هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۱۱:۲۰ دوشنبه ۴ آبان ۱۳۹۴
#61

محفل ققنوس

ویولت بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۰۴:۳۴ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 1547
آفلاین
کیو؟!
سی؟!
ارزشی!

پُست دوّم!!


- پیش پیش پیش پیش.. پیش پیش پیش..

ویکی که با دقت به مدافع تیم کیو.سی نگاه می‌کرد که اونم خودش با دقت دولا شده بود جلوی قالی‌ش و داشت سعی می‌کرد راضی‌ش کُنه از روی زمین بلند شه، سرشو تکون داد:
- من تو قیافه‌ی این قالی نمی‌بینم که دلش بخواد از رو زمین بُلند شه ویو.

اعضای تیم هرکدوم جلوی یه قالی واساده بودن و دو سه ساعتی می‌شد که از بازار برگشته بودن. البته بعد از دریافت پاترونوس ِ بی اعصاب ِ اسپانسر نازنینشون که به شکل یه کیک غول‌آسای خیلی خیلی ترسناک بود و لا به لای هوارهای "گوووووشنمـــــــــــــــــــه!!"ـش، می‌خواست بدونه دقیقاً چرا "دح میلیون طومن از هصاب ِ کوفطی شرکط ِ کیک‌حای پُشط ِ پرده کم شدح!! " اگه شما هم مث جستجوگر کیو.سی تو این فکرید که: "حکایت املا بیصت بودن ِ اسپانسر چطور تونست توی پاترونوس عربده‌کِشش تأثیر بذاره مرلینی؟ " شاید لازمه کاپتان بهتون یادآوری کنه: «ما هفت تا قالی رو دستمون مونده که ظاهراً هیچ علاقه‌ای به بُلند شدن از روی زمین ندارن! »

به هر حال..

مِتُد ویولت هم چندان کاربُردی به نظر نمی‌رسید. جیمز شونه‌شو انداخت بالا:
- همینطوری همیشه ماگتو پیش پیش می‌کنی که قیافه‌ش شکلیه دیـ..

جمله‌ی جیمز هنوز تموم نشده بود که پنج عضو دیگه‌ی تیم متوجه شدن دالون‌های بازار چه حجمی از تفکر و آینده‌نگری دَرِشون نهفته‌س. چرا که حالا ویولت و جیمز به جای ناپدید شدن توی راهروها، توی قالی‌هاشون ناپدید شده و صدای هیجان‌انگیز ِ گفتگوی تمدّن‌هاشون اتاق مهمان‌سرای سی و هفت ستاره‌ی شفترقُلی و باباش رو پُر کرده بود.

اوه.

گفتیم گفتگوی تمدّن‌ها..

فلش‌های بسیوووور بَک!

- باید به ریشه‌ها بازگشت.. +

مع‌الأسف، انبوه ِ مدیران ِ جادوگران تا بدین لحظه شکلکی درخور برای یک وضعیت ِ + طور تعبیه نکرده فلذا، در این زمینه انشاالله که تخیل خواننده بتواند مرلین را در وضعیت ِ + تصور بنُماید.

تدی کَم مونده بود موهای نازنین فیروزه‌ای بسیار جذّاب و دُخترکُش و دوست‌داشتنی و..
ویکی:
جیمز:
و.. فیروزه‌ای؟ ـش رو بِکَنه:
- یعنی چون یه عضو ِ تیم ِ ما "کریم"ـه، ما باید به ریشه‌های کریم برگردیم؟! یعنی الان شیش تا عضو دیگه‌ی تیم پشمک حاجی عبدالله حساب شدن؟!

مرلین دستی به ریشش کشید که اگه می‌خواست به همین سیستم ادامه بده، شبی از شب‌های زمستان مسافری هفت ناشناس بر سرش ریخته و اثری از آثار ریشش به جا نمی‌موند.
- موضوع فقط بازگشت به ریشه‌ها نیست البته. ما تصمیم داریم گامی مثبت در راستای گفتگوی تمدّن‌ها برداریم و به این بهونه..

پایان فلش‌های بسیوووور بَک!

- حالا ما باید سوار ِ این کوفتیا بشیم برای مسابقه‌مون.

تدی که حتی حواسش نبود اون چیزی که داره بالا پایین می‌ندازه، لولوئه، مستأصل و درمونده به قالی خودش نگاه می‌کرد که اصلاً شبیه به یه قالی پرنده یا حداقل قالی‌ای که پتانسیل پرنده شدن داشته باشه، به نظر نمی‌رسید.
- چخه! چخه! پیشته!

کریم هم انواع و اقسام صداهایی که بلد بود برای به پرواز در آوردن ِ قالی‌ش در میاورد. ویکی آهی کشید.
- می‌دونی اونطوری نهایتش می‌ذارن می‌رن؟

دیوونه داش فک می‌کرد شاید باس همون سیستمی که برای برگردوندن ویولت و جیمز پیاده کرده رو روی قالی‌ش هم پیاده کُنه:
- میام می‌بوسمتا!!

قالی‌ها اهمیت زیادی نمی‌دادند.
- چُشششششش!! چُشششش!!

کریم ِ خسته برگشت سمت تدی:
- اون واسه واسوندنه. نچ نچ نچ نچ.

البته کریم برای تدی نچ نچ نچ نچ نمی‌کرد. تدی گُرگ بود و پرواز کردنش - حتی اگر به یاری لفظ ِ منوّره‌ی نُچ نُچ نُچ نُچ بال در میاورد - کوچک‌ترین کمکی به تحکیم روابط با هیچ کشوری نمی‌کرد.
متأسفانه.
چون به نظر می‌رسید تدی پتانسیل بیشتری برای پرواز داشته باشه تا اون قالی‌ها.

همان لحظه - پُشت پنجره‌ی مُتل

- پس فقط بفرستشون همون جا که مطمئن باشیم تا یه ماه بعد از مسابقه هم سر و کلّه‌شون پیدا نمی‌شه، فهمیدی عمّه؟ شنیدم هرکی رفته اونجا، برنگشته!
- فهمیدم.

مَرد باشلق‌پوش، زنی که قیافه‌ش روی قفل کرده بود رو توجیه کرد و با صدای پاقی ناپدید شد.

با صدای پاق دوّم، "عمّه" وسط اتاق بچه‌های کیو.سی پدیدار شد.
- خدا مرگم بــــــــــــــــــــــــدهههههه!!

ویکی که سخت تحت تأثیر آداب و رسوم مملکت غریب قرار گرفته و شرق‌زده شده بود، جیغ زنان دُنبال چارقدش دویید. لولو هم با جیغ خفه‌ای به شکل یه سگ سیاه ِ گُنده دراومد و بقیه اعضای تیم خیره شدن به ِ ظاهر شده وسط اتاقشون.
- می‌دونی..

تدی اینو آروم به جیمز گفت که کنارش واساده و اونم قیافه‌ش طور بود.
- تو این فکرم که کِی بالاخره قیافه‌م از حالت در میاد.

ویولت که انگار قسم خورده بود تموم ِ طول عمرش اولّین کسی باشه که حرف می‌زنه:
- آبجی یوخده اشتب آپارات کردی مث‌که! اینجا اُتاق ِ بروبکس ِ..
- اعضای تیم ِ کیو.سی ارزشی!

عمّه با صدای ترسناکی جمله‌ی ویولت رو قطع کرد.
- اون قالی‌ها هرگز حتی یک میلی‌متر از روی زمین بلند نخواهند شد! شما باید برای تهیه‌ی قالی‌های پرنده، به صحرای ریگ جن برید!

لحظاتی سکوت در اتاق برقرار شد.
عمه با خودش فکر کرد: اعضای تیم قطعاً تحت تأثیر نمایش پرطمطراقش قرار گرفته بودن.

ویکی ِ مردد، اولّین کسی بود که به حرف اومد:
- ببخشید..
- بله؟

مهاجم موطلایی تیم با کمرویی پرسید:
- شما از چی انقد تعجب کردین؟



- من تعجب نکردم.
- پس چرا..

عمّه عینکش رو برداشت و معما رو بالاخره حل کرد!!
- به خاطر عینکم بود.

اون بچه‌ها رو یاد یه نفر می‌نداخت.
جیمز رو بیشتر.
جُلبک ِ تیم کیو.سی به مغزش فشار آورد. یه نگاه به لولوی سگ سیاه طور انداخت. یه نگاه به اون زن انداخت. یه مروری بر هفت جلد کتاب هری پاتر و یه بدبختی ِ جدید کرد و..
- واسا ببینم. تو یه نسبتی با سبیل تریلانی..

عمه، که حالا شدیداً شبیه ِ "برادرزاده‌"ش بود، عینکشو سریع گذاشت و تو یه حرکت همه قالیا رو زد زیر بغلش:
- خب دیگه خدافس! اینم حق‌الزحمه‌ی من!

پاق!

عمه‌ی سیبیل تریلانی ناپدید شد، ولی چند تا واقعیت رو پُشت سرش به جا گذاشت.
1. اون قالی‌ها پرواز نمی‌کردن.
2. برای پیدا کردن ِ قالی‌های پرنده باس می‌رفتن صحرای ریگ جن و اصلاً کدوم بوقی هس این لامصب؟!
3. حالا بدون قالی‌های دَه میلیونی، باس جواب ِ اسپانسر ِ گوووشنه‌شونو چی می‌دادن؟!

زمان: فردای آن روز
لوکیشن نامعلوم - گرمای تبخیرکننده - بیابان ِ لم یرزع


- تدی بگو آآآآآ. بگو آآآآآ.

شاید تصور کرده باشید کاپتان کیو.سی در مطب دکتر حضور دارد، که خب سخت در اشتباهید. شاید تصور کرده باشید گوینده‌ی این دیالوگ دکتر/شفادهنده/حکیم/طبیب روستا یا چیزی در این مایه‌ها باشد، که باز هم سخت در اشتباهید. حتی در مورد این که کسی چوب بستنی را در حلق تدی کرده باشد هم در اشتباهید.

- چپ چپ چـ.. نه.. راست! شازده خانوم راس! باب نورو انداختی ته ِ روده کوچیکه.. هیچی نمی‌بینم..

شما تا به حال یک کاپتان ِ گرگ داشته‌اید؟ د ِ نه دِ ، نداشته‌اید دیگه! اگه داشته‌ بودید ( آیکُن انهدام ِ زبان و ادب پارسی در یک لحظه ) متوجه می‌شدید زمانی که کاپتان در خط ِ مشی ِ بازی ِ بعدی می‌نویسه: «ما وسط صحرای ریگ‌جن گیر افتادیم و چیزی نمونده همدیگه رو بخوریم..» منظورش این نیست که مجازاً همدیگه رو بخوریم. منظورش اینه که وقتی به سراب می‌رسیم و جیمز و ویولت سعی می‌کنن از روی عوض شدن ِ شکل لولو حدس بزنن تو افق چی داره می‌بینه، تدی بالاخره حوصله‌ش سر می‌ره ( خودش می‌گُف حوصله‌ش سر رفته، شمام بگین حوصله‌ش سر رفته و گووووشنه‌ش نبوده! ) واقعاً ویولت رو می‌خوره!

