هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: رزمشگاه مرگخواران!!!
پیام زده شده در: ۱۰:۲۴ دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۴
#34

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۴۲ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1708
آفلاین
رونان جان من درست متوجه منظورت نشدم . قرار نیست کسی غیب شه ناسلامتی همه میخوان از سقوط رزمشگاه جلوگیری کننا اونجا هم که گفتم کرام زنگ زد به سالاز برای این بود که اولا توی دژ کسی نمیتنه غیب و ظاهر شه ( همین الان این قانون وضع شد ) بعدشم منظورم این بود که سالاز خودش دستگاه رو برداره ویلی ها رو حذف کاربر کنه در هر حال ادامه داستان :
----------------------
گیلدی دست لرزانش رو به سمت دکمه برد . چیزی نمونده بود که آن را فشار بدهد . اما ویلیام ادوارد اصلی که متوجه شده بود گیلدی میخواد چی کار کنه فریادی کشید و به سمت گیلدی حمله کرد . ویلیام با یک جهش روی گیلدی پرید گیلدی محکم به زمین خورد و دستگاه رفت هوا همه در همان حالت متوقف ماندند و به فرود آمدن دستگاه چشم دوختند چیزی نمونده بود که دستگاه به زمین برخورد کند اما ناگهان یک نفر که هوکی نام داشت با یک جهش ماهرانه شیرجه زد و دستگاه رو دقیقا مماس با زمین گرفت . همه مرگ خواران به اضافه لرد و گیلدی و کرام شروع به تشویق هوکی کردن
اما تشویق آنها زیاد پایدار نماند چون تمام ویلیامهای تقلبی روی هوکی شیرجه زده بودند . دستگاه برای بار دوم به هوا رفت اینبار ولدمورت رو هوا دستگاه رو گرفت . گیلدی نعره زد : بجنب دارن میان بجنب فقط اون دکمه قرمز رو فشار بدی کار تمومه
ولدمورت که عرق کرده بود فریاد زد : وایسا الان پیداش میکنم !
همه مرگخواران با وحشت به ویلیام های تقلبی نگاه کردند که داشتند به سمت ولدمورت یورش میاوردند ولدمورت که هول کرده بود دستگاه رو به سمت کرام پرت کرد . کرام رو هوا دستگاه رو گرفت
گیلدی و لرد با هم فریاد زدن : حالا !
کرام به جمعین ویلیام ها نگاه کرد که با خشم داشتند به سمتش میدویدند و به همین دلیل دکمه قرمز رو سریع فشار داد :
د.....این چرا...کار نکرد
گیلدی فریاد زد : دکمش خرابه باید محکم فشارش بدی ؟
کرام با انگشتش محکم روی دکمه فشار داد امام باز هم اتفاقی نیفتاد
حال دیگه ویلیام های خشمگین تقریبا به او رسیده بودند تنها چهار متر باهاش فاصله داشتند ... سه متر...دو متر.....
کرام فکر دیگری به ذهنش نمیرسید دستگاه رو گذاشت زمین و جفت پا روی دکمه پرید .
لحظه ای همه ویلیام ها ایستادند . سپس همه آنها شروع به جرقه زدن کردند و در حالی که اجزای بدنشون به هر طرف پرت میشد همشون افتادند زمین و از کار افتادند . اون وسط فقط ویلیام ادوارد واقعی بود که ایستاده بود و داشت به لشکر شکست خورده اش نگاه میکرد ..........




Re: رزمشگاه مرگخواران!!!
پیام زده شده در: ۹:۵۸ دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۴
#33

فایرنزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۵ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۱
از جنگل ممنوعه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 253
آفلاین
بلیز جون...اگه اینجوری بود که همه غیب می شدن...!!! ببخشید ها...به نظر جذبه ی داستان به همین ویلیشه...اگه اجازه بدی، من برگردونمش...!
________________________________________________
** در خیابان...! **

دلینگ...دلینگ دونگ...دالانگ....دلینگ....دلینگ دونگ ...دالانگ.....!!!
موبایل Nokia گیلدی، با لرزش شدیدش ، شروع میکنه به زنگ زدن وسط خیابون...!
گیلدی با عجله برش میداره، و به شمارش نیگا میکنه، و وقتی میبینه که کرامه، زود برش میداره...!
گیلدی:الو...؟کرامی تویی؟
کرام:آره...زود باش...بدو (ترق:صدای جادو...!) دستگاه حذف کاربر رو بردار...بدو...
گیلدی:کرام جون...شرمنده...! من وسط خیابونم...!
کرام:چـــــــــــی؟؟؟ موقعیت ضروریه بابا... دارن(توق...صدای برخورد یکی از صندلیهای استادیوم با سر کرام...!) استادیوم رو پایین میارن...!
گیلدی:صدات خوب نمیاد...قطع و وصل میشه...!!!
کرام داد میزنه:میگم بدو خونه ت دستگاه رو بردار...زود باش...!
گیلدی:باشه باشه...الان میرم...!
ترق..............گیلدی غیب شد...

**توی خونه**

گیلدی:اه...این دستگاهه رو کجا گذاشته م؟؟؟...
گیلدی، در حالی که کلافه شده بود، داشت دستگاه حذف کاربر رو که یادش رفته بود کجا گذاشته می گشت...!
رسید به زیر یکی از پایه های صندلی، و با خوشحالی فریاد زد:ایناهاش...پیداش کردم...!
دستگاه رو با ظرافت از زیر صندلی برداشت، و موبایلش رو درآورد و شماره ی موبایل کرام رو هم از حافظه خوند...بعد شماره رو گرفت...

