هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۱۳:۲۲ شنبه ۶ تیر ۱۳۹۴
#23

سيريوس بلك قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۰ یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۲۲ چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۴
از موتور خونه جهنم !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1086
آفلاین
به نام نامی زوپس!

تمام دانش آموزان و اساتید در سرسرای بزرگ جمع شده بودند. جام آتش به جلوی میز اساتید انتقال یافته بود. سیریوس به عنوان معاون هاگوارتز و مجری جام آتش از جای خود برخواست و شروع به صحبت کرد:
- آغاز فرایند مسابقات جام آتش رو رسما اعلام می کنم!
از ماه های گذشته، استارت شروع این جام زده شد. قهرمانان درخفا نام نویسی کردند. داوران انتخاب شدند. مراحل مشخص شدند و همینک همگی آماده ایم تا جام، نام قهرمان هر گروه رو اعلام کنه! از جناب دامبلدور دعوت کردیم تا بین اینجا و به رسم ادب، جو بدن.

با تشویق حضار، دامبلدور از بین دانش آموزان بلند میشه و رو به روی میز های چهار گروه هاگوارتز و پشت به جام می ایسته:

- افتخار ابدی! این منتظر جادو یا ساحره ایه که، در مسابقات جام آتش برنده بشه... ولی برای به دست آوردنش، قهرمانان باید 3 مرحله رو سپری کنن... سه مرحله کاملا سخت... تراست می، که وقتی میگم، این مسابقه جای افراد تازه کار نیست... دروغ نمی گم... اگر انتخاب شدین... هیچ راه برگشتی وجود نداره! نه قانونی که جون شمارو نجات بده... و نه کسی که به اعتراضتون ترتیب اثر بده! یو آر... اِلووون!

همگی در سکوتی محض، محو سخنان دامبلدور بودند.
- ... زیاده گویی نمی کنم. اجازه بدید که جام کار خودش رو انجام بده.

ملت برای دامبلدور دست میزنن و ایشون میره سره جاش میشینه. سیریوس دوباره نزدیک جام میشه و منتظر می مونه که جام نام اولین قهرمان رو اعلام کنه.

تصویر کوچک شده


جام، چهار تکه کاغذ را همزمان به بیرون پرتاب کرد و سیریوس آنها را در هوا قاپید.

- اولین قهرمان، از گروه گریفندور... آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور !

فریاد شادی و سرور گریفی ها به هوا برخاست. دامبلدور عصایش را برداشت و در حالی که ریش های به زمین کشیده می شد به سمت اتاق انتظار رفت.

- دومین قهرمان. از گروه اسلیترین... نارسیسا مالفوی !

صدای تشویق اسلیترینی ها نیز فضای سرسرا را پر کرد. نارسیسا از جایش برخواست و در حالی که داشت ریگولوس رو از خودش جدا می کرد که ادعا داشت او تقلب کرده، به سمت اتاق انتظار رفت.

- سومین قهرمان، از گروه هافلپاف... واندرفول وندلین !

ناگهان میز هافپاف به خاطر انفجار وندلین غرق در حریق شد! جن های خونگی بلافاصله ظاهر شدند و تحت الحفظ و همراه با شلنگ های آتش نشانی وندلین را همراهی کردند.

- و اما چهارمین و آخرین قهرمان از گروه راونکلا... فلور دلاکور !

همینطور که فلور در بین تشویق هم گروهی هایش به سمت اتاق مخصوص می رفت، سیریوس دست هایش را بلند کرد و گفت:
- بسیار خب! حالا ما چهار قهرمانمون رو داریم.

ناگهان شعله های جام آتش بار دیگر قرمز رنگ شدند. سیریوس نگاه ریز و زیر چشمی به هری کرد که معلوم بود یه دست گلی آب داده. جماعت همه حیرت زده منتظر بودند ببینند که چه می شود که سیریوس پارچ آب را روی جام آتش ریخت و جام را برای این دوره خاموش کرد و هری نتوانست بار دیگر تقلب و به جمع قهرمانان نفوذ کند.

- بله! و اما چهار داوری که قبول زحمت کردند، و در این مسابقات داوری خواهند کرد عبارت اند از:

تد ریموس لوپین - سوروس اسنیپ - رودولف لسترنج - مورگانا لی فای

خواهش می کنم تشویقشون بفرمایید.

داوران، در قضاوت، عدالت و انصاف، صد در صد مورد تایید، و در طول مراحل، کاملا مورد حمایت ما هستن.

جام آتش قوانین خاصی نداره. چون جام آتشه! اعتراضی هم به سختی یا نوع مراحل وارد نیست.

نحوه شرکت قهرمانان در هر مرحله، به صورت خصوصی برای آنها شرح داده خواهد شد. نحوه امتیاز دهی داوران نیز قبل از هر مرحله اعلام خواهد شد. سایر اطلاعات هم در روز های آتی در تاپیک اطلاعیه های جام آتش ارسال خواهد شد.

مرحله اول جام آتش، از تاریخ 13، لغایت 19 تیر خواهد بود.

رمز مرحله اول، در یکی دو روز آینده برای قهرمانان ارسال خواهد شد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۲
#22

سالازار اسلایتیرین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۱:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 619
آفلاین
امتیازات تفکیکی جام آتش


مرحله ی اول :

(مبنای امتیاز دهی از 10 میباشد)

پادما پاتیل : 5

گودریک گریفیندور : 7

دافنه گرینگراس : 9

چارلی ویزلی : 4

سوروس اسنیپ : 10

مورفین گانت : 10

گیلدوری لاکهارت :6

تد ریموس لوپین: 9

پانسی پارکینسون :8

فلور دلاکور : 9

رون ویزلی : 4


مرحله ی دوم :

گودریک گریفیندور : 5

دافنه گرینگراس : 8

سوروس اسنیپ : 10

مورفین گانت : 9

تد ریموس لوپین : 8

فلور دلاکور : شرکت نکرد

پانسی پارکینسون : موضوع را اشتباه متوجه شدند و بعد از ساعت تعیین شده به صورت رول نوشتند.

مرحله ی سوم : فینال

سوروس اسنیپ : 10

مورفین گانت : 9

دافنه گرینگراس : 8

تد ریموس لوپین : 7 (از لحاظ سوژه اشتباه نوشتند)

امتیازات کلی سه نفر برتر :

دافنه گرینگراس : 9+8+8 = 25

مورفین گانت : 10+9+9 = 28

سوروس اسنیپ : 10+10+10 = 30


" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز




پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۴:۱۰ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۲
#21

سالازار اسلایتیرین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۱:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 619
آفلاین
پایان مسابقات جام آتش


همیشه برای نوشتن در مورد دو قضیه مشکل داشتم ، نوشتن افتتاحیه و آغاز یک چیز و نوشتن اختتامیه و پایانش

نمیدونم چجوری بگم یا به عبارت بهتر چجوری بنویسم ولی نکته ای رو که میدونم اینه که تک تکتون از هیچ تلاشی مذایقه نکردید تا به راحتی هرچه تمامتر گند بزنید به خاطرات تلخ و شیرینی که من با این فصل و این صحنه از مرگ دامبلدور داشتم ، البته زیاد نگران نباشید چون خرابکاری اصلی رو دوستان نویسنده و کارگردان فیلمها کردن با اون فیلمسازیشون ، شاهد احمدلو بهتر از اون یارو اون صحنه رو در میاورد .
به هر حال باید بگم درسته که یکیتون اوغ مالیمون کرد ، اون یکی آلبوس رو صاحب 122هزار بچه کرد ، یکیتون تو زمان گیر کرده و فعلا نمیدونیم چجوری برش گردونیم و اون یکی آلبوس رو مرگخوار کرد ، با تمام اینا کارتون حرف نداشت و نوشته هاتون فوق العاده بودند و هستند . انتخاب سه نفر اول از میان شما چهار نفر برای من کار بسیار بسیار سختی بود و از این رو مجبور شدم که از کمک یکی از دوستانم که زیبایی شناسی در ادبیات میخونه کمک بگیرم .

