هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۱:۴۸:۲۳ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۷:۴۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5086
آفلاین
پیتر فریادی می‌زنه و به دنبال سوراخ سنبه‌ی دیگه‌ای تو اتاق می‌گرده تا توش قائم شه و بلاتریکس پیداش نکنه.

این وسط اما لینی هم ول کن نبود! اون هرگز شکست رو نمی‌پذیرفت.
- نه سو! من فهمیدم هیچ توجیه علمی‌ای پشتش نیست. فقط بین حشرات و انسان‌ها فرق می‌ذاره. نباید بذاره خب!

بله، در باید می‌فهمید که اونم شهروندی مثل سایرینه و خصوصا که چون مرگخواره از مزایای بالاتری برخورداره! اما در نفهم بود و هنوز نفهمیده بود!

- ببین در، تو باید یاد بگیری که حشرات هم حق و حقوقی دارن! خب؟

صدای قیژ خفیفی از در شنیده می‌شه که لینی به نشانه فهمیدن برداشت می‌کنه.
- آفرین! پس وقتی من می‌خوام رد بشم، درست مثل عبورِ بقیه باید باز و بسته شی. خب؟

لینی منتظر جواب نمی‌مونه. گلوشو صاف می‌کنه، بادی به غبغب می‌ندازه و با چشمانی بسته به سمت در حرکت می‌کنه. تا الان شونصد مرتبه به در برخورد کرده بود، اما یک حسی درونش می‌گفت که این‌بار در آموزه‌های اونو به خوبی آموخته و باز می‌شه.

و واقعا هم باز می‌شه!

لینی بدون هیچ مانعی از در عبور می‌کنه! در به پاش باز شده بود! لینی در حالی که اختیار کف داده بود و رو به زمین و دیوار فریاد می‌زد که "من دری رو با حقوق حشرات آشنا کردم" از اونجا دور می‌شه.

اما لینی اشتباه کرده بود. درست در لحظه‌ای که قصد عبور از در رو داشت بلاتریکس اومده بود و در واقع در به روی اون باز شده بود نه لینی! ولی ازونجایی که لینی با چشمای بسته از در رد شده بود، متوجه عبور سریع بلاتریکس از کنارش نشده بود. حالا باید روونا به داد پیتر می‌رسید!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲:۲۰ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۳:۵۹ جمعه ۲ مهر ۱۴۰۰
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 463
آفلاین
رنگ لباس های اسکورپیوس کمرنگ می‌شد و وایتکس از سر و صورتش چک چک می‌کرد، که مانعی جلوی صورتش قرار گرفت.

-وایسا ببینم، کجا؟
-می‌خوام بیام تو، اگه میشه.

کلاه سو از جلوی صورت اسکورپیوس کنار رفت و او توانست سویی را کنار در ورودی ببیند که پشت میز نشسته و دفتر بزرگی هم جلویش قرار داشت.

-اسمتون؟
-اسکورپیوس مالفوی.
-شماره‌ت هفتصد و سی و دو هزار و چهاردهه. برو هر وقت اعلام کردیم بیا.
-يعنی چی؟ من الان می‌خوام بیام تو!

سو کاغذ کوچکی که شماره اسکورپیوس روی آن نوشته شده بود را تا کرد و در گلدانی شیشه ای انداخت. در ته گلدان چند کاغذ مشابه نیز به چشم می‌خوردند.
-نمیشه. فعلا برنامه ورودی نداریم. باید از بالا دستور بیاد که ببینم چند تا ظرفیت ورود بهمون می‌دن. بعد به اون تعداد قرعه کشی می‌کنیم و برنده ها می‌تونن بیان تو.

سو این را گفت و همانطور که اسکورپیوس را به بیرون ساختمان بدرقه می‌کرد، به طرف لینی برگشت.
-لینی، اون در رو ول کن. نمی‌تونی نیشش بزنی!

نگاه سو به پشت در شیشه ای افتاد و خودش به یاد پیتر!
-پیتر، میگم که... از دست بلا فرار می‌کردی؟ انگار داره میاد این طرف.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟



تصویر کوچک شده


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۸:۱۶:۲۱ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱:۰۸ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۴۸:۳۱
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 76
آفلاین
- چی... وزارت خونه، تو اشغال مرگخواراست؟!

