هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۵:۴۸ شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
برای کراب، هر لحظه به اندازه چند ساعت میگذشت. تک تک مولکول هایش وحشت کرده بودند. او نمیتوانست گریه کند. او تمام زیبایی خود را در لبخندهای دندان نما و دلبرانه اش میدانست. هرچند که در آن لحظه نمیتوانست لبخند بزند، چرا که دهانش بسته شده بود.

مرگخواران همراه بطری حاوی اشک مصنوعی جلو آمدند، سپس در بطری را باز کردند و لینی وارد آن شد تا با دستان کوچکش قطره ای اشک را بردارد.
لینی بعد از حمل قطره اشک، آن را صاف در چشم کراب ریخت.

- گریه کن خاله آستوریا ببینه.

کراب با دیدن لبخند آستوریا، و البته اینکه وی داشت قلنج ناخن هایش را میشکست، به شدت به لرزه در آمد. اما همچنان از گریه کردن ممانعت به عمل آورد.

- گریه نمیکنه چرا پس؟
- من گفتم یه قطره کمه که! کامل بیاید خالی کنیم بطری رو تو چشماش!

مرگخواران به گفتگوی میان رز و لینی گوش دادند و همچنین به لرزش پر از وحشت کراب نگاه کردند، اما هیچکس قدم از قدم برنداشت، تا اینکه خود رز شاخه هایش را دور بطری حلقه کرد و کل بطری را روی دو چشم کراب خالی کرد.
و بالاخره کراب شروع کرد به صدا در آوردن. صداهایی "هوم، هووم" شکل و بسیار نامفهوم که البته برای مرگخواران هیچ اهمیتی نداشتند. آنها فقط اشک کراب را میخواستند.

ملت مرگخوار با شور و شوق به چشمان کراب که لبریز از اشک بودند، اما همچنان به شدت در خارج کردن اشک ها مقاومت میکردند، نگاه کردند.

دقایق از پی هم گذشتند، اما کراب همچنان قصد گریه کردن نداشت!

بالاخره لینی از خیره شدن با شور و شوق به چشمان کراب خسته شد و شروع کرد به قلقلک دادن کراب.
کراب ابتدا مقاومت کرد، اما در نهایت با دهان بسته شروع کرد به قهقهه زدن و اشک از چشمانش جاری شد.
اشکی که ای کاش جاری نمیشد، چرا که سیل اشک، شروع کرد به شستن لوازش آرایشی از روی پوست وی...



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۰:۲۸ شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۶

لرد ولدمورتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۱ شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۱۳ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 29
آفلاین
قبل از اينكه كسى پاسخى بدهد، در، براى بار دوم به صدا درآمد.

-اين بار ديگه اربابه!
-حالا چيكار كنيم؟

مرگخوار ها، در بهت و ترس فرو رفته بودند.

-باز كنيـــــن اين در رو!

ليسا، با تعجب به در نگاه كرد.
-چقدر عوض شده صداى ارباب!
-آره. شبيه صداى كراب شده حتى!
-كرابه!

وينكى دوان دوان در را باز كرد.
كراب با سر و وضع آشفته وارد شد.
-من رو ميندازى پايين؟ من رو...هى...هى...چيكار ميخفخفونخ...!

مرگخواران كه با زنده بودن كراب، بلاى پيدا كردن نفر سوم از سرشان گذشته بود، قبل از اينكه جمله اش تمام شود، او را گرفتند و دست و پا و دهان بسته، روى صندلى بستند.

-خب اينم كراب...! من ميگم بياين اشك مصنوعى رو امتحان كنيم. حتى ميتونيم واسه اطمينان بيشتر، اشك رو مستقيم تو چشمش بريزيم!

روش مطمئنى نبود. ولى قطعا از هيچى بهتر بود!



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹ جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۶

دافنه مالدونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین
بعله زنگ خانه ی ریدلا به صدا دراومد.
همه ی مرگخوارا داشتن دور خودشون میچرخیدن که چیکار کنن.
لینی به سمت در میره تا درو باز کنه.
-نه لینی باز نکن.
-اخه چرا؟
-اگه ارباب باشن دیگه برمیگردیم به خونه ی اولمون.
-واضح تر توضیح بده.
-چون ما نتونستیم اشک اربابو دربیاریم، ایشون رو فرستادیم به مکانی دور از خونه ی ریدل و باید اشک قدرتمند ترین مرگخوار اینجا رو در بیاریم که کراپ بود که دیگه اونم توسط لیسا به سمت بیرون پرتاپ شد.
-ولی من بسته ی سفارشی دارم.

