هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳ چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۰
#30

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۲:۳۱:۴۱ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1472
آفلاین
- آخ سرم!! مرتیکه کچل بی خاصیت حواست کجاست؟
- بیچاره زانوی من که خورده توی سر توی پشمک!

درک ناگهانی مطلب به طور کاملا ناگهانی() هر دو نفر را از پا در آورد. در حالی که هر دو روی نیمکتی می نشستند رو به یکدیگر کردند.

- تامی پسرم.... تو اینجا چی کار میکنی؟ پس مرگخوارنت کجان؟

- هیچ کس خبر نداره. فقط میدونم آنتونین رفته اهنگر شده... رز و اسکورپیوس چوب بری باز کردن... روفوس شوفر شده....گلرت نونوایی داره.... ایوان حموم عمومی باز کرده. دار و دسته ی تو کجان ریشی؟

-باو من که دار و دسته نداشتم...کلا 4نفر بودن.... دسترسی مینروا که گرفته شد... گودریک رفت شمشیرشو برق بندازه افتاد لای سوهان مرد.... کینگزلی ول کرد رفت معلوم نشد کجا....سیریوس هم همین دور و برا می پلکه اما دیگه توی محفل نمیاد..

هر دو نفر آهی از سر حسرت کشیدند. چند دقیقه ای سکوت آزار دهنده ای برقرار شد.تا اینکه فکر نابی به ذهن لرد سیاه بی یاور رسید و در چشمانش برقی عمیق درخشید. او رو به دامبلدور بی یاور کرد و گفت:

- میتونیم یه گروه راه بندازیم این دفعه با هم... اسمش هم میذاریم ققنوس خوار ها! چطوره؟

صبح روز بعد تیتر روزنامه ها این گونه بود:

دو جبهه هم جهت میشوند! گروه ققنوس خوار ها راه اندازی شد! هنوز اطلاعاتی از اقدامات این گروه در دست نیست اما داوطلبین میتوانند برای عضویت به آدرس زیر مراجعه کنند یا با این شماره تلفن تماس بگیرند:........



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵ چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۰
#29

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۴۳:۲۱
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 970
آفلاین
سوژه جدید

خورشید می درخشید. هوا گرم بود. هیچ کس در ایستگاه کینگزکراس نبود بجز یک نفر. مردی با قدی بلند و رشید ، با ریش هایی بلند ، قیافه ای چروکیده اما زیبا ، دستانی پر قدرت و ...

دامبلدور به قطاری که مدت ها بود بدون هیچ حرکتی مقابلش ایستاده بود ، زل زده بود. احساسی عجیب به او دست داده بود. فکر می کرد تنهاست.

دیگر هیچ جنگی بین او و ولدی پیش نمی آمد. البته خودش هم منتظر جنگ نبود چون فکر می کرد دیگر جنگ هم هیجان خودش را از دست داره بود.

... او به یک هم دم نیاز داشت.

چند متر آن طرف تر

خورشید می درخشید. هوا گرم بود. هیچ کس در ایستگاه کینگزکراس نبود بجز یک نفر. مردی با قدی بلند و رشید ، با صورتی بدون مو ، قیافه ای صاف اما زیبا ، دستانی پر قدرت و ...

ولدمورت به قطاری که مدت ها بود بدون هیچ حرکتی مقابلش ایستاده بود ، زل زده بود. احساسی عجیب به او دست داده بود. فکر می کرد تنهاست.

دیگر هیچ جنگی بین او و ریشی پیش نمی آمد. البته خودش هم منتظر جنگ نبود چون فکر می کرد دیگر جنگ هم هیجان خودش را از دست داره بود.

... او به یک هم دم نیاز داشت.

ساعاتی بعد

ولدمویت و دامبلدور در حای که قدم زنان ، غرق در تنهایی های خود بودند ، به یکدیگر برخورد کردند.


