشتند.صدف را روی زمین گذاشتند ودرب آن را باز کردند،وسپس به سوی آتش هلش دادند.

آلیشیا توانست در لحظه آخر چهره پیرمرد از دنیا رفته را ببیند.مو وریشش سپید وبافته شده بود،ولباسی زیبا ودرخشان از جنس خزه وصدف برتن داشت.سپس آلیشیا احساس کرد که زمانش در حال به اتمام رسیدن است. پس در حالی که از تکلیف خود راضی بود،خود را به سطح آب رساند.


تا عشق و امید است چه باک از بوسه ی دیوانه ساز


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۶:۰۵ جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۶

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۴۸:۳۶ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 540
آفلاین
دِ اِندِ جلسه


AW تکلیفتون از این قراره که میرید سر وقت مردم دریایی... به صورت یک رول، در یکی از مراسماتشون شرکت میکنید. یکی از آیین هاشون. یا حتی از تاریخشون بنویسید. آداب و رسومشون. اصلا اینکه چی شد که شدن مردم دریایی! نیازی نیست شخصیت خودتون داخل رول حضور داشته باشه حتی. یا میتونه حضور داشته باشه. نحوه رفتنتون به تاریخ و اینارو هم شرح بدید. جزئیات کامل یعنی! سی نمره هم داره. AW

آرتور داخل کلاس خمیازه ای کشید و دست تو جیبش کرد تا ساعتشو در بیاره. اما خبر نداشت که یکی از بچه های کلاس برای اینکه اذیتش کنه، ساعت جیبی آرتور رو برداشته و به جاش زمان برگردان گذاشته. آرتور با این خیال که ساعت تو جیبشه، زمان برگردان رو از جیبش کشید بیرون و بهش نگاه کرد. یه دفعه زرت! آرتور غیب شد. بدون اینکه خودش بخواد.

بعد از مدت کوتاهی ظاهر شد. محوطه بیرونی هاگوارتز رو دید. سرشو خواروند و نگاهی به اطراف انداخت. گیج شده بود که الان تو زمان حاله یا گذشته. برای اینکه مطمئن شه تو چه زمانیه، شروع کرد به گشت زدن تا اینکه به دریاچه رسید. نگاهی به دریاچه انداخت. ساکت و آروم مثل همیشه. خواست بره اما یه دفعه یه چیزی از توی آب پرید بیرون. اون یه آدم بود. یه مرد که کت شلوار خاکستری پوشیده بود و سر تا پاش خیس بود. آرتور دویید به سمتش و پرسید:
-آقا حالتون خوبه؟

مرد غریبه تکونی خورد و خودشو بالا کشید. نگاهی به آرتور انداخت و گفت:
-به چی نگاه میکنی؟

آرتور خواست محل ارتکاب جرم رو ترک کنه اما مرد غریبه صداش زد و گفت:
-هوی! یارو! کجا میری؟ بیا کمکم کن. منو از این جهنم بکش بیرون.

آرتور کمی فکر کرد و گفت:
-جهنم؟ اینجا که دریاچس. آب داره. آتیشش کوش اگه جهنمه؟

مرد غریبه سرشو به زمین کوبید و گفت:
-خنگ مرلین! منظورم اینه که این پایین زیر آب فقط دردسره. منو از این دردسر و بدبختی نجات بده. حالا کمکم می کنی یا بازم میخوای سوال بپر...

مرد غریبه حرفش تموم نشده بود که یه چیزی اونو کشید پایین. از اونجایی که آرتور حواسش به کلاس تاریخ بود متوجه شد که مردم دریایی اونو پایین کشیدن و با خودشون بردن زیر آب. آرتور افسونی روی خودش اجرا کرد تا بتونه زیر آب نفس بکشه. سریع شیرجه زد توی آب و رفت پایین. پایین و پایین تر. انقد رفت پایین تا به ته دریاچه رسید. به دور و اطرافش نگاه کرد نمیدونست از کدوم طرف بره. داشت دنبال یه سرنخ یا نشونه میگشت تا مرد غریبه رو پیدا کنه که صدایی شنید. صدای یه آواز. به سمت صدا شنا کرد تا اینکه از لا به لای جلبک ها بیرون اومد و به یه محوطه زیر آبی رسید. محلی که دور تا دورش پر از جلبک بود. مرد غریبه رو دید که وسط اون محوطه دست و پا بسته شناور بود و دور تا دورش رو مردم دریایی گرفته بودن.


یکی از مردم دریایی تعدادی جلبک آورد و کرد تو حلق مرد غریبه. به زور به خوردش دادن. یکی از مردم دریایی داشت آواز میخوند. صدا، صدای اون بود. آرتور تو فاز آوازش بود که یه دفعه زرت! با نیزه ای که تو دستش بود یه افسون به پاهای مرد غریبه زد و کم کم پاهای مرد غریبه به شکل مردم دریایی در اومد. کم کم چهرش عوض شد و شکل اونا شد. آرتور فهمید که این یه مراسمه برای تبدیل آدما به مردم دریایی.