**توی رزمشگاه**
کرام، در حالیکه رفته بود زیر صندلی و مدت زیادی بود منتظر گیلدی بود،با احساس لرزشی از ناحیه ی شکم(دقت کنین..چون نمی خواست ویلیام های تقلبی پی به جای پناهگاهش ببرن، اون رو گذاشته بود رو ویبره...!!!)، با خوشحالی موبایلش رو درآورد، و جواب داد...!
کرام:ای گیلدی نازنین...! ای فرشته ی نجات ...! چی شد...؟
گیلدی با خوشحالی:خب...دستگاهه رو پیدا کردم...الان دستمه...باید چی کار کنم...؟
کرام:هرچی آی پی ویلیام ادوارد هست رو حذف کاربر کن...زود باش...!

(صحنه آهسته می شه...!)
(تصویر، با یه خط به دو قسمت تقسیم می شه...یه قسمت رزمشگاه رو با حالت اسلو موشن نشون میداد که لرد داشت از 4 تا ویلیام ادوارد تقلبی کتک می خورد و ویلی هم داشت از خنده ریسه می رفت(ببخشید بلیز جان...)...یه قسمت هم داشت انگشت گیلدی رو از نزدیک نشون میداد، که رفته رفته به دکمه ی حذف کاربر نزدیک می شد(دقت کنید...همه ی اون آی پی ها رو انتخاب کرده که با یه دکمه، همش رو حذف کاربر کنه...!)

انگشت گیلدی یه میلیمتر با دکمه فاصله داشت...تا اینکه....................................................


تصویر کوچک شده


Re: رزمشگاه مرگخواران!!!
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۴
#32

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۴۲ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1708
آفلاین
لشکر ویلیام ادوارد به درون رزمشگاه حمله کردند . بلافاصله مرگخواران وارد میدان شدند و شروع به مبارزه با آنها کردند . ولی ظاهرا در جنگیدن با لشکر ویلیام ادوارد دچار مشکل شده بودند زیرا به ازای هر مرگخوار بیست نفر با آی پی ویلیام در اونجا حضور داشتند . ولدمورت نعره زد : ویلیام خودم با همین دستام خفت میکنم ! وایسا
ویلیام با شنیدن این حرف شروع به خندیدن کرد . ولدمورت که متعجب شده بود با خشم گفت : چرا میخندی ؟
ویلیام در حالی که از فرط خنده اشک از چشماش جاری شده بود وشکنی در هوا زد بلافاصله اعضای لشکر ماسکهایشان را دراوردند . ولدمورت به لشکر ویلیام نگاه کرد و از دیدن هزاران سر ویلیام ادوارد سرش گیج رفت و چیزی نمونده بود که تعادلش به هم بخورد .
ویلیام فریاد زد : موفق باشی و سپس در جمعیت ناپدید شد

همه مرگخواران داشتند با جون و دل مبارزه میکردند و سعی میکردند که از سقوط رزمشگاه جلوگیری کنند . ولدمورت با یک طلسم سه تا ویلیام تقلبی رو از پای دراورد و رو به کرام فریاد زد : بدو یک کاری کن ! باید همشون رو حذف کاربر کنی !
کرام با دستپاچگی مبایلش رو از تو جیبش دراورد و شماره دژ مرگ رو گرفت .

چند دقیقه قبل از حمله لشکر ویلیام به رزمشگاه ( محل : دژ مرگ )

سالاز روی صندلی با شکوهش نشسته بود و داشت با انگشتانش ور میرفت ناگهان صدایی رو از دور شنید . سالاز از سر جاش بلند شد و با دقت به صدا گوش داد . او درست حدس زده بود این صدای یکی از آهنگای سیستم آف داون بود . او خواست بره بیرون و ببینه این صدا از کجا می آید که درهمون لحظه در باز شد و سه سبیل چنگیزی که سرژ رو گرفته بودند وارد شدند . سرژ با آخرین توانش آواز میخوند
سالاز با تعجب به سرژ نگاه کرد و گفت : این دیوونه کیه با خودتون آوردین ؟
یکی از سبیل چنگیزی ها : قربان اینو لرد فرستاد اینجا که یکم شکنجش کنین !
سالاز با خشونت گفت : پس چرا داره آواز میخونه ؟
سبیل چنگیزی : قربان لرد بهش گفتش که اینجا بهش یک گیتار نو میدن اونم خوشحاله !
سرژ با شنیدن این حرف صداش رو بلندتر کرد . آواز زیبای سرژ در همه دژ پیچیده بود حال همه زندانیان با او میخوندن . حتی سبیل چنگیزی ها نیز زیر لب بدون اینکه سالاز متوجه بشه داشتند آواز سرژ رو تکرار میکردند.
سالاز که کلافه شده بود چوبدستیش رو از تو ردایش بیرون کشید و رو به سرژ فریاد زد : که گیتار میخوای هان ؟ کروشیو
سرژ بر روی زمین افتاد و شروع به جیغ زدن کرد . سالاز چوبدستیش رو آروم بالا گرفت بلافاصله سرژ که از شکنجه رهایی یافته بود شروع به گریه کردن کرد او فریاد زد : دروغ گو ها ! من گیتار میخوام
سالاز خنده شیطانی کرد و گفت : اینجا فقط شکنجه میشی
سرژ از گوشه چشمش نگاهی به میزی انداخت که جلویش قرار داشت و چشمش به یک دستگاه زیبایی که بر روی آن دکمه های متعددی به چشم میخورد افتاد که روی آن این حروف کنده کاری شده بود :

