هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳ جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۶
#39

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
خلاصه:

لرد و مرگخوارا به باغ وحش هاگزمید اومدن. در باغ وحش حیوانات به کمک زبان ماری از لرد درخواست میکنن که به مشنگ ها آموزش رفتار درست با حیوانات رو یاد بدن. اما در حینی که مرگخوارا و لرد در حال آموزش به مشنگ ها هستن، به طور اتفاقی یه اتاقک پفیلا فروشی رو پیدا میکنن...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگخواری که پیام را شنیده بود، یک عدد پفیلا را برداشت، و بعد با تردید آن را در دهان خود جا داد.
- اوه... یا... یا خود مرلین... این... این فوق العادس! هرچند که یکم طعم رودولف میده به نظرم. اوه... رودولف تویی افتادی اونجا؟

مرگخواران ترجیح دادند خود را به کوچه هری چپ بزنند و اصلا متوجه نشوند که مرگخوار مذکور، چطور طعم رودولف را میداند. اما به هرحال، همگی به سوی اتاقک پفیلا فروشی هجوم آوردند و مشغول غارت پفیلاها شدند...

- کی به شماها اجازه داد بدون ما از اون چیزای بد رنگ بخورید؟
- ارباب، رنگشو بیخیال... طعمش فوق العادس!

چشمان لرد، روی مرگخواری که سخن آخر را گفته بود، تنگ شدند. و همین کافی بود تا آن مرگخوار به سرعت از صحنه محو شود.

لرد سیاه، پس از اطمینان از اینکه آن مرگخوار خودش را جایی در قفس شیرها مخفی کرده، به هیاهوی مرگخواران در اطراف اتاقک پفیلا فروشی نزدیک شد.
- اهم.

مرگخواران، گویی که پتکی در سرشان فرود آمده باشد، متوقف شدند. آنها مرگخوارانی بودند بسیار "اهم" شناس. و البته "اهم" اربابشان را بهتر از "اهم" هر کس دیگری تشخیص میدادند. نتیجتا همگی، در همان حال که روی اتاقک دولا شده بودند، به حالت اسلوموشن از آن فاصله گرفتند تا راه برای لرد سیاه باز شود.

لرد سیاه جلو آمد و در وهله اول به رودولفی که همچنان در حال چرخیدن و هم خوردن بود نگاه کرد.
- به نفعته که این چیزای بدرنگ مزه تو رو نگرفته باشن رودولف. و یکیتون هم بیاد این رو برداره ببره از جلوی ما!

رودولف، در همان حال که داشت توسط دیگر مرگخواران از صحنه خارج میشد، گفت:
- ارباب میشه ببخشید؟ ولی همچین بد رنگ هم نیستن ها!
- سفید به نظرت بد رنگ نیست رودولف؟

رودولف کبود شد. و زمانی که دست لرد سیاه را دید که به سوی جیب ردایش میرود، به سرعت خود را از بین مرگخواران بیرون کشید و جیغ زنان، در افق های دورتر باغ وحش محو شد.
لرد سیاه تنها شانه ای بالا انداخت، دست در جیب خود کرد، گالیون هایش را شمرد و سپس گفت:
- خب... بیارید ببینیم چی هستش این خوراکی... البته میدونیم خودمون. ولی خب دل نداشتمون میخواد که از زبان شماها بشنویم توصیفشو. و بعد هم باید بلند شیم بریم دنبال آموزش آداب رفتار با حیوانات به ماگل ها.

مرگخواران با شنیدن این سخن لرد، از پاسخ باز ماندند و تصمیم گرفتند بدون سخن گفتن به دستور وی عمل کنند.



پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۴:۳۲ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۶
#38

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
مرگخواران یکی یکی مشنگا رو که تو صف نه چندان مرتب ایستاده بودن رو کنار زدن و خودشونو به اتاقک رسوندن. درواقع شاید هم زیادی رسوندن.

- من دارم... هم میخورم.

