هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ سه شنبه ۷ فروردین ۱۳۹۷

دارین ماردنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۵۴ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 97
آفلاین
ولدرمورت رو به هکتور کرد و غرید :
- درستش کن هکتور! تو این بلا رو سرش آوردی. همین حالا یک معجون بلاتریکس تبدیل کن بهش بده.

هکتور ویبره ای زد و گفت :
- به روی چشم ارباب!

هکتور بلافاصله بسط دیگ و آتشش را راه انداخت. دیگ را پر آب کرد. یک تار مو از بلاتریکس کند و به آب داخل دیگ اضافه کرد ، بعد یک پیاز ، یکم شیر ، یک تار عنکبوت ، یک کرکره ، یک جاروبرقی مشنگی و دو تکه از یک فرش را هم در داخل آن انداخت.
بعد دهان بلاتریکس را که مثل مجسمه خشکش زده بود باز کرد و همه ی دیگ را در دهانش خالی کرد.
همه ی مرگخواران در سکوت او را نگاه می کردند. ابتدا هیچ تغییری در بلاتریکس رخ نداد. بعد فکش شروع به لرزش کرد. همه آب دهانشان را قورت دادند و با نگرانی به او نگاه کردند. در عرض چند ثانیه کله ی بلاتریکس هم به لرزش افتاد و یکم که گذشت کل بدنش ویبره ای شد. همانطور که می لرزید و دندان هایش به هم می خورد جلو آمد و جلو آمد. مرگخواران هم عقب رفتند و عقب رفتند. در یک لحظه بلاتریکس میخکوب شد. حتی پلک هم نمی زد. مرگخواران به آرامی نزدیک شدند و با دقت به بلاتریکس خیره شده بودند. رودولف که خیلی به زنش نزدیک شده بود جلوی چشم های ثابت و بی احساسش دست تکان داد. ناگهان بلاتریکس دو متر بالا پرید و رودولف چنان زهره ترک شد که فریاد زنان چند متر به عقب پرتاب شد. بلاتریکش که حالا چشم هایش مثل مروارید می درخشید فریاد زد :
- من مرگخوار خورم!

رودولف که وحشت در چهره اش پیدا بود با نگرانی گفت :
- با زن من چی کار کردی هکتور؟

هکتور شانه بالا انداخت. بلاتریکس به ولدرمورت نگاه کرد و چشم هایش با شیطنت درخشیدند. او در حالی که داد می کشید به سمت نیمچه دماغ اربابش حمله کرد تا آن را بخورد.


عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷

نیک تقریبا بی سر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۹ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۲۲ شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۷
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
همه منتظر بودند تا جواب بلاتریکس را بشنوند. نفس مرگخواران در سینه حبس شده بود. صدای تیک تیک ساعت فضای اتاق را پر کرده بود و صدای خروسی در دور دست شنیده می شد. با وجود این همه استرسی که مرگخواران تحمل می کردند، هیچ صدایی از بلاتریکس شنیده نشد.

- ارباب...
-
- هیچی ارباب...

مرگخوار مورد نظر پس از نگاه خشمگینانه اربابش به گونه بر روی سطح زمین له شد که دیگر حتی با کاردک هم نمی توانستند آن را جمع کنند. اما در همین حین، بلاتریکس رفتار های عجیبی را از خود بروز می داد. با حالتی مهربانانه و البته کاملا جدی به سمت رز در حال حرکت بود. رز که تجربه های چندان خوبی نداشت، با هر قدمی که بلا برمی داشت، به عقب حرکت می کرد.
- ارباب! بلاتریکس می خواد ما رو بکشه!
- تو نمی میری رز! تو فقط پژمرده میشی و بعدش دوباره درست میشی!
- ارباااااااا...

حرف های رز با چنگ انداختن بلاتریکس به جایی که باید گلوی او می شد، نا تمام ماند. بلاتریکس او را کشان کشان به سمت گوشه ی نورگیری از پنجره برد، در آغوش کشید و بر روی خود و در زیر رز، مقداری خاک و کود حیوانی ریخت! رز تمام این مراحل را بهت و حیرت نگاه می کرد و نمی دانست چه چیزی باید بگوید. ولی بلاتریکس با آرامشی مثال زدنی در حال انجام این کار بود.

- بلاتریکس!

لرد، بلاتریکس را صدا زد.

- ...
- چرا جواب ما رو نمی دی؟ هوس کروشیو کردی؟
- ...
- برای آخرین بار صدات می زنیم! بلاتریکس؟!
- ...

