هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲:۵۵ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۴۲:۰۸
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 355
آفلاین
هافلپاف vs گریفیندور

سوژه: شورش

- اَه...دهنمون سرویس شد بابا! وقتی شب و روز و تابستون و زمستون تو سوز سرما و بر بیابون با یه پا روی زمین، سیخ وایسیم، همین می‌شه دیگه! حقوقم که بهمون نمی‌دن، انتظارم دارن صدامون در نیاد!
- آره واقعا حق داری‌. منم خسته شدم از بس روم بالا پایین پریدن. به هرحال درسته منم صندلیم، ولی احساس ندارم؟ باید بیان روم یورتمه برن یا مثل آدم فقط بشینن؟

پایه‌های دروازه‌ی کوییدیچ و صندلی‌های ورزشگاه به شدت از وضعیتشان عصبانی و ناراضی بودند. کم‌کم دلخوریشان اوج گرفت و به سایر وسایل ورزشگاه نیز سرایت و صدای اعتراض‌هایشان را بلند کرد.

چرخ‌دستی خوراکی‌ها درحالی که با حالتی گرفته، دستی به چرخ‌ها و بدنه‌اش می‌کشید و آنها را نوازش می‌کرد، فریاد زد:
- مردم وقتی منو می‌بینن، وحشی می‌شن و مثل تسترال به سمتم هجوم میارن! می‌ریزن روم و هر چی دلشون خواست بر می‌دارن؛ اصلا توجهی ندارن که خب چرخ‌های منم فقط تحملِ یه وزنِ مشخص داره و اگه بهش فشار بیاد خم می‌شه! تمام بدنم پر از خط و خش شده. من یه زمانی بدن صاف و براقی داشتم که از آینه هم شفاف‌تر بود!

درمیان اعتراضات اجسام مختلف، ناگهان پروژکتوری برخاست و با پایه‌ی بلندش، درست وسط جمعیت معترض ایستاد.
- ای وسیله‌های گرانبها و باارزش! گوش فرا دهید. آیا شایسته است که با شما اینگونه برخورد شود؟ آیا درست است که چنین رفتارهای خشونت‌آمیز و به دور از عدالتی با شما شود؟ آیا ارزش‌های شما همینقدر است؟

صدای جمعیت در تایید حرف‌های پروژکتور و به دنبالش فریادهای اعتراضِ دیگری اوج گرفت.

- به خودتان بیایید! شما مستحق این رفتارها نیستید. شما لایق بهترین‌هایید. آن انسان‌های پست خیال می‌کنند که می‌توانند با ما هرطور که می‌خواهند رفتار کنند؛ اما سخت در اشتباهند. ما بهشان نشان می‌دهیم! نشان می‌دهیم که واقعا کی هستیم و قدرت انجام چه کارهایی را داریم! در مسابقه‌ی بعدی حقشان را کف دستشان گذاشته و آنها را به سزای اعمالشان می‌رسانیم! آیا شما هم با من موافقید؟

جمعیت که از شدت عصبانیت دیوانه شده بودند، با صدای بلند فریاد می‌زدند و پروژکتورِ عظیم را تشویق می‌کردند. صدای تشویق‌های آمیخته به اعتراضاتشان به اوج خود رسیده و فضای ورزشگاه را پر کرده بود.

روز مسابقه


- خانم‌ها و آقایان! با مسابقه‌ی جذاب و پرهیجان هافلپاف در برابر گریفیندور در خدمت شما هستیم. خب، تیم هافلپاف وارد زمین می‌شه و به دنبالش گریفیندوریا هم وارد می‌شن. دو کاپیتان با هم‌دیگه دست می‌دن، البته بعد از این که سدریک رو از خوابِ نه چندان سبکش بیدار می‌کنن. واقعا نمی‌دونم چطوری می‌تونه ایستاده هم بخوابه. به هر حال، بازی بدون تاخیر و با سوت داور آغاز می‌شه.

بازیکنان به پرواز درآمدند و هر یک سر جایشان قرار گرفتند‌. سرخگون دست عله بود و به طرف دروازه‌ی هافلپاف حرکت می‌کرد. اما هیچ یک از اعضای تیم هافلپاف نمی‌خواستند احترام مدیر بزرگ سابق سایت را زیر پا گذاشته و توپ را از او بگیرند. از این رو، عله بدون هیچ مانعی داشت به دروازه می‌رسید.

چیزی نمانده بود که توپ را شوت کند، که ناگهان دورا دلش را به دریا زد و بازدارنده‌ای را به سمت عله فرستاد که از پشت محکم به سرش برخورد کرد و توپ از دستش پایین افتاد و رکسان بلافاصله آن را در هوا گرفت.

سرخگون دست رکسان بود و درحالی که سعی می‌کرد خود را قانع کند که توپِ در دستش ترسناک نیست، به سمت دروازه‌ی گریفیندوری‌ها حرکت می‌کرد. درمیانه‌ی راه بود که فنریر به سمتش هجوم آورد و سرگخون را از دستش بیرون کشید.

- و حالا فنریر سرخگون بدست به طرف دروازه‌ی هافلپاف حرکت می‌کنه. اون می‌خواد شوت کنه و اولین گل گریفیندور رو به ثمر برسونه...

اما درست در همین هنگام، بازدارنده‌ای که توسط اگلانتاین پرتاب شده بود، مستقیم به فنریر خورد و سرخگون را از دستش بیرون انداخت. اگلانتاین درحالی که پیپش را در گوشه لبش جابه‌جا می‌کرد، لبخند رضایتمندانه‌ای زد.

- آریانا سرخگونو گرفته و داره پیش می‌ره که با بازدارنده‌ای که مرگ با اون هیبت ترسناکش به طرفش پرتاب و به شکمش برخورد می‌کنه، متوقف می‌شه. حالا این آرتور ویزلیه که داره با سرخگون جلو می‌ره. اوه...مثل این که سدریک دوباره خوابش برده! عجب دروازه‌بان حواس جمعی!

سدریک که به دسته‌ی جارویش تکیه داده بود، چشمانش را تقریبا بسته و کاملا از اوضاع اطرافش بی‌خبر بود. آرتور درحالی که با سرعت پیش می‌رفت، سرخگون را از کنار سدریک به طرف حلقه‌ی سمت چپ شوت کرد. اما ناگهان اتفاق غیرمنتظره‌ای رخ داد؛ حلقه‌ی دروازه‌ای که سرخگون به سمتش پرتاب شده بود، دو پای کوچک درآورده، خود را نیم متر جابه‌جا و از مسیر توپ خارج کرده بود.

- چه اتفاقی افتاد؟ این دیگه چی بود؟ یعنی چی که دروازه حرکت کرد؟ ...شاید چشمای من اشتباه دیده. آره...مشکل از پرتاب آرتور بود که کج بود و از کنار دروازه رد شد.

بازیکنان و همچنین گزارشگر و تماشاچیان، همه با این تصور که پرتاب آرتور کج بوده، خود را قانع کردند و به ادامه بازی پرداختند.

درست هنگامی که رز ویبره‌زنان و سرخگون بدست به طرف دروازه‌ی گریفیندور می‌رفت و دورا با هدف‌گیری دقیقی پرویز را با بازدارنده‌ای منهدم کرد، اتفاق عجیبی افتاد.

صدای فریاد بلندی که به نظر می‌آمد صدای اعلام شروع یک جنگ باشد، به گوش رسید و ناگهان تمام صندلی‌ها از زیر تماشاچیان بیرون آمده و دور تا دور زمین شروع به دویدن کردند. پروژکتورها به رهبریِ پروژکتور عظیم با تک‌پایه‌شان به این سو و آن سو می‌دویدند و به سر و صورت تماشاچیان ضربه می‌زدند. چرخدستی‌های خوراکی بین جمعیت ویراژ می‌دادند و تا حد امکان آنها را زیر می‌گرفتند. دروازه‌ها نیز رم کرده بودند و در طول زمین از بین بازیکنان می‌دویدند و در تلاش بودند تا با ضربه آنان را از روی جارویشان پایین بیندازند.

- خانم‌ها و آقایون! آرامش خودتونو حفظ کنین؛ اتفاق مهمی نیست. چیزی نشده. بازیکنا ازتون خواهش می‌کنم به بازیتون ادامه بدین.

گزارشگر درحالی که در اتاقک امن خودش نشسته بود، با خیال راحت از پشت شیشه، زمینِ مورد حمله‌ واقع شده‌ی وسایلِ شورشی را با بازیکنانی که با وحشت از این سو به آن سو می‌دویدند، تماشا می‌کرد.

- مسابقه رو قطع نکنین لطفا! زشته بخاطر یه مشت وسیله‌ی بی‌خاصیت این بازی بی نتیجه بمو...
اما گزارشگر هرگز نتوانست حرفش را تمام کند؛ زیرا درست در همان موقع، یکی از حلقه‌های دروازه که به زحمت سعی داشت به اتاقک برسد، محکم شیشه را شکاند و روی او پرید.

در وسط زمین، اوضاع بازیکنان رو به راه نبود. رودولف که ساحره‌های در حال فرار او را به وجد آورده بود، اصلا متوجه اوضاع وخیم اطرافش نبود و سعی داشت توجه آنها را به خود جلب کند.
سدریک با عجله از لابه‌لای وسیله‌های عصبانی جاخالی می‌داد و دنبال جایی برای خواب بود.
دورا و اگلانتاین بی‌وقفه چماقشان را به اطراف می‌گرداندند تا از شر خوراکی‌های چرخدستی که به طرفشان پرتاب می‌شدند، خلاص شوند.
آرتور ویزلی به همراه فنر، جیغ‌کشان از این سو به آن سو می‌دویدند. تنها مرگ بود که با آرامش وسط زمین نشسته بود و به اطرافیانش نگاه می‌کرد.