مرگخوار بخت برگشته یا شاید هم بخت پیچ خورده در چاله‌ای که توی میز بود افتاد بود. تنها صحنه‌ای که بقیه مرگخواران میدیدند دوپایی بود که به سرعت به دور خودش میچرخید. مردی که صاحب اتاقک بود با حسرت به پفیلاهایی که بیرون میریختند و حیف میشدند نگاه میکرد، به چشم پول. اما همه این طور فکر نمیکردند.

- اینا چی بود؟ هرچی بود اینجا رو کثیف کرد. وظیفه وینکی پاکسازی بود. وینکی جن پاکساز خوب؟

وینکی جاروشو بیرون آورد و میخواست مشغول تمیز کاری شه که یاد یه نکته مهم افتاد.
- اما وینکی، جن وزیر. وینکی وقت نداشت.

جن شونه‌ای بالا انداخت و با آهنگی حماسی از صحنه دور شد.
در لا به لای همین آشفته‌ بازار از درون چاله‌ای که یکی از مرگخواران در آن گیر کرده بود، یکی از پفیلاها خودشو نجات داد. اون پروازکنان به سمت بالا حرکت کرد، تا این که مانعی رو سر راهش دید، حشره‌ای آبی رنگ.

- هیولا.

لینی نحیف بود و کوچولو. تا خواست از برخورد با پفیلا جلوگیری کنه، جسم وارد دهنش شد.
- این...

چشم های لینی از شدت هیجان برقی زد و شروع به ویبره‌ به سبک حشرات شد.
- عالیه.

درواقع کسی صدای لینی رو نشنید. پیکسی هم به این موضوع اهمیتی نداد. حشره آبی چشم هاشو چرخوند. نیازی به ذهن ریونکلاوی‌اش نبود تا بفهمه منبع پفیلاها چاله‌ایه که یکی از مرگخوارا توش هم میخوره. روی چتری که بالای چاله بود ایستاد، آماده شیرجه زدن شد و بالاخره خودش رو داخل چاله انداخت.

لینی:

اما برای جیغ زدن خیلی دیر بود؛ چون اون داشت با سرعت هرچه تمام به سمت پای مرگخوار برعکس میرفت... و بله، حشره شوت شد.
- اما... اونا... خیلی... خوشمزه... بودن....

پیکسی آخرین تلاش‌هاش رو برای رسوندن پیامش کرد و موفق شد. یکی از مرگخواران زمزمه‌ای شنید و از کنجکاوی به سمت یکی از پفیلاها رفت.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
#37

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
لرد بعد از کمی دویدن و هضم کردن غذای عصر ایستاد.
-خب دیگه کافیه! سانسروسیمیستا!

-هاااام!
مار عظیم و الجثه ای آرواره هایش را باز کرد و در یک حرکت سه میمون را در شکمش جا داد. مرگخواران همگی در جای خود میخکوب شدند. بقیه حیوانات باغ وحش هم همینطور. مار اندکی به این طرف و ان طرف خزید و دور پای لرد ولدمورت چرخی زد و پیـــــس آرامی کرد.

-اما ارباب شما میخواستید به حیوون ها لطف کنید نه که غذای نجینی بشن.
-مگه نجینی ما حیوون نیست؟
-اوه بله ارباب!
-الان به پرنسس ما گفتی حیوون ؟
-

مرگخوار مذکور رنگ صورتش سفید شد و قبل از اینکه مورد خشم بیشتر لرد قرار بگیرد به پشت جمعیت مرگخواران رفت. لردسیاه روی صندلی که انجا بود نشست و نجینی هم با جثه ی بزرگش روی صندلی خزید و کاملا ان را در بر گرفت.

-خب مرگخواران ما! خسته شدیم. ما همین جا استراحت میکنیم...اهم ... اون چیه ؟

لرد بدون کج کردن گردنش تنها با نگاهش به اتاقک کوچکی اشاره کرد که بوی خوبی از انجا بیرون می اومد و مردی با پیراهن سفید در حال درست کردن پف فیل بود. تیم تجسس مرگخواران سریعا به سمت اتاقک رفتند تا بفهمند که انجا چیست و چه کار میکند تا بتوانند به لرد پاسخ دهند. لیسا اولین کسی بود که به اتاقک رسید و سرش را از پنجره ی اتاق داخل کرد.