داشت تماشا میکرد که یه دفعه یکیشون متوجه حضور آرتور شد. شروع کرد به صدا کردن و یه دفعه به سمتش هجوم بردن. آرتور دکمه رو زد و الفرار. شنا کرد و بالا رفت. اما اونا سریع تر بودن تا اینکه یکیشون پای آرتور رو گرفت و اونو پایین کشید. کم کم بقیه هم آرتور رو گرفتن و با خودشون پایین کشوندن که یه دفعه آرتور یاد زمان برگردون افتاد. مرلین مرلین میکرد که زیر آب کار کنه. دست کرد توی جیبشو زمان برگردون رو درآورد و بهش نگاه کرد. در همون لحظه زرت! آرتور غیب شد و مردم دریایی پوکرفیس همدیگه رو نگاه میکردن.

آرتور توی کلاس ظاهر شد. کلاس خالی بود. حتی آرسینوس هم تو کلاس نبود. آرتور خودشو خشک کرد و از روی میزش کاغذی برداشت. قلم به دست شد و همه اتفاقات رو شرح داد. کارش که تموم شد، کاغذ رو روی میز آرسینوس گذاشت و رفت.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۸:۴۱ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۶

پنه‌لوپه کلیرواترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۱ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
از مرگ خوشم نمی آد، ولی ازش نمی ترسم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 104
آفلاین
با قیافه ای پوکر فیس از کلاس تاریخ بیرون امد و به نرده های نزدیک ترین پنجره تکیه داد از وقتی وارد. ریونکلاو شده بود. تو یک کلاس هم شرکت نکرده بود اخر می دانید از اشتباه کردن می ترسید ، می ترسیدنمره کم بیاره یا باعث سرافندگی گروهش بشه برای همین چاره را در ان دید که اصلا در کلاسی شرکت نکنه ولی حالا ...حالا اوضاع فرق می کرد حالا ریون عقب افتاده بود پس هوش ریونکلاوی اش کجا بود ؟ اخرچطور می خواست تکلیف به این سختی رو انجام دهد؟ با این فکر اه عمیقی کشید. صدای شادی را شنید که می گفت : چه اه مسرت بخشی . با تعجب نگاه کرد . با اینکه غرق افکارش شده بود، باید. متوجه می شد که کسی این قدرنزدیکش شده باید. متوجه نزدیک شدن هرکسی می شد به جز لینی ، شاید هم ارسینوس ،ولی حتما لینی بود ،لینی هروقت می خواست در سکوت کامل حرکت میکرد و به نظر پنه لوپه اواستاد حرکت نامحسوس بود . لینی کنار. پنه لوپه به نرده تکیه دادو با کنجکاوی نگاهش کرد.
ارام پرسید: چیزی ذهنت رو. مشغول کرده ؟ لینی با تجربه ی خودش می دانست که بعضی چیز ها هست که ادم نمی خواد از استادش بپرسه این رو هم می دانست که موقعیت منحصر به فردی دارد ، به عنوان عضوی قدیمی تر ،شک و تردید هایی که از ذهن پنه لوپه می گذشت بیشتر درک می کرد . واقعیت این بود لینی دلیل اه پنه لوپه را. به خوبی می دانست . پنه لوپه گفت:نه ...خب فکر کنم ، یه جورایی...خب ،اره.
لب خند لینی پهن ترشد :سه تا جواب به من دادی .هیچ وقت نذار دیگران فکر کنن به یه سوالی جواب کامل ندادی .
پنه لوپه هم در جواب لب خندی زد و بی رمق تر. بالاخره گفت :لینی ..وقتی تو اولین کلاست شرکت کردی فکر می کردی ... تردید داشت نمی دانست چطور بگوید .بعد طور دیگری امتحان کرد : منظورم اینه که ..حس می کردی یه جورایی...
می خواست بگوید((به درد نخوری))ولی نمی توانست تصور. کند که این کلمه را. برای لینی به کار ببرد.پنه لوپه بعد. از اقای زاموژلسی برای لینی بیشتر. از هرکسی احترام قائل بود.او ریونکلاوی باهوشی بود مثل بقیه ی ریونکلاوی ها ولی برخلاف خیلی هاشون دوست خوبی هم بودو خیلی از استاد ها هم براش احترام قائل بودند و در موقعیت های مختلفی شنیده بود. که لادیساو و لیسا درباره ی اینده ی لینی در. ریونکلاو حرف می زدند و برایش مقام های بالایی در نظر گرفته بودند ولی کلمه ی (به درد نخور) برای کسی با توانایی و هوش و مهارت لینی توهین محسوب می شد.