لامپ‌هایی از بالا درحالی که با صدای بلند فریاد می‌زدند، خود را روی سر افراد می‌انداختند.
پروژکتورها دنبال جمعیت می‌دویدند و با انداختن نورشان در چشمان آنها، سعی در کور کردنشان داشتند.
صندلی‌ها نیز به علت تعداد زیادشان، در همه جا پراکنده شده بودند و مردم را به زمین می‌انداختند.
بلندگوها صدای خود را تا آخر بلند کرده و با نهایت توانشان در گوش جمعیت فریاد می‌زدند. آنهایی که پایه‌دار بودند نیز با پایه‌شان، مردم را مورد ضرب و شتم قرار می‌دادند.

- اینا چرا اینجوری می‌کنن دورا؟
- واقعا نمی‌دونم اگلا...ظاهرا عصبانی شدن. شورش کردن. ولی نمی‌دونم برای چی و هدفشون از این کار چیه!

چیزی از گفت‌و‌گوی میان دورا و اگلانتاین نگذشته بود، که ناگهان جسم بزرگی از رویشان رد شد و آنها را به زمین چسباند و درحالی که از روی تکه‌های بدنشان رد می‌شد، به سمت دیگری رفت.
حلقه‌ی دروازه‌ای که چندی پیش موفق به گرفتن گزارشگر شده بود نیز خود را به وسط زمین رسانده و گزارشگر را که در دستش گرفته بود، در هوا می‌چرخاند و پس از گذشت دقایقی او را با نهایت توانش به دوردست‌ها پرتاب کرد.
در آن سوی زمین نیز جنازه‌های بازیکنان که به دست اجسام شورشیِ ورزشگاه مرده بودند، روی هم افتاده بود.

پروژکتور عظیم، پس از کشتن آخرین نفر، نگاهی به انبوه اجساد کرد و سپس رو به بقیه با صدای بلند فریاد زد:
- درود بر شما ای وسایل قدرتمند! درود بر شرف و شجاعتتان! دیدید که چگونه این انسان‌های پست را به سزای اعمالشان رساندیم؟ دیدید که چگونه قدرتمان را نشانشان دادیم؟ از حالا به بعد با ما آنطور که شایسته است رفتار می‌کنند. همان رفتاری که ما لایق آن هستیم!

صدای هلهله و تشویق جمعیتِ شورشی اوج گرفت و در سرتاسر ورزشگاه پیچید. سپس درحالی که از روی اجساد رد می‌شدند، رفتند تا برای مسابقه‌ی بعدی، آماده‌ی شورشی مقتدرانه‌تر شوند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵:۴۳ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۲۵:۴۲
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 500
آفلاین
ریونکلاو vs اسلیترین
سوژه: ولنتاین!

تصویر کوچک شده

تام سرش رو از روی کتاب "چگونه در قرنطینه خانگی خوش باشیم (علم انتگرال و لگاریتم کرونا را شکست می‌دهند، پیوست: 33 راه حل کاملا کاربردی)" بلند کرد و نگاهی به هم‌گروهی هایش انداخت؛ دروئلا با وردی کتاب‌هایش را ضدعفونی میکرد، ربکا در آینه به خودش زل زده بود و به کارهایی که عموزاده هایش با دنیا کرده اند فکر می‌کرد، گابریل با تجهیزات کامل شامل 4جفت دستکش، 3لایه لباس پرستاری و ماسک شیمیایی به همراه 20 لیتر مایع ضدعفونی کننده گوشه ای نشسته بود و سو، دور از بقیه، الکل به دست و ماسک به دهان، آماده ی هرگونه تهاجمی از طرف ویروس ها به سمت کلاهش بود.

- بچه ها حس نمی‌کنید یه کاری داشتیم؟

تام که قصد داشت هم‌گروهی هاش به خودشون بیان و از این بی‌حالی در بیان، این جمله رو بیان کرده بود، اما نمی‌دونست این حرف بدتر داغ دل اون ها رو تازه میکنه...

- کار؟ می‌دونی چقد از کارای زوپس مونده؟ می‌دونی چندتا بلیط عقب افتاده داریم؟ می‌دونی دو هفته تعطیل بودن هاگزمید یعنی چی؟ دِ نمی‌دونی دیگه!
- کار تام؟ واقعا؟ می‌دونی چقدر زندانی هستن که باید به کاراشون رسیدگی بشه؟ می‌دونی تو این مدتی که ما اینجائیم چندتا دادگاه باید برگزار شن که بخاطر فامیلای این تعطیل شدن؟

هدف جمله ی دروئلا بیشتر از تام، ربکا بود و "این" دقیقا اشاره به اون داشت. مریضی ای که توی دنیای جادوگری شایع شده بود و تمام مکان های عمومی رو تعطیل کرده بود، اما کوییدیچ رو نه!

- تام تو نمی‌دونی چقدر از برنامه های وزارت مونده؟ تازه کنکور مشنگی هم نزدیکه، وزیر سحر و جادو هم باید مدرک مشنگی داشته باشه.

تام اگر دست نمی‌جنباند، به جای اینکه همه رو سر حال بیاره؛ حال همه رو می‌گرفت.
- منظورم رو بد متوجه شدین. بازی کوییدیچ داریم! کوییدیچ که هنوز تعطیل نشده.

بازیکنان تیم کوییدیچ ریونکلاو انتظار هر چیزی غیر این رو داشتن، کوییدیچ؟ اونم توی این شرایط؟ ممکن نبود!
- می‌فهمی چی میگی تام؟ فقط 1000 تا کشته توی لندن داشتیم. اون وقت با این شرایط بریم کوییدیچ بازی کنیم؟
- مجبوریم سو... مجبور!

کمی بعدتر، رختکن کوییدیچ ریونکلاو

بازیکنان تیم ریون، با فاصله ی یک‌متر از همدیگر نشسته بودند، که ناگهان جغدی از پیام امروز، وارد شد و روزنامه ای رو جلوی پای اون‌ها انداخت؛ تام که از همه به روزنامه نزدیک‌تر بود، با دستکش روزنامه رو از روی زمین بلند کرد.
-
- چی‌شده تام؟
-
- تام! سالمی؟
-

شپرررررررررق!

سو، که دیگه از خنده های تام خسته شد بود، با رعایت نکات بهداشتی، سیلی ای به گوش تام نواخت و روزنامه رو برداشت.
- باورم نمیشه!
- چی‌شده سو؟

و سو روزنامه رو به طرف بقیه برگردوند.

نقل قول:
رودولف با همه ازدواج کرد!
به گزارش خبرنگاران پیام امروز، صبح امروز، اتفاق عجیبی در دنیای جادویی افتاده است؛ رودولف لسترنج تمامیِ ساحرگان لندن رو به عقد خودش درآورده است! لازم به ذک...


دروئلا، که از شدت عصبانیت، صبرش رو از دست داده بود، با وردی روزنامه رو آتش زد و هم از شر ویروس ها و هم از خبر درون اون خلاص شد.

- اما من که هنوز به سن قانونی نرسیدم.

ربکا این رو گفت و گوشه ای دپرس نشست.

- الان این یعنی چی؟ من الان زن رودولف شدم؟

تام که تا اون لحظه خنده اش ادامه داشت، به سختی تلاش می‌کرد تا خودش رو کنترل کنه و شروع به صحبت کرد.
- آ..ر..ه!
-

این هشدار سو به معنای پایان خنده بود!

- خب، داشتم می‌گفتم، قبل از اینکه اون روزنامه رو بسوزونین خوندم یه تیکه‌اش رو، امروز مث اینکه ولنتاینه و رودولف با دعا به درگاه مرلین این اتفاق براش افتاده.
- خب حالا باید چیکار کنیم؟
- فعلا ایده ای ندارم.
-

دروئلا با بغض سرش رو درون کتاب "قوانین ازدواج و طلاق به شیوه ی آسلامی" فرو برد.

- حالا این‌هارو ول کنید. امروز بازی داریم! باید همین الان راه بیافتیم.

بعد از ظهر، زمین کوییدیچ هاگوارتز

بازیکنان دو تیمِ اسلیترین و ریونکلاو وارد زمین می‌شدند، اما بیشتر از بازیکنان دو تیم، داور بازی، رودولف لسترنج جالب توجه بود که حالا بسیار خوشحال بود و با چشمک زدن و اشاره ی دست، قصد داشت تا به همسرانش سلام کنه.
رودولف توپ ها رو از جعبه خارج کرد، بازی شروع شده بود.
- سلام به همگی! یوآن قانع هستم، صدای من رو از ورزشگاه خالی از تماشاگر هاگوارتز می‌شنوید. همونطور که مطلع هستید، بازی قبلی به خاطر حاضر نشدن تیم هافلپاف در زمین و خیل عظیم هافلی هایی که اجازه ی برگزاری بازی بدون تماشاگار رو نمی‌دادند، سیصد به هیچ به نفع گریفندور اعلام شد. حالا، با گزارش بازی دو تیم اسلیترین و ریونکلاو در خدمت شما هستیم، همونطور که مطمئنا تا الان فهمیدید، امروز اتفاقی جامعه‌ی جادوگری رو به شک فرو برده و اون چیزی نیست جز اینکه داور جنجالی بازی امروز، رودولف لسترنج تمام ساحره ها رو به عقد خودش درآورده! چندتا هم برای ما می‌ذاشتی نامرد.

