هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲ یکشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۰
#26

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
- یادت نره به ارباب باید احترام بذاری، ایشون بزرگ ترین جادوگر تاریخ هستن! ادب و نزاکتتم یادت نره! از کارا شیطانی هم استقبال کن.

لینی همراه پسری در راهروهای خانه ی ریدل حرکت میکرد و برای او همه چیز را توضیح میداد. پسر با تعجب ایستاد و به درون اتاقی که درش باز بود خیره شد.

بلا نقاط خورده شده ی پای بارتی را تکمیل کرده و آن را مرتب جلوی بارتی تکان میداد و میگفت:

- آروم بگیر بچه! دو دقیقه بیشتر طول نمیکشه، سریع پاتو به پات میچسبونیم و بعدش همه چی حله!

بارتی که با چشمانش به پای درون دست بلا خیره شده بود پرسید: درد نداره؟

روفوس که پشت سر بارتی ایستاده بود و او را محکم گرفته بود گفت: تو وقتی پات کنده شد چیزی نگفتی اونوقت حالا که میخواد وصل شه حرف میزنی؟

بارتی چشمانش را بست و گفت: باشه!

بلا لبخندی شیطانی زد و گفت: حالا وقتشه!

در مقابل چشمان حیرت زده ی پسر، نوری از چوبدستی بلا خارج شد، ابتدا به پای درون دستش خورد و بعد کمانه کرد و به پای بارتی خورد. بلا محکم پا را بالا برد و به پای بارتی چسباند.

بارتی:

بلا عرق روی پیشانیش را پاک کرد و گفت: تموم شد.

لینی که متوجه متوقف شدن پسر شده بود، دست او را گرفت و کشان کشان به سمت اتاق لرد برد.

- اربااااااااب، آوردمش!

لینی و پسرخاله ش بعد از شنیدن صدای اوهومی که رضایت ارباب را نشان میداد وارد اتاق شدند.

لرد گفت: اول از همه روی ...

دستی به چانه اش کشید و ادامه داد: لونا امتحان کن ببینیم هیپنوتیزمت واقعا اثر میکنه یا نه. خطر داره اول رو بارتی امتحان کنیم، شاید نتیجه عکس داد.

پیتر (اسم پسره) بادی به غبغب انداخت و گفت: شک نداشته باشین که کارم درسته!

لینی یقه ی او را گرفت و به سمت جایی که لونا بود برد. آن ها امیدوار بودند که این کار واقعا اثر کند.




Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴ شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۰
#25

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۲:۳۱:۴۱ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1472
آفلاین
خر و پف بارتی به هوا رفت و ایوان و آنتونین همان طور که سوت می زدند از اتاق بیرون رفتند...

در خواب بارتی

فضا سبز سبز بود و بخاری نیز از زمین بیرون می آمد. بارتی وسط بیابانی سراسر سبز رنگ با بخار ها و فاضی خوف انگیزی به رنگ سبز بود. ناگهان از آسمان دو پیکز سفید پوش آمدند. ایوان و آنتونین.

ایوان : دامبلدور....دامبلدور...

آنتونین : هری پاتر...هری پاتر.....


این اتفاق بار ها تکرار شد. و ایوان و آنتونین همان طور دور بارتی چرخ زدند و چرخ زدند. بارتی هم فقط نگاه کرد! فقط نگاه! ناگهان از گوشه ای مانتیکوری ظاهر شد و به بارتی حمله کرد. و پای او از مچ قطع شد.


- جیـــــــــــــغ!! مــــــــاع! عــــــــــــر!

آنتونین و ایوان همراه سیل خیل عظیمی از مرگخواران وارد اتاق شدند تا جدیدترین خواب بارتی را بشنوند. لرد هم پس از آنها روی مبل سیار خودش وارد شد. بارتی تمام خوابش را برای مرگخواران توضیح داد.

- خب... حالا دو حالت وجود داره. یا یه مانتیکور حمله میکنه، یا پای بارتی قطع میشه یا دوتاش.

لرد با عصبانیت جواب داد:

- من گزینه ی آخرو ترجیح میدم. اگه این پسر نتونه یه بلایی سر محفل بیاره مانتیکور به درک. خودم پاشو قطع میکنم! شنیدی پسر؟ زود یکی از راه حل های دیگه ی اربابو بگه!

