هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۶:۵۳ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۳
#98

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۷ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۲۶ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۳
از زیر سایه لرد سیاه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 30
آفلاین
«ساعت ۳ و ۳دقیقه و ۳ثانیه نیمه شب، جنگل ممنوعه»


- مامی لـــولـــــو؟

ـــ مامان لــــولــــوها؟

ـــ مامانِشـــــون؟

ـــ مامان لولو، هــــــــــــــو!

بعله دوستان عزیز!همون طور که نظاره می کنید، ۳ ساعت و ۳دقیقه و ۳ثانیه از ۱۲ نصفه شب گذشته بود و ملت هاگوارتزی، در حالی که چرت می زندند، با اصوات عجیب و غریبی«از سر شالیزاری گرفته تا شبه مورفینی» مامان لولو رو صدا می کردند.

سارا کلن که یکی از سپر بلا های ماندانگاس شده بود، ناگهان بدون هیچ هشداری ایستاد و بلند، به طوری که به گوش همه گروه برسد گفت:«خیلی ببخشید که من جسارت می کنم در حضور مسئولین بلند مرتبه مدرسه حرف میزنما! ولی به نظرتون، اگه اسم مجرم رو این طوری با تمام وجود نعره بکشیم، مستقیم میاد پیشمون و خودشو تسلیم میکنه؟اون عزیزی که این پیشنهادو داد یه درصد فکر نکرد این طوری میفهمه ما دنبالشیم و فرار میکنه؟»

بعد از سخنرانی کاملا منطقی سارا، بین جمعیت همهمه ای به راه افتاد و هر کس، انگشت اتهام را رو به دشمنش می گرفت.
با این که مسئله چندان مهمی نبود ولی جماعت هاگوارتزی از هیچ فرصتی چشم پوشی نمی کردند...




پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳
#97

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۵:۴۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5580
آفلاین
-ما نمیاییم!
-خودتون برین!
-اصلا به ما چه!ما طلسم فرمان رو لولو ها اجرا می کنیم و مشکلمون حل می شه.

صدای فریاد اعتراض اسلیترینی های تخس، هاگوارتز را به لرزه در آورد! ولی چشم غره های پروفسور اسنیپ خیلی زود این لرزه ها را خاموش کرد.

به دستور روسای گروه ها، اعضای فعال و فداکار و از جان گذشته هر چهار گروه بار و بندیلشان را جمع کرده به سمت جنگل ممنوعه که ظاهرا دیگر ممنوع نبود، رهسپار شدند. چند لولوی بی سرو پا نمی توانستند آنها را به زانو در آورند.

ماندانگاس که زرهی آهنین پوشیده بود، جلوی گروه حرکت می کرد. ولی برای احتیاط بیشتر دو دانش آموز هافلی را گول زده و سپر خود کرده بود. جان مدیر بسیار مهم بود!
پروفسور الادورا گوشی اش را در مقابل نور ماه گرفته بود و کلمه لولو ها را سرچ می کرد. ولی جز تعدادی نوجوان بیکار کره ای که ظاهرا گروه موسیقی سنتی کره ای تشکیل داده بودند به نتیجه قابل توجهی دست پیدا نکرد.
لودو بگمن که با وجود بهره بردن از هوش ریونی و تصاحب هر نوع پست و مقامی اعم از نظارت و وزارت و مدیریت، هنوز موفق به فارغ التحصیل شدن از هاگوارتز نشده بود در بخش های مخفی منوی مدیریتش به دنبال دکمه ای برای بلاک لولو ها می گشت. ولی خب...نبود!
پروفسور اسنیپ سرگرم قدم زدن بین دانش آموزان و کم کردن امتیاز از آنها و موجودات جنگل و درخت های بی برگ و بار بود.

ملت هاگوارتزی رفتند و رفتند. از کنار تسترال ها و مانیتکور ها و تک شاخ های بی شماری عبور کردند. ولی کاری به کار آنها نداشتند. بجز دو سه اسلیترینی که دور از چشم مدیر، لگدی نثار کره تک شاخی کرده و قبل از سر رسیدن مادرش چهار نعل از محل حادثه دور شدند!

آنها فقط یک هدف داشتند...مامان لولو!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱۲ ۲۳:۴۲:۴۶

زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۳
#96

آشاold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۸ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۴۷ دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۴
از طرز فکرت خوشم اومد!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 162
آفلاین
× سوژه ی جدید ×


شب از همیشه تاریک تر و سرد تر بود. ستاره هایی بیشماری تو آسمون چشمک می زدن. با دیدنشون فکر می کنی انقدر به زمین نزدیک هستن که اگر دستت رو دراز کنی می تونی بگیریشون. از طرف دیگه با وجود تاریکی، صورت گرد و پر از چاله چوله های خاکستری ماه تا حدودی زمین رو روشن می کرد و روی برگ خیس درختان جنگل ممنوعه برق مینداخت.

