هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۱۷:۵۵ سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۴
#15

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۵۹:۱۰ جمعه ۸ اسفند ۱۳۹۹
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1707
آفلاین
چند دقیقه بعد
برادر حمید رو با دستهای بسته انداخته بودنش روی زمین و همه دورش جمع شده بودند .
ریموس با عصبانیت فریاد زد :
- چطور جرئت کردی که بی اجاز وارد خونه من بشی ؟
نیمفادورا : واقعا خجالت داره .
برادر حمید : امممم مممم مممم
سیریوس : این چی میگه ؟
مینروا : خب دهنشو باز کنین دیگه .
ریموس با عصبانیت از سر جاش بلند شد و رفت چسب رو از روی دهن برادر حمید برادشت .
برادر حمید : بابا بخدا آلبوش آدرش اینژا رو بهم داد .
مینروا که صورتش به رنگ آبی درومده بود زیر چشمی نگاهی به نیمفادورا انداخت که داشت نخودی میخندید سپس گفت :
- آلبوس من از این کارا نمیکنه . آلبوس من خیلی آدم پاکیه مثل تو معتاد نیست . هیچ وقتم با آدمای معتادی مثل تو نمیگرده
هنوز حرف مینروا تموم نشده بود که برادر حمید زد زیر خنده و همه نیز با چهره های عصبی به او چشم دوختند .
مینروا : کجاش خنده داره ؟ نکنه حسودیت شده ؟
برادر حمید که از فرط خنده صورتش قرمز شده بود گفت :
- آلبوش با معتادا نمیگرده ؟ خودش یه پا ....
آلبوس: اهم اهم اهم . خب ببخسید یه لحظه من با برادر حمید کار دارم .
آلبوس که به شدت عرق کرده بود دست برادر حمید و گرفت و بدون توجه به نگاههای پرسش آمیز دیگران یکراست اونو برد توی دستشویی بغل اتاق و در و پشت سرش بست .
آلبوس با عصبانیت فریاد زد :
- مرتیکه چی داری میگی ؟ چرا جلوی بقیه میخوای بگی من معتادم ؟ بزنم نشفت کنم ؟
برادر حمید : خب آلبوش ژون معتادی دیگه . مگه دروغ میگم ؟
آلبوس با نگرانی نگاهی به در و دیوار انداخت و گفت :
- شی داری میگی شرا ژلوی خانودام این حرف و ژار میژنی ؟ میخوای از خونه بیرونم کنن
برادر حمید :
خب شی کار کنم تو مگه نگفتی بیام اینژا همه شی ژوره ؟
آلبوس با نگرانی گفت :
- آخه اون فرق میکرد ولی .... باشه اصلا من میژارم بری خوبه ؟
برادر حمید در حالی که دستش رو جلو آورده بود گفت :
- اهم اهم اهم
آلبوس : َشقدر بدم راضی میشی ؟
برادر حمید : 1000 گالیون نا قابل
آلبوس : مرد حشابی خونه و ژندگیه من روی هم رفته انقدر نمی ارژه .
برادر حمید فریاد زد :
- آی مردم این آلبوش معت......
آلبوس : باشه بابا . یه لحظه وایشا

پنج دقیقه بعد
آلبوس : آره دیگه دیدم آدم خوبیه گفتم بره
جمعیت
آلبوس : خب شی کار میکردم . دیدم واقعا نیاژ داشته
جمعیت
آلبوس : بالاخره کار اینجور آدما رو باید یه جوری راه انداخت دیگه
جمعیت
نیمفادورا که نمیتونست خندش رو پنهان کنه به مینروا گفت :
- مینروا این شهرت خیلی مشکوکه ها
مینروا در حالی که داره فکر میکنه چطوری دکتر رو بکشه :
- مثل اینکه نتایج آزمایشش اشتباه بوده
جمعیت : آره همین طوره
آلبوس : شما از کجا فهمیدین
.............


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۳ ۲۲:۳۸:۲۵



ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۱۶:۳۱ سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۴
#14

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۲ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۰۶ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
از درون مغاک!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1171
آفلاین
چند دقیقه بعد در اطاق باز میشه و مینروا همراه یک نفر وارد میشه...

مینروا: آقای دکتر جوابش تا کی میاد؟
دکتر:نمیدونم خانم!...باید خود فرد رو ببینم!

دکتر به تخت آلبوس میرسه....
دکتر:...ببینید بستگی به این داره که طرفی که مواد بهش داده درصد آتشفشانیش چقدر .... خانم آقاتون که بیهوشه!!
مینروا:واالله چه عرض کنم!

