هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷ دوشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۵
#66

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۴:۳۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6084
آفلاین
-می شه ها! کمی دقت کن!

آرسینوس از دقت کردن در این مورد می ترسید. ولی چیزی در انتهای قلبش به او هم می گفت که کار نشد ندارد!
-خب گیریم که می شه. چطوری؟

درست در همین لحظه آرسینوس متوجه دسته ای روزنامه شد که به او نزدیک می شدند.
-این روزنامه ها رو کی طلسم کرده؟ آریانا؟ مگه نگفتم برو تو اتاقت بازی کن؟

آریانا دهانش را باز کرد که نطق کوبنده ای در وصف معصومیت خودش ارائه دهد که وینکی، جن خوب از پشت تل روزنامه بیرون آمد.
-مگه ماسک دار به روش اجرای این کار علاقمند نشد؟ وینکی همیشه روزنامه ها رو جمع کرد. هیچی بهتر از روزنامه شیشه ها رو برق ننداخت. برای ماسک دار خوب بود که اینو دونست. وینکی حین لکه گیری لادیسلاو، متوجه شد که توی این روزنامه ها پر از آگهی های به درد بخور! وینکی جن مگهی؟

آرسینوس با تردید یکی از روزنامه ها را برداشت.
-هکتور؟ تو هم می خوای دیگه؟

هکتور که اصلا نگران به نظر نمی رسید جواب داد:
-نه...من فقط معدلم کمه. تو یکی از درسا نمره کم داده بودن بهم. همونو درستش کنم حل می شه! مطمئم می تونم یه نمره رو توی کارنامه پاک و عوض کنم!

آرسینوس غرق در مطالعه آگهی شده بود.
-انجام هر نوع جعل سند، مدرک، عقدنامه، تغییرات باور نکردنی فتوشاپی روی عکس های شما روی عکس های همسر شما و روی خود همسر شما...راستی...کدوم درس نمره کم گرفته بودی؟

-معجون سازی...

صدای ضعیف هکتور نشان از شرمندگی اش داشت!
آرسینوس چوب دستی اش را برداشت واز آن به جای گوشی مشنگی استفاده و شروع به شماره گیری کرد.




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۰:۳۹ شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۵
#65

سوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۳ شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۲۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
از ما به شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 67
آفلاین
سوژه جدید:


هوای آسمان صاف و آفتابی بود. نسیم ملایمی می وزید و بوته های علف محوطه خانه ریدل ها را به آرامی حرکت می داد. دمدمای صبح بود و نور خورشید از پنجره خانه ریدل ها به درون عمارت می تابید. محیط بیرون از این خانه، در آرامش کامل بود و محیط درون آن...

- ینی چی آخهههه؟
- بعد عمری زحمت کشیدن باید همچین چیزی بشنوم؟
- آخه بابا! این ارباب چقده طمعکاره؟ یه چندرغاز حقوقی که بهمون نمی داد رو هم اینطوری می میخواد کلا بالا بکشه؟
- ینی چی آخه هیچ استثنایی وجود ندارد؟ ینی بین من؛ منِ بزرگ! منِ بلاتریکس با یه جن خونگی هیچ فرقی نیست؟ کروشیو وینکی!

مرگخواران همگی بدون توجه به صبح زیبا و دلنشین و دلچسب بیرون، در حال بحث در مورد اطلاعیه ای بودند که امروز صبح بدون هیچ اخطار و پیش زمینه ای، بر روی تابلوی اعلانات خانه ریدل ها نصب شده بود.

صبح همان روز - خانه ریدل ها:

رودولف در حالیکه شکم برهنه ی پر از خالکوبی اش را می خارید، از اتاق خوابش بیرون آمد. چشمان نیمه بازش به سختی مسیر جلویش را می دید و با توجه به غریزه اش، سعی داشت راه توالت را پیدا کند و البته، زیر لب به تعریف و تمجید صبحگاهی خود می پرداخت.
- فدای خودم بشم الهی! اصن میگن که رودولفی که صبح زود با موهای به هم ریخته و شلوار گشاد و چشمای پف کرده، میشه براش مُرد حتی!

رودولف آنچنان مشغول قربون صدقه ی خودش بود که اطلاعیه جدیدی که بر روی تابلوی اعلانات خانه ریدل ها زده شده بود را ندید.

- بریم یه قضای حاجتی بکنیم چشامون وا شه ببینیم دنیا دست کیه!

رودولف پس از قضای حاجت و با چشمانی باز و صورتی درخشان و بدنی پرنور، به سمت اتاق خواب خود برمی گشت که ناگهان چشمش به اطلاعیه افتاد:

نقل قول:
به نام خودمان! قدرتمند تمام دوران ها و باهوشترین جادوگر اعصار!