نفر چهارم مسابقه : جناب آقای تد ریموس لوپین

تدی جان نوشته ات خیلی خوب و زیبا بود ، ولی مشکل اصلی این بود که قرار بود شما اون قسمت از داستان رو بازنویسی کنید و این درحالیه که سوژه ای که شما نوشتید رو اینطور میشه برداشت کرد " سالازار با کمک زمان برگردان چهار پهلوان رو به زمان مرگ دامبل میفرسته و ..."

به هرحال امیدوارم که تو جام آتش بعدی هم شاهد حضور شما پهلوان عزیز باشیم .

نفر سوم مسابقه : شصخ شصیخ خانم دافنه گرینگراس

از طرف برگذار کنندگان این مسابقات(خودم یک نفر رو میگم) به شما تبریک میگم، واقعا به خوبی تک تک مراحل رو پشت سر گذاشتید و فینال رسیدید، و البته توی فینال به حریف های قدرتمندی خوردید اما باز هم شما کارتون عالی بود .


از سخت ترین کارها ، انتخاب نفرات اول و دوم بود ، از اونجایی که نمیشد این عنوان رو مشترکا به دو نفر داد مجبور شدم نفرات رو به شرح زیر معرفی کنم.

نفر دوم : جناب وزیر مورفین گانت

و نفر اول : سوروس اسنیپ


هر چهار پهلوان عزیز ، هر چهارتای شما از نظر من لایق گرفتن این رنک و نشان بودید ، اما به هرحال همیشه در این مسابقات باید یک نفر رو انتخاب کرد .
گاهی ممکنه که حق به حقدار نرسه و همونطور که همیشه مسی اشتباهی توپ طلا رو میگره و رونالدو ناکام میمونه یکی از شماها هم به حقش نرسیده، اما اگه هرکوتاهی بوده از طرف من بوده .

امتیازات به زودی برای سه قهرمان به گروهشان اضافه خواهد شد و امتیازات تفکیکی مرحله اول تا سوم به زودی زده خواهد شد .

موفق باشید.


" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز




پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۱۷:۳۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۲
#20

دافنه گرینگراسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
دامبلدور و هری پس از بازگشت از پیدا کردن جان پیچ و با وجود وخامت حال دامبلدور به بالای برج می روند.دامبلدور از هری میخواهد که خود را پنهان کند ودر هیچ صورتی بیرون نیاید و...

در بازگشت از غاری که در آن هورکراکس بود؛ آلبوس دامبلدور بر دوش هری پاتر سواری می کرد. وقتی از آب بیرون آمدند؛ دامبلدور با مهربانی به هری گفت:«گفتم که ازت مواظبت می کنم!»

هری پاتر که در فکر این بود که اولین کوسه ماهی ای را که پیدا می کند؛ از پهنا در حلق دامبلدور فرو کند و داد بزند که "مواظب بودنش" برای خودش؛ آب ها را از روی لباس ـش چکاند و سرش را بالا کرد و با اخم به دامبلدور گفت:«سِر؟ شوما احیانا قصد پایین اومدن ندارین؟!»

دامبلدور با ناراحتی گفت:«اما پسرکم! اینجا خیلی کیف می ده. اگه فقط یخورده دیگه بذاری من پیرمرد ناتوان که نزدیکِ بمیره؛ این بالا بمونم... » حرف دامبلدور تمام نشده بود که هری ریش او را کشید و او را پایین آورد. آلبوس با خشم گفت:« اون معجون ـه داشت منو می کشت! اون وقت توی نامرد...»

هری روی ـش را از او برگرداند و به افق خیره شد. چند دقیقه در همان حالت ماند و وقتی دید که مدیر ـش خیال شکستن سکوت و کشیدن ناز او را ندارد؛ برگشت و چیزی گفت که خودش هم به آن اعتقاد نداشت.
- شوما خوب می شین پروفسور!

دامبلدور دستش را روی شانه هری گذاشت و چشمکی به او زد و پرسید:« حالا چرا بهمون یاد نمی دی که چطوری میتونی دو نفر رو در آن واحد به یه جای دیگه ببری؟» هری با متوجه شدن منظور پروفسور دست ـش را روی شانه او گذاشت و چشمان ـش را بست تا آپارات کند.

[ قسمت سیاه مغز هری: ولش کن. بذار همین جا بمونه. آخه یکی نیست که به تو بگه تو گالیون ـت نبود؛ پشمکـ ـت نبود؛ هورکراکس پیدا کردن ـت کجا بود؟! وللش بچه. تو خودت نمی تونی حتی یه ورد ساده بزنی. اون وقت می خوای دو نفر رو... یادت رفت که دفعه قبل کبد و ریه هات رو جا گذاشته بودی؟! بابا، اون رو رها کن؛ خودت فقط آپارات کن.

خود هری: چــــــــــی؟ من ورد بلد نیستم؟ مـــــن؟ نیست که خودت خیلی بلدی. کی هی "اکسپلیار موس" می زنه تو داستان ها؟ به علاوه... من نمی تونم یه پیرمرد رو اینجا تنها بذارم.

قسمت سفید مغز هری: آفرین اکسپلیارموس بوی! تو می تونی؛ حتی اگه قلب ـت رو هم جا گذاشتی؛ با من!

قسمت سیاه مغز هری رو می گی! :| ]

وقتی هری و دامبلدور به جلوی مدرسه هاگوارتز رسیدند؛ چند لحظه ایست کردند و هیچ کاری نکردند تا بالاخره هری سکوت را شکست.
- تو کـــــــــی دوباره رفتی اون بالا؟!

دامبلدور روی دوش هری، فقط سکوت کرد و هری فریاد کشان گفت:«بیا پایین،اکسپلیارموس... اکسپلیارموس!» دامبلدور نچ نچی کرد و با خونسری گفت:«فقط نیروی عشق ـه که می تونه من رو پایین بیاره!» هری غرولند کنان پرسید:«اون شنل نامرئی من رو چی کار کردی؟»

دامبلدور با لبخند سرش را تکان داد. هری اخم کرد و با خنده عصبی ای گفت:«نگو که یادت رفته که ...» دامبلدور که چند وقت بود دستش لای ریش هایش بود؛ شنل نامرئی را بیرون آورد و گفت:«نــــــــه بابا! تا عشق باشه... همه چیزدرست پیش می ره!»