-عه خانوم! چه وعضشه برو ته صف!

لیسا به صف طویلی که ابتدایش جلوی اتاق بود نگاه کرد.
-من برم ته صف؟ الان به من گفتی برو ته صف؟ قهرم اصن اقا قهرم، قهرم قهرم.
و گریه کنان از اتاقک دور شد. بقیه مرگخواران تازه به اتاقک رسیده بودند و سرشان را داخل کردند.


ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۳۱ ۲۲:۵۵:۲۷

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
#36

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
لرد ولد مورت که به راحتی میتوانستند وجود سه میمون را بر روی خود حس کنند، به ردای خود نگاهی افکندند.با تعجب، به سه میمون که در کمال آرامش به نورافکن این مرد سیاه پوش نکاه میکردند، خیره شدند. کم کم تعجب درون چشمان لرد، جای خود را به خشم داددند. به سرعت چوب خویش را درآوردند و به سمت آن سه حیوان وقیح گرفتند.خواستند ورد را بر زبان جاری سازند که یکی از مرگخواران به حرف درآمد.

_قربان! قصد دخالت ندارم. میدانم کارشان بسیار ناپسند بوده. اما شما قصد لطف به این حیوانات را دارید نه کشتنشان!

لرد که گویا خشمشان با سطل آبی فروکش کرده بود، به سوی مرگخواران برگشتند.

_موز.
_بله؟
_به ما موز بدهید.
_بله...البته!

لرد موز ها را گرفتند و به سمت میمون ها قدم برداشتند. موز ها را جلوی صورت میمون ها گرفتند تا لطف اصیل زادگان گوش تمام فلک را پر کند.میمون ها که تا کنون محبتی از جانب دیگران نگرفته بودند به سمت لرد حمله ور شدند؛ که موجب شد لرد احساس محبت و خطر را با یک دیگر اشتباه بگیرد و شروع به گریختن بفرماید.

_موش بدو گربه تو رو نگیره!موش بدو گربه تو رو نگیره!

گروهی از مرگخواران به سمت صدا برگشتند و با مرد پفک خوار رو در رو شدند. وینکی مسلسل دیگری بیرون کشید و مردک را نشانه گرفت.

_وینکی جن مشنگ کش خوب؟

پس از مرگ آن مشنگ، سکوت باری دیگر بر باغ وحش حکم فرما شد. فقط صدای دویدن و جهیدن ها بود که گوش را می‌آزرد.سپس جسیکا بشکنی زد.

_ارباب موز ها! موز ها را رها کنید.
_خیر ما قصد لطف داریم!
_ارباب اینگونه لطف تان بیش تر به چشم می‌آید. قبل از آسیب زدن به خودتان!



پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۴:۳۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
#35

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
مرگخواران به سمت مردی که درحال پفک خوردن و آب کردن دل بز ها بود، حرکت کردند. میمون ها، که هریک قسمتی از مسلسل پوست کنده را به دهان میبرده و "عخ" گویان، در میاوردند، با نگاه هایشان مرگخواران را دنبال کردند.

- هی، تو!

مرد پفک به دهان، به سمت گوینده چرخید. با دیدن مرد کاملا سفیدپوست و کچلی که ردای سیاه بر تن داشت و عده ای "عجیب و غریب" پشت سرش، کمی به خود لرزید؛ اما بعد با خودش فکر کرد که:
- حتما یه عده منو هالو گیر آوردن میخوان اذیتم کنن!

و با تکیه به استدلال خودش گفت:
- برین بابا! برین یکی دیگه رو سرکار بذارین!

لرد با نگاهی سرشار از مفهوم "شوخی میکنه دیگه؟!" به مرگخواران پشت سرش نگاه کرد. از طرفی، میمون ها، متوجه لباس جالب و "باحال" مرگخواران شده بودند و با حسرت، از بالای درخت، به آنها نگاه میکردند. میمون اولی که عاقلتر (!) بود، رو به دوتای دیگر گفت:
- برم سروقتشون
- اما جناب! یادت رفته ما تو قفس میموناییم؟

میمون اولی، نگاهی به نشانه "خفه شو، اینجا فقط من حرف میزنم" به میمون سوم انداخت و گفت:
- خب جناب! ما خیلی لاغریم راحت از لای این میله ها میریم بیرون!

