هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۹:۴۰ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
1. با توجه به تعریف گسترده ای که از خرت و پرت ارائه شد، ازتون میخوام خرت و پرت مورد علاقه تون رو از دنیای مشنگی وارد خونه ی جادوگریتون کنین. واکنش خانواده و اطرافیان و هم کلاسی هاتون، تلاش شما برای توضیحش، مخفی کردنش و غیره. ذهنتون رو آزاد بذارین. به کاربرد ها و واکنش هایی فکر کنین که خیلی عادی و روتین نیستن. (22 امتیاز)


اغلب بچه ها هنگام دیدن دعوای والدینشان، سرشار از ترس میشوند.گریه یا بغض میکنند.به هر حال همه عکس العملی نشان میدهند تا به نحوی ناراحتیشان را بروز بدهند.پدر و مادرشان به سزعت دعوا را متوقف میکنند و برای کمک به داد فرزندشان میرسند.
دورا پشت میز غذا خوری نشسته بود و به دعوای پدر و مادرش نگاه میکرد و میخندید.دورا هیچ وقت شخصیت نرمالی نبود.پدیده ای بود میان انبوهی بچه! با وجود دعوا از جا برخاست و همان طور که به دعوا گوش میداد، سفره را هم جمع میکرد.

_خانمم!اخه این شرتک پرتک ها چیه میخری؟
_شرتک پرتک چیه اخه؟این مجسمه ی مرلینه. برای دکور وسط بوفه خریدم.
_واقعا چه چیز مهمی! میترسم بدون مرلین سقف رو سرمون خراب بشه.
_پدر من! مرلین که دوستت نیست. یکی از مهم ترین انسان‌های دنیامونه.
_باشه دختر جان!مرلین مهم. این هیپوگریف پلاستیکی برای چیه؟
_خب تو وان حوصلم سر میره همسر جان!

همون لحظه گوشی مشنگی دورا در آمد. پدرش عین ببری زخمی به دورا که روی گوشی‌اش پریده بود نگاهی کرد و غرید.
_توام که همش سرت تو اون ماس ماسکه!

دورا فرصتی برای جواب دادن به پدرش نداشت. با لبخندی ملیح به سمت اتاقش روانه شد.پدرش متعجب به سمت همسر خود برگشت.

_الان چیشد؟
-عزیزم دورا الان تو سنیه که روابطش گستردست!

چند ساعت بعد، دورا با ردای مد روز که جلو باز بود و پشتش لینک چنل تلگرام مشنگی‌اش را نوشته بود، از اتاق بیرون آمد. بوسه ای روی گونه پدرش کاشت.

_بابایی؟چند گالیون میدی برم کتاب درسی بخرم؟
_آره عزیزم.بیا.
_من بعدش میخوام برم کتابخونه! دیر میام بابایی.
_قربون پرنسسم بشم که همش داره درس میخونه.
_خدافظ بابا جون.

و این گونه بود که به دورا لقب گودزیلای افتخاری داده شد.دورا سر میدان شهید دامبلدور با اکیپی از ساحرگان و جادوگران همسنش قرار داشت. آنها به سمت بازار حرکت کردند. اما نه برای خرید کتاب درسی! بلکه ببذای خرید خرت و پرت!

_بابام انقدر از این ناناسا خوشش میاد! شنیدم بابات به اینا میگه آشغال فلورا!

شکی نبود که این صدای دوراست. پدرش هم نمیگفت شرتک پرتک! میگفت ناناس! همه وارد فروشگایی بزرگ وارد شدند که لوازم مشنگی میفروخت.

ساعت 12 شب.
_سلاااام! یور لاولی داتر ایز هییر.
_بــــه خواهر عزیز! کجا بودی تا الان؟
_وا! کتابخونه دیگه.
_کتابخونه؟ تا الان؟کتاب هات کجاست؟
_تو کولمه دیگه.
_میشه ببینم؟
_کریس اذیت نکن دیگه! خستم.

و به این صورت از دست برادرش در رفت. کولش رو باز کرد و انواع دستبند های دوستی و حلقه های مد روز را در آورد. میدانست پدرش از این جور لوازم خوشش نمی‌آید. بنابراین در کمدش را باز کرد. لباس هایش را کنار زد و کشوی مخفی را بیرون کشید. تمام لوازمی که داشت، را نگاه کرد و ذوق زده بالا پرید. حلقه ها و دستبند های جدیدش را در کشو گزاشت و آن را به داخل هل داد و در کمد را بست.

2. من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متنتون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.


من از همون بچگیم متفاوت ظاهر شدم و خیلی ها هم اینو دربارم فهمیدن. تقریبا همه ماکارانی دوست دارن. من از همون اول از ماکارانی متنفر بودم. دخترای همسنم شبا به جادوگر سوار بر اسبشون فکر میکنند و من به کشور فنلاند. همه ی دوستام از یه پسر چشم رنگی بور اروپایی خوششون میاد. من از یه پسر چشم بادومی چشم و مو مشکی! تو اتاق شلخته راحت تر زندگی میکنم. علایق و تنفرام با همه 191 درجه فرق داره. البته به نظرم تمامی افراد با هم تفاوت هایی دارند ولی خودشون رو با جماعت یکرنگ میکنند تا خیلی توی چشم نباشن. من مخالف جامعه نیستم ولی همیشه تسلیم عرف جامعه بودن مسخرست. اما پیروزی رو در جنگ برای عقایدم نمیدونم. بحث کردن، فقط آرامش رو به هم میزنه. من میتونم بگم باشه و بعد کار خودم رو انجام بدم.


ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲ ۱۹:۴۷:۲۸


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۷:۰۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶

نولا جانستون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۰ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۸ یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸
از ایرلـــند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 48
آفلاین
1. با توجه به تعریف گسترده ای که از خرت و پرت ارائه شد، ازتون میخوام خرت و پرت مورد علاقه تون رو از دنیای مشنگی وارد خونه ی جادوگریتون کنین. واکنش خانواده و اطرافیان و هم کلاسی هاتون، تلاش شما برای توضیحش، مخفی کردنش و غیره. ذهنتون رو آزاد بذارین. به کاربرد ها و واکنش هایی فکر کنین که خیلی عادی و روتین نیستن. (22 امتیاز)
.
.
همون طور که سعی می کردم در خونه رو با پام ببندم ، فریاد زدم :
_سلاااااام! من اومدم!
با تعجب ابروهامو بالا انداختم و به خونه ای که هیچ وقت ساکت نبود نگاهی انداختم، نفس راحتی کشیدم و تا قدم دوم رو برداشتم یکی جیغ زد :

_پخ!!!