همه ی مرگخواران به فکر فرو رفتند. سرانجام لینی مشتی به پهلوی رز و لگدی به زانوی لونا زد و آن دو را کنار راند.

- ارباب... پسرخالــــ...

- صبر کن لینی! چند تا نسبته؟

لینی لختی سکوت کرد و سر انجام همان طور که با ماشین حساب و چرتکه و انگشت محاسبه اش را انجام میداد گفت:

- قاعدتا یکی.

- میتونی بگی. ارباب منتظره.

- ارباب! پسرخاله م تو کار هیپنوتیزمه. می گفت با حرفاش میتونه کاری کنه که هر کس خوابی که اون میخواد رو ببینه. فکر کنم بد نباشه امتحان کنیــ....

حرف لینی بار دیگر قطع شد. اما این بار با فریاد بارتی که لی لی می دوید و پای قطع شده اش را تکان میداد و به مانتیکوری زیر میز اشاره میکرد! لرد بدون توجه به او گفت:

- لینی بهش بگو بیاد.

و مرگخواران همه برای کمک به بارتی دویدند.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۶ شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۰
#24

لونا لاوگود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۶:۵۳:۰۵ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
لونا به محض شنیدن ایده یدرخشان لرد انگار که برق گرفته باشدش بلافاصله چهار زانو نشست و در حالی که در میان لینی و رز جا باز میکرد دهان باز کرد.

- ارباب! نوه ی مامان بزرگِ دایی پدربزرگ جدِ مامان بزرگِ دایی ِ خاله ی عموی پدربزرگِ شوهر خاله ی پسردایی ِ برادر ِ شوهــ...

لرد که باز حوصله ی پرحرفی های لونا را نداشت مشتش را روی میز کوبید و فریاد زد: بسه دیگه لونا! حالا بقیه شو بگو!

لونا که از فریاد لرد ترسیده بود و نفسش بند آمده بود نتوانست ادامه بدهد و لینی و رز او را کشان کشان بردند.

لرد غرولند کنان گفت: زنوفیلیوس؟ بیا حرفای دختر خلت رو ادامه بده.

زنوفلیوس نگران جلو آمد و گفت: همونطور که لونا گفتم نوه ی مامان بزرگـ...

- زنوفیلیوس! اگه میخوای به سرنوشت دخترت دچار نشی محض رضای خدا نسبت اون یارو رو فاکتور بگیر و راه حل بده فقط.

زنوفلیوس تهدید لرد را جدی گرفت و ادامه داد: اون گفت که اگه موقع خواب به کسی که میخوایم درباره ش خواب ببینیم فکر کنیم شب خوابشو میبینیم. البته زیاد روش نمیشه حساب کرد ولی امتحانش ضرر نداره!

لرد دستی به چانه اش کشید و متفکرانه پرسید: منظورت اینه که شاید تو خواب بارتی محفلیا پیروز باشند و شاید بازنده؟

زنوفیلیوس سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و تعظیم کنان از آنجا رفت تا از وضعیت لونا با خبر شود.

شب - اتاق خواب مرگخواران

بارتی روی تخت خوابیده بود و ایوان و آنتونین روی او خم شده بودند و تکرار میکردند.

آنتونین: آلبـــــوس دامــــــــبلدور!
ایوان: هــــری پاتــــــر!

و بارتی در حالی که زیر لب اسم محفلیان را زمزمه میکرد خوابش برد ...


Only Raven !


تصویر کوچک شده


Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷ جمعه ۱۰ تیر ۱۳۹۰
#23

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
مدتی بعد - اتاق:

چشم های مرگخواران مدام به اطراف میچرخید، هیچ کدام قصد نداشتند به قیافه ی پر از باند اربابشان خیره شوند.

لرد گفت: چند تا راه حل داریم! آنتونین تو اولیشو بگو!

آنتونین بلافاصله پس از شنیده شدن اسمش سرش را بلند کرد و به دیگر مرگخواران نگاهی انداخت. سپس با دستپاچگی گفت:

- ارباب من به خودم اجازه ی بیان کردن راه حل های شمارو نمیدم!

تکانی در اطراف چشم های لرد مشاهده شد و مرگخواران دریافتند که لرد ابرویش را بالا انداخته است. آنتونین آب دهانش را قورت داد و سعی کرد به مغزش فشار آورد تا راهی بیابد و گفت:

- نذاریم بارتی بخوابه!

