هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۴۸ چهارشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۰
#14

لونا لاوگود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۶:۵۳:۰۵ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
این تاپیک موقتا از حالت تک پستی خارج میشه و به صورت رول "فقط" برای این فعالیت عوض میشه و دوباره بعد از اتمام فعالیت دوباره کار تاپیک به حالت قبل برمیگرده. اجازه گرفته شده از ناظر ایوان.

گراونـدور

سوژه جدید

- رمز لطفا!
- شمـ...شیـ...ر..گـریـ...فندور...
- درسته!

در باز شد و گودریک عصبانی و نفس نفس زنان وارد شد و مقابل گریفندوری هایی که با تعجب دست از کارهایی که قبلا مشغول انجام دادنش بودند کشیدند و منتظر عکس العمل بعدی گودریک شدند.

دابی کاموایی که با آن شال میبافت را کنار گذاشت و پرسید: چرا اینقدر عصبانی هستی گودریک؟

گودریک انگار که با خودش صحبت کند گفت: فک کردن کین؟ این همه غرور؟ که چی؟ اصلا قابل قبول نیست! اونا به جدِ جد من توهین کردن!

پرسیوال جلو رفت و سعی کرد گودریک را آرام کند و پرسید: کیا رو داری میگی گودریک؟

- راونکلاوی ها رو! اونا دیگه دارن شورشو درمیارن! امروز لینی اومده میگه اگه واقعا شجاعم از بید مجنون برم بالا!

پرسیوال پرسید: حالا رفتی؟

گودریک با ناباوری گفت: خب معلومه که نه! مگه از جونم سیر شدم؟ اینا هیچکدوم شجاعت ما رو ثابت نمیکنه!

سپس ادامه داد: ما باید اونا را بشونیم سرجاشون! کسی ایده ای داره؟

جورج پاسخ داد: ما باید نقطه ضعف اونا رو بدونیم تا بوسیله ی اون ضایعشون کنیم!

- آفرین جرج! درسته! اونا همیشه دوست دارن بهترین نمره های امتحانی رو داشته باشن، پیارسال که اسلایترین نفر اول شده بود ریونی ها تا یک ماه اعتصاب غذا کرده بودن!

پرسیوال پرسید: خب باید چی کار کنیم؟ چطوری یه کار کنیم اونا نمرات کمی بگیرن؟

گودریک انگار که جرقه ای در ذهنش زده شده باشد بلافاصله پاسخ داد: ما باید حواس اونا رو سر کلاسا پرت کنیم! اولین کلاس ماگل شناسیه! نقشه مون اینه که هر کدوم کنار یه راونی میشینیم و نمیذاریم رو درس تمرکز کنه ...


Only Raven !


تصویر کوچک شده


Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۰
#13

پرسیوال دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۱ چهارشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۹:۵۱:۵۶ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از این همه ریش خسته شدم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
- سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز ،برخیز که آن خسرو شیرین آمد
با عرض سلام و خسته نباشید به شما بینندگان عزیز من کندرا دامبلدور به همراه همکارم استاندال گریندل والد با برنامه ای دیگر از سری برنامه های مشاعره در خدمتتان هستیم....غالب سعی ما در این برنامه این است که مخاطبان گرامی را آشنا با طرفه های ادبیات کهن....

از شدت عصبانیت از روی کاناپه بلند شدم و مثل نظامیا عرض اتاق رو رژه رفتم،دیگه اصلا اعصابم دست خودم نبود،گاهی وقتا فکر میکنم این وسواس مزخرف از کجا اومد؟دوستان دیگه ی من اینقدر روی زناشون حساس نیستند.چه کار کنم یه خورده بفهمه که من دلم نمیخواد اون اینجوری جلو مردم ظاهر بشه اونم برنامه ای که هزاران نفر میبینن و با اون تماس میگیرن....آهان...الان زنگ می زنم و تو مشاعره شون شرکت می کنم...

کندرا با لحنی عارفانه می گفت:
- خانم بگشات شعری که شما خوندید من رو بسیار به وجد آورد.....من به شما بیست امتیاز میدم.....خب بالاخره شرکت کننده ی تلفنی ما روی خط اومد....سلام بر شما....خودتون رو معرفی کنید

با لحنی آهنگین گفتم :
-سلام بر تو ای بانوی پاکدامن ایران زمین....من پرسیوال دامبلدور هستم از ویلتشایر

کندرا گفت :
- خیلی خوش آمدید به برنامه ی خودتون جناب پرسیو....
و به یکبار چشمان کندرا گرد شد....اما به روی خود نیاورد و ادامه داد:
- ال دامبلدور....همون طور که مستحضرید بیت قبلی با س تمام شد....وظیفه ی شما کمی سخت شد....بفرمایید.

من با چنان لحن محکمی این بیت رو خوندم و حس کردم برق ترس از یه دعوای دوباره تو خونه رو تو چشمان کندرا:
- سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
....

همون شب خسته و کوفته ساعت یک و چهل دقیقهاومد و منم که خواب و بیدار صدای تلق باز شدن در رو شنیدم....و لباس هاشو عوض کرد و اومد کنار من خوابید....من که خودم رو به خواب زده بودم به روی خودم نیاوردم بخاطر این که می خواستم فردا صبح بیاد و اون موقع بهش حالی کنم...اما حس کردم دستش داره رو صورت من سر میخوره...شنیدم که زمزمه می کرد:
- گریفین من روتو بکن این ور میخوام ببوسمت....