لرد بعد از اینکه دید تلاشش بی نتیجه است، چوبدستی اش را به سمت بلاتریکس گرفت و طلسم شنجه گر را زمزمه کرد... . اما هیچ بلایی سر بلاتریکس نیامده بود و مثل قبل بی حرکت نشسته بود و رز را بغل کرده بود.

- ارباب؟ میتونم حرف بزنم؟
- بزن!
- فکر کنم بدونم بلاتریکس به چی تبدیل شده.
- خب؟
- نمی خواین اول جایزه بدین بهم؟
- گفتیم خب!
- اهم... فکر کنم تبدیل به گلدون شده!


I haven't eaten for nearly five hundred years.


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۷:۵۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
خلاصه:

بلاتریکس سهوا توسط هکتور کشته شده اما کسی مایل نیست و جراتش رو نداره که این خبر رو به لرد سیاه برسونه. این وسط هکتور یه معجون زنده کننده درست کرده که لرد می خواد امتحانش کنه. برای امتحان کردنش باید یه مرگخوار رو بکشه و زنده کنه. مرگخوارا تمام تلاششون رو می کنن که بلاتریکس انتخاب بشه. همین طور هم می شه و لرد بلاتریکس رو می کشه و زنده می کنه! ولی بلاتریکس ادعا می کنه که مرگخوار نیست و آب پرتقاله و چند دقیقه بعد هم مدعی می شه که سماوره.

..............

-آب داره قل قل می جوشه...یکی بیاد این چایی رو دم کنه!

بلاتریکس خطاب به مرگخواران فریاد زد و مرگخواران متوجه نشدند که آب، کجا در حال جوشیدن است!

-وایسادین منو تماشا می کنین؟ یا چایی دم کردن بلد نیستین؟ یه قاشق چایی می ریزین تو قوری. بعد این شیر سماور رو...اِ...بچه ها اون یارو شیر نداره!

مرگخواران فورا متوجه شدند که شیر، کدام یک از اعضای صورت بلاتریکس است که "آن یارو" از آن ها ندارد.

رودولف که بعد از این همه سال، توانایی عجیبی در هماهنگ شدن با بلا پیدا کرده بود، فورا چای را در قوری ریخت و جلوی دهان بلاتریکس گرفت و با نهایت اشتیاق بینی اش را پیچاند!
-تف کن عزیزم...تف کن!

بلا اخم هایش را در هم کشید.
-مگه تربیت ندارم؟ مگه ادب ندارم؟ مگه توام؟ قوری خودش پر می شه. بذار رو سرم. آب که تبخیر بشه می ره اون بالا و ایجاد میعان می کنه و دوباره مایع می شه و چای منحصر به فردی دم می شه.

رودولف قوری را به آرامی روی موهای بلاتریکس جاسازی کرد...

طولی نکشید که بلاتریکس از روی گاز پایین آمد و قوری را برداشت. هکتور، فنجان به دست جلو رفت.
-چی شد؟ چایی حاضره؟

-من چه می دونم...مگه من سماورم؟

و این کراب بود که سوال اصلی را پرسید.
-پس...چی...هستی؟


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۲۱:۰۸ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
مرگخوارا دست از هل دادن برمی‌دارن و با بهت و حیرت به بلاتریکس که تغییر شخصیت ناگهانی‌ای داده بود زل می‌زنن. بلاتریکس-سماور که متوجه از بین رفتن خطر شده بود یخچالو رها می‌کنه و صاف سرجاش می‌شینه.
-منتظرم!

ملت مرگخوار این نگاه رو به خوبی می‌شناختن. پس چاره‌ای جز تن دادن به خواسته‌ی بلاتریکس نمی‌بینن. در حالی که رودولف می‌ره تا وظیفه‌ی خطیر حمل بلاتریکسو برعهده بگیره، سایر مرگخوارا به بحث می‌شینن.

- حالا چی کار کنیم؟ تصور عکس‌العمل لرد بعد از این عمل ما دور از تصور نیست!
- اگه بعدی در کار باشه البته.
- می‌ذاریمش رو گاز، ولی گاز خاموش.

این‌بار بهت و حیرت مرگخوارا گریبان کرابو می‌گیره. چطور چنین هیکل و چهره‌ای می‌تونست همچین قیافه‌ای به خودش بگیره و تازه یه حرف عاقلانه هم بچسبونه بهش!

- فک کنم یه چیزیو فراموش کردین.