لینی ساحره ی جوان غمگینی که کنارش وایستاده بودرا وارسی کردو دلش برایش سوخت . گفت : می خواستی بگی بی تجربه ؟.پنه لوپه این کلمه رو هوا زد حداقل از چیزی که نزدیک بود از دهانش بپرد کمتر توهین امیز بود.
-اره دقیقا تو حس نمی کردی بی تجربه ؟
لینی قبل از ان که چیزی بگوید چندبار سرتکان داد . با یاد. روز های گذشته لبخندگرمی روی صورتش نقش بست .او. هم درست همان تردید هایی را داشت که پنه لوپه احساس می کرد.
-می دونی ، یک هفته قبل از اینکه به هاگ بیایم فکر می کردم همه چیومی دونم .
-خب؟
-بعد وقتی ریونکلاو اومدم فهمیدم خیلی چیز ها هست که نمی دونم .
پنه لوپه با ناباوری گفت :تو ولی تو..
لینی دستش را بلند کرد تا ساکتش کند:به خودم گفتم چه کنم اگه اشتباه کنم و همه مسخرم کنن؟ چه کنم اگه کسی نباشه که اشباهام رو درست کنه .همه ی این فکر ها حسابی می ترسوندم .
تو هم همین احساس رو داری ؟
پنه لوپه با شگفتی سرتکان داد:حرف من هم همینه اخه من چطوری می تونم یکی مثل شما ها باشم ؟اصلا نمی دونم به خاطر چی به ریون اومدم .
دوباره تمام سنگینی این مسئله را روی دوشش حس کرد .لینی با مهربانی دستش را روی شانه ی پنه لوپه گذاشت .
-پنه لوپه، همین که تو نگران این موضوعی به این معنیه که برای فعالیتت توی ایفا آماده ای ،یادت باشه کسی از تو انتظار نداره مثل لیسا و لادیساو یا اسب باشی .
پنه لوپه از. شنیدن این یکی لب خند زد .
-پس احتمالا بهشون نمی رسی ، ولی این رو یادت باشه وقتی به ریون اومدی یعنی استعداد باهوش بودن داری ، یعنی می تونی رو مسائل تمرکز و اونارو تجزیه تحلیل کنی .باور کن خیلی از نگرانی هات از بین می ره وقتی فعالیتت رو شروع کنی و تو کلاسا شرکت کنی اون وقته که می فهمی چقدر زیاد می دونی .
-ولی اگه اشتباه کنم چی ؟
لینی سرش را عقب انداخت و خندید: یه اشتباه بکنی ،باید. خیلی خوش شانس باشی ده ها اشتباه می کنی من روز اول چهار پنج تا اشتباه کردم . معلومه که اشتباه می کنی ولی هیچ کدوم از اشتباهاتت روتکرارنکن ،اگه کار هارو خراب کردی ، سعی نکن مخفی شون کنی ،توجیه کنی .اشتباهاتت رو بشناس و بهشون اعتراف کن و سعی کن ازشون یاد. بگیری ما هیچ وقت دست از یادگرفتن بر. نمی داریم . بعد با جدیت اضافه کرد : لادیساوهم همین طوره .
پنه لوپه با قدردانی سرش را تکان داد ،حالش کمی بهترشده بود باتردیدسرش را کج کرد:تو این هارومی گی که حال منو بهترکنی؟
-نه ،اصلا .اگه باور نداری از لیسا بپرس عاشق اینه که گندکاری های منو به یادم بیاره . حالا بیا بریم پیش هکتور فکر کنم یه چیزی پیدا کردم که به دردت بخوره .
************************************
همان شب ساعت ۱۱:
پنه لوپه درحالی که محکم خودش را در شنلش پیچیده بود بی سر. و صدا از خوابگاه بیرون امد و ارام به سمت دریاچه راه افتاد. به اب تیره رنگ خیره شد .ان روز بعد از. ظهر لینی گیاهی جلبک مانند به او داده بود و می گفت برای انجام تکلیف کمکش می کند فقط کافیست اون رو بخوره و تا طه دریاچه شنا کنه . پنه لوپه هم به امید هر کمک کوچکی به کنار دریاچه امده بود ارام شنلش را روی زمین گذاشت و بوت هایش را کنار ان جفت کرد. واقعا حاضر بود برای ۳۰امتیاز از استاد نقاب دارش نصف شبی تنها و با لباس خواب درون دریاچه سیاه شیرجه بزند ؟البته که حاضربود اما نه فقط برای ارسینوس برای تحت تاثیر قرار دادن لینی برای اینکه بهش ثابت کنه حرف های بعد از ظهر. تهولی دراو ایجاد کرده . پس گیاه را هر چقدرم تلخ بود. قورت داد نفسش را حبس کرد و توی دریاچه پرید .