تصویر کوچک شده


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۵:۰۷ جمعه ۵ فروردین ۱۳۹۰
#28

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۴:۳۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5580
آفلاین
طی دو روز آینده مرگخواران کاری از پیش نبردند.بجز اینکه سر روفوس تبدیل به گلابی و به جای دست چپ رز ویزلی یک کدو حلوایی سبز شده بود.علاوه بر تمرین برای یاد گرفتن طلسم مجبور بودند روح لرد سیاه را در جسم دامبلدور تحمل کنند که کار واقعا سختی بود!

-ریشی پاشو برو گمشو اون طرف بشین، میخوام تمرین کنم.
-بله؟
-اوه ببخشید ارباب.من همش فراموش میکنم که روح مقدس شما در این جسم مزخرف قرار گرفته.


یک روز بعد:


هر دو ارتش سیاه و سفید در مقابل ماموران در انتظار تعیین تکلیف بودند.یکی از ماموران که شباهت عجیبی به دیوانه ساز داشت رو به دامبلدور(که روح ولدمورت درونش بود)کرد و گفت:
-خب...حالا یکی یکی توضیح میدین.تو بگو ببینم مشکلتون چیه؟

ارباب با جسم دامبلدرو شروع به صحبت کرد:
-خب...ببین...ما اول اومدیم بهشت.اشتباهی اومدیم.ولی اشتباهه دیگه.پیش میاد.ما که نخواستیم اینجوری بشه.بعدجسم این ریشی از اون طرف اومد روح منو تسخیر کرد.بعد من زیر یه درخت نشسته بودم که یهو دماغم دراز شد اونم در حالیکه من اصلا دماغ نداشتم.بعد زدم رز ویزلی رو لت و پار کردم.بعد....

مامور که آثار سرسام به وضوح در چهره اش مشخص بود بااشاره دست لرد را ساکت کرد.
-من که نفهمیدم شماها چی میگین.داستان هر کدومتون از اون یکی گیج کننده تره.حالا به زبون خوش اعتراف کنین ببینم کدومتون گروه خوبه هستین و کدومتون بدین؟

اسکورپیوس با عجله جلوی صف پرید.
-اجازه...اینا بدن...این ریش درازه با اون گریندل والده روابط مشکوک دارن...بعدشم...

مامور یقه دامبلدور را گرفت.
-پس تو میری جهنم!

لرد سیاه شروع به اعتراض کرد.
-بابا آخه روح من این توئه.اول منو از تو این در بیارین بعد بفرستینش هر جا دلتون میخواد!

جیمز سیریوس پاتر در حالیکه دست ولدمورت را گرفته بود شروع به صحبت کرد.
-خب عوضش این عمو کچله هم باباشو کشته.پروفسور اسنیپم کشته...تازه خیلیای دیگه رو هم کشته....تازه به منم فحش داد!


-داد که داد....بچه پررو.فحش ارباب گله، هر کی نشنوه....
-خب ما هم به اون فحش میدیم...تازه درباره هورکراکسها و چگونگی درست شدنشون هم باید ازش سوال بشه.
-بله....و بعد از اون درباره خواهر دامبلدور تحقیقاتی به عمل میاریم و...
-تو یکی حرف نزن مو وزوزی.... اون جن بیچاره بی گناه، دابی رو کی کشت؟


ماموران با فریاد بلندی هر دو گروه را وادار به سکوت کردند.
-سکووووت....با وجود بازجویی های مکرر، نه ما و نه مرلین کبیر متوجه نشدیم که کدوم شما بهشتی هستین و کدوم جهنمی...برای همین تصمیم گرفته شد که به هر دو گروه یک فرصت مجدد داده بشه.همتون زنده میشین!به دنیا برگردین و سعی کنین خوب باشین...


در حالیکه دامبلدور و ولدمورت سرگرم جر و بحث درباره ابرچوب دستی و صاحب واقعیش بودند همه جادوگران سیاه و سفید ناپدید شدند و برای استفاده از فرصت دوباره ای که در اختیارشان قرار داده شده بود به دنیا بازگشتند...