هری گفت:«حالا می شه پایین بیاین؛ سِر؟!» دامبلدور سکوت معناداری کرد. هری شنل را روی خودش و دامبلدور انداخت. شنل پاهای او و ریش های پریشان و آویزان دامبلدور را نپوشاند.

هری تمنا کنان دوباره از دامبلدور درخواست کرد که که پایین بیاید که حداقل کاملا نامرئی شوند. اما دامبلدور مخالفت کرد و با خوشحالی ادامه داد:«کسی تو این تاریکی به پاهای بدون تن و سر توجه نمی کنه.»

هری اخمی کرد و پرسید: «اصلا مگه قرار نبود ما ها الان پیش مادام رمزتاز، چیز... یعنی رزمرتاز فرود بیایم و اون هم به ما جارو بده بعد ما با دو تا جارو بریم تو هاگوارتز که همه بفهمن من با تو بودم و ...» دامبلدور با لبخند اعصاب خورد کنی جواب داد:« پسرم، تنوع چیز خوبی ـه. برای همین به شناسه بعدی منتقل شدم؛ نه! برای همین الان یه جور دیگه می ریم هاگوارتز.»

[ قسمت سیاه مغز جادویی هری: هری، فقط یه کروشیو کافی ـه؛ فقط نباید حرص شرافتمندانه بخوری. حرص اعصاب خورد کنانه بخوری. همون طور که بلاتریکس بهت یاد داد. آفرین اکسپلیارموس گای...

هری:]

آندو به هاگوارتز وارد شدند. وقتی که کل بچه ها، مات و مبهوت به پاهای متحرک هری زل می زدند؛ هری فقط زیرلب غرولند می کرد و سعی می کرد حافظه آن ها را پاک کند.
- اکسپلـــــیارموس!

وقتی به بالای برج رسیدند؛دامبلدور به هری گفت:«پسرم، من، نــــــــه... نیروی عشق ازت می خواد که خودتو قایم کنی و بیرون نیای.»

- اما...
- قول بده.
- اما...
- قول می دی یا قول بدم؟!
- اما...
- دِ میگم قول بده پِدَ تٌسترال!

دامبلدور در همان لحظه تصمیم گرفت که هری را با ریشش شلاق بزند که هری قول داد. دامبلدور شنل را از روی سرش انداخت تا پاهای هری را بپوشاند. هری گفت:«یعنی الانم نمی خواین پایین بیاین؟» آلبوس سرش را تکان داد و گفت:«تضمین می کنم که کسی شک نکنه. همه فکر می کنن دامن نامرئی پوشیدم!»

هری آهی کشید و دامبلدور به دوش سوار حرکت کرد که ناگهان صدای در هردوی آن ها را میخکوب کرد. دراکو مالفوی وارد شد. دامبلدور برای این که جلوی اکسپلیارموس گفتن هری را بگیرد؛ گفت:«پسرم، اون زیر شلواری صورتی گل گلی ـه من رو ندیدی؟» دراکو که از قد بلند دامبلدور و نامرئی بودن پاهای او تعجب کرده بود؛ گفت:«من می خوام تو رو بکشم

- چی می گی پسر جون. وقتی تو به اکسپلیارمیویسی می گفتی اکسپلیارمویوسی؛ من به اکسپلیارمیویسی می گفتم اکسپلیارمویسی. اهم، نه! میگفتم اکسپلیارمویوس... چی بود هری؟» هری زیر لب گفت:«من این جا نیستم؛ عاغای سوتی عاشق!»

آلبوس دامبلدور لبش را گاز گرفت و درحالی که زیر چشمی به دراکو نگاه می کرد گفت:«اــــــــــــــی، یادم رفته بود که باید تظاهر کنیم تو اینجا نیستی. دراکو جان، اصلا فکر نکن که این زیر هری بود ها؛ من داشتم با ذهن ـم حرف می زدم که بخاطر علاقه ـم به هری پاتر، اسم ـش رو هری گذاشتم.»

دراکو مالفوی اخم کرد و با خنده ای گفت:«از کی تا حالا ذهن، می ره زیر پا؟»

دامبلدور من منی کرد و سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت:« هری، تو جواب بده. من نمی دونم چی بگم.»
هری از پشت شنل نامرئی گفت:« من هری نیستم؛ مالفوی؛ اما از اون جایی که پروفسور دامبلدور، چیز، یعنی من... خیلی زرنگ ـه؛ مغز هاش در تمامی جاهای بدن ـش پراکنده ـن.» دراکو هم کــــــــــــــاملا باور کرد () و بدون هیچ شک و شبهه ای ادامه داد: «حالا، اصن به من چه که تو مغت کوجاست. »

بعد از این حرف دراکو چوب دستی اش را بالا آورد و ادامه داد:« حالا ببین که چطور شصخ شصخی دراکو مالفوی ِ قدرتمند ِی قوی ِ بهترین مرگ خوار لرد سیاه تو رو می کشه. تو داری چی کار...»

دراکو مالفوی از این که می دید دامبلدور چقدر مزبوحانه برای پیدا کردن چیزی در لای ریش ـش تلاش می کند؛ تعجب کرد. دامبلدور با همان حال بدش که در اثر خورد معجون بود؛ چوبدستی ـش را در آورد و گفت:«بیشین سر جات، دراکو فٌکٌلی!»
- من فکر کردم چوبدستی ـت رو گرفتم. مـــــــامی، مــــــــــامی! بیا، اینا دارن پارتی بازی می کنن.

دامبلدور سرفه ای کرد و بعد سرش را تکان داد و گفت:« متاسفانه این جا اثری از مامان یا بابا ـی خلافکار ِ بی شعور ِ آشغالِ کفاثتِ تو نیست. اصلا مامان بابات خجالت نمی کشن چنین بچه ای تربیت می کنن؟ ها؟ بزنم پدر و پدر بزرگ پدر سوخته تو رو در بیارم!؟»

- هیک!

صدای سکسکه، دامبلدور را آرام کرد. او به دراکو نگاه کرد و وقتی دراکو تضمین کرد که کار او نیست؛ سرش را پایین آورد و گفت:«هـــــــــــــــری؟»

- هیک!

دامبلدور آرام به دراکو نگاه کرد و بعد به آرامی از روی شانه هری پاتر پایین آمد و شنل نامرئی هم افتاد. هری هم همان طور سکسکه کنان، با یک حرکت خفن به دراکو سلام کرد.

- پاتر بی شعور ِ کله خر ِ روانی! تمام مدت این جا بودی؟!
- یعنی... هیک... می خوای بگی... هیک... نفهمیدی؟ هیک...
- نــــــــــــه بابا! حتی شک هم نکرده بودم.... وووی، اصلن باورم نمی شه.

هری که برای اولین بار در زندگی به خودش امید وار شده بود؛ می خواست قمپز(!) در کند که در از جا کنده شد و بلاتریکس و ایوان وارد شدند. دامبلدور با دیدن آن ها شروع به احوال پرسی و سلام علیک کرد.

- بـه بـــــــه! بلاتریکس ِ گل ِ عزیز، سلـــــــام! ایوان جان عزیز رو هم که آوردی. ایوان جان، چطـــــوری؟ خانواده خوبن؟ درسا چطور ـه؟ خوش می گذره؟ علامت شوم ـت رو می بینم که مدل فشن کار کردی
- هیک!

