هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۷:۲۳ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
- لا.

لایتینا یه گوشه نشسته بود و زانوهاشو بغل کرده بود و بدون هیچ حرکتی به زمین خیره شده بود. و ظاهرا حتی به صدای لردسیاه هم که بالا سرش وایستاده بود، واکنشی نشون نمیداد.

- لا با توییما.
- بله ارباب؟

لایتینا با صدای خیلی آرومی این رو گفت و سرشو کمی بالا آورد. اما این دفعه خبری از هدفونی که بخواد با سیمش ملتو خفنه کنه و یا حتی لپ تاپی که بخواد ازش به عنوان سینی استفاده کنه.
قطعا یه چیزی مشکل داشت. لرد سیاه، ارباب دانایی بود، قطعا میدونست که چه چیزی مشکل داره.
- لا، یه چیزی مشکل داره، بهمون بگو چی مشکل داره.

اما خب لرد باید مطمئن میشد که لایتینا هم از اون مشکل خبر داره!

- ارباب گاری قشنگم رفته. ارباب بهم قول داده بود که تا ابد من فقط باهاش گاری سواری کنم، اما چند روز پیش دیدم که داشت به یکی دیگه گاری سواری میداد!

لایتینا همزمان که اینا رو میگفت، یه مشت عکس سیاه سفید از جیبش بیرون آورد. تو یه دونه‌ش لایتینا توی گاری نشسته بود و دستشو با خوشحالی گردن دسته گاری انداخته بود. تو یه دونه دیگه‌ش لایتینا روی گاری وایستاده و انگار داشت باهاش حرکت میکرد.

- میبینین ارباب؟ ما که خیلی خوشحال بودیم چرا کار من به بیگاری بودن رسیده حالا؟
- ما همیشه میبینیم. اممم... به بیگاری کشیدنت ادامه بده لا.

مثل این که مرگخواران مصمم بودن از راه های مختلف بیگاری بکشن.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۳:۱۵ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷

آمی پاین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۴:۰۰ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از ما هم به جان شنفتن، سرورم.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 31
آفلاین

در اندک زمانی تک تک مرگخواران اعم از لرزنده و ترسنده و چرخنده و زننده حتی، از پیش چشم لرد سیاه ناپدید شدند. چرا که تجربه ثابت کرده بود هر آینه بیم تغییر نظر لرد رفته و از آنجا که حوصله ی ایده پردازی هم ندارد، ممکن است تک تکشان را با اردنگی از خانه ی ریدل ها به بیرون پرتاب کند. مرگخوارها نمی دانستند بیگاری یا باگاری مد نظر لرد نیست، ولی هرکدام به سمتی شتافتند تا شیوه ای مناسب برای باگاری بیابند.

به جز یک نفر.

تق. تق. تق. تق تق تق تق. تق تتق...
- گویل.

گویل همانجا ایستاده و با نشانه های بهجت روحی در صورتش و در حال کوبیدن چند تیر و تخته به هم، به لرد نگاه کرد.
- ارباب! :مفتخر:

لرد لحظه ای فکر کرد. به هر حال او اربابی بسیار فکر کننده بود. لحظه ای فکر کرد که آیا از گویل بپرسد دارد چه غلطی می کند یا درجا از زندگی غم بارش خلاصش کند. و چون اربابی بسیار دل رحم و رئوف هم بود، تصمیم گرفت شانسی دوباره به گویل بدهد.
- داری چیکار می کنی؟
- ارباب، دارم گاری درست می کنم! مگه نگفتین میخواین گاری بکشیم؟!

لرد باز هم فکر کرد. چون هنوز هم بعد از این همه وقت (آلویز) و با وجود فشارهای سخت زمانه، اربابی بسیار فکر کننده بود. لرد خیلی زیاد فکر کرد. چون اربابی بسیار خیلی زیاد فکر کننده بود.
- گویل.
- ارباب! :باد-کرده-از-شدت-افتخار:
- گاهی فکر می کنیم فقط فراست و ذکاوت و وجود ذی جود ماست که قدرت مقابله با بلاهت شما رو داره.

گویل درست متوجه نشد لرد چه گفت، ولی با بیشترین شدتی که می توانست تأیید کرد. لرد دیگر فکر نکرد.
- از جلوی چشم ما دور شید گویل.