پایان سوژه


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۰/۱/۵ ۱۵:۱۱:۱۶

زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۳:۲۹ جمعه ۵ فروردین ۱۳۹۰
#27

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۲:۳۱:۴۱ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1472
آفلاین
- هیچی. انقدر تمرین میکنی تا یاد بگیرید.
- ارباب! یه سوال. شما که دماغ نداشتین چه طوری دماغتون دراز شد؟

لرد ولدمورت به فکر فرو رفت و سریع آینه ای را از روی زمین قاپ زد. به خودش نگاه کرد. موهایی پر پشت داشت و بینی عقابی که حالا دراز شده بود. همچنین عینکی نیم دایره ای که روی قوز بینی اش تکیه داده شده بود.

-


جهنم

مرگخواران شکست خورده بودند. گلرت در تمام طول مبارزه تمام قضایا را فاش کرده بود اما هیچ اتفاق به خصوصی نیفتاده بود. گلرت بینی اش را از خون تمیز کرد. اگوستوس موهایش را درست کرد. و آلبوس دامبلدور در انتظار ماموران حراست بود در حالی که نمیدانست که نیازی به آمدن ماموران حراست نیست. ناگهان چشم های دامبلدور صاف و مانند آینه دید. اتفاقی که سال ها بود نیفتاده بود. دامبلدور دستی به عینکش زد اما متوجه شد که عینکش نیست. دستانی سفید پیدا کرده بود. سفید و بی رنگ. سریع خود را در آهن گداخته ای در آن اطراف دید. آه بینی اش! بینی قشنگش! دیگر نیود. چیزی مثل دو سوراخ. مو هایش! ریشش!

- تام!!!!!!! من تام شدم!!!!

جسم دامبلدور در بهشت رفته بود اما روحش نه. همین طور جسم لرد سیاه. و روح لرد سیاه اکنون در بدن دامبلدور و روح دامبل در بدن لرد سیاه بود.

اکنون فقط کافی بود جای روح ها عوض شود که دیگر کار ماموران جهنم نبود. ماموران بهشت باید روح ها را جا به جا میکردند که تا دو روز دیگر طول میکشید و روح ها به مرور جا به جا میشدند. مرگخواران دو روز وقت داشتند تا آن افسون نجات بخش را بیاموزند و گرنه همه بعد از انتقال کامل روح اربابشان به جهنم منتقل میشدند.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۲:۳۱ جمعه ۵ فروردین ۱۳۹۰
#26

لوسیوس مالفوی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
دیروز ۷:۲۲:۵۷
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 817
آفلاین
در جهنم.
لردسیاه زیر سایه بید نوازش کن در حال استراحت بود... بید نوازش کن برگهای لطیفش را روی سر بی موی لرد میکشید.

لردسیاه: چه احساس خوبی من هرگز اینجا را به همین راحتی به دست دامبل مفت خور نمیدم... لرد سیاه جامی در دست داشت آن را بالا گرفت فرشته کوچکی که بالای لرد بال بال میزد و کوزه ای در دست داشت باز هم برای لرد سیاه نوشیدنی شهد گلهای بهشتی و عسلی ریخت... :pint:
مرگخواران که همگی در حال تمرین یکی یکی طلسم ها بودن تا شاید بتوانند طلسم پیچیده ای که رز پیدا کرده بود را اجرا کنند.. تیکه پاره و کلافه شده بودن... صورت رز حالا علاوه بر زخم های مشت های لرد دچار سوختگی طلسم ها هم شده بود... یکی از مرگخواران به طرف لردسیاه رفت گفت:

-لردسیاه این طلسم خیلی پیچیده است ما هر چی می پیچیم باز طلسم هم میپیچه... شما که اجرای این طلسم برایتان آنجور که میگید خیلی راحت هست چرا به ما مرگخواران هم یاد نمی دهید... شما که بزرگنرین جادوگر هستید...