با نگاه خشمگین بلاتریکس، یوآن متوجه شد که امروز، روز مسخره بازی های همیشه نیست.

- ولدی بازی رو شروع میکنه، سرخگون رو پاس میده به رابستن.
- بابا میشه من توپو گرفتن کنم؟
- چرا نشدن بشه بچه ی گل بابا؟ ... بیا عشق بابا!
- رابستن... در واقع بچه ی رابستن... ... توپ رو در اختیار داره. به هوریس پاسش میده! هوریس، هوریس! حالا اسلی! حالا تام! حالا ریون!

بلاتریکس دست از زدن کروشیو به طرف محل استقرار ساحره‌ها کشید و با یک طلسم ساده، دست متحرکی را بالای سر یوآن تعبیه کرد تا در آرامش ساحره‌ها را منقرض کند.

- حالا تام، حالا تاااا... آخ! باشه بابا! ... شوت سنگین بازیکنای اسلیترین رو دفع می‌کنه، سرخگون توی دست سوئه، سو با گوشه چشم تنگ کردن برای داور بازی سرخگون رو پاس میده به گابریل؛ گابریل چیکار داره می‌کنه؟
- گفتن هر 5 دقیقه یکبار باید سطوح رو ضدعفونی کرد!

گابریل این رو گفت، یکبار دیگر با اسپری الکلش توپ رو ضدعفونی کرد.

- نمیخوای راه بیافتی دیگه؟

سو که از دست گابریل خسته شده بود، این را به گابریل گفت.

- گفتن هر شست و شو باید 20 دقیقه طول بکشه!

20 دقیقه بعد

- گابریل سرخگون رو در اختیار داره، رابستن رو دریبل میکنه، حالا چشم تو چشم لرده!
- میخوای به ما گل بزنی گب‌مان؟بعد از این همه سال؟
- همیشه! ... نه چیز...

گب کمی فکر کرد، یه بازی کوییدیچ ارزش از بین رفتن این همه خدمتش به ارباب رو نداشت، از طرفی هم، حالا شانس انتقام گرفتن رو داشت.
- نه ارباب من غلط بکنم.

گب این را گفت و توپ را به سمت مناسب‌تری شوت کرد.
- حالا گب، می‌شوته! ولی نه به سمت دروازه، بلکه به صورت رودولف!
گب، خوشحال از حرکتی که کرده بود، چرخی به دور زمین زد و به جای خودش برگشت. رودولف که قصد افتخار و بوس و سوت داشت با دیدن نگاه بلاتریکس و بقیه‌ی ساحره‌ها سر جایش نشست. روز سختی برای او بود!

- بلاتریکس به بلاجر ضربه میزنه، وایسید ببینم! چرا داره اون‌وری میره؟ اوه! هدف بلاتریکس هم رودولفه! رودولف جا خالی میده، این یکی دیگه از کجا اومد؟ ... بلاتریکس ملاقه ی مروپ گانت رو به سمت رودولف پرتاب میکنه. اما رودولف بازم جاخالی میده! ... حالا بلاجر به چو چانگ میرسه، یه ضربه ی دیگه! حالا دروئلا، کتاب "پیام زور" خودش رو پرت میکنه و بازم به سمت رودولف! ساحره ها دل پُری ازش دارن.

چند دقیقه می‌گذشت و بازیکنان دو تیم ایستاده بودند، ساحره ها بلاجر و چوب و قمه که حالا جزو اموال خودشان محسوب می‌شد، به سمت رودولف پرت می‌کردند و جادوگرها که از گرفته شدن انتقام بی‌همسریشان خوشحال بودند دمپایی به دست برای کمک به ساحره‌ها از جا پریدند.
- برای بار 60اُم بلاتریکس، این دفعه دمپایی پرت میکنه! اوه! ... به خطا رفت! دمپایی به سر چو چانگ برخورد میکنه. حالا چو سیخ کباب رو به سمت بلاتریکس گرفته.
- میخوای منو با سیخ بزنی چو؟
- نه بابا منو چه به این کارا؟ خواستم کباب درست کنم اصلا.
- دوباره بلاتریکس، این‌بار قابلمه رو به سمت رودولف پرتاب میکنه، عه؟ چرا قابلمه از راهش منحرف شد؟ اون چیه تو دستِ دروئلا؟ وایسید ببینم! عه ریونکلاو بازی رو برد! خوشحال تر از ریونیا رودولفه که شاید زودتر شکنجه‌ش تموم بشه!

قابلمه بلاتریکس به اسنیچ خورده بود و اسنیچ رو به دست جوینده ی ریونکلاو رسونده بود، اما اهمیتی نداشت، شکنجه ی رودولف مهم تر بود!

- گابریل دلاکور، این چیه خدایی؟ ...سطل پر از وایتکس رو به سر رودولف می‌زنه.
- حالا میری شص‌تا شص‌تا زن می‌گیری، ها؟
- من؟ من غلط کردم!

فردای روز مسابقه، نزدیک بارگاه ملکوتی

جمعیت کثیری از ساحرگان و فمنیست های لندن دور هم جمع شده و به سمت بارگاه مرلین می‌رفتند، هرکس این صحنه را از دور می‌دید، تصور یک راهپیمایی به سرپرستی "معصومه قلی‌نژاد" رو می‎داشت، اما قضیه چیز دیگری بود. ساحره ها، رودولف به دست برای گرفتن حق خود به مرلین حمله‌ور می‌شدند.
در راه به مردی برخوردند.
- جهیزیه ی دخترم تو این خیابون بود، اینا که اعتراض کردن همشون خراب شدن، این درسته؟

جمعیت فمنیست از روی مرد رد شدند... عمرش به این دنیا نبود!

- اون کیه؟ چرا داره صندلی بارگاه رو لیس می‌زنه؟
- بی اعتقادها! بیاید لیس بزنید! شفا میده!

حراست بارگاه مرلین برای جلوگیری از آبروریزی بیشتر، فرد لیسنده را از بارگاه خارج کردند.

- چه خبر است فرزندانم؟ شما شروع کنید فرزند بلاتریکس بلک فرزند کی...
- مرلین! این درسته؟ چرا تمام زن‌های لندنی باید همسر این باشن؟
- و مهم تر از همه، چرا من نباشم؟

پالی با پس گردنیِ بلاتریکس به جواب چرایش پی برد!

- ببین فرزندم! حکم آسلامِ جادویی اینه که یه مرد جادوگر میتونه تا شیش میلیون زن داشته باشه، به شرط این‌که مساوات رو بینشون رعایت کنه.
- یعنی من شیش میلیون و یکمی بودم؟
- ... اگه رعایت نکنه چی؟
- در اون‌صورت تصمیم رو دادگاه می‌گیره که فعلا تا دوماه تعطیله، برید خوش‌باشید فرزندانم تا دوماه بعد که دادگاه ها باز می‌شوند، شکایات خودتون رو ابلاغ کنید.

رودولف با شنیدن این حرف مرلین، اعتماد به نفسش را دوباره به دست آورد.
- همسرانم! پیش به سوی دکه.

اما در همان لحظه با ضربات سهمگینی از سمت همسرانش مواجه شد... دوماه سختی برای رودولف در پیش بود!


پایان؟



آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷:۵۸ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۲۷:۱۱
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
ریونکلاو vs اسلیترین
سوژه: ولنتاین!


-جیــــــــــغ!
- ای درد!

ساعت سه شب بود. ربکا در حالی که نامه‌ای را در دستانش تکان می‌داد و دور خوابگاه دختران می‌دوید، جیغ میزد. معمولا هیچ دختری نمی‌خواهد در این موقع شب با صدای جیغ بلند شود، اما ربکا زودتر از این حرف ها همه را بیدار کرد.
دروئلا کتابش را به سمت ربکا پرتاب کرد و تا میتوانست فحش میداد. گابریل بلند شد و تی عزیزش را محکم به سر ربکا کوباند.
-@#$%^&*#%&*^$#!
-باشه باشه! اینو... اینو بخونین...

ربکا غش کرد و کف اتاق افتاد. وقتی نامه را گابریل خواند، با بیشتر خواندن نامه، اخم میکرد و ناراحت‌تر میشد.

نقل قول:
ساحرگان گرامی!
رودولف لسترنج برای باز شدن بختش همه شما را به عنوان همسرش اعلام کرده است و شما به عقد ایشون در آمدید! از حالا بهبعد شما همسران رسمی ایشان شناخته شدید. اگر با این موضوع مخالف هستید، منتظر شما در دادگاه خانوده شماره 10، هستیم!
با آرزوی خوشبختی و شادی تان زیر یک سقف!


سپس با چهره ای گریان نامه را به دروئلا و دروئلا به بقیه دختران داد.
-یعنی چی؟
-واسه ی چی؟
-چرا من؟
-چرا این بیچاره؟ این هنوز به سن قانونی نرسیده!
-خو چرا من؟ من تنها حشره ارباب رو... چرا من؟

لینی زیر بالش ربکا رفت و شروع کرد با جیغ و داد کردن. اما هیچ کس صدایش را نمی‌شنید. دروئلا کتاب هایش را زیر سرش گذاشت و سعی کرد به کتاب هایش فکر کند و نه قمه های رودولف!

صبح روز ولنتاین و روز مسابقه کوییدیچ-رختکن ریونکلاو

-آآآآییییی! دلــــــــــم!
-
-بسه تام. بســـه!