البته خیلی از چیزها تو دل تاریکی پناه گرفته بودن و از کوچیکترین پرتوی مهتاب نصیبی نمی بردن.
جغد هایی که با چشم هایی کهربایی خودشون روی درختان پر شاخ و برگ استتار شده بودن و موزیانه به اطراف زل زده بودن.
گل های گوشتخوار، از اونایی که تو کارتونا نشون میده که آدم رو درسته قورت میدن خیلی ساکت و آروم (اینجوری ) نشسته بودن سرجاشون که یکی از آن ها با عبور یک خرگوش از نزدیکی اش، دهنشو باز کرد و قورتش داد و باز همونجوری خیلی آرو و بی سرو صدا اینجوری نشست سر جاش!

جنگل بدون در نظرگیری صدای جیرجیرک ها و هوهوهای جغد ها و هوهوی باد و قور قور قورباغه ها و شیهه کشیدن سانتورها از دور و .... در سکوت مطلق فرو رفته بود.

در گوشه ای از این جنگل پشته بوته هایی که به طرز غیر عادی ای هی تکون های شدیدی می خورند صداهایی شنیده میشد که اصولا از بوته ها و حیوون ها و موجودات دیگه درنمیومد ... صدای حرف زدن میومد!

- مامان؟ گشنمه! :worry:

- آره مامان گشنمه! :worry:

و ناگهان ده ها صدای زیر و بعضا تو دماغی بچه اومد که با هم فریاد میزدند " مامان گشنمه!"

وزق کوچکی که در آن اطراف قور قور میکرد و می جست و می پرید با شنیدن صداها از پشت اون بوته ی بزرگ آروم آروم به اونجا نزدیک شد.
با نزدیک شدندش صداها قطع شد و بوته همچنان داشت تکون می خورد و بعضا صداهای " هیس هیس " از پشت آن به گوشش می رسید. کمی نزدیکتر رفت ... نزدیک تر ... نترسین یکم نزدیکتر و ....


جیک ثانیه بعد

همان طور که بچه لولو ها ( این لولو با لولو خوخوره فرق میکنه ) داشتن سرِ ِپای وزغ دعوا می کردن و خواهر برادراشون رو گاز می گرفتن مامان لولو با آرامش بچه هایش را نگاه می کرد.
لولو ها موجوداتی کوچولو ... البته نه اونقور کوچلو یکم از خرگوش بزرگ تر بودند. گوش نداشتن و به جاش سوراخ های بزرگی در دو طرف صورتشون مشاهده میشه. رنگ پوست زرد و موهای قرمز و دست و پاهایی شبیه جن های خونگی داشتن. البته روی صورتشونم تعداد زیادی چشم های سفید داشتن. الآن تونستین تصورشون کنین؟ ... بله خیلی وحشتناکن!

دقیقا معلوم نیست این موجودات چه جوری به این جنگل راه پیدا کردن اما جنگل هست و ممنوعه هست و بعضا دلش میخواد موجودات عجیب غریبی رو تو دلش جا بده. ابتدا تنها و تنها یک لولو در جنگل بود روز دوم دو تا توله لولو تخم گذاشت و اونا بزرگ شدن. دو روز بعدش شدن چهار تا و بعدش شدن هشت تا و ... بله دنباله هندسی! ... روز به روز تعداد اونا بیشتر می شد به طوری که کم کم برای پیدا کردن غذاشون که گوشت بود به سمت قلعه ی هاگورتز حرکت می کردند.


چند روز بعد

تالا هافپاف
همه:
- جیــــــــغ! اینا چیه گازمون می گیره؟

رز:
- من گیاهم من گیاهم ... اونا گوشتن ... آآآآآآی!

فرد:
- منو نخورین آی ... گازم نگیرین ... کنده شو ... اگه نخورین می برم خونمون شما رو اونجا یه عالمه گوشتِ مو قرمزه!


اسلیترین

همه:
- جیـــــــــــغ!

سوروس:
- ای موجود پست بی عرضه! اگه با مغزت منو پس بزنی دیگه لازم نیست به این دندونا متوصل بشی!


یکم دیگه - بعد تالاری که یه زمانی دامبلدور سخنرانی می کرد

مثل همیشه (همیشه منظور دوران مدیریت دانگ هست) دانش آموزان روی زمین نشستند و یه چند کاسه نون تیلیت جلوشون گذاشتن.

رز:
- این همش نونه! من آب می خوام! گلا آب نیاز دارن میفهمی؟

دانگ بی توجه به شکایت دز و بقیه دانش آموزان بابت جا و غذا، یه خخخخخ کرد و سپس یه تف انداخت زمین و بعد گفت:
- خب سرمایه های من! ... بله شما سرمایه های منین! دیگه انقدر چیز نیستم که! تا وقتی شما باشین تو این مدرسه ننه باباتون میان کمک مردمی و غیره میدن بابت میز و نیمکت هایی که موریانه خورده و ... حرف نزن! میگم موریانه خورده یعنی موریانه خورده! ... بله! هرچیه خانواده های باحال شما میان مدرسه رو سر پا نگه میدارن. ولی الان چی شده؟ ... لولو ها حمله کردن!