دستگاه حذف کاربر مخصوص وب مسترها


سرژ نگاهی به سالاز انداخت که داشت با سبیل چنگیزی ها صحبت میکرد و به او توجهی نداشت بلافاصله از جاش بلند شد و دستگاه کنترل رو برداشت سالاز برگشت و سرژ رو دید که دستگاه در دستشه
سالاز وحشت زده گفت : نه خواهش میکنم این دستگاه مال کرامه نه خواهش میکنم ! بدبختم میکنه
سرژ خنده موزیانه ای کرد و گفت : حالا گیتار به من نمیدین هان ؟
سالاز : نه من غلط بکنم همین الان هر چندتا گیتار که بخوای بهت میدیم نه!!!
سرژ دستگاه رو محکم زد زمین دستگاه به هزاران قسمت تقسیم شد . سالاز در حالی که با دستانش صورتش رو گرفته بود روی زمین زانو زد و با صدای لرزانی گفت : وای نه بدبخت شدیم دستگاه کرام !!! حالا چی کار کنم ؟
سالاز با خشم نگاهی به سرژ انداخت و از جاش بلند شد و نعره زد : این احمق رو زندانی کنید تا یک ماه بهش غذا ندید
سبیل چنگیزی ها اطاعت کردند و از اونجا خارج شدند همون لحظه مبایل سالاز زنگ زد سالاز گوشی رو برداشت و به شماره روی آن نگاه کرد
شماره شماره ی کرام بود
سالاز با ترس و لرز جواب داد :
_ الو
سلام کرامم اینجا شورش شده ببین من دستگاه کنترلم رو اونجا جا گذاشتم . برو دستگاهم رو بردار و هر کسی رو با آی پی ویلیام ادوارد میبینی حذف کاربر کن ! فقط بجنب داریم شکست میخوریم !
_ کرام جون ببخشید همین الان سرژ دستگاه رو زد شکوند
_چی؟
_ میگم سرژ دستگاه رو شکوند
_ بی شعور احمق حالا ما چی کار کنیم . وای بدبخت شدیم . آخ.....بوق...بوق....بوق....

همون لحظه در رزمشگاه

چند تا ویلیام تقلبی به کرام حمله کرده بودند و او داشت با هاشون مبارزه میکرد لرد به کمک کرام اومد و دوتایی با کمک هم تونستند سه تا ویلیام تقلبی رو شکست بدند
ولدمورت : خب چی شد ؟
کرام : سرژ دستگاه رو شکونده !
ولدمورت : احمق حالا چی کار کنیم ؟
کرام نگاهی به جمعیت مرگ خواران انداخت که در یک دایره جمع شده بودند و داشتند مبارزه میکردند ناگهان کرام فریاد زد :فهمیدم !
ولدمورت : چی رو فهمیدی ؟
کرام : گیلدروی ! اونم طرف ماست !
کرام بدون معطلی دوباره مبایلش رو در دراورد و اینبار شماره گیلدروی رو گرفت.......
----------------------------
برای اینکه کسی دچار اشتباه نشه من تذکر بدم که کلا نمایشنامم به سه قسمت تقسیم شده . قسمت اول و دوم نمایش نامم در یک زمان اتفاق افتادند یعنی به عبارتی هم زمان .




Re: رزمشگاه مرگخواران!!!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۴
#31

هوكيold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹
از مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 271
آفلاین
لرد با چشمان خشن و قرمز رنگش، داشت به ويليام ادوارد نگاه مي كرد، با لحن خشني گفت:
بچه جون... من تو رو آوردم اين جا كه جنگ كني من لذت ببرم، نه اين كه هزار تا رشوه و گريه و دلداري اينا بدي... در ضمن...
رو به نگهبانا مي كنه و مي گه: اين سرژ رو ببرين بابا!! حالم بهم خورد... ببرين دژ... بعدن خودم حسابش رو مي رسم... يا بدين سالازار شكنجه اش كنه...
بعد بهشون مي گه: ببرين، يه شعر بخونين گريه‌اش رو قطع كنه... سريع...

دو نگهبان از بازوهاي سرژ مي گيرن و اونو مي برن به سمت در... يكيشون به آرامي تو گوش سرژ مي گه: گريه نكن زار زار... مي برمت پيش سالازار... مي برتت به بازار...مي خره برات يه گيتار!
لرد بهشون خيره نگاه مي كنه و مي گه: يه روزي از دست همه‌تون خلاص مي شم...!
بعد دوباره رو به ويليام ادوارد مي كنه و مي گه: خوب.. ببينم چطوري مي جنگي...

بلافاصله چوبدستي اش رو بيرون مي آره و به آرامي مي گه: كروشيو...
ويليام مي افته رو زمين و جيغ و داد مي كنه و بعد از مدتي در حالي كه به خود مي پيچيد ، لرد طلسم رو قطع مي كنه و ميگه: خوب... خوبه.... حالا بلند شو و عين يه مرد باهام بجنگ...
وحشت در ميان مردم حكم فرما بود... همه با وحشت به سرنوشت ويليام فكر مي كردند...

ويليام در حالي كه نفس نفس مي زد و عرق كرده بود، بلند مي شه و مي ايسته...

لرد با خشم به چشاش نگاه مي كرد... بعد با لخني تمسخر آميز و ترسناك مي گه: هه... عصباني شدي؟ از چشات اينو مي خونم... مي خواي منو بكشي؟
و بعد خنده‌اي وحشيانه سر مي ده و ميگه: باشه... بكش ببينيم...

ويليام خيلي بلند تر از فرياد سرژ داد مي زنه: بيايــــــــــــــــــــــــن...!
لرد خشكش مي زنه و با لحني تهديد آميز مي گه: اين جوري داد نزن... كلّ ليتل هنگلتون مي ريزن اين ت-
حرفش با ديدن كرام كه به سرعت به سمتش مي اومد قطع مي شه و مي فهمه كه يه چيزي داره مي شه... ولي به روي خودش نمي آره و با آرامش مي گه: كرام... چي شده؟
كرام يه دوربين مي ده دست لرد و مي گه: ارباب.... برين تو جايگاهتون اون بالا... اون وقت مي تونين ببينين...

لرد به دو نگهبان، ويليام ادوارد رو مي سپره و مي ره سمت جايگاه...