تام در حالی که روی نیمکت ریختکن کوییدیچ غلت میزد، روزنامه را به دست ساحرگان داد. همه ساحرگان از بس ناراحت بودند، اصلا نگاهی به عکس شاد رودولف با لباس دامادی نیداختند. هیچ کدامشان اصلا انتظارش را در "روز مسابقه" نداشتند!

-بچه ها بازی رو نبازین فقط! بریم.
-بریم.

وقتی وارد زمین شدند رودولف با نیش باز به ساحرگان سوار بر جارو زل زده بود، اما از آن طرف زمین کروشیویی پنهانی نثار رودولف شد!

-این شما و این بازی ریونکلاو و اسلیترین! یوآن قانع... اهم... یوآن خوش صدا هستم، گزارشگر گل این بازی! جایگاه تماشاچیان خالی خالیه و من امیدوارم زنده برم بیرون! حالا، بازیکنان هردو تیم وارد زمین میشن و رودولف که حلقه هاشو محکم نگه داشته، توپ رو پرتاب میکنه!

گابریل توپ را گرفت و جلو رفت. جلوتر... جلوتر... جلوتر...

-و تک به تک میکنه این گابریل متقارن با دروازه بان!
-میخوای به ما گل بزنی، گب‌مان؟
-نه ارباب؟ کی جرات داره به شما گل بزنه اصلا؟

گابریل توپ را پاس داد تا سولی توپ را بگیرد و گل بزند. اما سولی هم بعد از دیدن چهره لرد، توپ را برای کس دیگری پاس داد، ولی کسی نبود تا بگیرد. پس توپ محکم به صورت رودلفی خورد که داشت با جدیت ساحرگان را دنبال میکرد. بعد تمامی ساحرگان در زمین بازی نفسی عمیق از خوشحالی کشیدند.
توپ به دست بازیکنان اسلیترین افتاد ولی ربکا با دست و پا به جارو چسبیده بود تا دیده نشود. چو با فاصله ی دومتر، از او دور شده بود و نمیخواست او را در دفاع همراهی کند.
-جااااانِ ارباب بیا اینجا! کمک کن! کـــــــــمـــــــــــک!
-خاک بر سرت بکا!

سولی و گابریل به سمت ربکا پرواز کردند ولی همچنان از او فاصله گرفته بودند. ربکا از ناراحتی با جارو دور خودش چرخید و چرخید و چرخید.
-نـــــــــــه!

مهاجم های اسلیترین با دیدن ربکا سرگیجه گرفتند و از جارو افتادند. این اتفاق باعث شد سولی و گابریل توپ را بگیرند و به سمت دروازه حرکت کنند، اما با دوباره دیدن لرد، توپ را محکم نگه داشتند. گابریل سعی کرد به ربکا که همچنان مثل فرفره میچرخد، توجهی نکند. با آرنجش به سولی زد و بعد به رودولف اشاره کرد که دارد از دست دمپایی های موشکی بلاتریکس فرار میکند. لبخند شیطانی سولی بر چهره اش پدیدار شد!

-حالا شما شاهد یه دعوای خونوادگی هستید. دمپایی های موشکی بلاتریکس رو در نظر نگیرید! اونا صالا جزو بازی نیستن. حالا، لرد از بازی میره بیرون و با تاسف سر تکون میده!
-تو میری برای کی زن انتخاب میکنی؟ اونم همه رو؟ هـــــــمـــــــــــــه رو؟ ها؟
-نه بابا! اینا مدلای جدید انگشترن!
-و دروئلا بالاخره با گرفتن اسنیچ، به این دعوا پایان میده! برد ریونکلاو رو تبریک میگم! حالا بریم تا این خفاشه نترکیـ...

با ترکیدن ربکا سکوت همه جا را برداشت ولی لحظه ای نگذشت که دوباره همه چیز به حالت قبلی برگشت. بعد یوآن صدایش صاف کرد، دمش را در دستانش گرفت و رفت.
-به جای این کارا بشینین اون دمپایی ها رو جمع کنین تا کرونا نگرفتیم.
-بریم، من با تو کار دارم. واسه من زن میگیری؟
-نه بابا، واسه خودم گرفتـ... نه، نه! گفتم که، اینا مدلای جدیدن!

فردا ظهر-درمانگاه هاگوارتز
-این خفاشه دیروز عین ترقه تو هوا ترکید. الان همه بازیکنای کوییدیچ به خاطر تیکه هاش خیلی سرفه میکنن. تازه تب هم دارن. چیکار کنیم؟
-چیز مهمی نیست. از شنبه درست میشه!

مادام پامفری چیزی نگفت و ربکا را چک کرد. چسب هایی که دور ربکا بودند، تکه تکه های او را به هم متصل میکردند. سپس مادام پامفری گوش های بزرگ ربکا را گرفت و او را تا تالار راهنمایی کرد، تا ربکا فحش های یوآن، بازیکنان تیم اسلیترین و تیم ریونکلاو را نشنود!


ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۵ ۲۰:۵۴:۵۱

My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۰۱:۵۹ سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۳:۰۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4858
آفلاین
آغاز دور پایانی مسابقات کوییدیچ ترم سالانه 23 هاگوارتز


مسابقه آخر: از سه‌شنبه 15 بهمن تا ساعت 23:59 پنج‌شنبه 15 اسفند


گریفیندور - هافلپاف

اسلیترین - ریونکلاو


ارسال نتایج داوری: از جمعه 16 اسفند تا ساعت 23:59 دوشنبه 26 اسفند




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۰۱:۲۷ سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۳:۰۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4858
آفلاین
نتایج دور اول مسابقات کوییدیچ ترم سالانه 23 هاگوارتز



اسلیترین - هافلپاف

اسلیترین: 30

اسلیترین: 31
هوریس اسلاگهورن: 30
بلاتریکس لسترنج: 29
هکتور دگورث گرنجر: 29
رابستن لسترنج: 29
شرکت نفر چهارم: 6+ امتیاز
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اسلیترین: 29
هوریس اسلاگهورن: 30
بلاتریکس لسترنج: 28.5
هکتور دگورث گرنجر: 29
رابستن لسترنج: 29.5
شرکت نفر چهارم: 6+ امتیاز


هافلپاف: 19

هافلپاف: 18
سدریک دیگوری: 27
آگلانتاین پافت: 27.5
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
هافلپاف: 19
سدریک دیگوری: 28.5
آگلانتاین پافت: 28


برنده بازی: اسلیترین


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~`

ریونکلاو - گریفیندور


ریونکلاو: 24

ریونکلاو: 20
تام جاگسن: 17
سو لی: 22
دروئلا روزیه: 20
ربکا لاک‌وود: 18 (به دلیل ارسال پست بعد از وقت قانونی این امتیاز محاسبه نمی‌شود)
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ریونکلاو: 28
تام جاگسن: 28
سو لی: 28
دروئلا روزیه: 27
ربکا لاک‌وود: 25 (به دلیل ارسال پست بعد از وقت قانونی این امتیاز محاسبه نمی‌شود)


گریفیندور: 27

گریفیندور: 25
آرتور ویزلی: ۲۱
سر کادوگان: ۲۶
مرگ: ۲۳
فنریر گری‌بک: ۲۵
شرکت نفر چهارم: 6+ امتیاز
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
گریفیندور: 29
آرتور ویزلی: ۲6
سر کادوگان: ۲8
مرگ: ۲8
فنریر گری‌بک: ۲8
شرکت نفر چهارم: 6+ امتیاز


برنده بازی: گریفیندور




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۸:۴۰:۴۱ یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۸

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۲۷:۱۱
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
ریونکلاو vs گریفندور
سوژه: مسمومیت!

غروب روز قبل از مسابقه کوییدیچ ریونکلاو و گریفندور بود. اعضای تالار ریونکلاو به گردشی علمی برای پیدا کردن نوعی گیاه جادویی، به جنگلی در اطراف هاگوارتز رفته بودند.
بچه های تیم کوییدیچ ریونکلاو، جدا از بچه های عادی تالار اطراق کرده بودند تا راحت درباره مسابقه حرف بزنند.

-خب بچه ها! گوش کنین! ما باید با این روش به تیم گریف حمله کنیم.
-اوه... چه باحاله!
--ربکا، دلیل نمیشه به خاطر اولین بار کوییدیچ بازی کردنت کاغذو مچاله کنی! جوگیر نباش!
-ببخشید ئلا. سو ادامه بده.

دروئلا بعد از کور کردن ذوق ربکا، به تکثیر کاغذ پرداخت. ربکا هم بعد از مدتی احساس سرما کرد؛ پس رفت تا کمی چوب و برگ خشک بیاورد تا آتش بزنند.
-عـــــــــه! چه برگای باحالی! از این دونه سیاهام داره! بهتره همشو آتیش بزنیم.

ربکا برگشت و بازیکنان تیم با دیدن ربکا، آن هم بدون هیچ خرابکاری‌ای، تعجب کردند؛ ولی سریع صورتشان با اولین بادی که وزید، در هم رفت و دیگر تعجب نکردند. آنها تمام برگ ها، دانه‌ها و چوب های در دستان ربکا را در آتش ریختند.

نیم ساعت بعد

-چرا بوی دود این آتیشه با بقیه آتیشا فرق میکنه؟
-حتما به خاطر برگای منه!
-برگات؟ بچه ها بیایین نزدیک تر دود رو بو کنین... بگین کدوم دوده! هر کی درست گفت جایزه داره!
-باشه باشه!

همه به آتش نزدیک شدند و تا میشد دود را نفس کشیدند.
آنها میخواستند هوش خود را به رخ یکدیگر بکشند!