لرد سیاه که کمی مظترب شده بود: چی من؟!
آه آره این طلسم ها برای من مثل آب خوردن ولی من میخوام شما یاد بگیرید تا همه شما بتونه در بهشت بمونه پس برید بازم سعی کنید هر وقت موفق شدید برگردید تا ببینم خوب یاد گرفتید یا نه ...
لرد سیاه که حالا دروغ گفته بودکه این طلسم را بلد هست تا مرگخواران را وادار به اجرای آن کند تحت یک جادوی کهن بهشت قرار گرفت....
دماغ لرد سیاه لحظه به لحظه از کله کچلش فاصله می گرفت و کش می امد...
مرگخواران:
لرد سیاه:

لرد سیاه که حالا یه مشکل دیگه هم پیدا کرده بود به یکی از فرشته ها گفت این چه بلای هست؟

فرشته: این یک طلسم کهن بهشت است که اگر کسی در بهشت درغ بگوید اینجوری می شود.

مرگخواران: که تو بلدی این طلسم را اجرا کنی حالا چه خاکی توی سرمون برزیم؟


ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در تاریخ ۱۳۹۰/۱/۵ ۱۲:۳۹:۴۲

مثل یک دفتر خاطرات جادویی (تام ریدل) اگر اتفاقی به پستی از من برخوردیدو خوشتان آمد قلم پر را بردار و یک جغد برام ارسال کن...


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۱:۰۳ جمعه ۵ فروردین ۱۳۹۰
#25

اسکورپیوس مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۴ چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۴:۳۷ شنبه ۷ تیر ۱۳۹۳
از بی شخصیت ها متنفرم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 157
آفلاین
آلبوس در حالی که یاس نا امیدی از حراست جهنم خارج شد و در حالی که افراد گلرت به او گوجه ی کبابی پرت می کردند آه کشان فریاد زد: ببینید فردا بین من و همه ی شما یک جنگ در می گیره اگر من پیروز بشم من به بهشت راه پیدا می کنم اما اگه شما پیروز بشید، شما به بهشت راه پیدا می کنید!

گلرت در حالی که لبخندی شیطانی بر لب داشت گفت: ببین فردا ما چه ببریم چه ببازیم، ما می ریم بهشت!

-کلمه ی زرشک به گوشت خورده؟

-آره فقط یادم نمیاد مورد استفاده اش کی بود!

دامبلدور لبخند ملیحی زد و گفت: خب من بهت می گم فرزندم!

-جدا؟ بگو پس دامبل!

دامبلدور قبل از این که گلرت داده ها را تجزیه و تحلیل کند و به جواب خاصی برسد از آنجا دور شد تا مدت کوتاهی که دارد را استراحت کند!

-خب منظورش چی بود؟

گلرت همچنان داشت با خودش داده ها را بررسی می کرد که جسم سختی به سرش برخورد کرد و او نقش زمین شد!

-

-جای اینکه به معنی کلمه ی زرشک فکر کنی بیا یه راهی پیدا کن این یارو رو بکشیم این که همه ی ما رو دو سوته قورت می ده!

گلرت که سرش را می مالید به پیتر پتی گرو که یک چکش آهنی در دست داشت گفت: مگه مرض داری پیتر! خب بذار قورتمون بده!

-خب ما نمی تونیم از این جهنم بریم بیرون!

-خب نتونیم!

پیتر که دید این گلرت خیلی شوته بار دیگه به کلش کوبید و گفت: خب احمق باید یک کاری بکنی که اینجا نمونیم!

- چرا؟

-برای اینکه اینجا جهنمه!

گلرت ناگهان با شادی گفت: آهان فهمیدم منظورت چیه!

- خب خسته نباشی!

گلرت در حالی که قیافه ی خفنی به خود گرفته بود گفت: خب کاری نداره کافی قضایای بین من و دامبلدور فاش بشه!


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۳۹۰/۱/۵ ۱۱:۲۲:۵۷

هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰ پنجشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۰
#24

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۲:۳۱:۴۱ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1472
آفلاین
مرگخواران در هول و ولا بودند و به دنبال ورد هایی که بتونه اونا رو اونجا نگه داره میگشتند.
- پیدا کربم!

