هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
#23

فرد ویزلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۵ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۰۶ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از پنج صبح تا حالا علاف کردی مارا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 380
آفلاین
تصویر کوچک شده


پست دوم
تیم کوییدیچ گویینگ مری


آن روز همه اعصاب داغونی را نوازش میکردند، لوفی سان هشت بار از منطقه خارج شد و 142 بار روی زمین افتاده بود و زمین چمن سبز به زمین خاکی قهوه ای تبدیل شده بود، ساده تر بگوییم رسما پدر ملت در آمده بود و چاره ای جز قبول کردن باخت نبود، باید سریع تر کاری میکردند که هم خودشان تمرین کنند هم لوفی یاد بگیرد!
-کاپیتان مملکت داره میخوابه ماها باید جون بکنیم عاخههههههههههههههههههههه!:vay:
-به قول پسرم «"آخه" آقای ویزلی، 1000 بار از روش بنویس»!
-ای درد، ای بوق، ای زهر بووووووووووووووووووووووووووق! باسیلیسک تو حلقتتتتت! عااااااا...

آیلین آب پرتقال خود را نوش جان کردو گفت:
-به عنوان کپتن تیم... برو کل سالنو جارو بزن ویزلی فقیر...
-فقیر عمه ی باسیلیسکه! عاااا!

آیلین پرنس چند قدمی آمد جلو و تاج خود را روی زمین نهاده شروع کرد به لفاظ نامناسب به کار بردن و غلط گرفتن از کلمه ی "باسیلیکس" که هیچکدام حتی به آن دقت هم نکرده اید، الان به بالا رفته اید و متوجه شده اید من اشتباه کرده ام، لبخندی میزنید در حالی که نمیدانید من بالا را "بلا" نوشته ام، دوباره به سمت بالا میروید و میبینید من...
-بوقی مث آدم رولتو بنویس مگه مریضی حاد داری دیوانهههههههههه!
-به خدا رفتم دکتر گفت مریضیم حاد نیست برم خوش باشمو زندگیمو بکنمو از فرصت استفاده کنم...
-زهر، درد بوق، زهر مار!

خوب برویم سر موضوع اول، انتظار دارید چه بگویم از جنگو دعوا های مختلف، بین این تیم که به شدت ضربات روحی خورده و همه ی این ها تقصیر لوفی سان بوده... کشتی گویینگ مری پر از استرس بود... قلب ها تپان تپان میزد تا آن که فرد گفت:
-حالا... وقتشه! :bat:

چوماخ مبارکش را بیرون آورد و بر سر لوفی سان کاشت و حالا یک ضربه و توی دروازه! گـــــــل گــل... اوا، رفتم تو فاز خیابان جوادی! لوفی سان چند دقیقه ای را بیهوش سپری کرد...

پنج ساعت بعد...

لوفی سان مجهز به انواع کبودی ها، سرخی ها، زخم ها و سیاهی ها شده بود. لوفی با صدای تو مماخی گفت:
-خوب رفقا، با 124 بار خوردن به درخت و 342 بار رفتن تو غار دارای خرس... هنوز یاد نگرفتم!
-ای تو روحت!
-میکشمت، به خدا جادوگر نیستم نکشمت!
-مخمل زرد انداز دور گردن نیستم از تیم ریمووت... اوا!

جرج بر سر باری ادوارد رایان کوفت و گفت:
-زهر مااااااااااااااااااااااار!


میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
#22

اورلا کوییرکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
تصویر کوچک شده

پست اول
تیم کوییدیچ گویینگ مری




- این بوقی چرا یاد نمی‌گیره؟

فرد با صدای بلند این را گفت و چوماخ خود را بلند کرد و خواست محکم در کله ی مبارک جناب لوفی بزند. لوفی یک دزد دریایی بود، چگونه میتوانست با جارو پرواز کند؟ سوال تمامی بچه های تیم همین بود، زمین تمرین تیم گویینگ مری پر از جاهایی بود که چمن های سبز کنده شده بودند و کاملا خاکی بود و این همه اثرات افتادن های مکرر لوفی بود...
-عااااااااااا! از همون اول گفتم این بوقیو نیاریم هممونو به بوق کشیییییید...!!!
-جرج؟ تو رو خدا آروم باش...
-نمیتونم رایان! نمیتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونمـــــــــــــــــــم!

جرج محکم بر سر خود میکوفتو خود را سرزنش میکرد که چرا آمده است در یک تیم بووووووق! تقریبا سه روز مانده بود به مسابقه و هیچ کدام از بازیکنان راضی نبودند...
-نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه من چرا باید تو این تیم باشم آخه؟

آیلین با داد و فریاد این را گفتو محکم کله ی خود را به جارویش کوبید. از این اوضاع ناراضی بود... لارتن کرپسلی که کلا در همه ی شرایط کله ی خود را میخواراندو با خود درگیری مضمن جفتک می انداخت گفت:
-میگم ناهار چی داریم؟
-ای کوفت،درد مرض، زهر مار! کوفت بگیره تو رو که اینقد میخوری بوقییییی!
-خو من واسه شما میگم، گشنه نخوابین... همین!
-عااااااااااااااااا! میکشمت...

جرج چماق فرد را برداشتو به سمت لارتن حرکت کرد، همه ی اعضای تیم گویینگ مری افتادن دنبال لارتن و فقط اورلا و لوفی مانده بودند، اورلا صورتش را کجو کوله کردو به لوفی سان گفت:
-خوب، بیا یه جوری یادت بدم...
-اما...
-اما و زهر مار، اما و کوفت، اما و مرض! درد بوق درد بی بـــــــوق!

آری جرج ناگهان پشت لوفی ظاهر شده بود و طبق این عملیات انتحاری لوفی سان به 150 متر به سمت هوا سعود کرده، و 160 متر به سمت زمین فرود آمد و چاله ای عمیق درست کرد و گور خود را کند...
-تا برنامه ی بعدی خدمت شما هس...تیم! اهم... خودش پرید فرد!

فرد اون پشت چماقشو تو دستش تکون میدادو یه جوری به جرج نگاه میکرد، وضعیت تیم به شدت نا به سامان بود... همه ی اعضای تیم به شدت خسته بودند، فقط لارتن کرپسلی راحت بود، میخوردو میخوابید... آینده ی تیم چگونه میشد آیا؟

یه روز بعد...

شپـــــــــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــخ، شتـــــــــــــــــــــرخ!

صدای ضربات بین لوفیو جرج بود همه خسته بودنو تا اون موقع لوفی یاد نگرفته بود! دو ماه تمام این حرکت صورت گرفتو...


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵ جمعه ۱۰ مهر ۱۳۹۴
#21

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
هفته اول جام جهانی کوییدیچ


تنبل های زوپسی - گویینگ مری

زمان: از ساعت 00:01 روز شنبه، 1394/07/11 تا ساعت 23:59 روز جمعه 1394/07/17

* قبل از شروع مسابقه قوانین را به دقت مطالعه کنید.



پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۱:۴۷ جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴
#20

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
درود

این ورزشگاه به تیم تنبل های زوپسی تعلق میگیرد. این تیم بازی های خانگی خود را در این مکان برگزار خواهد کرد. همچنین تیم مورد نظر می تواند با خرید قابلیت های اضافی، بر میزان امتیازات خود اضافه کند.



پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۱۳:۵۱ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۳
#19

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۷ یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱:۴۷ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
از جوانی خیری ندیدم ای مروپ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 529
آفلاین


نتیجه بازی پاپیون سیاه .::Vs::. خرس‌های تنبل


خرس‌های تنبل:

پست اول از .::مورفین گانت::. با ۹۷ امتیاز!
*عدم انسجام در روند کلی سوژه
*سوژه نه جندان قوی!
*بداهه گویی بیش از حد!

پست دوم از .::سیوروس اسنیپ::. با ۹5 امتیاز!
*طولانی شدن بی مورد پست
*حضور و ظهور بی موقع کارگردان
*کیج کننده شدن روند سوژه

پست سوم از .::دابی::. با ۹۴ امتیاز!
*وجود ایهام در بعضی موارد
*پرداختن بیش از حد به جزئیات و گمراه کردن سوژه!
*اغراق در طنز و لوس شدن شخصیت ها و سوژه!