دو میمون دیگر نگاهی به هم و سپس به اولی انداختند.

- چیه؟
- چرا همون اول بهمون نگفتی تا زودتر از این قفس در بیایم؟

میمون اولی با کف دست به پیشانی اش زد. دوتای دیگر فهمیدند که این میمون هم عقلش از آن دو فزون تر نیست، بلکه ادعا میکند که هست، پس با خوشحالی به سمت میله های قفس حمله برده و سعی کردند از میان آنها بیرون بروند. با یک فشار، هرسه به بیرون پرتاب شده و درست روی لباس یک فرد از جمع سیاه پوش افتادند... ولدمورت!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
#34

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
- پیسی سیس سیپ.

صدای از چند سانتی متر آن طرف تر به گوش می رسید. جایی در نزدیکی سر لرد ولدمورت. جمله ای بود به زبان ماری و به این مفهوم که «می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟»

- پیییییس!

لرد بی آن که به دنبال منبع صدا بگردد، پاسخش را داده بود. نه!
در همان لحظه مرد دوچرخه سواری که از نزدیکی مرگخواران می گذشت با نگرانی به چرخ های دوچرخه اش نگاه کرد.

- سی سی پیسه!

اصرار صاحب صدا لرد را بر آن داشت که نگاه اش را بر آن جانور بدوزد تا لرزه به اندامش افتاده، دست از اصرار بردارد. پس لرد سرش را به سمت عقب چرخاند.
- تو؟!
- پیس!

سنجابی روی درخت نشسته و به لرد خیره نگاه می کرد. در حقیقت سنجاب همان موجودی بود که به زبان مارها با لرد مکالمه کرده بود.

- تو از کجا زبون مارها رو یاد گرفتی؟!

سنجاب با انگشت اشاره به درختی دیگر، جایی که دارکوبی بر شاخه درخت نشسته بود، اشاره کرد. دارکوب نیز با بالش مارمولک دراز کشیده بر روی سنگی را نشان داد. مارمولک بی آن که تغییری در حالت بی قیدانه اش ایجاد کند، با انگشت شصت به پشت سر و قفسی شیشه ای اشاره کرد.

- پیس پیس سیپیس! پیس.

درون قفس شیشه ای مار بزرگ و سبز رنگی دور یک قورباغه بسیار درشت چمبره زده بود و در حالی که با نگاهش وی را به تکرار وا می داشت، به انتظار نشست.
قورباغه پس از چند ثانیه سکوت را شکست.
- قوووووور!

مار با انتهای دم به پیشانی اش کوبید.
لرد که حال می دانست سنجاب از کجا زبان ماری را آموخته، به او نگاه کرده و از او دلیل مزاحمتش را پرسید.
- پیس پ سیپس؟
- پیسیییسی سیسیسس ساپیس.

لرد سری به نشانه تایید تکان داد.

- پس.
- پس چی ارباب؟
- با تو نبودیم هکتور... نه! با تو بودیم. برو از اون توپ قرمزه یک معجون برای ما درست کن.
- چشم ارباب.

سپس هکتور به سمت مکانی که خورشید در حال غروب بود دوید.
لرد با حرکت دست مرگخواران را فراخواند و آن ها نیز به دور او جمع شدند.
- این سنجاب می گه که مراجعه کننده ها به این جا با حیوانات رفتار خوبی ندارن و از ما تقاضای کمک کرده.

تقاضای کمک؟ از لرد سیاه؟ مرگخوار ها به جانور کوچک اشاره کرده و شروع به خندیدن کردن.

- هیس! ما می خوایم به این موجود کمک کرده و به این مشنگ ها طرز صحیح رفتار با جانور ها رو یاد بدیم... از اون شروع می کنیم.