خورده شدن ِ ویولت به خودی خود مسئله‌ی مُهمی نبود راستشو بخواین. ویولت مادرمُرده سالی به دوازده ماه، یازده ماهشو تو معده‌ی تدی می‌گذروند و کاملاً آداپته شده بود با محیط.

ولی..

ویکتوآر ویزلی حالا داشت طبق دستور ویولت ِ توی ِ معده‌ی تدی، چراغ‎‌قوه رو به سمت راست می‌چرخوند و تکرار می‌کرد:
- تدی آآآآآآ.. بیشتــــر.. آآآآآ..
-

راستشو بخواین تدی داشت بر اثر فرو رفتن یک فروند چراغ‌قوه در حلقش خفه می‌شد و شکلک فوق‌الذکر، ناشی از عدم توانایی‌ش در بستن دهانش و جمع کردن لب و لوچه‌ش بود.

این اتفاقیه که میُفته، وختی ویولت رو با نقشه می‌خوری!! متوجهی کاپتان؟!

- چپ حالا.. واسا واسا! اوکی! آقا فهمیدم! فهمیدم! اون مسیره که تا الان اومدیم؟

پنج صدا: خُب؟!
یک صدا: اُ؟

- پیچ انتهایی ِ اثناء عشر ِ تدی بوده.

پنج صدا:
یک صدا: :آیلِنت:

- دور بزنین، لولو رو هم بگیرین دستتون نزدیک ِ زمین، هروخ چماق شد، بِکَنین!

طبق تحقیقات ِ میدانی ِ آنها، به دلیلی نامعلوم، لولو با نزدیک شدن به قالی‌ها، تبدیل به نوعی چُماق می‌شد که با توضیح کریم، فهمیدند در گذشته با آن چماق قالی‌های بدبخ را می‌کوبیدند. مرلین می‌دونِس چرا.

این عیبی نداشت.
این که تا الان مسیر پیچ اثنا عشر یا اثنی عشر یا هر کوفتی ِ تدی رو دنبال می‌کردن هم عیبی نداشت.
این که جیمز سوار بر انبوهی شِن ِ ضدّ جاذبه ( ) به هوا رفته و نمی‌دونی تا کجا رفته و ما این جیمزو نداشتیم و پس از آن هم، اگر دیوونه با جد و جهد بسیار برش نمی‌گردوند، می‌تونستیم نداشته باشیم ( ) هم عیبی نداشت.

فقط اعضای تیم کم کم داشتن فک می‌کردن..
نکنه این قضیه خورده شدن نقشه‌ی ویولت بود برای این که زیر یه سقف ِ سایه‌دار ِ خُنک بکَپه و تدی با خودش بکشوندش؟!

زمان: ساعتی بعد
لوکیشن: نامعلوم


وضعیت اعضای تیم: لولو به شکل یک چماق، فرو رفته در حلق دیوونه که می‌کوشید کسی را ببوسد.
جیمز برای بار اِنُم، سوار بر شن‌های ضد جاذبه‌ی صحرای ریگ‌جن، ناپدید شده در اُفُق.
ویکی بر اثر آفتاب‌سوختگی حالا بیشتر شبیه باراک اوباما بود تا ویکتوآر ویزلی.
تدی و کریم در اعماق ِ چاله‌ی عظیمی معلوم نبود چه می‌کردند.
ویولت هم که..

کاپتان ناباورانه به ماحصل دسترنجشان نگریست:
- فقط سه تا؟! فقط سه تا؟!!!

کریم در تلاش بود کمی خوش‌بین باشد:
- عوضش روی یکی‌شون نوشته وِل کُن!

این جمله، آستانه‌ی تحمل تدی رو که به سه تا قالیچه‌ی یافت شده در انتهای حفاریشون خیره شده بود در هم شکست. قالی ِ مورد اشاره‌ی کریم رو که بیشتر شبیه پادری به نظر میومد بالا گرفت و صدای هوارش، تا سال‌های سال بازار شایعات ِ موجود در ارتباط با صحرای ریگ‌جن رو رونق بخشید:
- well Come!! روش نوشته وِل کام!! وِل کام!! مامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان!!


خب..
حداقل سه تا قالی پرنده پیدا کرده بودن دیگه..
نه؟!..


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۱۹:۳۱ یکشنبه ۳ آبان ۱۳۹۴
#60

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین

Q
C
ارزشی!

پُست اول




- بدو بدو... آتیش زدم به مالم!
- حاج خانوم... تشریف بیارین این‌ور بازار!
- یک حراااااج واقعی... یک حرااااج بی‌نظیر! چارتا صد تومنه جون شما!

لابد الان براتون سوال پیش اومده که این دیالوگ‌ها چه ربطی به بازی کوییدیچ داره و خب حقیقت امر اینه که ربطی نداره! یعنی نباید ربطی داشته باشه اما به دلایلی که به زودی مشخص میشه متوجه ربطش میشین. اگرم موقع خوندن سه جمله‌ی اول براتون این تصور ایجاد شده که اینا کسبه‌ی هاگزمید یا دیاگون هستن .. try again! بذارید اینطوری بگم. یه دالون خیلی خیلی دراز و باریک رو تصور کنین که دیواراش آجریه و بافتش قدیمیه. گُله به گُله دو طرف دالون حجره‌های کوچیکه و از جون مرغ تا رون آدمیزاد توش پیدا میشه. وسط دالون رو هم با مقادیر خیلی خیلی زیادی جمعیت انسانی پر کنید که به بیان خیلی خیلی ساده تو هم می‌لولن!‌ دیگه انصافا هوش روونا اینا نمیخواد که بفهمین لوکیشنمون الان بازاره!

- جووون... میای عروس ننه‌م شی خوشگله؟
- این الان ازم خواستگاری کرد کریم؟

کریم که جلوتر از گروه پنج نفره (لولو همون پنج دقیقه‌ی اول انقدر فرم‌های مختلف ازشرخر بگیر تا قبض گاز و پلیس فتا گرفت که کلا دِفرمه شد و برگشت هتل.) حرکت می‌کرد, نگاهی به ویکتوریا انداخت و گفت:
- چارقدتو بکش جلوتر آبجی. نخیر! این الان متلک انداخت. با تو هم نبود, با ویولت بود که همه‌اش نیشش بازه!

ویکی با دستپاچگی روسرویش رو درست کرد و بیشتر به تدی چسبید. ویولت هم کلا عین خیالش نبود و با چشمای از حدقه در اومده به صنایع دستی و زلمزمیبوهای آویزون از در و دیوار نگاه می‌کرد و به هر کس و ناکس لبخند میزد.

- کله پزی!!

این بار جیمز بود که به تدی چشم غره رفت و بازوش رو از طرف دیگه محکم چسبید تا در نره و شروع کرد به حرفای زشت گفتن.

- مسواک له شده تو سر فدراسیون! من اصلا از کوییدیچ اینطوری استعفا میدم, برمیگردم کوییدیچ مدارس و میرم برای تیم گریف بازی میکنم!
- جوجه پاتر با تیم حریف تبانی کرده! هر چی رشوه گرفتی نصف نصف!
- یه رشوه ای بهت نشون بدم!

ویولت توی یکی از دالون‌های فرعی پیچید و جیمز هم دنبالش. تدی آهی کشید و پشت سرشون فریاد زد: " زیاد دور نشین گممون می‌کنین!" اما صداش بین فریاد فروشنده ها و خریدارها گم شد.

- رسیدیم!

با اعلام کریم, چهار تا عضو تیم متوجه شدن که جلوی ورودی راسته ی فرش فروش‌ها ایستادن. اینجا بوی کلاف و رنگ میداد و کمی فضا آروم‌تر بود.

- دیوونه میشه بری بچه‌ها رو پیدا کنی بیاری اینجا؟

دیمنتور زیر لب " چشم کاپیتانی" گفت و دنبال جیمز و ویولت رفت. دقیقه‌ای بعد دوباره جمع شیش نفره کامل و آماده‌ی معامله جلوی فرش فروشی ایستاده بودند. فروشنده مرد جا افتاده و دنیا دیده‌ای به نظر می‌رسید.
- بفرمایید.. بفرمایید.. دم در بده. پسر! بدو هفت تا چایی بیار. خارجی هستن؟‌

سوالش رو از کریم پرسید و نگاه مشکوکش بین چهره‌ی مخفی پشت باشلق دیمنتور و موهای تدی در حرکت بود.
- آره فامیلامن از انگلیس اومدن. فارسی بلدن..بچه های استعداد درخشان فرنگن! تدی .. موهات!

تدی که به سفارش کریم از اول ورودش موهاشو قهوه‌ای کرده بود سریع کلاه لباسشو کشید رو سرش و زیر لب گفت:

- فکر کنم کله پزیه انداختش رو اتو پایلوت. دست خودم نیست وقتی هیجان زده میشم خب!
- اشکال نداره پسرم.. اشکال نداره. برای همشیره‌تون اومدین جهاز بخرین؟
- هم.. شیره؟ جَ...ها؟
- آهان.. فهمیدم! دوماد شمایین. ببین پسرم الکی قهرمان بازی در نیاریا. خرج عروسی رو میدی تو دیگه. جهاز با خونواده‌ی دختره.

کریم تدی رو کنار زد و در گوشش یه " تو کاریت نباشه‌" ای گفت و رو به روی فروشنده ایستاد.
- حاجی! اینا از مملکت خارج اومدن. رسم و رسومای ما حالیشون نیس. قالیم واسه سوغاتی میخوان بعدا بشه گفتگوی تمدن‌ها و کوروش آسوده بخواب که فرهنگ ما تا فرنگستان رفته.

قالی کرمون می‌بافم با تار جونم
تا زیر پاش بندازه یار مهربونم
نقشه ی اون نقشه‌ی زندگانی من
رنگش مثال عشق آسمانی من!


- دِ خفه کن اون لامصبو!

فرش فروش که خیلی از این بخش " رسم و رسومای ما حالیشون نیس" خوشش نیومده بود و از اون طرف شاگردش صدای ضبطشو تا ته بلند کرده و رفته بود رو اعصابش و میخواست به یکی گیر بده, رو به دخترها کرد که با آهنگ دَم! گرفته بودند.

- حجابتونو درست کنین خواهرا! مملکت قانون داره.

بعد با بداخلاقی رو به کریم کرد و گفت:
- چی میخواین؟ چه طرحی؟ چه سایزی؟ چند تا؟
- چند میگیری عکس سفارشی روشون بندازی.. حاجی؟

جیمز مصمم چونه اش رو بالا گرفته بود و چشماش رو به حاجی دوخته بود.
- عکس سفارشی؟ شوخیت گرفته؟
- نچ! بالاخره یه طوری عکس اون بچه‌هه رو انداختی رو اون قالیچه‌ که پشت سرته دیه. منم میخوام واس قالیچه‌ام این عکسه روش باشه.

و از جیبش عکسی از لوگوی گریفیندور در آورد.

- اون عکس نوه‌ی منه بچه جون! اگه میخوای پز ایران رفتن به دوستای اجنبیت بدی باید یه طرح اصیل ببری نه این جنگولک بازیای سرخ و زرد.
- هه هه نوه ته؟ این چقد زشته! :paz: جنگولک بازی؟! به لوگوی گروه شجاعان گریفی...
- بچه است دیگه.. منظوری نداره! شما به دل نگیر حاجی.
ویولت که دستش رو روی دهن جیمز گذاشته بود, کشان کشان از پیش‌خوان دورش کرد.

