هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۲:۱۸ چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۶

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
- مردک تسترال! این‌جا نوشیدنی فروشیه ... تسترال از کجا بیارم بهت بدم تسترال؟!

- اون دیگه مشکل خودته!

مغازه دار نمی‌دانست تسترال به چه کار هکتور می‌آید که خودش به تنهایی یک طویله تسترال بود! اما می‌دانست این طویله تسترال رحم و مروتی هم ندارد و هر لحظه ممکن است او را با شلغم و پیاز و لوبیا [این از قبل تو پاتیل بوده!] بپزد. پس با دست و پای بسته آخرین تلاش برای بقا را به خرج داد با قورت دادن کمی لوبیا و هضم سریع آن، شلغمی به سوی هکتور شلیک کرد. شلغم نیز به صورت موزی شکل در هوا شناور شد و دست آخر به دهان هکتور خورد و تک تک دندان‌های او را خرد کرد و کف دهنش ریخت.

تصویر کوچک شده

نوشیدنی فروش که پس از رسیدن ماموران اورژانس و انتقال هکتور به سنت مانگو، دست و پایش باز شده بود با آسودگی خاطر پشت دخل نشسته بود و با چوبدستی‌اش بازی می‌کرد.

- دلام!

کابوس زنده‌ی نوشیدنی فروش مقابلش ایستاده بود؛ بدون دندان!

- بازم تسترال می‌خوای؟

- نه، من که دندون ندارم ... آب تنترال می‌خوام!

فروشنده یک شیشه آب تسترال برای هکتور ریخت و او را راهی کرد.

تصویر کوچک شده

- هکتور؟

- ارباب!

- آب تسترال به چه درد ما می‌خوره؟

- ارباب من تو معزونام هرچیو نداشته باشم آبشو می‌ریجم، فرقی که نمی‌کنه هیچ، بهترم می‌شه!

-


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹ دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۶

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۵۷:۳۲ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 745
آفلاین
چند مغازه اون طرف تر درست بین مغازه پاتیل فروشی و حشره کش سازی هاکتوریا و دوستان به جز هکتور، یه دکه ی نوشیدنی سازی قرار داشت که به نظر میومد دچار زلزله شده. همه ی رهگذر ها با تعجب به کرکره های پایین کشیده و لرزش های غیر قابل کنترل دکه نگاه میکردن. به نظر میومد زد و خوردی توی دکه در جریان باشه. ولی جامعه جادوگری اصولا عادت نداشتن تو زد و خورد ملت دخالت کنن. بنابراین همشون تنها به یه نگاه تعجب آمیز و رد شدن بسنده میکردن.

اما داخل دکه ماجرایی بر خلاف تصور ملت در جریان بود. عامل این لرزش ها موجودی بود لرزنده و لرزاننده، سازنده و خوراننده، کشنده و نیش شکاننده و بسیاری القاب و عناوین دیگه.

- از جون من چی میخوای آخه؟
- تسترال!
- تسترال و کوفت! تسترال و معجون سقط شدگی، تسترال و مرگ. عجب تسترالی هستی تو!

هکتور که گنجایش این حجم از تعریف رو به شکل یه جا نداره، مرد فروشنده رو درون پاتیل شوت میکنه و یک ملاقه آب کدو حلوایی و نیم کیلو شلغم رو روی سرش خورد میکنه.
- تا سوپ پیازت نکردم نذاشتمت دم در محفل که هورتت بکشن بگو کجان؟
- حس میکنم دلم به حال اربابت میسوزه که تو شدی مرگخوارش. چجوری ممکنه تا حالا تو رو نکشته باشه؟

هکتور این حرفا سرش نمی شد. مشعلی رو روشن کرد و به پاتیل نزدیک شد.
- میگی کجاست یا روشن کنم؟
- حیف که دستم بسته است وگرنه اون میزو تو دماغت فرو میکردم که بفهمی نمیدونم داری چیو میگی! تسترال!
- آها، همین! تسترال! تسترال میخوام!

به نظر نمی یومد فروشنده بتونه به این سادگیا از دست هکتور خلاص بشه.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۶

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
-اهم.

یکهو همه ی غلیظیت گوش های شما پایین آمد . خیلی آرام زیر چشمی به پاتریشیا نگاه کرد.
-
-

پس دست هاشو پشت سرش گذاشت و آرام برگشت .
-
-
-
-

پاتریشیا دست از سوت زدن برداشت. مغازه دار داشت چماغش را در می آورد و شما از عرق خیس شده بود. لینی هم که... لینی! کجا بود؟
- حشره ی موذی!