-چرا این دوده منو اینقد خابالو کرده؟ تصویر کوچک شده

-قهوه‌ات رو بذار زمین. بیا اینجا ببین... کدوم... گیا...هه.
-نه. من میرم... بخوابم.
-برو داداژ!

ربکا رفت و خوابید. او خواب برد تیمشان در برابر گریفندور را دید. ولی در خواب، ناگهان، فنریر که خیلی عصبان یبود، به او برخورد کرد و از روی جارویش به پایین پرت شد.
-نــــــــــــــه!
-چته؟
-هیچی، بخوابین. من فقط... فقط احساس میکنم ضعیف...
-بگیر بخواب!

دروئلا با کتابش محکم بر سر ربکا کوبید و هر دو به زیر پتو رفتند.

روز بعد-رختکن کوییدیچ ریونکلاو

-دوژدان عژیژ!... خوب باژی کنینا! ما باید ببریم.
-باژه!


بازیکنان خسته بودند؛ خیلی خسته بودند و به همین دلیل نمیتوانستند خوب جلویشان را ببینند.

-با سلام خدمت تمامی بینندگان و شنوندگان عزیز! امروز شما رو با یه بازی کوییدیچ دیگه همراهی میکنیم! مسابقه تیم شیرهای قدرتمند گریفندور و بازیکنان ریونکلاو.
-یوآن!

درحالی که یوآن به جای گزارشگر قبلی گزارش میکرد، بازیکنان ریونکلاو منتظر سوت داور شروع بازی بودند.
-دِ بژن سوتو!
-ســـــــــــــــوت!

بلاتریکس، داور بازی بود و با نگاه های مادرش قرمز تر میشد. بالاخره نفسی کشید و توپ را به بالا پرت کرد.

-و حالا! سولی محاجم و نوک حمله ریونکلاو پیش میوفته... و... چرا سولی اینقدر به گابریل برخورد میکنه؟ چه اتفاقی بین این اعضای متحد ریونکلاو افتاده؟
-گبـــــــــــــی!
-ژانم؟
-بگیر توپو!

وقتی وضعیت مهاجمین این باشد، حال و هوای مدافعان بهتر از این نخواهد بود. ربکا با برخورد به چو، و با برخورد چو به بلاجرها از ورودشان جلوگیری میکرد.
-آی.

بالاتر از زمین، دروئلا هم تلاش میکرد چشمانش را باز نگه دارد، و هم فاصله‌اش را با اسنیچ تشخیص دهد.
-خب... من با اسنیچ فقط 3 متر و 40 سانت و 4 میلی متر فاصله دارم. بهتره الان بهش نژدیک بژم.
-وای! چه اتفاق افتاده! تیم ریونکلاو درحالی که اصلا حال خوبی نداره، تا الان 10 تا گل زدن! و... یه گل دیگه از گابریل!
-آفرین گبی ژونم!

1 ساعت بعد

-و... حالا یه گل دیگه از ریونی های بی حال. اینا اگه بی حالن چرا اینقد گل میزنن بهمون؟
-آخ ژونم!
-نـــــــــــــه، هنوز نباید از گریف نا امید شد! حالا گریفندوری ها به ریونی ها حمله میکنن. یه موقعیت خوب! دروازه بان خوابه! و... و... گــــــــــــــــل! گل برای گریفندور!

تام که با سوت پایان بازی و فریاد هواداران ریونکلاو از خواب پریده بود، متوجه گلی که پس از یک ساعت خورده بود، شد.
آن طرف، روی سکوی گزارشگر، یوآن پکر به تیمش زل زده بود و به زور گزارش میکرد.
-این شما و این برد آبی تیم ریونکلاو ... آخ! چرا میزنی! :missbalck: آها! چشم... این شما و این برد آبی برو بچه های ریونکلاو با اختلاف 550 بر 50!
-آفرین! حالا درست شد. همش همینجوری برد ریونی ها رو بگو.
-چشم آقای لاک‌وود!

بعد برد تیم-رختکن کوییدیچ ریونکلاو

-ما بردیم؟
-آره بکا. این دیگه رویای نیست.
-آره... خــــــُــــــــر... پووووووف!
-

اعضای تیم ریونکلاو بعد از تمام ذوق هایی که کردند، در حیاط مدرسه، آن هم کنار همان آتش و همان برگ ها، به خواب رفتند.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۱۱ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۹:۵۷:۳۰
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 645
آفلاین
اسلیترین vs هافلپاف


یک روز گرم زمستانی بود. گنجشک‌ها جیک جیک، سگ‌ها واق واق و قورباغه‌ها غور غور می‌کردند.
و البته که صدای هیچ کدام به گوش مرگخواران ساکن خانه ریدل‌ها نمی‌رسید. چرا که صدای داد و فریاد همزمان سه عضو تیم اسلیترین بر سر بلاتریکس، تک تک مرگخواران را کر کرده بود!

-من باورم نمیشه... اصلا ها! آخه مرگخوار حسابی... نونت کم بود، آبت کم بود، کشت و کشتار روز قبل بازیت چی بود؟

برای اولین بار در تاریخ جادوی سیاه، کسی که از عصبانیت داد می‌زد هکتور بود و کسی که مورد غضب قرار گرفته بود بلاتریکس!

-این واقعا بی‌مسئولیتیه!

برای اولین بار، کسی که با مسئولیت بود هوریس بود و شخص بی‌مسئولیت بلاتریکس!

-یک شبه بازیکن چجوری پیدا کردن بشیم؟

و البته این بار استثنایی نبود... طبق معمول کسی که کروشیو زد بلاتریکس بود و کسی که از درد جیغ زد رابستن بود.

-بازیکن منم! من!... حالا فوقش زدم چهارتا مشنگ کشتم و دوتا مامور وزارت خونه رو زخمی کردم دیگه... دلیل نمیشه از بازی بیرون بمونم.

هکتور نگاهی به نامه روی میز انداخت.
-گفتی چهارتا مشنگ و دو تا مامور؟
-خب حالا!... چهارتا یا چهارده‌تا! چه فرقی می‌کنه!
-بلا!... چهل و دوتا مشنگ کشتی! چهل و دو‌تا! می‌فهمی یعنی چی؟ یعنی فردا همین که از رختکن بیای بیرون، سی‌تا مامور می‌ریزه سرت! تازه اگه شانس بیاری امشب نیاین سراغت... نکنه می‌خوای اون‌هارو هم بکشی؟

هکتور هر لحظه قرمز‌تر می‌شد. لاکن گوش بلاتریکس بدهکار نبود. او به هر قیمتی که شده باید در مسابقه شرکت می‌کرد.

روز مسابقه، رختکن تیم اسلیترین

آن روز رختکن شباهتی به روزهای گذشته نداشت. کاملا تاریک شده و تنها یک چراغ سقفی که تکان تکان می‌خورد، نور کمی ساطع می‌کرد و شش عضو تیم اسلیترین به صف رو‌به‌روی جماعت کثیری از ماموران وزارت‌خانه ایستاده بودند.

-یک‌بار دیگه می‌پرسم، بانو لسترنج کجان؟
-سی بار دیگه‌هم پرسیدن کنید، پاسخ ما همونه. ما بلا رو دیدن نکردیم. از دیروز صبح غیبش زدن کرده. ما هم امروز صبح مجبور شدن کردیم که عضو جایگزین معرفی کردن بشیم!

و به دسته‌جاروی در دست هکتور اشاره کرد.

-یعنی واقعا بانو لسترنج اینجا حضور ندارن؟ آخیـش! خب... اگه دستم بهش برسه... پوست از سرش می‌کنم. با دستای خودم می‌ندازمش آزکابان! فقط مرلین به دادش برسه!

گویا اطمینان از عدم حضور بلاتریکس، اعتماد به نفس ماموران را قوت بخشیده بود. در این بین، هکتور جاروی دستش را محکم تر گرفته بود و هر لحظه بیشتر برای نگه داشتنش تلاش می‌کرد.

-چرا به دهن اون عضوتون چسب زدین؟ نکنه چیزی رو دیده که نباید بگه؟

اشاره مامور مستقیما به تابلوی بانو بلک بود.

-نه آقا!... اگه دوست دارین می‌تونین بکنینش. لاکن من جاتون باشم این خبط رو نمی‌کنم!

مامور به پند هوریس اهمیتی نداد و چسب را...

-گستاخ‌ها... بو گندوها... مشنگ پرست‌ها... شما فکر کردین کی هستین که راه افتادین دنبال یکی از خاندان بلک؟... فکر کردین ما اگه بدونیم کجاست به شما می‌گیم؟
-هی... مامور به چه حقی بانوی کریچر رو ناراحت کرد؟ مامور باید بره به درک!

بله... مامور گوش به پند نداده و چسب را کنده بود!

-اینجا چه خبره؟

ماموران ته مانده رنگ و رویشان را نیز از دست داده، به لرزه افتادند. مطمئنا حضور یافتن لرد‌سیاه در آن رختکن هیچ کمکی به یافتن بلاتریکس نمی‌کرد.

-یه سوال پرسیدیم!
-سرورم... ارباب سیاهی... جانم فدای راهـ...

هوریس چسب را مجدادا به تابلو چسباند و صدای بانو بلک را برید.
-سرورم، این دوستان از وزارت خونه اومدن و دنبال بلاتریکس می‌گردن. انگار باز مشکلی پیش اومده.
-بیرون!... از رختکن ما برید بیرون! تمرکز ما رو دارید به هم می‌ریزید!

ماموران بی هیچ مقاومتی رختکن را ترک کردند.