از وحشت به طرف صدا برگشتم و همه ی کیسه های خرید از دستم افتادند، با عصبانیت به دوقلوها که به وضعیت من می خندیدن چشم غره رفتم و برای جمع کردن وسایل زانو زدم که صدای مامان به گوشم خورد:

_سلام نولا ، کجا رفته بودی؟

در حالی که خرت و پرتایی که خریده بودم رو روی میز می ذاشتم رو به مامان برگشتم:
_بااورت نمی شه مامان ! مغازه ی یکی از دوستای لینی تخفیف 60 درصدی گذاشته بود!!! همه چی خریدم!

-و این همه چی خرده ریزه هایی نیست که به هیچ دردی نخورن که ؟هووم؟

اخم ریزی کردم و با یه حرکت کیسه ها رو تو بغلم گرفتم و با تک خنده ی مصنوعی ای به مامان گفتم:
_راستش خیلی خستم، می رم تو اتاقم یه ذره استراحت کنم و بعد برای شام میام!
وقتی روی پله ی چهارم ایستادم شنیدم که مادر با خودش زمزمه کرد :

_حتما بازم از اون ریسه های به درد نخور خریده!

این بار از ته دلم خندیدم و با خودم فکر کردم که چه جوری انقدر خوب منو می شناسه؟در اتاقم رو باز کردم و با روشن شدن چراغ ها لبخند بزرگی روی لبهام اومد ، من عاشق این ریسه های کوچیک و بلند بودن و همه جای اتاقم رو با نور اون ها روشن می کردم، هیچ وقت هم از خریدن ریسه های رنگی خسته نمی شدم، همیشه با وصل کردن هرکدوم از اون ها آرزویی می کردم و با هربار روشن شدنشون با یاد آرزوهام آرامش می گرفتم...خرت و پرتی که از بچگی آرزوها ی من رو با خودش حمل می کرد...!
.
.
.
2. من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متنتون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
خودکار - چیپس - تولید - عروسک - کارت - زبان
.
درست به یاد ندارم چه زمانی عاشق ایرلند شدم، فکر می کنم همه چیز بر می گرده به درست سه سال پیش ، زمانی که از یه گروه موسیقی ، برخلاف همه ی دوستانم که عاشق جذاب ترینشون می شدند، من ناخودآگاه عاشق پسر ایرلندی گروه شدم ، از همون زمان بود که گیتار برام پر از عشق شد چون اون پسر گیتار می زد، دیواری از اتاقم رو به عکس های اون پسر اختصاص دادم وبا دیوار کناریش که از بچگی هرچیزی که به دستم می رسید رو برروی اون نصب می کردم ، تلفیق خاصی به وجود آورد، راستی حالا که از دیوار گفتم به یاد خواب عجیب و غریب چند روز قبلم افتادم، خواب دیدم دیوار اتاقم رو با کرفس سبز می کنم و از اونجایی که من کرفس دوست ندارم، این خواب معمولی برام تبدیل به کابوس شد، و مثل همیشه که اگر از چیزی بترسم یا احساس تنفر بهم دست بده ، شکلات می خورم ، اون روز هم به وقت نیمه شب به سمت آشپزخونه روونه شدم که دیدم نه! راه کم بین اتاقم تا آشپزخونه کش اومده بود و خونه از همیشه تاریک تر به نظر می رسید ، نفهمیدم چه جوری خودم رو به آشپزخونه رسوندم و با خیال راحت در یخچال رو باز کردم که چشمم به چیزی افتاد:
خورشت کرفس!!!
.
.





Is é grá an scéal is fearr, Is maith an scéalaí an aimsir.
«زمان بهترین قصه‏ گو و عشق بهترین قصه است»





پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱ چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۶

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۶:۰۴ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
ضمیمه ای برای تکالیف جلسه ی آخر.

در مورد سوال دوم مثل اینکه یه مقدار ابهام وجود داشته... بچه ها من ازتون میخوام که بدون موضوع بنویسید... با یک کلمه شروع کنید به نوشتن وهرچی به ذهنتون میاد دنبالش ردیف کنین... بی منطق، خنده دار، بی ربط و شاد و خرت و پرت. برین جلو... تا هر جایی که دلتون خواست. به هر زمانی که دلتون خواست، ربطش بدین به هر روایتی که دلتون خواست. همین... هدف فقط بدون موضوع و آزاد نوشتنتونه...

همین.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۰۲ چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۶

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۶:۰۴ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
امتیازات و بررسی تکالیف جلسه ی سوم ماگل شناسی

اسلیترین: 26.8
گرگوری گویل:25
سلام گویل. درسته. به فامیل صدات زدم. جلسه ی قبل راجب توجه به جزییاتی که میتونن بامزه تر باشن کردم. این یکی از اونا بود. این چیز به ظاهر جزئی، میتونه لبخندآور باشه. آفرین.
اما در مورد یه چیز دیگه میخوام بهت بگم. میدونی، توی پست های دیگه ت دیدم، توی جلسه ی قبلی دیدم و الان هم دیده میشه... اهمیت بیش از حد به اینکه سریع داستانت به پایان مقبول برسه که همه چیز زیر سوال بره. وقتی که در راه رسیدن به هدف یه مشکلی میبینی، ازش لذت ببر... خودتو به چالش بکش، و موقعیت رو غنیمت بشمار و استفاده کن. و یه توضیح سرسری مثل "شنل نامرئی ای که اصلا یهو معلوم نبود کجا بود!" فقط باعث فرصت سوزی و از بین رفتن یه سوژه ی هرچند کوچیک خوب توی پستت میشه.
آستوریا گرینگرس:30
بابا چرا یه آوادا نزدی تموم شه بره؟=)) تو بی رحمی مرگخوارانه رو به مرحله ی جدیدی بردی!
داریوس بارو:25.5
داریوس به عنوان یکی از اولین پست هات خیلی خوب بود. و حالا که میتونی توی پست های اولت نسبتا خوب بنویسی، وقت خوبیه که فکر کنی به شخصیت پردازی... به اینکه داریوس بارو کیه، چه ویژگی هایی داره. چه رفتاری میکنه؟ داریوس بارو رو باید به ما بشناسونی... اینطوری که ما هم بتونیم راجبش بنویسیم. اینطوری که وقتی من رول میزنم اگر خواستم از قول داریوس بارو نقل کنم جوابش به یه سوال رو بتونم تصور کنم که این شخصیت چه واکنشی داره.
کار سختی نیس... و ناخودآگاه به مرور زمان هم ایجاد میشه حد اولیه ش... ولی بهش فک کن، مثلا همین الان من تکلیف خواسته بودم که اختراعی که برای شخصیتتون خیلی لازمه.
هرچند، آنتی بیوتیک چیز جدید و جالب و دور از ذهن بود برای من. آفرین.