»» در جايگاه ««
لرد با دوربين اطراف رو نگاه مي كنه: مــــــــــــــا!!! يه لشكر آدم با شكل و قيافه هاي متفاوت! اينا كين... زود باش...
كرام سراسيمه گوشي مي ذاره تو گوشش و مي گه: صداشون رو مي شنوم... دارن يه چيزي داد مي زنن...
و يه دكمه روي دستگاه رو فشار مي ده... يه عالمه عدد رو صفحه ظاهر مي شه و كرام مي گه: اين آي پي هاشون رو نشون مي ده...د... اينا كه آي پيهاشون همه يكيه؟ همه... همه با آي پي ويليام ادوارد يكيه!!!

لرد كه فهميده بود چي شده و چهره‌ي سفيدش لحظه به لحظه سرخ مي شد و انگشتان بلندش رو به كف دستش فشار مي داد، نعره مي زنه: چرا فكر اينجاش رو نكرده بوديم؟
كرام چند قدم مي ره عقب و مي گه: خوب... ارباب... ناراحت نشين... من همه رو حذف كاربر مي كنم!
لرد داد مي زنه: زود باش... وگرنه من مي دونم و تو...

كرام دستپاچه جيب هاي رداش رو مي گرده و تو يه لحظه رنگ پوستش درست عين كچ مي شه( گچ سفيد، رنگي نه ها!) من و من كنان مي گه:
كن...كن...كنترل... كنترل مونده... مونده تو د...د...دژ...

و صداي نعره‌ي رعب انگيز لرد ، در فضاي بزرگ استاديوم پيچيد..
__________________________________________
خوب... حالا باز يكي دو تا نكته بگم:
1* مي تونين براي تنوع، به فضاهاي ديگه اي برين، مثل اونايي كه دارن سرژ رو مي برن... استاديوم و جرياناتي كه اونجا بين مرگخوارا و ويليام ادوارد مي افته... بيرون استاديوم ... جايي كه بلاتريكس رو بردن... دهكده و خيلي جاهاي ديگه... امّا خيلي از اين موضوع دور نشين... مثلا اگه برين جايي كه سرژ هست، شايد نفر بعدي اونو ادامه بده تو همون مكان، و موضوع از استاديوم دور مي شه... هر از گاهي واسه تنوع فقط...
2* ديالوگ هاي لرد رو قوي انتخاب كنين( اينو از جمع بندي نقد هايي كه ناظران پستام رو كردن مي گم...)
3* پاراگراف بندي يادتون نره...(از ناظران عذر مي خوام كه كار اونا رو انجام مي دم...)
4* طنز يادتون نره!


به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...


Re: رزمشگاه مرگخواران!!!
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳ شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۴
#30

فایرنزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۵ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۱
از جنگل ممنوعه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 253
آفلاین
كمي به همديگه خيره شده‌ن... رفته‌رفته شور و شوق مرگ‌خوارا به ديدن جنگ اونا بيشتر مي‌شد...رفته‌رفته، داد و هوارهاي مردم،‌بالا مي‌گرفت...
سرژ و ويلي، با حالت‌هايي جدي، داشتند دور استاديوم مي‌گشتند و چشم از همديگه برنمي‌داشتن...هردوشون دستشون رو كنار جيب رداشون گرفته بودن، تا اگه اون يكي دست از پا خطا كنه، حسابش رو برسن...
ويلي، زيرلب و با صدايي كه فقط سرژ مي‌تونست توي اون هياهو بشنوه، مي‌گه:خب...با يه كم زيرميزي قضيه حله ديگه...درسته؟!!!
سرژ، يه ابروش رو مي‌بره بالا، و با صدايي به همون اندازه آرام، مي‌گه:خب...بستگي داره كه چي باشه...!!!
ويليام، با نگراني به جايگاه مخصوص لرد يه نيگاهي مي‌اندازه، و وقتي مي‌بينه اون در دعواكردن هوكيه، با خيال راحت جواب مي‌ده:خب عزيز من...تابلوئه كه...!
سرژ كه باورش نمي‌شد،با تعجب گفت: منظورت كه فيبر نوري نيست...؟!!!
ويلي، با حركت سرش، حرف اون رو تاييد مي‌كنه، و مي‌گه:دقيقا...!زودباش ...تصميمت رو بگير...يا فيبره رو مي‌بري و من شكنجه‌ت مي‌كنم، يا...!
سرژ، لب‌هاش رو گزيد، و گفت:ببين داري وسوسه‌م م_
صداي لرد، فضا رو پرمي‌كنه:بسه ديگه...فكر مي‌كنين من نمي‌دونم توي اون كله‌تون چي مي‌گذره؟! اگه يه كم فكر كنين، مي‌بينين كه چفت نكردين فكرهاتون رو...!!!
ويلي و سرژ، هردوشون محكم مي‌زنن تو پيشوني‌شون، و نااميد مي‌شن...!
لرد:خب ديگه...رشوه مشوه نداريم...جنگ رو آغاز كنين...!
سرژ، چوب‌دستيش رو با يه حركت خيلي سريع درمياره، و فرياد مي‌زنه:آكسيو گيتار عزيز و ناز و خوشگل من...!!!
گيتار معروف سرژ، با يه حركت چابكانه، از وسط سيبيل چنگيزيا مي‌گذره و مي‌رسه دست سرژ...سرژ، اونو مي‌گيره، و محكم مي‌زنه توي فرق سر ويلي كه ديگه تاحالا چوب‌دستيش حاضر كرده بود...
ويلي روي زمين ولو مي‌شه، و سرژ يه نيگاهي به گيتار شكسته‌ش مي‌كنه، بعد نمي‌تونه جلوي خودش رو بگيره، و شروع مي‌كنه به گريه كردن...!
همه داشتن هاج و واج نيگا مي‌كردن...حتي ويلي هم كه سرش رو گرفته بود، دهانش باز مونده بود...!
در همين حين، بلاتريكس مي‌پره هوا، و با صدايي لرزون، داد مي‌زنه: زنده باد سيستم آف ا داون...!!!
2 تا ديگه از سيبيل چنگيزيا، با آرامش ميان بالا، و اون ور دستگير مي‌كنن، تا براي دفعه‌ي بعدي ازش استفاده كنن...!
ويليام، چوب‌دستيش رو طرف سرژ كه داشت از گريه كردن كور مي‌شد،مي‌گيره، و مي‌گه: كروشيو...!
سرژ ، روي زمين ولو مي‌شه، و شروع مي‌كنه به جيغ و داد...
ويلي، با خوشحالي مي‌ايسته و مي‌ره بالا سرش، ولي وقتي مي‌بينه كه سرژ با وجود درد كشيدن، هنوز داره گريه مي‌كنه، ناراحت مي‌شه و طلسمش رو مي‌شكنه...! بعد، اون رو مي‌گيره بغلش، و مي‌كه:گريه نكن سرژ عزيز...! خودم مي‌برمت واست فيبر نوري وصل مي‌كنم...!
ولي وقتي گريه‌ي سرژ قطع مي‌شه، ويلي با دستپاچگي مي‌گه: ا...يعني چيز...من كي گفتم واست فيبر نوري وصل م_
يهو، احساس ضربه‌ي محكمي از ناحيه‌ي گردن مي‌كنه...در حاليكه كه گردن سوزانش رو گرفته بود و از چشاش اشك ميومد، برمي‌گرده و لرد رو مي‌بينه كه داره با برافروختگي نيگاش مي‌كنه...ويليام: ا...لرد عزيز...چرا زحمت كشيدي...مشكلي پيش اومده...؟ اگه اومده خب مي‌گفتي خودم مي‌زدم ديگه...!!!
لرد، يه طلسم كروشيو آبدار و خوشگل دوطرفه نصيب اون و سرژ كه بازم گريه رو شروع كرده بود، مي‌كنه، و ........................


