هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷ دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۷

کاراکتاکوس بورک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۰ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۳ دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷
از هر طرف که فکرشو بکنی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
با بیرون رفتن لینی از اتاق لرد، در کمال تعجب فرد دیگری داخل اتاق نشد. حتی از شیشه روی در هم که بیرون پیدا بود، نمی توانست حرکت هیچ کسی را ببیند. از اینکه دیگر هیچ کدام از مرگخوارانش نمی خواستند وارد اتاقش شوند و به او چیز پیشنهاد دهند، عصبانی شد. البته وضعیت روحی او نیز در این قضیه بی تقصیر نبود. با گذشت هر ساعت، بدنش به درد می افتاد و خماری اش بیشتر می شد.
- اَی بابا... ینی بین این همه مرگخوار، یکیشون نیست که بیاد و احتیاجات ما رو رفع کنه؟

لرد ولدمورت بعد از گفتن این حرف، سعی کرد بچرخد و به سمت زنگ مخصوص احضار شفابخش برود تا شاید مقداری توجه و شاید حتی چیز بدست بیاورد. ولی هر قدر تلاش کرد، نتوانست دست هایش را تکان دهد. گویی خماری ناشی از نبودن چیز به آرامی بر او مستولی شده بود.
- چرا ما نمی تونیم دستمون رو تکون بدیم؟ این دیگه چه وضعشه؟ این همه مرگخوار بی مصرف بس نبود، حالا بدن ما هم علیه ما شده؟ دست! بیا بالا!

اما هیچ کدام از دست های لرد کوچکترین حرکتی نکردند. در واقع حتی هیچ کدام از انگشت های او نیز به خود زحمت حرکت کردن ندادند. لرد که از این وضعیت یکه خورده بود، گفت:
- یعنی چی؟ حالا دست های ما هم اونقدر پر رو شدن که دیگه به حرف ما گوش نمیدن؟ دارم براشون!

رئیس مرگخواران بعد از اینکه سعی کرد تا خود را کمی حرکت بدهد و رو در رو با اعضای بدنش قرار بگیرد، خطاب به آنها گفت:
- برای بار آخر بهتون دستور میدیم که حرکت بکنین! شما اینجا هستید تا نیاز های ما، لرد ولدمورت بزرگ رو برآورده بکنید وگرنه استفاده دیگه ای ندارین! کاری نکنین که بلایی که سر موها و دماغمون آوردیم رو سر بقیه اعضای بدنمون هم بیاریم.

اما هیچ حرکتی از جانب هیچ کدام از اعضای بدن لرد ولدمورت مشاهده نمی شد!

بیرون از اتاق، جلسه مرگخواران:

- برای ارباب چیکار بکنیم؟ کسی چیز دیگه ای نداره که ببریم براشون؟
- من معجون چیز دارم، بیارم؟
- تو کلا معجوناتو بیخیال نمیشی، نه؟
- مگه جای تو رو تنگ کردم؟ عههه! معجون جا گشاد کن بدم؟
- سالازار میگه چنان بزنم دهنش...
- بچه ها، بچه ها، ساکت! لرد رو نگاه کنین...

مرگخواران همگی پشت پنجره اتاق لرد سیاه جمع شدند و به داخل نگاه کردند.

- ارباب با کی حرف می زنن؟
- من که کسی رو نمی بینم.
- فکر کنم ارباب خماریشون رفته بالا! دارن هذیون میگن!



پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۹:۰۰ جمعه ۱۷ فروردین ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۲:۳۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4836
آفلاین
خلاصه:
لرد توسط قیچی ادوارد زخمی می‌شه و خون از دست میده و مرگخوارا لرد رو به بيمارستان مي‌رسونن. اما گروه خونى هيچ كدومشون به جز مورفين به گروه خونى لرد نمي‌خوره. پس ناچارا از خون مورفین استفاده می‌کنن و همین باعث می‌شه لرد تمایل شدیدی به استعمال "چیز" پیدا کنه. مرگخوارا هرکدوم به پیدا کردن چیزی که به نظرشون لرد به اون اعتیاد پیدا کرده مشغول می‌شن...