اولین چیزی که دید اشکال محو سبز رنگی بود وقتی چشم هایش کم کم عادت کرد فهمید ان ها چه بودند :جلبک ، جلبک های بلند. چطور از بیرون دریاچه متوجه شان نشده بود؟ اینم یه نکته بود. که باید دررولش می نوشت ،همان لحظه به پاهایش نگاه کرد که کاش نمی کرد . به جای پا دم داشت از وحشت جیغی کشید دستش را روی دهانش گذاشت چطور زیر اب حرف می زد ؟ حتما کار جلبک لینی بود ! با شوق و کمی ترس از بین رفتن تاثیر جلبک به سمت انتهای اقیانوس شنا کرد. حدودا بعد از ۳الی۵دقیقه به خرابه های سفید. رنگی رسید ،چطور مردمان دریایی یه همچین سازه هایی میان دریا می ساختند؟ ارام میان خرابه ها شنا کرد تا اینکی نوری زرد رنگ توجهش را به خودجلب کرد.جلوتر که رفت دید نور متعقل به معکب بزرگ فروزانی است ،اتیش بود؟ کمی که جلوتر رفت توجهش به افرادی جمع شد که دور معکب ایستاده بودند و اوازی عجیب می خواندند. انگاردرحال انجام مراسمی بودند. مردد شد نمی دانست جلو تر برود یا برگردد تا این تصمیم برایش گرفته شد دستی محکم از پشت شانه اش را گرفت به سرعت به پشت نگاه کرد. جیسون ساموئلز بود. جیسون با تعجب پرسید : تو این جا چی کارمی کنی؟
-فکر کنم منم می تونم همین سوال رو از تو بپرسم.
-من برای تکلیف ارسینوس اومدم.
ذهن پنه لوپه به سرعت به کار افتاد او به یک موش ازمایشگاهی برای سردراوردن از مراسم مردمان دریایی نیاز داشت پس با لحنی فریبنده گفت:خب چرا. نمی ری جلوتر ؟
-تو قبل از من این جا بودی چرا خودت نمی ری ؟
-اینش دیگه به تو ربطی نداره .
حتما با خودتون فکر می کنید. زیر. اب جا خوبی برای بحث کردن نیست منم باهاتون موافقم در. همین حین که پنه لوپه و جیسون مشغول بحث کردن بودند موجودی از دنیای اب بی سر و صدا به ان ها نزدیک شده بود.
-تو کی بود؟
جیسون به سرعت به سمت منبع صدا برگشت .
- شما این جا چه کار کرد و کی بود؟
-من پنه لوپه هستم پنه لوپه یعنی دخترسیاه اومدم این جا تا ...
جیسون دستش را بلند کرد تا او را ساکت کند چون پنه لوپه می توانست ۳ ساعت بدون خستگی در باره خودش وراجی کند.
-منم جیسون ام .
موجود با لحنی شاکی گفت : شما جاسوسی ما را کرد؟
-نه.
-اره جون عمت.
چشم های پنه لوپه چهارتا شد درست شنیده بود عمه ؟ موجودات دریایی هم عمه داشتند؟ باید این را در رولش می نوشت .
-شما با من امد .
موجود دست هایش را به طرف جیسون دراز کرد تا یقه ی او را بگیرد از همین روی خراشی رو گونه ی جیسون درست شد .
-شما من امد وگرنه باهاتون قهر می شم .
صدای مرد دریایی لحظه به لحظه نازک تر می شد. پنه لوپه باتعجب دید که خرابه ها یکی یکی از بین می رند و رنگ های سازنده ی ان ها با هم مخلوط می شن.
-پاشو پنه لوپه داره دیر می شه.
چشم هایش را باز کرد لیسا تورپین را دید که روی او. خم شده و پوزخند می زند .
-داشتی کابوس می دیدی؟
پس همش خواب بود؟با کمک لیسا از تخت بیرون امد بعد. لیسا رفت تا او لباسش رو عوض کند به محض اینکه به سالن غذا خوری رفت پادما رو دید که با نگرانی روی گونه ی جیسون دست می کشد و. می پرسد : جی چه اتفاقی برات افتاد؟
جیسون با نگاهی اخطار دهنده به پنه لوپه ،گفت : حتما کار گربه بوده مگه نه ؟


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۲:۱۱ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۶

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۴۳:۲۶ چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۹
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
مردمان دریایی که بوده و چه می کردند:

آغاز آغازیان اثری از نوستراداموس:

... و مردمان دریایی بر اثر برخورد سیاره B612 به سفینه فضایی RQ 170 به وجود آمدند...



- خیلی خب! فرشته های تازه کار، همون طوری که در جزوه هایی که در دست دارید گفته شده، برای ایجاد آدمیزاد ها، ابتدا یک مشت خاک، شیش قطره آب، چند حبّه عقل، دو قاشق چای خوری ... ببینم تو داری چی کار می کنی؟!