بلاتریکس اخمی کرد و با حرکت سریع دست، موهای ـش را کنار زد و گفت:« باز هم اسطوره دامی با ادب.» ایوان جلو آمد و با اخم یقه دراکو را گرفت و گفت:« می کشی ـش یا بکشمش؟» دراکو با ترس و لرز گفت:« آخه اون می گه که به ترحم ـش نیاز دارم!»

هری هم چنان سکسکه می کرد. ایوان بدون ذره ای شوخی، یقه ـی دراکو را ول کرد و جلوی آلبوس دامبلدور رفت و گفت:« این چرت و پرت ها چی ـه تحویل بچه های مظلوم ِ مردم می دی؟!»

-هیک!

دامبلدور دست ایوان را پس زد و گفت: «این کار ها رو نکن پسر جون. این لباس من سه سال پیش تو حراج دوازده هزار گالیون بود.» ایوان به سرعت دستش را ول کرد و با شرمساری معذرت خواست.

- هیک!

این بار، بلاتریکس، ایوان و دراکو سر هری فریاد زدند.«زهر نجــــــــــــــینی!» دامبلدور هم داد زد: « زهر فـاوکـــــــــس...»

- هیک!

دامبلدور که اعصاب ـش از این "هیگ های مداوم، خورد شده بود؛ داد زد:« سوروس منگـــــل! کدوم گوری هستی؟! بیا منو از دست این روانی ها راحت کن.» بلاتریکس اخم کرد و گفت:« ماجرا چی ـه؟»

همان لحظه، سوروس با لگد در را باز کرد. [ در ـه رو مگه نشکونده بودن؟] او داد زد:« آودا کداورا!» نورسبز لحظه به لحظه به دامبلدور نزدیک می شد.

صدای هیک های هری همچنان ادامه داشت. فریاد های دامبلدور نظیر "غلط کردم بابا... من نوموخوام بمیرم؛ هنوز جوونم؛ هزار تا برنامه دارم؛ من..." فضا را از یک نواختی در اورده بود. نور سبز یک میلیمتر با نوک بینی دامبلدور فاصله داشت که تغییر جهت داد و هری را کشت!

سوروس با چشمانی گرد شده من منی کرد و به شدت سرش را تکان داد. رو به دامبلدور نیگاه کرد و گفت:« یادم رفته بود چوبدستی ـم رو از حالت "هر کسیوس متنفریم رو بکشیوس." خارج کنم. ببخشید.»

همان موقع بلاتریکس از شک در آمد و فریاد زد:« سوروس پِدَسوخته! پاتر مال لرد سیاه بود؛ پاتر مال لرد سیاه بود...» دامبلدور نگاهی به سوروس انداخت و گفت:« البته این ـم بد فکری نبود ها... حداقل سکسکه ؟ـش تموم شد.»

سوروس آهی از آسودگی کشید که دامبلدور او را سرزنش نکرد. بعد با لبخندی جوا داد.
- قابل نداشت. کاری داشت که از دست ـم بر می اومد!

بلاتریکس هم چنان داد می زد که پاتر برای لرد سیاه بود و ایوان به زور او را نگه داشته بود و به سختی تار های موی او را که در سوراخ های بینی ـش می رفت؛ تحمل می کرد.

آلبوس به اسنیپ نگاهی انداخت و گفت:« حالا بریم به ارباب سیاه درخواست مرگخواریت بدیم. الان که هری مرده؛ درسته که مشکل سکسکه حل شده؛ اما... هورکراکس هاش موندن.» دامبلدور با دیدن چهره های مات و مبهوت دور و بریان ـش لبش را گاز گرفت.

[عذاب وجدان دامبلدور: احمق! آخه چرا این قدر سوتی می دی باو؟! الان هیشکی نمی دونه هورکراکس مور راکس چی ـه.

دامبلدور: ]

سوروس با خوش حالی تایید کرد. دامبلدور پرسید:« ریش تراش جادویی ـم رو کجا گذاشتم؟»
- والا تا جایی که من می دونم؛ تو از ریش تراش جادویی استفاده نمی کردی آلبی!
- آره! اما حالا که می خوایم مرگخوار لرد سیاه کبیر اعظم بشیم؛ زشته که با این خوار ریش بریم. تنها مشکل من این ـه که از این به بعد وسایل ـم رو کجا بذارم!

سوروس از بلاتریکس پرسید که چگونه می شود مرگخوار شد.بلاتریکس هم نقشه جادویی جایی که ولدمورت مرگخوار می پذیرفت؛ را به سوروس داد.

دامبلدور هم برای ثابت کردن وفاداری ـش، فاوکس را از لای ریش ـش در آرود و سر آن را قطع کرد تا به لرد سیاه هدیه دهد. همه چیز داشت به خوبی و خوشی تمام می شد که ناگهان صدایی آمد.

- هیک!

همه به دامبلدور نگاه کردند...

...

و این مشکلات ادامه دارند.


ویرایش شده توسط دافنه گرینگراس در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۱۷ ۱۷:۴۰:۱۲
ویرایش شده توسط دافنه گرینگراس در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۱۷ ۲۳:۴۵:۵۸

تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟


پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۸:۳۰ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۲
#19

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین

چهار قهرمان با حالت :hyp: به دست سالازار خیره شده بودند، تو گویی در عالم دیگه‌ای سیر میکردند! سالازار که زمان برگردون رو از اینور به اونور تاب می‌داد با لحنی مرموز گفت:‌
- این شما رو برمی‌گردونه به اون شبی که دامبل کشته شد، یادتون باشه فقط یک ساعت وقت دارین.

دافنه که هنوز سرش با زمان برگردون تاب میخورد، خیلی متفکرانه پرسید:‌
- دقیقا چند صد هزار بار اینو باید بچرخونی تا ما برگردیم به اون سال؟‌
- این مدل دیجیتاله! تاریخو واردش می‌کنیم.. اصن واستا بینم تو مگه هیپتونیزم نشده بودی؟‌
- ها؟‌آهان چرا! :hyp:
و دوباره به حالت قبلیش برگشت.

- خب، آماده! یک، دو...یکی مورفینو از خواب بیدار کنه... سه.

بعد از اینکه زمین و زمان چند صد هزار بار دور و برشون چرخید و همه چی عوض شد، چهار قهرمان ( نه خدائیش، اینم شد عنوان ) به زمان موعود رسیدند. مورف از این پهلو به اون پهلو غلتی زد و آب دماغشو بالا کشید و گفت:‌
- این شالاژار گفت شیکار کنیم؟‌ تاریخو باژنویشی کنیم؟‌ هوی اشنیپ! تو هم چیژ ژدی اینطوری ماتت برده؟‌
- چیز چیه باو! نوستالژیک شدم. شماها هیچ کدوم...
- نزدیم دامبلدورو بکشیم ... باو همه ۷ جلد بیوگرافی پدرخونده نازنینم رو خوندن. من که دقیقا میدونم میخوام چیکار کنم،‌نمیذارم دامبلدورو بکشی و اسم خودمو تو تاریخ ثبت میکنم.