این قضایات را اسکورپیوس از مردی شنیده بود که به تازگی ، توسط مرگخواران از وزارت بیرون انداخته شده بود و الان در بیکاری به سر می برد.
- چی...ورود به وزارتخانه برای مرگخواران ازاد و برای غیر مرگخواران ممنوعه؟!
اسکورپیوس با خود اندیشید که خود او هم مدتی دیگر به مرگخواران خواهد پیوست ، پس باید به وزارتخانه نفوذ میکرد و جایی در وزارت خانه برای خود باز میکرد پس معطل نکرد و لحظه ای بعد به سوی وزارت خانه اپارات کرد.

چند لحظه بعد روبه روی وزارت خانه

-
-
- چرا اینطوریه؟

اسکورپیوس که انتظار داشت صدای جیغ ، نعره ، گریه را از داخل وزارت خانه بشنود حالا صدای خنده و شادی را از وزارتخانه می‌شنید.
پس اماده شد درس های بینز در مورد اعتماد ب نفس را مرور کرد و قدم قدم به وزارتخانه نزدیک ، و سپس وارد ان شد و دستگیره در را فشار داد که ، ناگهان وایتکس گابریل بر سر و صورتش پاشیده شد.
-


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲ ۱۸:۲۹:۳۳
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲ ۲۰:۲۱:۳۷

میخوای کلاهت رو ور دارم؟


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹:۴۲ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲:۳۴:۵۵
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 788
آفلاین
لینی پر و بالش را باز کرد و به در نزدیک شد.
-سلام جناب در!

دراما اهمیتی به او نداد.
لینی صدایش را صاف کرد.
-اهم! فکر کنم نشنیدین! عرض کردم سلام!
-ام... لینی؟ چیکار داری می‌کنی؟!

لینی دستش را سرسری تکان داد.
-هیس! می‌خوام باهاش ارتباط بگیرم! باید ازش سر در بیارم!

اما قبل از آنکه سو جوابی دهد، در هوشمند مجددا باز و پیتر به داخل اتاق پرتاب و مستقیما رو به روی سو متوقف شد..
-قایم کن! قایم کن من رو! قایمم کن!

سو قطرات تف روی صورتش را پاک کرد.
-چی شده؟

پیتر بی توجه به سو سعی کرد مکانی برای پنهان شدن پیدا کند.
-داره میاد! می‌خواد بزنه... درد داره! نمی‌خوام!

و در کارتنی را باز و سعی کرد درونش جا شود.
-کوچیکه! کوچیکه! کوچیـــکه!

سو عمیقا سردرگم شده بود!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۶:۴۰:۱۴ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۷:۴۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5086
آفلاین
در حالی که چیزی نمونده بود تا لرد از شغل شریف ستون بودن دست بکشه و به کار دیگه‌ای مشغول شه، لینی که بیهوش در دفتر کار سو افتاده بود، ناگهان از جا می‌پره.
- چی شده؟ من کی‌ام؟ اینجا کجاس؟ تو کی هستی؟

لینی بر اثر ضربه‌ای که خورده بود یکم قاتی کرده بود. ولی اون یه ریونکلاوی باهوش بود و در نتیجه به سرعت عملکرد مغزش به حالت عادی برمی‌گرده. حداقل تا حدودی!

- سو ام دیگه لینی! تو اینجا چی کار می‌کنی؟
- امکان نداره.

لینی خودش چند سانتی‌متر بیشتر نبود، اما از شدت هیجان و تعجب دهنش چندین متر باز می‌شه. اون به وضوح شاهد صحنه ورود سو به اتاق بود.

و چه ورود با شکوهی بود!

انگار که سو ملکه‌ی درها باشه، در به صورت اتوماتیک به روش باز شده بود و حالا که کاملا داخل اتاق شده بود، مجددا در خودکار به روش بسته شده بود. این برای لینی حیرت‌آور بود. یعنی درها به سو ایمان آورده و حالا در خدمت اون بودن؟

لینی هنوز تو شوک بود! تته‌پته‌کنان می‌پرسه:
- سو... تو... این در... خودکار... باز؟... بسته؟
- آره دیگه، مگه تو همینطوری نیومدی تو؟

لینی کمی هول می‌شه. سو طوری پرسیده بود که انگار باز و بسته شدن خودکار این در امری عادی برای همگان بود. ولی برای لینی که نبود! حتما توجیه علمی داشت... لینی باید می‌فهمید!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲ ۱۶:۴۷:۲۰



پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۶:۲۴:۱۵ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۲۲:۱۵
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 269
آفلاین
لرد ولدمورت همچنان عصبان، در حالی که یک تابلوی :اینجا اعلامیه نچسبانید از پیشانی اش آویزان بود، میان مرگخواران ایستاده بود و نمیدانست که با موقعیتی که به دست آورده است چه کار باید بکند.
-هی مرگخوار! میگم ستون باید چه شکلی باشه؟
-ارباب من بگم؟! ارباب باید پر شکوه و عظمت باشه! و نیرومند.

