هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۳ پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۴
#25

هوكيold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹
از مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 271
آفلاین
آن ها صداي وود را شنيدند كه با آسودگي شروع به صحبت كرد: وود چند نفر رو داره مي بينه كه اومده‌ن توي خونه‌اش... وود نمي دونه اونا اين جا چي كار دارن...
صداي خشن شكلبولت از پائين به گوش رسيد كه گفت: اربابت كجاست؟
وود: وود نمي دونه كه اربابش كجاست... وود توي خونه تنهاست...
صداي فرياد خشم نيكل به گوش رسيد... و صداي فرماني كه به بقيه مي داد... او به آن ها گفت كه آن اتاق را ترك كنند زيرا او مي توانست به تنهايي آن جا را بگردد...
وقتي صداي چند جفت پا به گوش رسيد كه دور مي شدند، 5 مرگخوار صدايي شنيدند.. صدايي كه به نظرشان خيلي شبيه طلسمي بود... شبيه طلسمي مثل طلسم فرمان...
قلب لوسيوس در سينه فرو ريخت... فكر اين جايش را نكرده بودند... آن ها نمي دانستند كه يك كارآگاه درجه‌ي 1 مي تواند به قدري خشمگين شود كه دست به چنين كاري بزند...
صداي پچ پچي آرام از پايين شنيده شد و صداي فرياد نيكل كه مي گفت: مامورا... هم بريزين بالا...
صداي قدم هاي سريع و خشني از پله ها به گوش رسيد... صداي دويدن و بالا آمدن...
در اتاق دراكو با چنان شدتي باز شد كه يكي از لولاهاي آن شكست... 9 مامور به سرعت داخل پريدند و چوبدستي هايشان را در هوا به نقاط مختلف نشانه گرفتند...
از ميان در، وود و در پشت آن، كينگزيلي شكلبولت به داخل آمدند... چشمان وود حالتي غير عادي داشت و كاملا تهي و بي روح بود... او گفت: وود نمي دونه كه اربابش كجاست...وود نمي تونه اون رو ببينه...
همه‌ي مامورين فريادي از خشم سر دادند... ناگهان ديدالوس ديگل با انگشتش پنجره‌ي باز اتاق را نشان داد و گفت: شايد... شايد از اون جا فرار كرده‌ن...
تانكس به آرامي گفت: نه... نمي تونن فرار كنن... بيرون تحت نظر 15 تا از كارآگاه ها و وزارت خونه‌اي هاست...
استرجس پادمور گفت: خوب اگه نامرئي شده باشن خيلي راحت مي تونن فرار كنن.
نيكل كه خيلي خشمگين شده بود، براي اين كه ديگران نفهمند او طلسم فرمان را روي وود اجرا كرده،در ذهن خود به او دستور داد به پايين برود و اگر مرگخواران را پيدا كرد به او خبر بدهد...
چند لحظه در سكوت گذشت... ناگهان تانكس گفت: ميرنز كجاست؟ اون رفت كه آشپزخونه رو بگرده، شايد صداي تو رو نشنيده... كرمن و جانسون هم توي زيرزمينن فكر كنم...
صدايي از پشت به گوش رسيد: نه.... من صداتون رو شنيدم... اومده‌ام هديه هام رو تحويل بدم...
همه‌ي كارآگاه ها به سمت صدا برگشتندو لوسيوس مالفوي و سوروس اسنيپ را ديدند كه در هوا معلّق اند و دست و پايشان بسته، و بيهوش اند..........


به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸ چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۴
#24

فایرنزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۵ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۱
از جنگل ممنوعه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 253
آفلاین
گرن جان...پارازيت نفرست لطفا...!!!
_________________________________________________
دراكو، سيوروس، لوسيوس،بلا و نارسيسا، همه در حال تفكر بودن...بعد از يك دقيقه سكوت كامل، كه فقط صداي هق‌هق جن‌خوانگي از طبقه‌ي پايين اون رو مي‌شكست، بلا بالاخره به حرف اومد و گفت:چاره‌اي جز مخفي شدن نيست، لوسيوس...بايد ببينيم دست سرنوشت ما رو كجا مي‌رسونه...
لوسيوس، كه از مرگ‌خوار درجه‌ي يكي مثل بلا، انتظار ديگري هم نداشت، دهانش را باز كرد كه چيزي بگويد، ولي بار ديگر بست...باز هم باز كرد، ولي اين بار هم حرف سيوروس باعپ بسته شدنش شد...سيوروس گفت: بلا راست مي‌گه لوسيوس...بايد مخفي شيم...فقط زود باشين...
همه‌ي آنها، بلالاخره با نشانه‌ي موافقت، سرشون رو تكون دادند، و بعد، با قدم‌هايي سريع و بلند، به طرف پله‌ها شروع به حركت كردند...پس از چند ثانيه، پله‌ها را بدون اينكه حرفي بينشون رد‌وبدل بشه، طي كردند، و در حالي كه تمامي تلاششون رو به كار مي‌بستن تا بتونن دردشون رو ناديده بگيرن، شروع كردند به حركت دادن چوبدستي‌هايي كه محكم در دست گرفته بودند...با حركت چوب‌دستي‌ها، خون‌هايي كه در و ديوار رو پوشونده بودند، پاك مي‌شدند، و خرده شيشه‌ها، از زمين جمع مي‌شدند...
بعد، بلا و سيوروس و لوسيوس، با جسدها ور رفتند، تا بتونند اونها رو نامرئي كرده، در جايي قائم كنند،و نارسيسا هم دستورات لازم رو به وود داد...سيوروس، مي‌خواست طلسمي رو اجرا كنه كه مانع از راست‌گويي جن با خوردن معجون راستي بشه، كه در همون موقع، دراكو از جاش پريد و براي چندمين بار توي اون روز، رنگش مثل گچ شد...وقتي بقيه هم نگاه او را دنبال كردند، خيلي زود متوجه شدند كه اين بار، اين واكنش دراكو، مربوط به بيماري نيست...بلكه...
بيرون قصر، در ميان قطرات درشت باران، و در اثر تابش نور ضعيفي از خيابان، سايه‌هايي ديده مي‌شد، كه داشتند با سرعت به سمت قصر مي‌اومدند...كارآگاه‌ها...!
همه‌ي آنها، دست و پايشون رو گم كردند، و شروع بع دويدن به سمت پله‌ها كرده بودند، كه سيوروس يك‌هو سرجاش ايستاد...وقتي بقيه، با نگاه‌هايي كنجكاوانه به او نگاه كردند، او به روي زمين، كنهر مبل‌ها اشاره كرد... گويي نمي‌توانست حرف بزند، چون كارآگاه‌ها مي‌شنيدند... روي زمين، رو خرده شيشه‌هاي باقيمانده، مكنير، بيهوش افتاده بود...آن‌قدر درگير مسائل بودند، كه به كلي وجود اون رو از ياد برده بودند...سيوروس، زيرلب گفت: لوكوموتيو...!
مكنير، در هوا معلق شد، و در حالي كه توسط اسنيپ كنترل مي‌شد، همگي شروع به دويدن به طبقه‌ي بالا كردند... مي‌دانستند وقتي براي انجام كاري كه مي‌خواستند روي وود انجام دهند، باقي نمانده...جن، با چشم‌هايي پر از اشك، جلوي در ايستاده بود، و به آنها نگاه مي‌كرد...قبل از اينكه آخرين نفر، بتواند داخل اتاق دراكو بشود، در با صداي ترق بلندي شكست، و لشكري از كاراگاه‌ها به درون حمله‌ور شدند...در يك چشم به هم زدن، بر وود كه در اثر برخورد در با او، به عقب پرتاب شده بود، مسلط شدند...
كينگزلي شكلبولت فرياد زد: بدوين...زود باشين...پيداشون كنين... ديدالوس، تو همراه استرجس، بدو زيرزمين...زود...تانكس، تو با كرمن و جانسون برين حياط رو بگردين... راتد، تو هم همراه من، بيا طبقه‌ي بالا...بقيه هم هر جا خواستين پخش شين...در ضمن، نيكل تو هم مراقب اين جن باش و ازش پرس و جو كن...خب ديگه...زود باشين...
همه شروع به دويدن در جهات مختلف كردند...جست‌وجو آغاز شده بود... همه در حال تلاش بودند...و در اتاق دراكو، سكوت كامل برقرار بود...پنجره‌ي اتاق باز بود، و پرده‌ها در هوا شناور بودند...ولي، مرگ‌خواران، در نقاط مختلف كمد، نامرئي شده، و منتظر بودند...


تصویر کوچک شده


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۴
#23

لوسیوس مالفوی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۳۹:۵۴ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 817
آفلاین
لوسیوس دست دراکو رو میگره و اون رو با خودش میکشه و به پشت دیوار اتاق میبره...
نارسیسا : داره بهش چی میگه سورس؟
سورس: نمیدونم.... بهتره عجله کنیم احتمال این که هر لحظه بریزند اینجا هست.
لوسیوس به هم دراکو وارد اتاق میشه چهره دراکو خیلی مسمم به نظر می اومد و هیچ شباهتی به چهره چند لحظه قبل او که داشت گریه میکرد نداشت.
لوسیوس: من تصمیم گرفتم از اینجا برم !!
نارسیسا:چی ؟!! مگه دیوانه دشی لوسویس میخوای دوباره برگردی به اونجا؟
لوسیوس من چاره ای ندارم من باید هر طور شده خودمه به مرکز شهر برسونم اونجا باید با یکی ملاقات کنم ...این خیلی مهم است...!
نارسیسا: نه تو هیچ جا نمیری!! من نمیخوام دوباره از تو دور بشم لوسیوس میفهمی چی میگم...تو نباید ما رو ترک کنی.
لوسیوس که گیچ شده بود و دوره سره خودش میچرخید...
لعنت بر این زندگی!! دیگه خسته شدم !!

لوسیوس: سورس تو یه فکری کن.

سورس: بازم میگمفکر میکنم که باید از جادوی مخفی شدن استفاده کنیم تا اگر اومدن ما رو نبینن ! باید همین جا مخفی بشیم ... راه فرار نداريم ... مسلما میان تو قصر که ما رو پیدا کنن ...

لوسیوس این خیلی احمقانه است ما باید تا کی خودمون رو تو قصر مخفی کنیم آخرش چی همین جا فسیل بشم؟
نارسیسا که حالا داشت گریه میکرد: تو م..میگی..چ...چیکار ک...کینم؟
لوسویس: هیچی به مغزم خطور نمیکنه کاملا گیج شدم....
--------------------------------------------------

ادامه دهید....
خوب این پست فقط برای کش دادن داستان بود تا به لذت داستان کمک نکنه!! بببخشید کمک کنه.


ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۱۶ ۲۰:۰۴:۵۸

جادوگران گذشته ، حال و آینده منه...