- حسابتو میرسم!

و جیمز دوباره به دنبال ویولت توی یکی از راهروها ناپدید شد.
کریم آهی از سر آسودگی کشید و دوباره معامله رو از سر گرفت.

- ببین حاجی. این بچه ها هفت تا قالیچه دو متری میخوان. بافت و ایناش مهم نیس ولی ترجیحا یه شکل باشه بعدا فدراسیون بهشون گیر نده.
- فدراسیون؟ منظورت گمرکه؟ گمرک ممکنه بهشون گیر بده ها!

کریم یه لحظه از کاراکترش خارج شد و با صدای بلند خندید.
- همون گمرک.. نه گمرک اینا رِله است. مشکلی نیست حاجی.

مرد فرش فروش شونه‌ای بالا انداخت و رفت پشت حجره‌اش. هم‌چنان خبری از جیمز و ویولت نبود و تدی مجبور شد دوباره دیمنتور رو دنبالشون بفرسته ولی ویکتوریا داوطلب پیدا کردنشون شد و اونم رفت که رفت! بعدا که جیمز و ویولت به طور خودجوش برگشتن و تدی مجبور شد مدافع دیوانه سازش رو دنبال پریزاد بفرسته, گزارش رسید که خانم توی راسته ی لباس فروش‌ها جلوی حجره‌ی شلوار کردی فروشی ایستاده و از اونجا دل نمی‌کنه و خودش بعدا میاد هتل.

- بفرما! اینم هفت تا قالیچه‌ی دست‌بافت ابریشمی. مبارکه؟

تدی با بی علاقگی نگاهی به قالیچه‌ها انداخت و بعد چشمش به جاروی دسته بلندی که گوشه ی حجره ول شده بود ,‌افتاد و از ته دل آه کشید.

- چقدر میشه؟
- قابل نداره جون شما!

کاپیتان تیم کیو.سی. با شک ابروهاش رو بالا برد.
- یعنی...؟
- یعنی این تن بمیره راضی نیستم.. مهمون باشین!
- ایول, حاجی دمت گرم!!

هفت تا قالیچه رو زد زیر بازوش و آماده ی رفتن شد که چشمش به کریم افتاد که سرشو با شرمندگی پایین انداخته بود.

- ها؟
- یه هفته ی تموم در مورد تعارف براتون سخنرانی کردم.. یعنی به سنگ گفته بودم الان میدونست جواب اینو چطوری بده. شرمنده داداش! حسابمون چقد شد؟

کارد میزدی خون فرش فروش در نمی‌اومد. چرتکه‌اش رو برداشت و بعد از کمی بالا پایین کردن مهره‌ها بالاخره گفت:

- ده میلیون میشه.. یه قرونم پایین نمیام.
- به ریال دیگه؟
- نخیر! قیمتا به تومنه.

و البته از نرخ ارز و بی ارزشی تومن و ریال حرف نمی‌زنیم که سیاسی نشه اما شما نسبت گالیون به پوند استرلینگ رو هم باید در نظر بگیرین و البته یادتون نره که درسته کیو.سی. تیم پولداریه ولی اول هر فصل بودجه‌اش برای بازخرید بازیکنای خودش میره و به این ترتیب هر چند جیب تیم و خزانه ی همایونی خودش و کیک‌های پشت پرده خالی شد اما در عوض صاحب هفت تا قالیچه شد.

به محض خروج از بازار, جیمز پرسید:
- حالا چطوری پروازشون بدیم؟

و این سوالی بود که از لحظه ای که کریم پیشنهاد سفر به ایران برای پیدا کردن قالیچه‌ی پرنده رو داده بود, کاپیتان تیم کیو.سی. جواب قانع کننده‌ای براش پیدا نکرده بود.

چرا تیم کیو.سی. به قالیچه ی پرنده احتیاج داره؟
آیا قالیچه‌ها پرواز می‌کنند؟
آیا جادوی گریف-ریون-لولو-دیمنتور- کریم! برای به پرواز درآوردن قالیچه‌ها کافیه؟
خواننده‌های عزیز.. جواب شما شاید در پست‌های بعدی باشد!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶ شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴
#59

برایان دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۴۷ دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
از دره گودریک
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 94
آفلاین
پست آخر

اعضای تیم مقابل جنگل ظاهر شدند.

بعد از ظهر زیبایی بود و پرتو های نور خورشید، که در حال غروب بود، زیبایی جنگل را چندین برابر می کرد.اما این تنها منظره بیرونی جنگل بود و به دلیل رشد و گره خوردن شاخه های درختان، درون جنگل کاملا تاریک بود.

آمیلیا که کوچک ترین تلاشی برای پنهان کردن ترسش نمی کرد، گفت:
-می دونستین حتی هاگرید هم جرئت ورود به جنگل رو نداره؟!

هرمیون در حالی که از ترس می لرزید، گفت:
-تازه اون سمه...از غده ای که زیر گردن مانتیکوره به دست میاد و مانتیکور هم عاشق...
-گوشت انسانه! بله! خودمون میدونیم خانم همه چیزدان...میدونی چیه؟! تو رو به جای اون عروسکه که اسمش پروفسور همه چی دانه، ببرن شبکه دو!
این جملات را جینی با لحن کش دار بر زبان آورده بود.

هرمیون دندان هایش را به هم سایید اما نتوانست جواب مناسبی برای جینی پیدا کند بنابراین سکوت اختیار کرد.

جینی هم که گویی دی ان آی خواهرشوهر بازی اش دوباره فعال شده بود، ادامه داد:

-ها؟!...چیه؟!...نتونستی جواب خوبی براش پیدا کنی؟!دیگه شوهرت اینجا نیست که بیاد ازت طرفداری کنه!

هرمیون دستش را به سمت چوبدستی اش برد، جینی نیز همین کار را کرد. هردو آماده آماده دوئل شدند که ناگهان فریاد برایان هردو را از جا پراند:
-بس کنین! با هردو تون هستم! به خاطر این تمرین های ابلهانه رون، سه روزه که شکار نرفتم! کاری نکنید که شما دو تا، اولین انسان هایی باشید که شکارشون می کنم!

هرمیون گفت:
-به...به رون گفتی...گفتی ابله!؟

جینی اضافه کرد:
-در ضمن، تهدید هم شدیم!

جینی و هرمیون نگاهی به هم انداختند و لبخندی شیطانی بر لبان هردویشان نقش بست.

هردو چوبدستی های خود را به سمت برایان گرفتند. نور سرخ رنگی از نوک چوبدستی هردو خارج شد و به بدن برایان اثابت کرد.
آن دو، با فرمتی مانند پت و مت با یکدیگر دست دادند و نگاهی به جسم بیهوش برایان انداختند تا باشد که دیگر کسی به جناب رونالد بیلیوس ویزلی توهین نکند!

آمیلیا دهانش را با دستانش پوشاند و گفت:

-ای وای! شما چی کار کردین! نمی دونین الان حضور برایان چقدر اینجا مهم بود؟!

جینی که تلاش می کرد لحن اش بیخیال باشد گفت:
-حالا انگار برایان چه آش دهن سوزیه!

هرمیون هم به تایید سخنان جینی گفت:
-تسترال سوژه‌ خراب کن! من موندم کی به این رنک داده؟!
-اصلا به اندازه یک هویج بارش نیست این برایان! تخصص اش به بوق دادن سوژه اس!

آمیلیا فریاد زد:
-بس کنین! اگه اسنیپ بودم، چهارصد و پنجاه امتیاز ازتون کم می کردم، مادر سیریوسا! می دونین برایان چقدر الان ارزش داشت؟!
-بیخیال، مهم نیست که! بریم دنبال سمه! اول باید مانتیکور پیدا کنیم!

آمیلیا محکم به پیشانی اش کوبید و گفت:
- اسم من بد درفته که فکر نمی کنم! شما دوتا از من بدترین! مانتیکور فقط به گوشت انسان علاقه داره! کی توی این جمع انسان نیست!؟

جینی:
هرمیون:
آمیلیا:
فوکس:

هرمیون چوبدستی اش را به سمت برایان گرفت و چند لحظه بعد، برایان به هوش آمد.

برایان گفت:
-چه اتفاقی افتاد؟! یکدفعه بیهوش شدم.
-چیزی نیست، مانتیکور بهت حمله کرد.
-؟!...الان مانتیکوره کجاست؟!
-خوب...اون چیز شد...چیز... .
-ابلوی ایت!

هرمیون این ورد را بر زبان آورد تا حافظه برایان را پاک کند و همین هم کمی حرص جینی را در آورد زیرا احساس کرد که او میخواهد خود نمایید کند. بنابراین در حالی که نمی توانست خود را کنترل کند، زیر لب گفت:
-می خواد بگه خیلی بلده!
-چیزی گفتی جینی؟
-هیچی به کارت برس!

برایان به سرعت از جایش برخاست و گفت:

-بهتره زودتر بریم جنگل.

بدین ترتیب، همگی با ترس و لرز وارد جنگل شدند.

باد در میان شاخه های نیمه لخت درختان می وزید و آنها را به اهتزاز در می آورد و صحنه ی ترسناک در میان جنگل درست کرده بود. انگار چیزی بین درختان حرکت کرد.

برایان با دستش فرمان داد تا همگی از حرکت بایستند، چشمانش با دقت به نقطه ای در تاریکی خیره شد، سپس نفس عمیقی کشید و به آرامی زمزمه کرد:
-مانتیکوره...همین جا بمونین!

سپس با سرعت زیاد به سمت تاریکی دوید و ناپدید شد.

-امممم...هرمیون؟ با ذهنش چی کار کردی؟!
-جوری تغییر دادم که هوس سم مانتیکور کنه!
-تو معرکه ای!
-ممنون.

جینی ادای عق زدن درآورد و زیر لب گفت:
-چققققدر دوست داشتنی!

هرمیون به سمت جینی برگشت و گفت:
-چیزی گفتی؟
-هیچی.

هرمیون دندان هایش را به هم سایید اما قبل از این که دعوای تازه ای شروع شود، صدای برایان به گوش رسید:
-بیاین...سم رو پیدا کردم!

معجون زرد رنگی در شیشه کوچکی در دستان برایان قرار داشت. اما حتی مرلین نیز نمی دانست که برایان به این سرعت سم را از کجا آورده است؟ با این حال آمیلیا، هرمیون و جینی، محکم دست و پای فوکس انسان را گرفتند. جینی فریاد زد:
-زود باش! معجون رو بریز توی حلقش!

فوکس دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما برایان بلافاصله معجون را در دهانش ریخت و فوکس روی زمین افتاد و شروع کرد به دست و پا زدن. چند لحظه بعد فوکس پرنده مقابل آنها قرار داشت با همان پر ها، چشم و تمام چیز هایی که از یک فوکس واقعی و همیشگی سراغ می رفت.

-وای فوکس!
-دلم برات تنگ شده بود .


-فوکس، دوست دارم.