هافلپاف: 25.8
جسیکا ترینگ: 25
بد نبود جسیکا. ولی میدونی، یه مقدار بی هدف پیش میرفت همه چیز... چرا جسیکا وارد اتاق رودولف شد؟ خواستگاری رودولف چه چیزی به پست اضافه کرد و آیا مطابق شخصیت پردازی لرد هست که خواستگاری بره واسه ی رودولف توی یه محله ی مشنگی؟ این سوالاییه که باید پرسیده شه... بی منطقی رول به این شیوه، توی طنز قابل قبول و حتی خیلی دوست داشتنیه. ولی واقعا توی طنز. وقتی که این بی منطقی واقعا به پستمون محتوا اضافه کنه...
استوارت مک کینلی:25
بد نبود استوارت... یه چن تا نکته ی نگارشی بگم. بین دیالوگ های پشت سر همت اینتر نزن... و از - استفاده کن به جای _. و همین طور اینکه مثلا چیزایی مثل نوشته های تغییر زمان رو مکانت رو به یه شکلی از بقیه ی متن جدا کن. مثلا بولد بنویس.
ایده ی اسپینر به خاطر اینکه مطابق با روزه ایده ی خوبیه... اما الان میخوام به این بپردازیم که استوارت چه ویژگی هایی داره؟ چطور رفتار میکنه؟ چه شخصیتی داره؟ آیا قراره شخصیتی باشه که دنبال پول باشه و همه جا دنبال پول درآوردن بگرده؟ قراره شخصیت تنبلی باشه؟ فعال باشه؟ مهربون باشه؟ میدونی، نیاز نیست که همه ی این جزئیات رو در مورد شناسه ت از روز اول بدونی... خیلیش به مرور در حضورت توی ایفا به وجود میاد... ولی در مجموع، میخواستم توجهتو به این مسئله جلب کنم. چون جای خالیش توی رولت حس میشد. استوارت رو بیشتر به همه بشناسون.
دورا ویلیامز:25
بد نبود دورا، ولی چند تا نکته. خب من هافلی ام... از جریانات گروهی با خبرم. ولی برای ملتی که کمتر خبر دارن، بهتره مسائلی که قابل فهم نیس رو یهویی نندازیم وسط پستمون...
از طرف دیگه اینو میخوام بگم... که از پیدا کردن چیز های جدید توی مسائل ساده و قدیمی نترس. بهترین بخش پستت رو قسمت " نوار های نامرئی که نامه جا به جا میکنن" میدونم... خلاقیت خوبی بود و همچنین تصویر خوب و بامزه ای توی ذهنم درست کرد... پس حتما نیاز نیست که همیشه دنبال یه چیز به کل جدی بگردیم. توی چیزای عادی، نکات خفنی برای کسایی که دقت کنن هست.
رز زلر:27
از اختراعی که بش پرداختی خعلی خوشم اومد رز! اما جدای از اون... کسر امتیازم به خاطر مبهم نویسیه... لحن رز میتونه بامزه باشه، ولی اگر از حد خارج بشه و واقعا غیر قابل فهم بشه آزاردهنده س. پس خودش چیز بدی نیس به خودی خود. سعی کن کنترلش کنی... توی توصیفاتت هم گاهی مبهم گویی داشتی... نذار که آزاردهنده بشه.
آملیا فیتلوورت: 27
خوب بود آملیا. یه مقدار به نظرم فرصت ها رو هنوز هم از دست میدی... جمله هایی که مینویسی رو روشون فکر کن... «توی این موقعیت چی پیش بیاد باعث میشه که خنده دار تر شه؟» ، « توی این موقعیت چیکار باعث میشه که تاثیرگذارتر شه؟»... از فرصت ها استفاده کن. خیلی خیلی به دردت میخورن.

گریفندور: 26.4
دافنه مالدون:21
خب دافنه... اول اینطوری بهت بگم که برای دیالوگ هات میتونی از زبان محاوره استفاده کنی، و برای توصیفاتت یکی از دو حالت محاوره ای یا رسمی. هر دوش وقتی با هم قاطی بشن، باعث ابهام بیشتر میشن...
اما جدای از این، پست تو خیلی مبهم بود. خوب نوشتی و زیاد نوشتی و به وضوح یه ایده ای توی ذهنت داشتی برای نشون دادن شخصیتت و این خیلی خوبه. اما یه بار دیگه برگرد و نوشته ت رو بخون... مخصوصا قسمت مربوط به هری و رون و هرماینی که در واقع یه فلش بک بود. به نظرم اومد اون قسمت رو سرسری نوشتی شاید. بازخوانی پستات معمولا میتونه به این قضیه کمک کنه. اما همیشه توی بازخوانیت، سعی کن از دید کسی که این پست رو ننوشته و همه ی ماجرا رو توی سرش داره. از دید یه آدم سوم شخص.:)
موفق باشی.
آرسینوس جیگر:29.5
انصافا حال کردم با اختراع و تشبیه و ربط دادنش به جادو...منتها تذکر طور و نظر شخصی میگم... مقدار زیادی تکرار توی پستت اذیتم میکرد آرسی...
آرتور ویزلی:27
بد نبود باوبزرگ. ولی یه کمی سرسری نوشته شده بود شاید... آرتورتو خوب میشناسی تو، کارایی که آرتور میتونه بکنه و دوست داره بکنه رو هم میشناسیم، پس چرا یه کم چاشنی بهش اضافه نکنیم؟ آرتور چرا رفت به زمان گذشته حین اختراع تلویزیون؟ به هیچ دلیلی. همین طوری یهویی. ولی مثلا، تصور کن که توی یه موقعیت ناخواسته باش مواجه میشد. آرتور ویزلی قطعی بسیار خوشحال میشد از این اتفاق.
گویندالین مورگن:25.5
میدونی گویندالین، به عنوان نظر و سلیقه ی شخصی که البته یه مقدار محکم تر از علاقه ی عادیه، من یه مقدار در برقراری ارتباط با سیخوی تو و به خصوص ارتباطش با خود شخصیت گویندالین مشکل دارم... اگر واقعا بخش انقدر مهمی از شخصیت پردازیته این جارو، شاید باید دنبال راهی بگردی که جداز از دیالوگ های توی رول ها هم تعریفش کنی... ببین تا چه حد اونوقت میتونی باهاش پیش بری.
اما ایده ی "جارو برقی" و مقایسه ش با جاروی جادویی فان بود. ایول.
آنجلینا جانسون:29
خوب بود آنجلینا، ویژگی آنجلینا با توجه به ایفای نقشش تا حد زیادی قابل درک و ملموس بود و چیزی که به خاطر این مسئله نیاز داشت هم خوب بود. و از کی کمک بگیریم راجب اختراعات مشنگی؟ آرتور. طنز نسبتا خوبی هم داشتی. از فرصت هاتم به خوبی استفاده کردی. فقط یه چیزی که حساسم من روش... همه‌گی واقعا غلطه، نیم فاصله برای فاصله ی بین بخش های مختلف یک کلمه استفاده میشه، اما همگی، شامل همه+گی نیست که بخوای از این راه استفاده کنی.
تو نویسنده ی خوبی هستی و خیلی زود هم با جو سایت اخت شدی. ایول.