دیگه طاقت نیاوردم و بلند شدم صاف جلوش وایسادم اونهم با یه قیافه ی وحشتناک....بیچاره کندرا چنان جیغی از ترس کشید که فکر کردم تا پنج تا خونه اونور تر هم بیدار شدن... با لحن صدای عصبانی و لرزون گفتم:
- که خانوم خانوما میرن برا من برنامه اجرا میکنن اونم برنامه ای که هزاران نفر بیننده داره!

- پرسی به خدا من نرفتم...

- خفه خون بگیر...اگه تو نرفتی پس حتما عمه جکی من اونجا بوده!

- من نرفتم...تهیه کننده زنگ زد و گفت این برنامه باید ادامه پیدا کنه

- مگر من هزاران دفعه بهت نگفتم نباید دیگه مجری گری هیچ برنامه ای رو قبول کنی....مگر من نگفتم خوشم نمیاد زنم رو چند هزار نفر با چشمای گشاد شده ببینن؟

- پرسیوال من که نمیتونم کارمو با اراده ی خودم ترک کنم....پرسیوال خواهش میکنم یه کمی ایدئولوژی تو تغییر....

- چی گفتی زنیکه؟به تو چه که من چه عقیده ای دارم ؟تو باید هرطور که هستم منو بپذیری...

گذشت و گذشت و چند تا دعوای دیگه هم گذشت تا بالاخره کندرا از اخلاق مزخرف من خسته شد و رفت دادخواست طلاق داد.

قاضی:
- پرسیوال جان...یعنی چی که اتفاقات کلاسهای تدریستو تو هاگوارتز میاری خونه و زن و بچه ت نمیتونن بهت نگاه کنن حتی؟

بهش با لحن عاجزانه گفتم:
- بیلیوس....به مرلین هزاران دفه رفتم پیش روانشناس و فایده ای نداشته....ازت خواهش می کنم منصرفش کن

باز هم دادگاه با شانس مطلق من تموم شد اما بعضی رفتارهاشو نمیتونستم تحمل کنم مثلا ساعت دو یا سه اومدنشو...تا اینکه...
یک روز سرد زمستانی سر کلاس طلسم های باستانی سال هفتمی ها بودم و داشتم درس نفرین سپرهای دفاعی باستانی رو میدادم که بسیار سخته و حتی به تمرکز خودم هم نیاز مبرم داره...چه برسه به دانش آموزا...

وسط درس شنیدم از تو سالن داره صدای داد و بیداد میاد....صدای یک زن بود...از کلاس زدم بیرون و دیدم کندر اداره با قیافه ای بسیار عصبی به طرف کلاس من میاد و اورارد هم دنبالش میدوه..
اورارد فریاد میزد:
- کندرا خواهش میکنم...کندرا اون الان سر کلاس یه درس سخته و نیاز به تمرکز داره....کندرا.....

کندرا در جوابش میگفت:
- اورارد من دیگه نمیتونم تحمل کنم....مرتیکه بوقی رفته سر من هوو آورده!

اورارد ایستاد و با خنده گفت:
- هوو آورده....خب حالا یه تریلی خریده و به احتمال زیاد میفروشدش....مگه خریدن یه تریلی جرمه از نظرت؟

کندرا جیغ کشید و گفت:
- چی؟...هوو مرد خر....زن دوم!

و به کلاس من رسید و سرشو انداخت زیر و اومد تو....با صدای بلند به دانش آموزان گفت:
- استادتون رفته سر زنش هوو آورده....شماها باید خجالت بکشید که زیر دست همچین کثافتی درس می خونید

من اومدم کنارش و دستمو گذاشتم روی شونه ش و بهش گفتم:
- کندرا....خواهش میکنم....آبروم رفت....آروم باش!
و صدای بسیار بلندی از خوردن یک کف دست بر یک صورت به گوش رسید و گردنم به یک طرف پرت شد.

کندرا با گریه گفت:
- مگه من با تو چکار کردم کا رفتی برا من زن دوم گرفتی بی شعور...من کدوم حرفاتو گوش نکردم که تو با من همچین کردی....داگ فادر .....
بقیه ی جمله ی کندرا رو بخاطر فحش های مستهجن سانسور کردم اما از طرفی بهش حق میدم چون نادانسته و از روی شکمم رفتم یه غلطی کردم و تاوانشو پس دادم

البته چیزی که منو آزار میداد این بود که این سوژه ی هوو آوردن و قضیه ی هاگوارتز و سیلی زدن کندرا به من سر کلاس تا یکماه خوراک خنده ی همکاران من شده بود

اما این بار که رفتیم برای دادخواست طلاق کندرا، قاضی دادگاه رو تحت تأثیر طلسم فرمان قرار دادم و.....


بیش از این خسته تون نمیکنم.


پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب


Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۳۷ شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۰
#12

سدریک دیگوریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۳ جمعه ۲۰ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۱:۴۰ دوشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۵
از این طرف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 200
آفلاین
ها سلام به شوما. می خواستم خاطره برای شوما بوگم.