نکته: تا الان رز (با کود)، آرسینوس (با کلکسیون کراوات، نقاب و رداهاش)، رودولف (با پیشنهاد دوئل)، کراب (با لوازم آرایشی) و پاتریشیا (بعنوان سنگ صبور) پیش لرد اومدن.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

با خروج پاتریشیا از اتاق، پیش از بسته شدن در صدای ویز ویزهایی توجه لردو به خودش جلب می‌کنه.
- تو با این هیکل چه چیزی برای استعمال می‌تونی برای ما بیاری آخه؟

لینی که بال‌بال‌زنان خودشو تا وسط اتاق رسونده بود، با شنیدن این حرف دستاشو که پشتش پنهان کرده بود جلو میاره و در کمال تعجب و حیرت لرد، ظرفی دو برابر هیکل پیکسی‌ایش بین دستاش نمایان می‌شه.
- ارباب پیکسی نبینین چه کوچیکه، ازش کار بخواین ببینین چقد بلده!

توجه لرد به گوی درخشان داخل ظرف جلب می‌شه. بنابراین با اکراه جلو میاد و به بررسی اون می‌پردازه.
- چطور باید اینو استعمال کنیم؟ لیس بزنیم؟ همچون نوشیدنی نی در آن فرو کرده و هورت بکشیم؟... مشکوک می‌زنی پیکس!

لرد در حین بررسی چیز، متوجه نگاه مانند لینی می‌شه.
- هی... صبر کن ببینیم... ما خودمون اینو بهت نداده بودیم؟ این... این ماه نیست؟

لینی با خوش‌حالی جهشی در هوا می‌زنه.
- بله ارباب هست! این‌چنین مرگخوار پیکسیِ وفاداری هستم که در راه شما حتی ارزشمندترین چیزامو هم فدا می‌کنم. 🙋
- برو بیرون!

ذوق لینی به همون سرعتی که ظاهر شده بود، محو می‌شه.
- عه، خوشتون نیومد ارباب؟
- تو از ما می‌خوای ماه استعمال کنیم؟ ما رو همچون خودت حشره فرض نمودی؟ برو تا مجبور نشدیم... خوبه.

هنوز جمله‌ی لرد به پایان نرسیده بود که لینی ظرفشو به بغل می‌گیره و همراه اون از سوراخ در به بیرون اتاق هجوم می‌بره.




پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۳:۲۴ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
- تق تق!

لرد نگاهی به در انداخت .
- کیه؟
- منم منم مرگخوارتون ! چیز آوردم براتون ، یالا در را باز کنید.
- تو مرگخوار ما نیستی! مرگخوارای ما از این لوس بازیا در نمی آرن ! حالا هم نیا تو .
- ارباب یعنی...یعنی... نیام تو ارباب ؟
- نه .
- خب دیر گفتین اومدم .

لرد نگاهی به ساحره ی روبه رویش که نشان « بهترین تازه وارد مرگخواران » روی سینه اش می درخشید کرد .سپس
اخمی بر چهره اش نقش بست .
- ارباب حالا قهر نکنین دیـــه! وگرنه منم گریه می گیره ها .

لرد اخمش را شدید تر کرد . نشانه ی خوبی نبود . اگر ساحره چیزی را که لرد می خواست نیاورده بود ، و این یک شوخب بی مزه بود...
- حالا چی آوردی؟
- نخود و کشمش! با صد..
-
- امم چیز...یعنی خب چیز..چیزه دیگه ..چیز ...
- چی؟