آلبوس بر روی تخت پیش خودش فکر میکنه که عمرا نتونن بفهمن که خودشو زده به بیهوشی!
در یک لحظه در یک حرکت انتحاری دکتر شروع میکنه به قلقلک دادن آلبوس!!
آلبوس:یی ها ها ها هه هه هه هه!

**دقایقی بعد**
آلبوس بر روی تخت نشسته و دکتر داره چکابش میکنه!!!

دکتر:خب عزیزم!...بگو آآآآآآ!!!
آلبوس:آآآآآآآ!!
و دکتر چوبش رو وارد گلوی آلبوس میکنه!!!
دکتر( پیش خودش): این چقدر شبیه گلوی آلبوس دامبلدور خودمونه!!!
دکتر چوبش رو از گلوی آلبوس درمیاره! و ماسکش رو برمیداره!
آلبوس:دکتر حسن مصطفی؟!!
دکتر:آلبوووووس!!!

و در یک حرکت انتحاری حسن و آلبوس همدیگر را در آغوش میکشند!
دامبل در همان حالتی که حسن رو در آغوش کشیده بود نگاهی به آرتی و هری میکنه و چشمکی بهشون میزنه


**خانه ی ریموس**
همه ی مهمون ها بعد از اتفاقی که افتاد دور میز جمع شدند.هری و آلبوس و مینروا و آرتی همراه با حسن به جشن برگشته بودند.

مینروا:...من میدونستم شوهرم این کاره نیست!..اصلا معلوم بود!
نیمفادورا:میدونی مینروا شاید آنفولانزا مرغی گرفته!...چون زیادم ققنوس بازی( بر وزن کفتربازی!) میکنه آلبوس بعید نیست!
حسن مصطفی:نه خواهرم!...آلبوس پاک پاکه!....آلبوس شد دو تومن!....اهم اهم!


ریموس: من یه تحولی رو در جمع احساس میکنم!
همه:چه تحولی؟
ربموس:احساس میکنم نصف جمع یا اسموت کردن یا نیمه اسموتن!
همگی:راست میگه ها...یعنی چرا اینطوری شده؟

ناگهان در یک حرکت انتحاری-اکشنی برادر حمید میز را هل میده و چند نفر رو از پشت صندلی هاشون به زمین میندازه و شروع میکنه به فرار کردن!!
آلبوس:بــــــگـــــیرینـــــــش!


شناسه ی جدید: اسکاور


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱ دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۴
#13

مورگان الکتوold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۳ شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۰ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 620
آفلاین
دامبلدور :اه جدا.. بگو ببینم.
ولدی:ژون تو ژورکراشکم همین ژغال های داغ وباحلن.
دامبلدور که اعصابش خورد شده بودگفت:ددددفعه ی دیگه من گذاشتین سر کار حالتون رو می گیرما.
هری:بیشاره اگه من جنشتو ژور نکونم که اژ بین میری.
دامبل:اوه ببخش غلط کردم .غلط کردم.
هری:راه نژاره .
دامبل:خواهش.
هری :چون تویی مبخشم.ولی باش فردارو ژوبرابر حشاب کنیا.
دامبل:باشه.حتما
هری:ولدی میبین.شه قدر اژم حشاب میبره.
*************سر میز شام*****************
مینروا:مرلین کجاست؟
هرماینی:تو اتاقه.
مینروا:واسه چی؟
هری:داش حمید اشموتش کرده
مینروا:نههههههههه.نهههههههههههههه
هری:شرا(چرا)شراااا.شرااااااا
دامبلدور که کم کم نیاز به جنس داشت گفت:هری فیا بیرون یه کاری دارم بات.ده ژود باش.
مینروا:آلبوس چرا این طوری شدی؟الان هر چند وقت یه بار مث هری حرف می زنی.
هری:خانوم من بهدون اشمیان میدم که دامبی ژاک(پاک)ژاکه.
مینروا:ا وا دامبل دو باید ازمایش بدی.من این جوری تو خونه رات نمدم.
دامبل:اژان(الان)نه .حالشو نژارم.
مینی:چرا خوبم داری.
دامبل:نهههههههههههههههههههههههه.
این قسمت به خاطر حمله وحشتناکی که به دامبی جون شد حذف شده .
***************یک ساعت بعد آزمایشگاه**********
دامبی با سر وکله ی شکسته ولب ولوچه ی خونی در گوشه ای از اتاق مشغول گریه کردن بود.
دامبل به هری اشاره کردوگفت:تو.تو بوژی که منو اژ راه به در کرژی .حالا هم اینجا نششتم .تا آژمایش بژم.نتیجهشم معلومه.اون همه آبرو یی که داشتم به باژ فنا رفت.
هری:حالا مشکلی نیشت .این همه وژد بلدی چیژی بلد نیشتی که آژمایش نشون نده.
دامبل:نه شه (که) نژارم.خونو که نمیشه عوژ (عوض)کرد.
هری :پش هیچ غلطی نمیتونی بکنی؟میخوای من خونمو باهات عوژکونم.
دامبل:بدبخت تو که نشف بدنت جنشه.باژ من اژتو بیترم.
هری:راش میگیا!!!!!!!!!!!
در همین لحظه آرتیکوس وارد میشه ومیگه:پاپا .می خوای من نجاتت بدم.
دامبی:تو اژ کجا میدونی ؟
ارتیکوس:یه بار با هری مشغول کار دیدمت.
دامبی:تقشیر من نبودا همش بابب رفیق نابابه.
ارتی:حالا فرقی هم نمی کنه.شما باید خودتون رو بیهوش کنین.
ادامه دارد................


