هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ یکشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۴
#5

آرمين


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۹ یکشنبه ۸ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۶ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۵
از نا کجا آباد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 88
آفلاین
ببخشيد...من خط آخر نمايشنامه سارای عزيز رو ناديده گرفتم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

- اول خونه مامان من...همين که گفتم!

-ببين يه بار ديگه ميگم اول ميريم خونه دوست من همين و بس...يه بار ديگه هم حرف بزنی خودمو از جارو ميندازم پايين!

- سيلنسيو! حالا خوب شد...بپيچ اونور...بدو تا خودم پرتت نکردم پايين!...آفرين!

مک گونگال طلسمو باطل ميکنه و دامبلدور ميگه: آخه من از دست اين زنا چی کار کنم ای خدا !!!

مک گونگال :‌زنگو بزن...

صدای گوشی : بفرما بالا مينروا جان...

دامبل : اينا از کجا فهميدن؟

- عزيزم آيفنشون تصويريه...برو بمير! (نکته آموزش زندگی :‌ هيچوقت جلوی زنتون کم نيارين حتی اگه تو عمرتون تاحالا آيفون نديدين!)

-ميدونستم خودم منم بچه که بودم تو اون خونه شميران که بوديم از همين تصويريا داشتيم...ولی ميگفتن سرطان انگشت مياره برداشتيمش...

-چه جالب...فعلا برو بالا...

۱۰ دقيقه بعد...

مامان: بله مبارک باشه پروفسور دامبلدور...انشا الله موفق بشين...حالا حقوقش چقد هست؟

- بله خب برای من که رئيسم در حدود **************** در هفته! (به دليل مسائل حساس اتمی از ذکر اين شماره معذوريم! ولی از تعداد ستاره ها خودتون بفهمين ديگه!)

مامانه يه نگاهی به مک گونگال ميکنه بعد در گوشش ميگه : ببين دخترم تو هنوز جوونی اول چل چليته (احتمالا در اين قسمت نمايشنامه اشکال فجيعی از نظر تشخيص سن داره...شما ببخشيد!) بچه هاتم آينده ميخوام نذاری همه پولو برا خودش برداره ها...۹۸ درصدش حق تو و بچهاته فهميدی؟

آلبوسم که ذهن خون ورزيده ايه ميفهمه و تو دل خودش ميگه: بد بخت شديم رفت...آخه من اين محاسن رو توی آرد سفيد نکردم که ۹۸ درصدشو بدم به شما!

و اما بالاخره پس از ۳ ساعت از خونه مامان مک گونگال ميان بيرون و به سمت خانه يک دوست حرکت ميکنن...

صدای پشت گوشی که يه نواره ضبط شدس ميگه :‌سلام مهمان عزيز! به خانه من خوش آمديد! من در حال حاظر از زور ورشکستگی نونم ندارم بخورم...حتی چويدستيمم فروختم! اگر ممکنه يه کمکی به من بينونا بکنين...(چه جالب تا حالا گدا ميمد در خونه ما حالا اينا رفتن در خونه گدا!)

ادامه خواهد داشت...

ــــــــــــــــــــــــــ

دوست بدبخت دامبلدور کيست و چه ميکند؟


امروز خودم را زخمی کردم تا ببینم آیا هنوز درد را حس میکنم یا نه....درد تنها واقعیت است...

-- جانی کش


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۲۰:۴۸ یکشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۴
#4