ساحره نفس عمیقی کشید .
- سنگ صبور .
- سنگ صبور ؟

پاتریشیا ( لابد تا حالا فهمیدن تازه وارد مرگخواران کیه !) انگار که از این ایده خوشش آمده سرش را تند تند تکان داد.
- بلی بلی . ارباب من هر تمایل به چیز می کنم یعنی دلم گرفته به همین دلیل می شینم پیش لایتینا دردل می کنم . خیلی خوبه ارباب آخه لایتینا به هیچکس نمی گه چون انقدر صدای آهنگش بلنده اصلا دردل منو نمی شنوه ! حالا منم اینجا می شینم گوش هامو می گیرم تا شما دردل کنین ، منم می شم سنگ صبورتون ! خوبه ارباب؟
-
-بَده ؟
-
- چشم ارباب الان خودم می رم یه وری خودمو ساقط می کنم ، بعد که ساقط شدم می یام خبر می دم که شما خوشحال بشین .
-


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱:۴۷ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۳:۵۴:۵۱
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1180
آنلاین
لوس کردن نجینی برای لرد کارساز نبود!
لرد بسیار کلافه بود و چیزی میخواست که نمیدانست چیست و اگر تا چند ساعت آینده مرگخوارانش آن چیزی که لرد به آن تمایل پیدا کرده بود را پیدا نمیکردند، اتفاقات خوبی برای مرگخواران رخ نمیداد.

_ارباب!
_اگه چیزی که ما میخواییم رو پیدا نکردی، سریع از این جا دور شو کراب تا پای چپ هکتور رو خشک خشک هُل ندادم تو دهنت!
_نه ارباب...پیدا کردم!

کراب که با ذوق و شوق وارد اتاق اربابش شده بود، با قدمهای ظریف لاکن مطمئن به سمت لرد رفت و یک کیف کوچک رو بروی او گرفت!
لرد هنوز نمیدانست تمایلش به چیست، ولی مطمئنا دیدن آن کیف کوچک خواسته لرد نبود...
_این چیه کراب؟
_حدس بزنید ارباب!
_مثل بچه آدم میگی این چیه یا به جز پای چپ لودو، پای راست رودولف روهم هُل بدم تو دماغت؟

کراب اما میخواست چیزی که فکر میکرد تمایل لرد به آن است را با کمی هیجان به اربابش نشان دهد! به همین منظور کراب به آرامی زیپ کیف کوچکی که همراهش بود را باز کرد...به صورتی که لرد داخل کیف را نبیند نگاهی به داخل کیف انداخت و برای اینکه کنجکاوی لرد بیشتر شود، الکی خنده ریزی کرد...بلاخره ناگهان دستش را در درون کیف کرد و چیز هایی که داخل آن بود را بیرون آورد!
_داد دارا داد دار دارام!
_
_هیجان زده نشدین که خواسته تون رو دیدن ارباب؟
_چی هست اینا؟
_اینا؟ اینا خواسته هر انسانیه...اینا چیزی هستن که تمایل همیشگی انسان به زیبا دیده شدن رو رفع میکنه،خودم چندین بار استفاده کردم و کارساز بوده...این مداد چشمه...این رژ لبه..این رژ گونه اس...این...
_تا غیر از پاهای هکتور و رودولف، جفت پای لودو رو هُل ندادم تو جفت گوش هات، از اینجا دور شو!

کراب پس از کمی فکر کردن وسایل آرایشیش را جمع کرد و با نهایت سرعت از اتاق لرد خارج شد...پای هکتور و رودولف قابل تحمل بود...ولی پای لودو؟

لرد هم دوباره به صندلی اتاقش تکیه زد...او منتظر بود تا مرگخوارانش یا حداقل یکی از مرگخواران، تمایلش را پیدا و برای او بیاورد!




پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶ جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۶

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
و حالا بشنوید از بقیه مرگخواران

بلاتریکس در حالی که موهایش از عصبانیت بیشتر فر خورده بودند رو به رودولف کرد:
_چطور جرات کردی رودولف؟...چطور گذاشتی این ساحره های بی خرد لرد سیاه رو به نیازداشتن بندازن؟باتو نیستم مگه رودولف؟!