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۸ چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۴
#22

دراکو مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۶ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۳:۲۶ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۶
از وزارت سحر و جادو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1030
آفلاین
سوروس از زير زمین قصر وارد شد و یک شیشه در دست داشت .
دراکو : سوروس آخه چرا این کارو میکنی ؟ ما باید عجله کنیم ! مثل دفعه قبل مامورا از راه میرسن الان . دیگه حوصله جنگ رو ندارم .
لوسیوس : دراکو !!! سوروس چیه ؟ اون هنوز استاد تو هستش !!
دراکو با شنیدن این حرف چنان رنگش عوض شد که نارسیسا از شدت ترس جیغ بلندی زد . لوسیوس هم ناغافل فريادی زد !!
دراکو تعادلش رو از دست داده بود و روی زمین افتاده بود ! به نظر میرسید که سرش به شدت گیج رفته و اصلا حواسش به دور و بر نبود . احساس میکرد که زمین داره به دور سرش میچرخه !
سوروس دست از وود کشیده بود و حالا بالای سر دراکو حاضر شده بود .
نارسیسا : دراکو !!!! پسرم ... دراکو ... چت شد یه هو !!
دراکو چهرش مثل گچ سفید شده بود و نای حرف زدن رو هم نداشت و هنوز سرش به شدت گیج میرفت .
لوسیوس : پسرم !! چیزی نگفتم که ... بلند شو پسر !!
بلا چنان تحت تاثیر قرار گرفته بود که دردش رو از یاد برده بود .
لوسیوس : نارسیسا آروم باش ... الان حالش خوب نیست اصلا !! برو رختخواب رو اماده کن ... بهتره یه استراحتی بکنه .
سوروس : چی شد آخه یه دفعه ؟؟
نارسیسا به سرعت به طبقه بالا رفت . دراکو حتی توان نگه داشتن گردنش رو هم نداشت . چی میتونست اون رو این قدر از حال ببره . شنیدن اینکه اسنیپ استادش بود که براش تازگی نداشت .
لوسیوس دراکو رو به طبقه بالا برد و روی تخت خوابوندش و معجونی بهش داد . حالا نارسیسا باز هم بالای بستر اون نشسته بود و گريه میکرد ! لوسیوس به قدری تو این سه روز اشکهای اون رو دیده بود که این بار دیگه اون رو دلداری نمیداد .
یک ربع به همین منوال گذشت و کم کم دراکو داشت حواسش رو به دست میوورد و معجون آرام بخشی که سوروس داده بود داشت اثر میکرد .
سوروس هم از در وارد اتاق شد و به نظر میرسید که تونسته جن رو به هوش بیاره .
- خب ... میبینم که پسر گلمون دوباره به هوش اومده !!
دراکو : خیلی عذر میخوام از همتون ... ببخشید ناراحتتون کردم ! ناخوداگاه این جوری شدم ! احساس کردم که همه دنیا داره دور سر من میچرخه .
نارسیسا : چرا اخه پسرم ؟؟ بگو ... اگر چیزی هست بگو پسرم!
دراکو یه دفعه زد زير گريه ... داشت واقعا از ته دل گريه میکرد ... باور اینکه پسرک مغروری که از هیچ چیز نمیترسید این جور از ته دل گريه میکنه حتی برای پدر و مادرش هم غیر منتظره بود .
- یعنی واقعا من دیگه ... دیگه ... من ... مدرسه ...
اما گريه مانع حرف زدنش شد و یک دفعه فرياد زد : چــــــــــــــرا ؟؟ من دیگه نمیتونم ... کراب ... گويل ... پنسی !!!!
با شنیدن این اسمها و کلمه مدرسه همه به ماجرا پی برده بودن . بله ... دراکو از اون موقع به بعد نمیتونست وارد مدرسه هاگوارتز بشه و در کنار دوستانش باشه !! شیطنتهای مدرسه ... رفاقتهای همیشگیش ... بازی کوييدیچش ... همه و همه به زندانی شدن تو یه اتاق خالی تغییر کرده بود . مدرسه هاگوارتز دیگه پسری به اسم دراکو مالفوی رو به خود نمیدید !!
بلا در پاشنه در ظاهر شده بود و متوجه داستان شد و سوروس رو به آرومی صدا کرد .
- ببین سوروس الان اینا اصلا حالشون خوب نیست ، تو این چند روزه فشارهای شدیدی روشون بوده . باید قبول کنیم که ما هم اگر جای اونها بوديم بدتر از اینها میشدیم . تو خودت تا حالا آزاد تو مدرسه میچرخیدی اما من میفهمم که درد اسارت چیه !! بهتره زياد روشون فشار نیاريم . باید هر سه شون یه استراحت کامل بکنن ! شرايط روحیشون خوب نیست !
سوروس : میدونم بلاجان ... اوووف !! باید قبول کنیم که زندگی هممون از این به بعد عوض میشه ... تازه اول راهه !! امیدوارم که طاقتش رو داشته باشیم ...!
صدای پای وود که داشت از پله ها بالا میومد شنیده میشد .
- ارباب ... ارباب گريه ... ارباب ناراحت ...
سوروس : تو حق نداری بری توی اتاق !! شنیدی چی گفتم !!
- ارباب ... ناراحته ! من نمیتونم بب...
-همین که گفتم !!
وود با ناراحتی و در حالی که اشک در چشمانش جاری بود مجددا پایین رفت .
در همین حین جغدی با پر و بال زخمی از پنجره اتاق دراکو که هنوز باز بود وارد شد و روی شونه اسنیپ نشست .
سوروس : چی؟؟!! نامه از لرد سیاهه !
- با همه شما هستم ... به هیچ وجه از قصر خارج نشید ... تمام راههای ورودی و خروجی رو کنترل میکنن ! سیستمی گذاشتن که نمیتونید از اونجا غیب بشید ! تمام پورتکیهای منطقه رو هم از کار انداختن ! تو همون جا بمونید و از مغزتون استفاده کنید ... تا حد امکان با مامورا نجنگید ... از جنه استفاده کنید ... به هیچ وجه خارج نشید ...
بلا : این یعنی چی سوروس ؟
- فکر میکنم که باید از جادوی مخفی شدن استفاده کنیم تا اگر اومدن ما رو نبینن ! باید همین جا مخفی بشیم ... راه فرار نداريم ... مسلما میان تو قصر که ما رو پیدا کنن ...
- ولی وود رو چ .. ؟
- باید جادوش کنیم که بهشون دروغ بگه ! از طلسم تاکشیل استفاده میکنیم که اگر معجون راستی رو هم حتی دادن بهش لومون نده ... باید مخفی بشیم همینجا ...



وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۷ چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۴
#21

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۵۸:۴۵ جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1707
آفلاین
نقد رول اندر : اندرو جان سبک رول نویسی در اینجا جدی و خیلی سنگینه و باید داخل همین قصر داستان رو ادامه بدیم نه به خارج بکشیمش در ضمن دراکو به الستور اشاره کرده تا ما باهاش داستان رو ادامه بدیم و ازش استفاده کنیم نه اینکه بذاریمش جلوی در و بریم . رول دراکو رو اگر میخوندی متوجه میشدی که چقدر روی شخصیت لستور کار کرده .از پیام اولش و مدام اونو رییس گروه دانسته تا ما ازش استفاده کنیم نه اینکه جلوی در ولش کنیم تا آشغالی ببردش . به هر حا من پیام دراکو رو ادامه میدم .
-----------------------------------
سوروس اسنیپ و لوسیوس مالفوی هر دو با حیرت و شگفتی به هم خیره شدن
نارسیسا و بلا به جسد نزدیک شدن و با مشاهده چهره مودی آنها نیز میخ کوب شدن و با حیرت همدیگر رو نگاه کردن
اسنیپ در حالی که هنوز خیره به مودی نگاه میکرد آروم بلند شد و روش رو به سمت دراکو برگردوند و گفت : دراکو اون جن کو فکر میکنم به وجودش احتیاج داریم
دراکو با تمسخر نگاهی به اسنیپ انداخت و گفت : اون جن چه کمکی میتونه به ما بکنه تازه حتما تا حالا مرده
بلافاصله نارسیسا گفت : دراکو دیگه نبینم اینجوری حرف بزنی وود بخاطر ما به این روز افتاده
لوسیوس گفت : من میرم میارمش اینجا
لوسیوس از جاش برخاست و از کنار جسد مودی گذشت و به طبقه بالا رفت لحظاتی در سکوت سپری شد سپس لوسیوس دوباره در چهار چوب در طبقه بالا ظاهر شد . او در حالی که وود رو با خودش داشت به طبقه پایین میاورد گفت : سوروس این جن به چه درد ما میخوره
اسنیپ در حالی داشت به وود نگاه میکرد گفت : در نبود ما باید یکنفر باشه که در اینجا حضور داشته باشه و کارهای اینجارو انجام بده و در ضمن میتونه مامورین وزارت خونه رو هم گمراه کنه
دراکو : صدایی شبیه خرناس از نارضایتی دراورد
اما نارسیسا گفت : سوروس تو نشون دادی که الکی حرف نمیزنی و تا به حال بارها باعث نجات من و خانواده ام شدی من به تو اعتماد دارم
اسنیپ سرش رو تکون داد و سپس چوبدستیش رو به سمت وود گرفت
چشمهای وود آرام آرام باز شدن لحظه ای به اطرافش نگاه کرد ناگهان از دهنش کف درومد و سرش بر روی گردنش خم شد و شروع به لرز کردن کرد
اسنیپ سریع وود رو رها کرد و از زمین بلند شد و گفت : این چرا اینطوری شد؟
دراکو گفت : خب اینم یک جن دیگه مثل بقیه جنا
نارسیسا گفت : دراکو لطفا در این وضعیت شروع نکن
دراکو شونه هاش رو بالا انداخت و چیزی نگفت
لوسیوس گفت : سوروس حالا چی کار کنیم
سوروس گفت : جنهای خانگی نسبت به بعضی از طلسمها حساسیت نشون میدن فکر میکنم باید براش یک معجون چیزی درست کنیم
لوسیوس گفت : آره تو انباری هر چیزی که لازم داشته باشی هست میدونی که جاش کجاست
سوروس گفت : آره
ناگهان بلاتریکس گفت : ببخشید ولی من فکر میکنم ما کارهای مهمتری داریم
سوروس سر جایش بی حرکت ماند و سپس برگشت و گفت : منظورت چیه ؟
بلاتریکس در حالی که به اطراف خانه اشاره میکرد گفت : مثل اینکه ما اینجا با مامورین وزارت خونه جنگیدیما ببین همین الانش چندتا جسد و یکی دو نفر از مامورین وزارت خونه بیهوش در این خونه هستن تمام خونه داغون شده اونوقت تو به فکر این جنه هستی ؟
سوروس گفت : خب من کاری رو میکنم که به نظر م بهتره
بلاتریکس : پس به نظر تو نجات جون این جن از ما مهمتره نه؟
سوروس : نه مثل اینکه تو......
لوسیوس حرف اسنیپ رو قطع کرد و گفت : الان موقع این بحثا نیست سوروس تو برو زودتر این معجون رو درست کن ما هم توی این فرصت اینجارو مرتب میکنیم فقط باید سریع این کارو انجام بدیم
نارسیسا در حالی که صداش به زور در میامد گفت : بعدش باید از اینجا بریم؟
لحظه ای سکوت بر قرار شد و سپس لوسیوس پاسخ داد : بله
ادامه دارد....




Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۴ چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۴
#20

دراکو مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۶ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۳:۲۶ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۶
از وزارت سحر و جادو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1030
آفلاین
لحظه ای هردو به یکديگر زل زده بودن بدون اینکه بدونن برای چی !
از این به بعد باید در محیطهایی این چنین پر تنش زندگی خودشون رو ادامه میدادن ! دیگه سراغی از او لحظات خوش که تو خیابونهای هاگزمید قدم میزدن نبود ! زندگی اونها هم به زندگی لرد شباهت پیدا کرده بود ... فرار از دست جامعه جادوگری و ترس همیشگی از مامورين که به دنبال اونها بودن .
لوسیوس با آرامش روی تخت دراکو نشست و در حالی که نگاهش روی جن خونگیشون که حالا بی جون روی زمین افتاده بود زوم شده بود سکوت رو شکست .
- سوروس ... یعنی اخر این داستان ما به کجا میکشه ؟ من به هیچ وجه دوست ندارم آزکابان رو تجربه کنم .
سوروس بدون هیچ عجله ای به سمت پنجره رفت و به تاريکی شب خیره شد . همون احساس خطری که یک ساعت پیش در همون مکان حس میکرد دوباره به سراغش اومد .
- هر چیه باید به دستورات ارباب گوش کنیم . اون بهتر میدونه که چی کار باید بکنیم . 17 ساله که داره مثل الان ما زندگی میکنه .
صدای پای کسی در پله ها به گوش رسید . دراکو بود که داشت بالا میومد .
- بابا ! نارسی میگه بیا تو هم وسایلت رو جمع کن !!!
لوسیوس نگاهش رو از وود بی جان به سمت دراکو کرد و با آرامش و خونسردی کامل از جاش بلند شد و از در خارج شد .
سوروس در همون حال که به بیرون نگاه میکرد احساس میکرد که هنوز دراکو همون لب در وایستاده و به اون زل زده .
- دراکو تو فوق العاده ای پسر ... واقعا بعضی وقتا احساس میکنم که بچگی های خودم رو دارم دوباره میبینم . ولی ... ولی هیچ وقت سعی نکن که دست از حمایت ارباب برداری چون این رو یک بار تجربه کردم و دوری از لرد رو چشیدم . واقعا سخته پسر ... سعی کن دستوراتش رو بدون تردید انجام بدی . این رو هیچ وقت فراموش نکن .
دراکو جوابی نداد و مجددا صحنه های بالای برج مدرسه و ماجرای کشته شدن آلبوس رو به یاد اورد . خودش هم نمیدونست که کار اشتباهی کرده یا نه ...
دراکــــــــــــــو !!!
صدای نارسیسا بود که دراکو رو صدا میکرد .
سوروس هم با این صدا از عالم خود بیرون اومد و دست بر شونه دراکو گذاشت و هر دو باهم از پله ها پایین رفتن .
نارسیسا کنار شومینه ایستاده بود و وسایل لازم رو جمع کرده بود و لوسیوس هم بازوی زخمی بلا رو مداوا میکرد .
سوروس در حالی که روی پله ها بود نگاهش به مردی که روش رو پوشونده بود افتاد .
- لوسیوس تو نفهمیدی اخر این رييسشون کی بود ؟ خیلی ازش حساب میبردن . فکر میکنی کی باشه ؟
لوسیوس : نمیدونم ... به کل اون رو فراموش کرده بودم . بد هم نمیگی !! شاید یه وقت به درد ارباب بخوره .
لوسیوس هم از کنار بلا بلند شد و همزمان با سوروس بالای سر مرد ایستادن . لحظه حساسی بود . مرد بیچاره به شدت از پله ها پایین افتاده بود و شنل سیاه رنگش بر روی ماسکی که بر صورت داشت افتاده بود .
سوروس به آرومی نشست و با احتیاط کامل شنل رو کنار زد و دستش رو به سمت صورت مرد برد ولی یک لحظه با استرس نگاهش رو به لوسیوس دوخت که اون هم از سر تا پا منتظر بود که چهره مرد رو ببینه .
سوروس با نگرانی تمام دستش رو به سر مرد کشیدو ماسکش رو کنار زد و به قدری شوکه شد که بلافاصله دستش رو کنار کشید . بهت و حیرت رو میشد تو چهره هر 5 نفر اونها دید .
اون مرد حالا کاملا چهرش براشون اشنا بود .
الـــــــــــــستور مودی ... مامور دستگیری مرگخواران بزرگ !!!



وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۳ چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۴
#19