دافنه دست تدی رو گرفت و گفت:‌
- اما ما نمی‌تونیم تاریخو عوض کنیم. این کار خطرناکه تدی!
- ببین جیگر! داف هستی، درست ولی واسه من هرمیون بازی در نیار.
و دست دافنه رو پس زد و از اتاق خارج شد. سه نفر باقیمانده به هم چند لحظه‌ای نگاه کردند و بعد با فریاد “عمرا بذارم” و “مگه از رو جنازه‌ام رد بشی” به طرف در دویدند. دویدند و دویدند تا که به برج رسیدند! با شنیدن صدای دو نفر،‌از سرعت خودشون کم کردند و آهسته به طرف منبع صدا رفتند.

دامبل: میری و یه گوشه قایم میشی. من تا صد میشمرم بعد میام پیدات میکنم،‌خب؟‌
هری:‌ اول چشم بذار.
دامبل:‌ خو... جر نزنیا!‌

هری شکلکی درآورد و شنل نامرئیش رو انداخت رو سرش و رفت یه گوشه قایم شد.

اندر افکار هری
نقل قول:
عمرا اینجا پیدام کنی. نمی فهمم این چرا با این حالش پیشنهاد قایم موشک داد، فکر کنم سم زده به سرش... چه دماغم میخاره...دِ بیا! من چرا نمیتونم تکون بخورم. زپللشک! این مالفوی خود شیرین چی میگه این وسط؟! چوبدستیتو بنداز بچه خشگل.


دافنه که از دور شاهد ماجرا بود و تحمل نداشت ببینه که مرگخوارا دارن دامبلدورو دوره میکنند و اینطوری سهمی به اون نمیرسه به طرف حلقه یارانش دوید و گفت:‌
- گور بابای جام آتش، لرد سیاهو عشقه. بزن چشم و چالشو درآر دارکو.
مرگخوارا و دامبل:‌
دافنه:‌
دراکو: داف؟ چه یه شبه قد کشیدی ماشالا!! پا شو برو تو خوابگاه*، اینجا جای تو نیس دختر.

دافنه آستین بلوزش رو زد بالا و در حالی که علامت شوم روی دستش رو به بقیه نشون می‌داد طوری با مشت توی صورت دراکو کوبید که هوش از سرش پرید و پهن زمین شد.
- این واسه عروسی با آبجی کوچیکه‌م بود،‌بد سلیقه! خب کجا بودیم؟‌ هووومم.. شماها ناراحت نمیشین من دامبلو بکشم که؟‌ :pretty:

بقیه مرگخوارا که هنوز نفهمیده بودن جریان چیه، با بلاهت سرشون رو تکون دادن.
- این ینی آره یا نه؟‌ فکر کنم مشکلی نباشه پس. سالازار گفته بازنویسی طوری که به تاریخ خدشه وارد نشه، حالا چه فرقی میکنه به دست کی،‌مهم اینه که کشته بشه.
- دافنه،‌دخترم، حیف تو نیست آخه؟‌
- چی میگی پیری؟‌
- میگم حیف این روح زیبای دافدار تو نیست آیا که بهش خدشه وارد بشه؟ این رفتار در شأن بانویی مثل تو نیست.
- تو چی گفتی؟
- چقدر خنگه ماشالا! منظورم اینه که لابد همین کارا رو کردی که دراکو ترو نخواست دیگه.

موسیقی ملایم غمگینی در پس زمینه شروع به نواختن کرد. در حالی که قطرات درشت اشک از گونه‌های دافنه به روی زمین می غلتید، به سمت یکی از پنجره‌های برج رفت و خودشو به پایین پرتاب کرد.
دامبلدور که خیلی به سختی جلوی خنده ش رو می‌گرفت، مشغول نقشه کشیدن بود که دو سه تا مرگخوار باقیمونده رو هم سر به نیست کنه و شاید حتی بتونه از هری کمک بگیره و بیشتر خنده‌ش گرفت چون یادش اومد هری رو طلسم کرده و نمی‌تونه تکون بخوره. توی همین فکرا بود که دید از سمت دیگه توده‌ای سیاه روی پله‌ها قل میخوره و پشت سرش ردی از چربی باقی می‌مونه. توده بالاخره ایستاد و دو تا اسنیپ گلاویز شده از توش دراومدند و حسابی مشغول جر و بحث بودند.

- اسنیپ واقعی منم!
- نه،‌منم!
- مردک کله روغنی نفهم..
- آیینه... آیینه...
- هوی مرگخوارا،‌مث بز منو نیگا نکنین،‌بگین کی اسنیپ واقعیه!

گری‌بک چند قدم اومد جلو و شروع کرد به بو کشیدن اسنیپین! بعد از چند ثانیه اعلام کرد:‌
- جفتشون یکین فقط اون یکی با شامش پیاز خورده کثافت!
و به اسنیپ سمت چپی اشاره کرد.

- خب جرم نکردم که!‌ آخه شام قرمه سبزی بود.
- آواداکداورا!

همزمان ۴ تا نور سبز به سمت اسنیپ پرتاب شد. آمیکوس به طرف جسد رفت و از ته حلقش صدایی در آورد و گفت:
- تف! مرتیکه تک خور.
- الان از تک‌خوریش ناراحت شدی کشتیش یا اینکه فهمیدی این تقلبیه چون شام با هم خوردیم؟
- آهان آره اونم بود. یکی این دراکو رو بیدار کنه کار پیرمردو تموم کنیم.
- سوروس... خواهش می‌کنم.
- اه‌ه‌ه... التماس نکن پیری... آواداکداورا خب!

فوقع ما موقع!

- هوی... مورفین... پاشو... هوی... مسابقه تموم شده، پاشو!

مورف خمیازه‌ای کشید و دید وسط سالن عمومی هاگ ولو شده و همه اهالی مدرسه اعم از مدیر و استاد و شاگرد به حالت بهش نگاه میکنند. سالازار که هنوز زمان برگردون رو توی دستش تاب میداد با لحنی که خیلی سعی میکرد عصبانیتش رو کنترل کنه پرسید:‌
- چرا فقط تو و این دو تا جسد برگشتین؟‌ تدی چی شد؟‌جام آتش رو هیچ‌کدوم عرضه نداشتین پیدا کنین؟‌

مورف تازه متوجه جنازه‌های داف و اسنیپ شد.
- اوا خاک عالم!‌ قشم میخورم روحم بی‌خبره. من دیدم ماموریت خیلی شخته، رفتم یه گوشه خودمو بشاژم و الانم که در خدمت شمام. تدی چی شد؟‌

سالازار سری تکون داد و رو به جمعیت اعلام کرد:
- با نهایت تاسف و تامل و با قلبی آکنده از درد و غم باید اعلام کنم که امسال ما هیچ برنده‌ای نداریم چون هیچکس جام رو ...ها؟ این جغده دیگه چیه؟‌

از انتهای سالن جغدی بال بال زنان خودش رو به سالازار رسوند و نامه ‌ای با پاکت قرمز رو توی دستش انداخت و خودش به سرعت فلنگو بست سالازار میدونست چاره‌ای جز باز کردنش نداره و چیزی نگذشت که صدای تدی توی سالن طنین افکند:‌

نگران نباشین، من حالم خوبه. سر مرحله آخر توی هاگ، ننه بابامو اتفاقی دیدم ، کلی ذوق کردم و واسه اینکه پیششون بمونم ضد طلسم زمانو اجرا کردم، براشون توضیح دادم کی هستم و چی شده ولی اونا فک کردن خلم و منو فرستادن سنت مانگو پیش گیلدی و ننه بابای نویل! اینجا هیشکی حرف منو باور نمیکنه، بارها به خودم توی این سال‌ها نامه فرستادم..گیج نشین..مسئله زمان پیچیده است، خودم همیشه میگفتم این خله کیه برام نامه میزنه... anyway! من اینجا پیر شدم و پوسیدم.. ترو به مرلین قسم... کمک!!!