و به مردی که پفک خوران به قفس بز ها خیره شده بود اشاره کرد.
در همان لحظه میمون ها که پوست مسلسل را کنده بودند، با لذت محتویات آن را تناول می کردند.


ویرایش شده توسط لاديسلاو زاموژسلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۳۰ ۲۱:۲۰:۵۴
ویرایش شده توسط لاديسلاو زاموژسلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۳۰ ۲۱:۲۲:۱۴

নীরবতা


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۷:۳۲ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
#33

آراگوگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۱ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
میمون ها موجوداتی نبودند که بی خیال یک جسم دراز مشکوک بشوند. بی خیال هم نشدند.
به آرامی و با احتیاط به مسلسل نزدیک شدند.

میمون اول: موزه؟
میمون دوم: اگه موزه، خیلی رسیده...رنگش تیره شده.
میمون سوم:موز رسیده مفید تره...بخوریمش!

میمون ها مسلسل را برداشتند و متوجه شدند که این موز رسیده، برخلاف موزهای رسیده قبلی، بسیار سفت است. یکی از میمون ها گاز محکمی به موز زد و در جا تمام دندان هایش را از دست داد و تا پایان عمر مجبور شد از مایعات تغذیه کند.

میمون اول که کمی عاقل تر به نظر می رسید به ماشه مسلسل اشاره کرد.
-فکر می کنم این دکمه شل کننده باشه. شلش می کنه که بتونیم راحت تر بخوریمش. شما دو تا الدنگ از تکنولوژی بی خبرین. اینا رو سفت بار میارن که وقتی با خودمون حمل می کنیم له و لورده نشه.

میمون دوم و میمون بی دندان که عقلی در کله نداشتند، قانع شدند.

میمون اول مسلسل را در دست گرفت. آن را به طرف انسان کچلی که در مقابلش قرار داشت گرفت...و ماشه را فشار داد!

صدای مهیبی از موز بلند شد و جادوگران به اطراف پخش شدند. همه...بجز جادوگر کچل!

-ای بی خردان...ما را حمایت کنید! چرا فرار کردید؟ ما مورد اصابت گلوله قرار گرفتیم و حتی فکر می کنیم که مردیم. بی ارباب شدید!

مرگخواران فورا به طرف اربابشان برگشتند... همه کاملا مطمئن بودند که لرد سیاه هدف گلوله قرار گرفته.

-ارباب...خبر بدی براتون دارم!
-چی شده؟ آروم بگو. ما طاقتشو نداریم. اونقدر درک و شعور ندارین که حداقل بگین یه خبر خوب دارم و یه خبر بد. اول کدومشو بگم؟
-ارباب اول کدومشو بگم؟
-مگه دو تا خبر داری؟
-نه...برای آروم کردن شما!
-خبرو بگو نادان!
-ارباب...شما...ترور شدین!

لرد سیاه نمی فهمید ترور شدن به چه معناست. روی ردایش به دنبال جای گلوله گشت...ولی پیدا نکرد.
-این گلوله لعنتی کجاست؟ نخورد به ما؟

-امممم...ارباب...فکر می کنم از سوراخ دماغتون رفت تو.

در حالی که مرگخواران و لرد سیاه در حال بحث درباره ترور بودند، مسلسل وینکی هنوز در دست میمون هایی قرار داشت که سعی می کردند پوستش را بکنند!




پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۸:۳۹ یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۶
#32

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۷:۰۷ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
- این چیه وینکی؟
- میمونه ارباب. ارباب وینکی همه چیز رو توضیح داد. وینکی جن متوضح خووب؟
- نه!
- ولی وینکی جن متوضح خووب!

لرد نگاهی به جن خونگی انداخت که فقط دو پایش از زیر کلاه وزرات پیدا بود. با دیدن کلاه، تمام کفش نیاوردن ها، شب بیداری های اجباری، حرف گوش ندادن ها و... در زمان برپایی ستاد های انتخاباتی یادش آمد.