تصویر کوچک شده


Re: رزمشگاه مرگخواران!!!
پیام زده شده در: ۱۳:۰۶ شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۴
#29

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۴۲ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1708
آفلاین
هیچکس حواسش به ویلیام نبود همه حواسشون به منبع صدا رفته بود ظاهرا سرژ داشت مقاومت میکرد . او همون طور که با آخرین توانش آواز میخوند نگهبانان رو یکی پس از دیگری به گوشه ای پرت میکرد
ویلیام نگاهی به اطرافش کرد چطور میتونست فرار کند ؟ ظاهرا هیچ راهی برای فرار نداشت اما ناگهان حواسش رفت به قسمتی از دیوار که در اثر مبارزه تخریب شده بود و راهی درست شده بود .
ویلیام نگاهی به جایگاه لرد انداخت و دید جایگاه خالیه . دیگه فرصت فکر کردن نبود سرو صداها داشت میخوابید و او باید هر چی سریعتر تصمیم میگرفت . او به سمت دیوار دوید و با یک جهش پاش رو به دیوار زد و با دستاش بالای دیوار رو گرفت .
ویلیام با موفقیت فاصله ای نداشت . او داشت موفق میشد اما ناگهان احساس کرد یک چیزی از پشت شلوارش رو گرفته
ویلام وحشت زده برگشت و چشمش به هوکی افتاد که از پشت شلوارش رو گرفته !!!
هوکی با عصبانیت فریاد زد : بیا پایین ببینم !! داری فرار میکنی
ویلیام فریاد زد : ولم کن من یک عضو ارزشی معمولیم ؟ ولم کن!
اما هوکی همچنان بر شلوار ویلیام چنگ انداخته بود . حال سر و صداها خوابیده بود و همه تماشاچیان متوجه تقلای ویلیام ادوارد شدن . ویلیام در حالی که با پاش به سر و صورت هوکی لگد میزد یکبار دیگر فریاد زد : ولم کن !!!
ناگهان شلوار ویلیام از پایش در آمد و هوکی محکم از پشت خورد زمین ویلیام با یک جهش به بالای دیوار پرید و در حالی که دستاش رو بالا گرفته بود فریاد زد : من موفق شدم
اما چشمش به جمعیت افتاد که با شور هیجان دارند در گوش هم پچ پچ میکنن و او رو نشون میدهند ویلیام در همن حالتی که دستاش رو بالا گرفته بود نگاهی به پایین بدنش انداخت که لخت بود بلافاصله صورتش سرخ شد ( با خودش گفت : خوبه اینجا قزوین نیست ) . در همون لحظه طلسمی از سوی لرد به سویش روانه شد و باعث شد که ویلیام تعادلش به هم بخورد و از بالای دیوار به پایین بی افتد .
ویلیام با مخ روی زمین فرود آمد . هوکی که سرش رو گرفته بود جلو اومد و شلوار ویلیام رو پرت کرد تو صورتش و سپس رفت سمت جایگاه . ویلیام بدون توجه به تماشاچیان که در حال مسخره کردن او بودند شلوارش رو پوشید . سپس به جایگاه لرد نگاه کرد .
لرد از سر جاش بلند شد و بلافاصله همه ساکت شدند . لرد در حالی که لبخند چندش آوری بر لب داشت گفت : خب دوستان ما امروز یک دلقک و یک خواننده رو کشف کردیم میگم چطوره چون امروز روز افتتاحیه هست یک مبارزه دیگه هم بزارییم!
همه مرگخواران شروع به شعار دادن و تشویق لرد کردند . لرد اشاره ای به پیر مرد کرد و بلافاصله پیر مرد از جاش بلند شد و گفت : بخاطر فرمان جناب لرد ما قصد داریم جنگی رو بین سرژ و ویلیام ادوارد را بندازیم اما استثنا در این مبارزه هیچ کدوم نباید دیگری رو بکشد چون جناب لرد شخصا میل به شکنجه هر دو شون دارد
لرد دستش رو بالا گرفت و آروم پایین آورد بلافاصله سه سبیل چنگیزی وارد زمین شدند و سرژ رو پرت کردند وسط زمین . سرژ درست چهار پنج متر جلوتر از ویلیام فرود آمد . او آروم از روی زمین بلند شد و هر دو مبارز روبه روی هم قرار گرفتند.......