صدای همهمه دوباره اوج گرفت و هر کس شروع کرد این ور اون ورشو نشون دادن تا جای گاز های لولو ها رو نشون بده!

دانگ:
- خانم درنیار اون لباسو! ... خواهرم حجاب! باشه فهمیدم گاز گرفته! خب گوش کنین! ... طبق پژوهش های متعدد و وقت گیر و طاقت فرسایی که توسط ما صورت گرفته ... این لولو ها همینجوری تصاعدی تعدادشون زیاد میشه و تنها راه از بین بردنشون، از بین بردن مادرشون هست که تو دل جنگل ممنوعه قایم شده! ... پاشین کاسه کوزه هاتونو جمع کنین میریم جنگل ممنوعه! ها باریکلا! ...



ویرایش شده توسط آشا در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱۱ ۰:۳۹:۰۱
ویرایش شده توسط آشا در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱۱ ۰:۴۰:۱۸

....I believe I can fly

تصویر کوچک شده



پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳ دوشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳
#95

سارا کلن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۷ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از همین دور و برا...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 357
آفلاین
گیدیون هیچ گروهی به جز ریونیا و هافلیا نمی دونن دنبال چین بعد یهویی چطوری اون گروه پنج نفره فهمیدن؟
تازه اونا حتی نمی دونستن که ریونی ها و هافلیا با هم متحد شدن پس با اجازت یه تغییری توی اون آخرای پستت می دم.
__________________________________________________
چادر هافلپاف:
پیوز با عصبانیت وارد تالار هافلپاف شد.
ریونا که داشت نقاشی می کشید، رویش را به سمت پیوز برگرداند و گفت:
اتفاقی افتاده؟
پیوز داد زد:
اتفاق؟بله اتفاقی افتاده!
ریونا با عصبانیت گفت:
خوب چرا سر من خالیش می کنی؟
سارا سرش را از توی موبایلش در آورد و گفت:
اَه...بس کنید،اِنقدر حرف زدید که باختم.
آلسو گفت:
ولی تو که بازی نمی کردی! تو داشتی چت می کردی!
-اِی آدم فضول! راستی تو از کجا می دونی چت ینی چی؟
-خوب اون دفه خودت بهم گفتی.
ریونا رو به الا گفت:
اگه یه بار دیگه پیوز با من اینجوری حرف بزنه دیگه باهاش مودبانه برخورد نمی کنما!
دانگ گفت:
آهای...شما نوادگان هلگا هافلپافیدا.با هم دیگــ دعوا نکنید،اگه تفرقه بینمون باشه نمی تونیم موفق بشیم.
الا با خود گفت که بالاخره دانگ یک بار حرف حساب زد و دانگ نیز انگار که ذهن الا را خوانده باشد گفت:
ما همیشه حرف حساب می زنیم.
الا:
رز گفت:
خب پیوز،چی می خواستی بگی؟
قیافه ی پیوز دوباره عصبی شد.با همان عصبانیت گفت:
ریونیا می خوان ما رو دور بزنن.
جمعیت هافل:
سارا:
چرت و پرت نگو پیوز!
پیوز:
اگه یه بار تو زندگیم حرف راست زده باشم همینه.
الا با عصبانیت گفت:
اِ؟ این طوریه؟ قبل این که اونا بخوان ما رو دور بزنن ما اونا رو دور می زنیم. پاشید؛ پاشید وسایلاتونو جمع کنید بی سر و صدا از اینجا بریم.
هافلپافی ها به سرعت و بدون هیچ سر و صدایی ریونی ها را دور زدند.
_________________________________________________
هر پنج نفر خود را می تکانند.
-رده پا! دارن به سمت غرب میرن.
گودریک این را گفت.
رون:
حالا باید گروهمونو پیدا کنیم یا دنبال رد پا بریم؟
-هیچکدام!
هری این را گفت.همه با تعجب به او نگاه کردند.
-چرا؟
-چون من پسر برگزیدم و من می گم چیکار کنیم.
هرمیون با غضب به هری نگاه کرد و گفت:
پس چیکار کنیم نابغه؟
-بریم پارتی بگیریم
جمعیت:
هرمیون محکم توی سر هری زد. بعد رو به جمعیت گفت:
بهتره بریم دنبال گروهمون؛ ما نمی دونیم اینا رده پای کیه و تازه اگه با گروهمون باشیم، موفق تریم.
رون،گودریک و گیدیون با سر حرف هرمیون را تایید کردند بعد هری را
کشان کشان در جهت شمال بردند.
__________________________________________________
ریونکلاو:
با جیغی که ویولت کشید همه از خواب پریدند.
مرلین پیژامه اش را پوشید و بیرون دوید.
-چی شده فرزندم؟چی شده؟
-هافلیا ما رو دور زدن،الا هم یه نامه نوشته.
-چی نوشته؟
-نوشته که ما شنیدیم که شما می خواستید ما رو دور بزنید و چون کسی نمی تونه هافلپافو دور بزنه ما دست به کار شدیمو شما رو دور زدیم،در ضمن به اربابم می گم
مرلین خشکش زده بود.آنها چه جوری فهمیده بودند؟!ارباب را چه کند؟!
بعد از مدت طولانی ای مرلین لب باز کرد و سخن گفت:
ریونیون به پیش!
__________________________________________________
گرفیندوری ها و اسلیتیرینی ها از هم جدا شدند و هر کدام به سمتی رفتند.
__________________________________________________
رون:
دارم مک گونگالو می بینم!
هرمیون فریاد زد:
پروفسور! پروفسور!
پروفسور مک گونگال برگشت و پنج گریفیندوری را دید.
__________________________________________________
هر چهار گروه به قلب چنگل رسیدند.
گریفی ها و اسلی ها برای هم چشم و ابرو می آمدند و ریونی ها و هافلی ها برای هم.
ناگهان گروه ها تابلوی بسیار بزرگ و عجیبی را دیدند که ظاهر شد.
روی تابلو نوشته بود:
" سنگ احیاگر اینجاست!"
خوب چیز مهمی نیست!چی؟گفت سنگ احیاگر اینجاست؟
تمام هاگوارتز به سمت تابلو می دوند.
در دو متری تابلو که بودند ناگهان دودی غلیظ فضا را در بر میگیرد.همه می ایستند.ناگه دامبلدور ظاهر می شود و می گوید:
فرزندان من!شما موفق شدید!
هر گروهی می گوید:
برا ماس! بدینش به ما!
دامبل:
نه فرزندانم! شما موفق به سفری گروهی شدید ولی نتوانستید سنگ احیاگر را پیدا کنید چون من آن را جای مطمئنی قایم کردم که دست هیچکس به آن نرسد.
جمعیت:
آلسو:
دِ آخه سفر گروهی به چه درد من می خوره؟ من سنگو می خوام
-فرزندم گریه نکن! به جای سنگ من به هر گروه 100 امتیاز می دهم.
جمعیت:
-آما،یه شرطی داره!
مرلین:
دِ آخه پیرمرد نزاشتی ما سنگو پیدا کنیم حالا برا امتیاز دادن برا ما شرطم میزاری؟!
-بله میزارم!به شرطی که یه زد وان برام بخرید!
جمعیت:
(خوب دیدم هیچکی پیدا نکنه بهتره اگه بد تمومش کردم ببخشید)
پایان سوژه



پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۳
#94

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۰:۵۴:۲۱ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
گروه 5 نفره گریفی
هرمیون همین جوری عق می زد.
گودریک گفت: مسخره است. ما داشتیم درست می رفتیم.
هرمیون ناگهان بعد چند بار عق زدن گفت: اگر یادم باشه تو تاریخچه هاگوارتز گفته بود در قسمت های پایینی قلعه یک راه مخفی به جنگل است.
گیدیون با هیجان گفت: آره. من میدونم کجاست. دامبلدور بهم گفته بود.
هری با حسادت گفت: پس چرا به من چیزی نگفت؟
_ به خاطر این که تو یک بچه لوسی و احمقی که فکر می کنی خیلی آدم حسابی هستی
_ اوی مواظب حرف زدنت باش
_ مثلا اگر نباشم چی کار می کنی؟
گودریک دخالت کرد و گفت: بسه گیدیون و هری.
گیدیون با غضب به هری نگاهی انداخت سپس گفت: عجله کنید حتما" تا حالا گروهمون گم شده.
گروه هافلی و ریونی
مرلین چرا از قدرت استفاده نمی کنی و محل سنگ را مشخص نمی کنی؟
ویولت با عصبانیت این را پرسید.
_ دخترم این کار از عهده من بر میاد اما دوست دارم فلور خود آن را پیدا کند.
_ چرا هافلی ها با ما بیایند؟
_ چون رییس گروهشون مرگخواره دخترم.
شب
فلور با ناراحتی زیر درخت نشسته بود.
مرلین آمد و کنار او نشست و پرسید:
_ دخترم چی شده است؟
_ مرلین من دوست داشتم ریونکلاو به تنهایی این سنگ را پیدا کند. نمی خواهم این افتخار را با گروه هافل سهیم شویم.
_ مرلین به آرامی در گوشی گفت:
_بزودی از شر آن هانیز خلاص می شویم.
در گروه گریفی اسلی ها
_ معلوم چی میگی تدی؟ ما با اسلایدرین متحد بشویم؟ احمقانست.
_ شوخی کردم پروف شما چه جدی گرفتید.
_ شوخی با مزه ای نبود تدی و جیمز.
جیمز به آرامی به تدی گفت: چه طوره بریم گروه 4 نفرمون را پیدا کنیم؟
تدی سری تکان داد سپس هر دو به درون جنگل رفتند.