ریونکلا: 28
گرنت پیج: 28
چندین و چند غلط نگارشی و دو تا غلط امللایی داشتی گرنت، و درمورد آزمایشگاهی که گفتی... خب من مثلا این آزمایشگاه و دکتری که گفتی رو الان اگر نشناسم، یا فیلمشو ندیده باشم یا هرچی، ارتباط برقرار کردن خیلی سخت میشه. نه؟ بهتر نیست که از این رفرنس های ناآشنا استفاده نکنیم؟ اما جدای از اینا خیلی خوب بود. تو تازه واردی هستی که واقعا خوب مینویسه... خوشحالم که توی کلاسم میبینمت.
لادیسلاو زاموژسلی:29
خیلی خوب بود لادیسلاو... منتها اون آخر یه مقداری ابهام داشت برام... کلاه بود اختراع؟ پس چرا شیطانی بود؟ شیطانی نبود و شیطانی نشون دادنش طنز بود؟ به خاطر این ابهام نمره کسر شد و همچنین اینکه من معمولا دوست دارم توضیحات بیشتری بخونم وقتی توی یه محل تازه و ناشناس قرار میگیرم، وگرنه ارتباط برقرار کردن باهاش برام واقعا سخت میشه... وگرنه خوب نوشته شده بود.
لیسا تورپین: 26
لیسا من نوشته های کمی از تو نخوندم. پس میدونم که تو بهتر از این مینویسی. غلطای نگارشیت کم نبودن و
میدونی، سوژه ها هیچوقت تموم نمیشن لیسا. با سوژه ی ثابت "کفشه پاشنه بلند" میشه چندین و چند موقعیت خلق کرد... لازم نیست نو باشن... ولی میتونن خاص باشن. یه مقدار فکر میخوان... یه مقدار آزادی... شخصیت لیسا حیفه که قابل پیش بینی بشه.
لایتینا فاست:29
خیلی خوب بود لایتینا... ولی حس میکنم مسئله ی زمان برگردون رو یه مقدار سرسری تهش سرنوشتشو مشخص کردی فقط برای اینکه باز نمونه و خب انصافا جای کار هم داشت، اما جدای از این مسئله، دلنشین بود. مرسی.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۲:۰۶ سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۶

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۶:۰۴ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
جلسه ی آخر کلاس ماگل شناسی. گریه ی حضار.

دانش آموزا سر کلاس نشسته بودن و منتظر استادشون بودن. کلاس ماگل شناسی امسال یه کمی عجیب برگزار شده بود، تعویض استاد، تدریس مدیر مدرسه، تماشای یه گلدون حین نوشتن پای تخته، بچه ها دیگه از هیچ چیزی تعجب نمیکردن.

- خرت و پرت!

رز وارد کلاس شد و همین طور که به سمت جلوی کلاس می رفت ادامه داد.

- امروز میخوایم در مورد پدیده ای به نام خرت و پرت صحبت کنیم!

دانش آموزا حالا متعجب نبودن. فقط پوکرفیس بودن.

- مشنگا خیلی خرت و پرت دوست دارن. ما هم دوست داریم. اما اونا خیلی بیشتر. خرت و پرت دقیقا یعنی چیزی که میشه گف نیازی از انسان رو برطرف نمیکنه و اگر نباشه اسیبی نیست اما با این وجود باز هم استفاده میشه. مثلا اردک پلاستیکی. مثلا مجسمه های کوچولوی چوبی. مثلا تابلو فرش! اینا همه خرت و پرت محسوب میشن.

رز یکی از گلبرگ هاشو به سمت تخته فوت کرد. گلبرگ در پروازی رمانتیک تاب خورد و به تخته رسید، اما با برخورد به تخته له شد و با صدایی شبیه له شدن صدای گوجه یه منظره ی قرمز رنگ روی تخته به وجود آورد که بعضی جاهاش قرمز نبود که نوشته ای رو نشون میداد. که لینکی بود که میتونسن با چوبدستیشون روش کلیک کنن و تکلیف این جلسه رو ببینن. رز های جادویی واقعا تکنولوژی بالایی داشتن.



1. با توجه به تعریف گسترده ای که از خرت و پرت ارائه شد، ازتون میخوام خرت و پرت مورد علاقه تون رو از دنیای مشنگی وارد خونه ی جادوگریتون کنین. واکنش خانواده و اطرافیان و هم کلاسی هاتون، تلاش شما برای توضیحش، مخفی کردنش و غیره. ذهنتون رو آزاد بذارین. به کاربرد ها و واکنش هایی فکر کنین که خیلی عادی و روتین نیستن. (22 امتیاز)

2. من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متنتون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
خودکار - چیپس - تولید - عروسک - کارت - زبان
(8 امتیاز)



هر سوالی بود، درِ پیام‌شخصیِ اساتید همیشه به روی شما بازه!



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۹:۵۳ سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۶

اسلیترین، محفل ققنوس

خانوم فیگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۱ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۶:۳۰:۳۰ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از این گردش گردون، نصیبم غم و درده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 38
آفلاین
*ارشد



- بکش ... بکـــش ... بکــــــــش ... بیشتر ... نکش نکش ... نکش پاره می‌شـــ ... شد! واستا ادزسر.

خانم فیگ جوان با بی حوصلگی به بکش بکشی که در مقابلش در جریان بود نگاه می‌کرد.

- اممم ... عزیزم کارت تموم نمی‌شه؟ من می‌تونم برم تا یه وقت دیگه همو ببینیما!