سارا اوانز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
یه خبر شگفت انگیز که باور نمی کنید.
مینروا مثله همیشه گفت:
آلبوس اینقدر آب بهش نکن حتما یه کاری تو وزارت خونه بهت پیشنهاد شده خوب قبول کن تا ما هم یه نفسی بکشیم.
و بلند شد که به اطاقه خودش برود.دامبلدور دستش را گرفت .مینروا گفت:آلبوس می خوام برم لبا سامو عوض کنم باید بریم دیگه وگرنه ریموس ناراحت میشه ها.ولی بچه ها که انگار به موضوع علاقه مند شده باشند گفتند:
خوب مامی بشین ببینیم پدر چی میگه.
و مینروا با حالتی که به اجبار باشد نشست.آلبوس گفت:
به من پیشنهاد دادن که وزیر سازمان ملل جادوگری بشم.
و منتظر عکس العمل خانواده ی خود شد.حالت مینروا از چند لحظه قبل کاملا متفاوت شده بود.بعد از چند دقیقه که همه خوشکشان زده بود ، آنیتا گفت:
هووووووووووووووووووووورا پاپا بهت تبریک می گم . و در بقل آلبوس خود را انداخت.بقیه هم شور و شوق خود را با کف زدن نشان دادند.بعد از سه ماه خوشحالی در چهره ی مینروا نمایان بود.
مینروا گفت:
خوب بسه دیگه زود تر برید آماده شید که این خبر شگفت انگیزو به بقیه هم بدیم.بچه ها بلند شدن و اتاق را ترک کردند.
سپس مینروا گفت:
من هم بره لباس آقای وزیر رو آماده کنم .
آلبوس هم از اینکه خانواده ی خود را خوشحال کرده است شادمان بود و هم از اینکه دیگر بیکار نیست و بهترین شغل را داراست.
سپس همگی با ماشین تازه خریداری شده ی آرتیکوس بسوی خانه ی دوستان به راه افتادند.
آنیتا زنگ در را فشرد.کسی گوشی را برداشت و گفت:
بله بفرمایید.............



Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸ یکشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۴
#3

آنیتا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1325
آفلاین
دامبلدور ناباورانه به موهای پسرانه و کوتاه آنیتا نگاهی کرد و با تعجب گفت:
_ آنی؟؟؟.....این چه قیافه ایه برای خودت درست کردی؟؟؟ موهات کو؟؟!!!
آنیتا خنده ای کرد و گفت:
_ هه هه......حوصلم سر رفته بود!!!....چرا نمیاین تو؟؟؟
دامبلدور تازه به خودش آمد و گفت:
_ ها!!!....راست میگی!!!
و دوباره غرق در افکار خودش شد. با آرامش تمام بر روی کاناپه ای لم داد و دستانش را در هم گره داد. مینروا از آشپزخانه بیرون آمد و با دیدن کفشهای دامبلدور فریاد زد:
_ آلبــــــــــــوس.....!!!! کفشات رو در بیار، لطفا!!!
دامبلدور که تازه به خودش آمده بود نگاهی به رد های کفش گلی اش که از دم در تا کاناپه کشیده شده بود، انداخت و سریع گفت:
_ اوه مینروا......واقعا متاسفم!!!
و چوبش را تکانی داد و گل ها جمع شدند. دوباره به مینروا نگاهی کرد و با دیدن چهره ی خشمناکش گفت:
_ دیگه چی شده، عزیزم؟؟؟
آنیتا در حالی که داشت از خنده منفجر میشد گفت:
_ کفشاتون!!!
و با عجله به بالا رفت و با خنده داد زد:
_ آرتی.....امشب دوئل داریم!!!!
صدای خنده ی آرتیکوس و آنیتا از طبقه ی بالا می آمد!!
دامبلدور با ترس و لرز کفشهایش را در آورد و با حرکت چوبش آنها را در جا کفشی گذاشت. مینروا فنجان چای را با عصبانیت بر روی میز گذاشت و گفت:
_ چیزی می خوای بگی؟؟؟
دامبلدور دستی به ریش های نقره فامش کشید و گفت:
_ آره....آره....از کجا فهمیدی؟؟
مینروا لبخند خشکی زد و گفت:
_ مثلا چندین قرنه که با هم زندگی میکنیم، آلبوس!!!
دامبلدور نیز با لبخند دلنشینی، پاسخ مینروا را داد.
_ آلبوس، بچه ها هم میتونن به حرفات گوش بدن؟؟
_ اوه آره.....
مینروا فریاد زد:
_ آنی؟؟؟؟.......آرتی؟؟؟؟
لحظاتی بعد، آنیتا و آرتیکوس که جوانی 24 ساله بود، در حالی که نیششان تا بنا گوش باز بود، پایین آمدند. آنیتا با خنده گفت:
_ بلیط دوئل چنده؟؟
مینروا خیلی خشک و رسمی گفت:
_ آنیتا دامبلدور، جدی باشین!!! همچنین شما، آرتیکوس!!!
لبخند روی لبای اون دو تا ماسید.
همه دور هم جمع شدند و آلبوس در فکر بود که چگونه آن خبر را به آنها بدهد.
بعد از لحظاتی آرتیکوس گفت:
_ پدر؟؟......چیزی شده؟؟؟
آنیتا با خنده گفت:
_ مگه میخواین از مامی خواستگاری کنین؟؟
هر چهارتای آنان لبخند زدند. آلبوس بلاخره گفت:......