باز هم صدای رز ویزلی بود که فراید می زد اما هیچ کس به او اهمیت نداد. درست مثل چوپان دروغگو. چشم چپ رز حال عجیبی پیدا کرده بود و لبش بریده بود و خون ریزی میکرد. بینی اش هم کج شده بود.احتمالا شکسته بود.همه و همه در اثر ضربات متوالی لرد سیاه.

- اید دفه واگعا بیدا کربم!
- دوباره چیه؟
- ایداهاش! فگط یه کب سخته...

رز دور شد تا صورتش را بشوید و بینی اش را ترمیم کند و بقیه ی مرگخواران به همراه لرد سیاه به خواندن مطالب توی کتاب مشغول شدند.

- عجب حرکت پیچیده ای داره....
-چه وردی!
-چقدر طولانیه..

- ساکت! شما یادتون رفته که ارباب بزرگترین جادگر تاریخه؟

جهنم
- ولم کن!
- پسر جان آخه با گرفتن ما چه نفعی به شما میرسه؟

مرگخواران دامبلدور و جیمز را دوره کرده بودند و به آنها اجازه ی عبور نمیدادند.مرگخواران آن دو را با قدرت گرفته بودند و کتک میزدند و جیمز و دامبلدور با کمال میل جواب میدادند و آن چنان لگد پرانی میکردند که ماموران حراست جهنم مطمئن شدند آنها زیاد پاک و مقدس نیستند و بیخیال بردن آن دو شدند.
گلرت قهقهه ی شیطانی زد و دامبلدور را روی سنگ های داغ جهنم رها کرد و رفت. دامبلدور با نا امیدی به جیمز خیره شد و با هم به سمت حراست راه افتادند تا ماجرا را توضیح دهند.

حراست جهنم
- آقا این بود کل ماجرا ما تمام عمر با مرگخواران جنگیدیم.
-خب؟
- خب ما گروه پاک و بهتر بودیم.
- من این حرفا تو گوشم نمیره. فردا میجنگید. با چوبدستی. گروه برنده میره بهشت.

گویی جنگ های طولانی مرگخواران باید در جهنم هم ادامه میافت! دامبلدور آه عمیقی کشید و از جا برخاست.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶ پنجشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۰
#23

اسکورپیوس مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۴ چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۴:۳۷ شنبه ۷ تیر ۱۳۹۳
از بی شخصیت ها متنفرم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 157
آفلاین
دامبلدور که گیج شده بود،مهربانی گفت :فرزندم مگه من الان داخل بهشت نیستم؟

-نه متاسفانه شما در جهنمین!من هم ...

دامبلدور با شنیدن این جمله چشم هایش گرد شد و شیشه های عینکش با دیدن این گرد شدن بیش از حد از ترس ترک خوردند و به زمین ریختند! دامبلدور در حالی که دیگر جایی را نمی دید گفت: فرزندم من قادر به دیدن جایی نیستم! باید مرا خودت از این محل کذایی خارج کنی! وا مصبیت ها! آلبوس در جهنم مسخره ی عام و خاص می شوم!

مامور در حالی که از شنیدن این مسئله غمگین شده بود گفت: باشه من شما را بلند می کنم و به ایستگاه کینگزکراس بر می گردونم!

بعد از چند ثانیه او دامبلدور را بلند و به کول گرفت و به سمت درب خروجی به حرکت در آمد. جیمز نیز پشت سر آنها راهی شد.

دسته ای از مرگخواران که به جهنم منتقل شده بودند با تعجب با آن دو زل زدند و گفتند: اون آلبوس دامبلدور نیست. اونی یکی هم که جیمزه! اینا دو تا اومدن جهنم چیکار؟

گلرت در حالی که در میان آنها اکنون برتر بود گفت: حالا که اومدن دیگه نباید بذاریم برن!

بهشت

لرد سیاه در حالی که یک کتاب جادوگری دیگر را نیز تماما مطالعه کرده بود، گفت:توی این هم نبود. هیچ سحری نیست که بتونه ما رو از این فلاکت نجات بده!

-پیدا کردم!