تصویر کوچک شده


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۱۵:۰۷ سه شنبه ۹ اسفند ۱۳۸۴
#12

آناکین مونتاگ old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۴:۵۸:۵۸ یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۰
از 127.0.0.1
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1403
آفلاین
صدای جیغ بنفشی از توی حموم خونه ی لوپین میاد
هری که تو آلم نشه گی داشت به ولدمورت که تازه سر منقل اومده بود بفرما میزد یه دفعه از جا میپره
به ولدی میگه:میبینی داداش نمی شارن آدم تو حال خوش باشه ها
بعد داد میزنه:آبژی (آبجی)گرنژر بپر ببین شی بو شدا (صدا) داد شیگر (جیگر)
بعد روشو به ولدی میکنه میگه:تو بکش داداش حالشو ببر دیگه جنش به این خوفی گیرد نماید ها
______________________________

دم در حموم هرمیون با خودش میگه آخه کی بود از تو حموم داد زد
شاد درست نباشه من برم تو حموم بزار این دامبل رو صدا کنم اون بهتر میدونه چیکار کنه

بعد داد میزنه:عمو آلبووووووووووووووووووس بیا

دامبل هم در عرض 3 سوت دم در حموم حاضر میشه از هرمیون میپرسه

چیشد عموجون سوکس (سوسک) دیدی
هرمیون با خودش میگه این دامبل از کی تا حالا اینجوری شده نکنه این هری رو بدبختش کرده باشه

دامبل میگه نه بابا من که به هری کاری نداشتم خودش منو اورده تو این خط ها حالا اگه به منیروا چیزی نگی یه جایزه ی خوب پیش من داری

بعد میپرسه :حالا چیکار داشتی صدا کردی
هرمیون میگه یه نفر از این تو داد زد

دامبل هم بدون اینکه منتظر حرف دیگه ای بشه چوب دستی رو در میاره با یه ضربه درو باز میکنه وارد حموم میشه

که یهو میبینه برادر حمید وسط حموم واساده یه نفر با کله ی اسمت شده یه لنگ به خودش بسته جلوی برادر حمید نشته روی یه صندلی برادر هم میخواد ریش طرف رو اسمت کنه
دامبل میگه : این دیگه کیه حمید
که یه دفه همون مرده میگه:آلبوس دیگه من رو نمیشناسی مرلینم دیگه
دامبل یه نگاه به دوربین بعد میگه
پس چرا اینطوری شدی
مرلین میگه : این برادر حمید داره کله ی من رو اسمت میکنه میگه مد شده
دامبل تا میخواد جواب بده از پایین صدا میکنن:ناهار حاظره

دامبل هم جواب رو بی خیال میشه به سرعت میره سر میز
لیموس میگه:هری بدو غذا سرد میشه ها

هری هم جواب میده :الن میام داداش تاژه ژوغالش گرم شده

بعد دامبل با یه عملیات انتحاری میپره وسط اتاق که باز هری میگه

آلبوش یه دقه بیا این ولدی می خواد یه چیژی در باره ی هوژوكش بگه
.....



Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۴:۰۶ سه شنبه ۹ اسفند ۱۳۸۴
#11

آرتیکوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۸ دوشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۱۵ جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۷
از کاخ سفید پادشاهان در کوه های سفید سرزمین رویاها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 431
آفلاین
برادر حميد:به به به!جناب مرلين خوش نور!ميبينم كه عنايت فرموده و تبارك اليه شده و نور بيشتري ميتابانيد!(جايش را شما دانيد)السلام و بركات عليه آن!!به به به!
و يه نگاه هوسناك و ناز به مرلين مي اندازه كه مرلين هم يه ابرو كج ميكنه و راهشو ميگيره كه بره كه يهو گليدي ميپرسه وسط ايندو!
-ابرو تو كج نكن برام......دارك حاجي خان يارمه!نيا اين همه اشوه برام......دارك حاجي خان يارمه
و بعد شروع به خوندن يه شعر خواننده معروف ميرتل گريان كرد.يه عده دخترهاي قد و نيم قد و بيريخت و خوشكل كه با مدل موي جديد گليدي بسيار حال كرده بودن شروع كردن به جيق زدن و منتظر تنفس مصنوعي بعد از تمام شدن شعر شدن.در همين حال چند تا زن:
-آها ... آها!آها ... آها!!آقايون دست...
آقايون:چشم.....حالا برعكس خانوما دست...
چند نفر جيق بنفش كشيدن و محيط بنفشي شد و چند نفر كارشون به خاطر بمب شيميايي بعضي ها به سنت مانگو كشيده شد و با كمال تعجب ملت متوجه غيبت مرلين به اتفاق برادر اسلامي ما نشده بودن!!!

××كمي آنطرفتر××
آرتيكوس و هرميون و پانسي و داركو و آنيتا و رون و نينا و مونتاگ و.... دور هم جمع شده بودن داشتن شعر يه چيز(!) دارم مستطيله رو ميخوندن!

××كمي از كمي آنطرفتر××
هري يه پك از زهرماري(چيزي كه ليلي بهش ميگه!)ميكشه و دود ميشه هوا.دودش توي هوا به شكل فنجان و مار و... در مياد.
هري يه آه ميكشه و ميگه:آه...آخ ولدي كه الهي به ژوز خوش نشيني...ما رو قييوني كردي باب....شد(صد)تا هوژوكش دژ كردي اژ خودت...من تو ژو وكشم...وژي باشه بژاي بعد....حايا(حالا)حال نداژم..
جيني با صورت گريان و پر از غم كه با نگاهي پر از عشق ميپره وسط حرف هري و ميگه:هري...هري...تو رو خدا...من با تو هم... خودم نجاتت ميدم...هري...هوي..با تو هم هري...هوي...بيداري يا خوابي؟ديگه به حرف من گوش نميدي؟
هري:ها!!شي؟شرا...شرا گوش ميدم!خدا شورو از آسمون برام آورده...فقط يه ذره خوابم مياد ژون تو...خوررررر...پفففففف....خوررررر...پففف
و بعد به خواب عميقي فرو رفت....

××خيلي دورتر،در آشپزخانه××
مينروا و تانكس و چند تا زن ديگه نشسته بودند و سيب زميني پوست ميكندن و صحبتهاي آداسي رو شروع كرده بودن:
-آره خواهر اين آلبوس كه خداي شوهره...از وقتيكه كه رئيس سازمان ملل شده ها...هر روز يه جواهر برام مياره كه فقط اندازه الماسش اندازه خونمونه!
-واااااااااااا!مينروا جون!پس چطوري تميزش ميكني آخه؟
-با نبوغ پسرم!آرتيكوس!!مياد يه عملياتي فاضلابي روي جواهره اجرا ميكنه كه رنگ سبز جواهرم از رنگ قبليش سبزتر ميشه!!
-كاشكي منم هم يه شوهر و پسر مثل تو داشتيم...اين ريموس كه خاك بر سرش بكنم هنوز نتونسته با دسترسي به مديريت يه سياره بخره!منظورم اين سياره هاي بيكلاس منظومه شمسي نيست ها!نه خارج ميخوام ولي همش ميگه پول ندارم...اااا واااا!خورشت اژدهام روي گاز سر رفت.نميدونيد كه چقدر خوشمزه شده!اگه بخوريد انگشتانتونم با پنجه اژدهاهه ميخوريد...
كه ناگهان....


آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۸:۵۷ دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۴
#10

آناکین مونتاگ old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۴:۵۸:۵۸ یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۰
از 127.0.0.1
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1403
آفلاین
گیلیدی که بعد از اون عملیات انتحاریداشت یه حالی به بدنش میداد ناگهان صدای جیغ انیتا رو میشنوه
در اثر برخور ای اصوات با گوش گیلیدی یه حالتی شبیه به کپ کردن به اون دست میده(البته درستش یه پله اون ور تر از کپ کردنه)
گیلیدی که بعد از برخورد امواج صوتی دچار قلب گرفتگی لحظه ای شده بود
روی یکی از صندلی های آشپرز خونه میشینه
آنیتا که این وضع گیلیدی رو دیدیه بود دست از جیغ کشیدن برداشت و خواست یه لیوان آب بده دست گیلیدی که یه دفعه برادر حمید وارد آشپز خونه میشه