از آنجایی که ما اربابی هستیم دوستدار شما مرگخواران عزیزمان و می خواهیم پیشرفت های روز افزون شما را شاهد باشیم و از سمتی دیگر، انگیزه ای برای شما ایجاد کرده باشیم، دستور می دهیم تا تمامی شما مدرک فارغ التحصیلی از هاگوارتز تان را در اسرع وقت به ما برسانید تا پرونده شما تکمیل شود. واضح و مبرهن است طبق معمول همیشه، خودداری شما از این کار موجب قطع حقوق و مزایای شما و انتقال آن به جیب مبارک خواهد شد.

اربابتان! تاج سرتان!



-

زمان حال:

- بابا نا مسلمونا من آخه اصلا بعد پنجم اصلا دیگه نرفتم هاگوارتز. دیگه به ارواح جدم نبودن در حدم!
- من ولی رفتم واللا، ولی خب آخه معدل چندانی دستم نبود.
- دعوت نامه هاگوارتز من گم شد. ینی دعوت شده بودما، ولی بعدش گم شد و دیگه نتونستم بیام، خود آموز گرفتم همه ش.حالا چیکار کنیم؟ نمیشه که بریم مدرک جعلی بدیم دست لرد مملکت که!
- مدرک جعلی؟


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۲۵ ۲۳:۱۲:۴۶

Always


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۹۵
#64

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۴:۳۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6084
آفلاین
(پست پایانی)

-بفرمایید ارباب. غذا!

لرد سیاه بشقاب غذا را گرفت و بدون این که از تختخواب خارج شود شروع به خوردن کرد.
-در این فاصله یکی دلقک بازی در بیاره ما بخندیم.

نگاه همه مرگخواران به طرف کراب برگشت. و البته که به کراب برخورد!
-چتونه؟...مگه من دلقکم؟ شماها قیافه های خودتونو دیدین تا حالا؟

لرد با اشتها سرگرم خوردن غذا بود.
-کراب...بهانه نیار. بخندون ما رو!

کراب با احتیاط شکلکی در آورد.
-به اندازه کافی خنده دار هستم ارباب؟ اگه بخواییم می تونم ماجرای لینی و گاومیش باروفیو رو براتون تعریف کنم. آخه می دونین. این لینی یه بار داشت پرواز می کرد. بعد گاومیش سر راهش قرار گرفت. لینی رفت تو دماغ گاومیشه. سبز شد! و ما از اون موقع به جای لینی، بینی صداش می کنیم...هاااار هار هار هار....

خنده های وحشیانه کراب در اتاق طنین افکند. ولی بعد از چند ثانیه وقتی متوجه شد که فقط صدای نکره خودش است که طنین می افکند و کسی به خاطره بی مزه اش نخندیده، سکوت کرد.

-ارباب؟

دراکو نگران شده بود. چون لرد سیاه علاوه بر این که کراب را دعوا نکرده بود، ساکت و بی حرکت به بشقاب غذایش زل زده بود.

-ارباب؟ توی غذا مو هست؟

لرد جوابی نداد. دراکو با احتیاط دستش را جلو برد و با انگشت اشاره ضربه کوچکی به لرد سیاه زد و لرد با همان ضربه، نقش زمین(تخت خواب) شد.

مرگخواران باور نمی کردند...لرد سیاه بالاخره خوابیده بود.

همگی به آرامی از اتاق خارج شدند.

-ایول...پس از گرسنگی خوابشون نمی برد؟

-آره آره...این من بودم که ارباب رو سیر کردم و باعث شدم به خواب شیرینی فرو برن. همیشه می دونستم که زهر نجینی تاثیر خواب آور داره.

هکتور ذوق زده و لرزان درباره غذایی که آماده کرده بود صحبت می کرد. ولی مرگخواران خیلی وقت بود که از آن جا دور شده بودند. کسی حرف های هکتور را نشنید!

فردا صبح...وقتی که لرد سیاه بیدار نمی شد، احتمالا مجبور می شدند بیشتر به این معجون ساز بی احتیاط توجه کنند!


پایان.




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۲:۳۸ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۵
#63

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
تو بگو، تو گیبن.
من ارباب؟ من تازه رسیدم هنوز خستگی راه تو تنمه میشه بارفیو بگه؟

بارفیو که با واکس قهوه ای داشت چرم کفش وزارت را تمیز میکرد با بی میلی گفت:
-بی خود کار خود را گردن من نندازه. روستایی خودش کلی کار داره.