* برای رفع ابهام در مورد رابطه دافنه و دراکو توجه شما رو به اینجا جلب میکنم،‌ریونی‌ها حواسشون باشه جاسوس دارن!


ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۱۷ ۱۸:۵۳:۴۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۳:۵۹ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۲
#18

سورنا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۱۸ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۰۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 502
آفلاین
"دامبلدور و هری پس از بازگشت از پیدا کردن جان پیچ و با وجود وخامت حال دامبلدور به بالای برج میروند، دامبلدور از هری میخواهد که خود را پنهان کند و در هیچ صورتی بیرون نیاید و ..."

بوووومب !


در شکست و دراکو وارد اتاق مدیریت شد . نگاهی به دامبلدور انداخت که چوب دستی تو دستاش بود و اونم با تعجب به دراکو نگاه میکرد .

-وایسا وایسا اشتباه شد ، بذار یه بار دیگه بیام تو .

بوووومب !


دراکو با جدیت بیشتری ایندفعه وارد اتاق مدیریت میشه و به سرعت دامبلدور رو خلع سلاح میکنه . بعد قیافه ای پیروزمندانه به خودش میگیره و چوب دستیش رو به سمت دامبلدور میگیره .

-من نمیدونم این لرد چجوری نمیتونست این همه مدت تو دوئل تورو شکست بده ؟ خیلی راحت بود این صحنه که !
-پسرم دراکو . تو نمیخوای من رو بکشی . میدونم که تام داره مامان و بابات رو شکنجه میکنه و تو میخوای از اونا محافظت کنی ولی یه چیزی رو نمیدونی .
-وایسا ببینم ، منظورت چیه از پسرم که بهم گفتی ؟ نههههه نههههه ادامه نده به این حرفات !
-زمان های خیلی قبل ، وقتی که من مدیر بودم و نارسیسا دانش آموز این مدرسه برای اینکه امتحانات سمج رو قبول بشه یه راز و نیاز هایی با من تو همین دفتر انجام داد پسرم . لوسیوس دزدی بیش نیست که مادر تو رو از من دزدید .

هری :

دراکو کمی تکون میخوره و کم کم بدنش شل میشه و به آرومی روی زمین زانو میزنه . اشک از چشماش بیرون میاد و با ناراحتی و خوشحالی همزمان به دامبلدور نگاه میکنه . دامبلدور از این همین فرصت استفاده میکنه و به آرومی بهش نزدیک میشه . دستی روی شونه هاش میذاره و او هم بر روی زمین زانو میزنه و لحظاتی توی چشماش خیره میشه . به آهستگی چوب دستی رو از دستاش میکشه بیرون و خود دراکو رو هم بلند میکنه و به طرف میزش میبره .

بوووومب !


فنیر گری بک وارد اتاق مدیریت میشه و دامبلدور رو خلع سلاح میکنه . با خشونت به دراکو که در طرف دیگه اتاق بر روی زمین نشسته بود و هنوز گریه میکرد نگاهی انداخت و بعد سریع نگاهشو روی دامبلدور قفل کرد . کمی بهش نزدیک شد و خنده شیطانی که به تازگی از نجینی یاد گرفته بود کرد .

-پسرم ، تو نمیخوای من رو بکشی . میدونم که ولدمورت بهت گفته که اگر بکنی تو رو تبدیل به یه گرگینه کامل میکنه .

هری و دراکو :

فنیر که کمی ترسیده بود کمی چوب دستیش رو آورد پایین و با صدایی لرزان گفت :

-پسرم ؟ منظورت چی بود از این پیری ؟
-زمانی که مادرت ، پنیر گری بک در این مدرسه تحصیل میکرد ...


3 ساعت بعد !

دراکو ، فنیر گری بک ، لوسیوس ، بلاتریکس ، جاگسن ، ایوان ، بارتی و پیتر پتیگرو بر روی زمین نشسته بودن و به دامبلدور به دید پدرانه نگاهی میکردن و مدام گریه میکردن . تمام کارهای بدی که در طول سالها انجام داده و به تمام توهین ها و فحش هایی که در غیاب دامبلدور بهش داده بودن از جلوی چشماشون رد میشد و همین باعث میشد هر لحظه گریه شون بیشتر بشه .
دامبلدور هم بر روی میزش نشسته بود و تعداد چوب دستی هایی که از مرگخوار ها گرفته بود رو میشمرد . هری همچنان در تعجب به سر میبرد و در هیچ صورتی نمیتونست فکش رو جمع کنه . دامبلدور که شمارشش تموم شده بود از جاش بلند شد و به طرف در رفت و با صدای بلند فریاد زد .

-بعدی !!

بوووومب !


ایندفعه لرد وارد اتاق مدیریت شد و سریع دامبلدور رو خلع سلاح کرد . ورود لرد به اتاق باعث یادآوری تمام خیانت هایی که به پدرشون کرده بودن شد و شدت گریه شون بیشتر شد . لرد نگاهی حقارت آمیز به مرگخوار هاش کرد و بعد چون یکی از قوی ترین جادوگر های دوره هست و هری خیلی وقت هم بود که تو صحنه ها نبود و این برای فروش رولینگ خیلی بد میشد ، با یه ورد سریع هری رو از جایی که مخفی کرده بود بیرون آورد و جلوی دامبلدور انداخت اما این باعث نشد که از تعجب هری چیزی کم بشه .

- آلبوس ، آلبوس ، آلبوس ! بالاخره دوباره بهم رسیدیم . کاری که مرگخوار هام نتونستن انجام بدن رو من مثل اینکه باید انجام بدم .
-تام ، تو هیچوقت باهوش نبودی . همیشه ضعف درک نکردن قدرت عشق رو داشتی و همین باعث شد و میشه که قوی ترین جادوگر زمانه نباشی .
-آلبوس ، این حرف ها ممکن هست که این پاتر رو جذب کنه و بتونی باهاش راز و نیاز کنی ولی من گول حرفات رو نمیخورم . آخرین خداحافظی هات رو بکن با هری و پسرات !

مرگخوار ها همه بیشتر زدن زیر گریه و بعضی هاشون از شدت ناراحتی خودشون رو از پنجره به پایین پرت کردن . لرد نیشخندی زد و چوب دستیش رو بالا آورد .

-آوداکداورا !

همه جز لرد چشاشون رو بسته بودن و هیچکی جرات باز کردنش رو نداشت . بعد از گذشت چند ثانیه هری بالاخره به عنوان اولین نفر چشاش رو باز کرد و سریع به طرف دامبلدور برگشت ولی دامبلدور هیچ آسیبی بهش نرسیده بود . به آرومی برگشت و لرد رو دید در حالی که بر روی زمین افتاده بود و سوروس اسنیپ که کنار در اتاق با چوب دستی وایستاده بود .