برایان نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت:
-ببخشید ،خانما...در جریانین مسابقه پنج دقیقه دیگه شروع میشه؟

همگی به سمت برایان برگشتند، ابتدا به برایان نگاه کردند سپس به یکدیگر، ناگهان همگی شروع به دویدن کردند. اضطراب و دلهره وجودشان را پر کرد.

برایان در حالی که می دوید، گفت:
-زود باشین، برین سمت رمزتازه!

چند لحظه بعد؛ همگی مقابل ورزشگاه غول های غارنشین ظاهر شدند.

برایان چوبدستی کوتاهش را بیرون آورد و آن را به صورت موجی تکان داد و تمامی اعضای تیم، ردایشان به ردای قرمز و طلایی ، تغییر کرد.

هرمیون در حالی که نگاهی به ردایش می انداخت، گفت:
-عجله کنین.

دویدن دوباره آغاز شد، ابتدا به رختکن رفتند و جاروهایشان را برداشتند سپس به مکانی رفتند که می بایست از آنجا وارد زمین می شدند.

به محض رسیدن، اولین چیزی که دیدند، چهره خشمگین رون بود.

رون:
ملت:

رون گفت:
حیف که بازی داریم...بعدا حساب تون رو می رسم.
رون به زمین بازی نگاهی انداخت، سپس ادامه داد:
-اگه این دفعه هم ببازیم...می بندمتون به میله های دروازه های همین ورزشگاه و با توپ بازدارنده له تون می کنم!
رون این را گفت و سوار بر جارویش، وارد زمین شد.

ملت نگاهی حاکی از ترس به یکدیگر انداختند، سپس سوار بر جارو، به دنبال رون وارد زمین شدند. باید تمام تلاششان را برای بردن می کردند مگر نه سرنوشتشان مشخص نبود!


ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۲ ۲۳:۵۳:۱۷

آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.



تصویر کوچک شده

کاراگاه برایان دامبلدور


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۱:۲۵ شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴
#58

فوکسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۰ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۱۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶
از از تو دفتر دامبلدور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 119
آفلاین
تیم
قرمز و طلایی گریفندور vsکیو سی ارزشی
پست دوم
-رون تو نمیای؟ 
-نه. 
-چرا؟ مگه قرار نشد بریم معجون رو بدزدیم؟ 
-باید فکر کنم ببینم باید چه غلطی واسه مسابقه بکنیم ! در ضمن فوکس کوچیکه اگه طوریش بشه من به دامبلدور چی بگم؟ 
-من مراقبشم. 
-خب باشه پس مراقبش باش!
-باشه فوکس کوچولو بیا با هم بریم بریم بزرگت کنیم بریم اولولولولو اولولولولو 

هرمیون فوکس را از زمین بلند کرد و در دستانش گرفت . با او همچون بچه اش رفتار می کرد و همین او را حساس تر از پیش می کرد به صورتی که چهره و موهایش بار دیگر یک رنگ شدند.

آملیا دستانش را به هم زد و نقابش را روی صورتش کشید و با ژست کارآگاهی ای که ناگهان در وجودش جرقه زده بود و خود نیز نمی دانست از کجا آمده است، گفت:
-خب خانوما و آقایونی که با من اومدید ماموریت مخفی ،یه چیز رو روشن کنمهیچکس اونجا معجون جوان کننده پوست بر نمیداره ها گفته باشم! مخصوصا خانوم هرمیون و جینی و اینکه اولویت با معجون فوکسه ببینم هرمیون تو فوکسو آوردی؟ 

هرمیون و جینی از نقشه برآب شدن برنامه شان عصبانی بودند. هرمیون با چهره ای که خشم از آن میبارید، فوکس را بالا آورد و با عصبانیت حرف آملیا را تایید کرد.

رون که تمام مدت گوشه زمین نشسته بود،با ناراحتی از جایش بلند شد و به سمت بازیکنانش آمد و مانند همیشه با حالت امر و نهی با بازیکنانش صحبت می کرد. ولی از آنجایی که بازیکنان با این اخلاق او آشنا بودند، کسی از کار او ناراحت نشد. 

بازیکنان یا بهتر است بگوییم ماموران مخفی، هرکدام با ژست های متفاوت با رون خداحافظی کردند و با سرعت خودشان را به معجون سازی نه چندان پنهان هکتور، رساندند.

معجون سازی هکتور

-شششششششش
-ساکت باشید بزارید ببینم کسی اینجا هست یا نه .
-غار (همون صدای ضایع بچه فوکس )
-ششششششش
بعد از درگیری های ماموران مخفی برای بدست آوردن سکوت، در آن وضعیت تاریکی که هیچ کس هیچکس را نمی شناخت، یکی از افراد با صدای آهسته ی زمزمه مانند گفت:
-عاغا صبر کنید من پیداش کردم الان برش میدارم. ای وای یکی اومد!
-کسی نبود. باده که درو به هم میزنه آی کیو.
-حواسمو پرت نکنین.
-بابا همچین فیگور میگیره انگار داره یکی رو جراحی قلب باز میکنه. بابا ورش دار دیگه.
-خیلی خب ورداشتمش.

اعضای تیم در حالی که بر روی پنجه ی پا راه می رفتند، از معجون سازی هکتور، که می توان گفت اهریمنی ترین مکان دنیا است و اعضای تیم این را نمی دانستند، خارج شدند و به سمت هاگوارتز و تالار گریفیندور به راه افتادند.

ورزشگاه غول های غارنشین

بازیکنان به جز رون، که هنوز از بازگشت آنها خبری نداشت، در اطراف فوکس کوچولو جمع شدند و خیره به او نگاه می کردند. معجون، توسط آملیا جلو برده می شد تا در دهان فوکس ریخته شود.
-اخی فوکس کوچولو بیا بخور. آآآآآ کن. دهنتو باز کن جیگر طلا میخوایم بزرگت گنیم گلم.
-نمیخوره!
از آنجایی که فوکس همیشه جرج را ضایع می کرد، دهان کوچکش را باز کرد و آملیا توانست تمام معجون را در حلق فوکس بریزد. همه با دقت به فوکس خیره شده بودند.

-پس چرا بزرگ نشد؟
-نمی دونم 

پق شترق پقپق

-این دیگه چیه ؟ 
-نمی دونم 
-این مگه قرار بود انسان بشه؟ مگه قرار نبود بشه مثل قبلش؟ میشه وقتی نقشه رو تغییر می دین به منم بگین؟

جلوی اعضا یک پرنده ننشسته بود بلکه دختری زیبا و با وقار با لباس پر مانند زیبایی نشسته بود. در مقابل آنها به جای فوکس پرنده فوکس انسان نشسته بود!

-چیییییییییییی این امکان نداره ببخشید خانوم محترم شما؟ 

- من منم دیگه فوکس. چرا اینجوری نگاه میکنید؟ مگه چی شده خیلی پیر شدم؟ از آملیا که پیر تر نشدم که بخوام نقاب بزنم. 
با همین بالام . بالام بالام واییییییی بالام چی شده پرای خوشگلم با من چیکار کردید خدایا نوکم منم مثل شما زشت شدم واااااااااییییی

-من باید به رون بگم 

-صبر کن با این بهش زنگ بزن اسمش موبایله میتونی ازش استفاده کنی.

آملیا که معلوم نبود آن موبایل مشنگی را از کدام معشوقه ی مشنگی زیر پرده ی مشکی بدست آورده بود را به جینی داد.

-چی؟ الان چطوری باید باهاش کار کنم؟ آها فهمیدم همین دکمه سبز آواکاداوریه رو باید بزنم دیگه نه؟ خیلی خب باشه.

بعد از درگیری های مکرر افراد برای استفاده از موبایل مشنگی، بالاخره جینی موفق شد تا به رون که معلوم نیست او نیز از کجا موبایل مشنگی آورده است، که بعد باید این را به هرمیون پاسخگو باشد، زنگ بزند.
- الو رون ببین یه اتفاقی افتاده، نه نه اتفاق بدی نیست. یعنی هست . وای رون فوکس انسان شده، ما الان برمیگردیم ورزشگاه بعد حرف میزنیم .
جینی موبایل رو قطع کرد و به سایر افراد تیم که از شدت بلند حرف زدن او گوش هایشان را گرفته بودند و حتی تا مرز کر شدن هم پیش رفته بودند، نگاه کرد.

-فوکس بلند شو بریم باید بریم ورزشگاه مثل اینکه من یه اشتباهی کردم این معجون انسان کننده بود نه افزایش سن. معلوم نیست حالا باید چیکار کنیم؟! 

-چی ؟ حالا زیاد بدم نشدم از جینی که بهتر شدم نه ؟
-
فوکس که عادت به انسان بودن نداشت مانند غورباغه راه میرفت و تلو تلو میخورد. برای همین هرمیون و جینی در راه رفتن به او کمک میکردند . سرانجام بازیکنان تیم قرمز و طلایی گریفندور با قدم های سریع و تند خود را به تالار گریفیندور رساندند. رون در تالار چشم به راه انها بود و مرتب لبانش را گاز می گرفت. 

- :pashmak:

دیگر هیچ فوکسی وجود نداشت پرهای سرخ آتشینی وجود نداشت و جایشان را مو های سیاه بلند گرفته بود و به جای چشمان قرمزی همیشگی اش، فقط چشمان مشکی زیبایی بود. هیچ پر نرمی بر روی بدن او نبود و فقط پوست روشن که با لباسی پر مانند زیبایی پوشیده شده بود!

-فوکس تو چه جوری درست میشی؟:worry:
-نمیدونم . :worry:

رون که کم کم داشت قرمز میشد ناگهان سر آملیا داد زد:
- با این چیکار کردید این حتی نمیتونه با پای انسان راه بره چه برسه به این که بتونه کوییدچ بازی کنه باید درستش کنید ! 
-باشه خب ببین عصبانی نشو ما میریم پیش هکتور و ازش میخوایم که یه پادزهر برای این معجونش بهمون بده . 
-اونم به همین راحتی به ما محفیلا داد آره ؟
-اونش با آملیا ی پر جذبه !

روز بعد آزمایشگاه هکتور

آملیا وارد ازمایشگاه شد و بعد از مدتی طولانی ،به صورتی که افراد تیم کمی شکشان برد که مبادا مرلین در اتاق هکتور پرده ی مشکی پوشانده باشد، از آنجا بیرون آمد و با خوشحالی گفت:
-مشکل حل شد من هکتور رو مست خودم کردم اونم به من گفت که برای اینکه فوکس درست بشه ما باید به ته جنگل ممنوعه بریم و یه سم به اسم ساکورا رو بیاریم و بعدش هم بدیم فوکس بخورتش تا درست بشه. 
-
بعد از چند دقیقه که چشمان اعضا از حالت حدقه بیرون زدن، به حالت طبیعی در آمد هر کدام سخنی را به زبان آوردند.

-چی اما حتی هاگرید هم اونجا نمیره چه برسه به ما! 
- ما مجبوریم.یا میخواید داد های رون رو بشنوید ؟

اعضا که هیچ کدام اعصاب غرغر کردن ها و داد و بیداد های رون را نداشتند، همگی قانع شده و به سوی جنگل ممنوعه به راه افتادند.