پست چهارم از .::دیوید کراوکر::. با ۹1 امتیاز!
*پایان نامناسب
*کمبود هیجان نسبی در طول سوژه
*روند نامناسب ادامه سوژه
*پرداختن بیش از حد به جزئیات الکی!

امتیاز تیم: 94.25!

پاپیون سیاه:

پست اول از .::پاپاتونده::. با ۹1 امتیاز!
*شخصیت پردازی نامناسب
*جدیت نه چندان تاثیرگذار
*روند یکسان و بی هیجان سوژه
*شروع نامناسب و نه چندان قوی!

پست دوم از .::کلاوس بودلر::. با ۹3 امتیاز!
*کمبود نوآوری در ارتباط با شخصیت ها
*اغراق های نامناسب
*حماسی شدن سوژه!

پست سوم از .::پروفسور تافتی::.با ۹4 امتیاز!
*پرش ناگهانی!
*خسته کننده شدن سوژه برای خواننده به عنوان آخرین پست!
*کمبود خلاقیت!

امتیاز تیم: 92.666666667!



نتیجه نهایی مسابقه: پیروزی تیم خرس‌های تنبل!


*اشکالاتی که از پست ها گرفته شده،کاملا نسبی هستند.پست های طنز رو هرگز نمیشه با پست های جدی مقایسه کرد! داوری این مسابقه حدودا ۴ ساعت وقتم رو گرفت تا با نهایت دقت امتیازات رو اعلام بکنم.همونطور هم که می بینید تا حدودی امتیازات به هم نزدیک هستند چون واقعا همه ی پست ها در سطح خیلی خوبی قرار داشتن.

*اگه اعتراضی دارید،بکنید! در صورت تایید ناظر مسابقات،پاسخگو خواهم بود..!





پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵ شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۳
#18

هافلپاف

پروفسور تافتی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۸ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۷:۴۳:۰۲ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از آمدنم نبود گردون را سود!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 88
آفلاین
پست نهایی

پاپیون سیاه

.Vs

خرس‌های تنبل


هوا سرد و بارانی بود. کلاوس چشم‌هایش را ریز کرد. خبری از اسنیچ نبود، در هیچ یک از زاویه‌های ورزشگاه. کلاوس به مانداگانس فلچر نگاه کرد که روی یک صندلی چرمی بزرگ در جایگاه مخصوص نشسته بود و با لبخندی مصنوعی و همان سر به هوایی خاص خودش کوافل را نگاه می‌کرد.

- نوبت به تافتی رسیده. به مورفین تنه میزنه و کوافلو برای ویکتور رها میکنه... حرکت زیگزاگی و بدون کوافلِ ویریدیان الادورا رو به طور کامل گیج میکنه. دابی با هیکل نحیفش چماق رو بالا گرفته و منتظر بلاجره تا کار ویکتورو یه سره کنه...

ویکتور پس از شنیدن صدای گزارشگر پوزخندی زد. با دست‌های کوچک و زنانه‌اش کوافل را بالا گرفت و به سمت اولین حلقه از سمت چپ رها کرد. هاگرید با جارو به سمت کوافل شیرچه رفت، اما...

- ...دیر شده! امتیاز شصت برای پاپیون سیاه. موهای هاگرید روی چشماش ریخته و صورتش خیسِ خیسه، به نظر میرسه به مشکل بر بخوره. اوه! الادورا چماقو گرفته و داره دابی رو توی هوا میزنه؛ عجب صحنه‌ی عجیبی!

صدای دابی در گوش‌های تافتی می‌پیچید.

- نه ارباب بلک! نه! این گل نبود تقصیر دابی!

صدای ضربه‌ی چماق بلندتر شد. اما در همین حین، صدای بم و لرزان مورفین هوا را شکافت. موهای تافتی سیخ شد. مورفین داشت با دیوید کراوکر حرف می‌زند:
- چقد شبیه داداششه! نظرت چیه بعد از بازی اینم مثِ همون بکشی دیوید؟ هاها!

تافتی ناخودآگاه به ردایش چنگ زد. دستانش را به سوی چوبدستی برد. وردی شبیه «آواداکدورا» در سرش تکرار می‌شد، یا نوای نامفهومی مثل «کروشیو». باران بوی انتقام می‌داد. نه کوافل را می‌دید، نه الادورا بلک را، نه زمین بازی را...

صدای دیوید عصبانی‌ترش کرد:
- تو وقتی رسیدیم جلوی دروازه بهم پاس بده، کشتن این نفله بمونه برا بعد.

و خنده‌های مبهمشان شب را تاریک‌تر کرد.

فلش بک

برادرش رو به رویش نشسته بود و می‌خندید، شبیه خودش. دو تافتی کنار هم بودند و زیبایی مزه کردن طعمِ برادری را با هم تجربه می‌کردند. تافتی کوچک‌تر صدایش را آرام کرد و پرسید:
- به نظرت زندگی ارزش زیستن داره؟

تافتی بزرگ‌تر خندید.

- خودت چی فکر میکنی؟

- من میگم تا وقتی تو باشی آره، ارزش داره...

تافتی بزرگ‌تر اجازه نداد برادر کوچکش ادامه دهد:
- گیریم بمیرم. این که بعدش ارزش زندگی داشته باشه یا نه به خودت بستگی داره. قبلشم به خودت مربوطه. همیشه به آدمش ربط داشته. آدمی باش که میخواد زندگی کنه داداش!

خورشید، در طلایی ترین شکل ممکن، نورهایش را پاشید بر لبخند تافتی بزرگ‌تر.

پایان فلش‌بک

تافتی چوبدستی را بیرون کشید و سرش را چرخاند. دیوید در هوا پیچ و تاب میخورد و منتظر بود تا آیلین پرنس موقعین مناسب را برای او ایجاد کند. زوزه‌ی مرموز گرگی در سر تافتی بلوا به پا کرده بود. چوبدستی‌اش را درست به سمت دیوید گرفته بود. پایان داستانِ دیوید با انقام‌جویی او گره خورده بود. شب آسمان را احاطه کرد. ستاره‌ها گم شدند. تافتی چشم‌هایش را بست. صدای خفته‌ی درونی‌اش شروع کرد به حرف زدن...

زندگی... زندگی... تف به هر چی زندگی! بــماس روش رفیق! وا بـده. انتقام داداشتو بگیر و تمومش کن. اون دیوید لعنتیو پاره کن! جــرش بده!

درختا رو دیدی؟ وقتی باد میاد، تلو تلو میخورن؟ آسمونو دیدی، وقتی تاریک میشه؟ وقتی روشن میشه؟ وقتی ابرا روش رژه میرن و بارون میباره؟ وقتی آفتابو وسط خودش جا میده و میذاره آفتاب‌گردونا هم یه حالی بکنن... مــرد باش رفیق! دیویــدو جــر بده، بعدش هر چی شد، شد. اون عوضی داداشتو کشته!

میفهمی که چی میگم؟


چشم‌هایش را باز کرد. آمد که بی‌اعتنا به همه، به مانداگانس فلچر دله دزد، به تماشاچیان، از فقیرشان گرفته تا متمولشان، بی‌اعتنا به دوستان خودش کار را تمام کند. دیوید خودش را از بلاجری که پاپا تونده رها کرده بود کنار کشید و آیلین را صدا زد. اما آیلین کوافل را انداخت برای مورفین.

- آوادا...

دو پیکر مبهم با سرعت نور از پیش چشمانش گذشتند. آیلین کوافل را گل کرد. باری مشتش را به زانو کوباند. کلاوس و کریچر در کنار هم دنبال اسنیچ سرعت گرفته بودند. تافتی می‌توانست اسنیچ را ببیند. همه سر جایشان متوقف شدند به زمین بازی نگاه کردند، جایی که اسنیچ چند سانتی‌متر جلوتر از دست‌های کشیده‌ شده‌ی کلاوس و کریچر پرواز می‌کرد. حالا بهترین فرصت برای تافتی بود. هرچه نفرت داشت در دست راستش جمع کرد و چوبدستی را به سمت دیوید گرفت، دیویدی که محو تماشای رقابت کلاوس و کریچر بود.