رودولف که گوش اش نسبت به تن صدای غر زدن های بلا مقاوم شده بود با چشمان قلب گونه به ناز و ادای ساحره ی اتاق ازمایش خون هیپنوتیزم شده بود که با لگد بلا از تصورات ماه عسلی خئ با ساحره مذکور به حال حاضر پرت شد.
-اخ چرا میزنی بلا؟!کبودیش تازه خوب شده بود.
_میزنم که سقط شی از دستت راحت شم،برو برای لرد چیز پیدا کن.
_من چرا اخه؟!بانز بره.

از بانز که بعد از شوت شدن سینوس از اتاق،از هر زمان دیگر نامریی تر بود صدایی درنیامد و درنتیجه رودولف با زمزمه ی به کدامین گناه از سنت مانگو بیرون زد.
_چه چیزی چه کشکی اخه...بذارببینم!خودشه.

لحظاتی بعد در اتاق لرد:

_خوبه اون نور سیاه رو بیشتر کن قالیچه بنفش نمای بیشتری پیدا کنه.
_رودولف داری چه غلطی می کنی؟
_صبرکنید ارباب الان می فهمید.تضمینیه ارباب.اوت جوری اخم نکنید ارباب.
_هر غلطی می کنی زودتر.میلمان به چیز زیادتر شد،یک مشت بی عرضه دورمان را گرفته اند...این دیگر کدام کدوتنبلی ست؟

کدوتنبل مذکور پرروتراز این بود که از هیبت لرد بلرزد.
_سل لام!
_اماده شد ارباب.براتون دوئل اوردم ارباب.

ازنظر رودولف منظره ی پرچم های روی دیوار و رقص نورهای بنفش و سیاه همراه با فرش مارنما و رقیبی برای دوئل قوی ترین چیز برای استعمال بود و با غرور به ایده درخشان خود افتخار کرد،ولی چهره چروک خورده ی لرد چیز دیگری نشان می داد.

_عه،ارباب.چیزی شده؟
_نه رودولف،چوب دستی ما کجاست؟
-قربونتون برم اربابخوشتون اومد؟میخواید دوئل کنید؟
-می خواهیم شکل و شمایلت را برای همیشه از این جهان فانی پاک کنیم.
-ارباب.
-مرگ،چوب دستی مان.

ولی رودولف از این تهدید و ترعیب لرد درهم شکسته بود و به دوران کودکی اش وقتی که اولین بار پدرش ذوق اورا برای دوئل کور کرده بود بازگشته بود.

-این چه مسخره بازی ای ست رودولف.بلااا!

بلا در دوثانیه به اتاق لرد پرید.
-جانم لردا....حالتون...

ولی با دیدن رودولفی که بر زمین نشسته بود و مظلومانه انگشت می مکید بقیه حرفش در مغزش بخارشد.

-زود این تسترال مغز را از جلو چشمانمان دورکن تا فرشش را در حلقش فرو نکردیم.چوبدستی مان را هم بیاور.
-چشم ارباب شما آروم باشید من درستش میکنم،این چه وضعیه رودولف،تا کی من از دست تو حرص بخورم.

بلا با حرکت چوبدستی همه چیز را محو کرد و رودولف را هم با اردنگی بیرون انداخت.نجینی جهت ارام کردن اعصاب لرد از پایه تخت بالا رفته و خودش را لوس کرد.


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۱۱ ۱۹:۳۹:۳۰

lost between reality and dreams


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۷:۱۵ چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
هرچقدر لرد اصرار میورزید که بدنش به چیز دیگری تمایل دارد، رز بیشتر به این موضوع اصرار میورزید که بدن لرد دقیقا به کود مرغوب نیاز دارد.
لرد زمانی که متوجه شد فاصله کود با دهانش هر لحظه کمتر میشود، به سرعت گفت:
- ببین رز... اول برو خودت استعمالش کن. ما اصلا حس میکنیم نیاز بدنمون بر طرف شد.
- جدی ارباب؟ همه‌ش برای خودم یعنی؟
- همه‌ش برای خودت رز... فقط برو، دیگه هم از این چیزا نیار نزدیک بینی ما!