......................................................
خب بليز جان بايد بگم آفرين!!!
نوشتت خيلي خوب بود!توصيف خوب و بجا ، طنز مناسب و ديالوگ هاي خوب.
نسبت به نوشته هاي ديگه اي كه ازت ديدم خيلي خوب نوشته بودي.موضوع رو قشنگ ادامه دادي و سوژه نوشته ي بعدي رو تعيين كردي.
اميدوارم همين طور پيش بري و هر دفعه بهتر بنويسي


پيتر پتيگرو........ناظر انجمن!


ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱۷ ۱۴:۰۰:۵۱
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱۷ ۱۴:۰۲:۰۵



رزمشگاه مرگخواران!!!
پیام زده شده در: ۱۰:۰۰ شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۴
#28

هوكيold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹
از مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 271
آفلاین
یا لطیف...


فردی در روشنایی اندک نوری سبز رنگ، در اتاق بسیار بزرگی نشسته بود.. هوای بیرون بسیار سرد بود ... صدایی جیغ مانند به گوش رسید:
ارباب... ارباب... استادیوم حاضره...
فرد که شنل سیاهی پوشیده بود و قیافه‌اش معلوم نبود گفت: خوبه... خیلی خوبه... بریم...
و بلند شد و به آرامی به سوی فرد کوچک اندامی رفت که گزارش کارشان را داده بود... و گفت: بریم اون جا... امید وارم امن باشه و مخفی... وگرنه من می دونم و تو... هوکی...
جن خونگی کوچک اندام گفت:ب...ب...بله ... ارباب....
و شروع کرد به راه رفتن به سمت در و منتظر موند تو لرد ولدمورت از در رد بشه....

»»»در قبرستان ریدل ها«««
هوکی در جلو راه می رفت و ولدمورت پشتش بود... ولدمورت: توی جنگله... نه؟
هوکی: بله قربان... جای امنیه... اطراف جنگل رو با طلسمی جادو کردیم که هرکی قصد دیدن اون جا رو نداشته باشه، نمی تونه ازش بگذره...
و لبخندی شیطانی زد و ناخودآگاه گفت: هوهاهاهاها!!!
ولدمورت یه پسگردنی چسبناک اومد تو گردن هوکی، طوری که با صورت می ره تو زمین!
وقتی بلند می شه ، لرد با صدایی بی روح می گه: خیلی پررویی... خجالت نمی کشی جلوی من هوهاهاهاها می کنی؟ جلوی سلطان موهاهاهاها... سلطان ژوهاهاهاها؟

هوکی من و من کنان می گه: م...م... مال من هوهاهاهاها ست ارباب!
لرد: فرقی ندارن!! خوب... داشتی می گفتی... ولی جاسوسای محفل هم می تونن جاشو از یکی از جاسوسای بین ما بدونن... نه؟
هوکی با لبخندی شیطانی گفت: ارباب... اون جاسوسایی که بین ما هستن، به زودی تو همین استادیوم مجازات می شن... هوهاهاهاها!!!
لرد یهو می ایسته... چوبدستی کنده کای شده ش رو به سمت هوکی هدف می گیره و میگه: کروشیو!!
هوکی جیغ می کشه و می افته رو زمین و به خودش می پیچه... بعد از چند ثانیه، لرد چوبدستی رو پایین می آره و می گه:دیگه یادت نره ها...
...چند قدم دیگه راه رفتند و... اونو دیدن...

استادیوم...استادیومی بسیار بزرگ که از چهار گوشه‌ی آن مشعل هایی آویزان بود، که دود هایی که تولید می کرد، تبدیل یه علامت شوم سبز رنگی می شد... بر روی دیوار های آن، مارهای بزرگی از طلا حک شده بودند و استادیوم دایره شکل، در برابر نور خورشید می درخشید... بر روی درب ورودی اون، تابلویی بود که روش نوشته بود: رزمشگاه مرگخواران!

لرد به در ورودی که رسید ایستاد... روبان قرمز رنگی از جلوی آن بسته شده بود!!! قیچی خود را در آورد و روبان را قطع کرد!! از همه طرف، صدای کف زدن صدها مرگخوار به گوش رسید!

»»»چند دقیقه بعد«««
20 نفر با سبیل چنگیزی، هیکل همچی ورزشکاری، تبر به دست ایستاده بودند... آن ها جادوگر بودند و چوبدستی هاشون توی کمربندشان بود...
لرد به روی جایگاهی بزرگ رفته بود که بالای بالا بود و نشسته بود... دور تا دور نیمکت هایی برای مرگخوارانی بود که آن جا را با شنل های سیاهشان، سیاه کرده بودند...

ولد مورت به یه نفر پیرمرد که جلو نشسته بود اشاره کرد... پیرمرد بلند شد و با صدایی بلند خوند: اوری... به جرم لو دادن محل دژ مرگ...
بلافاصله همهمه هایی برپا شد و و دو تا سیبیل چنگیزی اوری رو کشون کشون آوردند....
پیرمرد ادامه داد: «ویلیام ادوارد»... به جرم وعده های اینترنت پرسرعت به مرگخواران و فرستادن آن ها به خونه هاشون!!
همهمه ها بسیار بلند تر شد... همه سرشان را تکان می دادن و با هم حرف می زدند...