بدین ترتیب، گویل اولین مرگخواری بود که با موفقیت پروسه ی باگاری کشیدن و اخراج نشدن از گروه مرگخواران را پشت سر گذاشت (البته اگر می شد این را موفقیت نامید). ولدمورت داشت سراغ مرگخوار دیگری می رفت، با این امید که نفر بعد راه مناسبی برای باگاری کشیدن یافته باشد.

مگر بیشتر از یک گویل در میان مرگخواران وجود دارد؟!


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱ دوشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۷

دلفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۶ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
همه مرگخوار ها مشغول جمع و جور کردن وسایلشان بودند... حداقل ظاهرا!

-اون جوراب من که کفِش عکس کله زخمی داشت کو؟ اونو گذاشته بودم کنار برای کلکسیونم!
-آی چرا آبپاش منو داری میذاری تو چمدونت؟
-آبپاش خودمه کی گفته مال توئه من هرشب خلوت تنهاییمو باهاش میشورم.
-آی لعنتیا! اون ریمل منه کفاشتونو باهاش واکس نزنید.

لردسیاه از این همه سر و صدا کلافه شده بود.
-یاران مـ... یاران سابق ما ساکت!

اما...
-آاااای از روی خلوت تنهایی من برو کنااااار شصت پات رفته تو گوشش.
-کدوم تسترالی بقچه منو قورت داد همین الان اینجا بود... خودم گذاشتمش!
-بلا اون کبریتی که صبح باهاش شومینه رو روشن کردم،ببین لای موهای توِئه؟ نصفش هنوز نسوخته بود میخواستمش.

لرد سیاه کم کم مرحله کلافگی را رد کرده بود و به مرز های عصبانیت رسیده بود:
-فرمودیم ساکت شید یاران اسبق ما! دارید تسلط ما به اعصابمون رو خدشه دار میکنید!

و باز هم...
-اون آلبوم عکسای سونوگرافی مامان منه دستش نزن!
-نه خیرم مال منه خودم یادمه این جا ژست علامت ویکتوری گرفته بودم
-نه مال منه.
-مال خودمه...

کراب و هکتور هر کدام یک طرف آلبوم را گرفته بودند و میکشیدند تا این که نهایتا... آخرین فریاد لردسیاه که میگفت:"به آلبوم عکس های جنینی فرزند طویل و تنومندمون دست نزنید" همراه شد با:
- خِررررررررر!

و آلبوم به دو قسمت نه چندان مساوی تقسیم شد.

-کسی پاشو از این خونه بیرون نمیزنه همتون رو مجازات میکنیم. بسیار سخت هم مجازات میکنیم....همتون رو توی همین خونه حبس میکنیم. از تک تکتون بیگاری و حتی باگاری خواهیم کشید!
-اربـ...
- . الان اربابی هستیم بسیار عصبی... حوصله ایده پردازی نداریم تا چشممون کار میکنه شروع کنید خودتون از خودتون بیگاری بکشید ما تماشا کنیم تا شاید مورد عفو قرارتون بدیم... اللخصوص شما دوتا موجود لرزنده و آرایش کننده!



تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ دوشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۹:۴۱ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
لرد نگاهشو از بلاتریکس که همچنان زمینو سجده می‌کرد برمی‌داره و به سمت دیگه‌ای می‌دوزه. به جایی که حشره‌ای همچون مجسمه روی میزی جاخوش کرده بود.

- بر ما نیرنگ نزن لینی! می‌دونیم زنده‌ای!

حشره اما با قدرت سرجاش میخکوب وایساده بود و تکون هم نمی‌خورد. لرد دستشو جلوی چشمای پیکسی خشک‌شده حرکت می‌ده، اما دریغ از حتی یک پلک که لینی بزنه. لرد این‌بار انگشتشو جلو میاره و چندین بار به لینی سیخونک می‌زنه، ولی باز هم فایده‌ای نداره. لینی هم‌چون حشرات تاکسیدرمی شده بود!

لرد تسلیم نمی‌شه. همیشه برای هرکاری راه حل داشت.
- می‌خواستیم یادآوری کنیم یادگاریمونو فراموش نکنی برداری. ولی حالا که مردی می‌تونیم بندازیمش دور. مجسمه‌تم به دردمون نمی‌خوره، بذار بیام یهو جفتتونو با هم بندازم دور!