بانو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۵ سه شنبه ۳ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۷:۳۱ دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۵
از هر جا كه سكوت و تاريكيش باعث بريده شدن نفس ها مي شه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 39
آفلاین
ويلسون به سوي فيشل رفت و او را از بند طلسم رها كرد.در دلش احساس شادماني و پيروزي مي كرد.حالا همه از او تقدير مي كردند و به عنوان يكي از بهترين ها از او ياد مي كردند.
به فيشل چشم دوخت. به يكديگر لبخند زدندو.به اطراف اتاق نگاه كرند. سه عضو خانواده ي مالفوي روي زمين بودند و اسنيپ هم گوشه اي بيهوش افتاده بود.
از در كه بيرون رفت چشمش به جن خانگي افتاد و به خاطر سپرد كه حتما اين مورد رو گزارش كنه.كمي جلوتر رفت.قصد داشت خودش رو به اون زنه-بلاتريكس-برسونه...انتقام چقدر شيرينه....
ولي...اون اونجا نبود.انگار آب شده باشه.چطور ممكن بود؟اون مطمئن بود كه بسته شده اينجا افتاده بود.....
ناگهان صداي انفجار اومد.بلاتريكس لسترنج به همراه 5 مرگ خوار در آستانه ي در با پيروزي لبخند مي زدند.....و اون دونست كه ديگه هيچ شانسي نداره....كارشون تموم بود.
بلاتريكس با خوشحالي از روي جسد ويلسون و فيشل گذشت.به بقيه مرگخوارها دستور داد كه همانجا بمانند.به اتاق دراكو رفت.سريع لوسيوس رو از شر طلسم رها كرد و به كمك اون بقيه رو به هوش آورد.
همگي كمي گيج و متحير بودند.اسنيپ اولين كسي بود كه به خودش آمد.با همان لحن سرد و بي روح پرسيد:-چطور تونستي خودت رو نجات بدي؟بلاتريكس در حالي كه لبخندي حاكي از رضايت صورتش رو پوشانده بود گفت:-چوب دستي اون احمق كنارم بود.اون رو به طرف خودم كشوندم و بعد هم رفتم كه كمك بيارم.
نارسيسا كه گويي تازه متوجه جريا شده بود، وحشتناك ترين موضوع رو پيش كشيد:-حالا چي كار كنيم؟تا چند لحظه ي ديگر يه دوجين آدم از وزارت خونه مي ريزن اينجا...و حتما اگر هم شما رو پيدا نكنند مراقب مي زارن.
همگي به فكر رفتند.لوسيوس مضطرب بود و در ذهنش به سرنوشتي كه خانوادش دچار بودند فكر مي كرد.
- لرد سياه دستور داده كه همگي پيش اون بريم.خودش يك جايي رو براتون در نظر مي گيره.
بار ديگر صداي بلاتريكس بود كه اون ها رو از افكارشون بيرون مي كشيد.
نارسيسا با نگراني به شوهرش نگاه كرد گويي مي خواست به اون بفهمونه كه نمي خواد از خونش بره.
اسنيپ كه گويي ذهن اون رو خونده بود با حالتي تسلي بخش گفت:نگران نباش حتما يك جايي براتون در نظر گرفته شده و مطمئن باش موقتي است تا وقتي كه ما پيروز بشيم....
نارسيسا كه حرفي براي گفتن پيدا نمي كرد با سري خميده و احساس آزردگي به سوي در رفت.
-سيسي كجا ميري؟
اين صداي لوسيوس بود كه گويي با زحمت فراوان از گلويش بيرون آمده بود.
- بايد مقداري وسيله وردارم.دراكو با من بيا.
دراكو مطيعانه به دنبال مادرش رفت و از اتاق خارج شد.در همين زمان بلاتريكس رو به دو نفر ديگه كرد و گفت:- من و بقيه پيش لرد مي ريم شما هم سريعتر بيايد.مامورين هر لحظه از راه مي رسند.
و در رو پشت سرش بست و لوسيوس و اسنيپ رو در نگراني شديدي رها كرد....



Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۶ چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۴
#18

فایرنزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۵ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۱
از جنگل ممنوعه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 253
آفلاین
تدي، چنان با شدت به عقب پرتاب شده بود، كه سرش محكم به ديوار راه‌پله خورد، و بيهوش، در حالي كه خون هم‌چون دريايي خروشان از پشت سرش جاري بود، از ديوار سر خورد و روي پله‌ها افتاد...
سيوروس هم، چنان تعادل خودش رو از دست داده بود، كه به عقب پرتاب شده، و او ههم به ديوار خورده بود...ولي ، با وجود تركي كه ديوار برداشته بود، چون سيوروس با كمرش خورده بود، بيهوش نشد، ولي تا دقايقي، نتونست بلند بشه و به جنگ ادامه بده...