-یاران ما! اعضای تیم ما! راه بیوفتید!... بریم تو زمین و نشون بدیم رئیس کیه!

زمین بازی کوییدیچ

-خب خب خب! با گزارش بازی تیم‌های اسلیترین و هافلپاف در خدمتتونیم. تیم اسلیترین رو می‌بینین که دارن از رختکن خارج می‌شن. قاعدتا اول کاپیتان میاد، لاکن کی جرئت داره جلوتر از لرد سیاه راه بره؟ خب... معرفی می‌کنم. لرد سیاه، هکتور دگورث گرنجر، یه تابلو حاوی خانم بلک، دسته جارو که به جای بلاتریکس لسترنج بازی می‌کنه، کریچر و هوریس اسلاگهورن!

صدای تشویق مخلوطی از اسلیترینی‌ها و مرگخواران بلند شد.

-حالا در طرف دیگر اعضای تیم هافلپاف دارن وارد می‌شن... به‌‌ به سدریک دیگوری جلوتر‌ از همه داره میاد، پشت سرش رکسان ویزلی...
-خالی! رکسان خالی!

صدای فریاد رکسان، بلند‌تر از حد نرمال بود.

-باشه! خالی، دورا ویلیامز، رز زلر، آریانا دامبلدور و رودولف لسترنجی که نمی‌دونم داره سعی می‌کنه با آگلانتاین پافت چیکار کنه!... هی رودولف... با هول دادن نمیمیره... باید بذاری سوار جارو شه بعد هولش بدی! حقیقتا منم اگه تو همچین تیمی بودم سعی می‌کردم جادوگر دوم رو بندازم بیرون! باشه فنریر... باشه! سعی نمی‌کردم!

دندان‌های فنریر ترسناک بود!
با ورود اعضای دو تیم و دست دادن کاپیتان‌ها، ردا بوسی مرگخواران و رضایت لرد سیاه، دروئلا کتاب «چگونه در سوت خود بدمیم» را دوره‌ای کرد و در سوتش دمید.

-حقیقتا رسومات شروع بازی عوض شده... اوه! اون داره چیکار می‌کنه؟!

جارو به سمت رودولف حمله ور شده و به هر کجای رودولف که چوبش می‌رسید، ضربه می‌زد.

-مثل اینکه تاتسویا داره اعلام خطا می‌کنه. نه!دروئلا از کتاب «خطاهای عمدی» داره چیزی رو نشون می‌ده و بله! خطا نبود.

کوآفل به دست هافلپافی‌ها افتاده بود. هکتور به جای پرتاب بلاجر با چماغ، دست به ملاقه شده، معجون پراکنی می‌کرد.

-با وجود شیشه‌های معجون هکتور، همچنان کوآفل در دست خالیه... خالی می‌تونه شوت کنه، اما نمی‌دونم چرا ترجیح داد به آریانا پاس بده! و آریانا دوباره به خالی... تسترال وسط بازی می‌کنن؟

واضح بود. نه رکسان و نه آریانا علاقه‌ای به گشودن دروازه‌ای که دروازه بانش لردسیاه بود، نداشتند.

-زلر کوآفل رو می‌قاپه و مستقیم داره به سمت دروازه می‌ره. مادر سیریوس سر راهش سبز میشه و همونطور که می‌شنوید اون رو از الفاظ شیرینش مستفیض می‌کنه.اوه... این جارو واقعا اعصاب نداره! امیدوارم زلر آسیب جدی ندیده باشه.

جارو از حواس پرتی زلر استفاده کرد و با چوبش به رز ضربه زده، کوآفل را به سمت هوریس پرتاب کرده بود.

-کریچر و رودولف دارن مستقیما به سمت جایگاه تماشاچیان اسلیترین حرکت می‌کنن. انگار اسنیچ رو دیدن. چرا کریچر ایستاد؟
-کریچر ایستاد تا به این بانوی زیبا نگاه کنه... چشمای کریچر از زیبایی این بانو چپ شدن.

در کسری از ثانیه رودولف دور زد و به سمت کریچر رفت.

-قمه‌کش گول کریچر رو خورد!

حق با کریچر بود. روی آن صندلی نه تنها یک بانوی زیبا، بلکه هاگرید نشسته بود. اما همین اتلاف وقت به ضرر کریچر تمام شد. اسنیچ دوباره گمشده بود.

-اولین گل به سود اسلیترین!... بله... رابستن لسترنج با پرتاب بچه‌ی کوآفل به دستش به سمت دروازه اولین گل اسلیترین رو به ثمر رسوند... با این اوضاع رودولف لسترنج باید هرچه زودتر دست به کار شه.

اما رودولف لسترنج غرق صحبت با یکی از تماشاچیان تیم هافلپاف بود. جارو، کوآفلی که در حال گذر از روبه‌رویش بود را با ضربه‌ای به سمت رابستن پرتاب کرد و خودش مستقیما به سمت رودولف رفت.

-اوه... جارو باز افتاده به جون رودولف... انصافا که بلاتریکس وظیفه جانشینش رو به درستی یادش داده! خالی کوآفل رو ول کرده و داره موهاش رو می‌کشه! چه بلایی سرش اومده؟

یکی از معجون‌های هکتور مستقیما روی سر رکسان خالی شده بود.
-چندش آوره چندش آور!
-بله... قطعا این جیغ‌های رکسان فقط بخاطر اینه که چندشش شده و اصلا از ترس نیست.

بلاجر آگلانتاین وسط صورت گزارشگر نشست و سیلی از دندان‌هایش بر سر و صورت ملت تماشاچی‌ جاری شد. هافلپافی ها بسیار متحد بودند!
کوافلی که از دست رکسان رها شده بود، به چماق دورا رسیده و او نیز با ضربه‌ای آن را به آریانا پاس داده بود.

-آلیانا داله به تمت دلوازه اتلیتلین حلکت می‌کنه، پات می‌ده به زلل و... وا! داول چلا توت زد؟

هر دو داور به سمت کریچر رفته و سعی می‌کردند چیزی را از داخل گوش او بیرون بکشند.

-اوه! اون اتنیچه! کلیچل با گوشش اچنیچ لو گلفت. نتیجه بازی به نفع اتلیتلینه تموم میشه... بلنده بازی اتلیتلیــــن!

رختکن تیم اسلیترین

لرد سیاه بر صندلی خود تکیه زده و اعضای تیم مشغول مدح و ستایش بازی بی نظر ایشان بودند.
-تصدقتون بشم... درد و بلاتون بخوره تو سر این پسر بی عرضه...

هوریس مجددا چسب را روی تابلو چسباند.

-خب... بازی رو که به صدقه سری ما بردید... حالا بلاتریکسمون رو به شکل اولش برگردونید.

جارو شاد شد. اینکه مرگخواران چگونه این را فهمیدند، موضوع پست ما نیست.
هوریس چوبدستی به دست شد. هکتور شیشه معجونش را بیرون کشید و رابستن جارو را به دست گرفت.
-هک! تا سه می‌شمرم، تو معجون رو بریز و من ورد رو می‌خونم. یک... دو... سه!

هکتور معجون را روی جاروتریکس ریخت... تمام و کمال و هوریس ورد را خواند... تمام و کمال!

نور خیره کننده‌ای رختکن را دربر گرفت، دود از دستان رابستن بلند شد و جارو با صدای «تق» روی زمین افتاد.

-چرا هیچی نشد؟
-خب... جنسمون جور شد... فقط مرگخوار جارو نداشتیم که حالا داریم.

حق با لرد سیاه بود... جاروتریکس مرگخوار جدید خانه ریدل‌ها بود که در طول زمین بازی به دنبال هوریس و هکتور پرواز کرده و به هر‌کجا که می‌توانست ضربات بی‌رحمانه‌ای وارد می‌کرد.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۵۷ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
اسلیترین vs هافلپاف

سوژه: تغییر شکل

*****

هوریس بدون مقصد خاصی بطری به دست در راهروهای خلوت هاگواراتز می‌پلکید و تلو تلو می‌خورد. پس از مدتی به خودش آمد و متوجه شد که بدون مقصد خاصی در راهروهای شلوغ هاگوارتز می‌پلکد و تلو تلو می‌خورد.

- هی ... هی! اینجا چه خبره پسرم؟

- از ما می‌پرسید پروفسور؟

صدای همهمه‌ای که به گوش می‌رسید و لحظه به لحظه بیشتر می‌شد.

- از کی بپرسم؟

- پست شماست!

اخگرهای رنگارنگ از بین هوریس و دانش‌آموز رد می‌شد.

- من؟ من با خود شما دانش آموزا فهمیدم شلوغ شده! به راوی گفتم که به من نگه قراره چه اتفاقی بیفته.

- خوب راوی هم که خود شما ... بیخیال داریم اعتراضمون رو بیان ...

انفجاری مهیب در تابلوی بانوی چاق رخ داد که موج آن هوریس و دانش آموز را نیز به عقب راند و مکالمه آن دو را برای چند لحظه متوقف کرد.

- سوخت جاروها گرون شده. ما هم حق اعتراض داریم! نداریم؟

چند راه پله ی متحرک از جای خود جدا شده و با عبور از کنار هوریس به پایین ترین طبقه مدرسه سقوط کردند.

- دارین.

دانش‌آموزی که انگار ناگهان متوجه هورِس شده باشد به سمت او دوید و بطری‌اش را با چنگ از او قاپید.

- مولوتوفه؟

بطری را با تمام قوا به نزدیک ترین دیوار کوبید.

- نبود.