نگاهی به دور و بر انداخت . شما می توانست خودش خودشو نجات بده ، به اون ربطی نداشت. ولی لینی کجا بود؟
سرمو کلاه گذاشت حشره ی موذی! حالیش می کنم !
در حالی که دست هاشو از جیبش در می آورد متوجه حرکت آرامی نزدیک در خروجی شد .
- الان می گیرمت!

سپس به سمت در خروجی شیرجه زد ، لینی را در مشت گرفت ، با این افکت با سمت شما که پس درگیری با مغازه دار به این حالت در آمده بود برگشت . سپس در حالی که او را از کمربند بلند می کرد ، به تسترال فروشی پدر شما آپارات کردند.
لینی در مشت پاتریشیا:


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۶

ریونکلاو

لاتیشا رندل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۴ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۳:۱۴:۵۱ شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۸
از مرگ
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 33
آفلاین
لینی:
-باشه بهت می دم. این نقشه‌ی خیلی خوبیه. حالا اگه میشه آزادم کنید.
-باشه.
شما یک انگشتش را جلو برد و در قفس را کشید ولی باز نشد. با دو انگشت هم امتحان کرد ولی باز هم نشد. خلاصه انقدر امتحان کرد که نشد. خواست با یازده انگشت امتحان کنه که دید اون اصلاً یازده تا انگشت نداره که. لینی هم تمام مدت با قیافه‌ی پوکر شما رو نگاه می کرد. آخرش صبرش تموم شد و گفت:
-خب نابغه اون قفل داره.
-آره منم از اول می دونستم خواستم ببینم تو هم می دونی یا نه.
-
-پاتریشیا یه سوزن بهم بده.
-بیا.
شما مشغول ور رفتن با قفل شد و تمام حواسش رو جمع اون کرد. طوری که نفهمید مغازه داره پشت سرشه. پاتریشیا خواست بهش هشدار بده ولی بعد فکر کرد که به اون چه.
-اهم اهم.
-...
-اهم اوهو اهم
-...
-اهههمم اوههههو اههههه.
-...
خلاصه مغازه دار هی سرفه کرد و شما هی نشنید. مغازه دار هم از رو نرفت و هی سرفه هاش رو غلیظ تر کرد. شما هم هی نشنیدنش رو غلیظ تر کرد. خلاصه مغازه دار انقدر سرفه کرد که صورتش تغییر رنگ داد. از بنفش به سبز از سبز سرخابی و کل رنگ های رنگین کمون رو رد کرد تا اینکه رسید به بنفش و افتاد کف مغازه و باز هم کسی اهمیت نداد. شما هی ور رفت و ور رفت تا اینکه بالاخره قفس باز شد.



پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۳:۳۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
خلاصه:

تسترال های لرد گذاشتن رفتن. لرد از مرگخوارا می خواد براش تسترال های جدید تهیه کنن. مرگخوارا برای خرید تسترال به بازار می رن و یکی یکی مغازه ها رو می گردن.
یکی از مغازه دارا نجینی رو شکار می کنه و می ندازه تو قفس. مرگخوارا باهاش معامله می کنن و لینی رو به جای نجینی بهش می دن.
مرگخوارا برای جستجوی تسترال از مغازه خارج می شن و لینی که تو قفسه با دو ریونکلاوی( پاتریشیا و شما) مواجه می شه و ازشون می خواد آزادش کنن.

.............

-آزادت می کنیم. باز کردن در این قفس کاری نداره...با یک حرکت انگشت می تونم بازش کنم. ولی در مقابل چی بهم می دی؟
-چی می خوای؟
-چی داری؟

لینی فکر کرد. او از دار دنیا دو عدد بال داشت که شدیدا هم لازمشان داشت! دو عدد شاخک داشت که آن ها هم باید سرجایشان می ماندند. چند جفت دست و پا داشت که هر یک به کاری می آمدند...اگر نمی آمدند هم فایده ای نداشت. دست و پای ریز و آبی او به چه درد شما و پاتریشیا می خورد؟
یک گلدان رز داشت که در واقع مال خودش نبود. فقط به دلیل صمیمیت "رز او" لقب گرفته بود.
لینی در آن لحظه آرزو کرد که ای کاش هکتور مال او بود. در این صورت خیلی راحت و ساده هکتور را تحویل ریونی ها می داد و حتی ذره ای احساس ناراحتی نمی کرد.
-ندارم! الان فکر کردم و متوجه شدن هیچی ندارم به شماها بدم! پیکسی نداری هستم!