مكنير، براي لحظه‌اي، دوئل با نيلسون روفراموش كرده بود، و با سرعت در حال دويدن به سمت پله‌ها بود، كه در اين حالت، يه طلسم از طرف نيلسون، بهش خورد، و اون با شدت در هئا معلق شد...بعد، در هوا به پرواز دراومد، و محكم به ميز شيشه‌اي خورد، كه در ميان مبل‌هاي راحتي قرار داشت... ميز تكه‌تكه شد، و مكنير، در حالي كه ذارت شيشه سر و رويش رو خراشيده بودند، به پشت روي شيشه‌ها افتاد، و همان‌جا بي‌حرت ماند...
ويلسون، بدون توجه به بلا، فريادي از شادي سر داد، ولي درست همون موقع، يه طلسم پتريفيكوس توتالوس، از نوك چوب‌دستي بلا خارج شد، و به ويلسون برخورد كرد...ويلسون، در جا خشك شد، و تمامي پله‌ها رو طي كرده، به طبقه‌ي پايين رسيد...
رئيس كاراگاه‌ها، كه حالا خودش رو پشت مبلي انداخته بود، كه در امان بماند، وقتي محيط اطرافش رو بررسي كرد، و تدي و ويلسون رو ديد كه هر دو بي‌حركت بودند، به وحشت افتاد... بعد، در حاليكه بلا، كه حالا سر پا بود و با دقت به اطرافش نگاه مي‌كرد، از جايش بلند شد، و وقتي بلا هنوز اون رو نديده بود، فرياد زد: اينكارسروس...!
يك رشته طناب بسيار محكم، به بلا برخورد كرد، و اون رو محكم بست، و بلا كه جا خورده بود، شروع به جيغ و داد كرد...
رئيس كارآگاه‌ها، داشت بر خودش مي‌باليد و خود را بي‌رقيب مي‌ديد، كه در حالي كه اصلا به اطرافش توجه نداشت، سيوروس كمي به خودش آمد، و به زور خودش رو به چوب‌دستي كه جلوي شومينه بود، رساند، و يه طلسم آواداكداورا رو، از پشت به سمت اون فرستاد... رئيس كارآگاه‌ها، بدون اينكه بدونه قاتلش كيه، به صورت يه زمين افتاد، و تالار رو با سكوتي مرگ‌آور رها كرد...
آسمان، گويي از اين كار اسنيپ، خشن شده بود، با رعدي وحشتناك، سكوت را شكست...سكوتي وحشتناك و هولناك...
نه از طبقه‌ي بالا صدايي ميومد، نه از طبقه‌ي پايين...
اسنيپ، كمي سرجايش ماند، و وقتي درد كمرش بهتر شد، با قدم‌هايي آرام، به سمت پله‌ها رفت...آرام و شمرده...آرام و محتاط...
از پله‌ها بالا رفت، و در حالي كه ذهنش مشغول بود، بدن خشك‌شده ويلسون رو، كه حالا با چشمانش كه از تعجب و حيرت و غم از دست دادن رئيسش، گشاد شده بود، لگد كرد، و از روي بدن تدي بيهوش گذشت...بعد، وارد اتاق دراكو شد، و در كمال حيرت، دراكو رو ديد، كه چوبدستي به دست، بر فيشل مسلط شده بود...
لحظه‌اي بر جا خشكش زد، ولي بعد، حالت چهره‌اش را تغيير داد، تا دراكو زياد مغرور نشود...بعد گفت: كارت عالي بود دراكو...
دراكو، سرش رو كمي تكان داد، ولي از فيشل، كه حالا درمانده روي زمين نشسته بود، برنداشت...
نارسيسا، به زحمت، و در حالي كه با دست محكم از شكمش گرفته بود، بلند شد، و بي‌درنگ، دراكو را كه همه‌ي آنها را نجات داده بود،به آغوش كشيد...ولي بي‌خبر از اينكه فيشل، از فرصت استفاده كرد، و به سمت اونها پريد...
اسنيپ، با خونسردي، و با يك حركت چوبدستي،اون رو توي هوا خشك كرد، و اون با سر به زمين خورد... بعد، به نگاهي خيره، چهره‌ي او را بررسي كرد، و وقتي برقي از شادي در چشمان او ديده شد، طوري به او خيره شد، كه گويي دارد ذهنش را مي‌خواند...بعد، چهره‌ي اسنيپ را ترسي فرا گرفت، و فرياد زد:چي؟نههههههههه...
ولي وقتي داشت به عقب برمي‌گشت، طلسم خلع‌سلاح تدي،كه حالا به هوش آمده بود، به اون برخورد كرد، و در حالي كه جاخورده بود، در هوا به پرواز در آمد، و محكم به دراكو برخورد كرد...
دراكو، تعادلش رو از دست داد، و چوبدستي از دستش خارج شده، و خودش به زمين خورد...اسنيپ هم به دنبال او، محكم به كنر‌ها تخت خورد، و به صورت به زمين افتاد...نارسيسا هم ديگر رنگي به چهره نداشت، تلو‌تلو خورد، وزانو زد...
فيشل، با چشماني حاكي از پيروزي و سرور، به ويلسون خيره شد، در حالي كه نمي‌تونست تكان بخورد...
ويلسون: آكسيو وند(چوبدستي)...
و چوب‌دستي دراكو در هوا به پرواز درآمده، و به دست ويلسون رسيد...ويلسون، لبخندي خسته ولي شاد زد، و قهقهه‌اي سر داد...
و بار ديگر، خانه را سكوت فرا گرفت.....