رز با شادی از اتاق خارج شد و لرد دوباره تنها شد، همراه با تمایل شدیدش برای استعمال چیز.

اما در سوی دیگری، آرسینوس با تمام سرعت خودش را به خانه ریدل رسانده بود. او به خوبی میدانست اربابش در این زمان به چه چیزی نیاز دارد. یا لااقل فکر میکرد که میداند!
وی به سرعت وارد اتاق خود شد، و شروع کرد به از جا کندن تک تک کشوهای میزش، سپس کشوها و محتویات درونشان را روی کمد لباس هایش گذاشت، بعد هم همه شان را با یک "وینگاردیوم له ویوسا" از جا بلند کرد، و به سوی بیمارستان آپارات کرد...

سی ثانیه بعد، آرسینوس همراه با کمد و سه عدد کشوی پر، با صدای پاق بلندی، درست مقابل تخت لرد سیاه ظاهر شد.

لرد به شدت از جا پرید و به سرعت دستش را روی قلبش گذاشت.
- چته سینوس؟ واقعا چته؟ تمایلمون به چیز کم بود، تپش قلب هم گرفتیم.
- سلام ارباب. خوبید ارباب؟ کاملا میدونم چی مورد نیازتونه.
- سلام و مرض سینوس... خوبیم و زهر نجینی سینوس. و نقابِ روی صورتت به حالت گریه کنه اگر چیزی که نیاز داریم رو نیاورده باشی برامون.

آرسینوس نفس عمیقی کشید، کراواتش را مرتب کرد، سپس با لحن خوشحالی گفت:
- همه چیز درست میشه ارباب. این شما و این کلکسیون کراوات، نقاب و رداهای رسمی من. همه‌ش تقدیم به شما... باور دارم که با استفاده از اینا، کاملا تمایلتون به مصرف چیز برطرف میشه. اصلا چه چیز دیگه ای امکان داره بخواید استعمال کنید به جز بوی نقاب ارباب؟ من حتی براتون...
- برو بیرون سینوس.
- مطمئنید خوبید ارباب؟ چرا حس میکنم دارید کبود میشید؟
- برو بیرون سینوس!

آرسینوس که دید کبودیِ چهره لرد در حال متمایل شدن به سیاهی است، فرار را بر قرار ترجیح داد. و البته امیدوار بود که بقیه مرگخواران، حداقل به خاطر سلامتی خودشان و اربابشان هم که شده، شانس بهتری داشته باشند.



پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ سه شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۲:۳۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4836
آفلاین
در کسری از ثانیه اتاق عاری از هرگونه مرگخوار و جنبنده‌ای می‌شه و لرد می‌مونه و تمایلش برای استعمال چیز!

در سمت دیگه صدای تلق‌تولوق حرکت گلدونی بر روی سنگفرش خیابون شنیده می‌شه. از شانس خوبش همون نزدیکی فروشگاهی مخصوص گیاهان وجود داشت که مشخص بود مقصد رز جایی نیست جز همونجا...

دقایقی بعد - اتاق لرد

- رز، با ورودت بوی مطبوعی تو اتامون پیچید. ما بیماریم و نیاز داریم با گل به دیدنمون بیا...

با نزدیک‌تر شدن رز به تخت لرد، نه‌ تنها نطق لرد کور می‌شه بلکه نظرش هم به همون سرعت تغییر می‌کنه.
- اشتباه کردیم. بوی نامطبوعی استشمام می‌کنیم.

رز با احتیاط جلو میاد و کود مرغوب و گران‌قیمتی که تهیه کرده بود و با ارزش‌ترین چیزی بود که یک گیاه می‌تونست استعمال کنه رو روی پاهای لرد می‌ذاره.
- ارباب ولی خودتون گفتین می‌خواین چیز استعمال کنین. منم براتون چیز آوردم.