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۱۷:۵۳ یکشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۴
#2

دراکو مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۶ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۳:۲۶ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۶
از وزارت سحر و جادو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1030
آفلاین
آلبوس در فکر فرو رفته بود ... او بعد از بازنشستگی نتونسته بود کاری رو برای خودش پیدا کنه ... تمام طول روز در خانه منتظر اتفاقات بود ؛ اتفاقاتی که زندگی اون رو به متحول کنه ... شنیدن سرزنشهای مینروا اون رو بیش از همه عذاب میداد .
آلبوس نگاهی به اطراف خیابان انداخت .
در گوشه و کنار شهر مردم در حال رفت و آمد بودند ! همه برای زندگی خودشون تلاش میکردند اما ...
از جلوی مغازه ای عبور کرد ، پسری نه ساله به سختی سطل زباله رستوران رو به بیرون میاورد ... شرم از چهره آلبوس نمایان بود .
بالاخره بعد از چند دقیقه به کوچه ستوبال رسید !
کوچه ای خلوت که هیچ موجود زنده ای در اون یافت نمیشد ... سکوت محض بر محیط حکم فرما بود .
آلبوس نگاهی به اطراف انداخت و وردی را زمزمه کرد !!
- اسپاکتورام !!
وارد خیابون وزارتخونه شده بود ... از اخرين باری که پا به اونجا گذاشته بود سه ماه میگذشت !! حکم بازنشستگی خودش رو از دست کینگزلی گرفته بود .
به جلوی کیوسک تلفن رفت و شماره رو وارد کرد . صدای زنی در گوشی طنین انداز شد !
- برای چه کاری به وزارتخونه مراجعه کرده اید ؟!
آلبوس : با وزير قرار ملاقات دارم !!
کیوسک به سمت پایین حرکت کرد .
هیچ چیزی تغییر نکرده بود ؛ مستقیم به سمت طبقه آخر حرکت کرد !
اتاق 120 ، دفتر وزير سحر و جادو ، دراکو مالفوی
در باز بود و دراکو در حال صحبت با چند نفر از جادوگران بود .
- به به آلبوس عزيز !! خوبی شما ؟!
آلبوس نگاهی از خشم به دراکو انداخت ؛ پسری که تا چند سال قبل شاگرد خودش بود حالا اون رو با نام کوچیک صدا میکرد و در حال حاضر مقام بالاتری نسبت به اون داشت .
- سلام دراکو ... میبینم که سرت شلوغه پسر !
دراکو با آلبوس دست داد و اون رو به روی صندلی هدایت کرد .
اتاق تغییر زيادی کرده بود ! از اون اتاقی که با عکسهای بی جامه پارتی ها پر شده بود خبری نبود ...
آلبوس : خوب چی شده که این قدر عجله داشتی منو ببینی ؟!
دراکو در میان برگه های پر تعداد روی میز به دنبال چیزی میگشت و در همین حال ادامه داد :
- حقیقتش خواستیم یه قدردانی از شما بکنیم بابت تمام زحماتی که در این مدت تو مدرسه کشیدید ... اسم شما در تاريخچه مدرسه ماندگار شده و میخواستم از شما درخواست کنم که ...
آلبوس اجازه نداد که حرف دراکو تموم بشه .
- ببین دراکو ... من چون دستور داده بودی به اینجا اومدم اما بارها گفتم که دوست ندارم دوباره به اون مدرسه برگردم ... خواهشا این درخواست رو نکن که مجبورم روت رو زمین بندازم !
دراکو لبخندی زد ... نامه ای رو از میزش برداشت ! به آلبوس داد و به سمت پنجره رفت و نظاره گر غروب خورشید شد .
آلبوس نگاهی به نامه انداخت .