ما یه روز بر خانه نشته بودیم داشتیم توخمه می خوردیم که یک دفعه تیلیفون زنگ زد. ما هم گوشی را ورداشتیم گفتُم کیستَ گفت که هوگو ویزلی هستَ. ما هم گفتُم ها چه طوری؟ در سلامت کاملیل بی سر می بری هـــو. او هم بر سری من داد کشید و گفت که این چیز ها را ول کن. زنم دارد از من جدا میشه. گفتُم به سلامتی خانوم کیستَ؟ گفت که لی لی پاتر هستَ. گفتُم که از دستی من چی کار بر میاد؟ گفت که تو ریفیق منی و بیا من و این را با هم آشتی بده. گفتُم که این کار را خرج بر می داره وا. گفت باشه هر چی باشه میدُم. فقط بیا وا ما رو آشتی بده...

خولاصه سرتونو درد نیارم. ما هم یه طیاره گرفتیم و رفتیم به لندن. برای این که خیلی معرفُم بودیم و دو جفت عینکی دودی زدیم به صورتِمون که شناخته نشیما رفتیم بی سمت خونه هوگو. می خواستیم در بُزنیم که هوگو را با دست و صورتی کِثیفی کِثیف رو زمین نیشته بود دیدیم. اینگار با دو تا سوسک هم دوست شده بود و با هاشون حرف می زد! ما هم دستش را گرفتیم و بلندش کریم. اِزِش پرسیدُم چی طور شدهس. گفت که زنش اِز این که شب اولی ایزدواج خونه نبوده ناراحت شدهس. ما هم با هوگو واردی خونه شدیم که یه کتِک کاری بِینی دو تا زن و شوهِر اتفاق اوفتاد. ما هُم رفتیم جوداشون کنیم که ییهو لی لی بر سری من داد کشید و گفت در مسائل خونه وادگی ما دیخالت نکن. ما هُم بیمون بر خورد و نفس کش و گفتیم و رفتیم تو دعوا. چون که لی لی به ما نا محرم بود هرچی زور داشتم رو هوگو خالی کردم...

هوگو مثی مومیاییا رو تخ بیمارستان خوابیده بود که...

فیلم جلو رفت ببخشید! داشتم می گفتم که هر چی زور داشتم روی هوگو خالی کردم و سرش شیکِست و مثی چی چی که اِزِش خون میومِد. خلاصه لی لیم و اونا بغلکرد و اشک ریزون با من سواری طیاره شد و به سمتی بیمارستان رفتیم. بعدش تو بیمارستان رو تخت خوابوندنش و به اتاقی عمل بردنش. بعد از دو ساعت از اتاق بیرون اومد ولی شده بود عینهـــو یه مومیایی. اون جا بود که قدرت خودم را درک کردم و فهمیدم که کم آدمی نیستم. لی لی هم ایندر گریه کرده بود که یادش رفته بود که دعواشون شده و مثی این که آشتی کرده بودند. ما هم که دیدیم کارمون تموم شده سوار طیاره شدیم که بریم تو خونه توخمه بخوریم.




Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۳۲ شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۰
#11

لی جردن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۳ پنجشنبه ۹ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۷:۰۸ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۶
از سوسک سیاه به خاله خرسه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 416
آفلاین
اسلی خوب.گریف بد.اسلی خوب.گریف بد.اسلی خوب.گریف بد.

حتما می پرسید من گریفندوری مرض دارم گروه خودمو با اینا مقایسه می کنم . ولی خوب مجبورم .

بدبختی از ان جا شروع می شود که من بدبخت خیر سرم اومدم کار سخت و طاقت فرسای گزارشگری رو به عهده گرفتم.(تنها دلیلی که این کار سخت و طاقت فرسا به تورم خورد این بود که در بازی گذشته پروفسور اسنیپ گزارشگر نگون بخت قبلی را روانه بیمارستان کرد.و بازی گریف و اسلی به نصیب من شد)

در مسابقه

در زمین مسابقه هیاهویی بر پا بود. بیشتر طرفدار ها گریف را تشویق می کردند.در حالی که وازیکنان وارد می شدند من هم اماده کار شدم.بالاخره داشتم برگه سوالات را تمام می کردم .هزار جایش نوشته بود مدرسه هاگوارتز هیج مسئولیتی در قبال اسیب دیدگی ندارد.پرفسور مک گونگال هم هزار بام قسم پدر مادرم داد که به نفع تیمی گزارشگری نکنم.بعد از کلی مکافات بالا خره بازیکنان واردشدند و لازم بود خودی نشان دهم.

با حالت طنز الودی گفتم:بیش تر افراد گریفو تشویق می کنند.خوب اگر گریف هم جستجوگر به او ن هالویی داشت کسی تشویقش نمی کرد.
مک گونگال چشم غره ای به من رفت . از ان بد تر دست اسنیپ را دیدم که به چوبدستی اش نزدیک می شد.