خیلی عادت به انتظار و وقت گذراندن طولانی نداشت. مطابق معمول باید از یک ساعت قبل که توماس در بار ابتدا او را به نوشیدنی و سپس به منزلش دعوت کرده بود تا آن لحظه صمیمی می‌شدند و او به سراغ کار و زندگی‌اش می‌رفت. اگرچه مشغله به خصوصی نداشت، اما او دختری اجتماعی بود و ترجیح می‌داد به کافه‌ای برود و معاشرت کند و احتمالا با شخص دیگری آشنا شود. مادرش همیشه معتقد بود که کمی بیش از حد اجتماعیست و در معاشرت زیاده‌روی می‌کند اما او اینطور فکر نمی‌کرد و به معاشرت ادامه می‌داد. آن روز البته مطابق سایر روزها پیش نرفته و او بعد از تمام این مدت تنها در خانه دوست توماس نشسته و کارهای عجیب و بی معنی او را نگاه می‌کرد. دوست توماس دو شیء کوچک شیپور مانند را با نخی که به نظر جنس منحصر به فردی داشت به هم متصل می‌کرد و یکی را دست توماس می‌داد و آن ها از هم فاصله گرفته و می‌کشیدند. هر بار عاقبت نخ پاره شده و این اتفاقات تکرار می‌شد.

- این چه حرفیه بلا جان کجا بری ... الکس! نمی‌خوای بیخیال شی داداش؟ دیروزم کلی سیم پاره کردیم، بذار بقیشو فردا پاره می‌کنیم.
- یکم صبور باش تام! طاقت بیار ... فقط یکی دیگه، این دفعه موفق می‌شیم.

آرابلا از این که حداقل باعث شده بود آن دو پس از مدتی طولانی مکالمه‌ای جز «بکش بکش» صورت دهند و حتی به کمک آن اسم دوست جدیدش را نیز به یاد آورد، اندکی احساس رضایت کرد و به امید این که این بار واقعا دفعه آخر باشد، در سکوت منتظر ماند.

- بکش ... بکـــش ... بکــــــــش ... چرا نمی‌کشی پس؟
- خوب هردفه همینجا پاره می‌شه! راضی باش به همین.
- خوب بذار امتحان کنیم. یه چیزی بگو!

توماس شیپور کوچک را مقابل دهانش گرفت و شروع به فوت کردن کرد.

- فـــــوت! فـــــــــــــــوت! فــــــــــــــــــــــوت!
- الو؟ چرا چیزی نمی‌گی؟ وقتی شمارتو دادم پیگیری کنن می‌فهمی!
- کی بود الکس؟
- مزاحم! بذار یه بار دیگه امتحان کنیم ... یه چیزی بـــ... [دیری دین دین دیری دین دین دین دیری دین دین دیـــن!] الو؟ نخیر آقا ... نخیر پیتزا نداریم ... ساندویچم نداریم ... آقا اشتباه گرفتید مک دونالد آخرش دو داره! شما سه گرفتی! هــــــوف!
- باید یه خط جدید بگیریم. خستمون کردن از بس پیتزا سفارش دادن.
- خوب حالا یه چیزی بگو ...
- ***** ***** [الفاظ رکیک]
- خودتی! ده اگه جیگرشو داری قطع نکن تا جوابتو بدم دیگه.

- بذار یک بار هم من امتحان کنم.

آرابلا این را گفت و جلو رفت و شیپور را از توماس گرفت.

- الـــــــــــــــــــو؟

الکس سراسیمه نگاهی به اطراف انداخت و شیپور را به دهانش چسباند و شروع به پچ پچ کرد.

- جانم؟
- الان چی پوشیدی؟
- رکابی با شلوارک! تو چی؟
- تاپ قرمز و مینی ژوپ صورتی!

الکس که سرخ شده بود شیپور را کنار انداخت و در حالی که دوان دوان روانه‌ی حمام می‌شد فریاد زد:

- باشه تام! فردا دوباره امتحان می‌کنیم. بالاخره این اختراع کار می‌کنه! مطمئن باش!



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۶

آنجلینا جانسونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۴۰ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۶
از یو ویش!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 127
آفلاین

توی برج گریفندور، همه میدونستن که آنجلینا کنجکاوه. کافیه کسی با کسی جایی بره یا کسی به کسی چیزی بگه، آنجلینا سر و ته کل ماجرا رو در میاره. هنوز سه ماه از اومدنش نگذشته ولی کل جیک و پوک همه‌ی بچه‌ها رو می‌دونه و اندازه‌ی یه مموری ۸ گیگ تو حافظه‌اش از ملت راز چال کرده. عشق کاراگاه بازی، شما بگو ف، آنجلینا میره فردریش و بلاتز. اصلاً یکی از عواملی که باعث شد آنجلینا شروع کنه با فرد ویزلی بیرون رفتن، این بود که دستش برسه به یه جفت گوش گسترس پذیر. حالا هم که بزرگتر شده بود، همزمان با درسش تو وزارتخونه دوره‌ی کارآموزی کارآگاهی می دید و انواع اقسام دشمن یاب ها و وسایل تفتیش رو هم داشت. تنها چیزی که همیشه حسرتش رو می‌خورد این بود که چرا وقتی یه اتفاقی می‌افته که آنجلینا اونجا حضور نداره، باید همیشه متکی به حافظه‌ی کسایی باشه که اون اتفاق رو به چشم دیدن. حافظه رو هم که میشه دست کاری کرد.
یک روز که همه‌گی به صرف سوپ پیاز خونه‌ی ویزلی‌ها دعوت شده بودند، آنجلینا آرتور رو یه گوشه گیر آورد و ازش پرسید:
- آرتور تو که این‌قدر مشنگ‌ها رو دوست داری، اختراعاتشون رو دنبال میکنی، تا حالا به چشمت خورده وسیله ای داشته باشن که هر اتفاقی توی یه اتاق بیفته رو حفظ کنه؟
- برای چی میخوای؟
- میخوام تو تالار گریف نصب کنم.
- اتفاقاً حالا که خوب فکر می‌کنم، یه چیزی دارن بهش میگن دوربین قرار بسته!
- به حق چیزای ندیده و نشنیده، چه اسمی! نمی‌دونی کی اختراعش کرد؟
- اسمش رو یادم رفته ولی می‌دونم یه راکت ساز تو آلمان نازی اختراعش کرده.
- چه بامزه! راکت ساز نازی! چه اسم های بامزه ای دارن این مشنگ ها. فکر کنم فردا یه زمان برگردان رو از وزارتخونه بردارم و شخصاً برم این آقای نازی رو ملاقات کنم! دوربین قرار بسته‌اش رو هم ازش بخرم که شرط می‌بندم به پول الان مفت می‌شه!