شما لبخند خبیثانه ای زد که نشان می داد در موقع گروهبندی اش، اسلیترین هم جزو گزینه های کلاه بوده است.
-یه چیز دیگه داری!

و به انتهای بدن لینی اشاره کرد.
-نیش! نیش داری! همونطور که گفتم من هوش ریونی ندارم. ولی تو داری. کمی از زهرتو می خوام...چند قطره بهم می دی. من می خورم...و باهوش می شم!

نقشه مزخرفی بود...ولی لینی خیال نداشت این را به شما بگوید!


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۱:۳۸ چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۶

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
لینی فریاد کشید . جیغ کشید . داد کشید . ولی کسی صدای لینی رو نشنید . مغازه دار هم قفس لینی رو داخل مغازه گذاشت .
- بی معرفتا ! .. ... عه این دو تا چقدر آشنان .

لینی نگاهی به دو شخص آشنا انداخت که کنار قفس جغدی سفید رنگ ایستاده بودند. پسرکی شکل شلغم با دمپایی های طرح باب اسفنجی و دخترکی با جعبه ی آتش زنه و تعدادی چوب کبریت . لینی عمیق تر نگاه کرد . دو نشان عقاب آبی رنگ روی لباس هر دو دوخته شده بود . پس هم گروهی بودند!
-هی ریونکلاوی ها!

توجه دخترک و پسرک به اون جلب شد .
-هی ریونکلاوی ها ! ما هم گروهیم! می شه در این قفس رو باز کنین؟

دخترک نگاهی به پسرک انداخت .
- ببینم شما ، حشره ها حرف می زنن؟

پسری که شما خطاب شده بود رو به دختر گفت :
- نمی دونم پاتریشیا ! من هوش ریونکلاوی ندارم ! فقط وقتی با باهوش ها می گردم باهوش به نظرم می یام.

دختری که پاتریشیا خطاب شده بود چشم هایش را گرداند و به قفس نزدیک تر شد .
-هوم . تو حرف می زنی؟

لینی از این حالت به این حالت و این حالت تغییر شکل داد ! این دوتا خنگ چطوری اومده بودن ریونکلاو ؟
- من لینی وارنرم . مادر سیریوسی ها!

پاتریشیا نگاهی به شما کرد .
- آزادش کنیم ؟

شما کمی فکر کرد و لب خند شیطانی ای زد.
- نه مجانی!
-
-


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۴:۲۵ چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۸:۲۶:۵۸
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 502
آفلاین
لينى جيغ زد، فرياد زد.حتى با مشت پاى چشم مرد فروشنده كوبيد!
اما به هر حال اون لينى كم زورى بود و مشتش، قدرت زيادى نداشت.
مرد به سرعت لينى رو گذاشت تو يه قفس. يه كم آب و ارزن هم گذاشت جلوش و در رو قفل كرد.

-ارزن؟... ارزن؟! مگه من مرغم كه جلوم ارزن ميريزي؟ والا كه ما به پرنده هاى حياط خونه ريدل هم خجالت مى كشيم ارزن بديم! تو چجورى خجالت نمى كشى آخه؟ مى بينين؟... ارزن ريخته جلوم!

نديدن! چون اصلا توجهى به لينى نداشتن و توجه هاشون رو دور و بر نجينى متمركز كرده بودن كه همون موقع از قفس اومده بود بيرون و داشت كش و قوسى به فلس هاش مى داد.

لينى با دو تا دستش چسبيد به ميله هاى قفس.
-الان... اينارو... ميشكونم...و...ميام...بيرون!

اما نتونست! اون گير كرده بود. نميتونست ميله ها رو بشكونه. حتى نميتونست اونارو خم كنه و از لاشون رد شه... اون بايد قبول مى كرد كه اونجا موندنيه.
اما قبول نكرد! اون لينى سر سختى هم بود!
-رز... گل من... من رو ببين. حشركت مونده اين تو... بيا من رو در بيار. بيا گل من!

رز سرش رو آورد بالا و چنان نگاهى به لينى انداخت كه تا ته دل آدم براشون مى سوخت.
-ميخوام حشركم. اما دستم نمى رسه. ببين ببين...

رز بلند ترين شاخه اش رو كشيد بالا. اما هنوز خيلى مونده بود.
-ديدى؟ نمى تونم حشركم... اما نگران نباش. ميام بهت سر ميزنم.