لینی اصلا به حرف ارسینوس گوش نمیده و میره تا درو باز کنه.
-سلام شما بسته ی منو اوردید؟
-بعله بعله، خوب اول اینجا رو امضا کنین.
-بفرما.
-خوش باشین.

لینی درو میبنده و بسته رو میبره به سمت بقیه.
-تو که مارو نصف جون کردی.
-ببخشید، خوب حالا میخوام نشون بدم که داخل این جعبه چی هست.

لینی چسب جعبه رو کند، و درشو باز کرد و در کمال تعجب دید که توش یه جعبه دیگه هست.اون جعبه رو دراورد واونو باز کرد و کفت:
-دا...دادام.
-این چیه لینی؟
-این مایعی که داخل این بطری کوچک سفید رنگ در سیاهه، اشکه.
-اشک؟
-بعله اشک، حالا که کسی گریه نمیکنه، روی گونه های قوی ترین مرگخوار موجود در اینجا، این اشکو میریزیم، طوری که انگار خودش گریه کرده.
-ولی باید گریه ی خود اون شخص باشه.
-ولی کسی چنین چیزی نگفت، گفت؟


ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۰ ۲۲:۱۷:۴۵
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۰ ۲۲:۱۸:۲۴
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۰ ۲۲:۱۹:۰۵
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۰ ۲۲:۲۱:۲۲
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۰ ۲۲:۲۱:۴۹
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۰ ۲۲:۳۳:۴۳
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۰ ۲۲:۴۱:۲۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۰:۵۶ جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۶

پنه‌لوپه کلیرواترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۳ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۱ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
از مرگ خوشم نمی آد، ولی ازش نمی ترسم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 104
آفلاین
خلاصه :گیاه مورد علاقه لرد سیاه داره خشک می شه و چاره اش، چند قطره از اشک قدرتمند ترین جادوگر حاضر در اون مکانه. مرگخوارا راه های مختلفی رو برای درآوردن اشک لرد سياه امتحان می کنن اما موفق نمی شن و در نهايت تصمیم می گیرن لرد رو حتى براى چند دقيقه از خونه دور كنن تا قوى ترين جادوگر جمع، شخص ديگرى بشه.
بعد از دوئل بین مرگخوارا، هکتور انتخاب می شه و حالا مرگخوارا قصد دارن با پاشیدن فلفل توی چشم هکتور، اشکشو در بیارن.ولی هکتور گریه نمی کنه و می خوان با نصف کردنش کراب رو جایگزینش کنن.
******
-یکی بیاد هکتورو نصف کنه تا به کارمون برسیم .
-معجون هکتور نصف کن بدم؟
-نقشه ی قتل خودت رومی کشی هکتور؟عقلت کجا رفته؟
-وینکی هکتورو نصف کرد. وینکی جن هکتور نصف کن خوب؟؟


((این قسمت به دلیل خشن بودن و وجود خوانندگان زیر 🔞سال حذف شده است .))

استوریا در حالی که وانمود چرکی خیالی را اززیر ناخن هایش پاک می کند، گفت : خوب ازشرش راحت شدیم یکی بره کراب رو بیاره .
-من برم ؟ وینکی جن همه کاره و هکتور نصف کن بره؟وینکی کنتراتی خوب خانه ریدل بود؟
-ارباب کنتراتی خانه ی ریدله وینکی ،ارباب.همه کاره اونه حالا برو کراب رو بیار
دقایقی بعد در محضر کراب :
کراب روی صندلی نشست و با قیافه ای سیامک انصاری مانند به مرگخوارا خیره شد.
-گریه کن دیگه کراب الانه که ارباب بر گرده.
کراب از زیر چشم نگاهی به مرگخواری که اینو گفته بود انداخت و گفت :گریه درخواستی؟
ارسینوس در حالی که کراوتش را صاف می کرد ،گفت :اره.
کراب به ارسینوس نگاهی انداخت ،نه یه نگاه معمولی از اون نگاه هایی که ادم روجزقاله می کنه:
-چرا باس کسایی که قدرم رو. نمی دونن اشک بریزم ؟من با شما ها قهرم
-این دیالوگ منه کراب ، فقط من . باهات قهرم .
مرگ خوارا:
لیسا :
کراب:
ملت به لیسا زل زدند فقط به لیسا .عادت بدی در پرت کردن اعضا از پنچره پیدا کرده بود.
-خب تقصیر خودش بود نباید از دیالوگ من استفاده می کرد.
ارسینوس درحالی که هنوز تو شوک حرکت ناگهانی لیسا بود،گفت:
حالا چی کار کنیم ؟
و درست در همین لحظه زنگ خانه ی ریدل به صدا در امد.