لرد سیاه لبخند زد.

-ارباب! ارباب! یه ستون همیشه استواره. همیشه باعث میشه کارها درست پیش بره. اساس همه چیزه!

لرد سیاه به خود بالید. برای اینکه عظمت خود را بیشتر ابراز کند، رو به تکه ای از ایوا کرد که به نظر میرسید آرنج او است.
-ایوا! ویژگی یه ستون چیست؟ یه ستون باید چی کار کنه؟

ایوا که چشم هایش معلوم نبود کجا هستند، به قضیه و موقعیت دید کامل نداشت. برای همین بهترین چیزی که به ذهنش رسید را پراند:
-ارباب ستون فقط یه جا وایمیسه. کاری نمیکنه. تمام عمرش فقط باید سرپا وایسه...؟

لرد سیاه دیگر دوست نداشت ستون باشد.
-ما حس میکنیم داریم خسته میشیم...



پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۵:۵۲ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۰:۵۳:۰۲ دوشنبه ۱ آذر ۱۴۰۰
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 1400
آفلاین
پیتر که دید اوضاع حسابی وخیم شده دوپای دیگر هم قرض کرد و شلنگ تخته کنان پا به فرار گذاشت تا بیش از این گرفتار خشم بلا نشود! بعد از اینکه مطمئن شد بلا تعقیبش نمیکند در سرسرای اصلی وزارت خانه ایستاد تا نفسی تازه کند.

- اوهوی...پیتر برو کنار...مجسمه رو درست بگذارین وسط آب نما. میخوام از همه جهت ها دیده بشه!

پیتر سرش را دزدید تا مجسمه عظیمی که به وسیله جادو روی هوا معلق بود مغزش را متلاشی نکند. به نظر میرسید ایوان جای خودش را پیدا کرده بود، چون داشت مجسمه اصلی وزارت خانه را با مجسمه سنگی عظیمی از یک بطری شامپو جایگزین میکرد!

سه مامور وزارت خانه که تحت طلسم فرمان ایوان بودن مجسمه شامپو را در جای مناسب نصب کردن. ایوان دست های استخوانیش را مثل مگس بهم مالید و گفت:

-عالی شد! همیشه دوست داشتم دفتر کارم هم بزرگ باشه هم ویو خوبی داشته باشه! چه جایی بهتر از سرسرای اصلی وزارت خونه؟

پیتر به ایوان که پشت میز بزرگ و مجلل وزیر نشسته بود نزدیک شد و به تابلوی برنجی که روی میز خودنمایی میکرد نگاهی انداخت:

...دفتر رسیدگی به استخوان‌های جادویی وزارتخانه سحر و جادو!

- ایوان، این دفتر دقیقا کارش چیه؟

ایوان میز وزیر را کمی به جلو هل داد و با غرور پشت صندلی اش نشست و گفت:
- یکی از معضلات جامعه جادوگری عدم رسیدگی به استخوان و اسکلته! ما با فروش شامپو خوراکی کلسیمی به همه جادوگران و ساحره‌ها میخوایم سلامت رو به استخون های اونا برگردونیم تا من در آینده برای پیدا کردن استخوان سفت و مرغوب به عنوان لوازم یدکی بدن خودم دچار مشکل نشم!

پیتر دستی به موهایش کشید و گفت:
- خوشم میاد که اصلا هیچ هدف شخصی ای پشتش نیست!

ایوان که خوشش نمیامد پیتر وقتش را بگیرد به گوشه سالن اشاره کرد و گفت:
- برو دنبال وظایف خودت پیتر. نگاه کن، بلا داره میاد دنبالت. گمونم کار مهمی هم باهات داره!