لینی با دو چشمی که به سختی باز نگهش داشته بود تا مبادا پلک بزنه، نزدیک شدن لحظه به لحظه‌ی دستای لرد به خودشو می‌بینه. تا این که لرد از پشت بلندش می‌کنه و سکوت لینی در هم می‌شکنه.
- نه ارباب! نکنین! ماهمو می‌خوام! مال خودمه. به کسی ندینش!

لرد راضی از کرده‌ی خویش، با بی‌میلی حشره رو رها می‌کنه.
- وسایلتو جمع کن و برو!

لینی با چهره‌ای گرفته به سمت ماهش می‌ره و اونو با دقت لای بقچه‌ای می‌پیچه و زیر بغل می‌زنه و می‌ره که بره.

- همه‌ش همین بود؟
- بل. ✋️

به نظر میومد لینی از دار دنیا فقط یک ارباب داشت و یادگاری اربابش...

پس به حرکتش ادامه می‌ده تا جایی رو برای پنهان شدن پیدا کنه. لینی قصد نداشت زودتر از بقیه اونجا رو ترک کنه!




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲:۰۸ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5864
آفلاین
-بیرون! سریع خانه ریدل ها را برای ورود یاران جدید ما تخلیه کنید. نمی خواییم حتی یک چوب کبریت ازتون باقی بمونه.

مرگخواران با اکراه سرگرم جمع کردن وسایلشان شده بودند. ولی برای وقت کشی، اشیای غیر قابل استفاده را هم "وسایل" حساب می کردند.
و لرد سیاه به خوبی متوجه این موضوع شده بود.
-هوریس؟ اون مورچه ها رو برای چی جمع می کنی؟

هوریس پس گردنی ضعیفی به مورچه ای که گازش گرفته بود زد.
-مال خودمن ارباب. لازمشون دارم. خودم آوردمشون که خاک رز رو حاصلخیز کنن. بهشون حقوق می دم. مگه نه؟

مورچه گاز گیرنده با حرکت سر تایید کرد و گاز دیگری از هوریس گرفت.
در گوشه ای دیگر بلاتریکس روی زمین خم شده بود و با دقت زمین را بررسی می کرد.

-بلا...فرمودیم جمع کنین و برین. نفرمودیم زمین خانه ما را عبادت کنید.

بلاتریکس با حالتی سراسیمه و کلافه جواب داد:
-چشم ارباب... می رم. ولی یه تار مو داشتم که یه ماه پیش اینجا افتاده بود. اونو پیدا کنم بعد برم. می خوام بدم سر جاش بکارنش. وقت ریختنش نبود. الان پیداش می کنم. نگران نباشین.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۶:۲۸ جمعه ۱۰ فروردین ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۲۱:۱۵ سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
مرگخواران نگاهى با مضمون "حالا چه خاكى بريزيم سرمون؟" به يكديگر انداختند.

-اربـاب؟... بريم؟
-بريد!

-اربـاب از كدوم رفتن ها؟... از اينا كه بريم يه چرخ بزنيم و اعصابتون كه آروم شد برگرديم ديگه؟
-خير! واقعى بريد!

اين بار كار براى مرگخواران از فكر كردن گذشته بود. پس دسته جمعى سراغ گلدان رز رفتند. نفرى يك مشت خاك برداشته و بر سرشان ريختند. سپس رز نيز براى سهولت در كار، سرش را داخل خاكش فرو كرد.
درست در همان لحظه، راه حلى به كاسبرگش خطور كرد.

-باشه اربـاب! هرچى كه شما بگين! من رفتم.

و از سالن خارج شد. اما به جاى رفتن به سمت در خروجى، گلدانش را بالا كشيد و پله ها را تلق تلوق كنان بالا پريد و روى طاقچه راهرو اول، خودش را به "گلدان مصنوعى بودن"، زد.