فرشته ای که هل شده بود، با نگرانی از هرچیزی به گل و لای پیش رویش می افزود.
- آدم درست می کنم.
- پس چرا آب ششا رو می ریزی تو گلا؟
- هان؟
- چرا آب ششا رو می ریزی تو گلا؟
- اینا مگه مو نیستن... ؟
- نه خیر! موا اینان!

فرشته تازه کار که مقدار زیادی هل شده بود، دو مشت بزرگ مو نیز اضافه کرد!
-دِعه! این خب اگه بیل گیتس هم بشه باید کل روزیش رو واسه ژیلت بده!

شاگرد که هول شده بود، در صدد بیرون کشیدن موها برآمد، اما دستش به پاکت دیگری خورد و چیزی دیگر در آن توده قهوه ای رنگ افتاد.
- زبون شتر؟!

فرشته دیگر بغض کرده و به مافوقش خیره نگاه کرد.
مافوق تنها تخته ای را که جانور ناشناختهِ نروحیده روی آن قرار داشت را برداشته و به دست جوان داد، سپس فریاد زد:
- اخراااااج!

فرشته جوان پس از اخراج شدن، به جوخه روح دهندگان پیوسته و پنهانی جان دار عجیبی که ساخته بود را روحاند... غافل از این که آن را با تمام موجوداتی که قرار بود انسان باشند، مخلوط کرده است.


مردان آرامی، زنان اطلسی، اثری از مایکل فلیپس:

مردمان دریایی موجودات خوبی هستند، فقط کمی توی آب کندن.


-بلوب بلوب.
-بلولولولوب.

مرد دریایی متعجب شده و با نگاهی ضنین به اطرافش نگاه کرده و باری دیگر از دهانش حباب بیرون داد. این بار با لحنی شوخ طبعانه.

-بلولولوب بــــولوب.

هر دو موجود دریایی خنده ای سر داده و موهای بلند سر و صورتشان را برای یکدیگر تکان دادند. سپس با حرکت دادن باله هایشان به دور یکدیگر چرخیده و سپس به نزدیکی دهانه غاری در دل یک صخره رفتند. یکی از آن دو، با دو دست به درون غار اشاره کرده و شروع به تکان دادن سرش، به نشانه تعظیم و تکریم نمود. دیگری بر آشفته شده و به نشانه امتناع تمامی اجزای وجودش را به دو طرف تکان داد؛ به نشانه امتناع.

-بلولولولولوب!
- بیلیلیوب!

حباب آن چنان از دهان دو مرد دریایی بیرون زدند که چهره هایشان در پس حباب ها مخفی ماند. دریایی ملتمس که به نشانه تکریم سرش را خم کرده بود، تا شده و رو به زمین فریاد دیگری برآورد.

-بووووووولووووب!

دریایی ممتنع لحظه ای درنگ کرد. سپس قهقه ای از عمق جان برآورد و بلوب بلوبان وارد غار شد و التماس گر نیز به همان شکل تا شده از پی وی رفت.
مردمان دریایی علاقه بسیاری به مهامنداری داشتند.


صد سال زیر آب، اثری از نلسون ماندلا:

"موجودات دریایی را ببخشید، اما فراموششان نکنید."


مرد دریایی تا شده با همان حالت، مرد دیگر را به درون اتاقی مجلل درون غار راهنمایی نموده و با همان حالت خودش به مطبخ سر زد. درون مطبخ همسر وی از سویی به سوی دیگر شتافته و خودش را از این سوی به آن سوی می کوباند. مرد دو دستش را با عصبانیت تکان داده و حباب در کرد.
- بیلولولویوب! بیلوبی بیلوبی!

زن که چون همسرش موهای فراوانی در سر و صورتش داشت، برآشفته دستانش را در هوا تکان داده و به گنجه خالی و پس از آن به طاقچه و صندوق و چاله یخی اشاره کرد که همه خالی بودند.
مرد نیاشفت و در اندیشه فرو رفت! سپس کمی همسر چاقش را برانداز کرد.

- بیلولیلیوپ.
-هان؟! بیلولیلیوپ؟!
- آهین.

زن شوکه شد. اما فرضت ابرازش را پیدا نکرد.
در یک آن ملاقه ای به سر زن برخورد کرده و وی در همان نقطه که بود، از عمودی شناور، به افقی شناور درآمد. مرد خنده ای از سر رضایت تکان داده و به سوی میهمانش فریاد برآورد:
- بولولویوپ لویلولوب.

چند ساعت بعد:

دو مرد دریایی در اتاق مجلل خوابیده و دست ها را بر شکم های پر از طعامشان گذاشته بودند. در میان اتاق مقدار زیادی استخوان به چشم می خورد.
زن های دریایی بسیار خوشمزه بودند.