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۱:۳۵ پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۶

آراگوگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
خلاصه:
گیاه مورد علاقه لرد سیاه داره خشک می شه و چاره اش، چند قطره از اشک قدرتمند ترین جادوگر حاضر در اون مکانه. مرگخوارا راه های مختلفی رو برای درآوردن اشک لرد سياه امتحان می کنن اما موفق نمی شن و در نهايت تصمیم می گیرن لرد رو حتى براى چند دقيقه از خونه دور كنن تا قوى ترين جادوگر جمع، شخص ديگرى بشه.
بعد از دوئل بین مرگخوارا، هکتور انتخاب می شه و حالا مرگخوارا قصد دارن با پاشیدن فلفل توی چشم هکتور، اشکشو در بیارن.

.................

-نپاشی تو چش من!

آراگوگ که روی سر هکتور ایستاده بود با نگرانی این سوال را پرسید. کسی اهمیتی به آراگوگ نداد. اگر خوشش نمی آمد می توانست محل را ترک کند! کسی اصراری به حضورش نداشت.
آستوریا سر هکتور را ثابت نگه داشت و آرسینوس مشت دوم فلفل را برداشت و به طرف چشمان هکتور فوت کرد.
کل فلفل ها وارد چشم هکتور شد.

مرگخواران با هیجان منتظر باز شدن چشم هکتور شدند.

و چشم هکتور باز شد!
-ویب!

-ویب؟
-الان...چشمت داره می سوزه؟
-شدیدا!
-اشک هم می ریزی؟
-با تمام وجود!

مرگخواران بیشتر دقت کردند. ولی اشکی ندیدند. لینی پرواز کنان جلو رفت که بود و نبود اشک را کنترل کند...و در این راه چیزی نمانده بود که طعمه آراگوگ شود.
-نیست...هیچ اشکی نیست این داره به ما دروغ می گه.

-دروغ نمی گم. اشکی هست. ولی در اثر لرزش بیش از حد، از عقب می ریزه. از پشت کره چشمم به درونم سرازیر می شه.

مرگخواران برای چند لحظه با اشتیاق به این موضوع فکر کردند که هکتور را بصورت طولی برش داده و اشک مورد نیازشان را جمع کنند. ولی این کار امکانپذیر نبود. هکتور برش داده شده که اشک نمی ریخت...فقط می مرد. که این هم نتیجه خوبی بود ولی فعلا به درد نمی خورد.

ولی آستوریا و لینی، ساحره هایی نبودند که فرصت به این خوبی را از دست بدهند.
-نه نه...منصرف نشین! همون نصف کردن هکتور ایده خیلی خوبیه. این جوری هکتور می میره و نفر دوم که کراب باشه قوی ترین محسوب می شه. اشک کرابو در میاریم. خیلی خوبه. یکی بیاد هکتورو نصف کنه تا به کارمون برسیم.


کسی مخالفت نکرد!




!If you can't handle me at my worst, you dont deserve me at my best


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۷:۵۵ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-تکون نخور الان تموم میشه.

آستوریا نمیخواست که تمام شود! البته میخواست. ولی نه به آن صورتی که آراگوگ میخواست. خواست این دو با هم متفاوت بود!

در حالی که آستوریا با عنکبوت روی سرش درگیر بود، آرسینوس از خدا خواسته و راضی مشتش را تا جایی که ممکن بود پر از فلفل کرد.
-خوب چشماتو باز کن. اگه باز نکنی کبریت میذارم لای چشمات.