گروه 5 نفره گریفی در تونل
_گیدیون مطمئنی داریم درست می رویم؟
_ آره بابا مطمئنم. چند متر دیگه بریم جلو یک تونله می توانیم بریم بالا.
چند دقیقه بعد در جنگل
هر 5 نفر در حالی که خود را می تکاندند.
_رد پاهای ریونی ها و هافلی! دارند به سمت غرب می روند.
گودریک این را گفت. رون گفت:
_ حالا باید گروهمون را پیدا کنیم یا ریونی ها و هافلی ها را دنبال کنیم؟
_ هیچکدام
هری این سخن را گفت.
همه با تعجب به او نگاهی انداختند.
_ چرا؟
_ چون من مطمئنم سنگ را در سمت شرق هاگ گم کردم. آن ها دارند اشتباه می روند. می توانیم خودمون سنگ را پیدا کنیم و به گروهمون برگردیم.
_ فکر خوبیه. هرمیون،گروهمون را پیدا کن و بهشون بگو دیگه دنبال ما یا ریونی ها نروند. شما 3 نفر ( هری،گیدیون،رون ) دنبال من به سمت شرق برویم.


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۳
#93

سارا کلن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۷ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از همین دور و برا...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 357
آفلاین
خلاصه:ریونی ها قصد داشتند که به دنبال سنگ احیاگر بروند در بین راه سارا را می بینند و به سارا می گویند که قصد دارند به سفری اکتشافاتی بروند.سارا هم به دانگ می گوید و دانگ نیز بچه های هافلپاف را جمع می کند تا بروند.در این بین دراکو مالفوی پنهانی قضیه را می شنود و به اسلایترینی ها می گوید و از آنجا که دهنش چفت و بست نداشت به گریفیندوری ها هم می گوید.
این گونه بود که گروه های هاگوارتز به سفری اکتشافاتی می روند.
نکته:فقط ریونی ها می دانند که به دنبال چه هستند و بقیه گروه ها نمی دانند و مثل تسترال سرشان را انداخته اند پایین و به دنبال ریونی ها می روند تا این که الا تصمیم می گیرد از دوست مرگخوارش مرلین بپرسد.
__________________________________________________
هافل پافیا:
_یوهو من دارم ریونیا رو می بینم!
این صدای آلسو بود.
الادورا فریاد زد:
مرلین،لینی.
__________________________________________________
ریونی ها:
بچه ها با سر وصدای زیادی در حین راه رفتن حرف می زدند.
ناگهان مرلین چوبدستی اش را بر زمین کوفت و فریاد زد:
ساکت! دارم یه صدا هایی می شنوم!
جمعیت ریونی ایستاد.
کلاوس فریاد زد:
هافلیا! پشت سرمونن!
همه سر هایشان را برگرداندند.هافلی ها خودشان را سراسیمه به ریونی ها رساندند.
الا دوستان مرگخوار خود را در آغوش کشید و گفت:
گریفیندوریا و اسلیتیرینیا هم دارن میان.گریفیندوری ها سعی دارن که ما ها رو دور بزنن.
بعد از مکثی طولانی برای نفس گرفتن الا گفت:
مرلین؟
-بله؟
-میشه بگید دنبال چی میگردید؟
-نع! نع! نع!
-چی؟گفتی نع؟این بود مرام مرگخواریت؟این بود؟
مرلین دست از نع گفتن برداشت و تعظیم کوتاهی به الا کرد و گفت:
چاکر همه ی مرگخوارا هم هستیم! خب راستش ما داریم دنبال سنگ احیا گر می گردیم!
آلسو:
زپلشک!
مرلین با نگاهی خشمگین به آلسو نگاه می کند و می گوید:
مشکلی دارید آقای پاتر؟
-آره!می خواستم بدونم با چه سرنخی؟
-خب...سرنخی نداریم ولی حتما به دست میاریم.
لب و لوچه ی بچه های ریون و هافل آویزون میشه.آخه همشون داشتن از خستگی هلاک می شدن.
بعد،ریونی ها و هافلی ها پیوز را برای جاسوسی می فرستند.
__________________________________________________
پنج گریفیندوری: ( گودریک،گیدیون،هرمیون،رون و هری)
هرمیون ناله ای سر داد.
چهار مرد گروه کوچک سرشان را به عقب برگرداندند و هرمیون را دیدند که دارد از درد ناله می کند.
رون با نگرانی به هرمیون نگاه کرد و گفت:
چی شدی؟
-پام؛پاهام درد می کنه.
گودریک میگه:
از اولشم نباید میزاشتیم یه دختر باهامون بیاد.آخه دخترا رو چه به این کارا؟!
هرمیون در همان وضعیت چشم غره ای به گودریک رفت.
پنج گریفیندوری ایستادند تا پاهای هرمیون خوب شود.
__________________________________________________
گروه جست و جوی اسلیتیرین:
-بابا....بابا....
دراکو ویبره زنان به سمت پدرش آمد.
-چی شده دراکو؟
گریفیندوری ها دارن جلومون استراحت می کنن،ولی خیلی عجیبه که هری،رون،هرمیون،گیدیون و گودریک همراهشون نیستن!
-همراهشون نیستن؟
-نه.
-خیل خوب زیادم مهم نیست.زود باشین!زود باشین راه بیوفتین تا گریفیندوریا رو دور بزنیم.
اسلیتیرینی ها راه صاف را ول می کنند از جنگل میروند تا گریفیندوری ها رو دور بزنن.
__________________________________________________
گروه جست و جوی گریفیندور:
تدی فریاد میزند:
پروفسور!پروفسور!اسلیتیرینی ها دارن از تو جنگل می دون.می خوان ما رو دور بزنن.
مک گونگال فریاد زد:
با تمام سرعت بدویید!
__________________________________________________
بدو بدو،یالا بدو