بارتی سریع گفت: نـــــــه! میمیرم!

لرد به آرامی پرسید: کسی تا حالا با بارتی خوابیده؟ وقتی خواب میبینه حرکتی میکنه؟ میتونیم موقع خواب جلوشو بگیریم!

بلا لبخندی شیطانی زد و گفت: اونوقت اون اتفاق نمیفته!

شب:

روفوس و آنتونین دو طرف بارتی دراز کشیده بودند و هر کدام از یک طرف به او خیره شده بودند. مورفین هم در آن طرف روفوس قرار داشت و به خواب عمیقی فرو رفته بود.

- قصد نداری بخوابی؟

بارتی بالشت را از روی صورتش برداشت و گفت: نگاهاتون رو حس میکنم! آدم هول میشه، خوابش نمیگیره!

آنتونین با تعجب پرسید: جدی؟ روفوس برگرد!

آنتونین و روفوس که خوابشان گرفته بود، خمیازه ای کشیدند و پشتشان را به بارتی کردند.

ساعاتی بعد:

مرگخواران با نگرانی دور میزی جمع شده بودند و به حرف های آنتونین گوش فرا میدادند.

- ما تونستیم جلو خوابشو بگیریم، اما به هر حال نصفش گذشته بود. پس روفوس نجات پیدا کرد و خفه نشد! احتمالا مورفین خواب زدگی پیدا کرده بود که میخواست روفوسو خفه کنه، به هر حال خواب بارتی نصفه موند و مورفین هم به موقع از خواب پرید و تازه فهمید اونی که داره خفه میکنه روفوسه نه دزد! تا حالا ندیده بودم مورفین تو خواب حرکت کنه!

لرد که تمام مدت در فکر فرو رفته بود و کوچک ترین توجهی به تعریف های آنتونین و ابراز احساسات مرگخوارانش نداشت، مرتب در حال جستجوی مغزش بود. بلا که متوجه این موضوع شده بود با تردید پرسید:

- ارباب؟ یه حس غریبی به من میگه نقشه ای دارین.

لرد بالاخره دست از تفکر برداشت و گفت: چی میشه اگه خواب های بارتی رو به سمتی ببریم که اتفاقات خوبی برای مرگخواران بیفته یا ... محفلیارو نابود کنه چی؟


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۴/۱۰ ۲۲:۱۴:۴۱



Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۱ جمعه ۱۰ تیر ۱۳۹۰
#22

سوروس اسنیپ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۵ پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۴:۱۰ شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 91
آفلاین
سوژه جدید:

- آهااای...يا ايها الناس. بیاین که کشتن!بیییاین که بدبخت شدم!واااای...جیـــــــــــــــــــــــغ،هواااااار....قتل...مرگ..!آفتووبه دزد...کمک!

اتاق کناری، بقل شومینه
-یکی بره اون کولی رو جمع کنه از اونجا.صداش گوشمامو کر کرد.زودباشین برین ببینین چشه.
- عزیز دل برادر خود برو ببین چشه.نوکرت که نیستم.
لرد نگاه خشنی به وزیر دیگر نمود و با صدای خشک گفت:
مردک، شناستو عوض کردی شدی مرگخوار من،من بگم ف تو باید بری فرحزاد.زود باش تا ندادمت دست تسترالها.
وزیر چینی به دماغ خود انداخت و همان طور که زیر لب به زمین و زمان دشنام می گفت، راهی اتاق کناری شد. در این میان، صدای بارتی تمام خانه را فرا گرفته بود. چند مرگخوار دیگر نیز از حیاط و اتاقهای کناری به سوی اتاق بارتی آمده بودند. وزیر راه خود را میان مرگخواران باز نمود و از پشت در گفت: بارتی جان،چادر سرته بیام داخل بچه؟بارتی؟
گویا بارتی صدای وزیر را نشنیده بود. در این میان، صدای جیغ های وی بلند تر و نگرانی مرگخواران بیشتر شده بود. ایوان وزیر را کنار زد و گفت: بذار من موضوع رو مثل یک میگخوار با تجربه حل کنم.
ایوان چوب خود ار به سوی در نشانه گرفت و فریاد زنان گفت: آگوامنتی
صدای هیاهوی مرگخواران بلند تر شد. وزیر ابروهای خود را در هم کشید و با بیحوصلگی به ایوان گفت:جناب مرگخوار با تجربه، به آب میخواستی درو باز کنی؟؟ برو کنار ببی...
درب اتاق بارتی ناگهان باز شد .چهره نحیف و لرزان بارتی در چهارچوب در نمایان شد. بارتی، که عرق سردی بر پیشانیش نشسته بود، من من کنان گفت: خواب دیدم!خواب وحشتناکی دیدم...دیدم یهو زمین لرزید و یک تیکه از سقف خونه افتاد رو کله لرد من هم ...