ویرایش شده توسط فوکس در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۲ ۱:۲۹:۵۷
ویرایش شده توسط فوکس در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۲ ۱۲:۰۰:۵۹


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰ پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۴
#57

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۰:۳۴ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 730
آفلاین
تیم قرمز و طلایی گریفیندور
vs

کیو.سی. ارزشی


پست اول


-زود باشین. دیگه چند بار باید بهتون بگم خوب تمرین کنید ها؟ بازی دفعه ی پیش رو که باختیم. این بازیمون سخت تره می فهمین یا بهتون بفهمونم؟
رون در حالی که چهره اش همچون مو های سرش سرخ شده بود، با عصبانیت برگه ی نتایج بازی ها را در هوا تکان می داد. او حالا عصبانی تر از گذشته به اعضای تیمش امر و نهی می کرد. برایش باخت آن هم با اختلاف امتیاز کم، قابل قبول نبود و بر این اعتقاد بود که اگر اعضای تیمش از همان ابتدا به سختی تلاش می کردند و حرف های او را به خاطر می سپاردند چه بسا به جای شکست، اکنون طعم پیروزی را می چشیدند و در خوشحالی آن پرواز می کردند و اوج می گرفتند.

سایر اعضای تیم، در حالی که عرق همچون سیلی از سر و رویشان جاری بود، به ناچار دستور های فراوان رون را اجرا می کردند تا شاید آتش خشم رون کم کم فرو کش کند و به حالت طبیعی همیشگی و دوست داشتنی اش باز گردد.

فوکس برخلاف همیشه که چهره ای شاداب و سرزنده داشت، چهره ای زرد و افسرده ای داشت که برای همگان نگران کننده بود و رون که از شدت عصبانیت نزدیک بود سر به بیابان وسیع عربستان بگذارد، بدون توجه به تفاوت های حاصل در چهره ی فوکس، مرتب از کم کاری او شکایت می کرد.

اعضای تیم که می دانستند دفاع از فوکس آن هم در برابر رون تنها شرایط را برای او سخت تر می کند، جرئت حرف زدن و دفاع کردن از او را نداشتند.

لحظه ها می گذشت و چهره ی فوکس خسته و لحظه به لحظه زرد تر و بی روح تر می شد و توانش نیز هرلحظه کم تر از پیش می شد. کم کم بعد از مدتی کار به جایی رسید که دیگر حتی توان ماندن بر روی جاروی پرنده ی خود را هم نداشت. بنابراین کم کم پایین امد و لحظه ای بعد با وجود فریاد های بلند و سرسان آور رون، بر روی زمین دراز کشید و چشم هایش را بست.

سرسبزی در سراسر زمین ورزشگاه به چشم میخورد. گهگاهی نسیمی مهربان دستی بر روی چمن های تازه و خیس ورزشگاه می کشید و آن ها را با ریتمی شاعرانه با خود همراه می کرد و زیبایی خاص، حسی زیبا و عارفانه به آن می بخشید. سرسبزی خیره کننده ورزشگاه در جهان هستی بی مانند بود.

چمن ها صورت فوکس را، با محبتی مادرانه، نوازش می کردند. حال بد فوکس به او احساسی مانند احساس کشیدن آخرین نفس در زندگی دور و دراز خود، به او می داد که احساس می کرد به پایان عمر خود نزدیک می شود. اما مگر ققنوس ها هم پایان عمر دارند؟ مگر آنها نیز همچون دیگر موجودات مرگ را می بینند؟ در کجا آمده است که ققنوسی مرده باشد؟

نور امید به ناگاه در وجودش تابید. سراسر وجودش مملو از نور امید بود که چشمان همگان را خیره می کرد.لحظه ای بعد ققنوس کوچک و تازه نفس جای خود را به فوکس خسته و درمانده ی ما داد که در میان خاکستر های وجود خسته ی فوکس تقلا می کرد.

رون و سایر اعضا که قدرت تکلم نداشتند، با دهانی باز به فوکس که حالا تبدیل به ققنوس کوچک و تازه نفسی شده بود، خیره نگاه می کردند.

در چند لحظه ی بعد، مرلین و تمام کهکشان ها و تمام جهان هستی سوگند یاد می کنند، اعضای تیم بعد از مشاهده ی فوکس نوزاد، با فرمت «خاک بر سرمان شد» بر سر و روی خود می زدند و یک پارچ از خون خود را بر روی لباس های خود باقی گذاشتند تا نشانی از شهدای کربلا در این ماجرا نیز به جای بماند.

-حالا چیکار کنیم ؟
-نمی دونم .
-حالا چیکار کنیم؟
- نمی دونم.
- حالا چیکار کنیم؟
- نمی دونم بابا نمی دونم می فهمی؟ نمی دونم.

آملیا که با فریاد رون از جا پریده بود، چپ چپ به رون نگاه کرد تا سلامت عقلی او را در یک نگاه تکذیب کرده و رون را در وجودش یک تیمارستانی و فردی نیازمند مراقبت های شدید تصور کند. سپس با کج کردن کمر خود که نشانه ای از ناراحتی او از حرکت رون بود، از او دور شد.

با اینکه رون هیچ امیدی به پیروزی در بازی آینده را نداشت، اما باز هم اضطراب و نگرانی به وجود او بازگشت. اکنون او عصبی تر از هر زمان دیگر بود به طوری که به قول معروف «کارد بهش بزنی خونش در نمیاد!»
ضعیف بودن تیم کافی بود تا بازی آینده را با یکی از قدرتمند ترین تیم ها، به راحتی ببازند و اکنون با وضعیتی که از فوکس سراغ می رفت، شرایط از قبل نیز بد تر شده بود. آیا آن ها بازی را به همین آسانی می باختند؟

افکار منفی تمام وجود رون را پر کرده بود و لحظه به لحظه بیشتر بر او چیره می شد و چهره اش را تغییر رنگ می داد. با گذشت زمان، تنها از وجود جز توده ای قرمز رنگ چیزی باقی نمانده بود.

-حالا باید چیکار کنیم ؟
-از بازیکن ذخیره استفاده می کنیم .
-چی چی رو از بازیکن ذخیره استفاده می کنیم؟ مگر یادت نیست برای اینکه زنو ناراحت نشه گفتیم بره سفر تا ما بتونیم مثل آدم بازیمونو بکنیم؟ الان بازیکن ذخیرمون دقیقا کیه خانم خانما ؟

هرمیون در پاسخ او گفت:
-خواهر شوهر بازی در نیار که من بهتر از تو بلدم فرمت زن برادر را برات بازی کنما! بعدشم اصلا به ژستت نمیاد!
-برو کنار بذار باد بیاد.
-رون این خواهرت به من میگه مانع باد.
-آره برو همسر عزیزتو صدا کن بیاد ازت دفاع کنه خودت که بلد نیستی از خودت دفاع کنی. باید بگم هکتور معجون دفاع در مقابل دیگران برات درست کنه... بدم هکتور برات بسازه؟ بدم؟
-نخند.
-میخندم.
-میگم نخند.
-من میخندم .
-نخند.
-کافیه دیگه.

فریاد رون کافی بود که هرمیون و جینی موجود در صحنه و اعضای موجود در پس و پیش صحنه همگی با هم از سفری چند ثانیه ای به ماه بروند و بازگردند. در این مدت رون نیز به بررسی مشکل و راه حل مورد نظر خود مشغول بود.

-حالا باید چیکار کنیم؟

آملیا که برای هزارمین بار این جمله را به زبان می آورد بار دیگر با مطرح کردن این پرسش ترس و اضطراب را در دل ها به وجود آورد. رون به اعضای تیم خود نگاه کرد و اعضا به رون. رون به اعضا. اعضا به رون. رون به اعضا اعضا به رون... و سر انجام مرلین ناگهان ظاهر شد و این نگاه کردن ها را حرام اعلام کرد. باشد تا پایانی بر این نگاه ها باشد اما باز هم ملت بی دین و ایمونمون ما به این ماجرا ادامه دادند.

-نظرتون چیه فوکس رو به حالت اول برگردونیم؟
-اونوقت چطوری؟ اصلا به اینش فکر کردی خانم باهوش؟
-من وقتی نظری میدم یعنی به همه چیزش فکر کردم.

جمله ی آملیا برای لحظه ای باعث شد که سایر افراد تیم با فرمت « جون عمت مگر تو اصلا فکر میکنی؟» به او نگاه کنند.

آملیا که این وضعیت را دید، برای مهم نشان دادن نظرش ژست گرفت و ادامه داد:
-من پیشنهاد می کنم از معجون پیری استفاده کنیم تا سنشو اضافه کنیم برای مسابقات برسه.
-اونوقت از کجا ؟
-از هکتور جووووووووووون.
ملت:


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۱ ۱۰:۵۱:۱۶
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۱ ۱۱:۰۱:۱۶


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۱۰:۲۷ شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۴
#56

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
هفته دوم جام جهانی کوییدیچ


کیو.سی.ارزشی – تیم قرمز و طلایی گریفیندور

زمان: از ساعت 00:01 روز شنبه 25/7/1394 تا ساعت 23:59 روز دوشنبه 4/8/1394

* قبل از شروع مسابقه قوانین را به دقت مطالعه کنید.


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۵ ۲۱:۵۴:۳۶

? so what


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۱:۴۸ جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴
#55

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
درود

این ورزشگاه به تیم قرمز و طلایی گریفیندور تعلق میگیرد. این تیم بازی های خانگی خود را در این مکان برگزار خواهد کرد. همچنین تیم مورد نظر می تواند با خرید قابلیت های اضافی، بر میزان امتیازات خود اضافه کند.


? so what


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶ یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۴
#54

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
کیو.سی.ارزشی
پست آخر:


- اسنیچو بگیر دیگه لامصب!
- یه دیقه دهنو ببند بذار تمرکز کنم!
جیمز دیگر این را گفت و دسته جارویش را محکم چسبید. خیلی ناجور بود. باید یادش می ماند که برای لیگ های بعدی، حتما به فکر زین جارو باشد. تازه داشت می فهمید چرا دنیل ردکیلف دو فیلم اول را روی جارو بود و چهارتای آخر را روی صندلی!

- بپا آبجی!
تدی دیگر با صدای برادرش سرش رو برگرداند و بلاجر درست از بیخ گوشش گذشت.
- ویولت چشای کورتو باز کن!
- خاله!!؟
تدی دیگر با دست راست کوبید روی دهن خودش. جمله ای که از میان لب هایش خارج شده بود را باور نمی کرد.
جیمز دیگر که خیلی هم از عکس العمل خواهرش ناراضی نبود، خودش را روی جارو بالا کشید و گفت:
- دعوا نکنین بچه ها. با هم متحد باشین.. پاس بدین به شاهزاده خانوم! شاهزاده خانوم؟
ویکتوریای دیگر:
ویولت دیگر: چه غلطی کردی؟
تدی دیگر: جمع کن آب دهنتو پسره بی چشم و رو، من اینطوری تربیتت کردم؟!

جیمز دیگر، محاصره شده توسط دخترهای عصبانی، آب دهانش را قورت داد و درحالیکه قطره قطره عرق شرم روی شقیقه ش می درخشید کلمه هایی را به زبان آورد که به مولا اصلا قصد به زبان آوردنشان را نداشت و خودش هم به خوبی می دانست که این میتوانست آخرین دیالوگ زندگی اش باشد:
- ميون اين همه خوشگل كيو انتخاب كنم؟ به كدوم بگم آره، کدومو جواب کنم؟!