رز فعلا از جدايى از اربابش و آوارگى نجات پيدا كرده بود. لاكن در طبقه پايين، لرد با قاطعيت منتظر رفتن ساير مرگخواران بودند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۴۶ چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۵۷:۲۸ سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۹
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 775
آفلاین
توی مدتی که مرگخوار ها داشتن فکر میکنن که چه نوع خاکی رو باید آماده و مهیا کنن تا بریزن تو سرشون، فقط یه نفر بود که همچون مرگخواری حرف گوش کن و گوش به فرمان ارباب تنها داراییش از دار و دنیا رو که یه پاتیل و دو تا ملاقه بود زد زیر بغلش و رفت سمت در، درو باز کرد، رفت بیرون و درو پشت سرش بست!

- این کجا رفت؟
- ارباب فکر کنم چون اخراجش کردین رفت.
- کی بهش اجازه داد بره؟

مرگخوار ها نگاهی به هم دیگه کردن، هیچکدومشون دلشون نمیخواست اون کسی باشن که به اربابشون میگن که خودش گفته بود که همشون اخراجن. بنابراین سکوتی سنگین پیشه میکنن.

- ارباب یعنی واقعا همه ی همه ی همه اخراجن؟
ملت مرگخوار به گوینده این سوال که کسی نبود جز بلا،خیره شدن. بلایی با موهای بلوند، بلند و کاملا لخت.

همون موقع ها- پشت در خانه ریدل

هکتور ملاقه هاش رو به شکل ضربدری در کمربندش جا داده بود و چهار زانو توی پاتیلش نشسته بود.
- همه چی داغونه، من چقد بدبختم، پیش ارباب نیستم، تو پاتیلم نشستم...
به نظر میرسید هکتور دوباره بدبخت و بیچاره شده بود و دیگر مرگخوار نبود. در همین فکر ها بود که صدایی شنید.
- پیس پیس...
- همه چی داغونه، مرگخوارا خوابیدن، شک ندارم دیگه، مرگخوار نمیمونم...
- آهای یارو... داغونه! با تو بودما...
هکتور در حالی که نصف پاتیلش با اشک پر شده بود و چیزی نمونده بود توش غرق بشه سرشو سمت صدا چرخوند تا ببینه این مزاحم کیه.
- میگم که معجونی چیزی تو بساطت نداری به درد ما بخوره؟
هکتور بدون توجه به مرد و حرفاش دوباره به ادامه گریه و آواز سوزناکش مشغول شد. گویا اوضاع خیلی وخیم بود که هکتور نسبت به کلمه معجون و حتی فروششون کلا واکنشی نشون نداده بود.

یه کم بی موقع تر- درون خانه ریدل

- ما یادمون اومد. فرمودیم همه مرگخوارانمون اخراجن. یاران سابقمون برید بیرون.
بلا با شنیدن این جمله خودش هم مثل موهاش لخت و پخش زمین شد.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۶:۲۴ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-باشه...همگی اخراجین!

مرگخوارا شوکه میشن! همشون یهویی با هم شوکه میشن. حتی سکته میکنن.
در این جو شوک و بهت و ناباوری، سوییشرت نازکی روی هوا دیده میشه که خیلی آروم تکون میخوره. اولش یه آستینش درمیاد، بعدم اون یکی و ...

-بانز! بیخودی در نیار! تو هم اخراجی! ما همه چیز را میبینیم!

بانز بیخودی در نمیاره و دوباره میپوشه. اگه قراره اخراج بشه حداقل از سرما نمیره!

-یاران سابق ما...چند دقیقه فرصت دارید که وسایل خود را جمع کرده و این مکان را ترک کنید!

آرسینوس میپره جلو.
-ارباب چند دقیقه؟

فریادهای اعتراض آمیز "حالا با اخراجش کنار اومدی، مشکلت دقیقه شه؟" ، "جمع کردن یه دسته کراوات کاری داره آخه؟" ، "لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود" مرگخوارا به طرفش جاری میشه.

بلاتریکس که از لحظه ای که اخراج شده، وز موهاش به طرز غیر قابل باوری خوابیده جلو میره و تعظیم میکنه.
-ارباب...درست شنیدیم؟ فرمودین همه اخراجن؟همه، یعنی همه؟ یعنی کل کسایی که اینجا هستن؟ بدون حتی یک استثنا؟

لرد با سرش تایید میکنه و موهای بلا این دفعه دیگه کاملا صاف و لخت میشه!