نور سبز رنگ، ناگهانی و بی‌خبر درست روی سینه‌ی دیوید فرود آمد. دیوید مثل یک عروسک سبک، از جارویش به پایین سقوط کرد. چشمانش گرد شده و هیجان‌زده به نظر می‌رسید. تافتی مبهوت نگاه می‌کرد. او هیچ وردی را نخوانده بود.

- ... اسنیچ برای کلاوسه! صد و پنجاه امتیاز برای پاپیون سیاه. پاپیون با اختلافی قابل توجه بازی رو تموم میکنه. اینه پاپیون سیاه.

الادورا جارویش را به طرف کریچر بالا گرفت و هجوم را شروع کرد. کریچر ترسیده در هوا معلق بود و ارباب بلکش را می‌نگریست. صدای جیغ گروهی از تماشاگرها تازه بلند شده بود، باری و پاپاتونده به سمت زمین سرعت گرفته بودند. بچه‌ها چشم‌هایشان را گرفته بودند و هرچه می‌توانستند اشک می‌ریختند. هیچ‌کس سراغ او نیامده بود. بی‌هوا ورزشگاه را بالا و پایین می‌کرد. چشم‌هایش همه‌جا را می‌کاویدند. چه کسی کراوکر را کشته بود؟ مورفین عوضی حتماً ربطی به این ماجرا داشت. خبری از مورفین نبود. با دقت همه‌جا را نگاه کرد. مطمئناً خبری نبود!

- ... عجب صحنه‌ی وحشتناکی! وقتی همه مشغول تماشای مهار اسنیچ بودیم حتماً کلک کراوکر کنده شده. نیروهای امنیتی وزارتخونه در اطراف ورزشگاهن. از تماشاگرا میخوام سر جاشون مستقر باشن و آرامششونو حفظ کنن.

بالاخره مورفین را پیدا کرد. با فلچر به آرامی راه می‌رفت و اطراف را می‌پایید. مانداگانس به زحمت و سختی پاهایش را روی زمین می‌کشید تا هیکل تازه چاق شده‌اش روی زمین ولو نشود. فلچر و مورفین پشت یک دیوار نارنجی کوتاه ناپدید شدند. تافتی سر جارویش را پایین گرفت و برای فرود آماده شد.

- مسیر مناسب رو انتخاب کردی تافتی! منم باهات میام.

سردی چوبدستی آیلین موهای گردن تافتی را سیخ کرد. از پشت ظاهر شده بود و با لحنی تهدید آمیز شروع کرده بود به حرف زدن:
- پروفسور تقلبی! تنها کسی که میتونسته دیویدو بکشه باید تو باشی. چه کسی با کراوکرِ بیچاره خورده حساب داشت؟ حالا هم که دنبال مورفین بودی...

کمی بعد

پشت دیوار نارنجی ساختمان به ظاهر مخروبه‌ای بود که در درون فضای بزرگ و سالن مجللی داشت. آیلین چوبدستی را روی گردن تافتی گذاشته بود و او را جلوی مانداگانس و مورفین به زانو انداخته بود. هوای سالن برخلاف بیرون دم‌کرده بود. کاشی‌ها سرخ بودند و منظم کنار هم ردیف شده بودند. دو سه پنجره‌ی بزرگ روی دیوارها خودنمایی می‌کرد، پرده‌های صورتی بلندی رویشان کشیده شده بودند.

- من خودم دیدم مورفین! این عوضی چوبدستیشو گرفته بود به سمت دیوید، که یهو دیوید مرد.

آیلین شروع کرد به کشیدن موهای تافتی. تافتی آرام ناله کرد، طوری که خودش هم صدای خودش را نشنود. باید تا آخرین لحظه مقاومت می‌کرد.

- الآن هم داشت تو رو می‌پایید. فک کنم همه چیزو میدونه!

مورفین قهقهه‌ای زد. آرام جلو آمد و با نوک پایش چانه‌ی تافتی را غرق خون کرد. لگد بعدی روی شکم تافتی فرود اومد. ضربه‌ی بعد مشت بود. تافتی ناله می‌کشید. چوبدستی مورفین را دید که از ردایش بیرون می‌آید.

- این نفله همه شیو میدونه؟ عجیبه! حیفِ دیوید که همچی الاغی کشتش! کروشیـــو!

احساس کرد چیزی در درونش شروع می‌کند به وول خوردن. بیشتر وول خورد. ناگهان بالا آورد. افتاد روی زمین. سرش شروع کرد به خون‌ریزی. کاشی‌ها سرخ شدند.

- این که همین اولش از پا در اومد. هه! کروشیـو!

کف سفیدی از دهانش ریخت بیرون. تصویر برادرش جلوی چشمانش چند تکه شد. احساس کرد پدرش از جایی سقوط می‌کند. یاد پاپا افتاد، یاد کلاوس که بالاخره اسنیچ را مال خود کرده بود. سرش بی‌هوا چپ و راست می‌شد و گاهی محکم به کاشی‌ها می خورد. به زور مانداگانس را از مورفین تشخیص می‌داد.

- کروشیو!

بی‌هوش روی زمین ولو شد.


***

به هوش آمده بود. هنوز همه‌جا را تار می‌دید. بسته‌های مواد مخدر جلوی چشمانش ردیف شده بودند. تعجب کرد. خواست بلند شود، دید نمی‌تواند. تلاش کرد صدایی از خودش دربیاورد، محال به نظر می‌رسید. مورفین را تشخیص داد که کنار ایلین روی زمین افتاده بودند. خون غلیظشان روی کاشی‌های سرخ ریخته بود. مانداگانس غیب شده بود؛ یک چیزی اشتباه بود! مورفین و آیلین مرده بودند؟ این خون آن‌ها بود؟

- نمی‌دونم کجان! مطمئن باشین قتل کراوکر هم کار اونا بوده، تافتی و مورفین و آیلین بی‌دلیل غیب نشدن. این یه دسیسه‌ست. من این سالن رو کامل گشتم، شما جاهای دیگه رو بگردین!

صدای مانداگانس بود که احتمالاً با نگهبان‌های ویژه‌ی ورزشگاه حرف می‌زد. حتماً مامورهای وزارتخانه هم داشتند، همه‌جا را می‌گشتند. فلچر به آرامی جلو آمد، تا جایی که تافتی توانست او را دوباره ببیند. فلچر لگدی به جنازه‌ی مورفین زد و با صدای غریب و بمی خندید. سرش را چرخاند سمت تافتی و فهمید چشمان پروفسور زخمی شده باز است. کمی جا خورد. بعد دوباره با همان لحن خندید و شروع کرد به حرف زدن:
- خیلی جالبه تافتی! نه؟ این که مورفین از یکی مثل من بخواد موادشو توی زمین بازی کوییدیچ مخفی کنمو انتظار نداشته باشه سر به نیستش کنم. با این مواد میتونم گالیونامو شیش برابر کنم. باید برم!

مانداگانس به در کوچکی اشاره کرد که در انتهای سالن به رنگ دیوار بود. تافتی تازه متوجهِ آن در عجیب شده بود.

- اگه میدونستم با این رفقا خورده حسابی داری و میخوای کراوکرو بکشی، خودم خطر نمیکردم. به هر حال به زودی مامورای وزارتخونه جنازه‌های شما رو پیدا میکنن. بهتره من برم... فقط قبلش...

چوبدستی‌اش را از جیب ردایش بیرون کشید، آن را سمت تافتی گرفت و با پوزخندی نجوا کرد:
- آوادا...



پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۳
#17

کلاوس بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۹ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۸:۵۱ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
از دست ویولت و رکسان هر دو فریاد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 247
آفلاین
پاپیون سیاه Vs. خرس های تنبل


پست دوم

- دیگه سفارش نکنم! می دونین که ساطور الا چقدر تیزه!