همه از شنیدن صدای جیغ رز به خود آمدند و گفتند: چی شده رز؟

رز در حالی که در چشم هایش برق شادی دیده می شد، بلند بلند شروع به خواندن کرد: معجزه ی قرن! این جادو می تواند شما را به کمال زیبایی برساند به طوری که هر مردی عاشقتان شود!

- رز ارباب بهت هشدار داده بود که ضرب شصت قوی داره گوش نکردی!

-شترق(افکت صدای چک)

-بگردین دنبال یه جادو که با اون بتونیم اینجا بمونیم در غیر این صورت همتون به سرنوشت رز ویزلی دچار می شین!

ملت:


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۳۹۰/۱/۴ ۱۷:۳۷:۲۹

هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۷:۱۶ چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۰
#22

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۴:۳۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5580
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه مرده.در اون دنیا بهش ماموریت داده میشه که در ایستگاه کینگزکراس منتظر ارواحی که به اونجا میان بمونه و سفیدا رو به سمت چپ(جهنم) و سیاها رو به سمت راست(بهشت) راهنمایی کنه و در آخر خودشم به سمت چپ بره.
لرد به انتظار میشینه و به زودی گروهی از مرگخوارا سر میرسن.لرد اشتباها اونا رو به سمت راست راهنمایی میکنه و همه با هم وارد بهشت میشن.با دیدن بهشت خیلی زود متوجه میشن که اشتباهی اومدن ولی از این اشتباه چندان هم ناراحت نیستن!
لرد و مرگخوارا در بهشت با پیرمردی مواجه میشن که بهشون میگه اونا تو بهشت هم قدرت جادویی دارن و میتونن هر طلسمی رو اجرا کنن بجز طلسمهای ممنوعه.در حالیکه لرد و مرگخوارا دارن از امکانات مجانی بهشت استفاده میکنن رودولف متوجه میشه که ماموران حراست بهشت متوجه جابجایی دو گروه با هم شدن و دارن دنبال مرگخوارا میگردن و این موضوع رو به لرد و بقیه اطلاع میده.
__________________________________________
چند کیلومتر دورتر...جهنم!:

آلبوس دامبلدور در دیگ سیاهرنگی نشسته بود.موجودی چنگک به دست با دو شاخ قرمز رنگ هر از چند گاهی او را در مایع مذاب داخل دیگ فرو میبرد.
-هی...جیمز....این جکوزی زیادی داغ شده!تو اوضاعت خوبه؟

جیمز که توسط چند کوتوله روی تختی بسته شده بود وبطور مرتب مورد اصابت ضربه های یویوی آنها قرار میگرفت قادر به جواب دادن نبود.دامبلدور نگاهی به دور و برش انداخت.
-نمیفهمم...اینا همشون علامت شوم دارن!چرا همه مرگخوارا اومدن بهشت؟صدها بید کتک زن...میلیونها جادوگر سیاه.اینجا هیچ آب و غذایی وجود نداره...بهشت اونقدرا که میگفتن جالب نیست!

موجود چنگک به دست آلبوس را از دیگ خارج کرد.
-برو گمشو...وقتت تموم شده.نیم ساعت دیگه برگرد بریم مرحله بعد.

آلبوس حوله ای دور خودش پیچید و در حالیکه از تشنگی رو به هلاک شدن بود به تنها کافه موجود در ان محل رفت.پیرزن عجوزه ای منو را جلویش پرت کرد.
-زود انتخاب کن ابله...کلی کار دارم.

دامبلدور بی توجه به توهینهای پی در پی پیرزن نگاهی به منو انداخت.
-هوووم؟اینجا که فقط آب گرم و گل آلود وجود داره!

پیرزن منو را از روی میز برداشت.
-همینه که هست.میخوای بخوا...نمیخوای گورتو گم کن.

دامبلدور کیسه پولش را بیرون آورد.
-نه نه...همین خوبه...یه بطری برام بیارین.قیمتش چقدره؟

پیرزن لبخند مرموزی زد و جواب داد:
-سی و سه نالات...