لرد با اکراه کمی سرشو به جلو خم می‌کنه و وقتی بوی بیشتری از کود وارد بینیش می‌شه به سرعت سرجاش برمی‌گرده.
رز با دیدن عدم علاقه‌ی لرد مشتی از کودو با برگاش برمی‌داره و جلوی بینی لرد می‌گیره.
- ارباب شاید ظاهر خوبی نداشته باشه، ولی یک بار امتحان کافیه تا مشتری شین! فقط کافیه امتحان کنین... امتحان کنین!

لرد که چیزی نمونده بود از شدت بوی کود بیهوش بشه، به سختی می‌گه:
- ولی ما ... ما مطمئنیم که منظور بدنمون چیز دیگه‌ای بود!




پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲:۱۰ شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۳:۵۴:۵۱
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1180
آنلاین
خلاصه:لرد توسط قیچی ادوارد زخمی میشه و خون از دست میده... مرگخوارا لرد رو به بيمارستان ميرسونن. اما گروه خونى هيچ كدومشون به جز مورفين به گروه خونى لرد نميخوره. پس مورفين براى اهداى خون ميره.

----------------------------------


_خب دکتر...چی شده؟ بگین به ما...ما تحملش رو داریم، ارباب فوت کردن؟ وقتشه که دیگه از بین خودمون یکی رو لرد کنیم؟ خب...من خودم رو کاندید میکنم به دلیل توانایی ها و خفنیتم و...
_رودولف...اول زبونت رو بیار بدم این "کله اژدری یورتمه برو" گاز بگیره و بعد خفه شو بذار ببنیم دکتر چی میگه...بگو دکتر!
_خب...ما همه تلاشمون رو کردیم...از اون دوست عزیز که اسمش مورفین بود، خون گرفتیم و به لرد دادیم و الان دیگه باید بهوش اومده باشن...فقط متاسفانه خیلی از مورفین خون گرفتیم، دیگه خونی تو بدنش نمود، واس همین فوت شد...متاسفم!

واقعا مورفین برای هیچ کدام از مرگخواران کوچکترین اهمیت نداشت..آنها فقط به فکر لرد بودند...
_خب دکتر..میتونیم ارباب رو ببینیم؟
_آره...قطعا!

مرگخواران مانند تسترال رم کرده وارد اتاق لرد شدند و بالای تخت او که تازه بهوش آمده بود ایستادند...
_ارباب...چشمم کف پاتون...بهوش اومدین؟ چقدر نگرانتون شدیم!
_ارباب...واقعا یک لحظه هم فکر اینکه چطور بدون شما به زندگی ادامه بدیم رهامون نکرد تو این مدت!
_ارباب...خوبین؟

لرد به مرگخوارانی که بالای تختش ایستاده بودند نگاه کرد..سپس از حالت خوابیده به حالت نشسته در امد و گفت:
_یاران ما....ما تمایل شدیدی به استعمال یه چیز داریم!
_لعنتی...خون مورفین کار خودش رو کرد؟ چیز ارباب؟
_هوممم...نمیدونم چه چیزی، ولی بهش تمایل پیدا کردیم...سریع برای ما تهیه کنید!

مرگخواران نمیدانستند لرد دقیقا به به چه چیزی تمایل و یا حتی اعتیاد پیدا کرده بود، ولی لردشان دستور داده بود تا آن چیز را بیاورند...پس هر کدام به پیدا کردن چیزی که به نظرشان لرد اعتیادش به آن شده بود، شتافتند!




پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱:۳۱ شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۰۶:۳۶
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 596
آفلاین
مرگخواران كه نمى دانستند گروه خونيشان چيست، براى جلوگيرى از خون دادن مورفين، همگى به سمت آزمايشگاه رفتند تا گروه خونيشان مشخص شود.