صدای خنده ی قهقهه‌ی مورفین در سیاهی شب رعب آورتر از همیشه بود. وحشتی که در بند بند وجود دو جن خانگی ملموس بود. ابرهای تیره آسمان شب را زیر سلطه گرفته بودند؛ ماه، بزرگترین گمشده ی آن شب بود. شبی که برای مورفین و افرادش بوی مرگ و پیروزی می داد. آن ورزشگاه نقطه ای بود برای پایان دادن آن قصیده‌ی جهنمی که ماه‌ها پیش مطلع آن را سروده بودند.

فلش بک

پرفسور تافتی در حالی که مثل همیشه لبخندش را بر لب داشت، به سمت در اتاقش رفت. یک شب طولانی را پشت سر گذاشته بود. از اینکه برادارش بازگشته خوشحال بود اما یک پرسش بی پاسخ ذهنش را مشغول کرده بود:«برادرم چه چیزی رو متوجه شده بود؟ چه چیزی اون رو تا این حد بهم ریخته بود؟»

- باید دوباره ببینمش. باید باهاش صحبت کنم!

اما نیازی نبود. تقدیر به زودی هر دوی آن‌ها را در کنار هم قرار میداد.

حال

شب تاریکی بود؛ اما تاریکی در ورزشگاهی چون نقش جهان معنایی نداشت. هزاران نور افکن عظیم‌الجثه سرتاسر ورزشگاه را پوشانده بودند تا یک بازی هیجان انگیز در ورزشگاه انجام شود: رویارویی پاپیون سیاه با خرس های تنبل!

همزمان با صدای یک انفجار بزرگ، بازیکنان تیم خرس‌های تنبل در آسمان ورزشگاه به پرواز درآمدند. مورفین گانت پیش از همه حرکت می کرد و بر روی جارویش جولان می‌داد. با آمدن تیم خرس های تنبل، تماشاچیان هیبت یک خرس نقره‌ای رنگ و بسیار عظیم را به خود گرفتند. همه فریاد می زدند، شور و هیجان تماشاچیان برای ورود خرس های تنبل، بر ترس کلاوس بودلر، باری ادوارد رایان و حتی آن ترس دفن شده در عمق وجود تافتی نیز می‌افزود.

پاپیون سیاه به سمت در عظیم روبرویشان حرکت کرد. در باز شد و آن‌ها سوار بر جارو های آخرین مدلشان در آسمان ورزشگاه به پرواز درآمدند. نخست با فریادهای نیمه‌ی سمت راست ورزشگاه روبرو شدند و سپس بالاتر رفتند و مثل همیشه پاپیونی سیاه را به نمایش گذاشتند.

- خوش آمدید به ورزشگاه نقش جهان! رویارویی خرس های تنبل و پاپیون سیاه. بیش از این منتظرتون نمی ذارم، بیاید بازی رو شروع کنیم.

نوری سفید رنگ از چوبدستی مسئول برگزاری مسابقات خارج شد و پس از آن سوت ممتد و گوش خراش داور، هر دو تیم را نسبت به شروع بازی هشیار کرد. بازی آغاز شده بود. بازی‌ای که می توانست مثل هر بازی دیگری با برد یا باخت به پایان نرسد!

صدای آن سوت ممتد که تافتی آن را قبلا در اوج سکوت تجربه کرده بود به گوشش می‌رسید. سرگیجه ای عجیب به سراغش آمد. چشم‌هایش را بست و در مذاب خاطرات غرق شد. گرمای عجیبی تمام مغزش را فراگرفته بود.

فلش بک

شب تاریکی بود. ماه با وحشت چهره‌ی سفید خود را زیر انبوه ابرهای سیاه پوشانده بود؛ به نظر می‌آمد که از اتفاقی که به زودی رخ می دهد، آگاه است. زاغ سیاه در میان انوار نقره ای رنگ ماه که کمابیش به زمین می‌رسیدند، دیده می شد. پرهای سیاه او نمی توانست راوی خبرهای خوش باشد.

در ساختمان نیمه کاره‌ی ورزشگاه، سه هیبت سیاه دیده می‌شدند؛ دو مرد و یک زن. مورفین در حالی که چیزی را از روی انگشتش تنفس می کرد، با لحنی منحصر به فرد که مرزهای طنز و جد را تعریف می کرد، گفت:
-همینجا مخفیشون می کنیم. این مامور کنه هم که بی خیال نمیشه! نمی تونیم ریسک کنیم. دیوید زمین رو بکن!

صدای بیل پرده‌ی سکوت شب را می‌شکافت. سکوتی که می‌توانست بهترین همکار برای آن سه نفر باشد. مورفین کمی گرد سفید رنگ را کف دستش ریخت و به آیلین گفت:
- می‌دونی چی از جادو قوی تره؟ کوکائین! این لعنتی قدرت هزار تا کروشیو رو در کنار لذت هزار تا از معجون‌های...

تاب نیاورد که جمله اش را تمام کند، با بینی استخوانیش به جان گرد افتاد و بعد گفت:
- اون حتی از طلا هم با ارزش‌تره! می تونی معجونی بسازی که همه ی مواد رو تبدیل به کوکائین کنه؟

بعد قهقهه ای مهیب زد. صدای قار قار زاغ آیلین در آمد. هشدار بود یا یک نوع همراهی در خنده؟ دیوید در حالی که نفس نفس می زد، گفت:
- گودال رو کندم. می‌تونین موادا رو توش جا ساز کنین!

زمان حال

- تافتی حالت خوبه؟

صدای لطیف و مخملی ویکتور تافتی را از میان مذاب افکارش بیرون کشید. تافتی نفسی عمیق کشید و سر تکان داد اما خودش هم مطمئن نبود حالش خوب است یا نه! صدای گزارشگر اما چیزی بود که او را بیش از پیش هشیار کرد:
- گل! گل اول برای خرس های تنبل. باید دید روند باخت های پاپیون سیاه تا کجا پیش خواهد رفت. پاپا رو ببینید، میشه توی نگاهش جنون رو تشخیص داد. سر مرلین فریاد می زنه که چرا بلاجر رو به مکان اشتباهی هدایت کرده!

تافتی به سرعت به سمت دروازه‌ی خرس‌های تنبل اوج گرفت. این بازی را نباید می‌باختند، به خاطر کلاوس، خودش و حتی برادرش... برادرش یک بار به آن سه خرس وحشی باخته بود؛ او نمی‌توانست بار دیگر متحمل باخت شود.

- کوافل تو دستای ویریدیانه، یه چرخ میخوره و بلاجری که دابی به سمتش فرستاده رو رد میکنه، حالا میتونه کار رو تموم کنه و... چه تکنیک خیره کننده‌ای! در لحظه‌ی آخر تافتی مسیر توپ رو با دم جاروش عوض کرد و اون رو به گل تبدیل کرد. ده به ده مساوی!

مورفین در حالی که در آسمان تاب می خورد، با صدای بلندی گفت:
-مهم نیست اونا ذاتا بازنده‌ان! کی باورش میشه تافتی برنده ی این بازی باشه؟!

قهقهه‌ی نفرت انگیز مورفین! این صدا سخت آشنا بود. تافتی فکر کرد که این صدا را کجا شنیده بود. همین‌طور که مصمم تاب می خورد، در دریای خاطراتش غوطه‌ور شد.

فلش بک

سه پیکره‌ی سیاه در اعماق شب پیش می رفتند. ماه دیگر به کلی میان ابرهای سیاه دفن شده بود. آن‌ها خوشحال از پیروزی، در فضا گام بر می داشتند. این خاصیت کوکائین بود؛ پای انسان را به جای زمین سخت روی ابر نرم و لطیف می گذاشت. فقط صدای این زاغ! صدای جیغ‌هایش ساعتی بود، قطع نمی شد.

- آیلین، زاغت رو خفه کن! اگه نه، من تو رو خفه میکنم!

آیلین سری تکان داد و هر سه خندیدند. برادر تافتی اما در میان سایه‌ها کمین کرده بود. نمی‌دانست حالا که از هویتشان مطمئن است، باید به وزارت‌خانه برود یا باید ...

- مورفین اونجا رو ببین! یکی اونجاست!