با ترس گفتم : البته استادی به خوبی پرفسور اسنیپ پیدا نمی شود.
اسنیپ لپ هایش گل انداخت و رو بهحاظرین که نگاهشان به وی بود لبخند زد
اسنیپ به خیر گذشت ولی مک گونگال به من چشم غره می رفت.
با حالتی عصبی گفتم اصلا همه ی معلم خوبند
این قدر حواسم به معلم ها رفته بود که بازی را از یاد بردم.بازی 20 دقیقه بود که شروع شده بود و من هیچ کار مفیدی نکرده بودم.

از مک گونگال نتیجه را پرسیدم و گفتم:حالا به ادامه گزارش بازی می پردازیم.اسلیتیرین 40 تا عقبه و و بازیکناش رو هم رفته 10 تا موی جارو ها را کندند و الا باید 100 تایی عقب می بود . حقشونه وقتی ناجوانمردانه بازی می کنن باید بیش تر هم بخورند.
دیگر عکس العمل معلمان برایم مهم نبود.فقط گزارش می کردم ولی نه چندان بی طرفانه.
داشتم مثل یک گزا رشگر خوب رفتار می کردم که یکهو پروفسور اسنیپ از جایش بلند شد و فریاد زد:
-پترفیکوس توتالوس
و من هم خشک شدم .
الان هم دارم در دفتر اسنیپ طعم گزارش بی طرفانه را می چشم.

-اسلی خوب.گریف بد.اسلی خوب.گریف بد.اسلی خوب.گریف بد.
پرفسور نمام شد اینم بار هزارم.

-یه چیزیو یادم رفت بگم هزار بارم بنویس (پرفسور اسنیپ بهترین معلم در هزاره اخیر شده.)

-باشه پرفسور!

اسنیپ تعجب کرده بود که اعتراضی نکردم گفت:
-باید تا 2 ساعت تمامش کنی.
-باشه پرفسور.
-اسنیپ داشت شاخ در می اورد.ولی با فکر به تنبیه بعد از 2 ساعت پوزخندی زر و اتاق تاریک را تر ک نمود.

با خودم گفتم:این دو قلو ها عجب وروحک هایی هستند.نمی دونم چه طوری exellرا روی قلم پر پیاده کرده اند.


ویرایش شده توسط لی جردن در تاریخ ۱۳۹۰/۴/۲۵ ۱۳:۴۵:۱۵

Modir look at that ticket
I work out
Modir look at that ticket
I work out
When I go to "contact us", this is what I see
Modirs are in bed and they wont answer me
I got passion in my head and I ain’t afraid to show it

I’m ANGRY and I know it


تصویر کوچک شده



Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۱:۱۸ یکشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۰
#10

جرج.ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۵ دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۱:۵۳ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۱
از یه جایی که اصلا انتظارشو نداری!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 121
آفلاین
کتک کاری از نوع اوباشی!

یه روز گرم تابستون منو برادرم فرد داشتیم توی یکی از حیاطای هاگوارتز دنبال موش...نه ببخشید دنبال یه جونور زنده برای کار های علمی(مثلا تو یقه ی کسی انداختن)بودیم،

کل حیاط عقبیو جلوییو وسطیو....رو گشتیم اما دریغ از یه موش بعد از کلی بررسی آخرش به یه نتیجه رسیدیم...خوب معلومه وقتی گربه ی هاگوارتز مک گونگال باشه موشای

بدبخت دیگه اصن از سوراخشون بیرون نمیان که ریخت نحس این خانومو ببینن!به هر حال حسابی کلافه شدیم تا اینکه یه صدایی اومد برگشتیم دیدیم دو تا اسلیترینی هم سن

خودمون یه موش پیدا کردن دارن باهاش بچه های گریفیندورو اذیت می کنن،خوب می دونین ما اصولا کم عصبانی میشیم اما وقتی عصبانی شیم... :no:

به هر حال ما دوتا باسرعت یه اسنیچ پریدیم تو شکم اون دوتا و دعوا شروع شد(می دونین اول خواستیم دوئل جادویی کنیم اما دیدیم دیگه خیلی با کلاس بازیه اینه که...)

به هر حال منو فرد بزن اون دوتا نامرد بزن اینقدر روی علفای سبز حیاط غلطیدیم که از حرف اونروز صبح مامان غافل شدیم(که گفت امشب مهمون داریم وای به حالتون اگه....

دیگه خودتون می دونین چی!)بالاخره وقتی همه از پا در اومدیم مادر فولاد زره....اهم...اهم یعنی پروفسور مک گونگال اومد دوباره از اون وردی که ازش تنفر دارم استفاده

کرد و مثه همیشه باید پنج ساعت سرو ته می موندیم.(خوب این قسمتو باید روایت کنم اگه کسی خوشش نیومد به بزرگی خودش ببخشه)اینقدر سرو ته مونده بودیم که هر دو

مون به شدت حالت تهوع پیدا کردیمو سر آخر

خب دیگه توضیح دادن نداره به هر حال لباسامون به گندکشیده شد و مام که حسابی به هم ریخته بودیم رفتیم خونه،از در خونه که وارد شدیم دیدیم یه صداهایی

میاد،رفتیم تو ببینیم صدا از کجاست که یهو...افتضاح شد!

خوب دلیلشم این بود که منو فرد ساعت هفت خودمونو رسوندیم خونه تا قبل اینکه مهمونا بیان یه حمومی چیزی بریم اما دست بر قضا مهمونا بجای ساعت هشت ساعت شیش

تشریف اورده بودن،خوب شما مادر مهربان منو می شناسین،اونشبم دقیقا مثه روزش سرو ته خوابیدیمو تا صبح مدام...!