آرتور می‌خواست به آنجلینا هشدار بده، می‌خواست بهش بگه که این نازی ناز نیست که متاسفانه در همین لحظه مرگخواران که در نبود اربابشون، بعد از مدت‌ها می‌خواستن یه خودی نشون بدن، به پناهگاه حمله کردن. نصف ملت آپارات کردن، یه عده پریدن تو پاتیل سوپ پیاز، سه چهارتاشون لای ریش های دامبلدور قایم شدن و خود دامبلدور لای پرده قایم شد و خلاصه چنان تسترال در تسترالی شد که آرتور کلاً نتونست آنجلینا رو تسترال فهم کنه.
فردای اونروز، آنجلینا خوشحال و خندون، زمان برگردانش رو خیلی شیک و مجلسی انداخت گردنش و آماده سفر به آلمان نازی شد. اولین چیزی که بعد از توقف چرخش زمان برگردان دید، یک وسیله هویج مانند غول آسا بود که نوک تیزش، آسمون رو نشونه گرفته بود. بعد توجهش به یک عالم مرد گردن کلفت جلب شد که لباس های یک شکل پوشیده بودن و توی صف های فوق العاده منظم ایستاده بودن. جلوی همه این مردها، مرد کوتوله‌ی زشتی ایستاده بود که سیبیل خنده داری داشت.

آنجلینا:
- سلام! شما با این سیبیلتون باید نازی باشین یحتمل!

مرد قد کوتاه در حال داد زدن به مرحله‌ی جر خوردن حنجره:
- ایش هافن هاس داس اشپراوخ داس ایست کاکا سیاه!

با بیرون اومدن این کلمات از گلوی مرد، ناگهان چهره‌ی همه‌ی مردهای پشت سرش به شدت خشمگین شد و همگی اسلحه‌های ماگلیشون رو بالا گرفتن. دیگه هیچ کدوم ذره‌ای ناز به نظر نمی‌اومدن! آنجلینا که کلاهش رو پس معرکه می‌دید، حدس زد شاید اگر مثل مرد فریاد بزنه، متوجه منظور صلح آمیزش بشن. این بود که با جیغ جیغی ترین صدایی که حنجره‌اش تولید می‌کرد گفت:
- من اومدم اینجا ازتون چیز بخرم! اومدم مخترع دوربین قرار بسته‌تون رو ببینم!

جیغ زدن آنجلینا همان و رگبار مسلسل به سمتش همان! اما مرد قد کوتاه در حالی که هنوز به شدت عربده می‌کشید، در حالی که با دستش وسیله دراز پشت سر آنجلینا رو نشون می‌داد اون‌ها رو متوقف کرد:
- ناین! ناین! ناین! ناین! راکت میپُکه شوارتز آوخن اشپوخه رامشتاین، احمق های کته کله!

بقیه‌ی مردهای گردن کلفت، تفنگ‌هاشون رو روی زمین انداختن و گذاشتن دنبال آنجلینا. آنجلینا هم دوپا داشت، دوتای دیگه هم از مرلین قرض کرد و با بیشترین سرعتی که در توانش بود به سمت دم و دستگاه جلوی وسیله‌ی دراز دوید. همین که دستش به دستگاهه رسید، که بر خلاف تصورش خیلی هم گنده و دست و پاگیر بود، شروع به چرخوندن زمان برگردونش کرد و درست قبل از اینکه دست نازی های نژادپرست بهش برسه، از مخمصه در رفت.

فردای اون روز، تالار گریفندور

آنجلینا:
- ببین آرسی چه گلدون خوشگلی برای تالار گرفتم! بذارش بالای شومینه واسه دکور!
-دستت درد نکنه آنجلینا، چقدر گنده است! چقدر هم زشته، یعنی چیزه مرسی هر چه از گریف رسد نیکوست، میذارمش دفترم تو وزارتخونه اصلاً!
-دیگه بهتر!

____________________________________________________________________________________
* اولین دوربین مداربسته‌ی دنیا توسط والتر بروخ مهندس آلمانی شرکت زیمنس، برای تصویر برداری از پرتاب راکت V-2استفاده شد


ویرایش شده توسط آنجلینا جانسون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۳ ۲۳:۳۸:۳۲
ویرایش شده توسط آنجلینا جانسون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۳ ۲۳:۳۹:۰۸

کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۶

گویندالین مورگن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۸ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۴ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
از روی جارو
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 134
آفلاین
رولی بنویسید در مورد حضورتون در حین یک اختراع مشنگی که بیش از همه چیز بهش نیاز داره شخصیت شما. میتونین در اون نقش داشته باشید و یا فقط تماشاچی باشید. رفتار خودتون و مشنگ ها رو پس از اختراع توصیف کنین. از خلاقیتتون استفاده کنین.

- میگم گویندالین؟
- هوم؟
- گویندالیــــــــن؟
- هوووووم؟

ساحره جوان سرش را در کتاب برترین اختراعات قرن اخیر فرو کرده بود تا شاید چیز به درد بخوری بیابد. ولی به نظر می‌‌رسید که شخصِ شخیصِ سیخو حوصله اش سر رفته است.

- اااالیـــــــــــن!
- سیخوک، بلاخره میخوای حرف بزنی؟ یا قراره تا اذان صبح فردا، تلفظ اسم منو به روش های مختلف تمرین کنی؟
- خب حوصله ام سر رفته.

گویندالین می توانست چشمش را ببند و به جای جارویش، یک کودک پنج ساله را با موهای قهوه ای روشنِ آشفته تصور کند.با فوتی چتری هایش را از جلوی صورتش کنار زد.
- خب من الان دقیقا چکار کنم؟ تبدیلت کنم به یه جاروی مشنگی تا بلاخره به یه دردی بخوری؟

به نظر می رسید که سیخو لبهای نداشته اش را جمع کرده است.
- نخیر! مثلا می تونستی برام تولد بگیری؟
- بلا به ریش مرلین! مگه جارو هم روز تولد داره؟
- من دارم. یادته که!

گویندالین زیر لب به خودش ناسزا گفت. چطور این موضوع را فراموش کرده بود. افکارش به گذشته های نه خیلی دور، پر کشید.
.
.
.
.

فلش بک ( چند سالی برید عقب. خود گویندالین تاریخ دقیقشو نمیدانه)


دختری نوجوان در خیابان راه می رفت. خسته و کلافه به نظر می رسید. گرچه تابستان تازه شروع شده بود. اما او هیچ پولی برای شروع سال تحصیلی جدید نداشت. و از روی اجبار, می خواست تنها چیزی را که داشت بفروشد.
جاروی آذرخشش.
جارویی با رنگ روشن براق و قهوه ای. و خب از آنجایی که پول نداشت، مجبور بود با پای پیاده به کوچه دیاگون برود.