ماه او را لو داده بود. نور روی صورت مامور وزارت لغزید. شاید این بزرگترین لغزش نور بود. فکر نکرد، با سرعت دوید. روی کاغذ پاره‌ی کوچکی تنها توانست سه اسم یادداشت کند. آیلین پرنس، دیوید کواکر و مورفین گانت!

نور سبز رنگ جادوی مرگ در میان تاریکی غمگین‌ترین چیزی بود که تافتی می توانست ببیند. نگران به سمت صحنه دوید. تنها چیزی که می‌شنید، صدای قهقهه بود. قهقهه ای بلند!

- مورفین کسی داره میاد، اگه مامورای وزارت باشن کارمون ساخته‌اس!

مورفین نگاهی به دیوید کرد و با حسی نامعلوم، با جارویش به پرواز در آمد.

زمان حال

تافتی با حرص کوافل را به سمت دروازه پرتاب کرد. کوافل از میان حلقه گذشت. صدای فریاد شادی تماشاچی ها نوید بخش بود. بردی شیرین! نفرت و خشم در نگاه مورفین موج می زد. تافتی سال‌ها همین نگاه را از دیگران مخفی کرده بود. نقاب لبخندش خشم او پنهان می‌کرد؛ او بزرگترین دروغگوی دنیا بود.

- امتیاز پنجاه برای تیم پاپیون سیاه! اون‌ها امشب برای برد اینجان! دنبال باخت نیستن، باید دید کلاوس هم م تونه اسنیچ رو بگیره و خودش رو به همه اثبات کنه یا نه.

واژه ها به ذهن کلاوس تلنگری زد. باید اسنیچ را پیدا می کرد اما چگونه؟ در میان صدای انبوه جمعیت صدای بال اسنیچ را احساس کرد. این صدا می توانست مقدمه ی اثابتش باشد.


ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۸ ۲۳:۵۷:۰۳

تصویر کوچک شده
[
تصویر کوچک شده

بنفش! [ ]



پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۳
#16

پاپاتونده old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ شنبه ۷ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۰۳ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 61
آفلاین
پاپیون سیاه Vs. خرس های تنبل


پست نخست

ساطور با صدای مهیبی روی میز چوبی فرو رفت. مورفین در حالی که می خندید، تابی به مو هایش داد و گفت:
-می دونین این چیه؟ ساطور الادورا! می دونین دست من چیکار می کنه؟ چون می خواست گردن شما رو با هاش بزنه ولی من برای حمایت از شما موجودات نفرت انگیز، اون رو از دستش بیرون آوردم. حالا می دونین اگه ببازیم چی می شه؟ اینو دوباره می دم دست الادورا و اون موقع گردن های شما تزیینی خواهد بود برای اتاق الا!

قهقهه ی بلندی زد. ترس و وحشت در چشم های دابی و کریچر خوانا بود. مورفین یک خط از گرد سفید رنگ روی میزش ایجاد کرد و آن را بو کشید. بعد از اینکه خط را به طور کامل تنفس کرد، قیافه اش حتی ترسناک تر از قبل شده بود. دماغش را پاک کرد و گفت:
-حالا می تونید برید. این بازی رو باید تو ببری کریچر، در غیر این صورت ...

با انگشت ساطور الا را نشان داد و دوباره قهقهه ای مهیب زد. خنده ای که ترس را به بدن های نحیف دابی و کریچر تزریق می کرد.

اتاق پاپیون سیاه

عصبانیت در چشم های درشت و سیاه پاپا تونده موج می زد. کلاوس به خوبی دلیل این عصبانیت را می دانست. پاپا دائما عرض اتاق را قدم می زد و نگاه زهر آلودش را هر از گاهی به کلاوس می انداخت. ترس کلاوس از پشت شیشه های کثیف عینکش قابل تشخیص بود. سکوت اتاق فضا را برای کلاوس ترسناک تر می کرد. شاید این بار پاپا اخراجش می کرد.

-تو می خواستی خودت رو اثبات کنی، درسته؟

کلاوس سرش را پایین انداخت. نمی دانست این پرسش پاپا در نهایت به کجا ختم می شود اما دلش نمی خواست انتهای این گفتگو به اخراج او از تیم ختم شود. او باید خودش را اثبات می کرد اما دیگر وقتی باقی نمانده بود.

-دارم با تو حرف می زنم کلاوس؟

خشمی که در صدای پاپا موج می زد، تار های قلب کلاوس را لرزاند. این آهنگ را می شناخت، این آهنگ ترس بود. ترسی که این روز ها در قلب خیلی ها سازش را کوک می کرد. قلب کریچر، دابی، کلاوس و حتی مرد همیشه خندان تافتی! البته این ترس در چهره و رفتار تافتی خوانا نبود. ترسش در ورای آن چهره ی خندان جایی در درون وجودش دفن شده بود.

چشم های ناراحت کلاوس به چشم های خشمگین کلاوس دوخته شده بود اما حرفی نمی زد. انگار می ترسید بگوید متاسفم؛ می ترسید عذر خواهی کند. سنگینی بغض را روی گلوی نحیفش حس می کرد، همینطور سنگینی نگاه پاپا را. داشت زیر این سنگینی له می شد که ناگهان ...

-پاپا ولش کن، فقط یه بچه اس!

نگاه پاپا از روی کلاوس سر خورد و روی تافتی موند. کلاوس نفس راحتی کشید. دانه های درشت عرقی که روی پیشانیش نشسته بود، با دست پاک کرد. تافتی لبخندی روی لب هایش داشت که پاپا را عصبی تر از قبل می کرد.

-تو کلاوس رو به تیم معرفی کردی، حالا می گی بچه اس! دنیای کوییدیچ، دنیایی جدیه! ما فردا با مورفین گانت، دیوید کواکر و آیلین پرنس بازی می کنیم؛ می خوای بگی این ها هم به خودشون می گن کلاوس فقط یه بچه اس؟! الادورا چی؟ اونم می گه کلاوس فقط یه بچه اس؟

تافتی جوابی نداشت. تنها نفرتی را زیر دندان هایش مزه کرد. نفرتی عمیق از سه اسم. آیلین پرنس، دیوید کواکر و از همه مهم تر مورفین گانت!

فلش بک

تافتی درون کلاسش نشسته بود و برگه های دانش آموزان را تصحیح می کرد. لبخندش تنها همراهش، در این لحظات بود. صدای تق تق در به گوشش رسید. با خودش حدس زد که باز کلاوس، کسی که صفت کرم کتاب را به درستی با خود یدک می کشید، پشت در است.

-بیا تو.

در با صدایی آرام اما کشدار باز شد. تافتی سرش را از روی برگه ای که تصحیح می کرد، بلند نکرد. دیدن کلاوس نمی توانست مهم تر از تصحیح آن ورقه باشد.

-می دونی، طرز خوش آمد گوییت به برادرت در نوع خودش منحصر به فرده!

صدای دلنشین برادرش را شناخت. لبخند روی صورتش بیشتر از قبل شکفت؛ طوری که می شد، دندان های سفیدش را به خوبی دید. از ادامه تصحیح دست کشید و از جایش بلند شد. آغوش باز برادر بزرگترش، مقصد بعدی تافتی بود.

-کی اومدی؟ فکر می کردم به خاطر ماموریت وزارت رفتی آمریکا.
-رفته بودم، رد قاچاچیا رو توی لندن زدم و نمی تونی باور کنی ...

نگاه برادر تافتی به پنجره ی کلاس خیره شد. از ادامه ی حرف هایش باز ماند. زاغ سیاهی که پشت شیشه بود، او را نگران می کرد. تافتی با نگاهی کنجکاو گفت:
-چی رو؟
-الان وقت مناسبی نیست، دوباره با هم حرف می زنیم.

بعد از گفتن این جمله با عجله از کلاس خارج شد. تافتی با تعجب اخم هایش را گره کرد. چه چیزی برادرش را این چنین نگران کرده بود؟ سوالی که ذهن تافتی را قلقلک می داد.