سخن از بلاتریکس بود و مخاطبش کلیه‌ی مرگخوارایی بودن که به محض قرار گرفتنش رو گاز، پاورچین پاورچین هرکدام از سویی در حال ترک صحنه بودن.
رودولف اما برخلاف بقیه که همچنان به حرکتشون ادامه می‌دادن برمی‌گرده و با دیدن انگشت در حرکت بلاتریکس که در حال اشاره به شعله‌ی خاموش بود، جلو میاد.
- اوه حق با توئه فراموش کردم. همین الان روشنش می‌کنم.

- نشنیدیم رودولف. یه بار دیگه تکرار کن چی کار می‌خوای بکنی؟

رودولف با شنیدن صدای لرد ناگهان از جا می‌پره.
- گفتم سرم بره هم این شعله رو روشن نمی‌کنم.

- ارباب حالا نمی‌شه یکم بذاریم موهاش بسوزه؟ بلکه اینقد زیاد و وز نباشه؟




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۶

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۸:۳۶:۱۶
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
مرگخواران با درماندگی نگاهشان را از بلاتریکس نیز برداشته و به یخچال خانه ریدل دوختند. لعنتی به معجون هکتور فرستاده و از جا برخواستند.
-باشه جناب آب پرتقال. بیا بریم بذاریمت تو یخچال!

بلاتریکس نه پاسخی داد و نه تکان خورد.

-با شمام خانوم آب پرتقال!
-ایـــش! واقعا اینقدر خنگین یا دارین ادا در میارین؟ بابا من آب پرتقالم. آب پرتقــــال! آب پرتقال ها راه نمیرن!

-بلند کنید آب پرتقالمون رو و بذاریدش تو یخچال!

فرمان، فرمان لرد سیاه بود و اطاعت از آن واجب!
هکتور که منتظر فرصت برای به دست آوردن دل لرد سیاه بود، پیش قدم شد تا بلاتریکس را بلند کرده و درون یخچال بگذارد...

-هی... مگه خودت ناموس نداری؟! دستت رو بکش کنار!

رودولف چشم غره دیگری به هکتور رفت و بلاتریکس را برداشت و به سمت یخچال رفت.

-هل بــــــده!

نارسیسا با حرص دندان هایش را به هم فشار داد و بیشتر هل داد.
-دارم...هل...میدم...دیگه! نمیشه...جا نمیشه...هی... وایسا ببینم! تو چرا دستات رو گذاشتی رو یخچال؟ بردار!

حق با نارسیسا بود.
بلاتریکس لبه های یخچال را با دو دستش گرفته و از ورودش به یخچال ممانعت می کرد.
-معلومه که نمیرم تو!... چرا برم تو؟ مگه آدم سماور رو می ذاره تو یخچال؟... نمیرم! من سماورم! من رو بذارید رو گاز!


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۹ ۲۳:۲۰:۴۹

I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶ چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۵۲:۵۷
از مودم مرگ من در زندگیست...چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1155
آفلاین
لرد سیاه هنوز شماره سه را نگفته بود که ناگهان بلاتریکس سر جای خود خشک شد!

لرد با دیدن وضعیت بلاتریکس شمارشش را اما قطع نکرد...هکتور هم با تمام هکتور بودنش، میدانست اگر قبل شماره سه نزد لرد حاضر نشود، سرنوشت خوبی در انتظارش نبود!
به همین خاطر هکتور نیز قبل از شماره سه نزد لرد حاضر شد...لرد هم رو به هکتور ایستاد و به بلاتریکس اشاره کرد و گفت:
_خب...توضیح بده هکتور منتظریم!
_ارباب..خشک شده دیگه!

مرگخواران ریونکلاوی از اینهمه قوه ی استدلال و پاسخ علمی هکتور جامه های خود را دریدند!
اما با به سخن درآمدن بلاتریکس، استنتاج هکتور سوخت شد!
_نخیر...خشک نشدم...صرفا دارم منقضی میشم!
_
_چیه؟ فکر کردین من مواد افزودنی دارم که نگهم داره؟ نخیر..من نچرالم و یک ذره هم آرایش ندارم...من آب پرتقال طبیعی ام...تاریخ انقاضا دارم!

مرگخواران کماکان با تعجب به یکدیگر زل زده بودند..آنها نمیدانستند چه کار باید بکنند!
_خب...بل..چیز...آب پرتقال؟چیکار کنیم؟
_منو بذارین تو یخچال دیگه!