নীরবতা


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۱:۲۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶

دورا ویلیامز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
مردمان دریایی، موجوداتی مسِئولیت پذیر و خونگرمی هستند. آنها جشن های فراوان و جالبی دارند. هر شب هنگام جزر و مدی در دریا، این موجودات دور هم جمع میشوند و از خود با انواع تنقلات، غذا ها و نوشیدنی ها پذیرایی میکنند. اگر با خود نشانی از دنیای جادوگری داشته باشید، آن ها شما را در جمع راه میدهند و میتوانید در جشن شرکت کنید.
دورا خواندن کتاب موجودات جادویی- تیتر موجوات جادویی را، متوقف کرد. همین قدر اطلاعات برایش کافی بود. به سمت کتابخانه برگشت و کتاب را سر جای خود برگرداند. سپس کتابی درباره‌ی پدیده های طبیعی در آورد و مشغول مطالعه شد.
پدیده‌ی جزر و مد اساساً زاییده نیروی گرانش کره ماه است.آشکار است که دریاها در سنجش...
دورا به دنبال این گونه اطلاعات نبود پس با چشمانش به دنبال جمله‌ی مورد نظر خود گشت.
بنابراین، به‌طور میانگین بازه زمانی میان دو برکشند و فروکشند پیاپی ۱۲ ساعت و ۲۵٫۲ دقیقه‌است، درست نیمه زمانی که طول می‌کشد، تا ماه ظاهراً یک دور کامل گرد زمین بپیماید یعنی ۲۴ ساعت و ۵۱ دقیقه.
این متنی بود که دنبالش بود.به سرعت کتاب را سر جای خود برگرداند و از کتابخانه خارج شد.در کمد خود را باز کرد و به جستجوی لباسی درخور جشن،اما رسمی گشت.

_تا کی باید با این مشکل انتخاب لباس سرو کله بزنم اخه؟

و خود جواب سوال را داد.

_تا وقتی به لباس ابدیت برسی.

بالاخره با کمک چند مجله‌ی مد توانست لباسی انتخاب کند.از ساختمان مدرسه بیرون رفت و به سمت نزدیک ترین دریای اطراف هاگوارتز رفت.با کمک معجونی که از استاد آرسینوس گرفته بود وارد آب شد. دورا شناگر قهاری بود و از بچگی آموزش انواع شناها را دیده بود. پس از کمی شنا به نگهبان‌ها ‎‎‏رسید. به سرعت نشان خانواده ی مادری خود را که خانواده ای اصیل زاده بوند، نشان آنها داد. نگهبان ها پس از چک کردن نشانی که داده بود، تعظیم کوتاهی کردند و کنار رفتند. دورا وارد شد از بیرون فقط آب بود و آب! به نظر می‌آمد نگهبان ها بیخود آنجا ایستاده‌اند، ولی وقتی وارد میشدی متوجه خانه هایی که خزه دیوار هایشان را پوشیده بود، برج های مشکی و همچنین سنگ فرش های تیره میشدی.
دورا به سمت جایی که قرار بود جشن برپا بشود حرکت کرد.همه کسانی که در این سزرمین بودند حق ورود به جشن را داشتند. دنبال قصر گشتن کار سختی نبود. به راحتی میتوانست قصر طلایی را بیابد. حدود نیم ساعت بعد، دورا روی یک صندلی کنار مردم دریایی نشسته بود. خبری از اجنه ی خانگی نبود. غذا ها به صورت سلف سرویس سرو میشد.هیچ خدمتکاری درکار نبود و همه از جشن لذت میبردند. سر میز پادشاه به همراه ملکه‌اش نشسته بود و با گشاده رویی به مهمانان خود لبخند میزد.
جشن دلنشینی بود.دورا تا شکمش اجازه میداد، خورده بود و برای خودش کم نگزاشته بود. پس از اتمام سرو غذا تمامی افراد از جا برخاستند و به رقص پایکوبی پرداختند.دورا سعی کرد با یکی از آنها ارتباط برقرار کند.

_سلام.من یه ساحرم.خیلی دوست دارم درباره ی رسوماتتون بیشتر بدونم.
_سلام. خیلی خوش حالم که از فرهنگ ما خوشت بیاد.ما هر شب این مراسم رو داریم.
_هر شب؟خرج این مراسم از کجا میاد؟
_ما تعدادمون خیلی کمه.حدودا صد نفر.خرج زیادی رو اینجا نمیبینی.
_چطور مگه؟
_هر ماه در شبی که ماه کاملا، کامل است، علاوه بر تغییر گرگینه ها، ما هم بزرگترین جشن ماه رو میگیرییم.
_اوه چه جالب!
_آره.جادو آموزی؟
_بله.در هاگوارتز مشغول تحصیل هستم.
_واقعا؟پس استاد آرسینوس رو حتما میشناسی؟
_اممم.البته.تو از کجا استاد آرسی ما رو میشناسی؟
_من دوستشم!گاهی به من سر میزنه.
...