زمان حال

سکوت دوباره اتاق را آشفته کرده بود. پاپا عرض اتاق را برای هزارمین بار طی کرد و با عصبانیت بیشتری گفت:
-دیدی، حتی خودت هم یک جواب قانع کننده براش نداری!

تافتی از خاطراتش بیرون آمد. به چهره ی کلاوس نگاهی انداخت؛ انگیزه ی خوبی را در ورای آن چهره ی رنگ پریده می دید. همان انگیزه ای که او را به این مسابقات کشیده بود. با صدایی که مملو از اطمینان بود، گفت:
-آره اونا با خودشون نمی گن اون یه بچه اس اما کلاوس دیگه مثل بچه ها رفتار نمی کنه. من مطمئنم توی این بازی دست های کلاوس دور اسنیچ حلقه می شه.

دوباره به کلاوس نگاه کرد. ترس کمی از او فاصله گرفته بود یا حداقل در جایی از وجودش گم شده بود. همانطور که تافتی مدت ها ترسش را در گوشه ای از وجودش دفن کرده بود. آن لبخند مهم ترین نقاب تافتی بود. لبخندی که نمادی از ترس و اندوه بود اما کسی این را نمی دانست!



پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۱۸:۲۹ جمعه ۷ شهریور ۱۳۹۳
#15

دیوید کراوکرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۶ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۱۶:۳۸ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸
از تو عبور میکنم . . .
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
خرس های تنبل در برابر پاپیون سیاه
پست چهارم
تعویض در تیم خرس های تنبل



سوی دیگر ماجرا - رختکن تیم خرس های تنبل


دیوید کراوکر درون دفتری بسیار شیک و بزرگ بود . در جلوی او پیرزنی آراسته با موهای کوتاه سفید پشت میزی از جنس شاه بلوط وحشی نشسته بود و به پرونده ی جلویش نگاه میکرد . بعد از چند لحظه سکوت مطلق ، پیرزن سکوت را شکست و گفت :

- این یکی از سخت ترین پرونده های ما هستش دیوید ، حتی بهترین مامورمون ، 007 هم گفت که قادر به حلش نیست . نمی تونه ماریلین رو پیدا کنه .
- واقعا جیمز گفت که نمی تونه اِم؟
- متاسفانه همینو گفت ، برای همین ما تو رو احضار کردیم مامور 009 . آیا حاضری این پرونده رو قبول کنی ؟
این بهترین فرصت بود تا دیوید توانایی هایش را به سران ام آی سیکس نشان دهد .


شــــــــــــــتـــــــــــــــرق
اسنیپ کشیده ی آبداری به صورت دیوید زد تا بلکه بتواند او را از رویا بیرون بیاورد. چندلحظه پیش با کمک قدح اندیشه ای که مشخص نبود به کمک کدام یک از عوامل پشت دوربین به رختکن آورده شده بود، فهمیده بودند که همه ی این دسته گل ها زیر سر سوروس است .

- من ادکلنم رو از تو میخوام کله روغنی . ژدی بازیکن خوبم رو ، منیجر محبوبم رو نفله کردی مرتیکه ی تشترال. شانش آوردی الان به حضورت تو ژمین نیاژ دارم وگرنه بلایی شرت می آوردم که مادرت آرژو میکرد که هیچ وقت به دنیا نمیومدی .

اسنیپ ، برخلاف شخصیت همیشگی اش و هرآنچه که رولینگ سعی کرد از او بسازد به صورت نویل لانگ باتم بار سرش را پایین انداخت تا نویسنده نشان دهد که میتواند یک عمر شخصیت پردازی را نادیده بگیرد و اسنیپ را شرمسار، ناراحت و سردرگم نشان دهد.

- همین الانش هم همچین آرزویی داره
اسنیپ کشیده ی دیگری به صورت بی نوای دیوید خواباند تا بلکه این بار افاقه کند.

- شورَت بچه رو نابود کردی؟ بیچاره رو ببین به چه روژی در آوردی؟ هم عقلش رو گرفتی هم خوشگلیش رو . مردک جای این کارها یه پادژهری کوفتی درشت میکردی میدادی به خوردش. آخه لامشب چیزه منم بود تا الان پریده بود ، این چیه که خوب بشو نیشت .

- خوب بشو هست ولی زمان میبره ، متاسفانه وسایل معجون سازیم هم همراهم نیست ولی اگر هم بود کافی نبود ،چون ساخت پادزهر هم زمان میبره .

الادورا ساطورش را از ردایش بیرون کشید و گفت :
- میخواید من کمکش کنم ؟
- کسی کمک نخواست از تو ، زن زشت .
- دابی باید با ارباب بلک درست صحبت کرد .
- به کریچر فضول نداشت هیچ ربطی

و اینگونه بود که آن سه نفر بدون ارائه ی هیچ گونه کمکی مشغول درگیری با یکدیگر شدند. در همین موقع صدای دانگ به گوش رسید که آنها را برای بازی فراخواند .
اسنیپ با نا امیدی کشیده ی دیگری زد و پرسید :
- دیوید ، حاضری؟

و اینگونه بود که رویا و حقیقت در یک لحظه برای دیوید تداخل پیدا کردند و او فورا پاسخ داد :
- حاضرم


زمین بازی



دیم ، دیم دیم دیم ، دیم دیم دیم ، دیم دیم دیم /دیدیم . دیم، دیم دیم دیم ، دیم دیم دیم ، دیدیم، بام ، بام بام بام ، بام بام بام ، بابام


بازیکنان تیم پاپیون سیاه درحالی که موزیک Eyes Of Tiger پخش میشد به صورت اسلوموشن،اتوموشن و دیفرنت موشن وارد ورزشگاه شدند. گچ و سیمانی که از وزش باد در جلوی تونل به پا شده بود حس خفنزی رو به پایپونی ها میداد. حسی که نمیشد آنرا تنها به پای آن موزیک ،آن شیوه ی ورود و آن مه فیک! نوشت .

پس از ورود هر دو تیم به زمین ، بازی با صدای خروس همسایه آغاز شد . ( سرنوشت سوت استفاده شده در ابتدای مسابقه نامعلوم است ، اما شایعاتی نظیر فروخته شدنش در یک حراجی در شهر منچستر ، در همان لحظه ، وجود دارد. )

- از همین لحظه بازی شروع میشه ، یعنی همین لحظه که نه ، چند لحظه پیش ، چون ما الان توی همین لحظه هستیم و همین لحظه ،چند لحظه پیش نیست .
توپ از آن جادوگرانه ، البته هر دو تیم جادوگر هستند ولی منظور من تیم سیاه پوستان جادوگر بود. توپ در دستان تافتی هستش ، پاس میده به پاپاتونده ،یه لحظه کلاوس رو جلوی پاپا دیدیم . اونم پاس میده به ماریلین ، البته بعضی از همکاران من بهش میگن مرلین ، ولی باید بگم غلطه ، مرلین درست نیست ، ماریلین درسته .
حالا ماریلین میخواد شوت بزنه ، مطمئن نیستم پستش مهاجم بوده یا نه ولی میخواد شوت بزنه.


- د بزن لا مصب ، با معجونی که خوردیم تو الان هاگرید رو هم میتونی شوت کنی .
ناگهان در همین لحظه دیوید کراوکر پرش بلندی از روی جارویش به سمت مرلین انجام داد، از پاهای او آویزان شد و باعث شد مرلین فرصت شوت زنی اش را از دست بدهد.

- پیدات کردم ماریلین آشوبگر ، من تو رو به جرم کلاهبردارهای بین المللی و سربه نیست کردن تن تن خبرنگار و دوستش کاپیتان هادوک ، دستگیر میکنم .

مرلین درحالی که تعادلش را از دست داده بود و به خاطر دیوید آویزان از ساق هایش ، با سرعت تمام میچرخید و سقوط میکرد گفت :

- این مزخرفات چیه پسر جان؟ تومبونم رو ول کن . تن تن کیم دی؟ ماریلین کیم دی تو؟!

اما گوش دیوید به این حرفها بدهکار نبود و او همانطور محکم پا و شلوار مرلین را چسبیده بود .
- ولم کن ، الان هردومون سقوط میکنیم ، تو به جهنم ، من هنوز جزوه هام رو کامل نکردم . من نمیخوام بمیرم .