اسلیتیرینی ها از این طرف می دویدن و گریفیندوری ها از اون طرف.
خلاصه انقده دوییدن که تو جنگل گم و گور شدن.
__________________________________________________
جبهه ی ریونی ها و هافلی ها:
همه داشتند با خستگی قدم بر می داشتند که ناگهان جاسوس قهار،پیوز از راه می رسد.
پیوز:
یووووووووهوووووووووو!
آلسو:
شیری یا روباه؟
-شیرِ شیرم!
ریونا با هیجان می گوید:
چی شده؟سنگو پیدا کردی؟
-نع.بهتر از اون!
سارا:
دِ بگو دیگه.
-باشه،باشه.خوب اسلیتیرینیا و گریفیندوریا گم شدن.جلوی اون گروه جست و جوی پنج نفره ی گریفینو گرفتم.پاهای هرمیون درد می کردن اونا هم وایسادن تا پاهاش خوب شه منم یه کاری کردم که حالا حالا ها تو جست و جو نبینمشون!
سارا فریاد کشید:
هِهههههههههه! واقعا که! خیلی خبیثی! ما باید بریم به کمکشون.
ریونی ها و آلبوس و پیوز به سارا چپ چپ نگاه کردند.
__________________________________________________
پنج گریفیندوری:
هرمیون جیغ کشید:
کمک! یکی ما رو نجات بده! دارم از بوی گند اینجا خفه میشم!
رون:
اَه....ساکـــت شو دیگه هرمیون.نزدیکه از بوی گند بالا بیارم.
هری:
ما کجاییم؟
گودریک:
اصطبل هاگوارتز...
-عععععععععععععععععق......
__________________________________________________
گمشدگان گریفی و اسلیتیرینی:
-معلومه که ما برنده ایم مینروا.
-چی داری میگی سوروس؟گریفیندور همیشه قهرمان بوده و خواهد بود.
کم کم داشت دعوای بین اسنیپ و مک گونگال بالا می گرفت که تدی گفت:
بسه دیگه!اگه همین جوری پیش بره نه گریفیندور برنده میشه نه شماها.ما گم شدیم،فعلا باید دنبال راهی بگردیم که از اینجا خارج بشیم.
جیمز یویو اش را محکم تر تکان می دهد و می گوید:
درسته!باید متحد بشیم!
افراد:ها؟؟؟؟؟؟؟؟
جیمز به افق می نگرد و سوت می زند.



پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۶:۰۰ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۳
#92

ریونا بونز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۴ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۵۱ شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۴
از کتابخونه هافل! :)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 156
آفلاین
ریونا که کاملا گیچ شده بود گفت :

یعنی چی الا ، فکر می کنی راوانکلایی ها میذارن ما هم تو این کار سهیم باشیم ؟؟

سارا بی مقدمه گفت : فکر نکنم !!

ناگهان هلگا به بحث انها پایان داد و عاجزانه به اعضای تیم گفت :

لطفا عجله کنید . در این لحظه مهم اینه که جایگاه خودمون رو حفط کنیم

البوس با لحنی که شیطنت ازش می بارید گفت :

حق با بانوی هافله ، دخترا اینقدر حرف نزنید دیگه !!!

سارا با عصبانیت گفت :

تو نمیخواد ما رو نصیحت کنی ؛ دخترا بیاین زودتر حرکت کنیم !

الا : این درسته . یالا هافلی های سخت کوش !!