تصویر کوچک شده


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱:۲۴ چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۴
#17

دراکو مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۶ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۳:۲۶ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۶
از وزارت سحر و جادو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1030
آفلاین
ماموران وزارتخوته قبل از اینکه به خود بیان چند تن از مرگخوارها برای کمک رسیده بودن و تونسته بودن اونها رو غافلگیر کنن .
صدای خشنی از طبقه پایین به گوش رسید : بالا ... این جا نیستن احمقا بالا ...!
نارسیسا که در این مدت فقط خشکش زده بود و انتظار این درگیری رو اصلا نداشت از فرصت استفاده کرد و به سمت میزی رفت که چوب دستیش رو برداره و از خودش و پسرش دفاع کنه .
دراکو هم چنان در آرامش بود و دیگه نشونی از اون عرقهای سرد روی چهرش نبود و به نظر میرسید که کم کم تب و لرزش افتاده .
یکی از ماموران فرياد زد : نیلسون تو روی پله ها ! فیشل تو هم دراکو رو باید ببری با خودت ! تدی تو هم از همین جا هوای منو داشته باش ، من میرم پایین بجنگم .
لحظه وحشتناکی بود و اون سکوت سردی که دقایقی پیش اتاق رو فرا گرفته بود به دنیایی از ترس و جنگ تبديل شده بود .
نارسیسا کشوی میز رو باز کرده بود اما به یاد اورد که قبل از اومدن به طبقه بالا اون رو جا گذاشته !
فیشل یک عان متوجه نارسیسا شد که به دنبال چیزی میگرده و به سرعت به سمت اون رفت و با آرنج محکم به پشت گردن اون زد و نارسیسا ناخوداگاه روی زمین افتاد ولی میدونست که یک لحظه غفلت برابره با از دست دادن پسرش برای همیشه و حداقل جرم اون هم زندان آزکابان بود ... تحمل دیدن پسرش پشت میله های زندان و همنشینی با دیمنتورها تنها چیزی بود که عذابش میداد و حاضر بود همین جا میمرد اما اجازه نده که پسرش رو ببرن .
فیشل به سمت نارسیسا رفت و در حالی که روی زمین افتاده بود لگد محکمی بهش زد و چوب دستیش رو بالا گرفت تا هر دوشون رو طلسم کنه اما قبل از این کار نارسیسا ظرفی که توش معجون آرام بخش رو اورده بود رو به سمت فیشل پرتاب کرد و محکم به صورتش خورد و چوب دستی از دستش افتاد . حالا یک اتاق بود که هر دوشون روی زمین افتاده بود و دراکو هم روی تخت کم کم داشت پلک باز میکرد و مثل اینکه معجون داشت اثر میکرد و لوسیوس و یکی از مامورين و جن خونگی هم خشک شده روی زمین ناتوان افتاده بودن . اما از همه چیز مهمتر ترکه ای بود که روی زمین افتاده بود و حکم مرگ و زندگی برای هردوشون بود . اون چوب دستی حالا ارزشش از تمام طلاهای گرين گوتز هم بیشتر بود و میشد تو چشمای هر دو دید که تنها آرزوی زندگیشون رسیدن به اون چوب دستیه !!
در پایین هم درگیری به اوج خودش رسیده بود و نیلسون و تدی به شدت از رييسشون حفاظت میکردن و در عین حال برای نجات جون خودشون هم تلاش میکردن چون میدونستن که افرادی روبروشون هستن که کشتن دیگران براشون از هر چیزی آسونتره .
سوروس همراه مکنیر و بلا برای کمک رسیده بودن و جنگ سختی بینشون در گرفته بود .
سوروس به سمت نیلسون افسونی فرستاد اما موفق نبود و طلسم به تابلوی کناری اون برخورد کرد . رييس مامورين که کلاهی بلند به سر داشت و چهرش به خوبی معلوم نبود بلا رو نشونه گرفت و افسون درست به بازوی راست اون خورد و اون رو روی زمین انداخت . سوروس فرياد زد : بلا ... مراقب پله ها باش !!!!!
تدی که فردی قوی هیکل بود درست روی پله سوم ایستاده بود و اماده کشتن بلا بود . مکنیر هم تمام حواسش به مبارزش با نیلسون بود و اصلا متوجه بلا نبود .
بلاتريکس به محض شنیدن فرياد سوروس به پله ها خیره شد ... برای اون هم لحظه حساسی بود و مرگ رو در یک قدمیش میدید که به مراتب امید زندگیش از نارسیسا هم کمتر بود چون تدی آماده حمله به او بود و از طرفی هم اصلا دلش نمیخواست که سرزنشهای لرد رو دوباره بشنوه که نتونسته از پس یکی از مامورين بر بیاد و همون یک بار در وزارتخونه براش کافی بود .
تدی چوب دستش رو بالا اورد تا زندگی یکی از مرگخواران اصلی لرد رو تموم کنه و فرياد زد : استوپی ... !!!!!!!!!!!!!
استوپیفای ...........!
این سوروس بود که این ورد رو گفته بود . به سختی میشد تشخیص داد که کدوم یکی زودتر این طلسم رو فرستاده چون دقیقا در یک لحظه هر دو این طلسم رو فرستاده بودن و تنها یک ثانیه بعد این دو طلسم به شدت به هم برخورد کردن و نوری قرمز رنگ با قدرت تمام فضای خونه رو روشن کرد ! هردوشون به طرفی پرتاب شدن !! بلا هنوز مبهوت به صحنه نگاه میکرد که چه اتفاقی افتاده ...!!



وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵ سه شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۴
#16

هوكيold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹
از مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 271
آفلاین
صدايي از پشت گفت: بله... درسته... الان همه جا دنبال شما هستيم....
لوسيوس به سرعت به سمت صدا مي چرخد و در تاريكي راهرو بيرون، هيكل درشت فردي را مي بيند كه چوبدستي اش را به سمت او نشانه گرفته و لبخند رضايت روي لبانش ديده مي شود... لوسيوس به سمت چوبدستي‌اش كه در روي پاتختي بود، مي پرد ولي فرد ديگري از پشت همان مرد قدبلند فرياد زد: استيوپيفاي...
لوسيوس كه جهش بلندي جهت به دست آوردن چوبدستي كرده بود، در هوا خشكش زد و بيهوش روي زمين افتاد...
سوروس كه اكنون عرق از سر و رويش مي ريخت، با حالتي نااميد و در حالي كه مي دانست لوسيوس صدايش را نمي شنود فرياد زد: لوسيوس... مطمئن باش اين بار هم كمكت خواهم كرد... صبر داشته باش....
و قبل از اين كه ماموران فرصت پيدا كنند كه طلسمي روي او اجرا كنند، صداي ترق بلندي آمد... سوروس غيب شده بود...
يكي از ماموران چوبدستي اش را به شدت روي زمين كوبيد و سر ديگران داد زد: اه... مگه من شما رو آوردم اين جا اونجوري وايستين و منو نگاه كنين...
و بعد گفت: خوب... كمك كنين اين مالفوي رو ببريم...
و ناگهان با حيرت به تخت نگاه كرد و لبخندي شرورانه زد و گفت: مثل اين كه اسنيپ رو از دست داديم ولي مالفوي جوان...
صداي جيرجير مانندي از پشت به گوش رسيد كه گفت: با ارباب كاري نداشته باشيد...
قبل از اين كه ماموران حيرت زده كاري از پيش ببرند، صدا فرياد زد: آواداكداورا...
نور سبزي اتاق را روشن كرد و در راهروي تاريكي كه توسط نور سبز روشن شده بود، حركتي مشاهده شد... و بعد صداي زمين خوردن جسمي سنگين به گوش رسيد...
يكي از ماموران به سرعت به سمت وود چرخيد و بدون اين كه به اين فكر كند كه جرم ديگري به مالفوي، به خاطر آموزش جادو و دادن چوبدستي به جن اضافه شده است فرياد زد: پتريفيكوس توتالوس...
جن به پشت و به آرامي روي زمين افتاد و دستانش در دو طرف بدنش باز ماند...
ماموران كه از شوك مرگ دوستشان خارج نشده بودند، صداي ترق بسيار بلندي از پائين شنيدند... بسيار بلند، شايد صداي ظاهر شدن... ولي صداي ظاهر شدن چند نفر...


به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.