همان زمان - دفتر نویسندگان کیوسی ارزشی:

تدی با سر و کله ی باندپیچی شده، ترانه ای را که روی کاغذ نوشته بود، با صدای بلند می خواند و زیرچشمی به ویکتوریا نگاه می کرد که بعد از یک حمام طولانی، روبروی آینه ی دفتر، موهای خیسش را بررسی می کرد و بگی نگی ریتم گرفته بود:
- میوعوووون این همه خوعوشگل کیعو انتخاعاااااب کنم..

- تدی اینا هیچی کوییدیچ بارشون نیست، کم مونده بود بلاجر گردن تدیشونو بشکنه، ویولته عین خیالش نبود! من نوشتم چشای کورشو باز کنه. عب نداره؟
ویولت بودلر این را گفت و دوباره شروع کرد به جویدن ته خودکار. موهایش سیخ شده بود و صورتش دوده گرفته اش نیاز به یک شست و شوی اساسی داشت.

ویکتوریا از درون آینه، کاربر را دید که گوشه ای از اتاق، روی زمین نشسته و بی سر و صدا روی برگه اش خم شده بود.
- کاربر! توام چیزی نوشتی؟

کاربر خندید و کاغذش را بالا گرفت تا شکلک هایی را که کشیده بود، به ویکی نشان بدهد.

همزمان – استادیوم:

تدی دیگر : :baaa: :famil: :ball: ..

صدای گزارشگر از میان نعره ی غول های تماشاگر، به سختی به گوش می رسید: عجب بازی ایه امروز! اولش که همه ی اعضای کیوسی خیلی فضایی آش و لاش شدن و ترکیب ذخیره شون که به جای هفت نفره، چهار نفره ست، همه رو سوپرایز کرد! مهاجم وسطشون رو ببینید ادا اطوار درمیاره!

جیمز دیگر که تا لحظاتی پیش به حالت سرگرم تماشای حرکات موزون! خواهرش بود، با دیدن اسمایلی آخری، روی جارویش خم شد و درحالیکه می گفت " عه! اسنیچ!"، به طرف تدی دیگر سرعت گرفت.
اما ناگهان ویکتوریای دیگر را مقابلش دید که با مشت رفت توی صورتش.
- آآآآآآآآآآآآخ!!
ویولت دیگر، بی توجه به چهره ی گیج ویکتوریا که ناباورانه به مشتش خیره شده بود، از آن سوی زمین فریاد زد: دستـــــــــــــــــت طلاااااااا ولی کاش من میزدم!

همزمان – دفتر نویسندگان:


- دستـــــــــــــــم طلااااااااااا بالاخره زدمش!
ویولت بودلر، شادمان این را گفت و نقطه ی جمله اش را گذاشت.
تدی در حال زیر و رو کردن برگه های روی میز، با حواس پرتی پرسید: کیو زدی؟
ویولت شانه هایش را بالا انداخت: جیمزشونو با ویکیشون زدم.

تدی آهی کشید و به جستجو ادامه داد. جیمز آن ها آنقدرها هم برایش مهم نبود. مردک دیلاق با آن صدای نکره اش، بیست ساله بود ولی حتی نمی توانست خودش را روی جارو نگه دارد. فعلا باید به فکر جیمز خودش می بود که حالا تنها، گرسنه و وحشتزده، در معده ی کثیف غول تماشاگرنما گیر افتاده بود.

همان زمان - معده ی کثیف غول تماشاگرنما:

جیمز، همراه با دوستان تازه اش، با شکمی که به تازگی از بوقلمون سرخ شده پر شده بود، خوشحال و خونسرد، پا را روی پای دیگرش انداخته بود و کنار آتش، خاطره می گفت:
-آره خلاصه.. یهو اومدن گفتن ما نویسنده های شماییم و جای شما میریم بازی رو می بریم!

پدر ژپتو که خدا می دانست آنجا چه کار می کرد، پشت گوش های پینوکیو را خاراند و میان خرخر های پینوکیو، از جیمز پرسید: حالا شبیه تونم بودن یا نه؟

- نه باااااااااااباااااااا... ویکیشون که موهاش تیره ست، قیافه شم معمولیه.. ویولتشون خیلی فرق نداره.. همون اندازه بی ریخت و وحشیه. تدیشون دختره! جیمزشونم که جای بابای منه!

دقایقی بعد - استادیوم :


ویکتوریای دیگر، پشت کاپیتان و برادرش روی زمین فرود آمد و درحالیکه مدام عذرخواهی می کرد، به سمت آن ها دوید اما در چند قدمیشان ایستاد. تدی دیگر به سمت او برگشت:
- مشنگ بی خاصیت! خون لجنی تسترال! بی ریخت بی هویت! ********! ***** ***!! ****!
ویکی دیگر:
جیمز دیگر:
کلیه پرسنل علمی دانشکده میکروبیولوژی ویرجینیا تک:

دفتر نویسندگان:
مادرسیریوس: انبساط خاطر!

استادیوم غول های غارنشین:

به هرحال، گذشته از شوک وارده، ویکتوریا دل دیدن صورت پر خون جیمز دیگر را هم نداشت که حالا سرش را بالا گرفته بود و چشم های نگران خواهرش را می دید که مضطرب، بینی اش را معاینه می کرد:
- نشکسته داداش. ولی باید بری درمونگاه، من نمیذارم اینطوری بازی کنی.

در مدت زمانی که جیمزدیگر، روی زمین با صدای تو دماغی اش با خواهرش بحث می کرد و ویکی شان هم مدام عذر می خواست، ویولت دیگر، آن بالا، سعی می کرد تک نفره با یک تیم مقابله کند.

- و حالا اینم از آرسینوس که باز هم به دروازه ی خالی کیوسی گل میزنه و امتیازشون رو به 170 – صفر میرسونه!
ویولت دیگر، ناامید و داغون، فریاد زد: خیلی خری!
آرسینوس با صدای ویولت سرش را برگرداند: عه! جیگرم! جیــــــگرم! جیــــــــــــــــــــــگرم!!

دفتر نویسندگان:

مادرسیریوس از بالای شانه ی ویولت نگاهی به برگه اش انداخت: تو نمی خواد فضاسازی کنی! پاراگراف بندیت کو؟ همه چیو چسبوندی به هم!

ویولت دهانش را برای اعتراض باز کرده بود که با فریاد تدی سکوت کرد:
- پیداش کردم! جیمزو پیداش کردم! ایناها، نوشته: " یکی از غولها دستشو دراز کرد، جیمز رو گرفت و به قول معروف، یه لقمه‌ی چپش کرد."
تدی هیجانزده خودکارش را برداشت و خودش را به ویولت رساند تا برگه را از زیر دستش بیرون بکشد.


چند ثانیه ی بعد – استادیوم:


برای لحظاتی، ورزشگاه در هم فشرده شده بود. انگار همه ی حاضران، مسافران اتوبوس شوالیه بودند که روی تخت هایش دراز کشیده باشند، وقتی راننده سعی می کرد از فضای خالی چند سانتی متری بین دو اتوبوس مشنگی، برای سبقت استفاده کند.

گزارشگر که چانه اش به پیشانی اش چسبیده بود با صدای زیری که هیچکس نمی توانست تشخیص بدهد از کدام بخش صورتش خارج می شود، گفت:
- ایــــن.. بد...ترین...بازی فیــــ...نالـــیه..که تا...حالا...گزارش...کــــرد...ـــم..

همزمان - دفتر نویسندگان

- .. ویولت این چه طرز پاراگراف بندیه آخه؟!
تدی، درحال تصحیح پاراگراف های فشرده ی ویولت، به نحوه ی بیرون آوردن جیمز از معده ی غول فکر می کرد و بالاخره تصمیمش را گرفت.


دقایقی بعد - معده ی غول:

- حاجی خیلی خوب بود، خیلی خوش گذشت. دمت گرم دیگه، شرمنده زحمت دادیم.
پدر ژپتو از جایش بلند شد و صمیمانه دستان جیمز را در دست فشرد: قربون آقا. خوشالمون کردی پسر، بازم بیا اینطرفا.

دقایقی بعدتر - مری غول:
- عزیزی حاجی! امری نیست؟
جیمز این را گفت و دست نوازشی بر سر پینوکیو کشید که دست های جلویش را روی زانوی جیمز گذاشته بود.
- نه پسرم، موفق باشی!

دقایقی بعدترتر - دم در دهن غوله:

- آقا خیلی خوشحال شدم آشنا شدیم..نیا بیرون سرده. خیلی مخلصیم.
- نه پسرم.. خوب کردی سر زدی بهمون..بازم بیا اینــور...
جیمز که حوصله ی ادامه ی تعارف ایرانی پدر ژپتو را نداشت لگدی به پینوکیوی آویزان زد و از در دهن غول بیرون پرید.

- و بله می بینیم که سوارز داره میره سمت دروازه خالی که گل بعدی رو.. و موفق نمیشه!! یکی توپ رو می گیره! خدای من! اون جیمز سیریوس پاتره که توی دروازه ایستاده!!

جیمز سینه سپر کرد و کوافل را به میان زمین پرتاب کرد و با صدای واکی گفت: برید جلو بچه ها!

از آن جایی که جز ویولت نویسنده، هم تیمی دیگری آن جا نبود، کوافل دوباره در دستان فیلچ فرود آمد.

دقایقی بعد - دفتر نویسندگان:


تدی نفس عمیقی کشید و به پشتی صندلی اش تکیه داد، آرام زمزمه کرد:
- خیلی خب.. جیمز برگشت.. بسه دیگه.
به چهره های جدی و مصمم هم تیمی هایش نگاه کرد که خودکار به دست، آماده ی قهرمانی بودند.

همزمان - استادیوم غول های غارنشین:


خون روی صورت جیمز دیگر خشک شده بود. تدی دیگر دست برادرش را گرفت و او را بلند کرد. ویکتوریای دیگر جارویش را برداشت و به برادر و خواهری نگاه کرد که دوباره سوار جاروهایشان شده بودند. نگاهی کوتاه بین هر سه ی آن ها رد و بدل شد و بعد، پا بر زمین کوبیدند.

- خب مثل اینکه مشکل مصدومیت جستجوگر کیوسی حل شد. بازیکنا به زمین برگشتن و .. اوه.
تدی دیگر، با یک حرکت تماشایی کوافل را از چنگال فیلچ بیرون کشید و با سرعت به طرف دروازه ی رودولف پرواز کرد. سوارز را جا گذاشت و کوافل را به ویکتوریای دیگر پاس داد. دخترک کوافل را قاپید، طوری پرواز می کرد انگار جارو عضوی از بدنش بود.
اما با حواس پرتی خودش را در معرض بلاجر مرلین قرار داده بود. بلاجری که با عکس العمل سریع ویولت دیگر، دفع شد.