و برگشت و رفت دنبال بقيه مرگخوارا، براى پيدا كردن تسترال!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۴:۳۱ دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۶

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-نمیخوره! این تولید کننده اس. اصلا مصرف نمیکنه به جان شما.

جواب از بلاتریکس بود که ظاهرا فقط داشت تلاش میکرد هر چه سریع تر نجینی را پس بگیرد. صاحب مغازه لینی را از بالهای ظریفش گرفت و بلند کرد. کمی وارسی کرد.
-خوشگل که نیست...قیافش یه جوریه. شاخکاش پلاسیده و کج و کوله اس. نیشش تیز نیست. رنگشم که تعریفی نداره. براق نیست. این پسره یا دختر؟

لینی طاقت این همه توهین در یک دیالوگ را نداشت.
-من خیلی هم خوشگلم! شاخکام صاف و صوفه. نیشم همچون خنجری برنده اس. برق هم میزنم. خانوم محترمی هم هستم.

صاحب مغازه که ظاهرا از حاضر جوابی و عصبانیت بامزه لینی خوشش آمده بود، نگاهی به نجینی انداخت.
-این جغده زیاد جالب نیست. کمی لوسه! اون شالگردن مسخره رو هم از گردنش باز نمیکنه. به نظرم بهتره پیشنهاد شما رو قبول کنم. پیکسیه رو میتونم بذارم تو قفس و آویزون کنم جلوی در که مشتری جذب کنه. قبوله. اونو بدین. اینو بگیرین!


هکتور به هول هولکی ترین حالت ممکن لینی را به طرف مغازه دار هل داد. که نکند یکهو منصرف شود!




ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۴:۲۴ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۶

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
صدای جیغ و داد لینی(که اتفاقا خیلی هم جیغولی و گوشخراش بود) به هوا بلند میشه:
-چی چیو قبوله؟ چی قبوله؟ من قبولم؟ منو میدین نجینی میگیرین؟ من اینو قبول کردم؟ من یه حشره ی آزادم. حق دارم تصمیم بگیرم. حقوق حشرات...نه رز؟

-نه حشرکم!

-بله...دیدین؟ از من حمایت کرد. چرا؟ چون دوستمه. همکارمه. رزمه...چی؟ ...نه؟

لینی باور نمیکرد؛ ولی توسط رز هم فروخته شده بود. اون به فروخته شدن توسط بلاتریکس عادت داشت. به خورده شدن توسط نجینی عادت داشت. به خنجرهای از پشت هکتور دیگه خیلی عادت داشت. ولی رز...

بالهای لینی در هم میشکنه و حشره به آرومی فرو میریزه. ولی چون کل قدش ده سانتیمتر بیشتر نیست، کسی این فروریزش رو نمیبینه. اگه میبینه هم اهمیتی نمیده. لینی کم اهمیته!

فروشنده قد و بالای رعنای پیکسی رو بررسی میکنه.
- پیکسی سخنگو در مقابل جغد جدیدم؟....هوووووم...این پیکسیه چی میخوره؟


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰ جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۸:۲۶:۵۸
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 502
آفلاین
مرگخواران با شك به قفس نگاه كردند.
-جغد؟ يعنى اين همه سال فريبمون دادن؟... يعنى اين همه سال من از يه جغد حساب مى بردم؟

بلاتريكس با تكان چوبدستى اش مرگخوار مذكور را ساكت كرد. البته با تكان چوبدستى اش، رودولف كه به وسيله باند، از چوب او آويزان بود، به هوا رفت و با آرنج، روى صورت مرگخوار مذكور، فرود آمد.

-آقا، ببينين... اين يه ماره... يه باسيليسكه. البته باسيليسكش نكُشه... يعنى وقتى به چشماش نگاه كنى، نميكشه... ام... بگذريم... ببينين اين دختر ارباب مائه. دختر... ارباب... ما! پسش بده... زود!

مرد فروشنده، با تعجب به پيكسى آبى رنگ رو به رويش نگاه مى كرد.
-چند؟!... اين پيكسى حرف ميزنه... اينو چند به من ميفروشيد؟

هكتور نگاه مرموزى به مرد انداخت. سپس تورى از جيب ردايش درآورد و در كسرى از ثانيه، لينى را به دام انداخته و درون شيشه اى زندانى كرد.
-مفت!... مجانى... بيـ...

براى بار دوم، بلاتريكس از فن آرنج رودولف استفاده كرد... اين بار براي ساكت كردن هكتور.
-خير! مفت نيست. عوض ميكنيم... اين پيكسى رو ميديم، اون نجينى تو قفس رو ميگيريم. قبوله؟


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.