و دور شد. هوریسِ، کلافه، زیر لب «لعنتی!»ای گفت و سعی کرد از صحنه جنگ ... اغتشاش ... بیان مسالمت آمیز اعتراضات دور شود و وارد نزدیک ترین دری شد که یافت.

باورش نمی‌شد! حتی هنوز فرصت نکرده بود آن چه می‌بیند را آرزو کند. متحیر ایستاده و به قفسه‌های پرشمار مقابلش نگاه می‌کرد.

تصویر کوچک شده


- من مطمئنم کار کار گریفیندوریاست! اونا با ما بدن، ما خوبیم ولی اونا ...

هوریس آنقدر استرس داشت که باقی جمله ی هکتور را نشنید. دستش را سریع روی جیب ردایش گذاشت تا برآمدگی شیء داخلش را پنهان کند.

- گندزادن! خون لجنین! بی‌غیرتن! بی‌بصیرتن!

- قسم به خون ارباب ریگولوس یه روز کریچر همشونو در به در می‌کنه.

- بسه هکتور! انقدر خانم بلک رو کوک نکن. بازی الان شروع میشه و به جای تمرکز روی این موضوع، تو هنوز به فکر دزدی تالار معجون‌هاتی.

هوریس مطمئن بود آن‌ها اشتباه می‌کنند. آن بطری‌ها معجون نبودند. البته کره‌ای هم نبودند! بهتر از کره‌ای بود. به او حس پرواز در بی‌کران را هدیه می‌کردند.

- هوی هوریس! بیا پایین! بازی هنوز شروع نشده.

- من که هوریس نیستم! من حتی جوزفین هم نیستم.

اما بود.

- من یه ویولتم! یه ویولت لعنتی جذاب!

هوریس از حلقه اتحاد جدا شده و به آسمان رفته بود. اما وقتی رو به زمین تغییر جهت داد، تبدیل به جوزفین شده بود.

بازیکنان اسلیترین بی‌خیال شیرین‌کاری بی‌موقع هوریس شده و به وسط زمین رفتند تا بازی را آغاز کنند. توپ‌ها رها شدند و به آسمان رفتند. هوریس که به حالت عادی برگشته بود، فورا سرخگون را تصاحب کرد و به دروازه حریف یورش برد.



- هی! می‌شه گل نزنی؟ من یه دروازه بان خیلی خوشتیپم ... طرفدارام دوست ندارن گل خوردنمو ببینن.

- عه؟ خب باشه.

هوریس که اکنون پشم درآورده و دندان‌های نیشش رشد قابل توجهی پیدا کرده بود، روی هوا ایستاد و برگشت رو به زمین خودی.

- چی کار می‌کنی هوریس؟ یالا بشوت دیگه!

- عه؟ خوب باشه.

هوریس مجددا برگشت و دستش را برای شوت بالا آورد.

- گوش نده هوریس! اون فقط یه جنه! بکشش.

- عه؟ خوب باشه.

پیش از آن که هوریس پشمالوی بزاق دار این بار به دستور رودولف برگردد، اگلانتاین او را هدف بلاجر قرار داد.

- ناراحت شدی هوریس؟

رودولف که پیشنهادش را عمل نشده می‌دید، زیر لب «پشیمون می‌شی!» ای گفت و غرغر کنان به سمت خانم بلک پرواز کرد.

- گرفتمش! گرفتمش!

- ولم کن پسره‌ی خائن به اصل و نسب! بی‌ناموس! بی‌شرف! بی‌خواهر مادر!

- گوی زرین نبود؟ بودا! نبودا؟

در آن سو، هوریس ناراحت نشد. اما پشم‌هایش ریخت. تمامش!

- چرا کسی به ما پاس نمی‌دهد؟ ما دروازه بانی را دوست نداریم.

- این چرا ادای ما را در می‌آورد؟

- ما ادای تو را در می‌آوریم نمک به حرام؟ به چه جراتی خودت را شکل ما کرده‌ای؟ کروشیو!

-کروشیو؟ اصلا آواداکداورا!

هوریس طبق معمول زیاده روی کرده بود. این بار در فرو رفتن در نقش!

- این دقعه دیگه گرفتمش!

- ولم کن عوضی! من گوی زرین نیستم! من گویم! گوی خالی ... چیز ... نه! من رکسانم! رکسان خالی!

- بیا و گوی زرین باش. تا حالا شده به حرف من گوش کنی و پشیمون بشی؟

تاتسویا که به عنوان داور امنیت تمام ساحره‌ها را در خطر می‌دید، ترجیح داد بازی را تمام کند.

- مقاومت نکن رکسان سان! با تمرکز و آرامش خواهی فهمید که تو یک گوی هستی.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۵۳ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۸:۳۶ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 540
آفلاین
گریفیندور VS ریونکلاو


سوژه: رانندگی

-به اون دست نزن. میخوای همین الان ردت کنم؟
هاگرید که داخل وان حموم، کنار فنریر نشسته بود، سعی میکرد به بازیکنان گریفیندور، آموزش رانندگی با وان حموم رو بده. واقعا مشخص نبود که چرا یک جادوگر باید گواهینامه رانندگی با وان حموم رو داشته باشه. فنریر، سوار بر وان حموم، ابتدا با دسته ای از لیف های سر هم شده که به عنوان کمربند ایمنی گذاشته شده بودن، خودش رو به صندلی پلاستیکی محکم کرد. دستی انداخت و فرچه رو خوابوند و پاش رو روی پدال های صابونی گذاشت و شروع کرد به گاز دادن. هاگرید همچنان سعی میکرد تا به فنریر بفهمونه که چجوری باید حرکت کنه.
-خوبه. حالا بعد از خوابوندن دستی باید بزنی تو دنده. گاز نده. پاتو از روی صابون سبز بردار. اول صابون برگردون رو فشار بده و بعد بزن دنده یک. بعد آروم پاتو از روی صابون برگردون بردار و صابون سبز رو فشار...

حرف هاگرید تموم نشده بود که وان حموم با پنج شش بار ریپ زدن به حرکت درومد و کم کم اوج گرفت و پایه هاش از روی زمین بلند شد.
-همینطوری ادامه بده. یکم یواش تر برو... فنریر با توام یواش برو...

فنریر به حرفهای هاگرید توجهی نمی کرد و فقط کار خودش رو انجام میداد. ارتفاعشون از زمین زیاد شده بود و برای خودشون توی هوا میچرخیدن. در طرفی دیگر، بقیه اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور، در حال نگاه کردن به وان حموم پرنده بودن. هاگرید به فنریر نگاه کرد که زبونش رو بیرون آورده بود و بادی که بهشون میخورد، باعث شده بود هاگرید با آب دهن فنریر تبرک شه.
-اول اینکه اون زبونتو بکن تو و دوم اینکه وقتش رسیده روی زمین فرود بیایم فنریر. خیلی آروم و نرم، جوری که انگار میخوای زمین رو ببوسی فرود بیا.
زارت!
-گفتم ببوسی نه که گاز بگیری. یواش. سنگ پا رو فشار بده و ترمز کن تا نزدی به کسی.
زارت!

زارت دوم، صدای رد شدن وان فنریر و هاگرید، از روی آرتور بود. بالاخره با زحمت بسیار و جان فشانی های هاگرید، وان حموم ایستاد.
-خیل خب بدک نبود. تنها کسی که آسیب دید ویزلی بود که اونم زیاد مهم نیست. عادت داره. بگید ببینم! مسابقتون با ریونکلاو کی شروع میشه؟
-فردا.
-خوبه. فرصت برای تمرین رانندگی داریم.
-تمرین رانندگی؟ کوییدیچ داریم بابا. تمرین نکردیم هنوز.

هاگرید ابرویی بالا انداخت و نیش خندی زد.
-نگران اون نباشید. همین الان بریزید تو زمین تمرین تا من خودمو برسونم.
-تو کجا میای؟ تو که عضو تیم نیستی.
-بهتون میگم. برید و منتظر من باشید. آها راستی تا یادم نرفته بهتون بگم که جارو با خودتون نیارید.

ملت اندر کف و خیال به فکر فرو رفتن. نمیدونستن که هاگرید میخواد چیکار کنه و دقیقا چه چیزی توی کله پر پشم و پیلش میگذره. به همین خاطر وقتشون رو تلف نکردن و خودشون رو به محل تمرینشون رسوندن.

دقایقی بعد - زمین تمرین تیم کوییدیچ گریفیندور

اعضای تیم گریفیندور روی زمین نشسته بودن و از روی بیکاری و تاخیر هاگرید، دنبال زیر بغل نگینی بودن. پرویز طبق معمول، آجر زیر پا، در گوشه ای از نیمکت ذخیره نشسته بود. ترامپ با نوک موشک هاش ور میرفت و مرگ برای خودش روی هوا چرخ میزد. درحالی که سر کادوگان نعل های اسب کوتوله اش را عوض میکرد و فنریر دنبال یک سنجاب مادر مرده گذاشته بود، در ورودی به زمین باز شد و یک عدد هاگرید به همراه وان های حموم متعدد تک سرنشین به رنگ زرد و قرمز وارد زمین شد. عله جیلتی فریاد زد:
-آخجون ریکاوری!
-تمرین نکردی که ریکاوری میخوای!
-ببخشید یکم دیر شد بچه ها. سعی کردم یکم خلاقیت به خرج بدم و رنگشون کنم.