هکتور چشمانش را باز کرد و آرسینوس بعد از نشانه گیری، با یک حرکت سریع فلفل را به طرف چشمان هکتور پاشید.

اما دریغ از یک دانه فلفل که وارد چشم هکتور بشود!

-بابا این میلرزه! همه فلفلامو هدر داد. چقدرم زیاد بودا. از اون همه فلفل حتی یکیشم نرفت تو چشم این. آستوریا؟ داری چیکار میکنی؟ بیا اینو ثابت نگه دار یه مشت دیگه بپاشم.

آستوریا کار خاصی نمیکرد. فقط ماهیتابه ای برداشته بود و بطور مداوم به نقاط مختلف سرش ضربه میزد. ولی آراگوگ عنکبوتی نبود که تسلیم یک ماهیتابه شود. با حرکاتی تند و فرز جاخالی میداد.

آستوریا موقتا به جنگ عنکبوتی اش پایان داد و به طرف هکتور رفت.
-آروم بگیر ببینم. بذار فلفلو بپاشه.

هکتور در جلو و آستوریا و آراگوگ روی سرش در پشت، آماده فلفل پاشی شدند.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
-وينكى رفت كه فلفل آورد. وينكى جن ملفل خوب؟!

و به سرعت به سمت آشپزخانه رفت.

-خب...اين مشكل هم كه حل شد...اسب پاشو ما بريم.

آمليا با ذكر "اسير شديم به مرلين" از جايش بلند شد.

-با تو نبودم كه! با اسب خودم بودم...اوناهاش!

و با يكى از هشت پايش، به لينى اشاره كرد.
لينى به آرامى به سمت رز رفت و زير يكى از برگ هايش، پناه گرفت.

لحظه اى بعد، فرياد آستوريا به هوا رفت.
-هيچى ديگه...همينمون كم بود! حشره كش بسته بوديم به كمرمون كه از شر اين پيكسى خلاص شيم، يكى ديگه هم اضافه شد! تو هرجا ميخواى برى برو! پيكسى اينجا كار داره.

لحظه اى بعد، وينكى با ظرف فلفل برگشت.

آرسينوس مشتى فلفل برداشت و به سمت هكتور رفت كه...

-نكــــــن!...ميگم نكــــن!...ميكشمت! به رداى ارباب قسم كه ميكشمـــــــــــت!

آراگوگ تارهايش را لا به لاى موهاى آستوريا تنيده و مشغول كشيدن موهاى او بود!




ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۳۰ ۱۶:۴۵:۱۱


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶

آراگوگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
-تو یکی حرف نزن. بهت گفته بودم یک ساعت پیش آماده باشی می خوام برم خرید!

صدای نا آشنایی در فضای اتاق منعکس می شد...و خبری از صاحب صدا نبود. آستوریا دور و برش را نگاه کرد. گشت و گشت و گشت تا این که به منبع صدا رسید.
-باز که این اینجاس...یکی اینو پرتش کنه بیرون. اصلا تو داری با کی حرف می زنی؟

عنکبوت خشمگین که روی سقف ایستاده بود به لینی اشاره کرد.
-به اسبم! یه ساعت پیش می خواستم زینش کنم و برم خرید. ولی یهو غیبش زد. فکر نمی کنین آدم باید به کار و زندگیش برسه؟
-آدم؟
-طبق عادت گفتم...وگرنه آدم بودن همچینم چیز خاصی نیست. بیا رو سقف وایسا ببینم می تونی؟ دِ نمی تونی دیگه! می تونی؟ نمی تونی!

ملت مرگخوار در حالی که ذهنشان درگیر این موضوع شده بود که یک عنکبوت از کجا و چگونه خرید می کند، به طرف هکتور برگشتند.
-گریه می کنی یا ایده لینی رو اجرا کنیم؟

هکتور سعی کرد...
واقعا سعی کرد...

ولی دیدن عنکبوت عصبانی ای که روی سقف ایستاده بود و با حالتی بی صبرانه یکی از پاهایش را به زمین می کوبید و برای لینی خط و نشان می کشید، او را به خنده می انداخت!