رز : اصلا بچه ها بیایید به کل هاگوارتز نشون بدیم کی از همه بیشتر پشت کار داره

-------------------------------------------------------------

گریفندوری ها اخر از همه خبر دار شده بودند اما با کمی کلک الان در دنبال کردن هافل پافیا بودند .

هری رضایتمندانه گفت :

چقدر خوبه که تو این اتفاق عجیب ماهم سهم داریم .

رون : اره رفیق ... باورت میشه مگ گونگال با این همه مقرراتی بودنش اجازه داد ما هم بیایم

هرمیون که انگار خیلی وقت بود که راز این موضوع را فهمیده ، گفت :

کافیه موضوعی باشه که به گریفندور و ابروی این گروه مربوط باشه اونوقت دیگه مک گونگال هم با ماست .

و با نگاهش مک گونگال را نشان داد که مصمم بنظر می رسید


------------------------------------------------------------

از ان طرف اسلیتیرنی ها از همه عقب تر بودند

لوسیوس : همش تقصیر تو یه دراکو

دراکو :

لوسیوس با نگرانی و ترس گفت:

حالا به ارباب بزرگ چی بگیم ؟؟!!

ایلین : میدونم چی بگیم !!

لوسیوس کنجکاوانه فریاد زد:

چییی ؟؟؟

ایلین در حالی که نیشخندی بر صورت داشت گفت :

اینو بگیم : همش تقصییره این دهن لق کوچولویه خاندان مالفوووووویه !!




ویرایش شده توسط ریونا بونز در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۲۸ ۲۳:۵۱:۰۸

only Hufflepuff




پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
#91

سارا کلن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۷ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از همین دور و برا...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 357
آفلاین
سارا گفت:
ینی چی ما گم شدیم؟ما هنوز کنار بید کتک زنیم و مشخصه که کجاییم.
رز خنده ای کرد و گفت:
فقط می خواستم جو بدم!
آلسو گفت:
جوت تو حلقم!
الادورا گفت:
خیل خب،کافیه دیگه،پای آبروی گروهمون در میونه،پس اگه از این به بعد کسی باعث توقف گروه بشه من می دونم و اون. (در همین حین چشم غره ای به سارا رفت)تا وقتی هم من نگفتم حق استراحت ندارید.
بنابراین گروه هافلپاف خیلی مصمم تر از قبل به راه افتد.ریونا در بین راه متوجه غیبت پیوز شده که البته کار سختی هم نبود چون گروه در آن لحظات آرام بود.ریونا فریاد زد:
وای!پس پیوز کوش؟
آلبوس گفت:
پیوز رفته گل بچینه!
الا گفت:
شوخی ممنوع.در ضمن در حین راه رفتن حرف بزنید چون عقب می مونیم.(الا راه افتاد و به دنبال او بقیه ی بچه های هافل نیز راه افتادند)کسی پیوزو ندیده؟
دانگ گفت:
چرا چند دقیقه پیش از گروه جست جومون جدا شد،گفت میره جاسوسی،گفتم بزار منم باهات بیام گفت نه من روحم سبک ترم.
در همین حین پیوز سر رسید و بی مقدمه گفت:
عجله کنید،گریفیندور از اسلایترین جلو زده و پشت سر ماست.
سارا گفت:
اونا از کجا فهمیدن؟
الا:
الان وقت این حرفا نیست،سریع تر راه بیاین تا به راونکلاو برسیم.
من مرگخوارم و دوستی چندین و چند ساله ای با مرلین دارم،اونم مرگخواره به خاطر مرگخواریتمونم که شده کمکمون می کنه.



پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۵:۴۵ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
#90

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۰:۵۴:۲۱ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
در گروه ریونی ها
فلور: مرلین؟ کی می رسیم؟
مرلین: دخترم تو این کار ها نباید عجله کرد به هرحال مسئله پیدا کردن یک شیئه.
فلور: ولی ما نمیتونیم همه را دنبال خودمون راه ببریم.
با گفتن این جمله نگاهی به جمعیت خسته ریونکلاو انداخت.
مرلین فریاد زد: همین جا استراحت میکنیم.
بالافاصله بعد از این حرف همه ریونی ها روی زمین ولو شدند.
ویولت همین طور که آب می نوشید با خود گفت: اگر بقیه گروه های هاگ می دونستن...

درگروه اسلی ها
لوسیوس: دراکو! مگه بهت نگفتم به کسی نگو؟
دراکو: ببخشید
لوسیوس:خب به نظر میاد ما سومین گروه هستیم باید سرعت گروهمون را بالاتر ببریم.
گروه اسلایدرینی ها در حالی که مشتاقانه در حالی که به تعقیب گروه هافل می پرداختند به تایید حرف لوسیوس سر تکان دادند.
لوسیوس با خود گفت: حتما" چیز مهمیه. اگر پیداش کردیم اوتو به ارباب تقدیم میکنم و ایشون لطف خود را شامل حال من میکند.