آرتور نگاهی به بقیه انداخت و دوباره به هاگرید نگاه کرد:
-نکنه میخوای آموزش رانندگی بدی؟
-آموزش رانندگی که نمیشه گفت. میخوام یه سبک جدید از کوییدیچ رو یادتون بدم. قراره به جای این جاروهای درب و داغونتون از این وان های حموم استفاده کنید.
-شوخی میکنی دیگه؟!
-تازه دنده اتومات هم هست.

ملت کوییدیچ باز برای دقایقی به هاگرید، با ظاهری پوکر فیسانه نگاه کردن. بعد از اینکه از شوک درومدن، به سمت وان ها رفتن و سوارشون شدن. هاگرید صداشو صاف کرد و فریاد زد:
-همونطوری که به فنریر یاد دادم باید عمل کنید. تا سه میشمارم و شروع میکنید به پرواز کردن.
-چجوری بود اصا؟
-یک...
-فقط اون فرچه رو بخوابون.
-دو...
-یا جد بلک.
-سه.

با شماره سه، همگی به پرواز درومدن و روی هوا معلق شدن. هاگرید کوافل رو به بالا پرتاب کرد و ملت گریفیندور به سمتش حمله ور شدن.

فردای آن روز – زمین مسابقه

بازیکنان تیم ریونکلاو، تماشاچیان، داوران و گزارشگر مسابقه، همگی با دیدن گریفیندوری های سوار بر وان حموم شاخ دراورده بودن. کسی نمیدونست چی باید بگه. با صدای زوزه فنریر، همگی از شوک خارج شدن و داور متوجه شد که باید مسابقه رو شروع کنه. سوت رو درون دهنش گذاشت و با فوتی عمیق، پرده گوش همه رو به لرزه دراورد. بازیکنان روی سر هم ریختن و طبق معمول شروع کردن به زدن همدیگه.
-به نظر تشنته. بیا یکم آب بخور.

آرتور دوش رو به سمت تام جاگسن گرفت و سر تا پاش رو خیس کرد. بقیه اعضای گریفیندور هم راه های مختلفی رو پیش گرفتن تا به اعضای تیم ریونکلاو ضربه بزنن و خودشون رو صاحب کوافل و امتیاز کنن. داور بارها در سوت خودش دمید و سعی کرد خطای بازیکنان گریفیندور رو بگیره ولی هیچکس توجه نمیکرد و گویا هیجان بازی هم بیشتر شده بود. امتیاز مسابقه تماما به نفع گریفیندور بود و ریونکلاو عقب افتاده بود. تیم گریفیندور با خوشحالی و شرارت بسیار به کارش ادامه میداد. غافل از اینکه در پایان بازی، قراره امتیاز بازی، به علت تقلب تیمشون به تیم حریف برسه.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵:۳۵ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

دروئلا روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۴۹ دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
مترجم
پیام: 194
آفلاین
ریونکلاو vs گریفندور
سوژه: مسمومیت!

تصویر کوچک شده

شب سال نو بود و همه منتظر بودن تا سال جدید از آرایشگاه برگرده و پوشه محرمانه وظایفشو از سال قبل تحویل بگیره و همگی با جملاتی مثل "چه سال گندی بود، بهتر که تموم شد" و " مرلین نیاره همچین سالیو دیگه"، سال قبل رو بدرقه کنن که بره و دیگه بر نگرده و با آغوش باز و "new year, new me" گویان، به استقبال سال جدید برن.

تو هاگوارتزم، به رسم هر سال، جشنی به مناسبت سال نو برگزار شده بود. از دانش آموز و استاد و مدیر گرفته تا جن و روح، همه لباسای نوِ تر و تمیزشون رو پوشیده بودن و کفشای چرم اژدهای فیکشون رو پا کرده بودن و موهاشونو مرتب شونه کرده بودن و منتظر سال نو بودن. سرسرای عمومی هاگوارتز پر بود از دانش آموزا و اساتیدی که هر کدوم واسه سالی که پیش روشون بود، هزارتا امید و آرزو داشتن. دانش آموزایی که به خودشون قول میدادن با درس خوندن خودشونو کور کنن و استادایی که تصمیم گرفته بودن با حوصله بیشتری درس بدن.
اما جشن و شادی فقط به سرسرا محدود نمی شد. تو جنگل ممنوعه جشن بزرگی برگزار شده بود. گُلا و گیاهای گلخونه م می زدن و می رقصیدن و بالا پایین می پریدن. حتی صدای جشن و مهمونی از زمین کوییدیچم به گوش می رسید.

صدای مهمونی زمین کوییدیچ، همین که به گوشتون می رسید، در گوشتون رو باز می کرد، می رفت تو و می رسید به مغزتون. مغز رو به شکل یه تشک نرم می دید و انقدر رو مغزتون بالا، پایین می پرید، تا احساس کنید سرتون داره منفجر می شه. بعدش خیلی آروم از اون یکی گوشتون می رفت بیرون و شما رو با یه سر درد شدید و یه مغز له شده تنها میذاشت.
همه ی جارو ها و توپا، جدید و قدیمی و کوچیک و بزرگ، تو زمین کوییدیچ دور هم جمع شده بودن و یکی از جارو ها که طبع هنری بیشتری داشت و واکمن یکی از دانش آموزا رو چندین سال پیش از جیبش کش رفته بود، به عنوان دی جی مجلس رو گرم کرده بود. انواع و اقسام خوراکیا و نوشیدنیای جادویی سرو می شد. چند تا از جارو ها و توپا هم تو رختکن اسلیترین شدیدا سرگرم تهیه ی خوراکیا و نوشیدنیا بودن.
- بچه بدو برو از آشپزخونه سکنجبین بگیر، داره تموم میشه.
جاروی پیری که یه تیکه پارچه سبز و نقره ای کثیف و رنگ و رو رفته رو به عنوان پیشبند بسته بود، اسنیچ کوچیکی که فقط دو هفته از اومدنش گذشته بود رو هل داد و به رفتن تشویقش کرد. اسنیچ کوچیک، اسنیچ بی حوصله ای بود. حوصله نداشت اون همه راهو تا قلعه پرواز کنه و با جنا سر دو لیتر سکنجبین چونه بزنه و اون همه راهو با یه بطری پلاستیکی جای نوشابه که سکنجبین توش بود، تا زمین کوییدیچ پرواز کنه. اسنیچ کوچولو با بی میلی راه افتاد که بره و گوشه، کنارای رختکن رو بگرده بلکه یه راه مخفی به قلعه پیدا کنه. زیر همه نیمکتا، پشت همه ی درا، تو همه ی پریزا و سوراخ موشا رو نگاه کرد. چیزی پیدا نکرد و افسرده و خسته و شکست خورده، پرواز کرد و رفت تا گوشه یه کمد که عکس یه دانشمند دیوونه رو در کج و کوله ش بود، بشینه. اسنیچ با نا امیدی رفت داخل کمد و... سرش خورد به یه چیز سفت. اون چیز سفت چرخید و چرخید و افتاد رو اسنیچ کوچولو. شیشه معجون هکتور شکست و اسنیچ بی حوصله، توی معجون غرق شد و بالاش خیس شد و از بس تقلا کرد، خسته شد و خوابش برد.

روز مسابقه کوییدیچ
جایگاه تماشاچیا پر بود از دانش آموزای عشق کوییدیچ. نصفشون لباس و سر و صورتشون آبی و نصف دیگه شون قرمز بود. یه چند نفریم که بی طرف بودن، بنفش پوشیده بودن. تیم کوییدیچ دو گروه وارد زمین شدن و با جیغ و تشویق و سر و صدای تماشاچیا رو به رو شدن. ربکا که اولین مسابقه کوییدیچشو تا چند دقیقه دیگه تجربه می کرد، با دیدن اون همه تشویق، جیغی که تو دلش نگه داشته بود، فرار کرد و از گلوش بالا رفت و از دهنش پرید بیرون. جیغ بقیه م وقتی دیدن به پای جیغ ربکا نمی رسن، خیلی آروم و بی سر و صدا بر گشتن پیش صاحباشون.

-اعضای تیم کوییدیچ گروهای ریونکلاو و گریفیندور رو می بینین که وارد زمین می شن. داورا جعبه توپا رو آوردن. جعبه باز شد و اسنیچ طلایی... از جعبه افتاد پایین. :ysop:
جستجوگرای دو تیم، با دیدن همچین لقمه راحتی، به سمت اسنیچی که رو زمین افتاده بود و قل می خورد، هجوم بردن. بقیه ی اعضای تیم، با دیدن گیس کشی بین دو جستجوگر، به کمکشون رفتن.

-همونطور که مشاهده می فرمایین، بازیکنا به جون هم افتادن تا اسنیچو بگیرن. کسی نمیدونه اسنیچ چرا روی زمین افتاده. ترامپ الان داره با مشت به سر و صورت تام جاگسن می زنه. عله چهار دست و پا داره زمینو می گرده... انگار یه چیزی گم کرده. یکی از داورا به فنریر بگه مهمونی شام نیومده!

همه بازیکنا از سر و کول هم بالا می رفتن و هم دیگه رو لت و پار می کردن. پرویز، که تا اون لحظه با افسوس داشت به صحنه نگاه می کرد، مرگ رو اونطرف تر دید. به طرف مرگ رفت و باهم زمین رو ترک کردن. سر کادوگان که بالاخره تونسته بود اسبش رو مهار کنه، از دور دویید و پرید رو تل جمعیت.

-داور داره اشاره می کنه. یه لحظه اجازه بدین. ظاهر دو تیم ریونکلاو و گریفیندور از دور مسابقات حذف شدن. داور می فرماین اصلا سوت شروع رو نزده بودن.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.