از سازمان ملل جادوگری
به وزارت سحر و جادوی انگلستان
ضمن تبريک به برادر بزرگوار دراکو مالفوی برای انتصاب شما به عنوان وزير جدید سحر و جادو به استحضار میرساند با توجه به اتمام دوره چهار ساله اعضای سازمان ملل و اغاز دوره جدید فعالیت این سازمان از شما درخواست میگردد که نماینده خود را به این سازمان معرفی کنید تا به کادر اجرایی این سازمان اضافه گردد .
در ضمن گفتنیست به دلیل تلاشهای بی وقفه نمایندگان انگلستان در سازمان ملل در دوره های اخیر مفتخريم که اعلام نماییم نماینده شما به عنوان رییس سازمان ملل جادوگری برگزیده خواهد شد .
با تشکر
توماس هنکمن
رييس اسبق سازمان ملل جادوگری "

آلبوس خط آخر رو چندین بار به دقت خوند ... رييس سازمان ملل جادوگری !
باور این امر غیر ممکن بود ...
آلبوس : دراکو این یعنی چی ؟! یعنی تونستید این کار رو بکنید که نماینده ما رییس سازمان بشه ؟!
دراکو به سمت آلبوس برگشت و درحالی که به پنجره تکیه داد بود ادامه داد :
- از هفته اول به دنبال این کار بودیم و خوشبختانه درخواستمون رو هم قبول کردند .
آلبوس : خوب حالا کی رو میخوای معرفی کنی ؟!
دراکو به چشمان آلبوس زل زده بود .
- حقیقتش من کسی رو پیدا نکردم که بتونه این کار بزرگ رو انجام بده ! همه دنیا شما رو به عنوان بزرگ مرد جادوی انگلستان میشناسند و حالام که از مدرسه کناره گیری کردید میتونید این کار رو انجام بدید !
آلبوس باورش نمیشد ... رييس سازمان ملل جادوگری شده بود !
آلبوس : یعنی ... یعنی م .. من ؟!
دراکو : خوب چرا که نه ...
آلبوس : من میتونم با مینروا صحبت کنم ؟! بعد نظرم رو اعلام کنم ؟! حقیقتش الان شوکه شدم !
دراکو : ما تا 25 فوريه وقت داريم که نماینده خودمون رو معرفی کنیم ... تا اون موقع حسابی فکر کنید !
آلبوس از جای خودش بلند شد و با دراکو دست داد و از در خارج شد .
در رویاهای خودش هم نمیدید که بتونه به این مقام برسه ولی این رويا عملی شده بود .
آلبوس متوجه نشد که چه طور از وزارتخونه خارج شده بود ! دوست داشت در خیابونها تا شب قدم بزنه و به این موضوع فکر کنه اما به یاد اورد که شب به مهمونی دعوت شدند !
اگر مینروا این خبر رو میشنید چی کار میکرد ؟! آرزوی هر کس بود که این مقام رو به دست بیاره و حالا درخواست این آرزو در جیب اون بود .
آلبوس وارد کوچه بیگین لند شد و جلوی در لحظه ای ایستاد .
چه طور میتونست این خبر خوش رو به خونوادش بده ؟!
در رو به آرومی زد و آنیتا در رو باز کرد !



وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه


كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۶:۳۱ یکشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۴
#1

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۲ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۰۶ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
از درون مغاک!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1171
آفلاین
تازه چشمانش سنگین شده بود.در همان حال به نظرش رسید صدایی را از راه دوری میشود:
-آلبی!.....آلبی!.....بیا تلفن کارت دارن.....اه!.....پاشو گمشو بیا دیگه مرتیکه خرفت!....فقط میخوره میخوابه!

چند وقتی بود که صدای زنش را اینقدر وحشتناک نشنیده بود.شاید تنها دلیلش آرامشی بود که بعد از دوران بازنشستگی در خانواده اش ایجاد شده بود.بازنشستگی ای که سالها منتظرش بود و امسال فرا رسیده بود.
یک ماهی میشد که مدیریت مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز را به وزارتخانه و کارآگاهانش سپرده بود.
دراکو مالفوی چند هفته ای میشد که وزیر شده بود و وزارت او خیال آلبوس را از تباهی جامعه جادوگری راحت کرده بود!

-آلبووووووووووووووس!

دامبلدور با حالتی که بیشتر به افراد برق گرفته میخورد از جایش به هوا بلند شد.چشمانش کمی سیاهی رفت.از پله ها پایین آمد و به سمت آشپزخانه به راه افتاد....

دامبلدور:صبح بخیر مینروا!
مینروا:صبح به خیر و کوفت!!....دو ساعته دارم صدات میکنم چه غلطی میکنی؟....یارو پشت تلفن مرد!
و تلفن را در هوا برای آلبوس تکان داد....
آلبوس:خواب بودم .....Accio Phone!