آلبوس به سوروس خیره شد و لبخندی بهش زد . سوروس هم بعد از گذشت 6 کتاب اولین لبخندش رو زد و به دامبلدور خیره شد . آلبوس آغوشش رو باز کرد و سوروس با سرعت زیاد بهش نزدیک شد و مشغول به راز و نیاز شدن .

هری :


چند روز بعد !

هرمیون چشمانش رو از سوروس و دامبلدور در حال راز و نیاز در صحن عمومی هاگوارتز جدا کرد و روزنامه پیام امروز رو از روی میز برداشت و شروع به خوندن صفحه اولش کرد .

نقل قول:
اخبار امروز :

دامبلدور و اسنیپ هر دو مدیر مدرسه هاگوارتز شده و دفتر بزرگ توجیحات رو افتتاح کردن . ادامه صفحه دوم

هری پاتر به دلیل تعجب های زیادی که در یک روز انجام داد و شوک هایی که بهش وارد شد ، به دلیل ضربان قلبی به دار فانی پیوست . ادامه صفحه سوم

تمامی مرگخوار ها و محفلی ها متحد شده و در دفتر توجیحات مشغول به راز و نیاز شدن . ادامه صفحه پنجم






پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۲
#17

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۵۲:۴۴ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
"دامبلدور و هری پس از بازگشت از پیدا کردن جان پیچ آخر و وخامت حال دامبلدور به بالای برج میروند، دامبلدور از هری میخواهد که خود را پنهان کند و در هیچ صورتی بیرون نیاید و ..."

توجه: این پست حاوی صحنه های حال بهم زن است. پیشاپیش به جای دامبلدور بی ادب از شما خواننده ی عزیز عذرخواهی می شود.

دامبلدور و هری در بالای برج نجوم از جاروهایشان پیاده شدند.

دامبلدور: هری جان! بابا! بریم اون پشت مشتا... اوغ... بریم اون پشت مشتا قایم شیم بابا! الان تام اینا میان دهن مهنمونو صاف می کنن، بابا. اوغ
هری: ای مرض و اوغ! خب اون معجون زهرماری رو نمی شد نخوری؟ جامو پر می کردی، به جای خوردن می ریختیش دور! یا یه جام دیگه ظاهر می کردی و پر می کردی و اونقدر هی جام های مختلف ظاهر و پر می کردی که قدح خالی می شد.
- نه هری! نمی شد! من باید نشون می دادم که چقدر ما محفلیا... اوغ... شجاع و فداکاریم. اوغ... تازه، اون ظاهر کردن جام هم قپی بود. اوغ...
- یعنی میخوای بگی تو اصن بلد نیستی جام ظاهر کنی؟
- زیر ردام قایمش کرده بودم. همون یکیو داشتم... اوغ... بعدشم اون معجونش خیلی خوشمزه بود. کاش با تام دوست بودم می تونستم دستورشو ازش بگیرم بدم سوروس بپزه برام.
- اگه خوشمزه بود پس واسه چی هی اوغ می زنی؟ اه!:vay: حال منم بد شد.

دامبلدور آستینش را بالا زد و دست جزغاله شده اش را به هری نشان داد: نیگا! واسه اینه! هی داره... اوغ... هی داره پیشرفت می کنه. اولش فقط دور انگشتر بود، الان تا بیخ گلوم رسیده... اوغ فششششششش (افکت پاشیدن معجونی که پرفسور دامبلدور در غار خورده بود)... آخیــــــــــــــــــش. راحت شدما!
- اَه... اَه... اَه... خاک تو سر چلفتیت کنن، پرفسور! گند زدی به لباسام.... اکسپلیارموس... اکسپلیارموس... اَه... این کثافتا چرا پاک نمیشن؟... بده من اون ریشتو.

هری در حال پاک کردن ردایش با ریش دامبلدور بود که ناگهان صدای قدم های مرگخوارانی را شنیدند که با سرعت از پله های برج بالا می آمدند.
هری و دامبلدور با شنیدن صدا به هم خیره شدند و خشکشان زد. هری بی خیال پاک کردن ردایش شد و شنل نامریی را از جیبش درآورد و پوشید و رفت یک گوشه ی برج ایستاد و دامبلدور هم بدو بدو خودش را به جایی که فکر می کرد هری ایستاده، رساند و کورمال کورمال هری را پیدا کرد و هیکل دو متری اش را در آخرین لحظه و به هر ضرب و زوری بود چپاند زیر شنل.

در برج باز شد و گری بک و اسنیپ و مالفوی و امیکوس و الکتو وارد شدند.
مالفوی: دهه! اینجا که هیشکی نیس. دیدی چی شد؟ رودلف نامرد گولمون زد گفت برین دامبل اونجاست، خودش رفت اون یکی برج تریلانی رو بکشه. بریم اون یکی برج رودلف و تریلانی رو بکشیم!
داشتند می رفتند که اسنیپ گفت: نه! صبر کنین! دوتا جارو اینجاس! اَه اَه اَه! این کثافتا چیه اینجا ریخته؟

همان لحظه زیر شنل

دامبلدور و هری از ترس می لرزیدند.
دامبلدور: اوغ
هری: مرگ! تو که همه رو تخلیه کردی رو من! چته باز؟!
- دست خودم نیست هری! استرس که می گیرم بدتر میشه. اوغ
- جمع کن خودتو دیلاق! الان پاتو می بینن!
- خو چیکار کنم هری جون! اوغ قدم درازه. دست خودم که نیس. اوغ آدم خلقت خدا رو که مسخره نمی کنه که پسرم. خوبه منم به تو بگم کله زخمی؟!اوغ
- دلیل اصلی ایجاد زخم کله ی من بدبخت جنگ و دعوای بی دلیل تو و ولدمور...
- ووی! ووی! ووی! اسمشو نبر! اسمشو نبر! اوغ
- تو که از اسمش نمی ترسیدی؟!
- الان وضعیت فرق می کنه هری! جدی جدی مرگخواراشو فرستاده بکشنمون پسره ی بی جنبه!اوغ میگم هری... برم بهشون بگم درس دفاع در برابر جادوی سیاهو میدم به تام به جاش ما رو نکشین؟ قبول می کنن به نظرت؟اوغ فشششششششش (افکت پاشیدن آنچه دامبلدور قبل از خوردن معجون غار خورده بود)
هری داد زد: اییییییی بمیری! برو گم شو بیرون از زیر شنل. حالم بهم خورد!اوغ

و با لگدی دامبلدور را از زیر شنل نامریی پرت کرد بیرون.
مرگخواران:
دامبلدور:
نگاه مرگخواران به آرامی از روی دامبل به سمت جایی که دامبل از آنجا بیرون پرت شده بود حرکت کرد.
هری زیر شنل:

5 دقیقه بعد

هری و دامبلدور طناب پیچ شده و با حالت به گری بک نگاه می کردند.
فنریر دو طنابی را که از ریش دامبلدور به شکل حلقه ی دار بافته و از سقف آویزان کرده بودند، کشید و امتحان کرد: محکمه دراکو!