صبح که سروته از خواب بیدار شدیم رفتیم توی آشپزخونه و یه چیزی دزدکی ورداشتیمو الفرار چون مامان تا سه روز از غذا منعمون کرده بودو...قاعدتا آخر سه روز می مردیم!

به هر حال با به آب پرتقالو نوشیدنی کره ای و یه ذره هم نون فلنگو بستیم و همینجوری زدیم به کوچه دیاگون که یک دفعه با یه صحنه ی بیوتی فول مواجه شدیم،به به!مشتاق دیدار!

درست حدس زدین دم مغازه ی الیواندر اون دوتا اسلیترینی که دیروز به خاطرش پنج ساعت سرو ته بودیمو دیدیم بی درنگ و بدون اختیار حمله رو آغاز کردیم:

_ آِِی!!!نفس کش!

مشتو لگدو چنگو دندونو هر چی که در حد یه مشنگ نیست چه برسه به یک جادوگر رو به سمتشون گسیل داشتیم و حسابی زدیمو خوردیمو کشتیم خلاصه حال کردیم،در حین

همین حال کردن یهو نمی دونم چی شد فرد تصمیم گرفت یه حرکت رزمی مشنگی از خودش اختراع کنه،چنان با لگد کوبید توی سر اون گندهه(شما که ندیدینش اما اگه میخواید

بفهمید چقدره...هاگریدو دیدی؟خوب اونم یه ذره از هاگرید گنده تر بود!)که طرف گیجو منگ شد تلو تلو خوران رفت تو شیشه مغازه الیواندر.

چند دقیقه هیچی نشد اما بعدش الیواندر با قیافه ای کاملا آرام( )از مغازه بیرون اومد و گفت:

_ یا همین الان خسارت اینارو می دین یا...

فرد که عصبانی بود با خشم گفت:

_ یا چی؟!

الیواندر لبخندی زد به تلخی زهر بعدم...

خوب الان ما دوباره سرو تهیم و داریم محتویات جیب اون دو نفریو که زدیم وارسی می کنیم تا اگه چیز به درد بخوری داشتیم بدیم به الیواندر،چه کنیم ما اینیم دیگه!


یه بزرگی(فرد یا جرج ویزلی) میگه:بخند تا دنیا بروت بخنده!([color=006600][font=Arial]صبر �


Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۲۳ جمعه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۰
#9

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱:۵۹:۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
از اونجایی که هر نوع تنبیه و مکانی برای تنبیه شدن مجازه، ایندفعه این مدلی تنبیه انجام میشه!

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

- الکسی گم شده!

در همان لحظه لینی شروع کرد به قهقهه زدن. لونا نیز به طبعیت از لینی شروع به خندیدن کرد.

ترورش رو به لینی و لونا گفت: بچه ها میگم الکسی گم شده!

لونا با شنیدن حرف ترورس یک لحظه از خندیدن دست کشید اما دوباره با دیدن خنده ی لینی شروع به خنده کرد.

ماریه تا که از نگرانی در حال منفجر شدن بود با یک حرکت سریع از روی مبل بلند شد ، گلدانی را برداشت و مستقیم آن را به سمت لینی و لونا نشانه گرفت و در نهایت گلدان در مغز کله ی ... لونا فرود آمد!

نویسنده در دل خنده ای به ریش لونا میکند چون از دست لونا به شدت عصبانی است و برای نقشه های شوم بعدیش بر روی لونا قلم پر را دوباره روی کاغذ میبرد و شروع به نوشتن ادامه ی داستان می کند:

لونا دستی به سرش کشید و گفت: اوخ دردم گرفت.

مری با دیدن خنده ی دنباله دار لینی و بی توجهی اش به گم شدن الکساندر، دستش را آماده کرد تا ضربه ی مهیبی به گوش لینی وارد کند و دقیقا در همان زمانی که دست مری به صورت اسلوموشن به سمت لینی میرفت ، لونا برای گرفتن انتقام از ماریه تا که آن طرف لینی بود، جلوی صورت لینی قرار میگیرد و ضربه ی دست مری به لونا برخورد میکند.

لونا در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود فریاد زد: آآآآآآآخ!

نویسنده نیشخندی میزند و دوباره شروع به نوشتن میکند:

ترورس پشتش را به لینی و لونا کرد و فریاد زد: یا تا سه ثانیه دیگه به خاطر گم شدن الکسی ابراز ناراحتی میکنین یا خودم با لگد میام تو دهنتون.

نویسنده با شنیدن حرف ترورس احساس نگرانی نسبت به لینی میکند و شروع به فکر کردن برای نجات او و قربانی کردن لونا میشود:

سه ثانیه میگذرد و صحنه دوباره اسلوموشن میشود و پاهای ترورس جلوی دوربین ظاهر میشود و به سمت لینی و لونا میرود. لونا که از ترس لگد خوردن قبل از حرکت پای ترورس از جایش بلند شده بود تا تغییر مکان دهد، قبل از اینکه بتواند از جلوی مبل و لینی کنار رود مورد اصابت پای ترورس قرار گرفت..