" و همانا این است سزای متقلبان ، پس اینک ای مرلین ! تو باید به خاطر این گناهت 12 سال در زندان زاویرا به سر کنی ، تا باشد سزای متقلبان "

پس همانطور که وحی بر مرلین نازل میگشت ، هردو با هم سقوط میکردند و در راه به تانکرهای سیمان ورزشگاه ، اسکوربورد نیمه کاره ، صندلی های میخ دار ، توالت بدون سنگ ، آب های شرب غیرآشامیدنی ،میکسون داغون ورزشگاه،جایگاه ویژه ، جایگاه خبرنگاران بدون حضور خبرنگار و با حضور کارگران و سرانجام به فشفشه هایی که از آخرین جشن قهرمانی سپاهان در ورزشگاه به جای مانده بود برخورد کردند و باعث شدند فشفشه ها روشن شود و در آسمان و زمین منفجر گردند . پس آتش سوزی به راه افتاد که کس ، قبل آن ندیده بود و فرد قبل آن نشنیده بود . و اینگونه داستان گذر مرلین دیوید از آتش اتفاق افتاد و از آن افسانه ها نوشتند .

- یک بازی سرد و بی روح رو در حال مشاهده هستیم .هیچ اتفاق خاصی تا الان نیافتاده مخصوصا روی دیرک دروازه ها.

ملت همانطور که می سوختند و یا از سوختگی فرار میکردند از دست گزارشگر بازی که نام و شکلش نامشخص بود حرص میخوردند و کله شان را به دم دست ترین چیزی که می یافتند می کوبیدند .

لحظاتی بعد

بعد از نابود شدن کامل ورزشگاه نقش جهان و نصف شدن سی و سه پل به علت تخریب نادرست ورزشگاه ، بازیکنان و عوامل برگذار کننده ی مسابقه توانستند مرلین و دیوید را از روی ردی که مانند فرود یک شهاب سنگ بود در نزدیکی شاهین شهر پیدا کنند .
بازیکنان هر دو تیم مشغول رسیدگی به وضعیت وخیم هم تیمشان بودند که ناگهان چندمرد کت شلواری درشت هیکل در وسط آن بیابان ظاهر گشتند.

- سلام ، ما مامورای سازمان مبارزه با دوپینگ هستیم ، چند پاراگراف بدون حضور ما نوشته شد ولی از اونجایی که پایان داستانه ما خودجوش ظاهر شدیم .

ماندانگاس جلو رفت و پس از آنکه با همه ی آنها دست داد گفت :
- من فلچر هست ، داور مسابقه ، مسئول برگذاری مسابقه ، رییس سازمان لیگ ، رییس فدراسیون کوییدیچ ، مسئول داوری مسابقات ، مسئول نظارت بر داوری مسابقات، مسئول ارزشیابی مسابقات، رییس قسمت روابط عمومی فدراسیون، رییس شورای عالی فدراسیون، رییس قسمت بوجه و تقسیم بودجه، رییس قسمت بین المللی فدراسیون و مدیر مدرسه هاگوارتز ، البته یه چندتا شغل دیگه هم داشتم ولی از اونجایی که قلب رئوفی دارم گفتم راه رو به جوون تر ها بدم و بذارم یه خورده مردم هم درآمد پیدا کنند .

- هم زمان؟
- نه نه ، هم زمان که نه ، به هرحال نمیشه که هم کار داشته باشن هم درآمد ، کارشون مال اوناس، درآمدشون مال من
- بگذریم ، به هرحال فکر میکنم مسئولیم که این گزارش رو به شما بدیم ، تیم پاپیون سیاه به دلیل اقدام به دوپینگ در این بازی ، بازنده اعلام میشه و در کمیته ی استیناف محرومیتی چندماهه براشون در نظر گرفته خواهد شد .
پاپاتونده درحالی که ابروهایش را درهم کشیده بود و در آن واحد سعی میکرد خودش را مظلوم نیز جلوه دهد گفت :
- بر چه اساس و مدرکی این حرف رو میزنید؟ این تهمته آقا.

مرد سخنگو نگاهی از پشت عینک آفتابی خفنزش به پاپا کرد و گفت :
- ما تونستیم نمونه اداری از هم تیمیتون ،مرلین ، در حین سقوط بگیریم، براساس این نمونه ادرار ، یک سری مواد سمی وجود داره که نشون میده یا شما قصد دوپینگ داشتید یا قصد خودکشی . تحقیقات ما هنوز کامل نشده ولی حدسمون اینه یا معجون نیروزای کوییدیچ خوردید یا مرگ روان .

مرد عینک آفتابی اش را تنظیمی نمود و سپس رو به دانگ گفت :
- به هرحال باید بگم که تیم خرس های تنبل برنده هستند آقای فلچر .
- باشه باشه ، بیخیال این موضوع ها . گفتی رییس بخشتون کیه؟



پایان


ویرایش شده توسط دیوید کراوکر در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۷ ۱۸:۴۷:۱۹
ویرایش شده توسط دیوید کراوکر در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۷ ۲۰:۱۵:۱۵

بهشت هایی که تمام شده اند دیگر برنمیگردند.
اگر برگردند، بوی خاکستر جهنم را میدهند.


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۳
#14

گریفیندور

دابی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۴ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۹:۳۳
از دوستان جانی مشکل توان بریدن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 151
آفلاین
خرس های تنبل در برابر پاپیون سیاه
پست سوم



صبه صبه صبه صبه پامیـــشم. از پنجره.... ام..نه!

صبح - خانه ی گانت ها

مورفین با چشم هایی خمار که استثنا این بار به علت کم خوابی بود، رو به دابی و کریچر کرد و گفت:
- این هاگرید لامشب هی با خودش حرف می ژد. شما ها دیشب تونشتین بخوابین؟
دابی با افتخار سرش را بالا گرفت و جیرجیرکنان جواب داد:
- دیشب که مشکلی نبود، دابی میتونه دو هفته هم نخوابه!
کریچر با آرنجش دابی را عقب راند و گفت:
- کریچر می تونه یک ماه نخوابه.
- کریچر غلط زیادی کرده!
سپس همان دعوای خونبار همیشگی بین دو جن در گرفت که توسط ساطور الادورا به پایان رسید!

در همین لحظه توجه همگان به دیوید جلب شد که با لبخند به کریچر نگاه می کرد. سرخ و سفید شد و سرش را پایین انداخت.
- دیوید؟ دادا؟ به چی نگاه میکنی؟
-
مورفین که جو کاپیتانی به خود گرفته بود، رداهای مخصوص را درون ساک بزرگی ریخت و گفت:
- خوب جن های بی ارزش! یکیتون من، پرفشور اشنیپ، دیوید و الادورا رو آپارات کنه. یکی دیگه هاگریدو!

همان زمان- ورزشگاه نقش جهان

تیم فراری پاپیون سیاه همراه با معجون دوپینگ که روی شعله قابل حمل می جوشید، با دهان باز به ورزشگاه نقش جهان نگاه می کردند.
جا به جای ورزشگاه تابلوی کارگران مشغول به کارند، نصب شده بود. در قسمتی مشغول بتن ریزی بودند. در جایگاه تماشاچیان نیمکت ها را میخ می کردند. صدای مته هم به صورت تررررررررررر نقش موزیک پس زمینه را داشت!