برادر حمید:آنیتا بدو برو پیشه ننه منیروا ت کارت داره

آنیتا به سرعت خارج میشه
حالا فقط برادر حمید و گیلیدی توی آشپز خونه بودن

بادر حمید:این چه حرکاتیه که تو انجام میدی

گیلیدی که بعد از اون جیغ حالتی شبیه به افراد ((چت مخ)) رو داشت
گفت نیدونم

برادر حمید هم با یع حرکت انتحاری دیگه یه دونه تیغ ژیلت رو از زیر عمامه ش خارج میکنه یه لبخند ناجوری به گیلیدی میکنه میگه
این حرکات فقط یه نتیجه بیشتر نداره اونم یعنی((اسموت))

گیلیدی که بعد از شنیدن این حرف به تته پته افتاده بود گفت

ج ج ج جون آ آ آ لبوس نکن این ک ک کار و ....آخ

درست وسط این حرف بود که برادر حمید عملیات رو شروع کرد

تازه سمت چپ کله ی گیلیدی رو اسموت کرده بود که در آشپز خونه با شدت واشد
و ولدمورت بعد از انجام یه عملیات انتحاری دیگه وارد آشپز خون شد
(والا ما که نفهمیدیم اینا اومدن خاله بازی یا رزمایش)

ولدی یه نگاهی به کله ی نیمه اسموت گیلیدی میکنه به برادر میگه
با این بد بخت چیکار داری اگه راست میگی بیا من رو اسمت کن

لحظه ای بعدولدی از این حرف خودش پشیمان میشه چون برادر حمید
کله ی نیمه اسمت گیلیدی رو بیخیال میشه میره سراق ریش ولدی

یه از حدود دو دقیقه که ریش ولدی هم به صورت ((خفن اندر خفی)) اسمت شده بود

صدای هری پاتر از تو اتاق میاد که:
داداش حمید داره شیکار میکنی بیا شر شفره شام شرد شد ها

برادر حمید که شام رو فراموش کرده بود فوری از آشپز خونه خارج میشه
ولدی وگیلیدی هم که از اساتید چتر بازی با مانع بودن به قیافه ای نیمه اسمت به طرف سفره ی شام هجوم میبرن

که ناگهان وسط راه به مرلین برخورد میکنن که تازه از توالت اومده بود بیرون و میخواست بره سر شام....



ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۰:۳۵ دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۴
#9

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۲ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۰۶ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
از درون مغاک!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1171
آفلاین
دامبل و خانواده در طرف دیگر خیابانی که خانه ی ریموس و نیمفادورا آنجا بود ایستاده بودند.

ولدی:خب بچه ها دستتونو بدین به عمو ولدی از خیابون ردتون کنه!
دامبل: ولدی هم اینقدر خاله باز؟!

دامبلدور و خانواده به همراه ولدمورت به دم در خونه ی ریموس و نیمفادورا میرسن.از درون خونه صدای سوت بلبلی و صدایی شبیه به بوغ شیپور میومد!

تق تق تق....

در خود به خود باز میشه و دامبلدور از در وارد خونه میشه....
دامبلدور به عنوان اولین نفر وارد سالن میشه و همه ی نگاهها به سمت اون میچرخه....

ریموس:به ببین کی اومده!....سلام آلبوس!....خوش اومدی...
ماندانگاس:سلام!....چه سنجاق سینه قشنگی داری آرتیکوس!...ببینمش!
لحظه ای بعد سنجاق سینه ی آرتیکوس دودره شد!!!

در همون حال که هرمیون و برادر حمید هم به سمت آلبوس میان...
دامبل:سلام هرماینی!...بیا بقل عمو!!!
و در همان حال که خم شده بود تا هرماینی را بقل کند برادر حمید سرعت بیشتری میگیرد و از پشت بوووووووووووق!!

***چند دقیقه بعد***

مادام پامفری:آها...درست شد!!
آلبوس در حالی که از تختخواب مخصوص مهمانهای خانه ی ریموس بلند میشد بانداژهای بدنش را وارسی کرد که یک موقع سوراخی باقی نمونده باشه که برادر حمید رو هوسی کنه!!!

دامبل دوباره وارد سالن اصلی خونه شد که جمعیت یک صدا با هم شروع کردن به شعار دادن:
-دامبل باید برقصه...از مینروا نترسه!......دامبل باید برقصه از مینروا نترسه!!

ناگهان دامبلدور در یک عملیات انتحاری جوگیر میشه و با همون حالت درد عضلات بدن شروع میکنه به بندری زدن در وسط جمعیت!!!!!