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲ ۱۶:۰۵:۲۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴:۰۹ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲:۳۴:۵۵
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 788
آفلاین
بلاتریکس عموما از کنار لرد سیاه تکان نمی‌خورد. اما اینبار مجبور بود اربابش را در نقش ستون وزارت تنها بگذارد و به موضوع دیگری رسیدگی کند: پیتر!

-ببین بلا... بیا با صحبت حلش کنیم... گفتگو تمدن‌ها!

پیتر قدمی به عقب برداشت و به طبعیت از او، بلاتریکس قدمی جلو آمد.
چوبدستیش را روی میز گذاشت و دکمه بالای ردایش را باز کرد.
پیتر به سختی آب دهانش را قورت داد.
-ببین بلا! این منم ها! پیتر! دوستم داشتی که! تو چت باکس... یادته؟

ناگهان رودولف در ابعادی بزرگ‌تر از خودش، از ناکجا آباد ظاهر شد و پسی جانانه‌ای نثار پیتر کرد.
-بلا چیه؟ دختر خالته مگه؟ بانو لسترنج!

و به همان سرعت که آمده بود غیب شد.
پیتر سعی کرد قدمی عقب برود، لاکن دیوار پشت سرش مقاومتی مثال زدنی از خود نشان داد.
بلاتریکس که دیگر دو قدم کوتاه با پیتر فاصله داشت، آستین‌های ردایش را بالا زده، قلنج انگشتانش را شکسته، تکانی به گردنش داد و با لبخند قدمی دیگر به پیتر نزدیک شد.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹:۱۶ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۲:۳۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6592
آنلاین
لرد سیاه دور و برش را نگاه کرد.
همه جا شلوغ و پر از مرگخوار بود. این اتفاق خوبی بود. ولی نقش او در آن میان چه بود؟

-ما وزیر باشیم؟

خوشش نیامد. وزیر شدن برایش کافی نبود.

دستش را دراز کرد و یقه اولین مرگخوار در حال عبور را گرفت.
-بالاتر از وزیر چیه؟

-ارباب مادربزرگم همیشه برای ما قصه می گفت. تو قصه ها پادشاه بالاتر از وزیر بود.

لرد، یقه مرگخوار را رها کرد و مرگخوار فریاد کشان، دو شخص مجهول الهویه را داخل دستگاه کاغذ خرد کن انداخت و دستگاه را روشن کرد. خون به اطراف پاشید.

پادشاه شدن برای او مناسب بود.

-بلا... ما پادشاه هستیم.

بلاتریکس لبخند رضایتمندی زد.
-البته که هستین ارباب. شما پایه وزارتین. ستونین.

و رفت.

بلاتریکس همیشه درست می گفت. او ستون بود. برای همین، همچون ستونی مستحکم، همانجا وسط سالن بزرگ ایستاد.
-به ما نخورید... با ما برخورد نکنید... از سمت چپ حرکت کنید... اوهوی... میخ نزن به ما! روی ما دستور العمل نصب کرد.




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۴:۱۹:۰۸ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۸:۲۵:۵۵ شنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۰
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 137
آفلاین
در دست، بال و معده ایوا دیگر بهانه و دلیلی برای توجیح کردن لرد سیاه یافت نمیشد. به همین دلیل ایوا ارباب و همراهان او را به حال خود گذاشت تا در وزارت خوش و خرم باشند.

تنها امید ایوا اتاق خودش بود. جایی که از دو سه روز قبل هر روز به آنجا می رفت و اسم پر زرق و برق خود را در سر در آن ببیند.
نور امید در دل و معده ایوا کمی قوت گرفت و باعث شد ایوا همانطور که شعر" خوش حال و شاد خندانم ... " را زیر لب زمزه می کرد، دوان دوان به سمت دفتر و اتاق شخصی اش راه بیفتد.
فقط سه پله تا رسیدن به اتاقش فاصله داشت.
از پله اول، دوم و بلاخره پله سوم بالا رفت تا اینکه به دفترش رسید.

چشم هایش خودکار به سمت سر در رفت اما به جای اسم پرزق و برق" دفتر وزیر الکساندر ایوانا" با تابلوی بزرگ و کج و کوله" سازمان حمایت از کودکان زیر دوازده ساله بی کار " مواجه شد.
در همین جا بود که به دلیل قطع برق، هیچ کس نمی توانست اثر خشم در چهره ایوا را دریابد.


ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲ ۱۴:۳۴:۱۲

بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~

swim in space


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.