-آاااااااااخ!یا مرلیین.

سر مرگخواران بسوی اتاق پذیرائی، جایی که منشاء صدا بود، چرخید. صدای فریاد لرد کبیر در تمام اتاق پیچید. سوروس و ایوان سریع بسوی لرد دویدند. لرد، همان طور که نقش بر زمین شده بود با دستش سقف را نشان داد. گویا تکه ای از آن کنده شده و بر روی لرد افتاده بود.

دو روز بعد 

صدای برخورد چنگال به بشقاب ها در تمام اتاق طنین انداخته بود. بلا بزور قاشق بزرگی را در دهان لرد،که تمام بدنش در باند پیچیده شده بود، فرو کرد و گفت:یا لرد،میبینید که خوب ازتون مراقبت مینکنم؟ خوب باید صبحانتونو بخورین.
در همیت حال، بارتی آرام آرام از پلها به پایین آمد و در نزدیک ترین صندلی میز نشست. سوروس نگاهی به بارتی نمود و گفت:خوب، دیشب که دیگه کابوس ندیدی؟ 
بارتی کمی از چای خود نوشید و گفت:نه، فقط ایوان مسموم شد تو خوابم.
ناگهان، بدن بیجان ایوان از صندلی بر رویزمین افتاد.
لرد نگاهی به دیگر مرگخواران انداخت و گفت:خواب های این پسر دارن خطرناک میشن!بلا،این اوان رو ببین چش شد، بعدش هم همگی به اتاق جلسات!فوری!



Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۱:۵۰ جمعه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۰
#21

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
لرد بعد از بر زبان آوردن این جمله رو به مرگخوارانش گفت: فعلا اولین کاری که میتونیم بکنیم دور کردن غول ها و متحد شدنمون با اوناس. این طوری کاسه کوزه های دامبلدور هم به هم میریزه!

مرگخواران با چهره هایی شیطانی پاسخ لرد را دادند:

لرد با خشنودی سه تا از مرگخواران را فرا خواند: رابستن ، رودولف و بلیز. شما سه تا ماموریت دارین غول هارو به سمت خودمون جذب کنین. مواظب باشین که محفلیا متوجه ملاقات شما با اونا نشن. نمیخوام کوچک ترین نشانی از گرد آوری مرگخوارا دور هم وجود داشته باشه.

سه مرگخوار مورد نظر یک قدم جلوتر از بقیه ی مرگخواران ایستادند و با تعظیم کوتاهی رضایتشان را اعلام کردند. لرد ادامه داد:

- این اولین بار نیست که ما داریم غول هارو جذب میکنیم. پس نباید کار سختی براتون باشه. اگه به کمک احتیاج داشتین میتونین از اون چارتا مرگخوارم استفاده کنین.

رابستن ، رودولف و بلیز سرشان را برگرداندند و لودو ، روفوس ، روونا و ایوان را دیدند. آن ها که متوجه این انتخاب خاص لرد نشده بودند با قیافه هایی متعجب دوباره به لرد خیره شدند.

لرد که اکنون برقی در چشمانش نمایان بود گفت: یک روح ، یک منوی مدیریت و دو تا هافلی با پشتکار براتون گذاشتیم. نیازشون داشتین فقط کافیه خبرشون کنین. نمیخوام هیچ شکستی توی کارتون باشه.

و با حالت جدی ادامه داد: نمیخوام برگردین و بهم بگین موفق نشدین. من همه ی امکانات رو براتون فراهم کردم.

لودو ، روفوس ، روونا و ایوان که از مورد خطاب گرفتنشان بعنوان "امکانات" اصلا خوششان نیامده بود قیافه ای درهم رفته به خود گرفتند و همراه سه نفر دیگر برای کشیدن نقشه ای از آنجا خارج شدند.