نویسنده با تعجب نگاهی به نوشته اش که حالا دوربین وارد ماجرا شده بود میکند ، فیلمبرداری یا نوشتن؟ برای جلوگیری از سوتی خود با حالت میگوید: بلافاصله بعد از نوشتن کار تصویر برداری شروع میشه!

و لونا شروع به گریه کردن میکند.

ترورس با غرور رو به بقیه میگوید: این یکی فهمید ماجرا چیه.

و لونا را به سمتی پرتاب میکند تا به حساب لینی برسد که با هدفونی در گوش های او رو به رو میشود.

لینی که با دیدن ترورس جلوی رویش تازه متوجه مورد خطاب گرفتنش شده بود هدفون را برداشت و رو به بقیه پرسید: تو این مدت که تو رادیو داشتم جوک گوش میکردم، اتفاقی افتاده؟

و همه ی سرها با عصبانیت به سمت لونا برمیگردد. لیسا با عصبانیت رو به لونا میپرسد: واسه چی به گم شدن الکسی میخندیدی؟

لونا با ترس اشاره ای به لینی کرد و گفت: آخه لینی همش داشت میخندید منم گفتم حتما چیز خنده داریه.

لینی که تازه متوجه ماجرا شده بود با ترس از روی مبل بلند شد و گفت: چی الکسی گم شده؟!

ملت ریون با عصبانیت ابتدا نگاهی به لونا می اندازند و سپس به سمت او حمله ور میشوند.

نویسنده با غرور از روی نوشته اش دوباره خواند. حساب لونا را رسیده بود و در عین حال از لینی طرفداری کرده بود.




Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۵۴ شنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۹
#8

الکساندر پردفوتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶ یکشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۱:۰۵ پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
از دست رفته کسی که با الکس کل کل کنه! :دی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 152
آفلاین
الکساندر گفت : « نه خیر ! بهت اجازه نمی‌دم توی کارای من فضولی کنی ! »

پسربچه‌ی تپل و موفرفری در حالی که سعی می‌کرد به دفترچه‌ی الکساندر نگاهی بیندازد گفت : « بدش به من ! می‌خوام ببینم چیه ! »

الکساندر تو سری محکمی به پسر زد و گفت : « غلط می‌کنی ! اون دفترچه به تو هیچ ربطی نداره ! گورتو گم کن ! »

الکساندر در آن دفترچه ، انواع سوالات ، نکته‌ها و تعاریف کلیدی درس تغییر شکل را نوشته بود که سر امتحان خیلی راحت ، زیر میز آن را باز کند و خیلی راحت از رویش رونویسی کند !

آن پسر موفرفری ، داشت از فضولی می‌مرد که بفهمد الکساندر توی آن دفترچه چه چیزی مخفی کرده است . الکساندر بار دیگر آن دفتر را دور از دسترسی پسرک فضول قرار داد و پسرک ، با سماجت بیشتر سعی می‌کرد که دفترچه را بقاپد .

در همین لحظه یکی از بچه ها که عکس معلم را بر روی تخته کشیده بود داد زد : « بچه‌ها ! یه لحظه نیگا کنین ! » وقتی که تمام سر ها به سوی او چرخید او رویش را به سمت عکس معلم بر روی تخته کرد و زبانش را درآورد و شکلکی درآورد . بعد هم با انگشتانش علامتی زشت را رو به آن تکان داد . در عرض یک ثانیه همه ی بچه ها از جمله الکساندر از خنده روده بر شدند .

و این فرصت مناسبی بود برای بچه ی موفرفری ! در لحظه‌ای که الکساندر روی میز خم شده بود و از ته دل قهقهه می‌زد ، پسرک موفرفری خم شد و خیلی راحت دفترچه‌ی تقلب الکساندر را برداشت ، آن را باز کرد و هنگامی که فهمید محتویات دفتر چه هستند نیشخندی رو به الکساندر زد که یعنی : « کارت ساخته‌س ! من اینو به پروفسور نشون می‌دم ! ‌ » و الکساندر در عرض یک ثانیه این شکلی شد : !

در همین لحظه پروفسور مانند اجل معلق وارد کلاس شد . بلافاصله پسر تپل داد زد : « پروفسور ! پروفسور ! الکساندر تقلب نوشته ! الکساندر تقل... » او نتوانست حرفش را تمام کندزیرا ناگهان الکساندر محکم دهان پسرک را گفت و با حالت به پروفسور خیره شد .

اما پروفسور خر نبود . او فهمید که موضوع از چه قرار است و بلافاصله فریاد زد : « الکساندر ! هیچ کس حق نداره توی کلاس من تقلب کنه ! کاری می‌کنم که به زورم که شده اون دفترچه‌ی کوفتیت رو قورت بدی ! » البته معلم چیز های دیگری هم گفت ، ولی از آنجا که حرف های دیگرش بسیار چیزدار بودند در شأن من نیست آنها را بنویسم .

خلاصه آن روز روز خوبی برای الکساندر نبود ...

پنج روز بعد !