در گروه هافلی ها
سارا در حالی که به سمت بید کتک زن می رفت که رز جیغ کشان دنبالش می دوید.
_ سارا نههههه
اما فریادش اثری نداشت و سارا گیر بید کنک زن افتاد.
_کمکککک
هافلی ها متوجه وخامت اوضاع شدند و به سمت بید کنک زن شتافتند.
هر کدام پیشنهادی دادند:
_ درختو قطع کنیم.
_ با درخت حرف بزنیم.
_ از درخت خواش کنیم ولش کنه.
_ به درخت بستنی بدیم شاید ولش کنه.
بعد از چند ساعت که سارا نجات یافت. هافلی فهمیدند مدتی است که ریونی ها حرکت کرده اند و آن ها هنوز آنجا هستند.
ناگهان رز فریاد زد: ما گم شدیم.
در گروه گریفی ها
مک گونگال گریفی ها را به سمت جنگل هدایت می کرد.
که ناگهان گیدیون گفت: پروف اسلی ها سرعتشونو زیاد کردند.
مک گونگال گفت: پس ما هم سرعتمونو زیاد می کنیم. فقط یک مشکل... این گودریک کو؟
در همان لحظه گودریک نفس نفس زنان از راه رسید.
_ گودریک؟ کجا بودی؟
_ جلو تر رفتم ببینم چه خبره... فهمیدم همه گروه ها دارن ریونکلاو را دنبال می کنن. ما می توانم با یک میان بر از همه گروه ها جلو بزنیم و به ریونکلاو برسیم اما این میان بر پر از خطره.
من چند تا جادوگر میخوام که با من بیان راه را باز کنیم. بعد بقیه پشت سر ما بیان.
بالافاصله دست گیدیون، هری، هرمیون و رون بالا رفت.
گودریک لبخندی زد و به آن 4 تن گفت: همراهم بیایید


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۴:۵۳ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
#89

سارا کلن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۷ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از همین دور و برا...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 357
آفلاین
تالار عمومی گریفیندور:
-هری مطمئنی؟
-آره بابا مالفوی بهم گفت.
هرمیون به فکر فرو رفت،ینی همه ی هاگوارتز برای پیداکردن چه چیزی به جنگل می رفتند؟آیا از پروفسور دامبلدور اجازه گرفته بودند؟
ناگهان هرمیون گفت:
اما اگه مجوز نداشته باشن غیر قانونیه.ما نباید بریم یا اگرم می خوایم باید صبر کنیم تا پروفسور دامبلدور از سفر برگرده.
رون گفت:
ولی هرمیون دامبلدور دو ماه دیگه از سفر برمی گرده!
-من نمی دونم به هرحال نباید بریم.مگه نه پروفسور مک گونگال؟
پروفسور مک گونگال:
اتفاقا این بار باید بریم.
هرمیون با قیافه ای درهم به مک گونگال نگریست.آن مک گونگال خشک مقراتی کجا رفته بود؟رون با خود گفت این مک گونگال نیست حتما یکی دیگس که معجون مرکب خورده!مک گونگال ادامه داد:
چرا متوجه نمی شید دوشیزه گرنجر؟!این یه مسابقه بین گروه هاست بنابراین آبروی گروهمون در میونه.پس باید بریم.
با این حرف گریفیندوری ها جیغی از شادی کشیدند و با چشم غره ی مک گونگال ساکت شدند.پس این واقعا مک گونگال بود!
گریفیندوری ها هم بساط خود را جمع کردند و به سمت جنگل ممنوعه راه افتادند.
__________________________________________________
جنگل ممنوعه،گروه جست و جوی راونکلاو:
ویولت:
مرلین دارم از خستگی میمیرم،خوب یه لحظه وایسیم اتفاقی نمیوفته ها...
مرلین گفت:
فرزندم،با آن شناختی که من از فلچر دارم حتما الان دارن دنبالمون میان.
ویولت سری از موافقت تکان می دهد.
__________________________________________________
جنگل ممنوعه،گروه جست و جوی هافلپاف:
رز فریاد زد:
نه سارا!نه!
سارا کلن داشت به سمت بید کت زن می رفت.می خواست از او امضا بگیرد! سارا هنوز سال دوم هاگوارتز بود و چیزی در مورد بید کتک زن نمی دانست.با این که بسیار اهل مطالعه بود اما چیزی در مورد بید کتک زن نخوانده بود.طفلکی سارا.
رز سعی داشت مانع این کار شود.با این که رز هم در سال دوم هاگوارتز به سر می برد اما از پدرش درمورد بید کتک زن چیزهایی شنیده بود.
سارا به بید کتک زن بسیار نزدیک شد به طوری که بید با شاخه اش او را گرفت و مشغول شد.
ریونا فریاد زد:
یه کاری کنید؛الان می کشتش!
رز به سمت بید رفت.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.