رودولف که پشت سر بقیه بود ، بعد از بستن در گفت: فکر کنم از همون اول باید شما هم بامون بیاین.

بلیز تایید کرد و گفت: درسته ولی قبل از اینکه بهمون ملحق بشین باید بریم ببینیم محل اسکان غول هایی که تازه دارن به هاگوارتز میرن کجائه و اینکه اگه محفلی ای اونارو همراهی میکنه چطوری بپیچونیمش تا دامبلدور خبردار نشه.

هر هفت مرگخوار با نگرانی نگاهی به یکدیگر انداختند. هیچ کدام از آن ها نمی دانستند که با چه چیزی مواجه میشوند و از طرفی لرد هم هنوز وخامت اوضاع جامعه ی جادوگری را درک نکرده بود. در هر صورت برای برگرداندن قدرت از محفل به لرد باید دست به کار میشدند.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۲/۲ ۱۲:۲۰:۵۰



Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷ چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۰
#20

یاکسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۲ چهارشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۱:۰۰ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۰
از محله ی سارکوزی اینا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 46
آفلاین
لرد سیاه در فکر فرو رفت
- دامبلدور ،دوباره دامبلدور و باز هم دامبلدور . کی میشه از دستش خلاص شم؟!
با صدایی شبیه به زمزمه گفت: لوسیوس!
- ارباب به سلامت باشند. امری داشتین؟
- آره ،فکر میکنم تو این مدت که من نبودم تنها خبر خوشی که شنیدین ، بازگشت منه! درسته؟
- بله ارباب و من به درک این لحظات شیرین افتخار میکنم.
-از پیر هاف هافو و دار و دسته ش چه خبر؟
- تو این مدت مأمورای اطلاعاتی ما که همون طور که از قبل میدونین سردسته شون یاکسلیه هر روز برامون خبر های ناراحت کننده ای می آوردن. قربان بعد از مردن مکنر کسی رو نداشتیم که به اون راحتی بتونه با حیوون ها کنار بیاد. محفلی ها هم که اینو فهمیده بودن سریع رفتن رضایت غول ها رو جلب کنن . الان یه سری از غول ها اومدن توی محوطه ی هاگوارتز اسکان داده شدن، دسته ی بعدی هم هفته دیگه میان اما اونطور که خود یاکسلی میگفت اونا دست خالی نمیان . یه عده حدودا180نفری از غول های غار نشین کوهستانی رو هم که اسیر کردن میارن. دامبلدور از طرف دیگه تونسته از روی فوکس شبیه سازی کنه و الان اونا بجای یه ققنوس، 100تا از اونا دارن.
- مرده شورتو ببرن با این خبر بد دادنت . از جلو چشمام دور شو .خودم یاکسلی رو احضار میکنم.
لوسیوس با اندک خشمی از ساختمان بیرون رفت.
مرگ خواران دیگر همه ساکت بودند.
لرد سیاه دست راستش را مشت کرد، با چوبدستی اش سه بار روی مشتش ضربه زد و ورد عجیبی خواند سپس به مشتش گفت: یاکسلی سریعا بیا اینجا کار مهمی دارم. باکمال تعجب صدای یاکسلی از درون مشت لرد سیاه آمد که گفت: امر امر شماست ارباب!.
لحظه ای بعد صدایی آمد و سپس مردی بلند قد و لاغر به جماعت نزدیک شد.
مرد با صدای بم و آرامش گفت:
- اربا ب...خیلی خوش اومدین!
و مرد خم شد و لبه ی ردای لرد سیاه را بوسید
مرگ خواران دیگر چون این کار را فراموش کرده بودند، این کار یاکسلی به نظرشان تملق آمد.
- کلاغ لرد سیاه ازت ممنونم.این را لرد گفت و ادامه داد: امیدوارم این بار درصد سوتی هات از قبل کمتر شده باشه.بگو ببینم چی داری برامون!
- سرورم شما که بهترین ذهن جوی دنیا هستین و دیگه نیازی به پرچونگی من نیست!ـ
- دوباره دوکلمه ازت تعریف کردم خودتو لوس کردی؟یاللا بگو ببینم خبرتو!
خدایا این دوباره زنده شد.لامصب مگه چندتا جان پیچ درست کرده؟!
لرد سیاه با صدای بلندی گفت:این حرف ابلهانه تو نشنیده میگیرم مردک!
- معذرت میخوام. و اما اخبار؛من به صورت اوری نقاب آنالیا رو زدم و فرستادمش وزارتخونه.اون هم تونست با چرب زبونیش از زیر زبون داولیش و کراوکر اخبار مهمی بیرون بکشه. مثلا یکی از اونا که بدترینشه ارباب براتون میگم
- بگو ببینم!
- شرمنده ام که این خبر رو بهتون میدم اما چاره ندارم . و اون اینه که گریندل والد تصمیم گرفته از نورمنگارد بیرون بیاد و دوباره با دوست قدیمیش متحد بشه.
لرد سیاه با صدای ترسناکی فریاد زد:چی گفتی؟یعنی واقعیت داره؟
- ار....ارباب ب...به خدا من بی تقصیرم . واقعیتش واقعیه.
لرد سیاه مضطرب شد.
و با خود میگفت: مشکل شد سه تا. غولها-دامبلدور-گریندل والد.از آخری ترسی نباید داشته باشم چون خوب میشناسمش ، در مورد غولها هم با دو سه تا وعده ی چرب و نرم می خرمشون اما مشکل اصلی دامبلدوره که اصلا نمیدونم تو این مدت چی بهش گذشته! ای جد بزرگوارم سالازار اسلیترین بار دیگر انوار رحمتت ر ا بر سر این نواده ی حقیرت بیفشان و مرا در نبرد با روشنی یاری نما..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نفر بعدی زحمتشو بکشه!ـ