تررررررررررررررررق!!!!!!

در خانه از جایش کنده میشه و در حالی که همه نفسهاشون رو در سینه حبس کردند گراپی با هیکل گندش وارد میشه....

-عالیجناب دارکی حاجی وارد شد!!!
ناگهان حاجی با قدمهای کوتاه وارد میشه....
حاجی نگاهی به جمعیتی که در حال رقص خشک شده بودند میکنه و میگه:اگه میدونستم اینقدر بی ناموسیه نمیومدم!...ولی حالا چه میشه کرد.آزادید!!


**چند دقیقه بعد**
مجلس گرم گرم بود!!!:banana:
سیریس در وسط سالن در حال هلیکوپتری زدن بود!
در گوشه ای از سالن هری و کینگزلی بساط رو راه انداخته بودند!
کینگزلی:هری ژون نژرت درباره اینکه بریم وشط برقشیم شیه؟!!من دلم واسه هلیکوپتری ژدن تنگ شده!
هری:کی حال داره بره این همه راهو!
کینگزلی:راشت میگی!...بزن دوباره بریم تو کارش!


بعد از یه ساعتی شام آماده شد و همه پشت میز نشستند...
ریموس:به نظرم میاد جای یکی خالیه!
همه به اطراف میز نگاه کردند و نگاهشان بر روی یک صندلی ثابت ماند....دامبلدور!

همگی با هم سرشان را به سمت وسط سالن چرخاندند و دامبلدور رو که داشت با چشمهای بسته بندری میزد رو پیدا کردند!!



**در آشپزخانه**
نیمفادورا:آنیتا دستت درد نکنه....بعد از شام باید سریع کیک رو بیاری
آنیتا:خواهش میکنم....حتما!

نیمفادورا از آشپزخانه به سمت میز شام میره و آنیتا شروع میکنه به گذاشتن شمع بر روی کیک...
آنیتا به سمت ظرفشویی میره تا دستاشو بشوره که ناگهان صداهایی از سمت شیر آب میشنوه....

قلپ قلپ قلپ ماچ ماچ قلپ قلپ ماچ ماچ قلپ قلپ.....

آنیتا:یعنی این صدای چی میتونه باشه؟
در یک عملیات انتحاری گیلیدی همراه با یک قطره آب از درون سوراخ شیر آب بیرون میفته و.......... :bigkiss:

آنیتا شروع میکنه به جیغ کشیدن!!!

---------------------------------------------------------------------------
خاله باز خودتی و جد و آبادت!!!!


شناسه ی جدید: اسکاور


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۲۱:۵۲ سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۸۴
#8