جیمز، جستجوگر سابق و دروازه بان حاضر، در آن سوی زمین دستش را برای جلب توجه نویسنده اش بالا برد. جیمز دیگر خودش را به او رساند.
- چیه؟
- بعد از اینکه سه تا گل زدن، باید اسنیچو بگیری نویسنده.
- اینو که خودمم میدونم جیمز! مشکل گرفتنشه!
- فقط چشماتو باز کن و خودتو بذار جای اسنیچ.
- چی؟!

جیمز از بالای شانه ی نویسنده ی قدبلندش سرک کشید. تدی دیگر گل دوم را برای کیوسی به ثمر رسانده بود. نیشش به خنده باز شد و در جواب، گفت:
- اگه تو اسنیچ بودی، کجا قایم می شدی نویسنده؟ تو نویسنده ای. از تخیلت کمک بگیر، فقط یه گل دیگه وقت داری!
جیمز دیگر، به چشم های پسرک همیشه سیزده ساله نگاه کرد. شیطنت نهفته در آن ها را می شناخت. روزگاری دور، آیینه ی اتاقش هم همین چشم ها را داشت.

- و گل سوم برای کیوسی ارزشی!

جیمز با عجله برگشت. چشم هایش را تنگ کرد و ورزشگاه را زیرنظر گرفت.
گوش هایش را به روی سر و صدای غول ها بست. نگاهش را از بازیکن ها دور کرد و آن را دید.
اسنیچ طلایی را دید.
برای اولین بار در زندگی اش، اسنیچ را از نزدیک دید.
چندپا پایین تر، نزدیک به دم جاروی سوارز، معلق مانده بود. برگشت و به جیمز نگاه کرد. هر دو لبخند زدند. جیمز دیگر روی جارویش خم شد و سرعت گرفت.

لحظه ای بعد، وقتی اسنیچ طلایی، ناامیدانه در مشت گره کرده ی جیمز دیگر پر و بال می زد، کیلومترها دورتر از تدی ها و ویکتوریاها و ویولت ها و جیمز ها، انگشتان چهار جفت دست، روی چهار کیبورد متفاوت در چهار گوشه ی زمین، برای یک مقصد می دویدند: با هم بودن.



پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۴
#53

ویکتوریا ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۷ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۳۷ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
از ت نمیگذرم!! هیچ وقت!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 59
آفلاین
کیو.سی.ارزشی
پست سوم:



-همینه که هس اگه اعتراضی دارین ما دیگه نمی نویسیم.

صحنه ی عجیبی بود تقابل تیم کیو سی ارزشی و تیم کیو سی "دیگر" که شاید خیلی بیشتر ارزشی بود.

ویولت در حالی که با آویز عینکش بازی میکرد رو به ویولت "دیگر" گفت:

-بعله !! این همه ساله با همیم، یه بارم جامون عوض! بعدم با این وضع شما فک کنم اگه ما بازی کنیم احتمال برد مون بیشتره.

ویولت "دیگر" با ابرویی بالا انداخته جواب داد:

- عرضم به حضورتون که حاجی تون فک نمی کرد اینقذه شاکی باشین.

سپس برگشت و نگاهی با ویکی با دست چسبیده به سرو تدی کبود از یویو و کوافل کرد:

- والا با این وضعی که میبینم شاید یه بار جابجایی واقعا بد نباشه.

*******



-بعله بعد یه استراحت کوتاه برگشتیم به بازی.تیم کیوسی باید قاعدتا از زمین بلند شه الان اما با توجه به چیزی که من می بینم تغییری رخ داده و تیم کیو سی با حرکت کم سابقه ی جابجایی به تیم ذخیره که به جای 7 نفر، 4 نفر هستن می خواد بازی رو ادامه بده.

دفتر نویسندگان

ویولت همین طور که در حال جر و بحث با تدیه میاد توی دفتر.صدای ناسزاهای مادر سیریوس تو زمینه پخش می شه که آبسرد کن برقی،منگنه و لپتاپ ها رو اختراع خون لجنیا ی مدرن می دونه.

ویکتوریا در حالی که سعی می کنه بالا نیاره با دست چسبیده به سر و به کوافل به سمت حمام حمله میکنه:

- من زود برمی گردم که کارو شروع کنیم فعلا شما سه تا ... آ صبر کنین، جیمز کجاست؟

ورزشگاه غول های غارنشین

اولین تلاش جیمز "دیگر" برای سوار شدن به جارو کاملا مذبوحانه بود و به صورت معذبی فقط خود شو روی جارو نگه داشته بود و بعد چند ثانیه کله پا شد. ویولت که در حین سوار شدن به جاروی خودش این صحنه رو دید به قدری خندید که اشک از چشماش سرازیر شد و خودشم روی زمین افتاد.

چند متر اونطرف تر ویکی که هییییچ شباهتی به یک نیمه پریزاد موطلایی نداشت در طی تفکری خلاقانه تصمیم گرفت دورخیز کنه و با حرکتی پرشی بشینه روی جاروش که بازم جارو جاخالی داد و ویکی پرت شد روی کاربر مهمان. ویولت که تازه تسلطش را به دست اورده بود باز هم به قدری خندید که نقش زمین شد.

تدی، که طبیعتا توی اذهان عمومی نیمه گرگینه ای با موی فیروزه ای هست ، حال به صورت دختری با موهای مشکی سعی می کرد یک گربه ی سفید رنگ که به دسته ی جارو چسبیده و گربه ی دیگری به نام مونتی رو از پای خودش دور کنه.

نیم ساعت بعد- ورزشگاه

حالا تیم کیو سی همه سوار بر جارو روی هوا مقابل تیم حریف بودند.تدی پر از جای پنجه، ویولت با موهای آشفته و عینک کج، جیمز که به خاطر قد بلندش پاهایش تا نزدیکی زمین می رسیدند و ویکی با کبودی ای به بزرگی یک سیب زمینی.

هم زمان- دفتر نویسندگان

ویکی نگاهی به تدی کرد که زیر کاغذ ها غرق شده و دنبال جایی از مسابقه می گشت که جیمز گم شده بود و سپس رو به ویولت کرد:

- ویو، اگه اتفاقی براشون بیفته چی میشه؟

- اتفاقی براشون نمی افته شازده خانوم.اینا همه قبلا ثبت شده.

و چشمانش با برق ایده ای که به ذهنش رسیده بود روشن شد و دوباره سرش را توی برگه هایش فرو برد.

استادیوم

بازی سرعت گرفته بود. ویکی در حالی که چپکی از جارویش آویزان شده بود و خودشم نمی دونست داره چیکار می کنه همراه با کوافل و جارو 3 تایی از یکی از حلقه های دروازه رد شدند.

ویولت که جارویش توسط یکی از غول های تماشاگر نما خورده شده بود روی زمین دوان دوان از زیر ناخن شصت پای عظیم همان غول فرار میکرد و به سمت تیرهای دروازه ی حریف می رفت.

-شاهزاده خانوم فرهیخته! آبارکلا بیا منم سوار کن.
ا
ین صدای ویولت بود که خودش را از تیر دروازه بالا کشیده بود.

اتاق نویسندگان

ویکی تدی را که حالا دیگر یک توده ی کاغذ بود صدا زد:

-تدی! کی سوت میزنه تو اون قسمت از بازی؟

-ویولت!

ویولت که با خودش زمزمه می کرد:

- یه گل داریم دوسش داریم منتظر دومیشیم.به صورت ناخودآگاه جواب داد:

-بله؟

ویکی در حالی که می خندید همزمان شروع به بشکن زدن کرد.

استادیوم

صدای موسیقی بندری همه جا رو گرفته و ازونجایی که ویولت جارو نداره تا به حال 6 بلاجر به تدی و 4 بلاجر به ویکی ضربه زدن. مرلینگاه سازیا دیگه به خودشون زحمت نمی دن و بازی از حالت تهاجمی دراومده. خیلی از غولا هنوز نتونستن دهنشونو از شدت تعجب ببندن چون همین چند دقیقه پیش جیمز در حال سقوط آزاد بود و با سرعت به سمت تدی می رفت که سرعت گرفته بود تا جلوی برخوردش به زمینوبگیره با حرکت عجیب پا که توی یکی از بازی های مشنگی به اون قیچی برگردون میگن کوافل دیگه ای رو روونه ی دروازه کرده بود.

بعد از داد و فریاد تدی سر بلاجر آخر که می گفت:

- خطائه! خطائه! توپو با دست زد.

و جاروی دو ترکه ی ویکی و ویولت و جیمزی که تعداد سقوط های آزادش از حساب در رفته ،حالا صدای گزارشگرو از بین قهقهه ی تماشاچیا به زور می شه شنید:

-بعله!این بازی حتی انتخاب موسیقی عجیبی هم داره!

اتاق نویسنده ها

-بووقیااا...نا نویسنده ها..این چه طرز نوشتنه...ماهی مرکبای نفرین شده..تیم خودتونه ناسلامتی! شما هنوز نمی دونین شکلک بعد از نقطه میاد، نه قبلش؟ ****!****!شما همتون یه مشت**** این!

استادیوم

شترق!

- بعله!باز هم سقوط ازاد دیگه ای رو داریم از سمت جیمز پاتر. والا من اونی نیستم که باید قضاوت کنه اما بینندگان عزیز توی خونه،آیا به نظر شما هم این جیمز یه کم سنش بالاتر نمیزنه؟البته همون شور و هیجان جیمز پاتر 13 ساله رو داره.احتمالا به خطر قد بلندشه که سنش بیشتر به نظر میاد!حضور عجیب گربه ها توی این بازی نیز توجه آدمو جلب می کنه.به هر حال مسئولین باید رسیدگی کنند.

ویکی ویولت را روی زمین کنار جارویی پر از آب دهن غول پیاده کرده وهر دو به جارو خیره شدند.

ویولت که اینبار علاوه بر اوج گرفتن باید سعی میکرد روی جارویش لیز نخورد،سری برای ویکی تکان داد.

برمی گردیم به نویسندگی خونه!

-ویو اگه بخوان بازیو ببرن باید جیمزشون همین الانا اسنیچو پیدا کنه.

ویولت در حالی که ته مدادش را می جوید به ویکی چشمکی زد:

-حله حاجی!

استادیوم

جیمز در حال از دست دادن تعادلش بود، اما نه! این بار دیگه نباید می افتاد. باید تمرکز می کرد...جارویی با سرعت از کنارش رد شد و صدای فریاد ویولت را شنید:

-اسنیچو بگیر دیگه لامصب!


ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در تاریخ ۱۳۹۴/۲/۱۳ ۲۳:۵۰:۰۴
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در تاریخ ۱۳۹۴/۲/۱۳ ۲۳:۵۴:۵۳

اعتقاد دارم... به جادوی واقعی تو وجود ادمای واقعی !


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴ یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۴
#52

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
کیو.سی.ارزشی

پست دوم:


ورزشگاه غولهای غارنشین ردیف به ردیف پر از تماشاچی‌های گنده‌ی زشت چرکوی کریه‌المنظر بوگندو بود که نعره می‌کشیدن، جامه می‌دریدن و به طرف تیم غیر مورد علاقه‌شون سنگ و نارنجک دستی و بطری خالی نوشیدنی کره‌ای پرت می‌کردن و روی هر چی تماشاگرنماست رو سفید می‌کردند.
در میان همین تشویق‌های مشتاقانه بود که کیو.سی.ارزشی جاروهاشونو هِی کردن و از زمین فاصله گرفتند. بازی آخر بود و اگه می‌بردن، هنوز شانسی برای قهرمانی بود، اگه جون سالم به در می بردند.