- همچنان نه!
- ولی ارباب وینکی که ملت رو مسلسل بارون کرد براتون، جن خووب نبود؟

لرد باز هم فکر کرد. به زخم معده‌ی ناجینی که در اثر به رگبار مسلسل بسته شدن خانه‌ی ریدل به وجد آمده بود و به تمام رداهای سوراخش فکر کرد.

- باز هم نه.
- ارباب وینکی که مسلسل مجانی آورد سر سفره ها، آب و برق رو مجانی کرد؛ وینکی جن خووب؟

حافظه‌ی لرد آب و برق " مجانی " به یاد نمی‌آورد. حتی تا جایی که می‌دانست پول آب و برق در این دولت بیشتر هم شده بود.

- اصلا ورود حشره ها به خونه‌م هم به خاطر همون مسلسل های مجانیت بود که توری ها رو سوراخ کردن.نه!

وینکی له شد. وینکی نابود شد. وینکی بدون مسلسل سوراخ شد. وینکی کلاه وزرات درید و به قبرستان ریدل آپارات کرد.
ولی مسلسلش را جا گذاشت. مسلسلی که دیگر روی درخت ها بود!

گروه میمون ها رو درخت با گیجی به چیز عجیب غریب روبه رویشان خیره شده بودند. چه کاری از دست این شبیه چوب دراز و عجیب برمی‌آمد؟





پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۰:۲۸ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶
#31

دافنه مالدونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین

و بعله گراز افتاده به دنبال ولده مورت،او داره از دست گراز فرار میکنه و داد میزنه:
-کمک، یعنی هیچ کس نمیخواد به ارباب کمک کنه، ای احمقا؟

همه ی مرگخوارایی که اونجا بودن از گراز میترسیدن،به همین دلیل هیچ کس نرفت کمک کنه در همین لحظات که ولده مورت کمک میخواست و میدوید،با خودش گفت:
-من اربابم،چرا باید از یه گراز بترسم؟الان یه اوداکاداورا میگویم و می کشمش.
ولده مورت چوب دستیش رو درآورد و با تمام قدرت داد زد:
-اوداکاداورا.

و گراز هم مرد!جسیکا با خودش فکر میکرد که اگر همین جوری پیش بره که تمام حیوانات میمیرن
باید یه کاری میکرد ولی کار خاصی هم نمیتونست انجام بده، بعد از نابود شدن گراز همه ی مرگخوارا برای ولده مورت دست زدن چون که اون گراز کشت و او را به سمت قفس میمونا راهی کردن...


ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۸ ۱۰:۴۲:۲۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۳:۰۶ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶
#30

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
بالاخره توجه لرد، به موجود چاق و زشتی جلب شد که بینی خوک مانندی داشت و رنگش بیشتر به رنگ سوسکی - مخرج مشترک رنگ اورجینالش که قرمز بود و اثرات سیاهی شب - می ماند.
- چه موجود سیاه زیبایی! وینکی! این درو باز کن.

وینکی با ژست:" ارباب با من کار داره نه شما :relex:" جلو رفت و کلید را در قفل انداخت. تا آمد کلاس بگذارد، فریاد از کروشیو بدتر لرد، او را از جا دومتر بالاتر پراند:
- زودباش! وقت باارزش ما رو هدر نده!
- وینکی جن حرف گوش کن بود؛ وینکی زود در رو باز کرد. وینکی جن زود در بازکن خووب؟

لرد تصمیم داشت که بعدا حساب وینکی را برسد، اما چون فعلا کلیددار باغ وحش بود، کاری به کارش نداشت و اجازه داد تا از آخرین لحظات زندگی اش لذت ببرد.
- اسم این موجود چیست؟

جسیکا از پشت همه جلو آمد و گفت:
- گراز، قربان.
- هوم... گراز... در این فکر هستیم که این رو با خود به خانه مقدس ریدل ها ببریم...

و دستش را جلو برد که روی سر گراز رول ما، دستی بکشد که...
- خاک بر سرم!
- چیشده من تازه رسیدم!
- گراز افتاده دنبال ارباب!


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۸ ۳:۱۵:۴۹

این تلسکوپه، نه میکروفون!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.