مرگ برای یک انسان فرهیخته شروعی دوباره است
آدولف هیتلر
به نقل از آلبوس دامبلدور


Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۶ پنجشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۰
#19

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
- یا ارباب ...

- ارباب جان ...

- سرورم ...

- همیشه منتظر چنین روزی بودیم ...

با اینکه لرد از این سخنان مرگخواران لذت میبرد اما فعلا کارهای بسیار مهم تری برای انجام دادن داشت پس گفت:

- شما وظیفه تون رو برای بازگشتن به آغوش سیاهی به درستی انجام دادین. ارباب احساس رضایت میکنه. اما قبل از شروع به هرکاری و قبل از اینکه کسی جز شما متوجه بازگشت من بشه ، باید هر چیزی تو این مدت گذشته رو برای من توضیح بدین.

برق شیطانی در چشمان لرد نمایان شد و ادامه داد: و مهم تر از همه کارهای محفل!

مرگخواران با نگرانی نگاهی به یکدیگر انداختند ، هیچ کدام جرات گفتن حقیقت به لرد سیاه را نداشتند. لرد که متوجه حالت عجیب آن ها شده بود گفت:

- مشکلی پیش اومده؟

کوچک ترین حرکتی مبنی بر تصمیم یکی از مرگخواران برای پاسخ دادن به لرد مشاهده نشد. لرد برای اینکه آن ها را وادار به پاسخ گویی کند برای اولین بار با آرامش گفت:

- میدونم که توی این مدت همه چی عوض شده و جامعه از ما روی برگردونده ، پس هرچیزی شده بهم بگین. ریش دراز کاری کرده؟

بلا به سختی و با لکنت گفت: ارباب راستشو بخواید ... چیزه ... یعنی ... همه چیرو محفلیا بدست گرفتن! کل جامعه ی جادوگری از وزیر گرفته تا مدیر هاگوارتز و بقیه ی جاها همگی از گروه ... محفل هستن!

لرد انتظار نفوذ هرچه بیشتر محفل نسبت به قبل را داشت ، اما هرگز فکر نمیکرد که تا این حد محفل پیشرفت کرده باشد. اول باید اطلاعاتش را بالا میبرد و بعد از آن ... دست به اقدامی جدی میزد!




Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ سه شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۹
#18

دراکو مالفوی old7


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۱ جمعه ۱۰ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۰:۰۷ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۹
از گیل!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 43
آفلاین
سوژه جدید



یک مکان مخوف بیابونی ، ضل گرمای ظهر

ارباب روی یک مبل گرم و نرم دو زانو لم داده و در حالی که خودشو باد میزنه ، به لوسیوس خیره شده که روی شکم پسرش نشسته .
- زود باش ... منتظر چی هستی ؟ خشانت خودتو به اربابت ثابت کن تا رستگار بشی!
لوسیوس که از شدت ترس و استرس خیس عرق شده و لباسش بهش چسبیده به پسرش نگاهی میندازه .
دراکو: بابا ولم کن دیگه ... موهای تیفوسیم به هم میخوره ها!
- یالا دیگه احمق !!!!
- تک درختم سوخت پس بذار جنگل بسوزه!
خارت خورت (صدای حرکت خنجر لوسیوس روی خرخره دراکو)


- نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !!!!
- زهــــــــر مار ... چیه نصف شبی ؟؟ باز خواب دیدی ؟
لوسیوس مثل خوابی که دیده بود خیس عرق شده بود .
نارسیسا: هزار بار بهت گفتم شام این قدر کوفت نکن ! گوش نمیکنی که .
لوسیوس: دراکوو ... دراکو کجاست ؟
- نگران نباش تو اتاقش خوابیده ... راحت باش عزيزم ؛ بگیر بخواب

- آره جوووون خودتون من خوابم
دراکو که پشت در ایستاده و به مدت یک ساعت تمام از سوراخ در اتاق احوالات اتاق رو دید میزنه ، بابای مبارک رو از همون سوراخ کلید میبینه که با لگد داره به سمت در میاد .

شپلخ (صدای کوبیده شدن لگد لوسیوس به در و کنده شدن در از جا)

- دراکووووووو ... دراکو پسرم کجایی؟ عزيزم ؟؟؟؟
- مممم ... ای ... جمم ...
لوسیوس نگاهی به دور و برش میندازه و پسرش رو میبینه که زيـر در مثل لواشک پهن شده!

یک ساعت بعد ، محوطه اطراف خانه ريــدل

- ببینم بابا مطمئنی معنی خوابت این بوده حالا؟ نصف شب علافمون نکرده باشی ... من اعصاب مصاب ندارما! گفته باشم!
- آره مطمئنم ؛ زمون بچگیامم این خواب رو دیده بودم و اومدم تونستم لقب جوجه مرگخوار جوان رو بگیرم .
- یعنی ارباب راستی راستی برگشته؟ پس چرا نمیریم تو خونه حالا؟
- هوووم ... باید اول از امنیت این دور و بر مطمئن بشیم .

لوسیوس و دراکو پشت بوته های دو متری حیاط خونه مخفی شدن و به داخل خونه که نوری از اتاق بالایی اون خارج میشه خیره شدن.
- بابا اونجا رو دیدی؟ فنریر بودا ... اونجا پشت اون بوته سمت راست :-خ
- کجا؟؟ پسرم توهم زدی حتما ... ساعت سه و نیم شب اینجا چه غلطی میکنه اخه؟

همان زمان درب پشتی خانه ريدل

قيـــــــــــــــژ
در خونه باز میشه و بلیز با احتیاط کامل وارد خونه میشه ؛ خونه ای متروک که حتی هواش از بیرون هم سردتره .
بلیز به آرومی از پله هایی که یک متر و دو سانت روشون خاک نشسته بالا میره و از کنار اسکلتهای پودر شده عبور میکنه .
- اوهوووو ... اوهوووو ! اینجا به چه فلاکتی افتاده ! خوبه شیش ماهه فقط کسی بهش سر نزده ... من مطمئنم این خوابی که دیدم درست بوده .

بلیز با دیدن نوری که از لای در بالای پله ها خارج شده ، روی پله چوبی که از وسط ترک خورده خشکش میزنه .

داخل اتاق
- خدایا توبه!! یا مرلین کبیر منو ببخش ... من تو عمرم خیلی ادم بدی بودم 313 نفر رو کشتم ، 124 هزار جادوگر رو زخمی کردم، شونصد و سی و سه تريـلیارد خسارت مالی به دهکده وارد کردم! خدایا توبه.

بلیز روی پله ترک برداشته روی پاشنه بلند میشه تا داخل اتاق رو بهتر ببینه اما جز زمزمه هایی مبهم ، متوجه چیز دیگه ای نمیشه .

- خدایا من پشیمونم ... شیش ماهه که اینجا تک و تنها زندگی میکنم و هیج خبری از مرگخوارام نیست ... نذر میکنم اگر دوباره مرگخوارام برگردن ، به مدت یک ماه دست به هیچ کار بدی نزنم ... ادم میشم! قول میدم!
دلینگ (صدای افتادن قطره اشک)
لرد عبایی سبز رنگ روی دوشش انداخته روی یک سجاده سیفید نشسته و دستاشو بالا برده.
- الهی العفو ...