از در اون سمت استادیوم، ویلیام ادوارد رو آوردن و رو زمین انداختن...
پیرمرد: این دو نفر، با هم دوئل خواهند کرد، و هر آن که دیگری را به قتل رساند، همانا جرمش بخشیده خواهد شد ولی به میزان زیادی شکنجه خواهیم داد وی را...!!!!
همه شروع به کف زدن کردند... بعد از تمام شدن دست زدن ها، ولدمورت به یه نفر علامت داد و اون خیلی خیلی محکم زد تو یه صفحه‌ی بزرگ و پیرمرد داد زد:
جنگ شروع شد... ویلی و اوری هر دو چوبدستی هاشون رو کشیدن.. اوری یه سکتوم سمپرا فرستاد و ویلی جاخالی داد... بعد از این که 10 20 تا پرتوی رنگی تو هوا به دوطرف پرواز می کنن، ناگهان صدای فریادی می شنون...

سرژ تانکیان، جلوی جلو نشسته بود و در اثر هیجانات عصبی وارده بسیار جو گیزر شده، شروع به خوندن یکی از آهنگای سیستم «آو ا داون» کرده بود و صداش هر لحظه بلند تر می شد، تا جایی که دیگه همهمه های مردم، قطع شد و همه با حیرت اونو نگاه می کردن...
لرد به نگهبان بغلیش اشاره کرد و گفت: مثل این که یکی از جنگجوهای دفعه بعد مشخص شد... ببرینش...
و دو نگهبان سرژ رو در حالی که هنوز فریاد می زد می برن بیرون و همهمه ها دوباره شروع می شن...

اتّفاق عجیبی افتاد... اوری با دیدن سرژ و شنیدن آهنگش، احساساتش جریحه دار شده،به یاد حرفای اون افتاد و فریاد زد: زندگی شوخی لوس طبیعت بود!!
چوبدستی رو رو سرش گذاشت و داد زد: آواداکداورا... لحظه‌ی دیگر او به زمین افتاد...
ویلیام با خودش گفت: یا شگفتا!!!!! این چرا این جوری کرد؟! دیــوونه است! حالا که چی؟ من رو باز می خوان شکنجه بدن؟
و به اطراف نگاه می کنه و بعد تعجب می کنه!! همه با حیرت به در ورودی نگاه می کردن.. حتی سبیل چنگیزی ها و لرد... چوبدستی های مرگخواران و تبرهای نگهبان ها آماده بود... صداهایی از پله ها می آمد.... صدای قدم هایی سریع...
ویلیام ادوارد با خودش گفت: مثل این که... بهترین فرصته برای فرار...
_______________________________
خوب... حتما موضوع تاپیک کاملا مشخصه... چند تا نکته باید بگم:
1* این شروع تاپیک بود... شما دیگه به این بلندی ننویسین!! کسی حوصله نمی کنه بخونه...
2* اگه تو هر نمایشنامه ای دقت کنین، می تونین ببینین سوالایی به وجود اومده که می تونین تو نمایشنامه خودتون بهشون جواب بدین... مثلا این جا: آیا ویلیام ادوارد فرار خواهد کرد؟ اگر بله ،چه طور؟ ایا در دور بعد دوئل، چه بر سر سرژ خواهد آمد؟ آن افراد که بودند؟
3* سعی نکنین داستان رو بیخود کش بدین... سوژه خلق کنین... سوژه های جدید...
4* چون کاربری به اسم اوری نداریم من کشتمش... اگه شما کاربرای حاضر مثل سرژ رو بکشین، جرم محسوب می شه و منمسئولیتی در این قبال ندارم!...
5* طنز یادتون نره... این تاپیک طنزه...
6*اگه می خواین شروع کنین... بسم اللّه...!


به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۹:۰۱ دوشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۴
#27

مایک لوریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۳ سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۵
از هاگزمید
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 555
آفلاین
هیس..........
چوبدستی جادویی روی کمر مالفوی بود.....

مرد شنل پوشی مشتی محکمی بر صورت لارا وارد کرد تا جایی که بیهوش شد و روی زمین افتاد...

مالفوی: یعنی چه؟؟؟تو کی هستی.....؟؟؟چیکار می کنی؟؟؟!!!

مرد شنل پوش: خفه شو...دهن رو ببند...راه بیفت...

سپس مالفوی به سمت جلو راه افتاد و قاطی جمع تظاهر کنندگان شد....و مرد هم چوبدستی را همچنان روی کمر مالفوی گرفته بود......

بوم...............

همه عقب رفتند و چوبدستی هایشان را در آوردند....و دایره ای به دور مالفوی و مرد تشکیل دادند....

مرد: اهوی...اگه می خواین این عضو افتخاریتون زنده بمونه...کلا چوبدستی ها رو بندازید....زود باشید....

برید کنار ببینم این کیه جرات کرده تو حریم من آشفتگی ایجاد کنه....
کنار رفتند و امپراطور نزدیک شد.....

امپراطور: اگه جرات داری بیا مبارزه کنم...یه دوئل توپ.....

مرد مشتی بر سر مالفوی زد و او را بیهوش کرد....

چوبدستی اش را به طرف آسمان گرفت....
جرقه ای پدیدار شد....و تمام افراد حاضر چشمشان داشت کور می شد....عقب عقب می رفتند و تلو..تلو..می خوردند.

امپراطور: می کشمت....

و چوبدستی اش را در آورد
و دوئل آغاز شد...............


این داستان ادامه دارد.................
===============================================


[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ چهارشنبه ۲ آذر ۱۳۸۴
#26

لوسیوس مالفوی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۸:۵۴:۳۴ دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۸
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 817
آفلاین
همه در کافه جمع شده بودن قرار بود امشب برای تقویت روحیه مرگ خواران برنامه ای جالب در کافه اجرا بشه :

خواهش میکنم ساکت ساکت لطفا... همان طوری که میدونید امشب اینجا جمع شدیم تا برای فردایی که تاریکی را در زمین حکم فرما کنیم جمع شدیم....

لارا: هی رودلف این تلویزیون بزرگه برای چیه نکنه می خوان برامون فیلم پخش کنند؟
رودلف: ها....هوم.....شاید خدا کنه اژده ها وارد می شود را بذارن من فکر کنم خیلی عالی باشه برای فردا هم خیلی مناسب است.
لارا: چی جی وارد می شود؟

ای بابا لارا همون فیلم بروس عله....