دورا آن شب حسابی خوش گزراند. سپس با اطلاعاتی که از اون فرد درباره ی آرسینوس گرفته بود به خوابگاه هافلپاف برگشت.در راه برگشت به این فکر کرد پایین تکلیفش بنویسد:
_استاد نمرمو کم بدی خیلی چیزا رو میشه!پس حواست باشه.



پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶

جسیکا ترینگold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۵۲ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
تکلیفتون از این قراره که میرید سر وقت مردم دریایی... به صورت یک رول، در یکی از مراسماتشون شرکت میکنید. یکی از آیین هاشون. یا حتی از تاریخشون بنویسید. آداب و رسومشون. اصلا اینکه چی شد که شدن مردم دریایی! نیازی نیست شخصیت خودتون داخل رول حضور داشته باشه حتی. یا میتونه حضور داشته باشه. نحوه رفتنتون به تاریخ و اینارو هم شرح بدید. جزئیات کامل یعنی! سی نمره هم داره.

جسیکا به سرعت پشت کامپیوتر مشنگی که پدرش از کشور های خارجه آن را برایش آورده بود نشست.
دستش را روی دکمه های وسیله زد و در اینترنت مشنگی به جستجو پرداخت.در یکی از سایت های چیژ که کلا برای فروش چیژ و رونق کار مورفین بود،توانست لینکی را به نام مردمان دریایی بیابد. بنابراین فقط جهت از سر باز کردن تکلیف آرسینوس، روی آن کلیک کرد. صفحه سیاه شد،بعد از چند دقیقه کادری گوشه صفحه باز شد که در آن به طور واضح میتوانست عبارت، "شروع شبیه سازی...ورود به سرزمین دریایی..." را خواند.
***
همه جا تاریک بود. چشمانش را باز کرد،قطعا ماسک صورتش فایده ایی برای پوستش آن هم در زیر آب نداشت، بنابراین ماسک را از صورتش کند و به حرکت بی هدفش در آب ادامه داد.
مردم دریایی مانند بز به او خیره شده بودند و تک تک حرکاتش را از زیر نظر میگذراندند.شاید این هم یکی از آداب آنجا بود!جسیکا میدانست باید مانند آنها رفتار کند تا بتواند در یکی از مراسم هایشان شرکت کرده و تکلیف را برای آرسینوس ببرد. پس اوهم دقیقا همان کار را کرد، با نگاه های متعجب به همه چیز نگاه کرده و همه حرکات آنها را در ذهنش که اکنون مانند برگه یادداشت کثیفی شده بود نوشت.در حین انجام حرکات یادداشت شده بود، که رئیس قبیله مردمان دریایی به سمت او آمد و با لحن رنجیده ایی گفت:
-وات عار یو دوینگ هیِر؟

جسیکا که با خود فکر میکرد زبان مردمان دریایی عینگلیسی است،جواب رئیس قبیله را که اسمش "مَش زئوس"بود را داد:
-آیم کامینگ تو دو مای هوم وُرک!فور مای تیچر،آرسینوس.

مَش زئوس که در قیافه اش"مرلینی گیر افتادیم"خاصی موج میزد، گفت:
-آی کیو میگم اینجا چیکار داری؟داری واسه من عنگلیسی حرف میزنی؟فهمیدم بلدی!
-اهم...شما فارصی بلد بودید؟خب ببخشید.اهم.. چیزه میشه تو یکی از جشن های سنتیتون شرکتم بدید بلکه این تکلیف و انجام بدم بره؟

مَش زئوس با نگاه های متعجبی به او نگاهی انداخت و بعد از کمی فکر با خوشحالی پیشنهاد جسیکا را قبول کرد.آنها دست جسیکا را با جلبک های دریایی که در دنیای جادوگری نقش طناب را داشت، بستند ،او را روی کولشان گذاشتند و برای انجام مراسم به میدان شهر رفتند.جسیکا هم که نمی دانست چه آینده شومی در انتظارش است با خوشحالی مردم شهر را نگاه میکرد.
صدای مهیبی کل شهر را فرا گرفت.البته صدای مَش زئوس بود که با چنگک در دستش به مجسمه شهر ضربه میزد و هم زمان جمله ایی را فریاد میزد که جسیکا امیدوار بود فقط یک شوخی باشد.
-مراسم پختن انسان رو شروع میکنیم.