در عالم خلصه لرد:
- قول میدی که اگر خواستت براورده بشه نذرت رو ادا کنی؟
لرد: بله قربان
- ای ولدی خواستت براورده شد ... به مرگخواران سند تو ال کردیم و اینوایتشون کردیم که بیان به این ادرس ... تو رستگار شدی!


شتلق (صدای شکسته شدن پله ای که بلیز روش ایستاده بود)

ولدی با این صدای مخوف از خلصه خارج میشه و سريع سجاده و مخلفاتش رو جمع میکنه و از پنجره شوتشون میکنه بیرون.

تالااااااااپ
سجاده درست روی سر بلا و رودلف که پشت بوته های بیرون مخفی شدن فرود میاد.
- چی بود عزیزم؟
- منم درست نفهمیدم گلم

لرد عبای سبزش رو در میاره و ردای سیاهش رو به تن میکنه و بعد از پاک کردن اشکاش تریپ خشانت ور میداره و از اتاق بیرون میاد.
- ای سیاهی کیستی؟؟

سه چهار کیلومتر بالاتر - تخت مرلین

- دیدی مرلینی؟ دیدی بازم این بشر آدم بشو نیست؟
- چرا نفوس بد میزنی کبری خانوم جون؟ این فقط بند و بساطش رو انداخت اونور که هر وقت لازم شد دوباره ورش داره!
- بله ولی واضحه که نقشه های شومی تو سرشه. من سر مهریم شرط میبندم.
- شما نگران نباش، اگر کوچکترین حرکت سیاهی بکنه خودم کاری میکنم که مرغان آسمون به حالش گریه کنن


بوق بر مدیران


Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۶ شنبه ۴ دی ۱۳۸۹
#17

سوروس اسنیپ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۵ پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۴:۱۰ شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 91
آفلاین
سوژه جدید

هیچ صدایی به جز زمزمه سرد و وهم آلود آب رودخانه بگوش نمیرسید.در خیابان باریک، که از سوسوی نور ماه روشنی خود را میگرفت، صدای ترق کوچکی شنیده شد. سپس، شبحی لاغر با شنلی سیاه و بلند در خیابان پدیدار شد. حاشیه خیابان را بوته های کوتاه و نامرتب تمشک فرا گرفته بود.در سمت راست،خانه کوچک و چوبینی به چشم میرسید.مرد شنل پوش آهسته به سوی خانه رفت. لبخند بیروحی بر لبانش نشسته بود. مرد دستان سفید خود را به سوی درب خانه گرفت و چیزی را زیر لب زمزمه کرد. درب خانه به آرامی باز شد و چهره  خندان زنی در مقابلش پدیدار شد.ناگهان،خنده زن بر صورتش وا رفت. زن فریادی کشید و همان طور که اشک در چشمانش جمع شده بود،من من کنان کلماتی را به زبانی زمزمه کرد.مرد به آرامی وارد خانه شد و با صدای بیروحی گفت:من گرگورویچو میخوام!
زن به نشانه منفی سر خود را تکان داد و شروع به فریاد کشیدن کرد.صدای زن که حوصله ارباب لرد ولدمورت را سر برده بود،با ورد آواداکداورا خفه شد. لرد کبیر نگاهی به بدن بیجان زن و دو بچه او نمود و بهمان طور که چوبش را در ردای خود جا میداد، از خانه خارج شد.

چند روز بعد

تنها منشاء نور اتاق، شعلهای رقصان شومینه بودند. تنها مبلمان اتاق، صندلی قدیمی و رنگ و رو رفته ای بود که میان اتاق رها شده بود. در انتهای اتاق، انسانی وارونه در هوا معلق بود. لرد ولدمورت چوبش را تکان داد و صدای جیغ مرد،اتاق را فرا گرفت.لرد با صدای بیروحی گفت:
اونو به من بده گرگورویچ.

_____________________________________________
سوژه جدید در مورد قسمتی از کتاب هقتمه که لرد کبیر دنبال ابرچوبدستی هست.الان میخواد از گرگروبیچ بپرسه که چوب کجاست.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.