مرگخواران نگاهی از سر استیصال به لرد انداختند...
_ چه کنیم ارباب؟
_بذارینش تو یخچال دیگه!
_اما...اخه..ارباب...
_فعلا بذارینش تو یخچال منقضی نشه...من بلاتریکس خراب نمیخوام...بعدش ببینیم هکتور چه راه حلی داره...که بهتره داشته باشه!

مرگخواران نگاهشان را از لرد برداشته و به بلاتریکس که حالا به دلیل معجون هکتور ادعای آب پرتقال بودن میکرد، دوختند...آنها امیدوار بودند که یخچال خانه ریدل جا برای یک آب پرتقال با ابعاد انسانی داشته باشد!




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴ چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۶

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
- تو کی هستی؟ ...چرا دماغ نداری؟. هی برو بچز این دماغ نداره!

مرگخواران :
لرد:

جایی میان مرگخواران :

رودولف:
- آب پرتقال کی بودی تو ؟

ادامه ی رول :

بلاتریکس که قهقه می زد نگاهی به اطراف انداخت .
- هووی اون چرا می لرزه ؟ زلزله هفت ریشتری اومده ؟

- هـــــکـــتــــــــــــــور!

مرگخواران :
بلاتریکس :
هکتور:

لرد نگاهی به اطراف انداخت .
- تا سه می شماریم هکــــتور! اومدی بیرون اومدی نیومدی ما می یایم...یــک ...دو....شد شماره ی ...


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۷:۵۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
-کسی نبود؟ همون هکتور بیاد! معجون خودشه. خودش بهتر قلقشو بلده.

هکتور خوشحال از این ماموریت مهم به لرزه افتاد! بعد، وحشت زده از بلاهایی که ممکن بود به سرش بیاید بیشتر به لرزه افتاد.
بعد دوباره خوشحال شد و دوباره وحشت کرد.

به این ترتیب لرزه هایش هی کم و زیاد شد!

ولی لرد اهمیتی به اتصالی های هکتور نداد.
-مگه نشنیدی؟ توباید بیای معجون بخورانی! بیا ببینیم. مواظب باش یک قطره هم هدر ندی. مایلیم مرگخوارمون خوب زنده بشه.

هکتور جلو رفت و جام معجون را گرفت. کمی برای رنگ و بوی معجونش به به و چه چه کرد و بعد معجون را همینطور بی هوا و ناگهانی به طرف بلاتریکس دراز کرد.

معجون هم که جامد نیست! قابل ریختن است!
که ریخت...
درست روی پای لرد سیاه!

-تو الان چیکار کردی؟
-هیچی ارباب!
-معجون ریختی...رو پای ما...
-نریختم ارباب!
-ما کوریم؟
-دور از جون ارباب!
-پس داریم دروغ می گیم؟
-نه ارباب!
-پس ریختی!
-هر چی شما بگین ارباب...

لرد داشت آماده می شد که جای چشم و دهان هکتور را عوض کند که ناگهان پایش شروع به تکان خوردن کرد.
-کی داره پای ما رو تکون می ده؟ تا نزدیم لهش کنیم دست از این کار بردا...

یک پای لرد به سرعت روی هوا بلند شد. جورابش تکان تکان خورد و از پایش درآمد و روی زمین افتاد.
از روی زمین بلند شد و کش و قوسی به خودش داد.با عصبانیت بالا را نگاه کرد.
-کدوم بی شعوری منو خیس کرد؟ آخییییییش...خسته شدما...الان سه روزه داری روم راه می ری نکبت!

لرد که از شدت تعجب هنوز پایش را پایین نیاورده بود، یقه هکتور را رها کرد.
-جوراب ما، ما رو نکبت خطاب کرد...

جوراب زنده شده، در حالی که زیر لب فحش های بدی به لرد و جد و آبادش می داد، با عصبانیت از اتاق خارج شد.

لرد سیاه رو به هکتور کرد.
-بی خرد! اونقدر لرزیدی که ریخت...حال چه کنیم؟ به نفعته که بازم از اون معجون داشته باشی.

هکتور با خوشحالی بطری دیگری از جیبش خارج کرد.
-دارم دارم...اصلا نگران نباشین.

لرد با تردید به معجون نگاه کرد.
-این که رنگش فرق می کنه.

-همونه...کمی جلوی آفتاب مونده همچین شده. نگران نباشین ارباب. اثرش بیشتر هم شده.

و بدون لحظه ای تردید معجون را داخل بینی بلاتریکس خالی کرد.
-راهشون یکیه ارباب...تازه این یکی رو لازم نیست باز کنیم. خودش بازه. الان زنده می شه.

نه برای لرد و نه برای مرگخواران دیگر، باور کردنی نبود...ولی شد!