- ااااااااییییی...

ویولت سرشو عقب کشید تا از یه گوجه گندیده جا خالی بده و بعد از ویکی پرسید:

- چی شده؟ اون... همونه که من فکر میکنم؟
- غول بی شاخ و دم، گیگیلیِ دماغشو پرت کرد.. چسبیده به موهام!
- وووووووویی... کاربر بیا امروز تو مهاجم وسط باش.

تدی بدون اینکه منتظر کاربر بشه، دم جاروشو کشید و اونو هل داد وسط خط حمله و خودش در دورترین زاویه نسبت به شاهزاده خانوم ایستاد.
- نمی‌خوام وسط بازی کنم، من مهاجم راستم ، پستمو دوست دارم!
- من کاپیتانم.. هر چی من بگم... آخ!

تدی طبیعتا سمت تماشاگرنماها برگشت اما در آخرین لحظه، نخ یو‌یوی جیمز رو دید که به سرعت داشت همراه با جمله‌ی “دیالوگ‌ دزد” دوباره به طرفش میومد و در حالی که جا خالی می‌داد، ورزشگاه رو از نظر گذروند. دریغ از حتی یه طرفدار کیو.سی.ارزشی! کل ورزشگاه مزین به غول‌ها و نیمچه غول‌هایی بود که آفتابه، لگن به دست، پرچم‌های تیم حریف رو تکون می‌دادند و همراه با حرکاتی که قبلا توضیح داده شد، براشون موج مکزیکی می‌زدند.
- داور.. من... آخ.. جیمز یه دیقه اونو غلاف کن! .. من اعتراض دارم!

داور سرشو تکون داد که ترجمه‌اش میشد، “حرف نزن، بازی کن” و با تموم قدرت توی سوتش دمید.
جیگر با خشونت تمام چنگ زد و کوافل رو از نوک انگشتای کاربر بیرون کشید و به سرعت به طرف دروازه‌ی کیو.سی حرکت کرد و به سوارز پاس داد. ویولت بودلر چماقشو عقب برد و بلاجر رو به طرف سوارز نشونه گرفت و با قدرت به طرفش فرستاد.

- نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

همان لحظه – اتاق نویسنده‌ها

- چی ... نه؟
ویولت دیگر که با ته مداد پشت گوشش رو می‌خاروند به جیمز دیگر نگاه کرد.

- همین که گفتم.. نه! جیمز اجازه نمیده ویولت به سوارز صدمه بزنه.
- باو بی خیال.. صد بار گفتیم این سوارز با اون سوارز گربه‌ات فرق داره! نقشه‌ بازیو بهم نزن.. بذار بزنه لهش کنه ولی بعد کوافل میفته دست فیلچشون و گل میزنه.

جیمز دیگر شروع کرد به قدم زدن و سر تکون دادن. صدای میوی خفیفی رو از کنار پای تدی دیگر شنید و سرش رو برگردوند. دو تا گربه داشتن خودشون رو براش لوس می‌کردن و دور دست و پاش می‌چرخیدند. صدای معوی دوم خشن‌تر و عصبانی‌تر بود.. ماگت پرید روی کاغذهای جلوی ویولت دیگر و بنا کرد به خر خر کردن.

- بلاجر ویولت به سوارز نمی‌خوره.. چطوره؟

نگاهش با نگاه تدی دیگر گره خورد و شونه بالا انداخت.
- خب! بذار خودم برم توی زمین.. نمی‌ذارم از گربه‌ام توی اون تیم استفاده ی مجازی کنن.

برگشت به زمین مسابقه

- چی چیو نه؟!

بلاجر ویولت سوت بلندی کشید و به طرف سوارز رفت. در واقع صدای سوت اونقدر بلند بود که مهاجم مرلینگاه‌سازی به موقع متوجهش شد و جاخالی داد. کوافل به مهاجم سوم رسید و اولین ده امتیاز بازی به اسم فیلچ ثبت شد.

مادرسیریوس فریاد بلند کینگ کنگ‌واری کشید و کوافل رو با چاشنی “بی لیاقتا.. بی خاصیتا” پرت کرد برای کاربر مهمان که به جای اینکه حواسش به بازی باشه، رفته بود گالری عکسای اما واتسون رو لایک می‌کرد و انواع شکلک‌ها رو از قبیل زیرشون کامنت میذاشت و اینطوری شد که کوافل دوباره افتاد دست سوارز و اونم یه تنه از بین ویولت و همر و بلاجرهایی که به هدف‌ نمی‌خوردن ویراژ داد و گل دوم رو برای مرلینگاه سازی زد.

این بار خانم بلک با فریادها و ناسزاهای بلندتر و خیلی بی‌ادبی‌تر، کوافل رو به ویکتوریا پاس داد. نیمه پریزاد به سرعت به طرف دروازه ی حریف پرواز کرد، چتری‌هاش جلوی دیدش رو گرفته بود اما صدای تدی رو از سمت راستش شنید که گفت:
- بفرست اینجا!

ویکتوریا انگشتاش رو بین موهای چسبناکش فرو برد تا بهتر ببینه و تو همون حالت انگار خشکش زد. وحشت‌زده جیغ کشید:
- دستم به سرم چسبیده.

و کوافل رو آماده‌ی پرتاب به سمت راستش کرد و دوباره جیغ کشید:
- دستم به کوافل هم چسبیده.

پاهاشو دور جاروش محکم قفل کرد و از سرعتش کم کرد. همینطور که جیغ میزد ، مثل چوب‌پنبه باز کن دور خودش چرخید و چرخید و چرخید و جلوی چشمای متعجب رودولف، از حلقه ی وسط دروازه رد شد، و بعد از استادیوم رد شد و همینطور چرخان چرخان به طرف لندن ادامه ی مسیر داد.
داور توی سوتش دمید.

- پنالتی برای مرلینگاه سازی!
- دِ‌ چرا آخه نامروت؟
- مهاجمت کوافلو دزدید و بی اجازه از زمین بیرون رفت.
- تقصیر این غولای بی شاخ و دمه.. آخ! جیمز معلومه چیکار ...مورگانا؟!

تدی فکر کرده بود یویوی جیمز دوباره به سرش خورده بود اما خیلی زود فهمید که این مدافع حریف بود که بلاجرو به سرش زده بود.
- این اون‌وقت پنالتی نداره؟ داورنما! چقدر ازشون پول.. آااااخ!

بلاجر دوم که بهش خورد، احساس کرد دنیا دور سرش می‌چرخه و براش ستاره و جوجه گنجشک میزنه و در عین حال یک احساس شعف خاصی داشت.. حسی مثل صبح یه روز برفی تعطیل. لبخند زد و برای مورگانا دست تکون داد و کوافل رو توی دستای تراورز گذاشت.

- من جوینده‌ام، لوپین.
- آها .. ببخشید اشتباه شد..
و کوافل رو تحویل جیگر داد.

- این لبخند احمقانه چیه تدی؟
- احمقانه؟ کجاش احمقانه است جیمز؟ بذار پنالتی‌شونو بزنن.. بازی کنیم.. دور هم خوش باشیم.
- خوش باشیم؟ سی امتیاز جلو افتادن .. یه کاری کن کاپیتان!
- برو اسنیچتو پیدا کن.. بدو برو.

جیمز با ناباوری به اطرافش نگاه می‌کرد. هیچ چیز این بازی با عقل جور در نمیومد.. یه طوری همه چیز زیادی فانتزی بود. از اون ارتفاع رودلف رو می‌دید که قمه به دست دنبال تدی افتاده بود و اونم داشت با کوافل به طرف دروازه‌ی خودشون میرفت و گل هم زد! کاربر رو می‌دید که داشت با شناسه‌ی نمایشی آقای رادکلیف، فرم عضویت مرگخوارها رو پر می‌کرد. ویولت رو می‌دید که بلاجر رو داشت به طرف مهاجمین حریف می‌فرستاد که از قضا تدی بینشون بود و وقتی دوباره ضربه خورد، با صدای بلند خندید، بعد مرلین کبیر رو دید که دستاش رو از هم باز کرده بود و لحظه‌ای بعد آسمون تیره و تار شد و از وسط یه ابر سیاه گنده، یه صاعقه درست ویولت رو نشونه گرفت و مدافع کیو.سی. رو با موهای سیخ سیخ شده، به زمین بازی دوخت!
این شبیه هیچ جادویی که می‌شناخت نبود و پیش‌بینی می‌کرد که به زودی نوبتش میشه.

کات مجدد به اتاق نویسنده ها

- پیش بینی می‌کرد چیه؟ سر همه بلا آوردیم غیر از این توله بلاجر؟ نکنه میخواین همتون برین تو بازی و منو تو این اتاق قال بذارین؟
- تو که میدونی..من تو نوشته هم دلم نمیاد بلایی سرت بیارم رفیق!
تدی دیگر لبخند گشادی تحویلش داد و دوباره سرش رو روی کاغذهایی که جلوش بود، خم کرد تا به نوشتن ادامه بده.

- من دلم میادا... بسپارش به من.
- دست به جیمزِ تدی زدی با من طرفی!

ویولت رنگش پرید، پشتش رو به تدی دیگر کرد و طوری که صداشو نشنوه، زیر لب شروع به غر غر کرد.
- دوباره از قدرت و سن و سالش سو استفاده کرد.. یه بار یه بلایی من سر این جیمز .. یا اون جیمز.. میارم بالاخره..

ویکی دیگر با احتیاط پرسید:

- خب .. کی بریم تو زمین!
- شما هیچ جا نمیری پرنسس. اول تکلیف جیمزو مشخص می‌کنیم. بعد هر کی خواست میره تو زمین!
جیمز دیگر با عصبانیت، مداد رو از دست تدی قاپید و خودش مشغول شد.

بازگشت به زمین مسابقه

برق طلایی رنگی در منتها الیه جنوبی ورزشگاه توجه جیمز رو جلب کرد. او به خوبی میدونست که این احتمالا تنها شانسیه که برای تموم کردن این بازی نفرین شده داره بخصوص حالا که عملا فقط دو تا هم‌ تیمیش هنوز حواسشون به بازی بود، خانم بلک و همر.
به سرعت به طرف جایی که برق طلایی می‌درخشید پرواز کرد. آسمون دوباره صاف شده بود و خورشید که از پشت ابرها بیرون اومده بود، در بهترین موقعیت بود.. درست پشت سرش. جیمز به سرعتش افزود.. اسنیچ به نظر می‌رسید نزدیک به غولهای ورزشگاه ایستاده.. البته اگه واقعا اسنیچ بود.

- اووووپسسسس!

جیمز خیلی دیر متوجه شد که در واقع یکی از غولها با آینه‌‌ی جیبی گولش زده بود و اون برق انعکاس آفتاب رو با گوی طلایی اشتباه کرده بود و درست لحظه‌ای که خواست مسیرشو عوض کنه، یکی از غولها دستشو دراز کرد، جیمز رو گرفت و به قول معروف، یه لقمه‌ی چپش کرد.


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.