دراکو: خب! اعدامشون کنین!

دامبلدور که حالا با ریش تراشیده مسخره تر از قبل به نظر می رسید جیغ کشید: نــــــــــــــــــــــه! هری رو آره! هری رو آره! منو نـــــــــــــــــــــــــه! جیمز ! منو وردار و فرار کن! هری جلوشونو می گیره!
هری: اوه خدای من! چه دژاوویی! اینو کی می گفت دامبل؟
دامبلدور: ببینید بچه ها! من با خودم فکر کردم و دیدم یه درس دفاع در برابر جادوی سیاه که ارزش این جنگ و دعواها رو نداره. به تام بگین بیاد، تدریس میدم بهش.

مالفوی: اعدامشون کنین!

دامبلدور: نــــــــــــــــه! هری رو آره! ریاست! ریاست مدرسه مال تام! ها؟ خوبه دیگه!
هری: ببین دراکو! من نوکرتم! خیلی آقایی! چاکرتم! اصن هر چی تو بگی! گرنجر گندزاده ی خون لجنی خر! خوبه؟ جون مادرت بذار من برم.

مالفوی: اعدام!

دامبلدور: نــــــــــــه! تو رو خدا! اصن از ویزنگاموت هم استعفا میدم، تام بیاد جای من. خوبه؟ اصن برای وزارت کاندیدا شه خودم شب میرم با سیریش پوستراشو می چسبونم.
هری: سیریشو که بلاتریکس کشت! نکنه اینم دروغ گفتی مرتیکه؟! سیریوس زندست؟! بابا!... بابا!... پدرخونده جونم!... بیا منو نجات بده از دست اینا!... اسنیپ جونم! نوکر باباتم! برو از تو خوابگاه گریف این آینه ی ارتباط با سیریوس منو بیار. تو ساکم لای مایوم گذاشتم! تو رو خدا!

مالفوی: اسنیپ ببر اعدامشون کن دیگه! میخوای راپرتتو بدم به ارباب، جاسوس دوجانبه؟!

اسنیپ دامبلدور و هری را به سمت طناب های دار هدایت کرد.

دامبل: سوروس جون! مالفوی جون! من چیکار کنم؟ هر کار میگین من نوکرتونم! تو رو خدا منو نکشین. ها فهمیدم! اصن 6148454168314 امتیاز به اسلیترین اضافه میشه و 685453684561 امتیاز از بقیه ی گروه ها کم میشه. اوه ببینین اسنیپ چه موهای روغنی خوشگلی داره! 68438458484125 امتیاز به اسلیترین اضافه می کنم! اوه مالفوی چقد تو خوش تیپی! 6848469484 امتیاز دیگه به اسلیترین اضافه شد! اوه هری! چه زخم زشتی رو کلته! 684896984694 امتیاز از گریفندور و راونکلاو و هافلپاف کم می کنم! اوه! تابلوی امتیازاتو ببینین! چقدر عجیب! اسلیترین با اینکه از همه جلوتر بود تا چند لحظه پیش و خودبخود اول می شد ولی الان دیگه خیلی خیلی اول شده و اصن تابلوی امتیازات ترکید!

اسنیپ حلقه ی طناب دار را به گردن هری و دامبلدور انداخت.

هری: اسنیپ جونم! عزیــــــــــــــــزمی! تو که با بابام دوست بودین... گوپش !(افکت با پشت دست کوبیدن اسنیپ توی دهن هری)

هری با دهان پر خون ادامه داد: خب عزیزم! باشه! هرچی تو بگی! دوست مامانم بودی! اصن بابام که مرده! بیا مامانم مال تو! خودم ساقدوشت میشم عزیزم! شوهر مامان خوبم! عشق منی! گوپش! (همان افکت)
هری دوتا دندانش را تف کرد بیرون: خو چیکار کنم منِ ننه مرده! ارباب کچلتون کشتش دیگه! به من چه! گوپش! (افکت با مشت کوبیدن مالفوی توی دهن هری)
هری 16 تا دندان دیگرش را ریخت بیرون: اصن حالا که ننم مرده بیا هر چی میخوای تو چشمای من نگاه کن. بیاه:

اسنیپ خودش را عقب کشید و مالفوی با لگدی نیمکت زیر پای هری و دامبلدور را انداخت و جفتشان این شکلی: شدند و ارباب قدرقدرت بر جهان حاکم شد و کتاب های هری پاتر لرد سیاه در ششمین جلد به پایان رسیده و کتاب مسخره ی هفتم هرگز نوشته نشد!


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۱۶ ۱۶:۲۶:۲۷


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۱:۱۷ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۲
#16

سالازار اسلایتیرین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۱:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 619
آفلاین
پایان مرحله ی دوم جام آتش

اول درودی میفرستم بر چهار پهلوانی که به مرحله ی آخر راه پیدا کردند.

سوروس اسنیپ

دافنه گرینگراس

تد ریموس لوپین

مورفین گانت



از دیگر پهلوانانی که حذف شدند کمال تشکر رو برای شرکت در مسابقه دارم.



مرحله ی سوم جام آتش


ابتدا میخواستم برای مرحله ی سوم و آخر جام آتش برای هر پهلوان سوژه ای جدا در نظر بگیرم، اما به این نتیجه رسیدم که پهلوان واقعی آنجا مشخص میشود که همه با سوژه ای یکسان بنویسند.

پهلوانان عزیز ، برای رسیدن به جام آتش و تصاحب امتیاز مربوطه برای گروهتان باید قسمتی از کتاب ششم را بازنویسی کنید ،مراقب تله باشید، زیرا این قسمت از محبوب ترین قسمت های کتاب از دید ناظر و داور این مسابقات، بنده ی حقیر، میباشد.


"دامبلدور و هری پس از بازگشت از پیدا کردن جان پیچ و با وجود وخامت حال دامبلدور به بالای برج میروند، دامبلدور از هری میخواهد که خود را پنهان کند و در هیچ صورتی بیرون نیاید و ..."


شما عزیزان تا پایان روز جمعه مهلت دارید پست های رول خود را ارسال کنید.


تصویر کوچک شده


موفق باشید


ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۱۶ ۱:۲۵:۴۱

" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز




پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۲
#15

سالازار اسلایتیرین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۱:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 619
آفلاین
شرکت کنندگان عزیز توجه داشته باشند که تا ساعت 23:59:59 امشب فرصت دارند که جواب های خود را برایم پیام شخصی کنند...


" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز




پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۱۲:۵۵ یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۲
#14

سالازار اسلایتیرین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۱:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 619
آفلاین
پایان مرحله ی اول

با تشکر از همه ی عزیزانی که در مرحله ی اول شرکت کردند اسامی عزیزانی که به مرحله ی دوم راه یافتند به شرح زیر میباشد .

دافنه گرینگرس

سوروس اسنیپ

مورفین گانت

تد ریموس لوپین

فلور دلاکور

پانسی پارکینسون

گودریک گریفیندور


ضمن عرض تبریک به این پهلوانان، مرحله ی دوم به صورت پیام شخصی انجام خواهد شد و عزیزان تا 15 مرداد مهلت دارند جواب هایشان را برای من ارسال کنند.

موفق باشید.

تصویر کوچک شده


" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.