-خب... فقط خون اين آقا به لرد ميخوره. اما خب اين آقا هم...اهم... گفتين از افراد خانوادش...
-يه دختر دارن!
-خب... چي بهتر از اين!... كوش؟

كراب نجينى را كه پشت شيشه نشسته و با غم به لرد چشم دوخته بود، نشان داد.

-مار؟... از مار خون بگيرم؟! اقوام درجه دو و سه ديگه اى نبود؟!

نبود!

-درجه چهار هم قبوله ها!

نبود!

-چاره اى نيس ديگه! آقاى مورفين!...بيا بريم!

-چى چى و بيا بريم؟! مگه از رو جنازه من رد بشى بذارم خون مورفينى به اربابم تزريق كنى!... اينا دسيسه هاى محفله كه تو از من خون نميگيرى... بعدا حسابت رو ميرسم!... رودولف! بپر برو خون بده ببينم!
-نميخوره خانوم! گروه خونى هيچ كدومتون به لرد نميخــــوره!

دنيا بر سر مرگخواران خراب شد. دكتر و مورفين هم به سختى راهشان را از ميان خرابه ها باز كردند و به سمت اتاق اهداى خون رفتند.




ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۲۱ ۱:۴۵:۲۲

I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۶:۰۲ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
- برین کنار ببینم ... برین کنار! اهم! ببخشید ...

- مــَــــــلــــــــه؟ [بله به زبان منشی ای!]

- اوه! شما وضعیت تاهلتون چطوریاس؟

- برین کنار ... راهو باز کنید ... تو اومدی جلو که اینو بپرسی رودلف؟

- گیر نده تو این وضعیتا! خانم بعدا در اون مورد صحبت می‌کنیم ... ارباب ما رو کجا بردن؟

- اسمشون؟

- ارباب قدرقدرت قوی شوکت!

- کسی به این نام رو این جا نیاوردن.

- خانم این چشمش به توی ورپریده‌ی بی اصل و نسب افتاده معلوم نیست چی می‌گه! بزن لرد سیاه.

- ایشون هم این جا بستری نیستن.

این بار نوبت کراب بود که خودش را از میان سیل بیماران به پذیرش برساند. جمعیتی که این بار بدون نیاز به تنه و طلسم و داد و بیداد، به صورت خودجوش از مسیر کراب کنار می‌رفتند تا مبادا با او برخورد کنند.

- عه وا زن و شوهر خوب به هم میاینا! یکی از یکی خنگ تر. اینا که اربابو به این اسم نمی‌شناسن ... خانومم بزن اسمشونبر!

- اســ ... مشو ... نبر ... نداریم گلم.

- ای بابا! پس اسم ارباب چیه؟

در حالی که مرگخواران به دنبال محل بستری شدن اربابشان می‌گشتند، آمبولانس جادویی حامل اربابشان پشت ترافیک حاصل از تظاهرات مشنگی مانده بود و او هر لحظه خون بیشتری از دست می‌داد.

تصویر کوچک شده


همچنان خبری از لرد نشده بود و مرگخواران در سنت مانگو ول می‌چرخیدند! مورفین به داروخانه رفته و سعی داشت مسئول مربوطه را مجاب کرده و از او مورفین بگیرد. بانز، سر جادوگری که نیمه بالایی بدنش را از دست داده بود را روی شانه اش گذاشته و او را دلداری می‌داد:

- خیلی زود باهاش کنار میای. معلولیت محدودیت نیست ... من سال هاست هیچی ندارم، هیچ مشکلی هم ندارم. باز تو برو مرلینو شکر کن که یه چیزایی داری!

کراب به بخش زیبایی رفته و از ساحره‌ای که به نظر ورم کرده می‌رسید، در مورد بوتاکس پرس و جو می‌کرد. رودلف نیز در همان نزدیکی نشسته بود و ساحره‌هایی را دید می‌زد که بدون کمالات وارد اتاق عمل شده و با کوهی از کمالات از آن خارج می‌شدند.