وقتی در یکی از پس کوچه های شرقی لندن، با صدای بلندی از جا پرید، با تعجب به یکی از خانه ها خیره شد. کنجکاو بود بداند که چرا ماگل ها در خانه هایشان را باز میگذاشتند. بنابراین آهسته جلو رفت تا تماشا کند.

- مت! اون لوله رو بیار اینجا!

مردی روی یک دستگاه به اندازه یک توله تسترال خم شده و دل و روده دستگاه را شکافته بود. گویندالین فکر کرد.
"اون چیه؟ چه جونوریه که این یارو زده ناکارش کرده؟"
او به مرد نگاه کرد که ذرات سختی را به آن "جانور" چسبانده یا از بدنش جدا می کرد. و به نظر می رسید که جانور اصلا دردش نمی گیرد.
چند دقیقه بعد, مرد لاک سخت و قرمز رنگی را به تن جانور پوشانده و دل و روده اش را مخفی کرد. سپس دم دراز جانور را کشیده و با خودش برد. به نظر می رسید که این یکی دردناک باشد چون صدای ناله جانور بلند شد. او هوای اطرافش را بلعیده و به شدت جیغ میزد. گویندالین صدای مرد را شنید.
-اینم از جارو برقی!
- جارو برقی؟ این دیگه چه کوفتیه؟

گویندالین از ترس اینکه ماگل متوجه او و چوبدستی اش شود، فورا از صحنه گریخت. اما چیزی به ذهنش رسیده بود. اگر می توانست به جارویش بیاموزد که هوا را ببلعد، او هم صدایی از خودش در می آورد و شاید او می توانست....
.
.
.
صدای خنده بلندی، حواس گویند الین را پرت کرد. چند لحظه بعد متوجه شد که خودش در حال خنده بوده است. با صدایی که از شدت خنده می لرزید گفت:

- من... تولدتو... یادمه.. .سیخو... یه مشنگی... یه چیزی ساخته بود... به اسم جارو برقی.... هوا میخورد و ناله می کرد... من میخواستم تو هوا بخوری و زار بزنی منم نمایشت بدم...

بعد ناگهان خنده اش متوقف شد.
- فقر چه کارا که نمی کنه.

جاروی چوبی، ابروهای نداشته اش را در هم گره کرده بود




تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۶

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
- نیست!

لایتینا جیغی زد. کسی اونجا نبود که به حرفش گوش کنه ولی برای دل خودشم که شده جیغ زد. از روی تخت بلند شد و به درحالی که راهش از بین کامپیوتر و حتی توستر باز می‌کرد، در تلاش بود که هدفونشم پیدا کنه.
- این که نیست.

ساعت دیواری‌ای رو از پنجره به بیرون انداخت.
- اینم نیست.

یه لنگه جورابو بیرون انداخت.
- اینم که... قطعا نیست.

لایتینا به ماشینی که جلوش بود زل زد. شاید بهتر بود اون رو از پنجره بیرون نمی‌انداخت، اصلا زورش نمیرسید. پس ترجیح داد به کاوش و نا دیده گرفتن ماشین ادامه بده.
- اینم... خودشه.

درواقع خودش نبود. یه زمان برگردون بود. معلوم نبود از کجا اومده و بین اون حجم از وسایل ماگلی چیکار میکنه اما به هرحال کلید ماجرا بود.
- کافیه به عقب برگردمو ببینم هدفونمو کجا گذاشتم.

لایتینا چندین بار پشت سرم زمان برگردون رو چرخوند. دنیا دور سرش میچرخید تا این که خودشو با هدفون دید. تصویر محو شد. دختر هول شد و خواست برگرده به همون زمان اما وضعیت رو بدتر کرد.
- برگرد. جون خودت برگرد. دِ میگم برگرد.

لایتینا هرکاری کرد زمان متوقف نشد. زمان برگردون چرخوندش، به دیوار کوبید، حتی لهش کرد!
- چی؟

زمان برگردون له شد. طبیعتا لایتینا هم دیگه تو زمان به عقب نرفت. دختر به فلز خردشده نگاه کرد. قطعا الان تو زمان گیر کرده بود. اصلا کجا بود؟ در چه زمانی؟ از اتاق بیرون رفت و تا با وسایل قدیم مواجه...
- وات؟!

درواقع چیزی بیرون از اتاق نبود که دختر بخواد با اون مواجه شه. خاک بود و خاک، شاید هم دو سه تا خونه.

بووووم

لایتینا:

درواقع چندتا اتفاق با هم رخ داده بود. بمبی خونه‌ای که رو به روی لایتینا بود رو ترکونده بود. دستی یقه دختر رو گرفته بود و به عقب کشیده بودش و لایتینا هم جیغ زد.

- جیغ نزن!

لایتینا:

این دفعه علت جیغ فرق داشت. دختر با یه مرد پیر مواجه شده بود احتمالا به دلیل برق گرفتکی موهاش تو هوا بود. مرد دستشو روی دهن لایتینا گذاشت و اونو به داخل اتاق کشید.
- دِ میگم جیغ نزن.
- نتسنت.
- چی میگی؟
- منتسشبم.
- آها دستم.

مرد دستشو از روی دهن دختر برداشت. لایتینا که فرصت کرده به اطراف نگاهی کنه، متوجه شد وسط کارگاه آشفته‌ایه که پر از سیم و آچار و وسایل مختلفه.
- تو کی هستی؟

مرد عینک نداشته شو روی چشم هاش جا به جا کرد و خونسردی‌ای آرسینوس طوری گفت:
- گولیلمو مارکونی...
- خودتی.
- هستم.

لایتینا:
گولی.. [name not found] :

بووووم

بمب دیگه ای هم منفجر شد.

- اینجا چه خبره؟
- فکر کنم وسط جنگ جهانی هستیما.
- جنگ... جهانی...؟

با این که لایتینا کلا به حرفای استاد جیگر سر کلاس تاریخ گوش نکرده بود اما میتونست تشخیص بده که در زمان خودش نبود. چاره‌ای نداشت باید صبر میکرد تا ببینه فکری به ذهنش میرسه یا نه.
- خب گفتی چیکار میکنی؟
- من در حال اختراع بیسیم هستم تا سربازا بتونن با هم ارتباط...
- بیخیال. بیا یه هدفون اختراع کن که به سربازا آرامش بده.
- هدفون چیه دیگه؟
- میذارن رو گوش آهنگ پخش میکنه.