گرد و غبار در هوا موج می زد و با هر دم و بازدم، بازیکنان تمام ریزگرد ها، آهن، چوب، سیمان، گچ و خاک اره را به وجودشان می کشیدند! باری چشم هایش را ریز کرد. درمیان همه ی جادوگران مشغول به کار، عده ای پاچه های شلوارشان را بالا زده و کنار جویبار ورزشگاه نشسته بودند.
کلاوس که ردای کوییدیچش را روی ساعدش انداخته بود تا چروک نشود، رو به آنها کرد و پرسید:
- پس ورزشگاه کجائه؟
- عمله دسته دسته، عمله خرد و خسته، کنار جوب نشسته، دیگه نمروم ولایت! تصویر کوچک شده

پرفسور تافتی با تاسف سرش را تکان داد و گفت:
- اینجوری که نمیپرسن کلاوس. جناب! قربان! ورزشگاه کدوم طرفه؟
- ای یره یره یره ....
تافتی:

چمن های زرد ورزشگاه، زیر آفتاب عالم تاب اصفهان پلاسیده بودند. دو طرف زمین بازی، که بیشتر به زمین خاکی شباهت داشت، تیر های دروازه ی زنگ زده ای دیده می شد. یک سر زمین دو حلقه و سر دیگر آن سه حلقه ی دروازه داشت.
پاپاتونده لبه ی کلاهش را با خوش حالی بالا داد و گفت:
- با این دروازه و این معجون چه بکنیم از خوشی!
- جام مال خودمونه. یوهاهاها!
سپس به سمت رختکن یا درواقع چهاردیواری ای که سقف آن آسمان زیبای اصفهان بود رفتند تا بساط معجون را به پا کنند.

باری به بخار قهوه ای رنگی که از پاتیل معجون بلند می شد نگاه کرد و گفت:
- لعنتی! بیست دقیقه ی دیگه معجون حاضر میشه! عیبی نداره وسط بازی درخواست استراحت میدیم، میایم معجون میزنیم! باید بیست دقیقه طاقت بیاریم.

رختکن خرس های تنبل

دیوید به اعضای تیمش که مشغول پوشیدن رداهایشان بودند زل زده بود و دو نقطه دی زنان دندان هایش را نمایش می داد.
- این چیر لیدر هارو نیگا! عجب در و دافین! من متعلق به همتونم! لعنتی! افتر شیوت کو هاگرید؟!

اعضا تیم:
چیزی که دیوید میدید:تصویر کوچک شده

خروس تنبل ( جمع مکسر خرس ها) رداهای مخصوص پشمالویشان را پوشیدند. سوار بر جاروها شده و به زمین رفتند. کسی به دیوید که سر و ته سوار جارویش شده بود توجه نکرد.

استادیوم

- با یاد مرلین، سلام عرض می کنم به تماشاگران محترم. به ورزشگاه نهصد هزار نفری نقش جهان( درحال تعمیر!) خوش آمدید.
این ورزشگاه طی پنج سال آینده به طور رسمی افتتاح میشه. فعلا کمبود امکانات مواجه ایم. پیامی داریم از جناب ماندانگاس فلچر رئیس فدراسیون کوییدیچ که امروز در نقش داور شرت ورزشی به پا کردند. ایشان در پیامی از جست و جو گران عزیز، کریچر و کلاوس بودلر خواستن تا قبل از تاریک شدن هوا، گوی زرین رو بگیرن چون اینجا پرژکتور نداریم!

داور فلچر سوت آغاز بازی رو می زنه. توسط کاپیتان خرس های تنبل در خواست تایم آوت میشه! هنوز ثانیه ای از شروع بازی نگذشته، من نمی دونم این حرکت چه معنی ای می تونه داشته باشه؟ کاپیتان خرس های تنبل به سمت داور میره. چیزی میگه که ما نمیشویم.
داور از عصبانیت قرمز شده. حتما کاپیتان گانت حرف بسیار رکیکی زده! داور داره موهاشو میکنه. یک پنالتی به نفع پاپیون سیاه!

روی هوا توی زمین (همراه با زوم دوربین)

- دانگ عژیژ. من آنلاینم. حواشم هشت!
- شماره ی هشت! بازی رو به خاطر تو متوقف کردم. این خزعبلات چیه؟ حواست به چی هست؟
- این غلط املایی نگارشی ما هنوژ هشتا!
دانگ:

- پرفسور ویکتور پنالتی رو میزنه. به حلقه ی دروازه برخورد میکنه. بازیکن های خرس های تنبل بازی رو آغاز می کنن. اسنیپ دستش رو لای موهاش می کنه و چتری هاشو بالا میده. الادورا سرخگون رو برای اسنیپ میندازه. توپ از دست اسنیپ سر میخوره و یه سرخگون ربایی دیـــدنی از تافتی. تافتی به ویکتور.

مورفین: اشنیپ! دشتتو نژن به موهای روغنیت! لیژ شد دشتت!

- دابی مدافع کوچک قامت و چپ پای خرس های تنبل با چماقش به توپ ضربه میزنه. توپ بازدارنده به کلاوس برخورد میکنه. بودلر با یک حرکت قشنگ تعادلش رو حفظ میکنه. ویکتور به تافتی.
تافتی با دروازبان خرس های تنبل رو در رو میشه. هاگرید کل حلقه ها رو پوشونده! تافتی مکث می کنه... اما... یا کش تنبون مرلین!

در همین لحظه مرلین سوار بر جارو، سرخ و سفید شد!
- من چه هیزم تری به شما فروختم آخه؟! با کش تنبون من چه کار دارید؟
گزارشگر: نه بابا با تو نبودم. این چه حرکتیه که مهاجم خرس ها میکنه؟ دیوید دفاع دروازه رو رها کرده و به سمت جست و جوگر تیم خودشون حمله ور شده!

کریچر دو دستی جارویش را چسبیده بود و به سرعت پرواز می کرد. دیوید به دنبالش بود. کریچر بدو، دیوید بدو! دست هایش را از دو طرف باز کرد و فریاد زد:
- عزیزم! ماش! عشقم! ماش!
بازیکنان خرس های تنبل:
فریاد کریچر بلند شد:
- غول بیابان از جان کریچر چه خواست؟!
- ماش، عزیزم! ماش!

- پاپاتونده از فرصت استفاده میکنه و دو گل به ثمر میرسونه. دروازه ی خرس های تنبل خالیه. هاگرید رفته از سلامت عقل دیوید کراوکر مطمئن بشه... من که مطمئن نیستم! الادورا و اسنیپ پستشون رو ول کردن و هرکدوم یکی از حلقه ها رو پوشش دادن. چه می کنه این پاپا!
دابی چماقی را که تقریبا اندازه ی هیکلش بود به سمت دیوید پرتاب کرد.
- مو قشنگ! تو چه غلطی کرد؟!

چماق با سر دیوید برخورد کرد و پایین افتاد. بعد از آن دابی سرش را محکم با دسته ی جارویش کوبید.
- دابی بد! دابی به هم تیمی اش آسیب زد، به هم تیمی اش فحش داد. دابی بد!
هاگرید به سمت دروازه رفت. ستاره های چرخان دور سر دیوید اثر معجون رویای بدون خواب را کم کم خنثی می کردند.

مرلین چماق به دست با جارو دنده عقب آمد و به باری گفت:
- ای باری. معجون حاضره. چه کنیم؟
باری انگشت شستش را به نشانه ی لایک رو به پاپاتونده بالا برد و چشمکی زد.
گزارشگر: دقیقه ی بیستم بازی رو پشت سر گذاشتیم. کاپیتان پاپیون سیاه دستانش و به نشانه ی تایم آوت رو به داور فلچر نشون میده.

رختکن پاپیون سیاه

هفت بازیکن تیم پاپیون سیاه خوش حال و خندان پشت هم میزدند و شادی می کردند.
- بابا لوله شون کردیم! فاز مهاجمشون چیه؟!
- بدون معجون هم کارشون رو میسازیما.موهاهاها!
- نه دیگه بخوریم. کوهاهاها! معجون گیاهان وحشی حاضره دوستان. چرا این رنگیه؟
مرلین هفت جام کوچک ظاهر کرد و آن ها را با معجون پر کرد. جام ها را به هم زدند و یکصدا فریاد نوش سر دادند!
دقایقی بعد، از بیرون ورزشگاه صدای سوت داور به گوش رسید که آن ها را به بازی فرا می خواند.
اعضای پاپیون سیاه:


ویرایش شده توسط دابی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۶ ۱۷:۰۲:۱۶
ویرایش شده توسط دابی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۶ ۱۷:۱۳:۳۴
ویرایش شده توسط دابی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۶ ۱۹:۱۹:۵۴
ویرایش شده توسط دابی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۷ ۱۳:۲۵:۲۶







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.