آنیتا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1325
آفلاین
که یهو آلبوس با زرنگی ریشه های قالیچه رو میگیره و میچرخونه توی یه کوچه دیگه...
ولی بزمجه هم میپیچه توی کوچه و میگه:
_ بیبو.....بوبی.....به نام رفیق دراکو، ایست!!!!
آرتی که حسابی کلافه شده بود به آنبتا گفت:
_ آه......نمیگی اون عروسکه رو کجا انداختی؟؟
آنیتا قیافشو کج و کوله کرد و گفت:
_ آه.....این بزمجهه چه سیریشیه!!!.....انداختمش تو بازیافتی!!!....حالا ولش کن.....میگم بیا اینو از هستی ساقط کنیم!!!
آرتیکوس با خوشحالی گفت:
_ یعنی چه جوری؟؟؟
_ صب کن.....
بعد رو به دامبل گفت:
_ بابا.....قالیچه رو به قالیچه ب اون نزدیک کنین!!!
دامبلدور در حالی که گیج شده بود میگه:
_ آخه چرا؟؟.....که ما رو بگیره؟؟!!!
_ نخیر.....ما اونو بگیریم!!!
ولدی نگاه مشکوکی به اوناها میکنه و میگه:
_ هوممممممممم......آلبوس بچه هاتم مشکوکن!!!......بده من ریشه رو!!!
و ریشه رو از دست دامبلدور میگیره و به قالیچه ی بزمجه نزدیکش میکنه.
بزمجه داد میزنه:
_ صب کنین تا حالتونو بگیرم!!!.....
آما آنیتا پیش دستی کرد و با یک حرکت انتحاری پرید روی قالی بزمجه.
مینروا داد زد:
_ آنی......برگرد....الان یه بلایی سرت می یاره!!!
بزمجه هم قیافشو درهم برهم کرد تا مثلا ترسناک بشه!!! اما آنیتا پوزخندی زد و پس گردن بزمجه رو گرفت و کشیدش بالا. بزمجه دست و پا زنان گفت:
_ آهای....ولم کن.....اوی.....
_ دوهاهاهاهاها........چتریوس بزمجیوس!!!!
یهو بالای سر بزمجه یک چتر ظاهر شد و آنیتا هم اونو از اون بالا انداخت پایین:
_ یا ها ها های ......اوهوی هو......ووی.....یا ها....هی.....
آنیتا با خنده داد زد:
_ آرتی!!! بپر اینور!!!
آرتیکوس در حالی که ابروهاشو مینداخت بالا گفت:
_ اهه؟؟....چرا بیام؟؟؟
آنیتا محکم به پیشانیش کوفت و داد زد:
_ این یکی با سرعت تره!!! مال جووناست!!!!
آرتیکوس که با شنیدن کلمه ی جوون ها، شارژ شده بود، با یک جهش خودشو انداخت روی قالیچه و فریاد زد:
_ وعده ی ما، خونه ی لوپین!!!!
مینروا عصبانی گفت:
_ برگردین اینجا.....زودباشین....
اما:
ویژژژژژژژژژژژژژژژز.......
قالیچه ی پر سرعت بزمجه، خیلی سریع بود و اون دوتا در حالی که ویراژ میدادند، از اوناها دور شدند. و اوناها رو با قالیچه ی پت پتوی ولدی تنها گذاشتند!!!
ولدی غر زد:
_ اگه منم جوون بودم.....
دامبل در حالی که تایید میکرد گفت:
_ ها...حیف شد!!!
پت پت پت (صدای قالیچه!!)
و بعد از حدود 10 دقیقه به خانه ی لوپن رسیدند و آرتیکوس وآنیتا رو منتظر خودشون دیدند.
آرتیکوس با عصبانیت گفت:
_ آه......چقدر دیر کردین.....الان 7 دقیقه ی که منتظرتونیم!!!!
مینروا با خشانت به سمت آن دو رفت و گوشهاشونو کشید و بلند گفت:
_ حالا برای من قالیچه بزمجه سوار میشین؟؟!!!
آنیتا و آرتیکوس پیچ و تاب خوران، همراه با نالا و التماس گفتند:
_ اوی مامان......نکش......غلط کردم.....آی.....
_ آآی.....آی....مامی....جون آنی ولم کن......قول میدم....اوخ.....دیگه نکنم.....وای....
مینروا نگاهی عاقل اندر سفیهی به اون دوتا انداخت و و بعد از مدتی ولشون کرد.
آرتیکوس در حالی که گوششو می مالید گفت:
_ اوخ.....ولدی جون من نخند.....خیلی.....ااا؟؟!!!
آنیتا با تعجب ادامه داد:
_ آخ.....عمو ولدی؟؟.....این ریشها چین توی صورتتون؟؟.....وای!!!!
دامبل نگاهی به ولدی انداخت و گفت:
_ دهه!!!.....تو کی ریش داشتی که من نمیدونستم؟!!!
ولدی آب دهانشو با صدا قورت داد و گفت:
_ هه هه.....هیچی....هیچی....نمیدونم چرا...!!!!!


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۲:۱۳ سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۸۴
#7

آرتیکوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۸ دوشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۱۵ جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۷
از کاخ سفید پادشاهان در کوه های سفید سرزمین رویاها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 431
آفلاین
ولدی با آلبوس و خانواده سوار قالیچه رهسپار خونه ریموس شدن ولی ناگهان در وسط زمین و هوا...
بیق بوق دینگ بین....بیق بوق دینگ بین...
صدای آژیر قالیچه پلیس جادوگری درآمد!!(چیه؟جادوگرا هم پیشرفت میکنن خب ) و یه مردی با ردایی که جلوش نوشته بود "L"(مخفف Lizardو به معنی بزمجه) ترکش نشسته بود و یهو از روی قالیچه بلند میشه و میگه:من بزمجه مرد ام(I'm lizard man)
آرتیکوس با شنیدن این حرف از اون مرد با حالتی آرزومند رویش را به آلبوس کرد و گفت:اااا...بابا!بابا!...بزمجه است...یادته چقدر کارتنشو دوست داشتم...آه...
و بعد رویش را به خواهرش کرد و گفت:آنیتا عروسکشو هنوز داری...کاشکی میاوردی یه امضا میگرفتیم...
آنیتا:نه!دو سال پیش پای باربی منو به خاطر غیر اسلامی بودن لباسش کند!!منم انداختمش توی جایی که باید میرفت!!
آرتیکوس با کنجکاوی پرسید:کجا؟
که ناگهان بزمجه مرد گفت:ها!مجری قانون شما جنایتکارا رو میگیره و تحویل شیر دریایی دراکو میده!!!
آلبوس رو به بزمجه:به جان دو پچه و زن خوشگلم من نبیدم ...این ولدی بود..این ولدی سواری زور وداد!!جنایتکار هم خود پدر مارش بید!!
ولدی با عصبانیت لباس آلبوس را میکشه و میگه:بشین ببینم آلبوس
و بعد چوبدستی شو به طرف بزمجه میگیره و میگه:اجی مجی لاترجی الان از خنده وترکی!!!
ولی طلسم اثر نمیکنه...ولدی روشو به آرتیکوس میکنه و میگه:الهی سقط وشی تو پسر همینجا...تو هم مثل فرد و جورج اینقدر خوشمزه شدی که طلسم الکی یاد آدم میدی!...آوادا..
آرتیکوس این وسط گفت:من نبودم!!!ویدا بید!!توی کتاب چهارم به طور اسلامی بهم یاد ودود(برره ای گذشته فعل"داده بود")!
که یهو آلبوس با زرنگی ریشه های قالیچه رو میگیره و میچرخونه توی یه کوچه دیگه...