خوب دوستان قرار بود امشب در حضور کسی باشیم که با گفتن نامش همه شما تعظیم بزرگی خواهید کردولی به علت ها که نخواستن دلیلش فاش بشه...این افتخار را کسب نکردیم...

لارا: راستی چرا لرد نیومده؟
رودلف: هوم رفته برای مشخص کردن هورکراکس هاش ببینه چند تایش سالم هست. دیگه هم اینقدر حرف نزن ببنیم این لوسیوس چی میگه....


اما ارتباط مستقیمی با با زیرآبی بینامیوس بر قرار کردیم تا برای تجدید آرمان های خود با رهبر کبیر تاریکی و تجدید قوا در شبی به یاد ماندنی ارتباطی با امپراطور کبیر تاریکی داریم....

همه حضار:

تصویر داخل تلویزیون نصب شده در کافه :
مردی که ردای سیاه بر تن داشت وکلاه چادور مانندی که رنگ سیاه بود بر روی سر داشت.

امپراطور: بوووووق....تصویر قطع وصل میشه...سلام به فرزندان تاریکی شما فرزندان تاریکی را به جهاد بر علیه سفید و عله و پله دعوت می کنم شما فرزندان تاریکی هستید که تاریکی مدرن را خواهید ساخت امیدوارم این دوری که بین من و شما افتاده از آرمان های این جهاد کم نکنه لعنت بر کسانی که این جدای را بر جادوی سیاه وارد کردن اما شما جوانان این جادوی سیاه را دوباره فروزان می کنید. خوب دیگه وقت برنامه واجاره ماهواره اجازه نمیده که من بیشتر در خدمت شما باشم به امید پیروزی برای شما دلاوران این مرز بوم فقط در حمله قعط کردن سیم سرور سایت یادتون نره....

همه حضار: ما همه پیرو خط توهیم امپرور ما اهل.....نیستیم امپراطور تنها بماند.....

امپراطور بلند شده بود و دست چپ خود را به نشانه احترام بالا آورد ....پیششششششششش . تصویر قطع شده...
همه مرگ خواران از کافه خارج شدن و شروع به تظاهراتی بی سابقه کردن همه تحت تاثر سخنرانی تاریخی امپراطور قرار گرفته بودن وقسط داشتن هر جور شده به منوی مدریت دسرسی پیدا کنند.

لارا: من بدون امپراطور نمی جنگم اگه نیروه امپراطوری نباشن ما نمیتونیم بچنگیم .........
لوسیوس مالفوی: من یعنی می خواستم یه تجدید روحیه بشه ولی مثل اینکه...........

--------------------------------
خوب من از ناظر محترم انجمن می خوام برای آغاز فعالیت جدید در این تاپیک که به علت نبود امپراطور دیگه ماله امپراطوری نیست به خانه ریدل انتقال داده بشه....


جادوگران گذشته ، حال و آینده منه...


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۸:۵۷ پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۴
#25

لی جردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۱ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
از اون طرف شب!!!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 509
آفلاین
من گفتم اينجارو هم ويليام ادوارد به گند كشيده با يه نمايشنامه جديد شروع كنم.


=========================

صداي خنده هاي گوشخراشي از داخل كافه به گوش مي رسيد.
لرد برگشته بود و همه به افتخار او در حال شادي بودند.

اما در بين اين جمع بلاتريكس به چيز ديگري فكرمي كرد.چرا لرد اينقدر مهربان شده بود ؟چرا لرد همان لرد قبلي و ترسناك نبود؟
در همين لحظه آمدن لوسيوس باعث شد افكار بلاتريكس از بين برود.لوسيوس كه يك دستش در دستان نارسيسا بود و در دست ديگرش جامي شيشه اي قرار داشت با صداي بيحالي گفت:
" - راحت باش بلا
و جام را به سمت او گرفت.

در بيرون كافه اوضاع فرق ميكرد.
تانكس در حالي كه از ناراحتي و دلهره رنگ از صورتش رفته بود پشت سر آلبوس حركت ميكرد.
به عقيده دامبلدور امشب براي ضربه زدن به مرگخواران بسيار مناسب بود.چون آنها در يك مكان جمع شده بودند.ممكن بود بسياري از اعضاي محفل كشته شوند اما دامبلدور مصمم بود امشب كار را تمام كند.زخمي كه دامبلدور از جنگ قبلي با لرد داشت هنوز باقي بود و او واقعا فهميده بود كه از لرد ضعيفتر است.

همه به سمت كافه حركت ميكردند.اما انگار بلا متوجه شده بود.......
بلا ميخواست اينبار كار را خودش تمام كند.طمع كسب افتخاربيشتر نزد لرد باعث شد تا او تنهايي و بدون كمك ژا به بيرون كافه بگذارد.
بلا با عجله از كافه بيرون آمد...
" - ريپارو
چوبدستي لوپين از دستش خارج شد و همچنين بيحال به روي زمين افتاد.
صداي خنده هاي داخل كافه بنظرش گوشخراشتر شده بود.
دامبلدور بدون معطلي گفت:
" استراتيوس آويس
بلا جاخالي داد و نور قرمز رنگ طلسم در هوا ناپديد شد.
دامبلدور بار ديگر فريادزد:
سيمپليولوس تروس
اينبار طلسم به بلا برخورد كرد و پس از برخورد طنابي به دور دستان او پيچيد در حاليكه از درد به خود ميپيچيد.
لوسيوس با شنيدن اين صداها مهماني را ترك كرد..اما با آمدن او به دستور دامبلدور همه غيب شدند
درست بود آنها پيروز نشده بودند ولي يكي از مرگخواران دستگير شده بود و آنها حالا يك مهره دست نخورده داشتند.


=================

به نظر من كه دستگيري بلا خيلي جالبه


يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.