- آره خلاصه تو بوتاکس و لیفتینگ کارش حرف نداره ... ولی از کاشت موش اصلا راضی نیستم ... هی می‌گه صبر کن کامل که دربیاد درست می‌شه ... چی چیو صبر کن آخه! الان یک ماه از کاشت گذشته ... معلومه که این موها فره!

از قضا هکتور نیز در آن لحظه از آن بخش می‌گذشت ...

- این که غصّه نداره! معجون مو صاف کن بدم؟

کراب می‌خواست به دوستش بگوید که این پیشنهاد را نپذیرد اما جرات نداشت!

- تو ... یه الف بچه ... چطور جرات می‌کنی به ساحره با اصل و نسبی مثل من بگی ساکت باشه؟ کروشیو! یالا ... بیار پایین دستتو!

حراست سنت مانگو که توان دخالت را در خود نمی‌دیدند، با دارالمجانین تماس گرفتند تا آن‌ها در مورد بلاتریکس وارد عمل شوند.

- همراه آقای ولدمورت ... همراه آقای ولدمورت به بخش پذیرش.

لودو که مشغول بیخ دیواری بازی کردن با یک مورد قطع نخاعی بود، فرصت را غنیمت شمرد و بیخیال سکه‌های لپرکانش شد و دوان دوان خود را پیش از سایرین به پذیرش رساند تا بلکه پس از به هوش آمدن لرد، به عنوان کسی که همراهی او را برعهده گرفته بتواند به وی نزدیک شود.

- همراه آقای ولد ...
- هیس ... همراه ایشون منم! لازم نیست صدا کنید.
- لطفا این فاکتور رو ببرید صندوق و پرداخت کنید تا ایشون رو بستری کنیم. آقا! با شمام!
- بله؟ کی؟ من؟
- بله دیگه! مگه شما همراه آقای ولدمورت نیستین؟!
- من؟! نه!
- مگه الان نگفتین ...
- من فکر کردم با همراه آقای ولدبیگی کار دارین خودمو انداختم وسط!
- خوب پس فاکتور ایشون رو پرداخت کنید!
- فاکتور کیو؟!
- آقای ولدبیگی!
- ایشونم الان دارن بستری می‌شن؟ خانم من غلط کردم! من همراه هیچ ولد...ی نیستم!

تصویر کوچک شده


لرد سیاه به مانند بادکنکی که خالی شده باشد با بدنی مچاله روی تخت افتاده بود و مرگخواران از پشت شیشه به تماشای او ایستاده بودند. درب اتاق مجاور که روی سر در آن عبارت «اهدای خون، اهدای زندگی» خودنمایی می‌کرد باز شد و چند مرگخوار غرغر کنان خارج شدند.

- ساحره به خون چه ربطی داره آخه! می‌خواین نگیرین خوب بگین نمی‌گیریم ... شیریا!

- بی عرضه‌ها! این همه رگبرگ ... می‌گن رگ پیدا نمی‌کنیم! کورین!

- خون خودتون کمه! من ماه به ماه چکاپ کامل می‌کنم هیچ وقت کم خونی نداشتم!

- مشنگن که مشنگن! ارباب اینطوری رو تخت بیفته بهتره یا با خون من به حیات برگرده؟

دکتر از اتاق اهدای خون خارج شد و رو به مرگخواران کرد گفت:

- آقایون! خانوما! وضع آقای ولدمورت اصلا خوب نیست. ایشون هرچه سریع تر به خون نیاز دارن. اگر نگران ایشون هستین یه کاری بکنین.

- واشتین ببینم ... من که نمردم! اژ من بگیرین.

- شما گروه خونیت چیه؟

- اشیل شیاه! یعنی همون منفی!

- گروه خونی می‌دونی چیه شما اصلا؟!

- آهان ... خیالت تخت! خونم ناب نابه! با یه قطرش می‌ری فژا.

- ول کن آقا ... ایشون اقوام نزدیک و درجه یکی نداره؟

- اونم خودمم!


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.