--------------------------------------------------------------------------
ادامه دارد....
بعد دقت کنید که همون عروسکه الان بزمجه من شده و نکته ای که باید معلوم شه اینه که آنیتا اون عروسک رو کجا انداخته بوده؟!
بعد اگر بد شد معذرت میخوام چون من طنزم زیاد خوب نیست.
مرسی
آرتیکوس...فرزند خلف پدر آلبوس(آخ چقدر خاله بازی حال میده!)و سر به هوا برای مادر مینروا(من توی عمرم همیشه پرسیدم اینا چطوری با هم کنار اومدن؟ )و برادری موذی برای خواهر آنیتا(بهش نگید ها وگرنه با ماهیتابه(بگذریم که از کجا میاد!!)میزنه توی وسط هستی و وجودم:chomagh: )


ویرایش شده توسط آرتیکوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲ ۲:۴۶:۳۸

آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۹:۴۸ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۴
#6

آناکین مونتاگ old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۴:۵۸:۵۸ یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۰
از 127.0.0.1
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1403
آفلاین
خوب به نظر من دوست دامبل بهتره که ولدمورت باشه!!
_____________________________________________________

دامبلدور یه نگاه به بقیه میکنه اون ها هم با تعجب به اون نگا میکنن
بعد دامبلدور دوباره زنگ میزنه این بار یکی از پشت ایفون میگه اومدم البوس یه دقیقه صبر کن دیگه بابا

بعد از چند دقیقه که دامبل و خانوادش دم در تو کف بودن ناگهان درباز میشه و یه مرد قد بلند با صورت و دماغ عجیب غریب جلوشون وای میسه

دامبل میگه سلام تام حالت خوبه
تام هم میگه ای بدک نیستمتو چطوری
بعد قبل از اینکه منتظر جواب بمونه روشو به طرف زن و بچه ی البوس میکنه و مشقول سلام علیک با اونا میشه
دامبل هنوز تو کف بود که چرا این ولدمورت داره گدایی میکنه این که وضعش خوب بود کهناگهان چشمش به چوب دستی ولدمورت می افته
با تعجب میگه که تام تو چرا داری گدایی میکنی ولدی هم میگه خوب راستش از وقتی که این دارکو وزیر شده نون مارو اجر کرده دیگه نمیشه از کسی پول زور گرفت واسه همین هم ما باید از یه راه دیگه کسب درآمد کنیم دیگه

منیروا میپرسه این همه راه حالا چرا گدایی
ولدی هم جواب میده خوب بعد از این که با چند تا از بچه ها مشورت کردم مانداگاس این پیشنهاد رو داد منمدیدم زیاد بیکار موندم قبول کردم
دامبلدور تا دهنش رو باز کرد که یه چیزی بگه آنیتا وسط حرفش پرید و گفت
بابا داره دیر میشه ها
دامبل هم گفت راست میگه همه روی جارو هاتون
ولی تام گفت با جارو نریم بهتره صبر کن من یه وصیله ی بهتر دارم
بعد زود پرید تو خونه و با یه قالیچه پرنده برگشت
دامبل گفت مگه این ها غیر قانونی نیست
تام گفت درسته ولی خیلی تند تر از جارو میره
تازه این موقع (7 بعد از ظهر جمعه ) کجا ی خیابون مامور وزارت خونه هست که گیر بده
بعد همه با هم سوار قالی شدن و راه افتادن








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.