الکساندر به پسرک موفرفری گفت : « یه لحظه بیا بریم توی یه کلاس خالی ، باهات کار دارم ! »

پسرک که نمی‌دانست چه بلایی قرار است بر سرش بیاید قبول کرد . الکساندر و آن پسر با هم به کلاس خالی وردهای جادویی رفتند . وقتی که الکساندر در کلاس را بست ، پسرک گفت : « چیکار داری ؟! » پسرک کمی مشکوک شده بود و بادیدن چهره‌ی الکساندر آب دهانش را قورت داد .

الکساندر گفت : « حالا منو لو می‌دی دیگه ! داشته باش ! »

پسرک خواست حرفی بزند ، اما ناگهان الکساندر تکانی به چوبدستی خود داد و پسر موفرفری در هوا وارونه شد . با تکان های بیشتر چوبدستی الکساندر درست در زیر پسرک معلق در هوا بشکه ی بزرگی پر از قیر داغ ظاهر شد . بلافاصله سر پسرک در آن بشکه فرو رفت !

- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخخخ !

الکساندر با تکان دیگری بر چوبدستی خود پسرک را که صورتش به زغال لیمو تبدیل شده بود از بشکه درآورد ،سپس دو کارد تیز و برنده را در هوا ظاهر کرد و آن ها را در دو چشم پسرک فرو کرد . سپس آن ها را از حدقه‌های خالی چشم پسرک درآورد و دو عنکبوت گوشتخوار را در دو حدقه ی چشم پسرک فرو کرد . آن عنکبوت ها از حفره های خونین و خالی چشم پسرک وارد بدن او شدند و از درون پسرک را خوردند !

و خلاصه ، آن روز هم روز خوبی برای پسرک تپل و موفرفری نبود !


"Only Raven"


Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۱۲ یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۹
#7

كينگزلی  شكلبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
تو واقعيت كه زورمون به اسمشونبر نمی رسه، لا اقل اينجا حالشو می گيريم ...

كينگزلی توی شكنجه گاه واستاده و مرموزانه اطراف رو نگاه می كنه، در همين لحظه يه شبح با هاله نور آبی رنگ پديدار ميشه و صداهای عجيب و ترسناكی رو از خودش در مياره، اما از اون جا كه كينگزلی خيلی شجاعه ( جون خودم! )، كوچكترين خمی به ابرو نمياره. در همين لحظه شبح، با صدای زنگ دارش رو به كينگزلی ميگه:
- اينجا چی كار می كنی؟ كسی رو می خوای شكنجه كنی؟

كينگزلی بدون معطلی و با صدای رسايی ميگه:
- آره، می خوام ولدمورت رو شكنجه كنم!

شبح يه بشكن می زنه و بلافاصله غيب ميشه، در همين لحظه، لرد ولدمورت جلوی چشمای كينگزلی ظاهر ميشه...

-مرتيكه ی بوق! چرا منو آوردی تنبيه سرا؟! تو كه زورت به من نمی رسه!

- كچل جان! اين رول مالِ منه، تو حق توهين به منو تو رول خودم نداری!

ويرايش همون شبح با هاله نوری آبی رنگ دورش: كينگزلی، بهتر نيس يه نگاهی به سر كچل خودت بندازی، بعد به بقيه گير بدی؟

ويرايش كينگزلی: اصلا" به تو چه؟ عهه... دهه...

ولدمورت جلو می ره و چوبدستيش رو بيرون مياره، اون رو به سمت كينگزلی ميگيره...

- آواداكداورا!

طلسم به كينگزلی می خوره اما هيچ تاثيری روش نمی ذاره...

- چه طور ممكنه؟!

- كچل جان، اين رول مال منه، پس هيچ اتفاقی واسه من نميفته و منم هر كاری بخوام می كنم. هاها!

در همين لحظه، كينگزلی يه بشكن می زنه و يه محفظه ی شيشه ای ولدمورت رو در بر می گيره و اونو زندانی می كنه، يه بشكن ديگه می زنه و بيست تا عنكبوت روی سرش سرازير می شن و بعد يه بشكن ديگه می زنه و چوبدستی ولدمورت از دستش در مياد و به سمت خودش طلسم شكنجه می فرسته، كينگزلی بعد از اين بشكن ها، قر می ده و يه گرز آهنی روی سر ولدمورت فرود مياد، بعد كينگزلی رقص باله می كنه و ولدمورت در جا می ميره...

- شانس آوردی ولدی، تازه می خواستم بندری برقصم! ( )

و به اين ترتيب كبنگزلی يگانه كچل جادوگران ميشه!



Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۶ جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۸۸
#6

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱:۵۹:۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
لایرا با خوش خالی در کنار دوستان خود ایستاده و در حال تعریف کردن از خود بود.

- من هیچ وقت نمیترسم. اصن ترس برا من معنی نداره ، من فک کنم از همه گریفیدوریا اصیل تر باشم. هیچی نمیتونه منو بلرزونه!

لینی و سلسی با تعجب نگاهی به یکدیگر انداختند و در همان لحظه شارلوت ( قحطی اسم بود اینو گفتم دیه! ) که حرف های آن ها را شنیده بود ، به آرامی پشت سر لایرا آمد و ...

- پـــــــــــــــخ!

- جــــــــــــیـــــــــــــغ!

صدای قاه قاه دانش آموزان حاضر در آنجا بلند شد.