آستوریا تصمیمیش را گرفت.
-خب...گریه نمی کنه. این انتخاب خودش بود. یکی فلفل بیاره!



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲:۱۶ چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۶

لوسیوس مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۳۶ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 9
آفلاین
جسيكا جلو رفت و رو به روى هكتور زانو زد و بدون پلك زدن، به چشمانش خيره...خيره...نتوانست خيره شود! لرزش هكتور، مانع از خيره شدن ميشد!

-بياين نگه اش داريد، تا بتونم تو چشماش خيره بشم. وقتى پلك نزنه، اشك مياد از چشماش.

آرسينوس و رودولف جلو رفتند و شانه هاى هكتور را نگه داشتند. جسيكا نيز باز خيره شدنش را از سر گرفت. ولى درست لحظه اى كه اشك در چشمان هكتور جمع شد، لرزش ذخيره شده درون بدنش فوران كرد و آرسينوس و رودولف، هر كدام به سمتى پرتاب شدند!

نفر بعد، ليسا بود كه پس از پرتاب كردن جسيكا از پنجره، جلو رفت.

-گريه كن... وگرنه قهر ميكنما!

ملت به ليسا زل زدند...از شدت زل زدگى، چشمانشان وغ زدند!...وغ زدگى چشمانشان بيشتر و بيشتر شد. تا اينكه...

قلوپ!

چشمانشان از كاسه درآمدند و مشغول قل خوردن روى زمين شدند!
آستوريا، در همان حالى كه چشم سمت راستش را به درون حدقه اش هدايت كرده و به دنبال چشم سمت چپش ميگشت، به سمت هكتور برگشت.
-ببين هك...يا زور ميزنى تا اشكت در بياد، يا اينكه مجبورت ميكنم اشك بريزى!

و هكتور شروع به زور زدن كرد...خيلى زور زد، ولى گويا زور زدن، كاربردش فقط براى امر ديگرى بود و براى گريه كردن، جواب نميداد.

-هى وينكى! اون چشم منه!...چى شد هك؟! بيام؟

لينى كه قبلا شاهد نتيجه ى استفاده از ناخن هاى آستوريا در شكنجه گاه بود، موتور مغز ريونكلايى اش را به كار انداخت.
-آستوريا...ميدونى...خب...تو ممكنه يهو بكشيش! ناخون هاى تورو مرحله آخر امتحان ميكنيم. الان ميگم فلفل بپاچيم تو چشمش... حتما جواب ميده!







پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۵:۰۷ یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶

جسیکا ترینگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۲ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
هکتور روی صندلی نشست و منتظر شد تا کسی اشکش را در بیاورد.
مدتی گذشت اما خبری از اشک هایش نبود.
لینی ویز ویز کنان بالای سرش رفت و گفت:
-میدونی معجونات افتضاحن؟
-نه!نمی دونستم!نظر لطفته!

لینی با نگاه پوکری در حالی که دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود محل را ترک کرد.
نفر بعدی پالی بود که با ناراحتی جلو آمد و گفت:
-میدونی آقای لسترنج رفته؟
-عه جدی؟ چه بهتر از شرش خلاص شدم!

پالی هم با ناراحتی محل را ترک کرد.هکتور که داشت به میزان اشک درون چشمانش شک میکرد گفت:
-نظر تون چیه یه معجون بزنم اشک در بیاره؟

ملت مرگخوارکه می دانستند نه کار هکتور و نه کار معجون هایش کمکی به آنها میکند سینه زنان و اشک ریزان در حال ترک کردن محل بودند که جسیکا در حالی که ماسکش را درست میکرد وارد سوژه شد و جلو رفت.لیسا که از شدت قهر در حال منفجر شدن بود داد زد:
-اوهوی جسیکا!اگه همین الان نری میزنم باباتو میکشما! در ضمن قهرم!

جسیکا که ماسکش را از روی صورتش برداشته بود با لحن نا امیدی گفت :
-باشه یه فکر خوب داشتم اما بیخیال!

ملت مرگخوار به فکر فرو رفتند و بعد از هم فکری به جسیکا اجازه دادند تا ایده اش را عملی کند. جسیکا با خوشحالی جلو رفت و...


هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.