بعد از چند ثانیه دست بلا کمی تکان خورد. درست در لحظه ای که مرگخواران فکر می کردند سیلی دیگری در راه است، چشمان بلا باز شد.
-من...کجام؟

لرد سیاه با خوشحالی فریاد زد:
-ما موفق شدیم! ما مرگخوارمونو کشتیم و زنده کردیم!

بلا با صدای ضعیفی ادامه داد:
-مرگخوار کیه...من آب پرتقالم...چرا درازم کردین؟ ممکنه بریزم!

و به سرعت از جا بلند شد و سر پا ایستاد!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۵۳:۰۳ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 157
آفلاین
هکتور که چونه زدن رو بی نتیجه می دید جلو رفت و ویبره زنان دهن بلاتریکس رو گرفت و باز کرد.
_ ارباب بفرمایید , بریزید تو هلقش.
_ به تو ربطی نداره کجا بریزیم. اصلا ما دوست داریم بریزیمش تو غده لوزالمعدش تا از تو گوشاش ادرنالین ترشح بشه , برای رشد استخوناش مفیده.

ملت مرگخوار به ضور جلوی خندشون رو گرفته بودند ولی رودولف که از جمع دور بود و تو جریان نبود , برای اینکه خودش رو تو دل لرد جا بده به ارومی جلو اومد.
_ واو ارباب! نمیدونستم زیستتون اینقدر عالیه میشه با بنده حقیر هم زیست کار کنید.
_ اوه , بازم تو! معلومه که ما عالی هستیم. ما در همه چیز عالی هستیم , اصلا عالی , ما هستش. زیستم بخاطر اینکه به کلاس های خصوصی حاج سعید خاکستری رفتیم اینقدر پر برکت شدیم.. حالا که اینقدر همگی مشتاقین دلمان نمیخواهد مرگخوار هامون بیسواد باشند از فردا بیاید با حاجا خاکستری کلاس میزاریم براتون. فقط یادتون نره که برای فردا علوم بیارید توش ریاضی حل کنیم.

جمع مرگخوارا:

_ خیلی خوب دا هک , باز نگهش دار میخوایم بریزیم. ... ده هک درست نگهش دار... ویبره نزن هک... مگه با تو نیستم...

پق !

رودولف دستشو گذاشت روی صورتش که مثل لواشک تمشک ابدار سرخ شده بود و با بغض شروع به مالیدن کرد.
لرد بعد از فوت کردن , دستشو غلاف کرد و رو به مرگخوارا کرد گفت:
_ یکی تون که میتونه مثل بچه مرگخوار دهن بلامون رو بگیره بیاد جلو.

ملت مرگخوار بازم شروع کردند به جویدن ناخوناشون , البته دیگه اونقدر جویده بودند دیگه ناخوناشون تموم شده بود و معلوم نبود دارن چیو میجون.

_ هرکی زودتر جلو بیاد از طرف ما پاداش داره.

با تموم کردن حرف لرد , مرگخوارا چند ثانیه توی سکوت خفناک گذروندن و همدیگرو برنداز کردند ولی بعد از تموم شدن چند ثانیه همگی به طرف بلاتریکس حجوم بردند. لرد به ضور تونست خودشو بیرون بکشه ولی با دیدن لگد مال شدن بلاتریکس زیر پای مرگخوارا عصبی شد.

نیجینییی!


ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۶ ۲۲:۰۶:۴۵
ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۶ ۲۲:۰۹:۵۲

•♤•Love Me Or Hate Me. You're Gonna Watch Me•♤•


تصویر کوچک شده




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶ یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
-
-

هکتور نگاهی به مرگخواران و اربابش انداخت .
- سلام ارباب.
-
- خوبین ارباب ؟معجون خوب بودن بدم ؟
-
- بَدین ارباب ؟ معجون بد بودن بدم ؟
- ما همیشه بد بودیم هک ! در هر صورت معجون تو فقط بهترش می کنه .
-

هکتور از ویبره زدن باز ایستاد . جمله ی «معجون های تو فقط بدترش می کنه » بیشتر از پنج هجا بود . مخیله ی هکتور قدرت درک این همه کلمه را نداشت .
- اربـ..اب؟
-
-
- ارباب می گن دهن بلا رو باز کنی هک !
-
- نمی گن ؟
- اگر بخواهیم چیزی بگوییم ، خودمان می گوییم ! هکتور ؛ دهن بلایمان را باز کن .
- ولی من هم که همین رو گفتم !


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me










شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.