-الو....؟
-الو....سلام...ببخشید جناب دامبلدور؟
-بله خودم هستم...بفرمایید.
-ببخشید از دفتر ویر باهاتون تماس میگیرم.

خیلی وقت بود که منتظر یک چنین روزی بود.کمی هوشیار تر به نظر میرسید...
-اما من صحبتی با وزیر ندارم!
-اما....اما قربان ایشون درخواست یک ملاقات فوری رو با شما دارن!

گفتگو همان طور که فکر کرده بود پیش میرفت....
-قبلا به وزیر گفتم که من بازنشسته شدم و همون طور که میدونید الان در یک شهر ماگلی در بین ماگل ها زندگی میکنم.....در ضمن هیچ گونه مزاحمتی هم قابل قبول نیست!
جمله آخر را با خشم بسیاری گفت....

-ولی قربان این ملاقات واقعا فوری و مهمه و جناب وزیر درخواست....
صدایی از آن طرف آمد....
-گوشی رو بده به من بی عرضه!!

صدای وزیر کاملا واضح بود.همان صدایی که چندین سال در مدرسه از او شنیده بود....اما کمی مردانه تر.


** نیم ساعت بعد **
دامبلدور در حالی که ردای اناری رنگی را به تن میکرد به سمت در خانه پیش میرفت.از مینروا خبری نبود.
هوار کشید تا صدایش در سرتاسر خانه بپیچد:
مینروااااااا.....من دارم میرم بیرون.....معلوم نیست کی برمیگردم.هر وقت آنیتا و آرتیکووس برگشتن خونه بهشون بگو فوری با ققنوس(کفتر نامه بر!) برام نامه بفرستن....بگو فوری کارشون دارم...جفتشون.

ناگهان مک گونگال در آستانه ی در-روبروی دامبلدور- ظاهر شد...!
مینروا:کجا با این علجه؟!
دامبلدور ثانیه ای به چشمان مک گونگال نگاه کرد و بعد به سمت آینه رفت و در حالی که نگاه سرزنش باری به خودش در آینه میکرد گفت:
-میرم پیش وزیر....یه کار فوری باهام داره!

مک گونگال چیزی نگفت.حتما فکری در ذهنم در جریان بود....
-امشب خونه ی نیمفادورا و ریموس دعوتیم!....سعی کن زود برگردی.یادت که نرفته!.....(انگشتانش را با حالت تهدید در هوا تکان داد)....تولد ریموسه!

در حالی که مک گونگال پشت سرش جمله ی "پاک جارو یادت نره!" رو میگفت در را پشت سرش بست.خیابان *بیگین لند* یکی از خیابانهای شلوغ مرکز لندن بود.اطرافش را تماما ماگل فرا گرفته بود.

به سمت کوچه ی همیشگی رفت.کوچه ای که بتواند خودش را در تنهایی غیب کند.

-----------------------------------------------------------------------
خب هیچ وقت توضیح دادن بد نمیتونه باشه!
یه توضیح کوچولو بدم که دامبلدور با مک گونگال ازدواج کرده مثلا و بچه هاشونم همون طور که در رول سایت داریم آنیتا و آرتیکوس هستن!(چقدر خاله بازی!)(ولی نه جدا خب انگار ازدواج ندیده ان! )
در ضمن سعی بر اینه که در این تاپیک ماجراهای درون یک خانواده جادوگری که در یک شهر کاملا ماگلی زندگی میکنند به نمایش گذارده بشه.
تاپیک باید سرشار از نوشته های ادبی باشه(همه جور تاپیکی نه فقط این)....چه طنز بنویسید چه جدی!
میتونه جریانات جدی و یا جریانات طنز درش اتفاق بیفته....یه جریان تموم بشه جریان جدید شروع بشه....بقیه افراد خودشونو وارد جریانات بکنن و مثلا به خونه آلبوس بیان!(یه سوژه برای مثال:هاگرید یا هر کس دیگه ای بیاد یه هفته تو خونه دامبل تلپ بشه!!)
در ضمن اینو فراموش نکنید که دامبلدور بازنشستس!(بابا پیر خرفت شده دیگه!....چقدر تو اون مدرسه لامصب جون بکنه!!)



ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۳۰ ۱۹:۳۲:۳۶
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۷/۱۱/۹ ۱۱:۳۹:۳۵
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۱/۵/۲۸ ۲۲:۰۵:۰۷

شناسه ی جدید: اسکاور







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.