لایتینا با ویبره های هکتور یا رز گونه ام پی تری پلیر رو از جیبش در آورد و به دست گولیلمو داد. مرد یه دکمه رو فشار داد و بعد از اون موزیک ملایمی از دستگاه پخش شد. اون از این همه تکنولوژی تسترال ذوق شد و هدف شو یادش رفت.
- هذسون رو اختراع میکنم.
- هدفون! به هرحال من میرم. تو به اکتشافاتت برس.

لایتینا مرد رو با ذوق هاش تنها گذاشت. باید یه فکر به حال زمان برگردون میکرد.

3 روز بعد

- ساختم! ساختم!

مرد با هدفونی که ساخته بود بالا پایین پرید. لایتینا که طی این سه روز کلی به ذهنش فشار آورده بودو به هیچ نتیجه ای نرسیده بود با خوشحالی به سمت گولیلمو رفت.

- چه باحاله. چه شکلی کار میکنه؟
- با استفاده از امواج صوتی و اون وسیله تو که باعث شد قطب های...
- بده من اونو.

لایتینا هدفونو از گالیلمو گرفت و سیم شو با به ام‌پی‌تری‌پلیرش وصل کرد؛ دکمه شروع آهنگو زد.

- ... و آره دیگه با استفاده از هدف مند کرد امواج... تو داری کجا میری؟

اما لایتینا اصلا نمیشنید مرد چی میگه. اون چیزی که میخواست رو به دست آورده بود. اون از اتاق خارج شد تا به مشکل بعدیش فکر کنه.

بوووووم

خونه مرد و طبیعتا خودش منفجر شدن.

- حالا چی؟

لایتینا مونده و زمان گذشته و یه زمان برگردون خراب.
- بیخیال. یه فکری میکنم حالا. بذار از هدفون تازه‌ام لذت ببرم.

و این گونه بود که هیچ‌گاه بیسیم اختراع نشد؛
گالیلمو هم معروف نشد؛
امواج رادیویی تا مدت ها بعد اختراع نشد؛
آلمانی هایی نتونستند از رمز انیگما استفاده کنند؛
پس جنگ هم زود تر از موعدش تموم شد؛
لایتینا هم بدون این که بدونه باعث نجات هزاران نفر شد.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۰:۳۶ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۶

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۰:۱۴
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 514
آفلاین
AW رولی بنویسید در مورد حضورتون در حین یک اختراع مشنگی که بیش از همه چیز بهش نیاز داره شخصیت شما. میتونین در اون نقش داشته باشید و یا فقط تماشاچی باشید. رفتار خودتون و مشنگ ها رو پس از اختراع توصیف کنین. از خلاقیتتون استفاده کنین. AW


آرتور کنار خونواده روی صندلی خودش نشسته بود و داشت قهوه اش رو میخورد. یه دفعه از جاش بلند شد. لیوان قهوه اش رو روی میز کنار صندلیش گذاشت و رفت کتش رو برداشت و پوشید. دست کرد تو جیب کتش و زمان برگردان رو برداشت و زرتی غیب شد. مالی و الباقی ویزلیا خشکشون زده بود. آرتور بدون اینکه بگه کجا میره، غیبش زد.

_____________________

لحظه ای بعد آرتور توی کوچه ای تنگ و بن بست ظاهر شد. از کوچه اومد بیرون. هوا روشن بود. تعدادی از مردم رو دید که دور میدون شهر جمع شدن. رفت و نزدیک شد. گلد مارک، مخترع تلوزیون رو دید که روی بلندی از میدون شهر ایستاده بود و داشت دنبال یک دستیار میگشت. گلد مارک بلند فریاد میزد:
- چه کسی حاضره توی این اختراع بزرگ با من همراه شه؟

مردم پچ پچ می کردن و با هم حرف میزدن. دوباره فریاد زد:
-هیچکس؟

آرتور که عاشق وسایل مشنگی بود و میخواست از اونها سر دربیاره و بفهمه که چجوری ساخته میشن، جلو رفت و گفت:
-من حاضرم دستیارت بشم.

جمعیت ساکت شدن و به آرتور نگاه کردن. گلد مارک که بالاخره یه دستیار پیدا کرده بود، با خوشحالی از آرتور پرسید:
-و اسم شما چیه دوست خوب من؟
-اسم من آرتوره. آرتور ویزلی. و اینکه مطمئنم اختراع شما یکی از بزرگترین و پر طرفدارترین اختراعات میشه.

گلد مارک لبخندی زد و پرسید:
-تو از اختراع من خبر داری؟ میدونی که من میخوام چی بسازم؟
_نه. ولی مطمئنم که اختراع شما میترکونه.

آرتور حالا توی خونه ی گلد مارک بود و نقش دستیار اون رو به عهده گرفته بود. گلد مارک آرتور رو با خودش به زیر زمین خونه برد. جایی که قرار بود اختراعشو تکمیل کنه و به جهان عرضه کنه. اون نقشه ها و برنامه ریزی های خودشو به آرتور نشون داد و همه چیز رو براش توضیح داد. از آرتور خواست تا نگاهی به نقشه ها بندازه و اونها رو بررسی کنه و تا زمانی که برنگشته به هیچ چیز دست نزنه.

گلد مارک رفت و آرتور شروع کرد به بررسی کردن نقشه ها و وسایل. ساعت ها گذشت اما آرتور خسته نشد. چون عاشق وسایل مشنگی بود و دوست داشت درباره اونها بدونه. حدود نصف روز آرتور توی زیر زمین داشت به نقشه ها نگاه میکرد و اونها رو بررسی میکرد. اما تو این مدت زمان، از روی کنجکاوی، دستی هم به اختراع کشیده بود.

گلد مارک با دو تا جعبه بزرگ از لوازم ضروری برای ساختن اختراعش برگشت. از پله ها پایین اومد و گفت:
-این اختراع واقعا دردسر داره. نمیدونی چقد سخت تونستم این لوازم رو...

گلد مارک با دیدن صحنه ی رو به روش خشکش زد. چشاش گرد شده بود و نمیتونست چیزی بگه. باورکردنی نبود. اون یه تلویزیون رو دید که به برق وصل شده بود و صفحه برفکی در حال نمایش بود. جلو رفت و با دقت به تلویزیون نگاه کرد. به اطرافش نگاه انداخت اما اثری از آرتور نبود. یه کاغذ کنار تلویزیون دید که توش نوشته شده بود:
"این اختراع میترکونه!"

آرتور تلویزیون رو درست کرده بود، یادداشتی برای گلد مارک نوشته بود و به آغوش گرم خونواده برگشته بود.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.