مردم دریایی با خوشحالی دست زدند.آنها جسیکا را در دیگ بزرگی انداختند و شعله بزرگی را که جسیکا نمیدانست چگونه زیر آب به وجود آمده است، را زیر دیگ روشن کردند.یکی از مراسم های تاریخیشان خوردن انسان ها بود؟جسیکا میدانست باید تکلیفش را انجام بدهد اما نمیخواست پخته شود.و یک شام خوشمزه برای مردم دریایی باشد.بنابراین جسیکا با نهایت توانش دیگ را هل داد.اما درست در لحظه ایی که میتوانست از دست تمام این موجودات دریایی خلاص شود چشمانش سیاهی رفت و افتاد.
***
صفحه کامپیو تر به حالت اولیه خود برگشت و عبارت"GAME OVER"روی صفحه مانیتور پدیدار گشت.جسیکا هم که از ابتکارات ماگل ها به وجد آمده بود،گوشی مشنگی اش را برداشت و CD بازی "مردمان دریایی2" را از سایت اینترنتی چیژ نت، سفارش داد.


هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱:۱۱ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
برید سروقت مردم دریایی و راجب تاریخشون بنویسین!


آملیا به سختی در اعماق دریاچه، به جلو حرکت میکرد؛ چوبدستیش را با یک دستش، کنار صورتش نگه داشته بود و خیلی مواظب بود که حباب اکسیژن دور صورتش از بین نرود. با خودش فکر میکرد که چه چیزی باعث شده این وقت شب، هوس آب بازی کند.

فلش بک به ربع ساعت پیش

- بابا! مایکل باز تلسکوپمو ورداشته!
- مامان بابا خونه نیستن لیا!
- تلسکوپمو پس بده!
- تا ندادم هیپوگریفم خورد و خاکشیرش کنه، بگو که میای مسابقه زیر آب!

خب معلوم است وقتی پای وسایل س
پایان فلش بک

- مایک... کافیه بیای دستم... خیلی خنگی آملیا! بایه ریپارو درست میشد! حالا از کجا جلبک سفید پیدا...

با شنیدن صدای عجیبی که از پشت تخته سنگ کناری اش بلند میشد، از حرکت و حرف زدن ایستاد و به سمت تخته سنگ رفت. با کنار زدن تخته سنگ، با صحنه عجیبی مواجه شد؛ مردم دریایی، دور یک الماس درشت شناور، به طور منظم حلقه زده بودند؛ بطوریکه الماس، درست در وسط حلقه شان قرار داشت.

کمی بعد، صدای طبل مانندی بلند شد که با کمی دنبال کردن صدا با نگاه، میشد فهمید یک مرد دریایی، درحال کوبیدن عصایش، به صورت ریتم دار، روی یک صدف غول پیکر است.
=====

کمی گذشت و آملیا که مجذوب تماشای مردم دریایی بود، متوجه فرد دیگری نشد که درست پشت سرش، ایستاده. ثانیه ها میگذشت اما مردم دریایی، همچنان شناور و در کحل خود در حلقه مانده و حتی یک سانت هم تکان نخورده بودند...

اما بلافاصله پس اینکه هاله نور اسرار آمیزی در وسط حلقه شروع به تابیدن کرد، مردم دریایی هم، یکی در میان، عقب میرفتند و با عقب رفتن بغل دستیشان، به سر جای خود باز میگشتند. این رفت و آمد آنها ادامه داشت تا اینکه نور، کم کم عقب رفت و روی الماس روی عصا افتاد و...

نور اسرار آمیز، به زیبایی در اطراف دریا منعکس شد. مردم دریایی، دستهایشان را به نشانه دعا بالا بردند و کمی بعد، هنگامیکه هاله نور اسرار آمیز، از روی الماس کنار رفت و انعکاس نور متوقف شد، همه دستهایشان را پایین آوردند و پس از تعظیم کردن جلوی همدیگر، پراکنده شدند.

آملیا هم با تعجب، به قسمتهای عمیقتر دریا سفر کرد. نمیدانست اگر بجای اینکه چند دقیقه، بیخود به مردم دریایی خیره شود، پایین تر میرفت و جلبک سفید را می آورد، حتما مردم دریایی، وجود جلبک سفید را احساس کرده و اورا به مراسمشان راه میدادند...

و اگر میدانست مراسم آنها، جشن گرفتن اجتماع نور ستاره سرخ قطبی است، حتما خودش را نفرین میکرد که چرا در مراسم شرکت نکرده...

و حتما وقتی بفهمد کسی که پشت سرش ایستاده و اینهارا به او نگفته بود، مایکل - برادرش - است، نه تنها از او برای کشاندنش برای دیدن مراسم تشکر نمیکرد، بلکه خودش تلسکوپش را در سرش میشکند، چون کاری نکرده بود که او هم در مراسم شرکت کند...

و مطمئنا اگر مایکل میدانست که تولد آملیا امروز نیست و 19م ماه بعد است، همچین لطفی در حق خودش و خواهرش نمیکرد!


این تلسکوپه، نه میکروفون!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.