گیبن که دید چاره ای ندارد به ناچار ساک و وسایلش را وسط اتاق رها کرد و به پیش لرد شتافت.
-ارباب داستان ندارم اما خاطره دارم بگم؟
-خاطره؟ خاطره کیه؟
-کروشیو. ما هی میگیم میخوایم بخوابیم. این رودولف دنبال کیف و حال خودشه. گیبن هر چی میگی بگو فقط بگو قبل از اینکه بفرستمت سه سال برای دونالد ترامپ داستان های رولینگ بخونی. گیبن اب دهنش را قورت داد و شروع کرد:

فلش


گیبن ارام در دفتر مدیریت هاگوارتز را باز کرد و خودش را به داخل انداخت. زمان زیادی نداشت سریع بلند شد و بلیزهایش را تکاند:
-اوف! خوبه تا اینجاش که سخت نبود فقط باید برم اون دفتر نمره ی لعنتی رو بردارم ویه کم تغییرش بدم.
-اریانا ، دراکو ، ایلین پرنس ... . همیشه فکر میکردم درس دخترا بهتر از پسراست ولی الان دیدم که اصلا اینطور نیست. اگه این نمره ها پخش بشه فک کنم چند نفر خودکشی کنن.

ارام در کمدی که حاوی نمره های سالیانه را نگهداری میکردند بست و به سمت در اتاق حرکت کرد. هنوز دستش به دستگیره ی در نرسیده بود که در باز شد و صورت دامبلدور پیر درون چهارچوب در ظاهر شد.

-به به! اقای گیبن! شنیدم تو هیچکدوم از کلاس های هاگ شرکت نکردین. باور کنید به نفع خودتونه این روزا به ادم بی سواد کار نمیدن.

قبل از اینکه گیبن کاری کند دامبلدور سر صحبت را با او باز کرده بود.
-شما درستو بخون. پیش اون اربابتم کار کن. پول حلال در بیار، بیا ما یه دختر خوبی سراغ داریم از خانواده ی ویزلی ها! ثواب داره. ... امم فقط یه چیزی گیبن چرا بی اجازه تو دفتر من بودی؟

با شنیدن این جمله گیبن خیز بلندی به سمت در برداشت تا سریع از مهلکه فرار کند اما دامبلدور سریع تر از او بود، با حرکت چشمک چشم راستش درب اتاق بسته شد و قفل شد.
-گیبن! همینجا میمونی تا زنگ بزنم اولیات بیاد مدرسه!


15 دقیقه بعد

سیاهی بزرگی پشت در دفتر مدرسه ظاهر شد دستش را به دستگیره ی در انداخت و ان را از جا کند و وارد اتاق شد.

قمه اش را در قلاف کرد و دستگیره ی در رو به سمت دامبلدور پرت کرد.
دامبلدور با طلسم سفیدی دستگیره را از خود دور کرد و لبخند احمقانه ای زد.
-به به اقای لسترنج! نمیدونستم شما نسبتی با اقای گیبن دارید.
- دوست قدیمیمه. جای داداش کوچیکم میمونه! حالا چیکار کرده ؟

در حین اینکه دامبلدور داشت شرح جرایم گیبن را برای رودولف میخواند گیبن بی توجه به مسائل ، هنزفری خودش را در گوش کرد و صدای موزیک را زیاد کرد اما صدای موزیک در اتاق پخش شد.
f... the police coming straight from the underground
A young nigga got it bad cause I'm brown
And not the other color so police think
they have the authority to kill a minority
گیبن تازه متوجه شد که هندزفری اش را به گوشی اش نزده سریع سیم را در گوشی چپاند و به رودولف و دامبلدور که بهت زده اورا نگاه میکردند خیره شد.

بیرون دفتر دامبلدور

-گیبن چرا اینکارو کردی؟ صد دفعه گفتم نمره مهم نیست فقط تفریح مهمه! مگه نه ؟
گیبن با حرکت صورتش تایید کرد و گفت:
-من که میگمشششش خ خشخش شخخ !

گیبن بر اثر ضربه ای از خاطراتش بیرون کشیده شد.

فلش : حالا !

لرد دمپایی ابری خودش را از پا در اورد و به سمت گیبن پرت کرد.
-حالا کارت به جایی رسیده که میری دفتر مدرسه با دامبلدور صحبت میکنی و نمیکشیش ؟ یادمه گفته بودیم از چند صد متری محفلی دیدین بزنید پدرشان را در بیاورید.

لرد به معنای واقعی عصبانی بود، از روی تخت بلند شد و پشت میزش نشست!
-از عصبانیت زیاد گشنمون شد. یه چیزی بیارید میل کنیم خواباندن ما پیشکشتان!


ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱۱ ۱۲:۴۱:۱۳

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸ شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۵
#62

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۶:۰۴ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
چند ثانیه ای سکوت شده بود. نه که مرگخوارا زندگی نداشته باشن. نه که تعریف کردنشو بلد نباشن. نه که خسته باشن. نه که نخوان لرد بخوابه. نه که ندونن از کجا شروع کنن. نه که منتظر باشن یکی دیگه تعریف کنه. فقط ترسـیـ...

- ارباب جان، جانِ جانان!
- رز ما میخوایم بخوابیم.
- ارباب من هم میخوام براتون داستان بگم!
- نه رز نمیخوایم داستان بگی. اونجوری تا یک ماه به حرف زدن ادامه میدی.
- پس بذارین تا بقیه داستان زندگیشونو یادشون بیاد یه کار دیگه پیشنهاد بدم که خوابتون ببره. گوسفندا رو بشمارین. بعدش اگه خوابتون نبرد وینکی بیاد براتون زندگی همه ی ارباباشو بگه!

لرد سیاه به فکر فرو رفت. برای خوابیدن، معروف ترین راه شمردن گوسفند بود. خودش هم که معروف ترین جادوگر دنیا بود. این درست که پیشنهاد دهنده رز بود، ولی اگه این پیشنهاد به خوابیدنش کمک میکرد، شاید برای اولین بار رز میتونست یه فایده ای داشته باشه. لرد سیاه چوبدستیشو از روی میز پاتختیش برداشت و یه میله وسط اتاق ظاهر کرد.
- خب. ما تصمیم گرفتیم گوسفندا رو بشماریــ...
-ارباب پیشنهاد منو قبول کرد!
- گوسفند نداریم که.
- گاومیشه ره نمیارم من.
- همه چار دست و پا شید!

با جمله ی لرد، همه ی مرگخوارا پوکر فیس شدن. و البته که منظور لرد رو متوجه شده بودن! همه به شکل چار دست و پا در اومدن. و توی یه صف به سمت میله حرکت کردن. باروفیو با تبحری که طی سال ها نگاه کردن به گاومیش ها به دست آورده بود از زیر میله رد شد.

-یک!

رز درحالی که با جهت "چپ به راست" ویبره میزد از زیر میله رد شد و میله رو به لرزه در آورد.

- دو!

هکتور بعد از رز، با ویبره هایی که در جهت مخالف زده میشد به سمت میله رفت و در اثر ویبره های پشت سر هم رز و هکتور، میله دیگه واقعا داشت تعادلشو از دست میداد.

- سه...

وینسنت با سرعت به شکل چار دست و پا به سمت میله رفت اما چون هیکلش یه ذره بزرگ بود، کمرش به میله گیر کرد و میله افتاد و دقیقا روی دست لرد فرود اومد.

- کروشیو! ما الکی بازیچه دست یه گیاه شدیم! گفتیم یه نفر بیاد داستان زندگی تعریف کنه. تو. تو تعریف کن!



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲:۲۸ جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵
#61

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۵۲:۲۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4854
آفلاین
خودشه! هکتوره! بگیرینش تا در نرفته.

قورباغه هم قدته.




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲:۱۸ جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵
#60

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۵۲:۲۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4854
آفلاین
چه بال‌های زیبایی داشتم و قدرشو ندونستین!

حالا نصیب این گرگ زشت شد! خوبتون شد اصن؟

همه‌ش تقصیر توئه هکتور! روح من تا ابد به دنبال تو خواهد بود.




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲:۱۱ جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵
#59

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۵۲:۲۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4854
آفلاین
ارباب ارباب پیداتون کردمـ... شپلخ! :افکت له شدن یک پیکسیِ بی‌بال توسط پیکسی‌کش:





پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲:۰۲ جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵
#58

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۵۲:۲۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4854
آفلاین
من بال‌بال‌زنان اومدم تا رو جایگاه رزورم بشینـ...

دور شو بنفش تفی!
دست به بالای من بزنی نیشت می‌زنم!
بال‌های من از سر راه نیومدن تا تفی بشن. عه می‌گم دست نزن. چ

این گرگه دیگه از کجا اومده؟ ارباب؟

این گاومیشارو کی اینجا راه داده؟
ارباب الان پیداتون می‌کنم. ارباب من کجایین؟




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱:۴۴ جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵
#57

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۵۲:۲۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4854
آفلاین
می‌بینین ارباب؟ این حتی به هم جبهه‌ایه خودشم رحم نمی‌کنه!

فرصت‌طلبی تا چه حد آخه؟

قوی‌کشی تا چه حد؟

بال‌کنی تا چه حد؟

شرم نکردن تا چه حد؟

اصلا تو حدی هم میشناسی؟

معجون‌سازِ بی‌قواره!

هنوز اونجا نشسته داره معجون هم می‌زنه!

برو تا بال‌هامو نکردم تو چش و چالت.










شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.