رز ورجه وورجه کنون جلو میره و یه شاخه شو بالا میگیره.
-ارباب ببخشید...آگهی استخدام مرگخوارای جدیدو کجا میزنین؟ فتوکپی گلدون نامه هم لازمه؟

-یاران سابق ما...فقط چند دقیقه بهتون فرصت دادیم که همونم دارین با وراجی از دست میدین! جمع کنین و برین!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲:۰۸ یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5864
آفلاین
خلاصه:

آرسینوس به عنوان نماینده وزارتخونه قراره میزان سیاهی مرگخوارا رو بسنجه! برای همین آرسینوس و مرگخوارا(بدون لرد) به مقصد جبهه نامعلومی آپارات می کنن.
تو جبهه مرگخوارا با دشمن فرضی می جنگن...

...............

-خیر...کسی نجنگه دیگه! بر می گردیم!

آرسینوس و مرگخواران دشمن فرضی را در جبهه فرضی رها کرده و به سمت دنیای واقعی آپارات نمودند. جایی که لرد سیاه، بی صبرانه انتظارشان را می کشید.
-خب...چی شد سینوس؟

-جیگر قربان! الان در یک ماموریت جدی وزارتخانه ای هستم و جناب جیگر نام دارم.

با اشاره لرد سیاه، بلاتریکس رز را از جا بلند کرد و بعد از عذرخواهی او را واژگون نمود تا مقدار متناسبی از خاک و کود داخل گلدانش روی سر جناب جیگر بریزد که یاد بگیرد کجا باید جیگر بازی در بیاورد و کجا نباید!
بعد از درس کوتاهی که به جیگر داده شد، لرد سیاه سوالش را دوباره مطرح کرد...یعنی قصد داشت مطرح کند.
-ما حال نداریم...یکی سوال ما رو دوباره مطرح کنه.

آرسینوس خاکی و کودی که هنوز هم نقش سینوسی خودش را حفظ کرده بود، مثل همیشه داوطلب شد.
-من ارباب...من مطرح کنم. فرمودین چی شد سینوس؟ و الان جواب می دم...گزارشمو کامل کردم. به نظر من هیچکدوم از اینا میزان سیاهی کافی برای عضویت در ارتش سیاه رو ندارن. همشونو باید اخراج کنین.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۰:۰۰ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
- الان چیکار کنیم؟

مرگخواران همین طور که پوکرفیس موندن و به در و دیوار و حتی همدیگه نگاه کردن.

- هرکی تونست به ساحره‌ی سیاه‌تری ابراز علاقه کنه، اون برنده‌اس.
- برنده چی رودولف؟

رودولف چند لحظه، برای این که جواب بده، به فکر فرو رفت. این از مواردی نبود که مرگخواران هر روز بهش برخورد کنن. شاید روزی که هم سیارات سیاه در یک خط قرار بگیرن و هم تولد لردسیاه باشه.

- خب؟

مرگخواران امیدوارانه به رودولف خیره شدن تا شاید چیزی به فکر خاک گرفته اون برسه.
اما تو ذهن رودولف وضعیت تسترال تو تسترالی بود...
سلول‌های بخش "فکر" مغز رودولف که مدت زیادی بود خواب بودن و افسار مغز رو به بخش "مثلا ساحره جذب کن" سپرده بودن، جیغ زنان بیدار شدن و خودشو به در و دیوار ذهن رودولف کوبیدن؛ ضربه مغزسلولی شدن و برای همیشه دارمرلین رو وداع گفتن.
- باید بیشتر از اینا میخوابیدن.

سلول ساحره جذب کن نگاهی از سر تاسف به جنازه‌های سلول‌های فکر می اندازه، بعدش نگاهشو از اونا میگیره و به همنوعاش نگاه میکنه.
- یه استراحت کوتاه داشتیم ولی همین برامون کافی بود...

سلول های دیگه با اشتیاق به همدیگه نگاه کردن.

- بریم دنبال ساحره‌های جدید!
- یاااه!


رودولف که انگار همه چی به روند عادیش برگشته بود، سرشو تکون داد.
- چی شده؟

مرگخواران:

- حالا با چی بجنگیم؟ اصلا بجنگیم؟


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.