لحظاتی بعد:

لینی و سلسی سعی داشتند لایرا را که از فرط عصبانیت در حال منفجر شدن بود ، آرام کنند.

لایرا با عصبانیت گفت: حسابشو میرسم! بذار دستم فقط بهش برسه.

و دوان دوان از آن ها دور شد.

ساعاتی بعد:

لایرا بر روی میزی ، در پشت خرواری از کتاب پنهان شده بود و سعی در انجام تکالیفش داشت ، اما ماجرای صبح از یادش نمیرفت.

با ناراحتی دستش را محکم به میز زد و به اطراف نگاهی انداخت. در همان لحظه کتاب قطوری توجهش را به خود جلب کرد.

از روی صندلی بلند شد و به سمت کتاب رفت. گرد و خاک بر روی آن را تکاند و نگاهی به اسم کتاب انداخت.

- شاید برای دشمن! چه اسم مسخره ای.

لایرا بی توجهش دوباره به سمت تکالیفش برگشت ، اما دستش به کتاب برخورد کرد و با صفحات باز بر روی زمین افتاد. خم شد تا آن را بردارد و سر جایش بگذارد اما چیزی توجهش را جلب کرد.

دقایقی بعد:

لایرا به ستونی تکیه داده و منتظر شارلوت بود. با دیدن او که در حال بالا آمدن از پله ها بود به آرامی به سمتش رفت و گفت: اگه میتونی بیا و منو بترسون!

و بلافاصله از او دور شد و به سمت دستشویی میرتل گریان رفت ، کنار مجسمه ای در کنار دستشویی پنهان شد و در انتظار شارلوت ماند.

چند ثانیه بعد شارلوت با تعجب در را باز کرد و داخل دستشویی شد. به آرامی به این سو و آن سو سرک کشید ، بلکه لایرا را پیدا کند.

- غـــــــــیـــــــــــژ!

- فکر کنم برای ترسوندن من اومده بودی نه؟

شارلوت با بی توجهی گفت: عیبی نداره تا شب کلی وقته. بعدا میترسونمت!

لایرا چوبدستیش را بیرون آورد و به سمت شارلوت نشانه رفت و پرتوهای رنگی را پشت سر هم به سمت شارلوت فرستاد.

دقایقی بعد لایرا در حالی که در حال تکاندن گرد و خاک دستانش بود گفت: دیگه غلط میکنی منو بترسونی!

و شارلوت را که پخش زمین شده بود رها کرد و در را محکم پشت سرش به هم کوبید و رفت.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

حالا به جا تنبیه سرا توی دستشویی کار انجام شد!




Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵ سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۸۸
#5

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
این ماجرا در واقع تصحیح ماجرای قبل است

رییس عنکبوتها: چه خبرتونه شما دو تا؟ چرا به جون هم افتادین؟ تو چند تا زدی؟

#1: من تا حالا سیصد و چهل و پنج تا.

- تو چی؟

#2: من سی صد و چهل و سه تا...هر چی میگم بذار دو تا بیشتر بزنم گوش نمیده و ....

جییییزززز...بیییغزززز..ویززززز(افکت جزقاله شدن عنکبوت و تارها)

مورگانا ساعتها قبل خودش رو به تنبیه سرا رسونده بود و در انتظار ورود رییس محترم قلعه در حال سوزاندن عنکبوتها بود. اما بعد از اینکه همه آنها را سوزانده بود، به سمت در رفت و با دست ضرباتی به قفل آن زد.

- آهای چیکار میکنی؟

- هیچی داشتم....داشتم...قفل رو نیگا میکردم.

- بئی چیه میاد؟ نکنه عنکبوتهای هزار ساله رو سوزوندی؟

-

- نیشت رو ببند خون آشام. خجالت نمیکشی؟ همینه دیگه افردای امثال تو وقتشون رو به بطالت میگذرونن و فقط زودشون به اینا میرسه. مگه چیکارت کردن این بیچاره ها؟

- کار؟ چی کار میکردن؟ هیچی داشتن حرف میزدن.

در همین لحظه گرابلی که دیگه اعصابش به شدت خورد شده بود به سمت در تنبیه سرا حرکت کرد و شروع به باز کردن قفل کرد.

- هه هه، برای اینکه بدونی بهت میگم. هر وقت عشقم بکشه و دلم بخواد درش رو باز میکنم. فهمیدی؟این دخالتا به تو نیومده، از بس خون خوردی ای شکلی شدی. خون آشام

این کلمه آخر را با فریاد گفت و در تنبیه سرا باز شد. و هر دو وارد آن شدند. اما در برای بقیه هم باز بود.

گرابلی وارد شد و یکی دو تا وسیله جلو آورد و مورگانا رو به داخل دعوت کرد.

- ببین خون آشام جون...این دستگاه که میبینی دستگاه ماساژ صورته. برو یکم جلو تر...یکم دیگه...آها خوبه.

ناگهان تعداد زیادی مشت از درون دستگاه خارج شد و صورت مورگانا به شدت شپلیخید.

مورگانا: ممنون پروف.

- آخییی چقدر شماها مورد الطاف سفیدی قرار میگیرین.


ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۶ ۱۹:۲۹:۴۳
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۶ ۱۹:۳۴:۰۹

[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.