دامبلدور با تعجب پرسید:نالات؟این دیگه چه جور پولیه؟واحد پول کجاست؟

پیرزن در حالیکه از میز دامبلدور دور میشد با لحن تمسخر آمیزی جواب داد:واحد پول هیچ جا!این واحد پول اصلا وجود نداره.ولی قیمت یه بطری آب همینه.اگه میتونی بپردازی بگو برات بیارم.

دامبلدور تشنه و غمگین از کافه خارج شد...به محض خروج با ماموران حراست جهنم که در بدر دنبالش میگشتند مواجه شد.
-جناب دامبلدور؟خیلی عذر میخواییم.ظاهرا یه اشتباهی صورت گرفته...شما باید منتقل بشین به بهشت!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵ سه شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۰
#21

روفوس اسکریم جیورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۶:۴۸ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶
از دواج يك امرحسنه است !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 690
آفلاین
مرگخواران و اربابشان که از بودن در بهشت و استفاده از امکانات آنجا به وجد آمده بودند ، با دیدن غذاها بدون معطلی شروع کردند به خوردن ...

در آن جمع همه خوشحال و سرحال به نظر میرسیدند زیرا بودن در آن مکان و با آن شرایط آرمانی آرزوی هر انسانی بود ولی در آن جمع تنها یک نفر بود که گویی از بودن در آن شرایط لذت نمیبرد و او مورفین گانت بود ...


- مورفین پس چرا هیچ چیزی نمیخوری ؟ اصلا این چند وقتی که اومدیم اینجا زیاد سرحال به نظر نمیای !

- دشت به دلم نژارید ! اشن اژ وختی که اومدیم اینژا من حتی یه پک شیگار هم نکشیدم . اونوخت شما انتژار دارید من رو فرم باژم؟

رودولف پوزخندی زد و از جایش بلند شد و گفت : نگران نباش ! الان میرم واست از یه جایی یکم مواد میارم ! هرویین دوست داری ؟

صورت مورفین همچون غنچه ای شکفته شد و دندان های سیاه و کرم خورده اش در آن لحظه پدیدار شدند ...

- اگه تونشتی ماریژوانا و کراک واشم بیار. هرویین هم بد نیشت ولی این دوتا بیژتر میچشبه !


بیست دقیقه بعد ...

لردولدمورت و مرگخوارانش همگی غذاهایشان را تناول کرده بودند و منتظر رودولف بودند تا برگردد و همگی با هم در بهشت دوری بزنند و جاهای دیدنی آنجا را ببینند ولی رودولف قدری تاخیر کرده بود .

پس از گذشت لحظاتی رودولف در حالی که بسیار مضطرب و آشفته به نظر میرسید ، نزد لرد آمد ... البته بدون مواد !

- چرا اینقدر آشفته ای؟ اتفاقی افتاده ؟

رودولف به سختی آب گلویش را قورت داد و گفت : سرورم ، متاسفم که این خبر رو بهتون میرسونم ولی باید بگم که وقتی برای تهیه مواد مورفین به بیرون کافه رفتم ، متوجه شدم که دوتا مامور حراست بهشت دارن با هم پچ پچ میکنن ...

- خب این به ما چه ربطی داره ؟ چطور جرئت میکنی که وقت گرانبهای منو با این حرفای خاله زنک بازی میگیری؟


رودولف که چهره اش مظلوم تر از هر زمانی دیگر شده بود ، با استرس گفت : ولی سرورم من که یواشکی به حرفای اونا گوش کردم ، متوجه یه چیزایی شدم. متاسفانه حراست بهشت و جهنم متوجه شده اند که دو گروه جابجایی وارد بهشت و جهنم شدند . در نتیجه اونا از همین الان دارن دنبال ما میگردن تا ما رو پیدا کنند و بفرستمون جهنم ! هر جور شده باید فرار کنیم .

ترس و دلهره وجود تک تک مرگخواران را فرا گرفت .


ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در تاریخ ۱۳۹۰/۱/۲ ۲۳:۳۱:۴۱

خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.